جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: دیروز ساعت 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف پادما پاتیل
برای بروتی پاتیل

بروتی عزیزم
اینک که این نامه را برای تو مینویسم ، در باتلاق مشکلات درحال غرق شدنم اما کسی صدایم را نمی‌شنود در این هنگام همه فکر می‌کنند همه چیز برایم گل و بلبل است اما اینطور نیست لااقل میدانم اگر تو اینجا بودی مثل آنها فکر نمیکردی.

این نامه را برایت نمی نویسم که گله و شکایت از دنیا و مردمانش کنم؛برعکس، این نامه را می‌نویسم که به تو بگویم قصد ندارم تسلیم شوم.

با همه ناملایمات خواهم جنگید ، دیگر به من ثابت شده است که هیچ وقت نباید در برابر ظلم سر خم کنم ، دیگر نخواهم گذاشت چنین اتفاقاتی رخ دهد.

خیلی از آدم هایی که خود را خیرخواه می‌نامند دستشان برایم رو شده همه اینها فقط بلوف و حرف اضافی است وگرنه چه کسی بهتر از خودمان صلاح و مصلحت ما را می‌داند.

یادت است از کودکی هیچ وقت در برابر حرف زور کسی سر خم نمی‌کردم و جلویش می ایستادم حال هم همین است ، من خواهم ایستاد حتی اگر نزدیکانم تنهایم بگذارند و دیگران به من انگ زنند .

در مجموع همه اینها را گفتم که کمی از حرصم بکاهم اما هنوز هم جلوی ظلم سر خم نمیکنم . امیدوارم تو راهی جلوی پایم بگذاری.


دوستدار تو پادما♡
°Sapere Aude°
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: دیروز ساعت 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف آبرفوث
به هرکی که این نامه رو می خونه
-------------

امروز هم مثل بیشتر روزهای زندگی من، با صدای انفجار از خواب بیدار شدم.

البته من اصلا نترسیدم چون می دونستم طبق معمول یکی از بز هام می خواسته از پنجره بیاد تو.  نمی‌دونم این چه موجودیه که وقتی چهار تا در و دو تا دروازه جلوش بازه، همیشه پنجره رو انتخاب می‌کنه. احتمالاً همون دلیلی که باعث میشه بعضی جادوآموزا قبل از خوندن کتاب برن سر امتحان.

به هر حال بعد از بیرون کشیدن بز از داخل کمد لباس‌ها، نشستم صبحونه بخورم.

اشتباه کردم.

چون همون لحظه متوجه شدم صبحونه رو هم بز خورده.

برای چند دقیقه به ظرف خالی خیره موندم. ظرف هم به من خیره شده بود. رابطه‌ی عمیقی بینمون شکل گرفته بود. هر دو قربانی یک موجود مشترک بودیم.

بعد تصمیم گرفتم برم هاگزمید.

در راه کریدنس رو دیدم.

قیافه‌ش جوری بود که انگار سه شب نخوابیده، دو شب خوابیده و یک شب هم یادش رفته بخوابه.

گفتم:

_ حالت خوبه؟

گفت:

* آره.

قیافه‌ش گفت:

* نه.

منم چون تجربه‌ی زندگی داشتم، به قیافه اعتماد کردم نه به حرفش.

چند دقیقه بعد نشستیم یه چایی بخوریم.

البته اینجا هم اشتباه کردم.

چون یکی از بزها تا من حواسم نبود کله‌ش رو برد توی فنجون کریدنس.

کریدنس چند ثانیه به فنجون نگاه کرد.

بز چند ثانیه به کریدنس نگاه کرد.

من چند ثانیه به هر دو نگاه کردم.

بعد هر سه تصمیم گرفتیم وانمود کنیم همچین اتفاقی نیفتاده.

ظهر که شد خواستم کمی استراحت کنم.

اما ظاهراً بزها جلسه داشتن.

نمی‌دونم درباره‌ی چی اصلا برای چی؟

ولی مطمئنم علیه من بود.

چون هر وقت جلسه می‌گیرن، آخرش یکی از وسایلم ناپدید میشه.

دفعه‌ی قبل بعد از جلسه‌شون صندلیم گم شد.

هنوز هم نمی‌دونم یه گله بز دقیقاً با یک صندلی چیکار می‌کنن.

شاید روش می‌شینن و درباره‌ی نابودی بیشتر آرامش من برنامه‌ریزی می‌کنن.

