آنلاینها
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 45
-
انجمن 44
-
پروفایلها و حساب کاربری 20
-
بخشهای دیگر 6
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
شیطنتهای گریفیندوری

چون رزالین قصه ما خیلی بابایی بود و میترسید اگه این بابا مرلینو جونش با این هلنا ازدواج کنه، بابا مرلین هم مثل هلنا او خاکستری بشه.
کسی نبود بهش بگه کاکو جسم دار شدن اصلا یکی از شروط هلنا بوده
بگذریم در حین حال که چند تا از این گریفیا رفته بودن تا با هلنا حرف بزن که از این تصمیمی که گرفته کنار بیاد و بذاره ای عروسیو بقیه روندش رو پیش بره، ای جیمزو که منفعل نبود تو این چیزا نمدونم بخاطر این لهجه او که گرفته بود نشسته بود یک گوشه تا بقیه برن کارو پیش ببرن.
بغل ای جیمزو، رزالینو نشسته بود و به ریش مرلین میخندید.
- پیشت، به چی میخندی؟
- معلوم نیست؟ نمیبینی عروسی بهم خورد
- خب، خوشحالی الان؟
- نباشم؟ بابایم دیگه نمیره تو گروه دیگه ای، تو خوابگاه کنار خودمونه.
- اصلا گیریم تو این خوابگاهو موند، مگه مردا میتونن بیان پیش شما؟
- مرلینه ها، چی توقع داری؟ اونم نتونه بیاد؟
- منم فرزند موردعلاقه مرلینم برا چی من نتونم بیام؟ الان یک سئوال دیگه برام پیش اومد،کوینم میتونه بیاد؟
- اره کوینم میتونه بیاد.
- ای خوابگاهو برا ما خارداره فقط و ای استریکسو پس.
- زر، زر اضافه کنی همین خوابگاه الانتونم میگیریم.
- عجب، برو ببین این جریانو چی شد؟ ای کل چپیو سالازار اشتی میکنه اخرش یا نه؟
- خودت پاشو برو، مگه نمتونی راه بری.
- کاکو از تو بهتر راه میرم منتهی حالشو ندارم
در همین حینو مثکه مرلین قول دو سه متری از او ریشای قدیمیش رو به سالازار داده بود تا هلنا رو راضی کنه بذاره این عروسی سر بگیره.
که ای کل چپیو هم راضی شد و گذاشت عروسی سر بگیره و همزمان با شروع شدن خوندن اهنگ
- جینگ و جینگ ساز میاد و از بلای شیراز میاد
توسط جیمز رزالین دوباره ای هق هقو رو شروع کرد
افرادی که لایک کردند



- هوی... مرلین پر ادعا! این عروسی منه یا عروسی بابایی که حتی یه بارم تو عمرش باهام حرف نزده؟
- معلومه تو هلنای ناز م...
مرلین با صدای خرناسمانند و عصبی سالازار حرفش را قورت داد و یاد تعهدش به سالازار در سالن عمومی اسلترین افتاد.
- اهم... هلنا جان، عروس این عروسی شمایی ولی پدر...
- از اولش میدونستم مرلین! تو این عروسی رو فقط بخاطر موقعیت من میخوای! تو حتی الانم که داری با من حرف میزنی، داری به این فکر میکنی که چطوری با این پیوند مضحک، نفوذت رو توی هاگوارتز بیشتر کنی. تو یه کلکسیونر قدرتی، نه یه عاشق!
هلنا وقتی این حرف را زد که اشک از چشمانش سرازیر میشد و صدای گریهاش هر لحظه شدیدتر.
- چرا چرت و پرت میگ...این حرفا چیه؟ ما مرلین هستیم. کم کسی نیستیم.
- دقیقا! مشکل همینه! تو مرلینی! تو همیشه طوری رفتار میکنی که انگار دنیا باید دور ریشهای بلندت بچرخه. اصلاً تو بلدی جز خودت، کس دیگهای رو هم ببینی؟ یا تمام این عروسی ،فقط یه نمایش دراماتیک برای تالار آینههاست که توش خودت رو تحسین کنی؟
- نه... ن...
هلنا با چشمهایی که حالا از خشم و تاریکی میسوخت، به مرلین خیره شد.
-فکر کردی من نمیفهمم؟
تمام جادوگرانی که توی سالن بودند سرشان با هر حرفی بین مرلین و هلنا به سمتشان برمیگشت و سالن عروسی به سالن کوییدیچ تبدیل شده بود. ملانی که متوجه خشم گریفیندوری ها بخاطر ناراحتی بابا مرلینشان شده بود، در حالی که سعی میکرد با نگاه کردن به سقف، خودش را به نشنیدن بزند، بسیار ماهرانه وارد بحث شد.
- هلنا جان این حرفا چیه؟ شگون نداره بین زوج نوگل نوشکوفته دعوا باشه.
هلنا با پوزخندی که قلب مرلین را لرزاند، گفت.
-زوج؟ تو اسم این معاملهی تجاری رو میذاری زوج؟ و میدونی چیه؟ دارم میفهمم که حتی اون لبخندهای اول آشناییمون هم احتمالا یه ورد کنترل ذهن درجهسه بوده که از توی کتابای ممنوعه دزدیدی!
- هلنای ناز ما... قلب این پیرمرد ضعیف است؛ با ما اینجوری نکن. سزار جان تو یه چیزی بگو.
سالازار با خونسردی ترسناکی گفت.
- ما پدر عروسیم. هر چه عروس بگوید!
هلنا فریاد زد.
- آره، هر چی من بگم! پس من میگم این عروسی تعطیله!
افرادی که لایک کردند

آگاتا پاورچین پاورچین خودشو به هلنا میرسونه که مشتاقانه به بابا سالازارش خیره شده بود تا رضایت بده.
- دیدی هلنا؟ نگفتم بهت؟

هلنا بدون این که نگاهشو از سالازار برداره با حواسپرتی میپرسه:
- چیو؟

آگاتا یک لحظه آمپر بالا میزنه.
- دِ تو که دیگه نباید یادت بره قبلا چی بهت گفتم.

عصبانیت ناگهانی آگاتا باعث میشه هلنا بالاخره دست از نگاه کردن به سالازار برداره و به آگاتایی نگاه کنه که مثل لبو سرخ شده بود، اما حالا با دیدن هلنا که بهش زل زده بود داشت به رنگ عادیش برمیگشت. آگاتا خودش خودشو به کشیدن چند نفس عمیق دعوت میکنه و وقتی آرامش به وجودش برمیگرده و اکسیژنرسانی به مغزش دوباره از سر گرفته میشه، به آرومی میگه:
- بهت که گفتم. تو اصلا تو این مجلس اهمیت نداری. اونا به خاطر مامان بابات تو رو میخوان. ببین چقد تلاش میکنن سالازارو راضی کنن. اصلا دیگه به تو توجهی ندارن. به حرفای من باور نداری، به چشمات که داری؟

آگاتا با دو دستش سر هلنا رو میگیره و به سمت جمعیتی برمیگردونه که در تلاش بودن با وعدههاشون از برگزاری یه جشن باشکوه، سالازارو راضی کنن. آگاتا که میدید شک و تردید داره به دل هلنا راه پیدا میکنه، از موقعیت استفاده میکنه و چای نباتی از لای موهاش در میاره و در حالی که به نشانهی دلداری آروم رو کمر هلنا میزنه میگه:
- بنوش دلت آروم بگیره دختر جون. بنوش که این حق تو نبود. دامادی که تو رو برای خودت نخواد و به خاطر شهرت بابات بخواد، نمیخوایم نمیخوایم.
... اهم. نمیخوایم. 
آگاتا که یهو به خاطر این که خیلی به نقشه خودش مفتخر شده بود قر تو کمرش فراوون شده بود، سعی میکنه دوباره چهره غمگین خودشو از سر بگیره.
و هلنا از چای نبات مینوشه و مینوشه و مینوشه بدون این که خبر داشته باشه آگاتا چه معجونِ منفینگریای با چای نباتش قاطی کرده.

لیسا با آرنج زد به روزالین.
- ببین فلورم اومد… حالا این بنده مرلین ببینه مرلین چجوری میرقصه، سکته میکنه.
فلور نگاهی به وسط سالن انداخت که مرلین داشت با همان صدای "دودودورو" دست تکون میداد و میرقصید، بعد آهی کشید.
- دوباره این یادش رفت چه رقص هایی بهش یاد دادم.
اما همونجا موند و جلو نرفت تا مرلین رو از این رقص فاجعه بار نجات بده.
سالازار که داشت سعی میکرد جدیتش را جمع کند، زیر لب غرید:
- اگر یک نفر دیگر از آنطرف تالار "دودودورو" بگوید، من همینجا عروسی را لغو میکنم.
تاتسویا فوری دستش را پشت کمرش زد و قیافهی مودبانه گرفت:
- چشم آقا سالازار… ما دیگه دودو نمیگیم.
مرلین همچنان با شادی وسط سالن میچرخید و هلنا تلاش میکرد دامن لباسی که فلور طراحیاش کرده بود رو از زیر پاش جمع کنه.
- مرلین… مرلین صبر کن… انقدر دور من نچرخ پات گیر میکنه به لباسم میخوری زمین.
- هلنا! داماد منم و توهم عروسی، هر دو باید بدرخشیم!

