جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  67 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  144 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  256 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  334 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: امروز ساعت 01:18
نمایش جزئیات
آفلاین
در میانِ آنان، وینکی که حالا تاجِ کوچکی روی سرش گذاشته بود و خودش را «رهبر معظم جنبشِ ضدِ پیازی» می نامید، جلوی صف می رفت و مسلسل را مدام روی شانه اش جابه‌جا می کرد؛ طوری که هر بار لوله اش به سرِ یکی از مرگخوارانِ پشتی می خورد و او هم با ناله ای خفیف، مرگخواری دیگر را بر سرِ راهِ مسلسل می گذاشت؛ تا اینکه به نفرِ آخر صف رسید که اصلاً نمی دانست برای چه آمده و فقط چون دید همه دارند می روند، او هم آمده بود که تنها نماند.
جلوی در اتاق لرد ولدمورت، صف ایستاد. کسی جلو نمی‌رفت. همه منتظر بودند فردی دیگر دستش را روی دستگیره بگذارد؛ چون شایعه‌ای هم بین‌شان پخش شده بود که هرکس اول وارد شود، همان کسی است که خود را داوطلب اعلام می کند! وینکی که از این مکث‌ها خوشش نمی‌آمد، با صدای جیغی فرمان داد:
-وینکی میگه برید تو! وینکی رهبره! وینکی شمارش نمیدونه ولی فرمان میدونه!

در باز شد. اما نه با دست ملتِ مرگخوار، بلکه خودِ لرد ولدمورت بود که پشت در ایستاده بود و از سوراخ کلید مدتی تماشایشان کرده بود. با دیدن جمعیتِ زنجیر و پلاکارد به دست و جن خانگیِ مسلسل‌کش، گفت:
-این وقتِ شب، اینجا چه می کنید ای مرگخواران؟!

سکوت مرگباری حکمفرما شد. مرگخواری که اول صف بود، نگاهی به مرگخوارِ دیگر انداخت؛ که ایشان هم سرش را به علامت «تو بگو» تکان داد. خورنده مرگِ اول هم سرش را به علامت «نه! تو بگو» تکان داد، تا اینکه نهایتاً وینکی - که از این بلاتکلیفی خشمگین شده بود - مسلسل را گرفت سمت بالا و گفت:
-ارباب! ما اومدیم شما رو از دستِ پیاززاده های خائن نجات بدیم!

لرد با خستگی، درحالی‌که هنوز یادش بود چند ساعت پیش پدرش با کمال خونسردی جسد یک خائن را لای گلدان جا داده بود، ولی فکر نمی‌کرد ربطی به این ماجرا داشته باشد، پرسید:
-کدامین پیاززاده؟

یکی از مرگخوارهای ردیف عقب که از همه دیرتر - در نتیجه با یک کلاغ چهل کلاغِ بیشتر - شایعه به گوشش رسیده بود، با هیجان جیغ زد:
-اونی که میخواست مغزتونو پیوند بزنه به جمجمه‌ی پیاز!

لرد ولدمورت چند ثانیه فقط نگاهشان کرد. بعد آهی کشید، آن آهی که فقط کسی می‌کشد که باید با ارتشی از زیردستان نادان روزش را شروع یا شب هایش را تمام کند.
-همگی برید بخوابید! الان!
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: شنبه 1 فروردین 1405 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
تام ریدل کمی فکر کرد و دید از پیشنهاد گلرت گریندلوالد خوشحال نشده.
- می‌خوای مغز بچهٔ منو بدزدی پیاززاده؟
- نه نه جناب. جهت کاشت مو عرض می‌کنم. پیاز مو رو می‌خوایم پیوند... اون تفنگه؟
- بنگ.

تام ریدل تفنگش را برگرداند توی جیبش و جسد گلرت گریندلوالد خائن را برداشت و تا کرد و توی یکی از گلدان‌هایش گذاشت. رویش هم نهال کاشت. با آفتابه هم آب دادش.

آن‌‌طرف، جوخه‌ای از مرگخوارهای کاوندهٔ کنج کله‌هاشان را از پشت ستونکی خمیده و پلیده و موریانه‌زده خماندند بیرون و نگاه کردند ببینند چه شده و چرا صدا می‌آید. کروری ازشان که زودتر رسیده‌بودند رو کردند به کرور دیگر و پرسیدند چه شده و کرور دیگر انگشت کردند توی گوششان و چرخاندندش و شنیده‌های ناقصشان را با هم مخلوط کردند.
- کودتا! می‌خوان توی مغز ارباب پیاز بکارن!

