جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1405 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ریتا پشت یکی از میزهای قرار گرفته توی گوشه ای ترین قسمت پاتیل درزدار نشسته بود.
چونش رو به دستش تکیه داده بود و مثل همیشه دنبال ردپایی از دردسر بود...
بعد از اینکه نقشه راهنمایی که قرار بود اون رو به کوچه دیاگون برسونه یه دیوار بی‌ریخت و بدشکل جلوش ظاهر کرده بود تصمیم گرفت که همونجا بشینه و تماشا کنه...
به هر حال پاتیل جای خوبی برای پیدا کردن یه حاشیه حسابی بود!
گروهی از مردهای بدریخت و قیافه با لباس های مندرس و کثیف که پشت میزی وسط سالن؛ مشغول قمار بودن نظرشو جلب کردن.
و بیشتر از همه اونا مرد کچل و درشت اندامی با تتوی شمشیر روی بازوی سمت چپش، که به لیوان بزرگ با دسته ای بلند توی دستش بود و به شدت نگران و عصبی به نظر میومد...
با چشم های تیزبینش کل سالن رو زیر نظر داشت که...
سرمای وحشتناکی به کمرش چنگ انداخت...
انگار که سعی داشت استخون هاشو مچاله کنه !
سرتاسر بدنش خشک شده بود و به جز چشماش توانایی حرکت دادن هیچ بخشی از بدنشو نداشت...
صدای خشک، آروم و ترسناکی از پشت سرش گفت:«میبینم که قربانی جدیدم حسابی چشمتو گرفته!»
ریتا تا قبل از کوبیده شدن صورت سفید و بی جون مرد کچل روی میز پر از ورق و افتادن لیوان و ریختن نوشیدنیش روی زمین متوجه نشده بود که اون صدا متعلق به کی بود...
لحظه‌ای بعد توی ضلع جنوبی پاتیل اون رو دید!
چهره راضی و پوزخندی که گوشه لب و چشم های جناب مرگ نشسته بود!
صحنه ای که هیچوقت قرار نبود فراموش کنه...
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود و با وجود وحشتی که امکان نداشت بتونه انکارش کنه یه نیروی جاذبه قوی اون رو به سمت مرگ میکشوند!
پس بلند شد و به سمت اون سرمای وحشتناک دوید !
مرگ به ظاهر صحبت نمی‌کرد و از ریتا خیلی فاصله داشت ...
اما ریتا توی چشماش کلمات رو به وضوح میدید و حتی با وجود همهمه و صدای داد و فریاد های پخش شده توی فضا صداش رو می‌شنید...
همین انگیزشو برای دویدن بیشتر کرد و اصلا توجهی به پیرزنی که سر راه بهش تنه زد یا سینی که از دست پیشخدمت ریشو انداخت نداشت...
درست همون لحظه که فکر می‌کرد بالاخره رسیده...
مرگ چشمکی زد و توی فضای اطرافش حل شد.
و ریتا توی دیواری که تا الان پشت مرگ پنهان شده بود راه ورود به کوچه دیاگون رو دید...
یعنی کار اون بود؟
همون‌طور که داشت از شکاف توی دیوار رد میشد؛ زیر لب آخرین کلمات مرگ رو زمزمه کرد:
«نگران نباش دختر جون...
به زودی همو میبینیم...
بار بعدی به شکل بهتر و سر زمان مناسب»


---

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/8 16:21:13
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/8 17:04:03
میبینم که اینجا یه خبراییه
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 7 خرداد 1405 20:59
نمایش جزئیات
آفلاین

آفتاب اواسط تابستان با بی‌رمقی خودش را به لبه‌ی کوه رسانده و لم داده بود؛ گویی قصد پایین‌تر رفتن نداشت. باریکه‌های پررنگش را هرجا که خواسته بود افشان کرده بود؛ و تعدادی از طلایی‌ترین آن‌ها از دودکش همسایه منعکس شده و روی ملافه‌های رنگ و رو رفته‌ام استراحت می‌کردند.

به لب پنجره آمدم و مشغول تماشای از حال رفتن تابستان روی دستان دهکده شدم. چمن‌های بلند و مرطوب به ساز صبا مست و آوازخوان می‌رقصیدند. جیرجیرک دور از چشم کشاورز بدعنق؛ پدر گندم‌خانم؛ مشغول باز کردن موهای معشوقه‌اش شده بود. آن طرف کوهستان‌ها هنوز هم یاد زمستان را نگه داشته و آخرین برف‌های باقی‌مانده را تاج سر خود کرده بودند. ریل قطار که روی تپه‌ی کنارمان پیچ خورده بود زیر غروب آفتاب می‌درخشید. ریل سال‌ها بود که به انتظار قطار قرمز زغال‌ سنگ نشسته بود و هیچ‌گاه خسته نمی‌شد. ریل پیر سال‌ها بود که با پرورش گل‌های جاده‌ای و قارچ‌های فرانسوی خود را مشغول نگه می‌داشت…

تقه‌ ی در مرا از فکر و خیالم پراند؛ بالاخره والدینم از سر کار برگشته بودند و می‌توانستیم به پاتیل درزدار برویم تا ماجراجویی‌ام را در مدرسه کم‌کم شروع کنم… قطعاً تا به شهر برسیم شب می‌شد؛ اما در کوچه‌ی دیاگون روز و شب معنی ندارد!

من خیلی وقت بود آماده بودم؛ ردای پینه‌ شده‌ام را هم برداشتم و با قدم‌های شمرده به طبقه‌ی پایین رفتم. پدرم ردا و کیفش را با متانت خاصی آویزان می‌کرد و مادر هم از راه نرسیده نان‌ها را می‌برید تا سفت نشوند. پدر با دیدن من که آماده شده بودم کمی تعجب کرد ولی تا خواست دلیلش را بپرسد مادرم با خوشرویی گفت که بعد از یک لیوان چای سریع؛ راهی پاتیل می‌شویم تا کارها را راست و ریس کنیم. پدر پوف ساکتی کشید؛ به گمانم از شدت کار یادش رفته بود؛ ولی کسی به روی خودش نیاورد.

با اکراه صبر بیشتر بابت استراحت پدر و مادر را پذیرفتم اما آنقدر این پا و آن پا کردم که چایشان را نصفه نیمه گذاشتند. سوار جارو هایمان شدیم و تا بالای ابر ها صعود کردیم. چشمانم را بسته و به پرواز مادرم اعتماد کرده بودم.  نسیم خنک از شرق لندن خود را به درون موهای فیروزه ای و یقه ی لباسم می رساند؛ و این حس مهم بودن برای طبیعت باعث می شد تمام طول راه را لبخند بزنم.

پس از یک ساعت و خرده ای؛ روی سقف بلند پاتیل درز دار فرود آمدیم تا ماگل ها خدای نکرده فکشان نیافتد؛ و از طریق تنها خشت قرمز سقف وارد فضای مهمانخانه شدیم. نسبت به بقیه ی روز هایی که آمده بودم شلوغ تر بود (حتی چراغ ها را هم روشن کرده بودند که پیشامدی عجیب الوقوع است)؛ شاید بخاطر نزدیک بودن به شروع ترم.

بهرحال به قدری خسته بودیم که حتا من هم موافقت کردم که نوشابه کره ای؛ یا چای ساده ی ماگلی بنوشیم. برخلاف تصوراتم بیشتر مغازه های کوچه هم بسته شده بودند و به ناچار باید شبی را در این چرکین گاه مهمانخانه ی مرتب و بی عیب (تام پیشمه عادی جلوه بدید) میگذراندیم تا فردا به کوچه ی دیاگون برسیم...

فردا صبح-۲۴ آگوست-ساعت ۸ و ۳۷ دقیقه-مهمانخانه ی پاتیل درزدار-اتاق شماره ۳۹:

تا پاسی از شب را پدرم مشغول کاغذ های کاری اش بود؛ اما مادر زود به تخت خواب رفت. من زودتر از همه بیدار شدم؛ برای کوچه دیاگون ذوق و شور کمیابی داشتم... کنار آینه که یک جفت دست خرگوش از آن آویزان شده بود ایستاده بودم و در دلم بابت کشتار این موجود بی آزار به تام ناسزا می دادم. با تقه ی بلندی که گویا زن جوانی اشتباهی به جای ورد تمیز کردن درب خانه؛ ورد ترقه را اجرا کرده بود؛ والدینم هم بیدار شدند.

با بی صبری منتظر شدم که صبحانه را میللل فرمایند تا وارد کوچه شویم. گویا همان شب دیواری که با چوبدستی زدن به آن راه کوچه باز می شد را رنگ زده بودند و (از من نپرسین دوستان؛ فقط مرلین میدونه چرا از ورد خشک کردن رنگ استفاده نکردن) راه ورود به کوچه را موقتا به مستراح مهمانخانه انتقال داده بودند...

بسی فراوان صبر کردیم تا پیرمردی کارش را تمام کند و در آن بوی نامطبوع که از اثر هنری قربان باقی مانده بود ماجراجویی ام به هاگوارتز را شروع کردم... پدر روی ۸ تا از کاشی های مشخص مایع دستشویی بنفش رنگ اکتیو را زد (ننه م اونور داشت از شدت بو دق می کرد) و کم کم کاشی ها کنار رفتند و کوچه ی سرشار از شور و شوق زندگی دیاگون رو به رویمان ظاهر شد...

وایسین فکر نکنین اینقدر رمانتیک بوده؛ تصور کنین وسط خریدتون یهو یه گوشه یه مستراح ظاهر میشه که خانوادگی توش بودن! شدیم سوژه ی کل مغازه دارای دیاگون. اره اره عیب نداره شما هم بخند...واقعا که!

--- آبی دوست داری نه؟ تایید شد. مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/7 21:09:16
- هرآینه هرآینه با شما گویم: دانهٔ گندم که در زمین افتد گر نمیرد، تنها ماند؛ ولی گر بمیرد ثمرات فراوان دهد...
(یوحنا ۲۴:۱۲)
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 12:05
نمایش جزئیات
آفلاین
آسمان صبح به رنگ نیلگون و خورشید طلایی که مدت زیادی از طلوعش نگذشته بود.
پرتوهای کم رنگ خورشید به سنگ فرش های خیابانی در لندن میخورد و بازتاب زیبایی را به جا میگذاشت.
لیلی کوچک از ماشین قدیمی پدرش آهسته پیاده شد و پدرش اورا به سرعت تنها گذاشت.
روی سنگ فرش های خیابان قدم برداشت و به مغازه ی عجیب رو به رویش نگاهی انداخت. بر سر در مغازه نوشته شده بود: پاتیل درزدار
نفس عمیقی کشید و بازدمش را به آرامی بیرون داد.
گام های بلندی به سمت در مغاره برداشت. قبل از اینکه وارد بشود در با صدای جیرینگی باز شد و پسر بچه ای هم سن و سال خودش که صد البته اورا میشناخت بیرون آمد.
او با خوشحالی دستان لیلی را گرفت و گفت:
تو بلاخره اومدی!
لیلی با لبخندی سرش را تکان داد و با تردید گفت:
سوروس..اینجا خیلی..
_عجیبه! اوه درسته..ولی وقتی بریم داخل عجیب ترم میشه!
لیلی با تردید به همراه سوروس پا به مغازه گذاشت.
خورشید تازه طلوع کرده بود پس افراد زیادی داخل مغازه نبودند.
مردی با ردای عجیب زمردی رنگ روی صندلی چوبی نشسته بود و نوشیدنی قرمز رنگ داخل لیوانش را مینوشید.
لیلی به اطراف نگاهی انداخت. به نظر نمیرسید اینجا همان هاگوارتزی باشد که سوروس هر روز و هر ثانیه در موردش حرف میزد.
سوروس آهسته گفت:
دنبالم بیا..
سپس دست دخترک را فشرد و اورا همراه خودش به انتهای مغازه و جایی برد که در چوبی قدیمی ای قرار داشت.
لیلی با فکر به اینکه پشت آن در حتما دنیایی جادویی قرار دارد لبخندی از سر خوشحالی و بی قراری زد اما همینکه پسرک در را باز کرد او دوباره نا امید شد.
آنجا فقط حیاط پشتی کوچکی بود که در اطرافش فقط چند سطل زباله و چوب جاروی کهنه دیده میشد. در روبرو دیواری قرار داشت که تماما از آجر های قهوه ای رنگ ساخته شده بود. هنوز هم چیز عجیبی در آنجا نمیتوانست بیابد.
سوروس لحظه ای دست لیلی را رها کرد و به سمت دیوار آجری رفت.
_همونجا وایستا.
سپس چند ضربه به آجر های مشخصی زد و انگار مطمئن بود که باید فقط به همان آجر ها ضربه بزند.
ناگهان دیوار شروع به لرزیدن کرد و آجر ها تکانی خوردند و به زمین ریختند.
گردو خاک ناشی از ریزش آجر ها باعث شد لیلی سرفه ای بکند و سوروس سرش را با نگرانی سمت او برگرداند!
اما به محض دیدن دنیای عجیب پشت دیوار چشمان هردویشان گرد شد. برق درون چشمانشان نشان میداد که به خواسته ی همیشگیشان دست پیدا کرده اند.
سوروس دوباره دست دخترک را گرفت و اینبار نه به آرامی بلکه با سرعت پا به دنیای دیگر گذاشتند.