غروب هم که شد نشستم فکر کردم زندگی چقدر آروم و دلنشینه.

در همین لحظه صدای شکستن شیشه اومد.

یکی از بزها دوباره از پنجره وارد شد.

همون پنجره‌ای که در فاصله‌ی سه متری یک درِ کاملاً سالم داشت.

خلاصه ای کسی که داری نامه رو می خونی...

اگر روزی کسی بهت گفت زندگی با بزها سخته، حرفش رو باور نکن.

سخت نیست.

فقط بعد از مدتی آدم نمی‌فهمه صاحب خونش خودشه یا بز هاش

افرادی که لایک کردند

" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: دیروز ساعت 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف مرلین بزرگ
به ریشیِ بابا،

سلام ریشی، خوبی باباجان؟ چند وقتیه که کم پشت شدی، چایی نبات بذارم برات باباجان، حتما رو دل کردی. چقدر گفتم بهت چای رو تی‌تاپ نخوری باباجان. شایدم اون نرم کننده‌ای که فلورِ بابا داده بود و گفته بود که حتما حتما، هر شب باهاش بزنمت و اسکرانچیت کنم، نساخته بهت. هر چند، به عنوان یکی از والدین مدرن و تحصیل‌کرده‌ی کاملا امروزی فکر نمی‌کنم اینحور تنبیهی تو رو نرم‌تر کنه و ممکنه روی ناخودآگاهت تاثیر منفی گذاشته باشه باباجان، حتما بابا ایشوز گرفتی.

شایدم چون یه کوه از دمپایی‌های ملانی رو قایم کردم بین تارات و سنگینت کردم، ناراحتی بابا جان. آخه باباجان جاساز بهتر و ریشِ بلندتری از تو پیدا نکردم. یا نکنه دچار کهولت سن شدی باباجان؟! من که هنوز اول چِل چِلیمه. دیگه وقتشه زن بستونم باباجان. البته نگران نباشیا، شرط ضمن عقدمون خودتی، نمی‌ذارم ریشیِ بابا رو ببرن خونه ریشمندان. آره باباجان.

گاهی وقتا دست می‌کشم بهت و به این فکر می‌کنم که چطور شد که تمام شهرتم بخاطر چند‌تا تار شپشوی توعه باباجان. نکنه دیگه کسی نمی‌دونه که معجزه‌ی واقعی از قلب و باور آدمی میاد؟! هر چند می‌دونم وقتی این رو می‌خونی باباجان، یه پوزخندِ حوری‌کُش می‌زنی و به ریشِ ما می‌خندی که هنوز به اینجور چیزا باور داریم.

آره باباجان، کم پشت که میشی یاد جوونیامون می‌افتم. وقتی چهارتا شیویتت پشت لبام سبز شده بود و احساس مفتخرانه‌ای داشتیم از کنار هم بودن. اونموقع رنگ تیره‌تری داشتی باباجان ولی سفید بیشتر بهت میاد. جیمز سیریوسِ بابا میگه شبیه پشمکی و چندباری سعی کرد بِجَوَتت، که خب عواقب قابل انتظاری داشت. (ازونجایی که هربار که از کنار هرپوی چرکالو رد میشم، خودتو دورش می‌پیچی و یه دور چرک از روش برمی‌داری و همراه خودت می‌کشی اینور و اونور.)

باباجان همیشه بهم گفتند که نمیدونم چطوری یه نامه رو تموم کنم پس پایانش رو باز می‌ذارم که خودت نتیجه‌گیری کنی و از ذهن ریشی تاتاریت کار بکشی و آلزایمر نگیری باباجان.

بابایِ تو و همه موجودات زنده و مرده‌ی کهکشان،
مرلین.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ایده دزدی قرض گرفته شده بدون اجازه‌ از فرزندِ چرکولک بابا: هرپویی که به دندون افتاده‌ش نوشت.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 30 خرداد 1405 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف فلور دلاکور
برای ویکتوریا ویزلی

ویکتوریای دلبندم،
امشب که سکوت اتاق، غرق در نور ماه است، فرصتی یافتم تا با قلم احساسم با تو حرف بزنم، تو که تکه‌ای از وجود منی.

امروز، به این فکر می‌کردم که چقدر خوش‌اقبالم که شاهد رشد تو در این دنیای پرهیاهو هستم. شاید امروز دنیا تو را به خاطر چهره‌ات یا نام خانوادگی‌ات بشناسد، اما من می‌خواهم چیزی را بدانی که شاید وقتی بزرگ‌تر شدی، بیشتر درکت کنی.