مرگخواران زدند توی سر و کله خودشان. دسته‌ای هوار کردند که اربابشان پیاز شده و دسته‌ای که از پیاز خوششان می‌آمد به جای هوار هورا کردند و هار و هورشان توی هم دمید و سر کشید به کل خانهٔ ریدل‌ها و طور متفاوتی خورد توی گیجگاه هر شنونده‌ای.

- می‌خوان اربابو پرواز بدن!
- می‌خوان به ارباب پیتزا بدن؟
- می‌خوان اربابو بفروشن و به جاش پیاز بخرن.

ساعت هنوز به خمیازهٔ عصر نرسیده بود که کمیته‌ای حقیقت‌یاب تشکیل شد که وینکی، جن خانگی حقیقت‌جو، با اکثریت آرا ریاستش را برعهده گرفت (که البته تاریخ‌مندانِ دابی‌مغزِ سالیان آینده برای خدشه‌دار کردن صلابت این جن خانگی پاکدامن دروغ بستند به مسلسل مقدسش که رأی‌هایش را به زور گلوله گرفته و حتی بعضی‌ها گفتند اصلا رأیی در کار نبوده و وینکی خودش خودش را رییس همه اعلام کرده و مسلسلش را گذاشته‌بوده روی شقیقهٔ هرکس چیز دیگری بگوید. همه‌ این‌ها دروغ است.). کمیتهٔ حقیقت‌یاب مرگخواران در اولین جلسهٔ صحن قلمی‌اش سه تذکره را تصویب کرد:

نقل قول:
۱. وینکی، جن خووب.

۲. وینکی، تنها جن خووب.

۳. پیاز، جن بد!

۴. برای اینکه کسی نتونست مغز اربابو دزدید و توش پیتزا کاشت، وینکی دستور داد مغز ارباب به جمجمه‌ش زنجیر شد.

۵. وینکی شمردن بلد نبود.


در ساعات منتهی به بامداد خمیسی خواب‌آلود، گروهی از مرگخواران در کریدورهای درهم‌تنیده و عنکبوت‌پرور خانهٔ خاندانی ریدل‌ها دیده‌شدند درحالیکه یک جن خانگی مسلسل‌کش را بر سر گذاشته‌‌بودند و با متراژ مخوفی از غل و زنجیر و آلاتِ به‌بندکشی به سمت اتاق لرد ولدمورت راه افتاده‌بودند. پلاکاردها و عکس‌های چاپ شده‌ای در دست بعضی از این جمع به چشم می‌خورد که رویشان تصویر پیازی قلچماق ضربدر خورده‌بود.

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: یکشنبه 23 آذر 1404 17:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

بعد از شکست نقشه کلاه گیس میوه ای برای لرد ولدرمورت این بار گلرت با نقشه ای زیرکانه برای مو دار شدن لرد تصمیم گرفت چند لول این اقدام را پیشرفته کند. حالا چطور؟ با متقاعد کردن (رشوه دادن) پزشک متخصص کاشت مو برای کاشت پیاز مو با قدرت کنترل افکار لرد ولدمورت. دکتر پیشنهاد داد اون پیاز های مو باید از مغز دو نفر از افراد وزارتخونه استخراج بشه. از این طرف گلرت که ایده ی بهتری داشت تصمیم گرفت با یه تیر دو نشون بزنه و از همون اول کار مغز خود لرد رو هدف گرفت. برای بدست آوردنش هم مستقیم به خونه ی ریدل ها برگشت. اما متاسفانه تمام تلاش هاش برای وسوسه ی لرد و بردنش به مطب دکتر ناکام موند. بعد از رفتن لرد لیلی لونا پاتر که به شکل مرموزی ظاهر و بعد غیب شد، باعث شد گلرت عمیقا به فکر فرو بره و درباره ی نقشه ش، تجدید نظر کنه.


- هومم اگر لرد به خاطر کله پاچه نمیاد باهام پس باید حتما راه دیگه ای باشه.

مدتی همانجا روی تخت ماند و در سکوتی عمیق، به فکر فرو رفت. در همان لحظه تام که برای آب دادن گل داخل اتاق پسرش وارد شد، با گلدان زیبای شکسته روی زمین مواجه شد. سپس نگاهش به تنها شخصی که در اتاق بود افتاد.

- به مرلین که من نبودم. من از وقتی اومدم دست به سیاه سفید نزدم.

اما تام که کس دیگری را در اتاق نمیدید همچنان چشمانش را تنگ کرد و با شک به گلرت خیره شد. گویی مانند پدر روحانی منتظر اعتراف گرفتن از او بود.
گلرت هم که خوب میدانست تام متقاعد بشو نیست، تصمیم گرفت گناه نکرده را گردن بگیرد تا بلکه زودتر قضیه خاتمه یابد.
- آره اصلا شما درست میگید...من بودم با اینکه قصدی نداشتم خودم یدونه جدیدشو براتون میگیرم خوبه؟

تام سرش را به نشانه نفی تکان داد.
- کافی نیست.

ناگهان ایده ای به ذهن گلرت رسید.
- یه گلدون نو به علاوه ی مو دار شدن پسرتون؟

این ایده وسوسه کننده تر از آن بود که بخواهد دست رد آن بزند. بعد از همه او پدری دلسوز بود که انواع کود ها و گیاهان موثر را برای دوباره مو دار شدن کله ی کچل تک پسر عزیزش امتحان کرده بود، اما دریغ از یک تار مو!

- ایده ای داری؟

پس از مدتی گلرت ماجرای کاشت مو توسط پزشک متخصص را برای پدر لرد تعریف کرد. صد البته که نقشه ی بخش کنترل افکار را ذکر نکرد بلاخره این نقشه ی محرمانه ی گلرت بود. نقشه این بار کمی ساده تر بنظر میرسید. استفاده از عضوی از خانواده برای راضی کردن لرد از آنجا که لرد دیگر به گلرت اعتماد نداشت و به حرفش گوش نمی‌داد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط تام ریدل در 1404/9/23 17:18:44
S.O.S

پاسخ: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: پنجشنبه 27 شهریور 1404 19:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تتلق!
سر گلرت با چنان شدتی به سمت صدا چرخید که بعید بود مهره شماره 3 و 4 گردنش به حالت عادی برگردد. اولین چیزی که گلرت با ان مواجه شد، چیزی بود که نقش زمین شده بود. یک عدد گلدان صورتی با گلهای صورتی که رویش نوشته بود:"تقدیم به ولدی عزیزم". این شیء صورتی کمرنگ، با گل های صورتی پرنگش و ان کارت پستالی که معلوم بود با عشق درست شده بود و مسلما قبل از شکستن یکی از زیبا ترین اشیاء خانه حساب میشد، در اتاق لرد ولدمورت بزرگ چه میکرد؟
تا گلرت امد به این موضوع فکر کند، متوجه عامل شکستن گلدان شد که نه باد بود و نه زلزله، لیلی پاتر!
-تو... اینجا چیکار میکنی؟
-خودت اینجا چیکار میکنی؟
-منو سوال پیچ نکن بچه!
-اونش مهم نیست. مهم اینه که تو میخوای هرجور شده لرد رو راضی کنی باهات بیاد.
-اما... تو از کجا میدونی؟ مگه من اینو فکر نکرده بودم؟
-اینم مهم نیست! حالا میزاری بگم یا نه؟

ولی لیلی منتظر جواب نماند و ادامه داد:
- به نظرت اینکه سرش شیره بمالی تا یواشکی ببریش اونجا جواب میده؟ مثلا به بهانه کله پاچه خوردن؟
-شاید!
-بهتر نیست یه راه دیگه رو امتحان کنی؟
-مثلا تهدید؟
-
-
-نخیر مثلا بگی واقعا میخوای براش مو بکاری!
-
-خب دیگه فکر کنم کارمو توی این سوژه انجام دادم.راستی به خاطر اون گلدونم متاسفم.گلدون خوشگلی بود.بای!
و با صدای پوف کم جانی غیب شد ولی قبلش چشمش به کتابی افتاد که سری پیش توی اتاق گذاشته بود. مشخص بود که نقشه اش گرفته و لرد ان کتاب را خوانده بود. این فکر لبخندی به روی لبش نشاند.
ولی کار گلرت تمام نشده بود. لیلی علاوه بر راه حل چندین سوال سر راهش گزاشته بود.
او انجا چه کار میکر از کجا امده بود و چطور از همه ی اتفااقات خبر داشت؟
و البته این فکار تنها چیزی که برای گلرت باقی گذاشته بود نبود. گردن درد گلرت، امانش را بریده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

پاسخ: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: دوشنبه 17 شهریور 1404 01:34
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت تولد گلی باغ ما،آقا گلرت

از آنجا که گلرت همیشه به فکر شادی و بازی بود، تصمیم گرفت ماهی گیری مغزی را به روش خودش انجام دهد. بنابراین یک راست از مطب دکتر به خانه ریدلها رفت که اولین مغزی که مجازا شکار میکند، مغز خود لرد باشد. تصمیم داشت لرد را نیز در شکار مغزها با خود همراه کند و بلافاصله نیز او را به مطب دکتر ببرد. البته قضیه راضی کردن لرد به همین سادگی ها نبود. لرد نباید از نقشه اصلی بویی میبرد و چون دماغ بسیار قلمی هم داشت خیلی هم در حال عادی بو نمی برد و فوقش شک میکرد که گلرت نباید می گذاشت شک کند.

به خانه ریدلها که رسید، بلافاصله به اتاق لرد رفت و با رمز "یا آلبالو" خودش را با حرکتی انتحاری به وسط اتاق پرت کرد. لرد که روی تختش دراز کشیده و مشغول خواندن کتاب بود، با حمله غافلگیرانه گلرت از جا پرید و در حرکتی پدافند گونه کتابی را که میخواند را زیر بالشش گذاشت.

گلرت نیشخند همیشگی اش را زد و گفت:
- اون چی بود میخوندی؟

لرد اخمی کرد و گفت:
- خصوصیه! به تو چه؟... این اتاق در داره ها!... من از دست تو چیکار کنم؟!

گلرت قدمی به لرد نزدیک شد و گفت:
- می دونی نصف لذت دنیا اینکه چیزهای خصوصیتو با بقیه شریک بشی!

لرد چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. بعد کتاب را از زیر بالش در آورد و به سمت گلرت پرت کرد.
- داشتم داستان میخوندم! بیا! راضی شدی؟

گلرت به کتاب نگاه انداخت. یک کتاب مصور پر از تصاویر سیاه و سفید در حرکت بود و جز حرکات عجیب قهرمانان داستان چیزی قابل توجهی نداشت.

- خب بابا... من فکر کردم چی داری میخونی...
- نری همه جا رو پر کنی لرد داستان میخونه! از ابهتمون کم میشه!
- باشه!
- میری میگی... نه؟
- آره!

لرد میخواست به بحث ادامه دهد، اما گلرت دوید و خودش را روی تخت انداخت. بعد با بیشترین شباهتی که میتوانست به گربه شرک داشته باشد، چشمهایش را درشت و پر ستاره کرد.
- میگم لردا.... لرد خوشگلم... بریم وزرات خونه یک دست کله پاچه بزنیم؟

لرد که سعی میکرد در دوبل فاصله شرعی از گلرت باقی بماند، لبی برچید و گفت:
- اولا که کله پاچه دوست ندارم... دوما که وزرات خونه مگه رستورانه کله پاچه داشته باشه... سوما... دستت درد نکنه! دفعه پیش به بهانه آبنبات جادویی ما رو مستفیض کردی!

گلرت سرش را با حالت بچگانه ای خم کرد و گفت:
- خب بد کردم رفتیم معاینه کردیم؟!... ماهایی که سنی ازمون گذشته همیشه باید غددمون رو معاینه کنیم! من چه میدونستم معاینه اش اونجوریه! من به فکر سلامتیت بودم!

لرد از یادآوری آن خاطره به خود لرزید و در حالی که از تخت بلند میشد، گفت:
- سلامتی من؟! تو اون شرجی... تو اون گرما... همه جا پر پشه... دیگه منو نبر اینجاها! تازه دکتره چرا دستکش نداشت؟... نه!من هیچ جا نمیام!

- لرد قشنگم... دستکش که داشت! دستکشش جوشکاری بود... اینارو ول کن! بیا دیگه!
- بابا گلرت برو مروپ رو ببر! اصلاهمین مالکولم هست... همینو ببر! گیر نده به من! برو بیرون!
- لرد قشنگممممم!
- اه! اصلا من میرم!

بعد از اتاق بیرون رفت.گلرت اهی کشید و با خودش فکر کرد، هرجور شده باید لرد را راضی کند. به هر روشی که ممکن باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: یکشنبه 16 شهریور 1404 17:32
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت تولد هم‌تیمی سبز مامان، آقا گلرت گریندل‌والد گل گلاب!