---
چشم بابامو دور دیدین

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/5 0:51:43
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 08:48
نمایش جزئیات
آفلاین
در را که باز کردم، موجی از گرمای نوشیدنی کره ای و همهمه‌ی جادوگران صورتم را لمس کرد.

نامه‌ی هاگوارتز را محکم در دست گرفته بودم؛ انگار اگر رهایش می‌کردم، همه‌چیز فقط یک رؤیا می‌شد.

اسمم دملزا رابینز است.

و قرار بود از کسی کمک بگیرم که کمتر کسی جرأت نزدیک شدن به او را دارد:

پروفسور سوروس اسنیپ.

او در گوشه‌ای تاریک نشسته بود؛ ردای سیاهش مثل سایه‌ای زنده روی زمین کشیده شده بود. پوستش رنگ‌پریده، موهایش صاف و مشکی، و چشمانش… تیزتر از هر تیغه‌ای در سیاه‌چال‌های هاگوارتز.

نزدیک شدم.

ضربان قلبم تقریباً ریتم یک طلسم ناشناخته را می‌زد.

🐍 گفت‌وگو با استاد معجون‌ها
گفتم:

«پروفسور اسنیپ… من دملزا رابینز هستم. نامه‌ی هاگوارتز را دریافت کرده‌ام. اما ورودی کوچه دیاگون را پیدا نمی‌کنم… و چوبدستی هم ندارم.»

چشمانش باریک شد. صدایش آرام، کشیده و طعنه‌آمیز بود:

«جالب است. یک جادوآموز که پیش از داشتن چوبدستی انتظار دارد دیوارها برایش باز شوند. جسور… یا ساده‌لوح.»

گونه‌هایم داغ شد. اما عقب نکشیدم.

«فکر می‌کنم… شاید هر دیوار جادویی، منطق خاص خودش را داشته باشد.»

چند ثانیه سکوت کرد. بعد آهسته گفت:

«حداقل توانایی فکر کردن داری. کمیاب است.»

او بطری کوچکی از جیب ردایش بیرون آورد. مایعی نقره‌ای درونش می‌درخشید.

«این، عصاره‌ی موقتی تمرکز است. اما آن را رایگان نمی‌دهم.»

قلبم فرو ریخت.

«چه می‌خواهید، پروفسور؟»

لبخند بسیار کمرنگی زد — تقریباً نامرئی.

«آن طرف مغازه، مردی در حال نوشیدن معجون آرام‌بخش است، اما ظاهراً به جای آن، با سیاه‌دانه سعی در افزایش قدرت آن دارد. به او بگو که استفاده‌ی بیش از حد از سیاه‌دانه در معجون آرام‌بخش، به جای تقویت، باعث ایجاد توهمات بصری شدید می‌شود و تمام اثر آرام‌بخشی آن را خنثی می‌کند. بگو اگر ادامه دهد، ممکن است شروع به دیدن اژدهای صورتی کند. اگر قانع شد، برگرد.»

🔥 مأموریت
با تپش قلب جلو رفتم، توضیح دادم، حتی با کمی اعتمادبه‌نفس درباره‌ی پایداری مولکولی حرف زدم. مرد حیرت‌زده شد و اشتباهش را پذیرفت.

وقتی برگشتم، اسنیپ بدون نگاه کردن بطری را به سویم گرفت.

«حالا گوش کن، رابینز. دیوار جادویی به چوبدستی نیاز ندارد. به دقت نیاز دارد.

آجرها بر اساس توالی عددی فیبوناچی چیده شده‌اند.»

چشم‌هایم برق زد.

1,1,2,3,5,8,13,21,…

او ادامه داد:

«روی آجرهای شماره‌ی 3، 5 و 8 ضربه بزن. اما نه تصادفی.

ابتدا 3 ضربه به آجر سوم،

سپس 5 ضربه به آجر پنجم،

و در نهایت 8 ضربه به آجر هشتم.

فواصل ضربه‌ها باید یکنواخت باشد. اگر ریتمت به‌هم بخورد… دیوار واکنش نشان نمی‌دهد.»

نفس عمیقی کشیدم.

«متشکرم، پروفسور.»

با صدایی پایین گفت:

«دیر نکن. هاگوارتز منتظر کسانی نمی‌ماند.»

🧱 لحظه‌ی سرنوشت
در حیاط پشتی ایستادم. دیوار آجری کاملاً عادی به نظر می‌رسید.

شروع کردم:

سه ضربه.

پنج ضربه.

هشت ضربه.

ریتم را در ذهنم شمردم.

یک… دو… سه…

ناگهان آجرها شروع کردند به چرخیدن، مارپیچ‌وار باز شدند — دقیقاً شبیه الگوی فیبوناچی که در طبیعت دیده می‌شود؛ مثل پوسته‌ی حلزون، اما از آجر و جادو.

نور طلایی از شکاف بیرون زد.

✨ کوچه دیاگون
صدای سکه‌های گرینگاتس.

ویترین‌های درخشان.

جغدهایی که در قفس‌ها جابه‌جا می‌شدند.

و بوی کاغذ و چوبدستی تازه.

برگشتم…

اما اسنیپ آنجا نبود.

فقط صدایی در ذهنم پیچید:

«رابینز… امیدوارم ارزش این اعتماد را داشته باشی.»

و من در پاسخ گفتم:
«از این اعتماد ناامید نمی شوی پروفسور!»


و من قدم در دنیای جادویی گذاشتم.

---


تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/27 10:28:34
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
دیدن مادر بزرگم که همیشه باید ماه‌ها برای دیدنش صبر میکردم و سوار هواپیما میشدم و یه سفر سنگین خونوادگی رو پشت سر میذاشتیم، در روزی که قرار بود برای خرید به دیاگون برم، برای من از هر اتفاق جدیدی شوکه کننده‌تر جلوه کرد.
اون تموم این سال‌ها میتونست بدون نیاز به ابزارهای ماگلی، برای دیدن من سفر کنه اما به امید اینکه منم احتمالا یک ماگل هستم، این راز رو پنهان نگه داشت. فکر کنم هنوز هم باور نداره که خون جادوییش تونسته به رگ‌های من برسه، به هر صورت وقتی دخترت به لحاظ چهره شبیهت نشه و قدرت‌های جادوییتو به ارث نبره، احتمالا امید زیادی برای نوه‌ات که حتی شبیه دخترت هم نشده باقی نمی‌مونه.
ماشین پرنده‌ی مادربزرگ، شکل قورباغه‌ای و آبی پررنگ داره و خدا میدونه چندتا ابزار جادویی عجیب و غریب دیگه رو تا امروز برای من رونمایی نکرده. اون حتی شنل و کلاه جادوگرها رو به تن کرده و یکی از دوستاشو هم با خودش آورده.
«پدر و مادرت کجان؟» مادربزرگ این سوال رو درحالی میپرسه که به شکل بدی به ظاهر من نگاه میکنه و گویا والدینم رو مقصر ظاهر نامرتب و صورت نسبتا رنگ پربده‌ام می‌دونه.
دختر جوانی که کنار مادربزرگ نشسته، با کنجکاوی به من و اتاقم نگاهی میندازه.
مادر بزرگ توضیح میده: «اون لاکرتیا، دختر خواهر مادربزرگ من میشه.» و بدون توجه به حس مرددی که نسبت به خیابون و مردمی که ممکنه یه ماشین پرنده رو جلوی بالکن ببینن، ازم میخوان که وارد ماشین بشم.
تموم مسیر داشتم به مکالمه‌ی مادربزرگ و لاکرتیا بلک گوش میدادم. ظاهرا مادربزرگ با وجود سن زیادش، خیلی بهتر از من می‌تونه با آدم‌های جدید ارتباط برقرار کنه. البته اونها عملا غریبه به‌نظر نمیرسن و این منم که دچار نوعی شوک ناشی از دیدن فرهنگ عجیب و غریب یا اگزوتیک شدم.
درحالیکه همه‌اش منتظر بودم تا مادربزرگ درمورد دلیل این همه سال پنهان‌کاری توضیح بده، به خیابون‌هایی میرسیم که عملا آثار تمدن و تکنولوژی رو از دست داده و اتمسفری کلاسیک، همراه با هاله‌ی سنگینی از جادو رو درون خودش داره و این هاله، زمانی سنگین‌تر میشه که به جایی موسوم به پاتیل درز دار میرسیم. با وجود پرورش پیدا کردن در خانواده‌ای ماگل، می‌تونم حس کنم که نیروی جادویی درون بدنم که همیشه سعی در سرکوبش داشتم، داره به جوش میاد و ناخودآگاه، احساس تعلق عمیقی به این بخش از دنیا دارم چراکه میتونم واضح‌تر از همیشه، تفاوت جادوگرها و ماگل‌ها رو درک کنم و از همزادپنداری با چنین افرادی لذت ببرم.

در همین حین به کنجی میرسیم که شبیه پاتوق سیگار کشیدن تینیج‌هاست و انتظار دارم که مادربزرگ، از پتانسیل‌های پنهان تری رونمایی کنه و با هم مشغول گل کشیدن بشیم اما بین اون و لاکرتیا، صحبتی درمورد اینکه کی قراره دیوار رو باز کنه ایجاد میشه. ظاهرا مادربزرگ قصد داره توانایی های خودشو درمورد نحوه‌ی باز کردت این دیوار، به چالش بکشه. احتمالا مدت زیادی از آخرین باری که به این محله اومده میگذره.
اون عصاشو چندبار به روش های مختلفی روی آجرها میزنه و من با خودم فکر میکنم که این شبیه نوعی کدزنی هست و من هم هیچ استعدادی در حفظ کردن چنین کدهایی ندارم.

---
آدرسِ دقیقِ این پاتوقو میدی؟ یک سری نصیحت های پاترانه برای این تینیج های عزیزمون، و همچنین گل کش های گلمون دارم. شما هم موقع نصیحت حتما بیا. از همه بیشتر بهش احتیاج داری.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/25 11:22:37
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
اسبی قدم زنان وارد پاتیل درزدار میشود .
او زا یک فرد جادوگر در کافه آن نزدیکی مپرسد کوچه دیاگون کجاست و اون او را به سمت پاتیل درزدار میبرد . و سپس آن جادوگر مهربان اسبی را روانه میکند تا به کوچه دیاگون ورود پیدا کند.

----

به پیام شخصی‌ای که برات فرستادم توجه کن.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/23 21:04:39
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
با سر و صدای گفت و گوی مبهمی توی راهرو بیدار شدم ، متوجه شدم هوا روشن شده و اگر دیرتر بجنبم روز به نیمه میرسه ... برای لحظاتی تو رختخوابم موندم ... سعی کردم مرور کنم که برای چی اونموقع اونجا بودم ...

آره ... نامه ... نامه دعوت به هاگوارتز ... برگه ای به پیوستش که وسایل و کتابای مورد نیاز سال اولم رو درج کرده بود دلیل حضور من توی اتاق شماره 14 مهمانخانه پاتیل درزدار بود ... اما هنوز نمیدونستم دقیقا چطوری راه پیدا کنم به کوچه دایاگون ...

شب قبل حوالی ساعت 3 بود که رسیده بودم به مهمانخانه ... پدرم دو روز قبل با یک جغد نامه ای فرستاده بود و درخواست اتاق کرده بود و هزینه اش رو هم فرستاده بود همراهش ... با قطار از گلاسکو مستقیم اومده بودم لندن ... برادرم متیو منو رسونده بود ایستگاه و تا موقع حرکت همراهم بود ... مامان بزرگ تمام طول تابستون رو خونه ما اومده بود و دو ماه گذشته اش رو عزا دار خواهرش بود بهرحال با اون شرایط من هم تنها راهی شده بودم ...

همیشه سفر با قطار رو دوست داشتم و خب و توی خانواده ما والدینمون استفاده از وسایل مشنگی رو منع نمیکردن ...

برای صرف صبحانه رفتم طبقه پایین ، شلوغ شده بود ، پسر جوانی بنام تام نشسته بود پشت پیشخوان جای مرد میانسال عنقی که دیشب موقع ورودم جای او بود ... دلواپسی بابت پیدا کردن راه ورود به کوچه دایاگون رو حواله کردم به بعد از تموم شدن صبحانه ... و البته در همون حین افراد حاضر در محیط رو هم برانداز میکردم ...

دیگه آخرای صبحانه بودم و همچنان مشغول تماشای محیط روی صندلیم نشسته بودمو پاهامو تاب میدادم ... متوجه شدم موجودی با جثه ای کوچیک بدون اینکه نظر کسی رو جلب کنه از گوشه پاگرد راه پله های انتهایی سالن داشت با خودش یک چمدونی رو کشان کشان میبرد بالا ... نگاهش اما از دور به من افتاد و همراه لبخند کمرنگی سرش رو انداخت پایین تا متوجه مسیرش باشه ...

دربارشون یه چیزایی از متیو شنیده بودم ... بهرحال نظرم نسبت بهش جلب شده بود و نمیدونم چرا حس کردم بهش اعتماد دارم ... از اونجایی که راه اتاق من هم از همون مسیر میگذشت به بهانه رفتن به اتاقم میزم رو ترک کردم و رفتم به همون سمت ... البته وقتی به بالای پله ها رسیدم ندیده بودمش ...