من در جوانی یاد گرفتم که مردم همیشه دوست دارند تو را در یک قالب کوچک جای دهند؛ فکر می‌کنند اگر زیبا باشی، لابد ضعیف هستی، یا اگر از کشوری دیگر باشی، لابد نمی‌توانی صدای خودت را بلند کنی. اما عزیزم، من با اژدهاها روبه‌رو شده‌ام و در میانه نبردها ایستاده‌ام؛ پس این را از مادرت بشنو: ظرافت تو، نقطه ضعف تو نیست، بلکه زره توست.

بگذار به تو بگویم که "خاص بودن" همیشه به معنای درخشش بی‌دردسر نیست. گاهی باید یاد بگیری که در تنهایی ایستادگی کنی، حتی وقتی دیگران به انتخاب‌هایت شک دارند. از شکست خوردن نترس، چون شکستی که با شجاعت تمام به دست بیاید، هزار بار ارزشمندتر از پیروزی‌ای است که با پنهان کردن خودت به دست آمده باشد.

ویکتوریا، قلبت را به روی دنیا باز نگه دار، اما هرگز اجازه نده کسی آن را به بازی بگیرد یا وادارت کند که برای جلب توجه دیگران، از بخش‌های اصیل وجودت کوتاه بیایی. ما در رگ‌هایمان میراثی از شجاعت و سربلندی داریم؛ پس هر جا که قدم می‌گذاری، با چنان وقاری راه برو که انگار صاحب تمام آن مکان هستی. هر وقت احساس کردی در هیاهوی این دنیا گم شده‌ای، فقط به یاد بیاور که تو از تبار کسانی هستی که هرگز در برابر طوفان‌ها سر خم نکردند.

دختر عزیزم، هیچ‌کس جز خودت نمی‌تواند معنای واقعی تو را تعریف کند. دنیا شاید بخواهد از تو تصویری بسازد که برایش آسان‌تر است، اما تو وظیفه نداری در همان تصویر بمانی. تو می‌توانی هم لطیف باشی و هم نیرومند، هم دل‌رحم باشی و هم استوار، هم از زیباییِ جهان لذت ببری و هم در برابر نادرستی‌ها بایستی. یادت باشد ارزشِ تو به این نیست که دیگران تو را چگونه می‌بینند؛ ارزشِ تو در این است که وقتی هیچ‌کس نگاهت نمی‌کند، باز هم با صداقت و افتخار همان کسی بمانی که هستی.

دوست دارم بدانی که زندگی قرار نیست همیشه بر اساس نقشه‌هایی که در ذهن داری پیش برود. گاهی مسیرها تغییر می‌کنند، مهِ غلیظی چشم‌هایت را می‌گیرد و راه درست را گم می‌کنی. اما می‌خواهم بدانی که اگر روزی احساس کردی سنگینیِ جهان بر شانه‌هایت بیش از حد است، من اینجا هستم. نه برای آنکه راه را به جای تو بروم، بلکه برای آنکه در کنار تو بایستم تا وقتی که خودت دوباره توانِ ایستادن پیدا کنی. تو تنها نیستی؛ ریشه‌های تو در قلب من استوار است و این پیوند، نیروی تو خواهد بود.

دنیا برای تو بزرگ است، و من نمی‌خواهم آن را برایت کوچک کنم. فقط از تو می‌خواهم که همیشه خودت باشی؛ حتی اگر دنیا توقع داشته باشد که کسی دیگر باشی.

با عشق فراوان
مادرت
𝘓'𝘢𝘮𝘰𝘶𝘳 𝘦𝘴𝘵 𝘭𝘢 𝘮𝘢𝘨𝘪𝘦 𝘭𝘢 𝘱𝘭𝘶𝘴 𝘱𝘶𝘪𝘴𝘴𝘢𝘯𝘵𝘦 ; 𝘗𝘢𝘳𝘤𝘦 𝘲𝘶'𝘪𝘭 𝘵𝘳𝘰𝘶𝘷𝘦 𝘴𝘰𝘯 𝘤𝘩𝘦𝘮𝘪𝘯 𝘫𝘶𝘴𝘲𝘶'𝘢𝘶 𝘤œ𝘶𝘳 𝘮ê𝘮𝘦 à 𝘥𝘪𝘴𝘵𝘢𝘯𝘤𝘦.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 27 خرداد 1405 17:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
از: والتر مارتین
به: گیلبرت ویلکز
کاپیتان!
من اهل نوشتن نامه‌های طولانی نیستم. اگر هم انتظار دارید درد دل کنم، اشک بریزم یا دادم از روزگار به هوا برود، این نامه آن چه را می‌خواهید به شما نمی‌دهد.

یادم است زمانی گفتم:«من برعکس پدر و مادرم، می‌توانم بر هر کس خواستم، خنجر بکشم.» و شما گفتید:«ولی تو برخلاف والدینت، حق انتخاب داری.»

جوان که بودم، با خودم می‌گفتم:«زندگی انتقام تو را نمی‌گیرد، خودت حامی خودت باش.» و زندگی این را به من ثابت کرد؛ وقتی گروه رز سفید به خانه‌امان ریختند و والدینم را کشتند{شرمنده از این صراحت؛ اما یک جوان باک نمی‌تواند بیشتر از این کلماتش را کادوپیچ کند.}، هیچ کس برایش مهم نبود. وقتی آواره بودم، هیچ کس انتقام فلاکتم را نگرفت و آن‌جا بود که متوجه شدم هیچ کس بدبختی‌هایم را نمی‌بیند، بلکه باید خودم دست به کار شوم.

بانو آیلین اعتقاد دارند تلافی، انسان را در حد کسانی که به او ظلم کرده‌اند پایین می‌آورد؛ اما من همیشه معتقد بودم ایشان از خوش‌قلبی بیش از حد چنین می‌گویند. حتی جملات شما{با این که خودتان چند بار تلافی ظالمان را سرشان درآورده‌اید.}نیز مرا قانع نکردند که باید بگذرم و ببخشم.

ولی این جا یک "اما"ی بزرگ وجود دارد. بانو آیلین می‌گفتند:«تلافی؟ یعنی پست کردن روح!» و شما می‌گفتید:«فقط برای زبون‌ترین افراد نگهش دار.»


آن پیرمرد، رئیس اژدهای سرخ را یادتان می‌آید؟ او همیشه می‌گفت می‌خواهد انتقامش را از جامعه بگیرد. من ابتدا قبولش داشتم؛ اما وقتی دیدم نه به کودکان رحم می‌کند و نه احترام پیران ناتوان را دارد، لرزیدم. وقتی دیدم به افرادش می‌گوید کودکی را به جرم اشراف‌زاده بودن بکشند، تردید کردم.

از طرفی، بانو آیلین را هم می‌بینم. زنی که ساکت ماند و اکنون، با زخم‌هایی بیش از یک جنگجو زندگی می‌کند و همواره در ترس است؛ که مبادا توبیاس اسنیپ دوباره هوس کتک زدن و کنترل او به سرش بزند.

نظر شما چیست، قربان؟ آیا آدم باید ببخشد و بگذرد، یا که انتقام بگیرد؟ شاید هم همان طور که خودتان می‌گویید، بخشش و انتقام را گزینش کند؟
با احترام،
والتر مارتین.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1405 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
این نامه بخشی از تلاشم برای گسترش شخصیت‌های فن فیکشن تاناتوفوبیا به‌حساب میاد. از طریق گفت‌گو با شخصیت‌ها سعی می‌کنم ذهنم رو درمورد خیالپردازی تقویت و جزئیات بیشتری بهشون اضافه کنم.


از طرف ماریلین لایف
برای کریستوفر تنها

شاید تنها مزیت ژن خوب خدایان و الهه‌ها اینه که آدم‌هایی مثل تو تصمیم می‌گیرن کمی حرفامو جدی بگیرن و با خودشون فکر کنن که اگر همون حرفی رو بزنم که خیلی‌های دیگه هم مشغول تکرار کردنش هستن، می‌تونه تغییری در نتیجه‌اش ایجاد کنه.

کیه که ندونه شما بریتانیایی‌های اصیل چجور کاسبایی هستید و هیچوقت به کسی اهمیت نمیدید مگه اینکه بدونید از یه خانواده‌ی خاص متولد شده.

متاسفانه منم اخیرا دارم به این نتیجه می‌رسم که اصالت‌گرایی بریتانیایی، ریشه‌هایی در واقعیت داره. دیشب که سعی داشتم خودمو هیپنوتیزم کنم، موفق شدم چند لحظه‌ی کوتاه، کمی از زاویه‌ی دید تو به خودم نگاه کنم. خوشحالم که احساس خطر نمی‌کنی؛ این باعث میشه که ارتباط گرفتن باهات خیلی راحت‌تره باشه.