نویسنده این پست نمی‌دونست که گالیون از کی تا حالا تبدیل به اسکناس شده ولی از اونجایی که کلا در بند مادیات نبود و کله‌زخمی ته جیبش گابستون بازی می‌کرد، تصمیم گرفت به جدبزرگوارش که برعکس خودش بسیار ثروتمند بود و می‌تونست با این همه ثروت، کل جهان و حومه رو چند بار بخره و بفروشه، اعتماد کنه و پشت دستش بازی کنه.

چمدون اسکناسا با چنان شدتی رو میز کوبیده شد که میز، بخشی از سرامیکای کف زمین و هسته زمین از شدت این ضربه دچار پاره‌‌ای شکستگی و آسیب در نواحی کمر شدن. معلوم نبود گلرت یهویی این همه قدرت بدنی برای همچین ضربه‌ای رو از کجا آورده ولی خب از اونجایی که آقای گریندل‌والد، سالهاست ارتباط بسیار تنگاتنگی با سیاه‌پوستای چغر بد بدن داره، می‌شه این قدرتو ازشون پذیرفت.

- داداش، باشه حالا! آروم باش! تهش یه کیف اسکناس ریال می‌خوای بدی بهمون دیگه... این همه جو دادن نداره!
- هه هه! همش کاغذ طلائه! چاپ جدید بانک گرینگوتز! آره اینجوریاس! دارندگی و برازندگی!

دکتر که تا با چشم خودش ورقای طلایی اسکناس گالیون رو نمی‌دید باور نمی‌کرد، از میون خرابه‌های کف مطبش در کیف رو باز کرد و برق طلایی اسکناس‌ها که زیر نور لامپ می‌درخشیدنو دید. حالا حاضر بود بخاطر اون همه پول حتی بنده درگاه گلرتم بشه، کاشتن چهارتا دونه شوید رو سر لرد تاریکی که چیزی نبود. شایدم بود! یعنی خب سخته وقتی لرد تاریکی با اون چشمای قرمز مردمک عمودیش تو چشمت زل زده، پیازای موی آپشن افکار کنترل‌کن‌دار توی سرش فرو کنی؛ ولی خب... امان از پول کثیف که چه کارا که با آدم نمی‌کنه!

- حله چشاته آقا گلرت. اصلا شما جون بخواه! نمی‌دونم اگر من دکترم چرا انقدر داش مشتی حرف می‌زنم ولی بریم سر اصل مطلب. والا راستیتش، این مویی که شما در نظر داریدو باید از پیازای رشته‌ مغز‌های داخل وزارتخونه بگیریم. کافیه یکی دوتا مغز برام بیاری تا من پیازاشونو جدا کنم و بکارم روی سر لرد سیاه که تا ابد بتونی افکارشو کنترل کنی.

گلرت که آدم زرنگ و آگاهی بود و هر روز تموم روزنامه‌های کثیرالانتشارو می‌خوند، این مغزارو خوب می‌شناخت؛ توی پیام امروز خونده بود که یه بار رون ویزلی نزدیک بود بخاطر پیچش این رشته‌ها دور بدنش توی بخش اسرار به درک واصل بشه. مغزهایی که توی وزارتخونه سحر و جادو، داخل یه وان پر آب شناور بودن. حالا فقط کافی بود به دپارتمان اسرار وزارتخونه نفوذ کنه و یه کوچولو ماهی‌گیری مغز‌گیری انجام بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: یکشنبه 16 شهریور 1404 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت تولد شهردار لندن و دوست قدیمی ما، گلرت گریندل‌والد

