میرتل ناله ای سر داد و نگاهی نگران به دملزا انداخت. هیچ دلش نمیخواست به هاگوارتز برگردد. به آن سرویس بهداشتی دخترانه که هرروز منتظر میماند یکی از دختر ها، در دستشویی را باز کند تا پِخی کرده و اورا بترساند و بعد که دختر شروع به گریه کردن کرد و فحش های زیادی بار او کرد، دوباره در لوله ی فاضلاب پنهان شود و با صدای گریه و ناله و هق هق دیگران را آزار بدهد. قطعا این شغل، شغل جالبی نبود. حالا که شغلی در مغازه ی اسنیپ گیرش آمده بود نمیخواست آن را از دست بدهد. اما شاید برگشتن به هاگوارتز آن هم فقط برای انجام ماموریت اسنیپ آنقدر ها هم بد نبود.
دملزا شروع به جمع کردن وسایلش کرده بود و میرتل را جلوی پیشخوان، با افکارش تنها گذاشته بود که صدای «جیلینگ!» باز شدن در مغازه آمد. دملزا آهی کشید و میخواست برگردد و به مشتری بگوید مغازه فعلا یک هفته ای تعطیل است که لیلی را پشت شنل زرشکی رنگش دید. لیلی کلاه شنلش را انداخت و در این هنگام از ناخن های کاشته شده ی جیگری رنگش هم رونمایی کرد.
- اومدم تا عرض ادبی باشه به سوروس عزیز...
اشک های مصنوعیش را پاک کرد و به آن دو که با تعجب سر تا پای اورا بررسی میکردند نگاه کرد. حالا چشمش به میرتل افتاده بود و با به یاد اوردن خاطراتش دست هایش را به کمر زد، یک تای ابرویش را بالا انداخت و با لحن طلبکارانه ای گفت:
- تو همون میرتل گریان نیستی؟! همونی که یه بار کلی آب از بالا ریخت روی سرم و بعدشم با خنده گفت اینا آب فاضلاب بوده؟! ای دختره ی دروغگوی بدجنس!! میدونی چقدر گریه کرم؟ امیدوار بودم دوباره بمیری!
میرتل نگاه اشک آلودش را به لیلی داد. چشمانش از حدقه بیرون زده بود و بعد از چند ثانیه دوباره شروع به گریه و ناله کرد.
- ببین چی میگه دملزا... ببین چی میگه

آره اصلا، توهم همون مادر پاتر نیستی که چند بار اومد توی دستشویی دخترونه که دید بزنه؟

بعدشم وقتی منو دید بهم گفت چقدر زشتو... چقدر زشتو...
دوباره هق هق هایش را از سر گرفت و دملزا بر سر خود زد. صدای گریه و ناله هایش کل مغازه ی اسنیپ را پر کرده بود و لیلی را هم با جمله ی آخرش بسیار خشمگین کرده بود.
- پسر من؟؟؟ وقتی داری درمورد پسر من حرف میزنی باید یاد بگیری درست حرف بزنی!! آه... درهرصورت، اومدم اینجا و صدای اون جعبه رو شنیدم.
دملزا دوباره بر سر خود زد و دستش را جلوی صورت میرتل گرفت تا اورا ساکت کند اما دستش از او رد شد و از ناحیه ی شانه بسیار درد گرفت.
- آخ آخ... منظورت چیه که شنیدی... اصلا حالا که شنیدی، میدونی داشت درمورد چی حرف میزد؟ آخه چه کلیدی... چه نیروی ناشناخته ای؟
لیلی چشم غره ای به میرتل که داشت با اجزای صورتش ادا و اطوار برای او در می آورد و همزمان ناله سر میداد رفت و دوباره نگاهش را به دملزا داد.
-درسته کلید... خب فکر میکنم بتونم ببرمتون تا هاگوارتز اما از ادامه ی حرفاش چیزی سر در نیاوردم... به هرحال از یه مرد سیگاری که آخر عمری خودشو بدبخت کرد نباید چیز بیشتری انتظار داشته باشی.
- تو چی میدونی اخه مامانِ پاتر

اون چندین بار قبل مرگش اومد به مرلینگاه من...

همش گریه، همش سیگار، همش به خاطر تو...
دملزا که از این وضعیت خسته شده بود جعبه را برداشت و داخل کیسه ای انداخت. از همان کیسه ها که هرماینی تمام بارو بندیلش را با آن جمع میکرد.
- اگه میخواین کمک کنین زود باشین، اگه کمکی نمیکنین بشینین و به همدیگه تیکه بندازین. من دیگه دارم میرم روح این بنده خدارو شاد کنم.
-----
چند ساعت بعد، دهکده ی هاگزمید.
دملزا، به خاطر راه طولانی ای که آمده بودند، نفس نفس زنان از سراشیبی بالا میرفت. درحالی که میرتل را که هر پنج دقیقه یک بار یک خاطره ی غم انگیز از دوران اوجش در هاگوارتز تعریف میکرد و با روحو روان دملزا و لیلی بازی میکرد، پشت سر خود میکشید. لیلی جلو تر حرکت میکرد و وقتی به انتهای سراشیبی رسیدند دهکده بلآخره نمایان شد.
- چند ساعته داریم راه میریم... چرا باید اینهمه راهو پیاده بیایم؟ میتونستیم فقط سریع ظاهر بشیم اینجا...
لیلی داشت به دوروبر نگاه میکرد تا مغازه ای کافه ای چیزی پیدا کند برای اینکه گلویی تازه کنند. دستش را روی پیشانیش سایه بان کرده بود و به اینطرف و آنطرف نگاه میکرد.
- اگه خبری از اون نیروهای ناشناخته که سوروس میگفت باشه اونطوری اومدنمون خطرناک میشد.
- اخه چه خطری... پاهام دیگه جون نداره این میرتلم که ساکت نمیشه...
با این حرفش این بار دو دستی بر سر خود زد چون باعث شده بود میرتل باز هم گریه ای طولانی سر بدهد که به نظر میرسید تا ساعت ها ادامه داشته باشد. لیلی به کافه ی مادام رزمرتا اشاره کرد و هر سه با سرعت به سمت کافه روانه شدند. چیزی نمانده بود تمام منوی مادام رزمرتارا غارت کنند اما پولشان به این قدر نمیرسید پس فقط سه نوشیدنی شربت گل مهتاب سفارش دادند.
بعد از اینکه نوشیدنی خنک را سر کشیدند و نفسی تازه کردند لیلی دست هایش را روی میز کوبید. طوری که لیوان ها چند میلی متر به بالا پرت شدند، مقداری لرزیدند و روی میز قرار گرفتند.
- ببینید، آبرفورث رو میشناسید؟ آبرفورث دامبلدور... خونش همین نزدیکیاست و شاید بتونه مارو وارد هاگوارتز کنه.
- شنیدم بز هاش لگد میزنن...

نیازه حتما بریم پیش یکی که بز داره؟ چرا نریم پیش یکی که خرگوش داره
میرتل بارها گریه کرد و خواهش کرد که اورا جایی نبرند که بز های آنجا لگد پرتاب میکنند اما چند دقیقه ی بعد، هر سه ی آنها درست روبروی خانه ی آبرفورث قرار داشتند.
@آبرفورث دامبلدور