_ هممون به فنا میریم!
_ یا هلنا بِنتَ سالازار.
_ اینا ما رو سالاد میکنن.
در همین حین توده ای سیاه رنگ از هوا به زمین خورد و با یه حرکت همه ی وحشی های توی ساحل رو سالاد کرد.
_ اون بتمنه!؟
_ نخیرم سوپرمنه.
_ ساکت شید، اصلا اسپایدرمنه.
اما با برگشتن اون توده ی سیاه پر های همه پرنده های توی جزیره ریخت؛ اون سامورایی جادوگرا آکی با کاتانای معروفش بود؛ همون کاتانایی که همه رو سالاد میکرد.
_ فقط کاتانا میتونه سالاد درست کنه.
بعد آکی با یک حرکت تور دور جادوگر ها رو پاره کرد و کاتانا رو توی قلافش گذاشت.
جادوگران که از آزادی و نجات یافتن خوشحال بودن شروع به بندری زدن و بغل کردن هم کردن.
هرپو که در اون زمان از خوشحالی داشت دور جزیره میدویید راهش رو سمت آکی کج کرد و به قصد بغل کردن آکی یه جهش زد به سمت سامورایی ولی آکی با یه حرکت به موقع جاخالی داد و هرپو با شن های ساحل برخورد کرد و شستش رفت تو چشمش.
در همون زمان صدای وحشتناکی به گوش رسید جادوگر ها اول فکر کردن صدای افتادن هرپو ولی بازم صدا تکرار شد.
یه ممد جادوگری سرشو سمت آسمون گرفت:
_ اونجا رو ببنید ، اون بالا ، اون چیه؟!
یه عدد وحشی قول پیکر که داشت سمت جادوگر ها می اومد و رسیده بود بالای سر هرپو.
هرپو که دید اوضاع خیته با همون شست توی چشمش پا به فرار گذاشت.
وحشی قول پیکر که انگار برای انتقام اومده بود یه نعره کشید و پاهاش رو روی زمین کوبید و باعث شد جادوگر ها پخش زمین بشن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

و مرلین رو شکر کردن. 
که دیگه از دست این جادوگرای بی چوبدستی خسته شده بود و شرحه شرحه شد و رفت که توی کف دریا به بیکینی باتم بپیونده
و اونجا تبدیل به رستوران آقای خرچنگ بشه و کمی لذت ببره.
و اقیانوس هم با ذوق همشون رو بغل کرد.
غمش گین شد و گریه کرد و حجم آب شور بیشتری رو به خودش اضافه کرد. 
و دیگه از زندگی ناامید شده بودن
تا اینکه اقیانوس گریه ش بند اومد
اقیانوس نمیخواست اونا آروم و بی درد بمیرن
پس کوسه های قاتل شو صدا کرد
و حالا کوسه های سیاه سفید خوشگلی دور جادوگران چاق و لاغر و از همه رنگ میچرخیدن. 
هرپوی کثیف رو برداشت و مثل پره ی پنکه سقفی هرپو رو دورتادور جمعشون چرخوند
این کار به سرعت آب اقیانوس رو تا فاصله زیادی به رنگ سیاه درآورد و حلقه ی محافظی از کثافت دورشون شکل گرفت. 

و جادوگران رو به سمت جزیره ای که دیده بودن کشید. :yse:
تا اینکه چشمشون به پاتیل های و آدم های لب ساحل جزیره افتاد.


، واسه همین برای این که واقعا بتونن به نتیجهای برسن نیاز داشتن انواع و اقسام فکرها رو به کار بگیرن. اول با دست کشیدن زیر چونه.
بعد با حتی بیشتر دست کشیدن زیر چونه.
بعد با دست کشیدن بر کله.
حتی با عینک گذاشتن تا بیشتر تیریپ بچه متفکر به خودشون بگیرن.
بلکه ذهنش خجالت بکشه و واقعا یه چیزی براش رو کنه.
ولی حدس بزنین چی میشه؟
هیچکدوم افاقه نمیکنه. 
در بین تمام سایتهای ایفای نقش هری پاتری در کل دنیا بودن
، حالا داشتن مقدمات منقرض شدن خودشون رو مهیا میکردن.
آیا این بود آرمانهای جادوگران؟ 



، داشتن از سر و کلهی هم بالا میرفتن که باعث میشه چوب بشکنه یا چون توانایی تحمل وزن این همه آدمو نداره، همگی با هم برن زیر آب و قلپقلپکنان آب اقیانوس نوش جان کنن.
خلاصه که اوضاع خیلی خیط بود. 

چرا که توجهشون به جزیرهای دورافتاده در همون اطراف جلب میشه که به نظر تنها راه نجاتشون میومد.

کجا بودیم؟ آها، راهی که داشتند که این بود که دست به ریش مرلین بشن که شاید یه فرجی بشه و بتونند از ناکجاآباد نجات پیدا کنند و به ادامه ثابت کردنشون برسند.
)، سرش رو آورد بالا و حواسش رو داد به ملتی که حالا به او نگاه میکردند و هی همدیگه رو برای پیشقدم شدن هل میدادند. انقدر این هل دادنها ادامه دار شد که فلور با صدای افسون انگیزش انداختند وسط.
، یکی از ریشاش رو از جا کند.


اگه گوش داده بودین الان بدون چوبدستی
وسط آب گیر نکرده بودیم! 
از تیکههای کشتی آویزون شده بودن، با چشم غره
به غر زدنهای تلما
واکنش نشون میدن. دلفی آهی میکشه
و جای خالی صخره نگاه میکنه. 
کشتیمون رو خراب کرد تا من رو در آغوش
بگیره! 
که تاتسو با شنیدن این حرف تغییر رنگ پیدا میکنه.
از سفید به زرد
، از زرد به قرمز
، از قرمز به سبز
، از سبز به صورتی
و از صورتی به بنفش
تبدیل میشه.
برای ساکت کردنش جواب نمیده.
و تاتسو با عبور موفقیت آمیز
از تمام موانعی که جلوش بود و پرت کردن اونا
به درون دهن باز ایوا
که مستقیم به معدهاش راه داشت
، به دلفی میرسه. 
یعنی چی اقیانوس عاشقته؟ 
کاتاناش رو که سعی داشت بالای آب نگه داره، نشون میده.



الان وقت دعوا نیست.
باید اول یه راهی برای زنده مونده پیدا کنیم! 



میخواست بره توی یه سوژهی دیگه ولی
کاتانا نتونست درست انتخاب کنه.
توی اون بدبختی که یکی از همر میخورد
و یکی از دابی
از شدت ضربهها گیج
شد و این دقیقا بهترین فرصت برای جادوگران بود!
شدند! هیچکس دوست نداشت خورده بشه
ولی یه نفر بود که خیلی دوست داشت همهچی بخوره!
و مثل شیرشاه
به گرداب حمله کرد! 



بالاخره بعد از مذاکرات فراوان با کوه یخ، دو جورابیش میفته که قرار نیست نتیجه خوبی عایدش بشه. 

تا تکه چوبی پیدا کنن برای پناه بردن به روش. تازه جک با وجود این که کنار رز رو تخته چوب جاش میشد، اما همون پایین موند تا تبدیل به مجسمه یخی بشه.
و میاد چوبدستیشو در بیاره تا یه کاری کنه که نمیگیم اون کار چیه
چون قرار نیست فرصت انجامشو پیدا کنه
اونم به خاطر این که کوه یخ ول نکنتر از این حرفا بود و بلافاصله بعد از دیدن این که بالاخره یه جادوگری واقعا قصد داره با چوبدستیش یه کاری کنه، فریاد میزنه:
بای بای ما رفتیم. 
کشتی هر لحظه بیشتر در آب فرو میرفت، آب به بیشتر نقاط نفوذ کرده بود و هر کسی به سمتی فرار میکرد
به هر حال اونا جادوگر بودن، تو دنیای ووشیا نبودن که بخوان یهو سوار شمشیر بشن و برن به دور دست ها.