از نظر لرد، ذره ای عقل در کله ی پوک هیچکدامشان نبود و حسرت و آرزوی چند زیردست درست و حسابی را در دل داشت. وینکی، جن مسلسل بدست، از شدت کلافگی به خاطر کند بودن صف، سر لوله ی مسلسل را به کمر آخرین نفر صف که حالا پشتش به او و لرد بود زد. طوری که مرگخوار از درد ناله ای کرد و همین باعث شد عده ای از مرگخوار ها که درحال رفتن به سمت اتاق خوابشان بودند، بایستند و به او نگاه کنند.
- وینکی عصبانی بود! ارباب عصبانی بود! وینکی نمیدونست احمق ها چرا انقدر کند بودن!
مرگخوار ها دوباره به ترتیب سر هایشان را به جهت مخالف چرخاندند تا به راهشان ادامه دهند. اما اینبار صدای دیگری دوباره صف را دچار درهم ریختگی کرد.
- تند تر بروید و محضر مبارکمان را ترک کنید! مغزمان را دچار آشفتگی کرده اید!!!
بعد از اینکه لرد جمله اش را تمام کرد، بین تمامی مرگخواران دوباره همهمه برپا شد. آن هم فقط به خاطر جمله ای که لرد در حرف هایش به کار برده بود:
«آشفتگی مغز».
صدای پچپچ های آزاردهنده شان، لرد را عصبانی تر از قبل کرد اما همان پچپچ ها هم خبر از پیاز، پیتزا، پرواز و حتی پوشک میداد و لرد به وضوح صدای یکی از مرگخوارها را شنید که میگفت:
- میگن لرد پوشک میپوشه...
در این غوغایی که مرگخواران به راه انداخته بودند، وینکی با صدای بسیار زیر، درحال جیغ جیغ کردن بود. دست هایش را تکان میداد، بالا و پایین میپرید و حتی مسلسل را هم به همراه دست هایش به این طرف و آن طرف میبرد. آنقدر بی احتیاطی میکرد که چند مرگخوار که در نزدیکی او بودند، با نگرانی خودشان را کنار کشیدند تا یک موقع گلوله ای رها نشود و مرلینینکرده، مغزشان را کف زمین نپاشد.
- وینکی رهبر ضد پیازی ها بود! وینکی دستور داد احمق ها سریع تر برن!
اما لرد ولدمورت سکوت کرده بود. صدای آزاردهنده ی آنها را نمیشنید و تنها به یک چیز فکر میکرد، پیاز.
مدت زیادی گذشت و مرگخوار ها در این مدت به یک کلاغ و چهل کلاغ های بسیاری پرداختند تا اینکه بالاخره صدای بلند شلیک مسلسل از سمت وینکی آمد و باعث شد همه ی مرگخوار ها با سرعتی که تا حالا سابقه نداشت به سمت اتاق خواب هایشان فرار کنند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








S.O.S 