چهره ام درهم شد چند لحظه و قدم زنان خودمو رسوندم به اتاقم ... الکی اومده بودم و کاری نداشتم ... نشستم رو تخت و دستمو گذاشتم زیر چونم و برگه مربوط به وسایل مورد نیازم رو مرور کردم ... برای لحظه ای از دست پدر و مادرم کفری شدم کاشکی حداقل متیو باهام میومد اه ... همین فقط مامان خانم زحمت کشیده یه جغد فرستاده و سفارش منو به خیاط کرده بود ... هففف ...اینا بکنار الان چجوری برم اونجا اصلا ...

لابلای این افکارم کلافه شده بودم و حالا دیگه اون دلواپسی افتاده بود به جونم ... بهرحال پا شدمو از اتاقم زدم بیرون ... که یک آن همون موجود کوچیکو دیدم که داشت از جلوم رد میشد ... بی اختیار گفتم آهای ... عامم ببخشید سلام ... آهسته ایستاد و سرش رو گرفت بالا ... با یه صدای زیری جواب داد :
+ دابی سلام میکنه ...
- دابی ؟ آهان اسمت دابیه ! خب من هم برایان هستم ...
+ دابی از آشنایی با برایان خوشحاله ... ( لبخندی که زد عمیق نبود اما به حسب وسعت لب های نسبت به صورتش ، لبخند وسیعی نشون میداد )
- ممنون ... اممم تو میدونی چجوری باید رفت کوچه دایاگون ؟
+ کاری نیست که دابی از پسش بر نیاد ... اما رفتن به کوچه دایاگون رو همه میدونن پسر جوان ...
- خب من نمیدونم هنوز ... لطفا راهنماییم کن ...

همچنان که سرش رو به نشانه تایید تکون میداد و لبخندش باز تر میشد گفت :
البته البته دابی به خدمت به دیگران علاقه داره ... همین الان دابی راه کوچه دایاگون رو به برایان جوان نشون میده ...

دلم روشن شد ... با اشاره به طبقه پایین همراه هم حرکت کردیم و رفتیم سالن پایین ... پیشخوان رو دور زدیم و بنظر میومد که داریم میریم به سمت عقب سالن .. جایی که تقریبا از محلی که من صبحانه خوردم از دید پنهان بود ... داشتیم بسمت یک درب چوبی میرفتیم که همون لحظه یک خانم و یک آقا بهمراه دختر جوانشون از همون درب وارد شدن ... که خب دیدنشون یکم خیالم رو راحت کرد ...

از درب خارج شدیم و وارد یک حیاط خلوت کوچیک شدیم که خیال راحتم رو مکدر کرد لحظه ای ...
دور تا دورش دیوار های بلند آجری بود که اوضاع چندان جالبی نداشتن از بس گُله گله جاهاش ریخته بود آجراش ... هرچی نگاه کردم دربی برای ادامه مسیر وجود نداشت ...

- دابی ! برای چی اومدیم اینجا .. اون آقا و خانم بهمراه دخترشون اینجا چیکار میتونستن داشته باشن ؟ راه کوچه دایاگون ...
+ دابی شما رو به درگاه ورود کوچه دایاگون آورد قربان ... دابی راه ورودی رو بلد هست ...

وسط حرفم پریده بود و بی معطلی اما سر صبر رفت جلوتر و دستش رو گرفت بالا و با یک بشکن چند تا جرقه از دستش رها شد و رفت بسمت وسط دیوار روبرویی ... دور یک قسمت آسیب دیده از دیوار چرخیدن و بعد یکی یکی به نوبت خوردن به چند تا از آجر ها ...

هنوز آخرین جرقه بعد از اثابت به دیوار محو نشده بود که آجرای مورد اثابت شروع کردن به عقب و جلو رفتن ... به دنبالشون یکدفعه اجزای دیوار جملگی به حرکت در اومدن ...

ترسیدم ... واقعا ترسیده بودم احساس کردم دیوار داره روی سرمون خراب میشه .. داد زدم ای وای چیکار کردی دابی !!! از نگرانی اینکه این خرابکاری گردن یه پسر بچه 11 ساله قراره بیفته دل تو دلم نبود ... فکرشو بکنید این خبر میرسید به خونه ای که مدتیه در آرامش بسر میبره تا مادربزرگ غم از دست دادن خواهرش رو فراموش کنه ... هوفففف ...

کلی افکار جور واجور توی ذهنم رسید حتی قیافه تلخ اون مرد عنق دیشبی ... هاج و واج داشتم بی خیالیه دابی رو هم نگاه میکردم ...

یکم زمان برد تا شلوغی و عبور و مرور جمعیت تازه نمایان شده که اصلا براشون مهم نبود که یه دیوار داره آوار میشه ، نظرم رو جلب کنه ...

قلبم داشت تند تند میزد که دابی گفت ... بفرمایید قربان دابی کوچه دایاگون رو به شما نشون داد ... اینجا مقصد شماست قربان ...

حتی تازه متوجه شدم که همه این ها توی حدودا چند ثانیه انگشت شمار رخ داده ... عرق سردی نشسته بود روی پیشونیم ... در آن واحد وقتی فهمیدم که اوکی منظره روبروم همون کوچه دایاگون هستش ... اثر همه حرصی که کردم کاسته شد ...

دابی داشت به من لبخند میزد ... سرش رو خم کرد و گفت دابی به شما خدمت کرد ... دابی از خدمت به آقای برایان خوشحاله ... حالا دابی باید رفت ...

تا من خداحافظی کنم باهاش ... بشکنی زد و غیب شد ... و من بازم تنها موندم ... و کوچه دایاگون که حالا منتظرم بود تا برم سر وقت خرید هام ...


