-دفعه ی اول چطور از پاتیل درزدار به کوچه ی دیاگون رفتم؟....مگه درش باز نبود؟
***
سفیدی روز هنوز به سیاهی شب غالب نشده بود. کفپوش خیابان از باران دیشب خیس مانده بود. ماشینی خراب از آن حوالی گذر کرده و رد پای روغن موتورش چاله ها را رنگین کمانی کرده بود. دیوار مغازه های ماگلی زیر نور صبح بیشتر از همیشه بد ریختیشان را داد می زدند انگار دود را خیسانده باشند و با آن دیوارها را رنگ کرده باشند، همانقدر خاکستری و خفه. غیر از صدای حرکت ماشین ها در اتوبان دوردست تنها چیزی که سکوت محیط را به هم می زد صدای پا و نفس نفس زدن پیکر کوچک و نحیفی بود که با شنلی تیره خودش را پوشانده بود. زیر شنل موهای خیسش به رنگ سفید نئونی به پیشانی اش چسبیده و در زیر چتری ها چهره ی یک غول سبز رنگ دیده می شد.
همه چیز تقصیر مادرش بود. نیمفادورا از اول هفته خواسته بود که بروند و خریدهای مدرسه اش را انجام دهند. مادرش شنبه از سر کار آمده بود و گفته بود کارِ خانه مانده. یکشنبه گفته بود ترجیح می دهد روزی بروند که پدرش هم بی کار باشد. چهارشنبه عصر قرار بود تد تانکس زودتر از سر کار تعطیل شود. نیمفادورا از سه بعد از ظهر تا ده شب لباس پوشیده منتظر مانده بود تا زمانی که پدرش برسد و به او بگوید متاسفانه زیادی خسته است:« پنجشنبه عصر حتما می رویم.»
یک قول دیگر، که نیمفادورا به آن علاقه ای نداشت. ده دقیقه ای روی رختخوابش دراز کشیده بود و فکر کرده بود که چرا مادر گرد شومینه را در کمد خودش نگاه می داشت و اجازه ی استفاده ی آزادانه از آن را به نیمفادورا نداده بود؟! دورا حالا یازده سال داشت. پس چرا اجازه نداشت که خودش به خیابان دیاگون برود و هر چه می خواست بخرد؟
زیر لب فحش داده بود:« بزرگسالای دیکتاتور.» و از جایش بلند شده بود.
ساحره ای مثل او تا یازده سالگی حتی اجازه نداشت چوبدستی دستش بگیرد. و اگر تلاشی برای جادو می کرد شلخته و خرابکار می شد و مادرش با نگاهی سرزنشگرانه می پرسید:« آخه تو با این سر به هوایی می خوای به کجا برسی دختر؟ تا کی من قراره خرابکاریای تو رو تمیز کنم؟ چطور می خوای بین اون اصیل زاده های سختگیر توی هاگوارتز دووم بیاری؟»
اگر دورا چوبدستی اش را می گرفت... دیگر لازم به کمک دیگران برای تعمیر چیزهایی که می شکست نداشت. نیازی به نشان دادن جای کبودی روی زانوهایش موقع زمین خوردن یا پارگی لباسش موقع بازی کردن نداشت. خودش همه چیز را درست می کرد.
خیلی از بچه های ماگل در این سن در بازار و فروشگاه کار می کردند و چیزی از بزرگسال ها کم نداشتند و حتی آنها هم می توانستند خودشان را به پاتیل درز دار و خیابان دیاگون برسانند. و درضمن نیمفادورا یک نقشه ی کاغذی داشت و دو پای سالم. نسبت به ماگل ها نه تنها چیزی کم نداشت بلکه حتی می توانست چهره اش را ترسناک کند. مسلما هیچ کس جرئت نمی کرد اذیتش کند. و در ضمن مغازه های خیابان دیاگون تا ساعت یازده شب باز بودند. اگر می دوید حتما می توانست برسد ، بخرد و برگردد مگر نه؟
پس بالش ها را زیر پتویش جوری چیده بود که والدینش متوجه نبودش نشوند، گالیون هایش را برداشته و از پنجره زده بود بیرون.
فقط یک مشکل وجود داشت. خیابان های دنیای واقعی به اندازه ی آنچه درون نقشه نشان داده شده بود صاف و امن و نورانی نبودند. و روی همه شان تابلو زده نشده بود.
نیمفادورا گم شده بود.
و حالا که برای چهارمین بار از این خیابان رد میشد بالاخره زیر نور صبح می توانست ببیندش. پاتیل درز دار، کوچک ، متواضع و قدیمی آنجا بود.
وقتی نیمفادورا خودش را به محیط خلوت میخانه رساند دیگر چیزی از او باقی نمانده بود.
پس مدتی خوابید ، با یک غریبه ی رندوم شیر کاکائو خورد و مدتی بعد متوجه ورود گروهی از آدمها که مثل او شنل هایشان را تا نزدیک روی صورتشان کشیده بودند شد.
گویا فقط حضور آنها کافی بود تا محیط کافه سردتر و تاریکتر به نظر برسد.