سالازار با شنیدن این جمله چنان ابرو بالا داد که انگار سقف تالار هم بالا رفت:
- مرلین…نبینم دیگه دختر منو با اسم کوچیک صدا کنی ها!
- دِ آخه زنمه
فلور آرام کنارشان قدم زد، لیوانش را بالا نگه داشته بود که کسی بهش نخورد، آهسته گفت:
- جناب اسلیترین، اجازه بده جشن مرد بیچاره رو خراب نکنیم.

سالازار نگاهش را تیز کرد:
- فلور، تو دخالت نکن. من همین الان دارم فکر میکنم این مراسم اصلاً رسمیست یا برنامهی کمدی.

لیسا خندید:
- اگه کمدیه، پس منم میرم وسط.
روزالین سرش را تکان داد:
- کاشکی مرلین یه ذره وایسته… من نگران زانوهاشم. این زانوها پنجاه ساله ضمانت ندارن!
اما مرلین انگار تازه گرم شده بود. چرخید، نفس نفس، و رو به جمع فریاد زد:
- خب! هلنا! مونده استاد جان بله خودشو رسماً بده!
هلنا که کم مونده بود بخوره زمین گفت:
- بابا این مراسم بله گرفتن نیست که… ما فقط معرفی کردیم.تو چرا هر بار از نو عروسی میگیری؟
سالازار با صدایی بم و اخمو گفت:
- من هنوز بله نمیدهم.تا جشنی درخور ما نگیرید بله نمیدهم.
روزالین به لیسا گفت:
_ چه سخت گیره.حتما بعدش میخواد بگه تا بابا مرلینی از هفت خان سالازار رد نشه دختر نمیدم.
مرلین هنوز در تلاش بود که سالازار رو راضی کنه، اما نگاه سرد سالازار نشون میداد که هنوز کاملاً راضی نشده.
افرادی که لایک کردند


-عروس چقدر قشنگه....مرلین مبارکش باد.مرلین خوش آب و رنگه....هلنا مبارکش باد.
-چیز بابا مرلین میگم یه وقت سالازار صداتو نشونه بد بشه!
-پِه...بابا جان مرلینتو دست کم گرفتیا!مرلین شاگرد سالازار بوده مگه میشه سالازار دست رد به سینش بزنه!
مرلین رو به روی در ورودی خوابه اسلترین ایستاد.نفسی عمیق وارد ریه های پیر و فرتوتش کرد و با صدای هن هن وارد سالن عمومی اسلترین شد.
سالازار که با عظمتی که آن را به اسلترین برگردانده بود مرکزسالن نشسته بود و زیر چشمی مرلین را زیر نظر گرفته بود.
-چه میخواهی پیرمرد؟چه چیزی باعث شده به خودت جرعت بدهی و آرامش مارا بهم بزنی؟
پیرمرد داماد به دلیل عروسی که در قلبش گرفته بود با پرشی از درب وورودی به مرکز سالن خودش را رو به روی سالازار رساند.
-سلام بر استاد مهربان و اخموی ما!مزاحم اوقات فراقتتان شدیم که دختر...
-چی؟
-سزار جان..نه یعنی سالاد جان...ای بابا منه پیرمرد رو اذیت نکن استاد.
-مرلین چه میگویی دختر دگر چیست؟
-جنسیست مون...
-دختر که میدانیم چیست نادان!آن موقع که تو در بغل مادرت گریه میکردی ما...اهم بیخالش ما دختری نداریم پیر مرد،اشتباه آمده ای ما دختری نداریم.
-چه میگویی سزار جان.
-مرلین ما استادت هستیم،تو اشتباه میکنی نه ما!
-سزار عزیزم،گوش بده شما به من.شما یه دختری داری به هلنا...
-چی؟هلنا؟
سالازار خنده ای بلند سر میدهد و ناخوادآگاه چهار زانو مینشیند؛عظمتی که به سالن اسلترین برگردانده بود را پودر در هوا میکند.
-آه همین هلنای خودمان را میگویی؟همان که بارون خون آلود،خون آلودش کرد؟
-اهم..راجب زن ما درست سخن بگویید ای سزار جان،به قول جوون های امروز بارون دگر نکسی بیش برای هلنا نیست.
سالازار که احساس کرد دوباره به عظمتش احتیاج دارد.آنی در لحظه دوباره صاف نشست و نگاه سالازارنه ای به مرلین کرد.
-خب...خب؛حرف از زن زدی.آن هم با دختر ما؟پیرمردی شدی ای برا خودت.تورا چه به دختر ما؟
-استاد عزیز این پیر جسم شمارو به دخترتون برگردوند.
-پیر شده ای یاوه میگویی!
تاستویا که متوجه شده باید پشت بابا مرلینش در بیاد سامورایی وار خودش را وارد این بحث میکنه.
-اهم...سلام اقا سالازار تاتسو همکوچیکشما.این بابا مرلین ما راست میگه دخترتون دیگه جسم داره و به بابا مرلین ما بله گف....
تاتسو بنده مرلین با نگاه گوشه چشمی و خیره هردو پیرمرد دوباره سکوتی اختیار کرد.
-باشد مرلین!ما میاییم و اگر عروسی درخور ما بگیری شاید رضایت دهیم!
-میگویم سزار جان!عروسی دخترت است باید با خواست او باشد.
سالازار با کوبیدن عصایش روی زمین مرلین را سرجایش میخکوب کرد.
-اخ سزار جان...اخلاقت تند و تیزت را گلوی این پیرمرد بردار.ناز های پرنسسی ات را کنار بگذار.مردی برای خودت هستی!

بالاخره سالاد..نه ببخشید چیز سالازار راضی شد که بیاد و عروسی در خورد پدر عروس بگیرن شاید هم تصمیم گرفت تو همون مراسم دخترو گردن بگیره.
تالار روینکلاو جشن عروسی مرلین و هلنا:
صدای فریاد مرلین از پشت درهای تالار اهنگ شینقلی نانای آستریکس را قطع میکند.همه ی سرها به سمت درب ووردی برمیگردد.
-دود رو دو.....دود دورو دو....
مرلین با صدای بوق در اودنش به نفس نفس میوفتد .
-اهم....اوردیمش اوردیمش
و هچنان با قر خودش را به وسط سالن میرساند و چشم دوخته باه بانوی هلنایش قر میدهد.
روزالین به زور در این مراسم حضور داشت با دیدن بابا مرلینی اش نوچ نوچی سر میدهد.
-نوچ نوچ نوچ نگا.پدر منو به چه روزی انداختن.اخه مرد به این نازی پیر شده گناه نداره؟
لیسا با نگاهی پر از تعجب به روزالین جوابش را میدهد.
-چیز..رز بابا مرلین نه تنها خودش رفته وسط.بلکه سالازار هم برده
افرادی که لایک کردند

شینقلی نانای نانای... شینقلی نانای نانای... 
امروز روز عروسیه، روز خنده و روبوسیه، شینقلی نانای نانای
قلعه پر از شادیه، همه جا چراغونیه، شینقلی نانای نانای
مرلین با دلِ دیوونه، جادو کرد به یک نشونه، شینقلی نانای نانای
روحِ تنها جسم گرفت، شد عروسِ این ستاره، شینقلی نانای نانای
هلنا عروس شده، دل همه رو برده شینقلی نانای نانای
با اون نگاهش، دل مرلین رو برده شینقلی نانای نانای
شینقلی شینقلی شینقلی شینقلی نانای نانای... شینقلی نانای نانای.
امروز روز عروسیه، دلها همه فانوسیه شینقلی نانای نانای
مرلین کنار هلناست، عشقش چه پرنوریه شینقلی نانای نانای
امروز دیگه رسمشه، باید لبشو ببوسه، شینقلی نانای نانای
عروس قصه ما حلقه رو دستش بپوشه، شینقلی نانای نانای
امشب شب هلنا و مرلینه شینقلی نانای نانای
امشب شب آگاتا و حرصاشه شینقلی نانای نانای
آگاتا گوشه نشسته، اخماش درهمه، شینقلی نانای نانای
هرچی نقشه میکشه، همش برهمه، شینقلی نانای نانای
شینقلی شینقلی شینقلی شینقلی نانای نانای... شینقلی نانای نانای.
سوژه به قسمت جشن عروسی نرسیده بود ولی درون ماتحت آستریکس که ساکت و آروم یه گوشه نشسته بود عروسی بود. عروسی خوبیم در جریان بود، حق و انصافی... دیجی که خودش بود درحال خوندن و ترکوندن بود. ملت وسط درحال ویبره زدن و رقص آمبولانسی بودن. هلنا و مرلین هم که دست در دست هم، چشم در چشم هم، مشغول لاس و لوس ماچ و بوس و...سانسور بودند. اما چی باعث شده بود که در این حد توی ماتحت آستریکس عروسی بشه؟ برای دلیلش، باید از درون ماتحت آستریکس در بیایم و به سمت بالا خونش بریم. بالا خونهای که خوشبختانه اجاره نداده بود، هنوز.
درون بالا خونه آستریکس.
صدای داد و هوار و چند تاهم خوردن چک افسری از دم گوش شنیده میشد. خوانندهها به همراه نویسنده درو باز میکنن و وارد مغز آستریکس میشن که با یک صحنهای افکار جدی مواجه میشن! ملانی دمپایی به دست درحالی که آستریکس دستاشو جلوش گرفته بود تا از برخورد دمپایی پلاستیکی خیس با سرو صورتش جلو گیری کنه، شدیدا عصبی بود و غر میزد...
- خجالت بکش! خرس گندهای مرد گندهای! کی میخوای آدم شی؟ تا کی همش بخور و بخواب؟ صد بار بهت گفتم برو هاگوارتز درستو بخون یه دختر خوبم از اونجا پیدا کن ازدواج کن همش گفتی نه! 
- من نمیخوام ازدواج کنم چه گیریه خب!
- بیخود! بیخود میکنی! مربا میخوری که نمیخوای! 
- ازدواج مگه چیز سادس؟ هر روز با ملت دورم میکنین و میخواین زنم بدین.
- همینه که هست! برای من زبون وا کرده... عنتر مستهجن! عنتر بالفطره!
- من قصد ازدواج ندارم خب... ازدواج کلی معیار میخواد. خونه و ماشین میخواد. الکی که نیست... 
- خیار صحرایی نگا کنا! سوسک دریایی رو ببینا... تو اول زن میگیری. اینارم مرلین خودش میرسونه. باهم میسازین.
- اصلا زنم کجا بود. کدوم دختر... نمیخوام مزدوج شم من.
- بیخود بیخود! باز مربا خوردی تو؟ خودتم از هاگ دختر پیدا نکنی خودم میرم از دخترای همسایه یکی رو برات پسند میکنم. هرکیم اوردم دستشو میگیری و میری سر خونه زندگیت!