این ظاهری که از من میبینی هم لزوما ارتباطی با قلب لطیفم نداره بلکه نشات گرفته از فقری خودخواسته‌ست. درواقع فرصتشو ندارم که زیاد به ظاهرم اهمیت بدم و اخیرا مشکوک شدم به اینکه یه سندرم شبیه نابهنجاری MRT48 رو به ارث برده باشم.

متاسفانه همه چیز درمورد روح نیست و بدن فیزیکی، می‌تونه تو رو با ژن‌های اجدادی خاص خودش غافلگیر کنه. اغلب مثل تو فکر می‌کنن که لبخند روی صورت من یه لبخند دوستانه‌ست. لبخند من همونقدر واقعیه و دوستی تو با انجمن‌های جادویی آمریکایی واقعیت داره.

من هیچ برنامه‌ای برای سرک کشیدن در کسب‌وکار جادویی شما نداشتم و اصولا جادوگرهای هنرمند رو آدمای فوق‌العاده سطحی‌نگری میدونم که نمی‌تونن هنر رو در جادوی روزمره ببینن و تمام زندگیشون رو صرف چیزی می‌کنن که جادوشون رو فاسد میکنه و صرفا به زندگیشون یه جذابیت ظاهری می‌بخشه.

خلاصه‌ی بحثی که باعث قطع ارتباط من با هنری شد هم همین بود. اون می‌خواست هم برای امثال تو کار کنه و هم ببینه که من چقدر دوستش دارم. وانمود میکرد انتقادای وقت و بی‌وقتم اذیتش نمی‌کنه و حتی سعی داشت منو با هم‌صنفاش آشنا کنه و بهم یه جایگاه اجتماعی جدید بده.

متاسفانه نقطه ضعف شما بریتانیایی‌های اصیل همینه که در یک توصیف محدود از ویژگی‌های انسان بالغ موندید و وقتی فردی با ظاهر متفاوت می‌بینید، نمی‌تونید جدیش بگیرید یا احساس خطر کنید.

هنری حالا به‌عنوان یه آمریکایی شناخته میشه اما دسترسی به شجره‌نامه‌اش کار سختی نیست و دقیقا در دوره‌ای که جادوگرهای کله نارنجی از ترس خون‌آشام‌ها به آمریکا مهاجرت کردن، اولین انجمن‌های بریتانیایی و آمریکایی جادوگری هم شکل گرفت.

اگر میخواستم برای حفظ ارتباطم با هنری تلاش کنم، سایه‌ی آدم‌هایی مثل تو، تقریبا شبیه یک هوو یا بدتر از اون، بالای سر زندگیم می‌موند و از اونجایی که اهل رقابت‌های اینچنینی نیستم، درنهایت باید با تنهایی کنار می‌اومدم.

هنری جوونه و به خودش و توانایی‌هاش، یه جور اعتماد کاذب داره ولی دلیل نمیشه که منم بخوام به همچین آدمی تکیه کنم.

دلتون رو خوش نکنید که هنری هم از زندگیم بیرون رفته. درواقع همون اواسط مذاکره‌ی باهاش، یه خانواده‌ی آمریکایی دیگه رو دیدم که گزینه‌ی پیشنهادی برای زندگی بعدیم بودن. اونها به‌نظر می‌رسید که دورگه‌های خون‌آشام باشن و فراتر از اون، تو کار موسیقی آوانگارد بودن. دقیقا چیزی که برای یه شروع دوباره میتونه بهم اعتماد به‌نفس بده.
.
.
.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1405 14:08
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
از طرف: دخترک
برای: باوان*
تصویر تغییر اندازه داده شده

این اولین باریه که دارم برات می‌نویسم. این همه سال ازت دور بودم، تو هیاهوی اون شهر بزرگ و شلوغ، انگار یه چیزی همیشه تو گلوم گیر کرده بود، شبیه یه بغض کهنه که نمی‌ترکید. الان بعد از سال‌ها به آغوش تو برگشتم و وقتی بغلت می‌کنم تازه می‌فهمم اون حس گمشده چی بوده! انگار یه تکه از وجودم که گم شده بود، دوباره پیدا شد و سر جای خودش برگشت. حالا که، اینجام، پاهام روی خاک آشنای توعه، هر نفسی که می کشم پر از عطر توعه و روحم بالاخره برگشته خونه خودش و آروم گرفته، این برگشتن، فقط یه سفر الکی نبود که برم و برگردم،نه! انگار ریشه های خشک شده م دوباره جون گرفتن آب خوردن و سبز شدن.