اسم تاپیک «ماجراهای کاشت مو» هست. هر خواننده و طرفدار هری‌پاتری یه کم فکر کنه، سریع می‌فهمه فقط یک نفر هست که می‌تونه سوژه همیشگی این قصه باشه: لرد ولدمورت. سال‌هاست که لرد سیاه، تک و تنها، در این تاپیک سلطنت می‌کنه و نسل‌های مختلف جادوگران، یکی پس از دیگری، تلاش کردن کله‌ی کچلش رو با موهای سیاه جادویی تزئین کنن. آخرین بار هم مامان خود لرد بود که با کلاه‌گیسی از میوه‌ها خواست سر پسر هلوئی‌اش رو خوشگل کنه، اما متأسفانه مرگخوارهای میوه‌دوست اجازه ندادن و اون تلاش هم به شکست انجامید. برای همین این بار تصمیم گرفتیم کار رو به یکی دیگه بسپریم. کسی که معلوم نیست واقعاً قصد کمک داشته باشه یا انتقام؛ کسی که هیچ‌کس نمی‌تونه ذهن تاریکش رو کامل حدس بزنه: گلرت گریندل‌والد. شاید برای سود شخصی، شاید برای لذت انتقام، یا شاید هم قراردادی دوطرفه. هر چی که هست، حالا که گلرت شهردار لندن شده و مدیریت ساختمان کاشت مو لندن رو به دست گرفته، وقتشه بررسی کنیم.

و این‌طور بود که گلرت در دفتر پزشکی نشسته بود. پزشکی که بعد از سال‌ها تحصیل، بالاخره تخصص «کاشت مو» گرفته بود. گلرت با آرامش داشت درباره‌ی آپشن‌های روی میز باهاش حرف می‌زد.

- اگر یه سری موی جادویی درست کنیم که بذاریم روی سر ولدمورت، ولی کنترل افکارش بیفته دست ما چی؟
- ولی جناب گریندل‌والد... ما کلی سوگند پزشکی خوردیم، کلی امضا دادیم که فقط به فکر سلامتی بیمارا باشیم. ما نمی‌تونیم قدمی برداریم که به ضرر بیمار تموم بشه.

پزشک این جملات رو با صداقت می‌گفت، اما زیر میز با دو انگشت اشاره‌ای واضح می‌کرد؛ اشاره‌ای که معنیش این بود: «با چند میلیون گالیون شاید بشه این قسم‌ها رو فراموش کرد.» گلرت هم که دقیقاً برای همین لحظه آماده شده بود، کیف سامسونتی پر از اسکناس گالیونی رو از کنار صندلی برداشت و با صدای محکم روی میز پزشک گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1402 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- ایوا جان دستتو از رو دهنت بردار عزیزم، به مولا اینطوری برات بهتره!
- به مولا؟! اینی که گفتی یعنی چی؟!
- نمیدونم. یه ماگل ایرانی رو که برای تفریح داشتم چایی مسموم بهش میدادم تا مرگشو ببینم. توی آخرین لحظه زندگیش بهم گفت داداش هیچ جوره ولت نمی کنم! به مولا تو چشام نگاه کن! چی میبینی؟! تعصــــــــــــــــــــب!! به مولا رقص کنان زیر شمشیر غمــــــــــــــــــــت!!
- لطفا بگو که کشتیش!
- نه! گفت چاییت از دهن افتاده که! سرد شده نمیخورم!
- زندس؟!
- نه بابا! یه پپسی تگری سمی دادم بهش خورد، گفت چه خنکه!! یکی دیگم بده! تا اومد دومی رو بگیره کف بالا آورد و مرد!
- آخیش! شنیدن داستانشم حال داد!
- داداش درسته ما مرگ خواریم ولی روانی نباش سر جدت!
- اصلا حواستون به من هست؟! کلا منو یادتون رفت دیگه!

ایوا که از بی توجهی خیلی خوشش نمی آمد، موضع خودش را با آمدن این بحث در خطر می دید. اوکه حتی برای در معرض توجه بودن، با بی احترامی به مادربزرگ فوت شده اش در مجلس ختم او آهنگ شاسی تارکن را گذاشته بود و درحالیکه لباس قرمز جیگری پوشیده بود و بندری می لرزاند، همراه آهنگ فریاد می زد بیا بیا قرش بده شمسی!( اسم مادر بزرگش شمسی بود!) پس برای چنین بی احترامی مهمی حق داشت اعتراض کند.

همه مرگخوار ها ایستاده بودند و ایوا را که عصبانی بود تماشا می کردند. ایوا هم با عصبانیت به آنها نگاه می کرد و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید. ناگهان صدایی ازش خارج شد که شبیه صحبت نبود!

- ایوا دهنت صاف! چقد خوب صداشو با دهنت در آوردی! خیلی طبیعی بود!
- احمق تقلید صدا نبود که! چقدم بوی بلاتریکسو میده! اَهــــــــــــــــــــــــــــه!