- اصلا الان که اینطوریه من دختر نمیخوام. دختر دوست ندارم! 
- چشمم روشن! یعنی چی که دختر نمیخوای و دختر دوست نداری؟
- همینه که هست. اصلا من از دخترا خوشم نمیاد. 
- مرتیکه بیفانوس! فکر کردی من از این ننههای نسل زدی و اوپن مایندم؟ فکر کردی این تالار بیصاحاب صاحابت نداره؟ فکر کردی میتونی جلو من نتفلیکس بازی دراری؟ خودم زنت میدم. اصلا حالا که اینطور شد خودم یه دختر پسند میکنم دستشو میگیرم میارم میذارم تو دستت. توهم مربا اضافه نمیخوری و هرچی گفتم میگی چشم...
ملانی با صورتی سرخ و به شدت عصبانی به سمت آستریکس نزدیک میشه و درحالی که دمپاییش رو اماده ضربه کرده ادامه میده...
- از این به هرچی میگم فقط میگی چشم! منو نگا... چشم! چشم!
آستریکس نفس نفس زنان با هربار کلمه چشمی که ملانی میگفت یک کتک از دمپاییش هم میخورد. ملت خواننده در صحنه حاضر، با دودوتا چهار تا کردن اتفاقاتی که در درون مغز و درون ماتحت آستریکس درحال وقوع بود. میفهمن که آستریکس از اینکه مرلین داره بجای اون عروسی میکنه و بلاخره ملانی هم بیخیالش شده، توی ماتحتش عروسیه. بهترین حس دنیا، همین لحظهای بود که میتونست یک روز درون تالارش بگذرونه درحالی که نه ملانی اون رو به زن گرفتن ترغیب کنه. نه هم گروهیهاش دنبال شیپ براش بگردن.
اما ملت خواننده که درجریان آخرین پستا بودند، در گوشی نثار آستریکس میکنن تا به خودش بیاد. چون اگه نیاد، نمیفهمه که آگاتا داره برنامه عروسی رو بهم میریزه و اگه برنامه عروسی مرلین بهم بریزه! قطعا برنامه عروسی خودشه که بعدش قراره شروع بشه.
پس، ملت یک سیلی دیگه هم به اون یکی گوش آستریکس میزنن تا که بلاخره آستریکس به خودش میاد. کمی گوش و بدنشو از شدت ضربههای ملت خواننده و دمپایی ملانی مالش میده و وقتی درگوشی صحبت کردن آگاتا کنار هلنا رو میبینه. چشماش رو ریز میکنه... دقت میده... میشنوه که چه افترا هایی زده میشه! پس، اوه شت، گویان از جاش بلند میشه و به سمت وسط تالار جایی که دو صندلی سلطنتی مخصوص دوماد و عروس گذاشته بودند میره.
با دستش پشت یقه آگاتا رو میگیره و درحالی که انگار گردن گربه رو گرفته باشه، نچ نچ گویان بلندش میکنه و کناری پرتش میکنه.
سپس سریع چوبدستیش رو بیرون میکشه و به سمت دیوار و روی تالار میگیره و وردی میخونه. لحظهای بعد تالار رنگ و روی تالار عروسی به خودش میگیره. از دیوارا گل آویزون میشه. چند تا پرده مجلسی برای پشت صندلی عروس و دوماد بوجود میاد و حتی صندلیهاشون هم، تبدیل به مبل سلطنتی میشه. کلی شمع و گلهای سفید دور اطراف تالار ظاهر میشن. و یک نور روشن معنوی هم، از پشت سر به سمت جایگاه عروس دوماد میتابه...
سپس، چوبدستی رو سمت خودش میگیره و از بالا تا پایینش نشونه میره و ورد میخونه. و بازهم لحظهای بعد، ظاهر آستریکس عوض میشه و نجمالدین وارانه ظاهر عاقد رو به خودش میگیره.
- دوستان... اینجا ما دورهم جمع شدیم که در این عمر خیر این دو گل نو شکوفته... شایدم خیلی وقت پیش شکوفته رو دوباره بشکوفیم... یعنی بهم برسن.
آستریکس سپس به سمت هلنا میکنه و با بالا اوردن دستش به صحبتش ادامه میده...
- مرلین در سمت تواست هلنا... مرلین دلش باران... دستش باران... ریشش باران... همچیش باران...
آستریکس مشغول صحبت بود که آگاتا عین گربه سعی میکنه خودش رو به هلنا برسونه تا جلوی ادامه مراسم توسط آستریکس رو بگیره. اما، آستریکس همزمان با صحبتش، کف یکی از دستاش رو چند متری دراز میکنه و روی صورت گرد آگاتا میذاره و جلوی بیشتر پیشروی کردنش رو میگیره.
- ولم کن مردک! تا دیروز خونخواری میکردی حالا فاز نجمالدین نگیر!
- هیس! بچه زیر سن قانونی تو مجلس بزرگترا حرف نمیزنه.
- بچه خودتی من کلی سالمه، هم سن ننتم من...
- الان جوون و نوجوون شدی. برو هروقت بلوغت تموم شد بیا حرف بزن.
هلنا هم، بلاخره با صحبتهای شیرین آستریکس، گل از گلش شکفته میشه و از خجالت سرش رو پایین میندازه و همراه همه ملت حاضر در صحنه، منتظر ظهور حضرت مرلین و حضرت سالازار (ع) میمونن.
افرادی که لایک کردند