تو برای من همون کوه های بلند و سر به فلک کشیده ای. همون "شاهو" یی که تو ابر هاست و همون "بیستون" یی که چشمش به دشتای پایینه.از وقتی چشم باز کردم، قله‌های سر به فلک کشیده‌ات، اولین چیزی بود که تو افقِ نگاهم نقش بست. حالا که به ابهتشون نگاه میکنم صدها سال جنگیدن و ایستادگی رو توی رگ و ریشه شون حس میکنم. صخره های زبر و دست نخورده ی کوه بهم یاد دادن چجوری جلوی هر طوفانی وایسم. از شاهو یاد گرفتم ریشه های عمیق رو هیچ وقت نمی شه کند و تا همیشه با قامت راست سرمونو بالا میگیریم و ماییم که سد راه سختیا می شیم.

طبیعت تندخویی داری، مخصوصا زمستونا! وقتی بارون می زنه، بی وقفه و بی حم می باره، آبشار می شه و صدای خروشش رو از دل صخره ها می شنویم. یا سرمای استخوان‌سوزِ برفی که همه چیز رو سفیدپوش می‌ کنه. برفی که تا کمر، جاده‌ها رو می‌بنده و دشتای اطراف رو در سکوتِ مطلق فرو می‌بره...
وقتی شرایط خیلی سخت میشه یاد اون بوران‌های بی‌انتهایی که باعث می شد مسیر رو گم کنیم و باید با تک‌تک سلول‌ هامون می‌جنگیدیم برای گرم شدن و زنده موندن می افتم. چون همین زمستونای سرسخت تو، بهم نشون داد که هیچ سرمایی ابدی نیست. درست بعد از اون روزهای تیره و تار، آفتاب از پشت ابرها سرک می‌کشه، برفا آب می شن ، چشمه ها دوباره می جوشن و زندگی دوباره شروع می شه. بهم یاد دادی، نا امیدی تو مرام تو گناهه و حتی تو دل تاریک‌ترین شب‌ها، یه ستاره جایی سوسو می‌زنه و نویدِ سپیده رو میده.

همین طبیعتِ وحشی و دست‌نخورده‌ات، همین کوه های پُر از سنگ و کلوخ، دره‌های عمیق و صعب‌العبور، بهم یاد دادن زخما، خودشون میتونن سرچشمه قدرت باشن. این کوه شاهد خونریزیای زیادی بوده اما هیچ وقت زیر پای دشمنا نلرزیده و محکم تر از همیشه به نظر می رسه. هر بار که پام رو تو این مسیرهای کوهستانی می‌ذارم، باید با دقت قدم بردارم، باید از صخره‌ای آویزون بشم، از روی رود "سیروان" بپرم و بین اون همه سنگ و صخره‌ی لغزنده، راهمو پیدا کنم. گاهی نفس‌نفس می‌زنم، عرق از سر و صورتم می‌ریزه و دست و پام تیر می‌کشه، اما وقتی به اون نقطه از قله می‌رسم که تمام سرزمین زیر پاهامه، یه نفس عمیق می‌کشم و حس می‌کنم تو منو بغل کردی و بهم می گی برای رسیدن به قله، باید فراتر از اون چیزی بجنگم که فکرشو می‌کنم و در نهایت بهم یاد آوری می کنی "ما ریشه های کسی که شاخه هامونو شکسته از جا در میاریم".

حالا که دوباره، برای مدتی باید از آغوش تو دور بشم قلبم فشرده می شه، اما اینو بدون که تو برای من فقط یه سرزمین نیستی، تو خونِ توی رگ‌های منی، همون قلبی هستی که با هر تپش، بهم یادآوری می‌کنه من کی‌ام و از کجا اومدم. من دختر توام، دختر این سرزمین اصیل و سرسخت...
تا دیدار دیگه، که میدونم خیلی زودتر ازون چیزی که فکرشو میکنم، دوباره همو بغل میکنیم تا عطر خاکتو نفس بکشم و تو با دستای زبر و پینه بسته ات موهامو ببافی و شبا برام لالایی بخونی، بدورد باوان!