مرگخوار اولی جلو آمد و بینی اش را بالا کشید و گفت:

- اومــــــــــــــــــــــــــــم مامامیا بلاتریکسا مروپا! راحیه ای استوایی با نرم نسیمی از لای گیسوان ارباب!
- چرت نگو! ایوا وضعتم خرابه که!
- دست خودم نبود! اصلا نفهمیدم کی اومد که بخوام کنترلش کنم...

باز صدای دیگری ازش خارج شد.

- ایوا داری شورشو در میاریا!
- نه! نه! یه لحظه صبر کن! شاید بلاتریکسه و داره سعی می کنه یه پیام بهمون بده!
- آره راست میگی! تو چقد باهوشی!
- تازه شبا با کتابای دامبلدور تو بغلم می خوابم!

مرگخوار که فهمید چه سوتی داده، خودش را جمع کرد و گفت:

- البته وقتی بچه بودم!

باز چند صدای کوتاه و بلند از ایوا خارج شد. همه مرگخوارها متعجب بودند که ناگهان گری، متخصص علم های بدرد نخور وارد شد و گفت:

- این یه کده! کد زوگسه! من بلدم کد زوگس رو رمز گشایی کنم!
- مطمئنی؟!
- آره

گری رفت که گوشش را در مقابل محل خروج صدا بگذارد. اما با مخالفت شدید ایوا روبرو شد. بقیه وقتی از شدت اهمیت ایوا به اعضای بدنش مطلع شدند که دندان گری را در هوا معلق دیدند.

- از همون عقب گوش بده!
- سخذه ولی باشه، قوذ نمیذم ذقیق باشه ها!
- اوخی! دندونش نیست چقد بامزه حرف میزنه. موش بخورتت گری!
- برو اونور!

صدایی کوتاه و پشت سرش چند صدای بلند از ایوا خارج شد.

- سذام!
- علیک سلام گری جان!
- ذه! پیام بذاذریکذه! میگه ذلام!

مرگخوار که کمی گیج شده بود دوزاریش افتاد و گفت:

- آها! بعضی وقتا... حواسم نیستو... یسری چیزارو بد میفهمم!
- منم همینطور!
- بعضی وقتا... دستم میلرزه و... طلسمارو جابجا میزنم!
- منم همینطور!
- بعضی وقتا... کاغذامو خیس می کنم!
- منم همینطور!
- میدونی رفیق! بعضی وقتا حس می کنم هیشکی قرار نیست داستانامو بخونه!
- منم همی... وایـــسا! چی تلاوت فرمودی؟!... ارباب شیشه پاک کناش تموم شده و دیگه سرش برق نمیزنه و تو اومدی اینجا داری جزناله می کنی؟! جم کن خودتو عقب مونده!
- چی گفتی خا...
با فریاد ایوا همه ساکت شدند و ناگهان چندیدن صدای ممتد و طولانی به همراه چند صدای کوتاه از او خارج شد.

- میگه شما ذوذا خیلی احمقین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/10/27 22:55:23
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/10/28 9:25:55
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: چهارشنبه 20 دی 1402 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
_وای خدایااا از دست تو چیکار کنم؟ ما یه معجون پیشرفته ی سیاه میخوایم. با مواد مبتدی و ضعیف سال اولی ها چیکار کنیم؟

-به امتحانش میارزه ها، به مرلین توکل کن بزن.

-احمق نشو، بی فایدس یه بدبختی دیگه به بدبختیامون اضافه میشه، همین الانشم کم مشکل نداریم.

مرگخوار بی‌نوا که از ناامیدی مجنون شده بود فریاد زد:
-به خشکی برمیگردیم!

سپس دو مرگخوار ناشناس با سر افکندگی به جایی که از آن آمده بودند بازگشتند، و در طول راه با غم و اندوه بسیار که بخاطر ناکامی در یافتن معجون، ترس از عصبانیت لرد و همچنین نابودی مروپ و بلاتریکس در معده ایوا بود؛ آهنگ غمگین گذاشته و با آن قر ریز می‌دادند اگر برای شما سوال شده که چجوری میشه با اهنگ غمگین قر ریز داد یا اصلا چطوری اهنگ گذاشتن باید بگم به سختی.

بعد از طی کردن مسافت نه چندان طولانی از اتاق دامبلدور همراه با اهنگی سوزناک و رقص مربوطه، آن دو مرگخوار نگون‌بخت کم کم به نزدیکی مقر اصلی رسیدند و این بار هم مرگخوار مجنون گشته فریاد زد:
-خشکی! خشکی میبینم!