مردی که جلوتر از همه با وقار و قدرت حرکت می کرد بدون توجه به هیچ بنی بشری از کنار پیشخوان گذشت و به سمت اتاق جاروها رفت و گروهش هم پشت سرش آرام و بی صدا او را دنبال کردند.
شاید بشود اسمش را گذاشت کنجکاوی، و شاید بشود اسمش را گذاشت مرض، چون به محض اینکه نیمفادورا پشت سر آنها حرکت کرد و وارد اتاق شد انداخته بودنش روی زمین و یک چوبدستی روی گلویش فشردند.
ـ سرورم این موش داره شما رو تعقیب می کنه.
پیکر چند ثانیه ای سر جایش ایستاد و بعد کلاه شنلش را در آورد، چشم های قرمز و صورت بدون دماغ و مار مانندش معلوم شد. دستش را به سمت نیمفادورا گرفت و اشاره کرد:« بیاوریدش نزدیکتر.»
و وقتی دورا در یکی قدمی ولدمورت زانو زده بود ولدمورت ناخن های درازش را زیر چانه ی او زد و سرش را بالا آورد.
هوای اطراف حس مرگ می داد. انگار میلیون ها روح آغوششان را به سوی نیمفادورا باز کرده بودند. این ممکن بود پایان زندگی او باشد.
و این...
این زیادی برای روحیه ی دورا تراژدیک بود که بخواهد داستانش را اینطوری ببندد. او نمی توانست همینطور بی مزه و بی تکاپو بمیرد.
پس در چشمان ولدمورت زل زد و تنها کاری که از دستش بر می آمد کرد ، یعنی چهره اش را به شکل او در آورد.
ولدمورت خنده ای تاریک سر داد.
یکی از مرگخواران فریاد زد:«این باید دختر تانکس خون فاسد و آندرومادای خائن باشه ، دستور بدید سرورم تا تکه تکه اش کنم.»
اما لرد با لبخندی که دندان های تیزش را نشان می داد سر تکان می داد و دور نیمفادورا می چرخید:« خفه شو گری بک.»
-ببینم دختره ی مجنون برای چه دنبال ما راه افتادی؟
نیمفادورا نفس هایش سطحی شده بود. کف دستانش عرق کرده بود. قلبش جوری می زد که انگار هر آن ممکن است از حلقش بیرون بزند. تمام جسارتش را جمع کرد و با چشمان حالا قرمزش به چشمان بی رحم ولدمورت خیره شد:« چون وقتی رد می شدید خیلی ابوخفن و سیاه و سلطنتی به نظر می رسیدید.»
لرد سیاه یکبار دیگر خندید، صدای خنده اش مو را بر تن نیمفادورا سیخ می کرد:« چوبدستی ات را غلاف کن بلا، فقط یک استاکر است.»
بعد در حالی که ناخن هایش را چک می کرد ادامه داد:«خوشگلی است و هزار دردسر، اگر می خواستم هر کس که دنبالم راه می افتد را بکشم که اول از همه شما ها را سر به نیست کرده بودم.»
چوبدستی از گردن نیمفادورا دور شد اما حالا یقه اش در دستان خاله ای که برای بار اول می دید فشرده می شد:« شانس آوردی سلیقت به من رفته موش کوچولو، یه بار دیگه ببینمت پوستت رو با دستای خودم می کنم.»
نیمفادورا تهدید را نادیده گرفت ، بلند شد و ایستاد و باز به لرد ولدمورت چشم دوخت.
-به نظرم شیدی از خاکستری که برای ناخن هاتون استفاده می کنید با اینکه خیلی تاریک و نفرین کننده نشونتون می ده زیادی طبیعیه. ممکنه بقیه فکر کنن زیر ناخن هاتون رو نمی شورید. سیاه قیری ژلیش کنید قشنگ تر میشه.
-دیگر داری پر رو می شوی ابله. اصلا توله ای به سن و سال تو در میخانه چه می کند؟
چقدر جالب که تا الآن خودش هم فراموش کرده بود.
-می خوام به خیابان دیاگون برم.
ولدمورت با نارضایتی صدایی مانند خرخر در آورد.
-اما اول ما قصد کردیم به خیابان دیاگون برویم. نه تو.
-خوب می تونیم با هم بریم.
-این بلک ها همه شان اینجوریند تا بهشان رو می دهیم پر رو می شوند.
-پس...
-هیس هیس هیس
ولدمورت چوبدستی اش را روی لب های نیمفادورا گذاشت:«تو نمی توانی به ما بگویی چه کار کنیم ما خودمان هر کار بخواهیم با خودمان و با شما می کنیم....الآن هم قصدمان بر این شده که خودمان برویم در را هم باز بذاریم.»
نیمفادورا شانه ای بالا انداخت. ولدمورت نچ نچی کرد:« برای وجهه ی بی رحم مکش مرگ ما خوب نیست همینطور ولش کنیم. »
چشمان دورا گشاد شد.
-آبلیوییت
---
به نظرم خوب از پس نوشتن رولی در برخورد با شخصیتی مثل لرد ولدمورت بر اومدی. 
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.