اما جای هیچ نگرانیای نبود چون هلنا درحالیکه به پوست زیبای تازه متولد شدهش توی تیله چشمای براق مرلین نگاه میکرد و مرلین رو به این فکر انداخته بود که شاید هلنا هم مانند خودش تو دام عشق افتاده، زیر لب و با خجالت گفت:
- مهریه رو کی داده و کی گرفته.
- مگه میشه هلنای من، همین الان میگم کل هاگوارتز رو به نامت بزنن. اینم مهریهت.
تالار آمادهی ریونکلاو به جز آگاتاشون، دوباره کِل و دست و جیغ و هورا کشیدن.
ملانی ارشد گریف کاملا با متانت و مادرشوهروارانه
- خب حالا وقت اینه که یه خطبهای هم بین این دو خونده بشه که حرفم پشت سرشون نباشه.
آگاتا که هر کاری میکرد نمیتونست جلوی امر خیر رو بگیره و کارد میزدی خونش درنمیومد، دوباره یه فکر بکری به سرش زد و درخشش چشماش از دید تلما دور نموند.
- ولی ما که عاقد نداریم.
- عاقد و گواه و موکل از من مرلین بالاتر؟! به نام نامی خودم، تو را من برگزیدم از میان این همه خوبان...
مرلین اومد دست هلنا رو بگیره که ملانی زد رو لپش و هین بلندی کشید.
- دو دقیقه صبر کن پیرمرد! عقد بدون پدر عروس نمیشه که. یکی خبرش کنه.
- خود مرلینم میرم. بهرحال شاگردش بودم، نون و نمکش رو خوردم. باید که یه رخصتی ازش بگیرم.
مرلین اشارهای به سایهها کرد و با سامورایی رفتند به سمت تالار اسلیترین.
در همین حین آگاتا خودش رو کشید دم گوش جسمی هلنا و پچ پچ کنان سعی به تخریب مرلین توی ذهن هلنا کرد.
- به نظر من این هزینه کردنا مشکوکه خواهر. اینا یه کاسهای زیر نیم کاسشونه. حتما بخاطر خودت نمیخوانت.
هلنا که از تیکه آخر حرف آگاتا به هیچوجه خاطرهی خوشی نداشت بغضی شد.
- راست میگوی؟
- اصلا فکر کردی چرا میخوان تو رو بگیرن؟
- چون بر و رو دارم؟ چون باهوش و کاریزماتیکم؟
- نه خواهر، حتما بخاطر موقعیت ننه باباته. این قلعه نصفش مال توعه همینجوریشم. این میخواد مال و اموال و نام خانوادگیت رو مثل چایینبات بالا بکشه.