---
خیلی خوب تجربه و احساسات شخصیتت رو نوشتی!
فقط در مورد علائم نگارشی بگم که به کلمه‌ی قبل از خودشون می‌چسبن و با یه اسپس از کلمه‌ی بعد فاصله پیدا می‌کنن. درست همونطور که تو جملات من می‌بینی.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/11 22:09:43
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 7 اردیبهشت 1405 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ای بابا، این نامه که فقط گفته بعد از پاتیل درزدار می‌رسی به کوچۀ دیاگون. اون طرف که پاتیل درزدار چیزی نیست. فقط دیوار و دیواره. عجب گیری افتادیم این وسط!
خلاصه که با کلافگی تموم برگشتیم به خود پاتیل درزدار. حسابی کلافه بودم داشتم با موهام بازی می‌کردم و به این فکر می‌کردم که احتمالا کل این نامه و هاگوارتز و جریانات مربوط بهش فقط یه شوخی بوده که یهو یه صدایی شنیدم.
- کمک می‌خوای پسر جون؟
سر چرخوندم و دیدم که یه خانوم لاغر رنگ پریده بالای سر من ایستاده. همین‌طوری داشت من رو نگاه می‌کرد و چشم‌هاش یه حالت خواب‌آلودۀ عجیبی داشت. من رو یاد ناظم‌های مدرسه‌های ماگلی می‌نداخت.
- عه، نه ممنون خودم سفارش می‌دم.
ابرو تاب داد و من رو جوری نگاه می‌کرد انگار به عقلم شک کرده. سعی می‌کرد با لحن مهربانانه‌ای با من صحبت کنه امّا مشخص بود که حسابی از من ناامیده: «تازه واردی بچّه جون؟ منو نگاه کن.»
رداش رو کنار زد و من تونستم از زیر رداش، یه چوبدستی تقریباً 30 سانتی ببینم. دهنم از تعجب باز مونده بود و گفتم: «خانوم شما اینو از کجا گیر اوردی؟ تو نامۀ من ننوشته چطوری می‌تونم برم به دیاگون.»
- پس تازه واردی، بیا دنبال من.
اون خانوم بدون این‌که منتظر من بمونه از پاتیل درزدار خارج شد و من هم پشت سرش راه افتادم. با خودم فکر می‌کردم که چطوری می‌خواد من رو به دیاگون برسونه؟ من هم از همین مسیری رفتم که اون داره می‌ره. ولی خب لب وا نکردم و عین یه پسر خوب، دنبال اون خانوم غریبه راه افتادم تا ببینم می‌خواد من رو به کجا برسونه.
- دیدی خانوم؟ به منم گفتن بعد از این پاتیل درزدار می‌رسی به دیاگون. همه‌ش سر کاری بود. این‌جا چیزی به غیر از دیوار نیست.
سری به علامت تأسف تکون داد و گفت: «همیشه این‌قدر عجولی؟ یکم صبر کن بچّه جون.»
چوبدستش رو از داخل رداش در اورد و به چندتا از آجرهای دیوار ضربه زد. تق، تق، تتق، تق.
به شکل عجیبی دیوار حرکت کرد، پایین اومد و عجیب‌ترین بازاری که تاحالا چشمم بهش خورده بود رو دیدم. مغازه‌های پرنده فروشی که جغدها و غراب‌ها رو جلوی چشم گذاشته بودن نظرم رو جلب کردن. جادوگرها و ساحره‌ها با کلاه‌های نوک‌تیزشون تو بازار جولون می‌دادن و بچّه‌ها دور و بر مغازۀ شوخی و تردستی جمع شده بودن.
- خیلی خب، اگه با من کاری داشتی می‌تونی من رو توی کتاب‌فروشی پیدا کنی. اگه دلت خواست، کتاب‌های لازم رو از من بخر. کلاه رو می‌تونی از مغازۀ سمت راستی بخری، چوبدستی فروشی رو باید چند متری جلو پیدا کنی و اگه خواستی ردا بخری، هیچ‌کجا بهتر از دوک خواب‌آلود پیدا نمی‌کنی.
حسابی هیجان داشتم و نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم. با تعجب گفتم: «اوه. پس... دیاگون...»
- آره پسرجون، حالا دیگه مزاحمم نشو، بعد از ظهر خوبی داشته باشی.
- ازتون ممنونم خانومِ... عه، خانومِ...
- آیلین هستم، آیلین ایزابل مری جین پرینس-اسنیپ.
بدون این‌که من رو نگاه کنه، به مسیرش ادامه داد و از من دور شد. با اون بدن تکیده و موهای سیاهش، مثل شبحی شده بود که داشت بین جمعیت قدم می‌زد.
نگاهی به لیستم انداختم و گفتم: «خب، بذار ببینم، حالا پاتیل کوچیک تاشو رو از کجا می‌تونم پیدا کنم؟»


---
کم‌کم داشتم خیال می‌کردم تا آخر قراره شخص مقابل "خانوم" بمونه که نهایتا مشخص شد آیلین پرینسه.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/7 23:55:54
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1405 15:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-دفعه ی اول چطور از پاتیل درزدار به کوچه ی دیاگون رفتم؟....مگه درش باز نبود؟
***