باوان*: در زبان کوردی "باوان" به معنای سرزمین پدریه.
ویرایش شده توسط آگاتا تیمز در 1405/3/26 14:11:54
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1405 06:47
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف آبرفورث

به آلبوس

نمی‌دانم این نامه را برای چه می‌نویسم.

شاید چون بعضی حرف‌ها آن‌قدر دیر گفته می‌شوند که دیگر فرقی نمی‌کند شنیده شوند یا نه.

سال‌ها گذشته است، آلبوس. آن‌قدر که دیگر حتی حوصله‌ی شمردنشان را هم ندارم. آدم فکر می‌کند زمان بالاخره یک روز خسته می‌شود و دست از سر خاطرات برمی‌دارد، اما انگار بعضی چیزها ماندنی‌تر از آن هستند.

خیلی‌ها تو را به یاد می‌آورند. با احترام از تو حرف می‌زنند، از کارهایی که انجام دادی، از تصمیم‌هایی که گرفتی و از زندگی‌ای که پشت سر گذاشتی.

من هم تو را به یاد می‌آورم.

فقط نه به همان شکل.

من بیشتر برادری را به خاطر دارم که زمانی کنارم می‌نشست. کسی را که قبل از شهرت، قبل از جنگ‌ها و قبل از آنکه بار تمام دنیا را روی شانه‌هایش بگذارد می‌شناختم.

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر بعضی روزها طور دیگری می‌گذشتند، امروز چه چیزهایی فرق می‌کرد.

بعد یادم می‌آید که این سؤال هیچ جوابی ندارد.

آدم وقتی جوان‌تر است خیال می‌کند یک روز فرصت پیدا می‌کند همه چیز را درست کند. بعد ناگهان متوجه می‌شود آن روز هیچ‌وقت از راه نرسیده است.

راستش را بخواهی دیگر عصبانی نیستم.

شاید این همان چیزی باشد که بیشتر از همه خسته‌کننده است.

خشم دست‌کم آدم را سر پا نگه می‌دارد. اما وقتی خشم هم از بین برود، فقط سکوت می‌ماند.

و من مدت زیادی است که با همین سکوت زندگی می‌کنم.

امیدوارم هرجا که هستی، آرامش بیشتری از آنچه این دنیا به ما داد پیدا کرده باشی.

با بی حوصلگی
آبرفورث
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1405 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف ماریلین لایف
برای سامهوریوس

سامهوریوس عزیزم
امروز هم به لطایف الحیلی گذشت و من هنوز در زمینه‌ی زندگی کردن و تعامل با دیگران، همون موجود ناشی‌ای هستم که زمان رفتنت می‌شناختی. معمولا با ناامیدی و ترس از خواب بیدار میشم چون احساس می‌کنم اگر از جادوی درون رگ و خونم استفاده نکنم، بدنم شروع به تجزیه می‌کنه و مثل ده سال پیش، یه قارچ قد بلند و سبز، روی جمجمه‌ام رشد میکنه.

در گذشته خودم رو دوست داشتم چون تو دوستم داشتی و خودم رو زیبا میدیدم چون تو از من خوشت می‌اومد. چطور یه آدم اینقدر از خودش بیزار و دلسرده؟ چهره‌تو داشتم فراموش می‌کردم اما دوباره به یادش آوردم؛ دقیقا وقتی که موجودات خونگرم، دست از سرم برداشتن.

حتی اگر هم می‌دونستم تا ۲۰ یا ۳۰ سال دیگه قراره اینجا زندگی کنم باز هم برنامه‌ی خاصی نداشتم. اوایل با خودم فکر کردم که اگر زیادی معطل شدم، همه‌چیزو از نو شروع میکنم، با آدم جدیدی آشنا میشم و به شهر دیگه‌ای میرم اما فکر میکنم که اگر تا ۱۰۰ سال دیگه هم در بی‌خبری به سر ببرم و معطل بمونم، باز هم نمی‌تونم به ارتباط جدیدی معنا بدم.

دلم برای سوالات سخت و آسونی که می‌پرسیدی تنگ شده و قادر به خیالپردازی درمورد شرایط فعلیت نیستم. ای کاش زندگی اینقدر به من سخت نمی‌گرفت و مجبورم نمی‌کرد تا با دوری از افرادی زندگی کنم که دوست‌شون دارم. صرف بودن تو انگار من رو از معنا دادن به زندگیم بی‌نیاز می‌کرد و صرفا با اشتیاق زیادی می‌نوشتم و به تحقیقاتم ادامه میدادم.

بوی موجودات خونگرم، ذهنم رو پر از اضطراب میکنه و جامعه‌ی خون‌آشام‌ها هم علاقه‌ای به ارتباط گرفتن دوستانه با من نداره. درواقع مشکل از اراده‌ی من نیست که توان ایجاد تغییر نداره بلکه مشکل از گذر زمانه که قصد تاثیر گذاشتن بر زندگی من رو نداره. یعنی سرنوشت اینطور با خودش فکر کرده بود که من اینجا ساکن بشم و طی سال‌های متمادی، فقط درمورد جادو بنویسم و تحقیق کنم؟

سعی می‌کنم خودم رو به جای این سرنوشت بذارم و به خودم نگاهی بندازم. تعقیبت نمی‌کردم چون تحمل دیدنت در کنار هیچ موجود دیگه‌ای نداشتم و فقط منتظر می‌موندی تا به‌سراغم بیای. در خواب‌هام به چشمات نگاه نمی‌کردم چون نمی‌خواستم حقیقت رو ببینم و درک کنم. فقط میخواستم حس کنم که دوستم داری، حتی اگر این احساسات رو به شکلی دروغین بروز می‌دادی.

حالا هم برای گفتن این حرفا شاید دیر شده باشه و دیگه صدامو نشنوی. هنوز هم صحبت با تو رو به هر موجودی ترجیح میدم عزیز دلم و حس می‌کنم با هر قطره اشکی که به‌خاطر دلتنگی برای تو می‌ریزم، بخشی از روحم بخار میشه و وجودم رو ترک میکنه.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1405 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف آبرفورث

به کریدنس

ای کریدنس عزیز، ای مایه‌ی سردرد، ای پسرک گمشده‌ای که هر بار پیدایت می‌کنم دوباره گم می‌شوی.

امیدوارم این نامه به دستت برسد. البته اگر باز تصمیم نگرفته باشی هویتت را عوض کنی، سوار کشتی شوی، به قاره‌ای دیگر بروی یا به هر دلیل دیگری از دسترس خارج شوی. راستش دیگر از پیگیری ماجراهای تو خسته شده‌ام. پیدا کردن یک بز فراری بسیار ساده‌تر از پیدا کردن توست و این حرف را کسی می‌زند که سابقه‌ی تعقیب یک بز تا وسط رودخانه را دارد.

این روزها زیاد به تو فکر می‌کنم. نه از آن جهت که نگران باشم، اشتباه برداشت نکنی. من اصولاً آدم نگران‌مآبی نیستم. فقط از وقتی فهمیده‌ام نسبت فامیلی داریم، هر وقت یکی از بزها کار عجیبی می‌کند یاد تو می‌افتم.

دیروز یکی از آن‌ها از روی حصار پرید، وارد انبار شد، سه کیسه یونجه را پاره کرد و بعد با قیافه‌ای حق به جانب نگاهم کرد.

برای چند لحظه مطمئن شدم تویی.

البته بعد یادم آمد که تو شاخ نداری.

فعلاً.

راستش را بخواهی، از وقتی سر و کله‌ات پیدا شد زندگی خیلی عجیب‌تر شده است. قبلاً بزرگ‌ترین مشکل من این بود که کدام بز دارد سطل آب را واژگون می‌کند. حالا مجبورم در مورد شجره‌نامه‌ی خانواده‌ی دامبلدور هم فکر کنم.

و باور کن من برای هیچ‌کدام از این‌ها ثبت نام نکرده بودم.

با این حال، اگر روزی گذرت به این اطراف افتاد، بیا سری بزن. هنوز هم صندلی قدیمی کنار پنجره سر جایش است. فقط رویش ننشین. هفته‌ی پیش یکی از بزها آن را به عنوان خانه انتخاب کرده و فعلاً بحث مالکیت بین ما ادامه دارد.

در پایان امیدوارم سالم باشی، گرفتار جادوگران دیوانه نشوی و مهم‌تر از همه، از اعضای خانواده‌ی جدیدی که ناگهان از ناکجاآباد پیدا می‌شوند فاصله بگیری.

تجربه نشان داده این موضوع معمولاً دردسرساز است.

با بی‌حوصلگی فراوان،
آبرفورث دامبلدور
(همه اینها یک شوخی بود کریدنس وگرنه من پسر گل تر از تو نداشم(البته پسر دیگه ای هم نداشتم ولی خب))
جدی گفتم
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