ملت جادوگران با دیدن جزیره حسابی ذوق زده شدن

و مرلین رو شکر کردن.

بعضی ها حتی بر طبل شادانه کوبیدن

که البته طبل همون تخته های شکسته ی کشتی بدبخت بود

که دیگه از دست این جادوگرای بی چوبدستی خسته شده بود و شرحه شرحه شد و رفت که توی کف دریا به بیکینی باتم بپیونده

و اونجا تبدیل به رستوران آقای خرچنگ بشه و کمی لذت ببره.
جادوگران نمی خواستن باهاش برن

ولی چوبای کشتی زودتر رفته بودن و همه جادوگران تلپی افتادن تو اقیانوس

و اقیانوس هم با ذوق همشون رو بغل کرد.
اما اونا نمیخواستن بغل بشن

به اندازه کافی توسط دامبلدور بغل و نصیحت شده بودن.

پس دست رد به سینه اقیانوس زدن و اقیانوس هم دل بزرگش شکست.

غمش گین شد و گریه کرد و حجم آب شور بیشتری رو به خودش اضافه کرد.

جادوگران تا انجایشان رفته بودن تو آب (تا کمر)

و دیگه از زندگی ناامید شده بودن

تا اینکه اقیانوس گریه ش بند اومد

اقیانوس نمیخواست اونا آروم و بی درد بمیرن

پس کوسه های قاتل شو صدا کرد

و حالا کوسه های سیاه سفید خوشگلی دور جادوگران چاق و لاغر و از همه رنگ میچرخیدن.

در این حین که همه جادوگران خودشون رو باخته بودن

لیلی لونا پاتر که یه ریونکلاوی باهوش بود

هرپوی کثیف رو برداشت و مثل پره ی پنکه سقفی هرپو رو دورتادور جمعشون چرخوند

این کار به سرعت آب اقیانوس رو تا فاصله زیادی به رنگ سیاه درآورد و حلقه ی محافظی از کثافت دورشون شکل گرفت.

شاید فکر کنید اونا نجات پیدا کردن اما اشتباه می کنید.

یهو از ناکجا آباد یه تور گنده رو سرشون فرود اومد

و جادوگران رو به سمت جزیره ای که دیده بودن کشید. :yse:
همه خوشحال بودن که نجات پیدا کردن

تا اینکه چشمشون به پاتیل های و آدم های لب ساحل جزیره افتاد.
-کوسه ها ناهار مارو نخورد.

-کوسه های بدرد نخور.
-ما گوشنه بود.