سفیدی روز هنوز به سیاهی شب غالب نشده بود. کفپوش خیابان از باران دیشب خیس مانده بود. ماشینی خراب از آن حوالی گذر کرده و رد پای روغن موتورش چاله ها را رنگین کمانی کرده بود. دیوار مغازه های ماگلی زیر نور صبح بیشتر از همیشه بد ریختیشان را داد می زدند انگار دود را خیسانده باشند و با آن دیوارها را رنگ کرده باشند، همانقدر خاکستری و خفه. غیر از صدای حرکت ماشین ها در اتوبان دوردست تنها چیزی که سکوت محیط را به هم می زد صدای پا و نفس نفس زدن پیکر کوچک و نحیفی بود که با شنلی تیره خودش را پوشانده بود. زیر شنل موهای خیسش به رنگ سفید نئونی به پیشانی اش چسبیده و در زیر چتری ها چهره ی یک غول سبز رنگ دیده می شد.
همه چیز تقصیر مادرش بود. نیمفادورا از اول هفته خواسته بود که بروند و خریدهای مدرسه اش را انجام دهند. مادرش شنبه از سر کار آمده بود و گفته بود کارِ خانه مانده. یکشنبه گفته بود ترجیح می دهد روزی بروند که پدرش هم بی کار باشد. چهارشنبه عصر قرار بود تد تانکس زودتر از سر کار تعطیل شود. نیمفادورا از سه بعد از ظهر تا ده شب لباس پوشیده منتظر مانده بود تا زمانی که پدرش برسد و به او بگوید متاسفانه زیادی خسته است:« پنجشنبه عصر حتما می رویم.»
یک قول دیگر، که نیمفادورا به آن علاقه ای نداشت. ده دقیقه ای روی رختخوابش دراز کشیده بود و فکر کرده بود که چرا مادر گرد شومینه را در کمد خودش نگاه می داشت و اجازه ی استفاده ی آزادانه از آن را به نیمفادورا نداده بود؟! دورا حالا یازده سال داشت. پس چرا اجازه نداشت که خودش به خیابان دیاگون برود و هر چه می خواست بخرد؟
زیر لب فحش داده بود:« بزرگسالای دیکتاتور.» و از جایش بلند شده بود.
ساحره ای مثل او تا یازده سالگی حتی اجازه نداشت چوبدستی دستش بگیرد. و اگر تلاشی برای جادو می کرد شلخته و خرابکار می شد و مادرش با نگاهی سرزنشگرانه می پرسید:« آخه تو با این سر به هوایی می خوای به کجا برسی دختر؟ تا کی من قراره خرابکاریای تو رو تمیز کنم؟ چطور می خوای بین اون اصیل زاده های سختگیر توی هاگوارتز دووم بیاری؟»
اگر دورا چوبدستی اش را می گرفت... دیگر لازم به کمک دیگران برای تعمیر چیزهایی که می شکست نداشت. نیازی به نشان دادن جای کبودی روی زانوهایش موقع زمین خوردن یا پارگی لباسش موقع بازی کردن نداشت. خودش همه چیز را درست می کرد.
خیلی از بچه های ماگل در این سن در بازار و فروشگاه کار می کردند و چیزی از بزرگسال ها کم نداشتند و حتی آنها هم می توانستند خودشان را به پاتیل درز دار و خیابان دیاگون برسانند. و درضمن نیمفادورا یک نقشه ی کاغذی داشت و دو پای سالم. نسبت به ماگل ها نه تنها چیزی کم نداشت بلکه حتی می توانست چهره اش را ترسناک کند. مسلما هیچ کس جرئت نمی کرد اذیتش کند. و در ضمن مغازه های خیابان دیاگون تا ساعت یازده شب باز بودند. اگر می دوید حتما می توانست برسد ، بخرد و برگردد مگر نه؟
پس بالش ها را زیر پتویش جوری چیده بود که والدینش متوجه نبودش نشوند، گالیون هایش را برداشته و از پنجره زده بود بیرون.
فقط یک مشکل وجود داشت. خیابان های دنیای واقعی به اندازه ی آنچه درون نقشه نشان داده شده بود صاف و امن و نورانی نبودند. و روی همه شان تابلو زده نشده بود.
نیمفادورا گم شده بود.
و حالا که برای چهارمین بار از این خیابان رد میشد بالاخره زیر نور صبح می توانست ببیندش. پاتیل درز دار، کوچک ، متواضع و قدیمی آنجا بود.
وقتی نیمفادورا خودش را به محیط خلوت میخانه رساند دیگر چیزی از او باقی نمانده بود.
پس مدتی خوابید ، با یک غریبه ی رندوم شیر کاکائو خورد و مدتی بعد متوجه ورود گروهی از آدمها که مثل او شنل هایشان را تا نزدیک روی صورتشان کشیده بودند شد.
گویا فقط حضور آنها کافی بود تا محیط کافه سردتر و تاریکتر به نظر برسد.
مردی که جلوتر از همه با وقار و قدرت حرکت می کرد بدون توجه به هیچ بنی بشری از کنار پیشخوان گذشت و به سمت اتاق جاروها رفت و گروهش هم پشت سرش آرام و بی صدا او را دنبال کردند.
شاید بشود اسمش را گذاشت کنجکاوی، و شاید بشود اسمش را گذاشت مرض، چون به محض اینکه نیمفادورا پشت سر آنها حرکت کرد و وارد اتاق شد انداخته بودنش روی زمین و یک چوبدستی روی گلویش فشردند.
ـ سرورم این موش داره شما رو تعقیب می کنه.

پیکر چند ثانیه ای سر جایش ایستاد و بعد کلاه شنلش را در آورد، چشم های قرمز و صورت بدون دماغ و مار مانندش معلوم شد. دستش را به سمت نیمفادورا گرفت و اشاره کرد:« بیاوریدش نزدیکتر.»
و وقتی دورا در یکی قدمی ولدمورت زانو زده بود ولدمورت ناخن های درازش را زیر چانه ی او زد و سرش را بالا آورد.
هوای اطراف حس مرگ می داد. انگار میلیون ها روح آغوششان را به سوی نیمفادورا باز کرده بودند. این ممکن بود پایان زندگی او باشد.
و این...
این زیادی برای روحیه ی دورا تراژدیک بود که بخواهد داستانش را اینطوری ببندد. او نمی توانست همینطور بی مزه و بی تکاپو بمیرد.
پس در چشمان ولدمورت زل زد و تنها کاری که از دستش بر می آمد کرد ، یعنی چهره اش را به شکل او در آورد.
ولدمورت خنده ای تاریک سر داد.
یکی از مرگخواران فریاد زد:«این باید دختر تانکس خون فاسد و آندرومادای خائن باشه ، دستور بدید سرورم تا تکه تکه اش کنم.»
اما لرد با لبخندی که دندان های تیزش را نشان می داد سر تکان می داد و دور نیمفادورا می چرخید:« خفه شو گری بک.»
-ببینم دختره ی مجنون برای چه دنبال ما راه افتادی؟
نیمفادورا نفس هایش سطحی شده بود. کف دستانش عرق کرده بود. قلبش جوری می زد که انگار هر آن ممکن است از حلقش بیرون بزند. تمام جسارتش را جمع کرد و با چشمان حالا قرمزش به چشمان بی رحم ولدمورت خیره شد:« چون وقتی رد می شدید خیلی ابوخفن و سیاه و سلطنتی به نظر می رسیدید.»
لرد سیاه یکبار دیگر خندید، صدای خنده اش مو را بر تن نیمفادورا سیخ می کرد:« چوبدستی ات را غلاف کن بلا، فقط یک استاکر است.»
بعد در حالی که ناخن هایش را چک می کرد ادامه داد:«خوشگلی است و هزار دردسر، اگر می خواستم هر کس که دنبالم راه می افتد را بکشم که اول از همه شما ها را سر به نیست کرده بودم.»
چوبدستی از گردن نیمفادورا دور شد اما حالا یقه اش در دستان خاله ای که برای بار اول می دید فشرده می شد:« شانس آوردی سلیقت به من رفته موش کوچولو، یه بار دیگه ببینمت پوستت رو با دستای خودم می کنم.»
نیمفادورا تهدید را نادیده گرفت ، بلند شد و ایستاد و باز به لرد ولدمورت چشم دوخت.
-به نظرم شیدی از خاکستری که برای ناخن هاتون استفاده می کنید با اینکه خیلی تاریک و نفرین کننده نشونتون می ده زیادی طبیعیه. ممکنه بقیه فکر کنن زیر ناخن هاتون رو نمی شورید. سیاه قیری ژلیش کنید قشنگ تر میشه.
-دیگر داری پر رو می شوی ابله. اصلا توله ای به سن و سال تو در میخانه چه می کند؟
چقدر جالب که تا الآن خودش هم فراموش کرده بود.
-می خوام به خیابان دیاگون برم.
ولدمورت با نارضایتی صدایی مانند خرخر در آورد.
-اما اول ما قصد کردیم به خیابان دیاگون برویم. نه تو.
-خوب می تونیم با هم بریم.
-این بلک ها همه شان اینجوریند تا بهشان رو می دهیم پر رو می شوند.
-پس...
-هیس هیس هیس
ولدمورت چوبدستی اش را روی لب های نیمفادورا گذاشت:«تو نمی توانی به ما بگویی چه کار کنیم ما خودمان هر کار بخواهیم با خودمان و با شما می کنیم....الآن هم قصدمان بر این شده که خودمان برویم در را هم باز بذاریم.»
نیمفادورا شانه ای بالا انداخت. ولدمورت نچ نچی کرد:« برای وجهه ی بی رحم مکش مرگ ما خوب نیست همینطور ولش کنیم. »
چشمان دورا گشاد شد.

-آبلیوییت


---
به نظرم خوب از پس نوشتن رولی در برخورد با شخصیتی مثل لرد ولدمورت بر اومدی.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/5 16:23:20
شجاعانه زندگی کن
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1405 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین

وقتی داشتم به پاتیل درزدار نزدیک میشدم همه چیز فکرمو مشغول کرده بود.
من یک ساحره ای بودم که از کشور دیگه میومدم و طبیعتا پدر و مادرم نبودن که کمکم کنن.
برای همین برای هاگوارتز نامه زدم و ازشون خواهش کردم که فردی برای کمک به پاتیل درزدار بفرستن.
خب اول فکر کردم این زیاد خواهیه؛فقط برای پسری که زنده موند و پیش خاله و شوهر خاله نامهربانش زندگی میکرد کمک میفرستن اما بعدش در کمال تعجب جواب ناممو گرفتم که در مهربانانه ترین حالت ناممو پاسخ مثبت دادن.
خب پس نباید نگران باشم اما این دلشوره عجیب چیه چرا ولم نمیکن!
وای! اگر گروهم گریفیندور نباشه!
اگر یه اسلیدیرینی باشم چه جوری به بقیه ثابت کنم که من منفعت طلب نیستم ای وای من اگر ریونکلاو بشم اونقدر باهوش نیستم که بتونم وارد سالن عمومی ریونکلاو بشم!
اونقدر هم از گیاها و حیوانات خوشم نمیاد که عضو هافپاف شم!
اگر به من بگن اینجا جای تو نیست باید برگردی چی اون وقت همه آرزوم هام پر؟
نه نه روزالین الان اصلا وقت این فکرها نیست اگر ردمون کردن چمدونمون خیلی مودابانه میگریم و با خانم موریس خداحافظی میکنیم برمیگردیم به خونه.
وای خدای من!
تو همین فکر ها بودم که متوجه شدم تو خیابون وایسادم و تکون نمیخورم؛چقدر بوی خوبی میاد بوی عطری دلنیشن بوی عطر زنونه ای که دلت میخواد همش بوش کنی‚سرمو برمیگردونم و با خانمی رو به رو میشم که نهایتا ۲۵ تا ۳۰ سال به نظر میرسه.بی نهایت چهره مهربون و خونگرمی داره.
وقتی باهم رو به رو شدیم سکوتی برقرار شد انگار جفتمون دنبال تایید بودیم که همدیگرو درست پیدا کردیم.
خب یکی باید این سکوت عذاب آور میشکست؛پس من شکستم.
روزالین:فک...فکر میکنم شما باید خانم پرینس-اسنیپ باشید؟خیلی خوشحالم از آشناییتون‚اولین بارمه که با یه پرینس-اسنیپ رو به رو میشم یکم هول شدم ببخشید.
آیلین ایزابل مری جین پرینس-اسنیپ:سلام عزیزم؛(با لبی آغشته به لبخند و لحنی مادرانه ادامه داد)‌اصلا نگران نباش این خیلی عادیه که با تمام شباهتی که به این دنیا داری احساس تفاوت کنی این خیلی طبیعیه ولی ازت میخوام آروم باشی بزاری کمکت کنم.
رزالین:من خیلی ممنونم خیلی به من کمک میکنید و نمیدونم چه جوری جبرانش کنم.
لبخند آروم و متین بهم زد؛وای منم چقدر خنگم این آدم مادر پروفسور اسنیپ مشهور و من این رو به راحتی فراموش کردم!
خب خب روزالین به معنای واقعی گند زدی با مادر کسی که باید محترمانه ترین حالت رفتار میکردی به صورت دوستانه رفتار کردی این یعنی خود گند زدن.
آیلین ایزابل مری جین پرینس-اسنیپ:خب امیدوارم امروز بتونم درست بهت کمک کنم(همینطور که دستشو پشتم گذاشت بود و من رو به سمت پاتیل درزدار هدایت میکرد ادامه داد)لیستت رو داری درسته؟من کمکت میکنم بریم کوچه دیاگون و تمام خرید هاتو درست انجام بدی یادت نره هاگوارتز همیشه آماده است به کسی کمک کنه که واقعا احتیاج به کمک داره!
رزالین:خب م..من خیلی ازتون ممنونم؛یعنی من نمیدونم که چطو...
حرفم رو قطع کرد
آيلین ایزابل مری جین پرینس-اسنیپ:فکر کنم متوجه شدی من کیم و این باعث شده بهت سخت بگذره.حق میدم من پسرمم باهام راحت نبود ا..اما ببین همه ی تلاشم رو میکنم که بتونم به آدمای کمک کنم که وقتی پسرم اون سن بود کمک من رو نداشت من واقعا پشیمونم و ازت میخوام باهام راحت باشی!
رزالین:وای نه خانم پرینس-اسنیپ اصلا این حرف رو نزنید شما برای من محترم و ارزشمند هستید چون پسری در دستان شما بزرگ شده که کل دنیای جادوگری با صبر و متانت نجات داده؛من از شما ممنونم که اینقدر زن قوی و محترمی هستید.
سرفه میکنه و تازه متوجه چشمای گود رفتش میشم‚و باز من احمق فراموش کرده بودم که مرضه وای خدای من چطور میتونم به خودم اجازه بدم که همچین آدم شریف و عزیزی این همه برای من زحمت بکشه!
سرشو رو به من گرفت و من باز اون بوی خوب رو احساس کردم(گرچه در پاتیل درزدار بوی نم کلافم کرده بود)
آيلین ایزابل مری جین پرینس-اسنیپ:خب عزیزم رسیدیم به دیوار دیاگون خوب گوش کن که بتونم کمکت کنم
سریع دستشون میگیرم و میگم:
نه نه . شما همینجا بشینید و مهمون من یک نوشیدنی کدو حلوایی میل کنید اگر بهم بگید که هرکدوم از این وسایل کجا میتونم بخرم مزاحم شما نمیشم!
بهم لبخند میزنه و منو همراه خودش به داخل کوچه دیاگون میبره!

---
خیلی خوب تونستی شخصیت آیلین رو به تصویر بکشی و باهاش ارتباط برقرار کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/24 19:55:29