- میدونستم. حتی مامانم منو بخاطر نیمتاجش میخواست... اون بارون هم هی نازمو میکشید ولی آخر اونم تو زرد از آب دراومد... حتی بابامم منو نمیخواد، میدونم با اون مرلین چیکار کنم.
آگاتا که دید نقشهش کار کرد، خبیثانه و
گویانه، پاورچین پاورچین خودش رو از مهلکهای که قرار بود اتفاق بیفته، کشید بیرون.
افرادی که لایک کردند

هلنا ذوق زده دستش رو جلوی صورتش برد و به خون نگاه کرد. دستش رو جلوی ریونکلایی ها تکون داد.
- ببینید. داره خون میاد. باورم نمیشه.
گریفیندوری ها با لبخند به هلنا که حالا همگروهی هاش رو بغل میکرد نگاه کردن. شادی بی پایان هلنا به همه سرایت کرده بود. به همه بجز لیسایی که اون گوشه صورتش رو گرفته بود تا خون روی دست هلنا رو نبینه اما بوی شدیدی داشت و نمیتونست خودش رو کنترل کنه.
کم کم دندون هایش داشت رشد میکرد و چشم هاش قرمز تر شد.
- اممم...همگروهیتون حالش خوب نیست.
یکی از ریونکلایی ها این رو گفت درحالی که به لیسا اشاره میکرد. تلما با دیدن وضع لیسا هلش داد سمت استریکس و با ایما و اشاره گفت:
- زود ببرش یه خون بهش بده تا یکیو نکشته جنگ راه ننداخته.
و اونا سریع از تالار ریونکلاو خارج شدن.
هلنا با اشک شوق به مرلین نگاه کرد.
- تو تونستی ارزویی که سالیان سال تو دلم بود رو براورده کنی. من حالا میتونم درد رو، زبری رو، نرمی رو و همه چیز رو حس کنم. به همین خاطر شرط سوم رو میبخشم.
مرلین از ذوق بیکرانش دوباره تو بغل جیمز غش کرد. اگاتا که این رو دید دوباره جلواومد.
- همینجوری که نمیشه هلنا. دختر رو که نمیشه همینجوری داد دست بقیه. دختر مهریه میخواد. ما هزارتا گالیون مهریه میخوایم.
- هزارتا؟ چخبره خانم محترم.
- دختر به این دسته گلی بزرگ کردیم. هزارتا هم کمشه.
مرلین که محو لبخند پر ذوق هلنا بود اروم گفت:
- هزارتا که کمه. دنبارو به پاش میریز... اخ!
حرفش با نیشگونی که ملانی از پهلوش گرفت نصفه موند. حالا که از شرایط هلنا گذشتن، باید سر مهریه چونه بزنن.
افرادی که لایک کردند

- اوا هلنا سیسی؟ برای چی گریه میکنی؟
آگاتا همهی تلاششو کرد که لحنِ یه دختر معصوم و نگران رو تقلید کنه، اما حرفش مزهی چایی نباتِ مسموم میداد. همهی اعضای تالار به هلنا و قطرهی اشک شفافی که از چشمش افتاد زل زدن ولی هلنا چشمش به حلقهی توی دستش بود و دستش در
- من تازه بله گفتم ولی شما...
سرش رو بلند کرد و توی چشمای گرد شدهی مرلین نگاه کرد. اشکی که توی چشمای قشنگش جمع شده بود، روی میرتل گریان رو کم میکرد.
- شما یکی دیگه رو میخواستین! شما... منو جدی نگرفتین.

- نه... این... یه ماجرای دوجلدی داره...
ولی هلنا دیگه اشکاش بند نمیاومدن.
- شما که اومدی خواستگاریِ یه دخترِ دمِ بخت، برای چی یه دخترِ دیگه رو جوون میکنین؟

نبات توی دلِ آگاتا آب شد. هیچ فرصتی بهتر از این نبود که بینِ این زوج رو خراب کنه. یواش بهش نزدیک شد و دمِ گوشش گفت:
- میبینی سیسی؟ مردا همشون همینن.
مرلین گلوش رو صاف کرد تا توجه هلنا رو جلب کنه.
- یه دخترِ دیگه چیه هلنای زیبای ما؟ خب... درواقع همهی ساحرهها جای دختر ما رو دارن اما شما...
مرلین کلاهش را برداشت و جنتلمنانه آورد پایین.
- شما یکدونه ملکهی نقرهای قلبمی. اصلا من برای اینکه این رو بهتون ثابت کنم، بزرگترین سوگندِ جامعهی جادوگری رو فدا میکنم!
بعد از گوشهی چشم به ساموراییِ ساکتی که کل مدت پشتِ سرشون توی سایهی استتار کرده بود، اشاره کرد. توی یک چشم بهم زدن، تاتسویا با کاتانای از غلاف در اومده، جلوشون وایساده بود.
- اوس.
این هم از هدیهی ازدواج من به شما.کاتانا رو بالا برد تا ریشِ مرلین رو فدای اشکِ هلنا بکنه.
- یا ریشِ مرلین!
هلنا بدون فکر دستش رو بلند کرد و جلوی برخورد تیغه با ریش رو گرفت و اینجا بود که کلِ تالار شروع کردن به دست زدن و کل کشیدن! معجزهی دوم همین حالا اتفاق افتاده بود. تاتسویا با دیدنِ دستِ هلنا ضربه رو متوقف کرده بود ولی هلنا تونسته بود تیغه رو توی دستش بگیره.
سامورایی درحالی که برمیگشت به مخفیگاهش توی سایهها زیر لبی خوند:
- so this is love...

روزالین درحالی که سعی میکرد نگاههای مشکوک تلما رو تقلید کنه، دست به کمر میزنه.
- من اجازه نمیدم که بابا مرلین معجزهی دومش رو انجام بده!
هلنا که از سالیان سال روح بودن خسته شده بود و میخواست هرچه زودتر به بدن عزیزش برسه، چشمغرهای به روزالین میزنه.
- شما کی باشی؟

لیلی لونا که درست مثل روزالین، دست به کمر ایستاده بود این رو میگه. آگاتا که فرصت گیرش اومده بود، میخواد از آب گلآلود پریدریایی بگیره.
- اصلاً ما دخترمون رو به کسی که خونوادش براش تصمیم میگیرن نمیدیم!

ملانی که متوجه میشه اوضاع داره از کنترل خارج میشه، لبخند بززگی میزنه و به سمت هلنا برمیگرده.
- عروس خانوم بهنظرتون مراسم عقد و عروسی رو کجا برگزار کنیم؟

مرلین که محو زیبایی هلنا شده بود، آروم زمزمه میکنه:
- عقد ما رو توی آسمونها نوشتن...

اگه هلنا نه یک روح شفاف و بلکه یک انسان بود، گونههاش از خجالت سرخ و سفید میشدن. اما الان فقط یکم پررنگتر میشه.
- خجالتم ندین آقای مرلینیان...

آگاتا برای اینکه جو رو به نفع خودش عوض کنه، جیغ میزنه.
- ما دخترمون رو بهتون نمیدیم!

ملانی با آرنجش ضربهای به پهلوی تلما میزنه تا کاری بکنه که در اثر این کار، کلیه تلما دچار خونریزی داخلی میشه و از خونریزی، میمیره. ولی تلما بیدی نبود که با این کلیهها بلرزه. تازه، اون یک کلیهی اضافهی دیگه هم بهعنوان زاپاس داشت و میتونست تا وقتی عروسی
- دختر جون! شما تو کار بزرگترها دخالت نکن. برو با جوشهای خودت بازی کن!
- دختر جون؟! من همسن مادربزرگت... اوه!
هرچی هم باشه من ارشد ریونکلاوم. اجازه نمیدم دختر دستهگلمون تا آخر عمرش با این خواهرشوهرا دیوونه بشه!
گفتن این حرف مساوی میشه با منفجر شدن اعصاب و روان تلما و عصبانی شدنش در حدی که حتی خطر دمپایی ملانی هم باعث نشه جلوی دهنش رو بگیره...
- فکر کردی نمیدونم میخواستی خودت با مرلینما مزدوج بشی؟
هه! کور خوندی!
هنوز من نمردم که مرلین عزیزمون با همچین آدم مشکوکی ازدواج کنه!
افرادی که لایک کردند

خیلی مشکوکی!