اما با دیدن صحنه ای که جلوی چشمانشان بود، دهن مرگخوار همانطور باز باقی ماند، و چشمانش بیش از پیش گرد شد، چون صحنه پیش رویشان چیزی بیشتر از خشکی به حساب می‌آمد، به معنای واقعی کلمه فاجعه بود، دیدن جمعیت مرگخوارانی که به دنبال ایوا بودند و ایوای در حال فرار، بی شباهت به بازی گرگم‌ به هوایی که در ان فقط یک بره وجود داشته باشد نبود.

اکنون امید مرگخوار ها فقط به همان معجون اولی بود و امیدوار بودند شاید با رحم و مرحمت و مروت مرلین ایوا، بلاتریکس و مروپ و کلاه گیس میوه را بالا بیاورد و کار ملت علاف شده را راه بندازد، اما ایوا سخت دست روی دهان گذاشته بود و اجازه نمی‌داد معجون کار خود را بکند.

اگر معجون کار نمیکرد باید معده ایوای بدبخت را طی یک عمل جراحی من‌درآوردی با اره برقی باز میکردند در بین آن همه خرت و پرت، از شیر تسترال گرفته تا جان اژدها به دنبال بلاتریکس و مروپ و کلاه گیس میوه میگشتند، اگر انها تا موقع پیدا شدن زنده می‌ماندند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 دی 1402 13:32
نمایش جزئیات
آفلاین
همینطور که ایوا اینطرف و اونطرف میرفت و مثل دیوونه ها میدوید، بلاتریکس و مروپ هم محکم به سمت دهانه و دیوار های بدن ایوا غلت میخوردند.

*بیرون بدن ایوا*

_مثل اینکه جواب نمیده! باید یه معجون درست و حسابی گیر بیاریم!

خب چرا نمیریم پیش دامبلدور؟!

_چه ربطی به دامبلدور داره اخه.

اخه وقتی اونجا درس میخوندم متوجه یه دستگاه مخفی که معجون مورد دلخواهت رو میسازه شدم.

_یعنی میگی اگر معجونی که نیاز داریم رو توی اون بزنیم برامون میسازه؟

اره چرا که نه!

_پس بدو بریم تا ایوا مروپ و بلاتریکس رو حزم نکرده.

اونا وارد اتاق دامبلدور شدن، همه جا سوت و کور بود و انگار که کسی اونجا نبود.

_خب بیا بریم دیگه الان مشخص شد کسی نیست.

صبر کن، نباید ریسک کنیم. اصلا وایسا ببینم از کجا معلوم شوکر برقی یا اژیری چیزی روی دستگاه نزاشته؟

_برو بابا طلسم و اژیر و قفل کجا بود.

اون با قدم هایی محکم به سمت دستگاه رفت، اون رو روشن کرد ولی یکدفعه مواد لیزی از دستگاه بیرون زد و روی صورت اون مرگخوار ریخت.
اون محکم روی زمین پخش شد.

_این دیگه چیههه اه حالمم بهم خوررد لعنت به تو ای دامبلدوررر!

وایسا ببینم یعنی از دست کله ی پوک تو! این دستگاه برای کلاس معجون سازی سال اولی هاست! مواد مورد نیاز برای ساخت معجون های مبتدی و ساده رو میسازه. اصلا ادم همچین دستگاه با ارزشی رو کنار قفسه ی کتاب ها میزاره؟ اونم بدون قفل و اژیز و کلید و شوکر برقی و طلسم؟
بیخودی وقت رو هدر دادی!
پاشو بیا بریم حتما تا الان ایوا خفه شده.

درحالی که اون مرگخوار مواد جادویی رو از روی صورتش پاک میکرد گفت: خب چرا مواد مورد دلخواه رو توش نزنیم و خودمون معجون نسازیم؟

_وای خدایااا از دست تو چیکار کنم؟ ما یه معجون پیشرفته ی سیاه میخوایم. با مواد مبتدی و ضعیف سال اولی ها چیکار کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
✯ ْ࣭ ٜ ﻴه ‍‌ﻤﻠﻜﻬ ی ﻮﺎﻘﻌﻴ ﻨﻴﺎﺰی ﺒه
ﺘﺎ‍ج ﻨﺪﺎﺮه♘ ۪ࣷ ۠ ̣