اعضای جادوگران که گشنهی ثابت کردن این هستن که سایت جادوگران بهترین سایت ایفای نقش دنیاست، با کشتی راهی ناکجا آباد میشن. اما کشتیشون غرق میشه و سیر حوادث اونا رو به یه جزیره متروکه میرسونه. اما قبل از کشف جزیره، یه موجود وحشی غول پیکر از راه میرسه که با کوبیدن پاش رو زمین، باعث میشه همهشون پخش زمین شن...
~~~~~~~
اما پخش زمین شدن
تنها بخش آغازین ماجرا بود.
چرا که پا بر زمین کوبیدن وحشی غولپیکر هم آغاز ماجرا بود.
وحشی که به نظر از این که با یه پا کوبیدن موفق شده بود جمعیت زیادی رو نفله کنه به ذوق اومده بود، حالا هی پا میکوبه و پا میکوبه.
خیلی هم ولنکن این کارو میکنه. 
اعضای جادوگران هم مثل پاپکورنِ در حال پخت که هی بالا و پایین میپره، شروع میکنن به بپر بپر کردن. البته نه از روی اختیار
، چون متاسفانه ضربات پای وحشی غولپیکر حق انتخابی براشون نذاشته بود. 
حالا اینجا ما چند تا سناریو پیش رو داریم.
مثلا وحشی غولپیکر اونقد پا بکوبه که جزیره با کلهم ساکنان نداشتهش ترک برداره و زیر آب بره تا تبدیل به یه جزیرهی غواص بشه.
اما نویسنده چون نهتنها حق انتخاب داره
بلکه قدرت دستشه که داستانو به کدوم سو ببره
، یه سناریوی دیگه رو برمیگزینه.
سناریو هم از این قراره که شدت پرش اعضای جادوگران به حدی زیاد میشه که اینبار به جای این که همهشون پخش زمین شن
، همهشون پخش و پلا میشن!
تفاوت رو متوجه شدین؟
اگه نشدین بذارین توضیح بدم که پخش و پلا یعنی هرکدوم در یک جایی از جزیره پرتاب میشن.
حتی جملاتی کمرنگشده در تاریخ شهادت میدن که بعضیاشون دوباره تلپی توی اقیانوس بیانتها میفتن. 
وحشی غولپیکرِ داستان اما، از بس پا میکوبه یهو کوکش تموم میشه.
پس درجا با صدای مهیبی سقوط میکنه که باعث میشه همون اندک اعضایی که هنوز جایی پرتاب نشده بودن
هم در این تجربهی پرت شدن در گوشهای از جزیره سهیم بشن و هیشکی جا نمونه و عدالت در حق همه اجرا بشه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



که دیگه از دست این جادوگرای بی چوبدستی خسته شده بود و شرحه شرحه شد و رفت که توی کف دریا به بیکینی باتم بپیونده
و اقیانوس هم با ذوق همشون رو بغل کرد.
غمش گین شد و گریه کرد و حجم آب شور بیشتری رو به خودش اضافه کرد. 
و دیگه از زندگی ناامید شده بودن
تا اینکه اقیانوس گریه ش بند اومد
اقیانوس نمیخواست اونا آروم و بی درد بمیرن
پس کوسه های قاتل شو صدا کرد
و حالا کوسه های سیاه سفید خوشگلی دور جادوگران چاق و لاغر و از همه رنگ میچرخیدن. 
این کار به سرعت آب اقیانوس رو تا فاصله زیادی به رنگ سیاه درآورد و حلقه ی محافظی از کثافت دورشون شکل گرفت. 
تا اینکه چشمشون به پاتیل های و آدم های لب ساحل جزیره افتاد.

بعد با حتی بیشتر دست کشیدن زیر چونه.
بعد با دست کشیدن بر کله.
حتی با عینک گذاشتن تا بیشتر تیریپ بچه متفکر به خودشون بگیرن.
بلکه ذهنش خجالت بکشه و واقعا یه چیزی براش رو کنه.
ولی حدس بزنین چی میشه؟
، حالا داشتن مقدمات منقرض شدن خودشون رو مهیا میکردن.
آیا این بود آرمانهای جادوگران؟ 


، داشتن از سر و کلهی هم بالا میرفتن که باعث میشه چوب بشکنه یا چون توانایی تحمل وزن این همه آدمو نداره، همگی با هم برن زیر آب و قلپقلپکنان آب اقیانوس نوش جان کنن.
خلاصه که اوضاع خیلی خیط بود. 
چرا که توجهشون به جزیرهای دورافتاده در همون اطراف جلب میشه که به نظر تنها راه نجاتشون میومد.
کجا بودیم؟ آها، راهی که داشتند که این بود که دست به ریش مرلین بشن که شاید یه فرجی بشه و بتونند از ناکجاآباد نجات پیدا کنند و به ادامه ثابت کردنشون برسند.
)، سرش رو آورد بالا و حواسش رو داد به ملتی که حالا به او نگاه میکردند و هی همدیگه رو برای پیشقدم شدن هل میدادند. انقدر این هل دادنها ادامه دار شد که فلور با صدای افسون انگیزش انداختند وسط.
، یکی از ریشاش رو از جا کند.

اگه گوش داده بودین الان بدون چوبدستی
وسط آب گیر نکرده بودیم! 
از تیکههای کشتی آویزون شده بودن، با چشم غره
به غر زدنهای تلما
واکنش نشون میدن. دلفی آهی میکشه
و جای خالی صخره نگاه میکنه. 
کشتیمون رو خراب کرد تا من رو در آغوش
بگیره! 
که تاتسو با شنیدن این حرف تغییر رنگ پیدا میکنه.
از سفید به زرد
، از زرد به قرمز
، از قرمز به سبز
، از سبز به صورتی
و از صورتی به بنفش
تبدیل میشه.
برای ساکت کردنش جواب نمیده.
و تاتسو با عبور موفقیت آمیز
از تمام موانعی که جلوش بود و پرت کردن اونا
به درون دهن باز ایوا
که مستقیم به معدهاش راه داشت
، به دلفی میرسه. 
یعنی چی اقیانوس عاشقته؟ 
کاتاناش رو که سعی داشت بالای آب نگه داره، نشون میده.



الان وقت دعوا نیست.
باید اول یه راهی برای زنده مونده پیدا کنیم! 



میخواست بره توی یه سوژهی دیگه ولی
کاتانا نتونست درست انتخاب کنه.
توی اون بدبختی که یکی از همر میخورد
و یکی از دابی
از شدت ضربهها گیج
شد و این دقیقا بهترین فرصت برای جادوگران بود!
شدند! هیچکس دوست نداشت خورده بشه
ولی یه نفر بود که خیلی دوست داشت همهچی بخوره!
و مثل شیرشاه
به گرداب حمله کرد! 


بالاخره بعد از مذاکرات فراوان با کوه یخ، دو جورابیش میفته که قرار نیست نتیجه خوبی عایدش بشه. 

تا تکه چوبی پیدا کنن برای پناه بردن به روش. تازه جک با وجود این که کنار رز رو تخته چوب جاش میشد، اما همون پایین موند تا تبدیل به مجسمه یخی بشه.
و میاد چوبدستیشو در بیاره تا یه کاری کنه که نمیگیم اون کار چیه
چون قرار نیست فرصت انجامشو پیدا کنه
اونم به خاطر این که کوه یخ ول نکنتر از این حرفا بود و بلافاصله بعد از دیدن این که بالاخره یه جادوگری واقعا قصد داره با چوبدستیش یه کاری کنه، فریاد میزنه: