جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  51 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  127 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  193 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  316 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  299 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  378 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: امروز ساعت 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
میرتل ناله ای سر داد و نگاهی نگران به دملزا انداخت. هیچ دلش نمیخواست به هاگوارتز برگردد. به آن سرویس بهداشتی دخترانه که هرروز منتظر میماند یکی از دختر ها، در دستشویی را باز کند تا پِخی کرده و اورا بترساند و بعد که دختر شروع به گریه کردن کرد و فحش های زیادی بار او کرد، دوباره در لوله ی فاضلاب پنهان شود و با صدای گریه و ناله و هق هق دیگران را آزار بدهد. قطعا این شغل، شغل جالبی نبود. حالا که شغلی در مغازه ی اسنیپ گیرش آمده بود نمیخواست آن را از دست بدهد. اما شاید برگشتن به هاگوارتز آن هم فقط برای انجام ماموریت اسنیپ آنقدر ها هم بد نبود.

دملزا شروع به جمع کردن وسایلش کرده بود و میرتل را جلوی پیشخوان، با افکارش تنها گذاشته بود که صدای «جیلینگ!» باز شدن در مغازه آمد. دملزا آهی کشید و میخواست برگردد و به مشتری بگوید مغازه فعلا یک هفته ای تعطیل است که لیلی را پشت شنل زرشکی رنگش دید. لیلی کلاه شنلش را انداخت و در این هنگام از ناخن های کاشته شده ی جیگری رنگش هم رونمایی کرد.
- اومدم تا عرض ادبی باشه به سوروس عزیز...

اشک های مصنوعیش را پاک کرد و به آن دو که با تعجب سر تا پای اورا بررسی میکردند نگاه کرد. حالا چشمش به میرتل افتاده بود و با به یاد اوردن خاطراتش دست هایش را به کمر زد، یک تای ابرویش را بالا انداخت و با لحن طلبکارانه ای گفت:
- تو همون میرتل گریان نیستی؟! همونی که یه بار کلی آب از بالا ریخت روی سرم و بعدشم با خنده گفت اینا آب فاضلاب بوده؟! ای دختره ی دروغگوی بدجنس!! میدونی چقدر گریه کرم؟ امیدوار بودم دوباره بمیری!

میرتل نگاه اشک آلودش را به لیلی داد. چشمانش از حدقه بیرون زده بود و بعد از چند ثانیه دوباره شروع به گریه و ناله کرد.
- ببین چی میگه دملزا... ببین چی میگه آره اصلا، توهم همون مادر پاتر نیستی که چند بار اومد توی دستشویی دخترونه که دید بزنه؟ بعدشم وقتی منو دید بهم گفت چقدر زشتو... چقدر زشتو...

دوباره هق هق هایش را از سر گرفت و دملزا بر سر خود زد.‌ صدای گریه و ناله هایش کل مغازه ی اسنیپ را پر کرده بود و لیلی را هم با جمله ی آخرش بسیار خشمگین کرده بود.
- پسر من؟؟؟ وقتی داری درمورد پسر من حرف میزنی باید یاد بگیری درست حرف بزنی!!‌ آه... درهرصورت، اومدم اینجا و صدای اون جعبه رو شنیدم.

دملزا دوباره بر سر خود زد و دستش را جلوی صورت میرتل گرفت تا اورا ساکت کند اما دستش از او رد شد و از ناحیه ی شانه بسیار درد گرفت.
- آخ آخ... منظورت چیه که شنیدی... اصلا حالا که شنیدی، میدونی داشت درمورد چی حرف میزد؟ آخه چه کلیدی... چه نیروی ناشناخته ای؟

لیلی چشم غره ای به میرتل که داشت با اجزای صورتش ادا و اطوار برای او در می آورد و همزمان ناله سر میداد رفت و دوباره نگاهش را به دملزا داد.
-درسته کلید... خب فکر میکنم بتونم ببرمتون تا هاگوارتز اما از ادامه ی حرفاش چیزی سر در نیاوردم... به هرحال از یه مرد سیگاری که آخر عمری خودشو بدبخت کرد نباید چیز بیشتری انتظار داشته باشی.
- تو چی میدونی اخه مامانِ پاتر اون چندین بار قبل مرگش اومد به مرلینگاه من... همش گریه، همش سیگار، همش به خاطر تو...

دملزا که از این وضعیت خسته شده بود جعبه را برداشت و داخل کیسه ای انداخت. از همان کیسه ها که هرماینی تمام بارو بندیلش را با آن جمع میکرد.
- اگه میخواین کمک کنین زود باشین، اگه کمکی نمیکنین بشینین و به همدیگه تیکه بندازین. من دیگه دارم میرم روح این بنده خدارو شاد کنم.

-----
چند ساعت بعد، دهکده ی هاگزمید.

دملزا، به خاطر راه طولانی ای که آمده بودند، نفس نفس زنان از سراشیبی بالا میرفت. درحالی که میرتل را که هر پنج دقیقه یک بار یک خاطره ی غم انگیز از دوران اوجش در هاگوارتز تعریف میکرد و با روحو روان دملزا و لیلی بازی میکرد، پشت سر خود میکشید. لیلی جلو تر حرکت میکرد و وقتی به انتهای سراشیبی رسیدند دهکده بلآخره نمایان شد.

- چند ساعته داریم راه میریم... چرا باید اینهمه راهو پیاده بیایم؟ میتونستیم فقط سریع ظاهر بشیم اینجا...

لیلی داشت به دوروبر نگاه میکرد تا مغازه ای کافه ای چیزی پیدا کند برای اینکه گلویی تازه کنند. دستش را روی پیشانیش سایه بان کرده بود و به اینطرف و آنطرف نگاه میکرد.
- اگه خبری از اون نیروهای ناشناخته که سوروس میگفت باشه اونطوری اومدنمون خطرناک میشد.
- اخه چه خطری... پاهام دیگه جون نداره این میرتلم که ساکت نمیشه...

با این حرفش این بار دو دستی بر سر خود زد چون باعث شده بود میرتل باز هم گریه ای طولانی سر بدهد که به نظر میرسید تا ساعت ها ادامه داشته باشد. لیلی به کافه ی مادام رزمرتا اشاره کرد و هر سه با سرعت به سمت کافه روانه شدند. چیزی نمانده بود تمام منوی مادام رزمرتارا غارت کنند اما پولشان به این قدر نمیرسید پس فقط سه نوشیدنی شربت گل مهتاب سفارش دادند.

بعد از اینکه نوشیدنی خنک را سر کشیدند و نفسی تازه کردند لیلی دست هایش را روی میز کوبید. طوری که لیوان ها چند میلی متر به بالا پرت شدند، مقداری لرزیدند و روی میز قرار گرفتند.
- ببینید، آبرفورث رو میشناسید؟ آبرفورث دامبلدور... خونش همین نزدیکیاست و شاید بتونه مارو وارد هاگوارتز کنه.
- شنیدم بز هاش لگد میزنن... نیازه حتما بریم پیش یکی که بز داره؟ چرا نریم پیش یکی که خرگوش داره

میرتل بارها گریه کرد و خواهش کرد که اورا جایی نبرند که بز های آنجا لگد پرتاب میکنند اما چند دقیقه ی بعد، هر سه ی آنها درست روبروی خانه ی آبرفورث قرار داشتند.

@آبرفورث دامبلدور
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: امروز ساعت 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!


خورشید تازه در حالِ طلوع بود. دملزا قفلِ مغازه را باز کرد و در جیر جیر صدا کرد. شنلش را روی جاشنلی قرار داد و ولو شد روی صندلیِ پشت میزش. اصلاً صبحِ به این زودی آمده بود سرِ کار که چی بشود؟! هنوز تسترال ها شروع به قوقولی قوقو نکرده بودند! حتی آن تسترال های بی محل هم که نیمه شب وظیفه شان را انجام می دهند، هنوز در خوابِ ناز بودند و هفت تا وزیرِ جادو خواب می دیدند!
با این وجود، حسِ وظیفه شناسی و مسئولیت پذیری دملزا قبول نمی کرد روزِ اولِ کارش را خواب بماند و تا ظهر، هفت تا مدیرِ کل و مدیرِ فنی را خواب ببیند.(دِ آخه یه فرقی باید بینِ خوابِ تسترال و جادوگر باشه دیگه!)
دملزا هنوز فرصت نکرده بود حتی گرد و خاکِ روی میز را با آستینش پاک کند که صدایی از انتهای مغازه بلند شد.

- هووووو...

نه صدای باد بود، نه ناله‌ی لوله‌های زنگ‌زده مغازه. بلکه صدای میرتل گریان بود. روحِ نیمه شفافِ میرتل وارن با همان قیافه‌ی همیشگی از دلِ یکی از قفسه‌ها بیرون آمد، مستقیم از میان سه شیشه‌ی معجونِ روی طاقچه رد شد و با اخمی که بیشتر شبیه قهر بچه‌ها بود تا ارواح، مقابلِ دملزا معلق ماند.

- خیلی بی‌ادبی!

دملزا پلکی زد و بیشتر در صندلی اش فرو رفت.
- صبح بخیر.
- صبح بخیر؟! من پنج دقیقه‌ست دارم گریه می‌کنم، حتی یه بار نپرسیدی چرا دارم گریه می کنم!
-میرتل... می بینی که خوابم من...

چشمانِ دملزا بسته شد و میرتل هق‌هقی نمایشی زد و گوشه‌ی دستمالِ روحی اش را به چشمش گرفت.
- از وقتی فهمیدم نصفِ مغازه سوروسِ مرحوم به من رسیده، تصمیم گرفتم کمتر گریه کنم ... ولی مردم اصلاً قدرِ تلاش آدمو نمی‌دونن.

دملزا نگاهی به تابلوی چوبی پشتِ سرش انداخت؛ همان وصیت‌نامه‌ای که سه روز پیش، وکیلِ وزارتِ جادو با قیافه‌ای که انگار آمده باشد خبرِ افزایشِ مالیاتِ جاروها را اعلام کند، برایشان قرائت کرده بود.

طبقِ وصیت‌نامه، پس از درگذشتِ سوروس اسنیپ و پیوستنش به رحمتِ مرلینی، مالکیتِ مغازه، موجودیِ انبار، دفترِ حساب‌ها، بدهی‌ها، طلب‌ها، گرد و خاکِ روی قفسه‌ها و حتی عنکبوتِ گوشه‌ی سقف، به طور مساوی میانِ دملزا رابینز و میرتل گریان تقسیم شده بود. عنکبوتِ مذکور هم از همان روز ادعا می‌کرد سهمش از ارث نادیده گرفته شده و قصد داشت از دادگاهِ جادوگران شکایت کند.

با این وجود، اسنیپ دلیلِ این تصمیمش را برای هیچ‌کس توضیح نداده بود؛ احتمالاً چون اگر قرار بود تصمیم‌هایش را توضیح بدهد، دیگر اسنیپ نبود. برای همین هم هیچ‌کس نفهمید چرا میانِ تمامِ جادوگرانِ زنده و مرده، دملزا و میرتل را انتخاب کرده بود...

بعضی‌ها می‌گفتند اسنیپ در سال‌های آخر عمرش عقلش را از دست داده بود. بعضی‌های دیگر معتقد بودند وصیت‌نامه جعلی است. چند نفر هم اصرار داشتند اسنیپ اصلاً نمرده و جایی پشتِ یکی از قفسه‌ها قایم شده تا واکنشِ مردم را ببیند؛ نظریه‌ای که با شناختی که از اخلاقش وجود داشت، از بقیه منطقی‌تر به نظر می‌رسید.

دملزا جزوِ هیچ‌کدام از این دسته‌ها نبود. او فقط می‌خواست روزِ اولِ کارش بدون انفجار، مشاجره، حمله‌ی مشتری‌های ناراضی یا حضورِ ناگهانیِ مأمورانِ وزارتِ جادو به پایان برسد؛ خواسته‌ای که در کوچه دیاگون تقریباً به اندازه‌ی پیدا کردنِ یک مدیرِ اداره‌ی خوش‌اخلاق، دست‌یافتنی بود.

هنوز این فکر از ذهنش بیرون نرفته بود که...

- تق!

صدایی خشک از زیرِ پیشخوان آمد.

- تق... تق... تق!

دملزا خم شد. زیرِ میز، صندوقچه‌ای کوچک از چوبِ آبنوس قرار داشت؛ صندوقچه‌ای که مطمئن بود چند دقیقه پیش آنجا نبود. البته با توجه به سابقه‌ی مغازه، احتمال داشت پنجاه سال آنجا بوده باشد!
روی درِ صندوق، تنها یک چیز با نقره حک شده بود:

S.S

میرتل که از کنجکاوی تقریباً شفاف‌تر از همیشه شده بود، سرش را داخلِ صندوق فرو برد و فریاد زد:
- قفله!

دملزا بدون آنکه حتی نگاهش کند گفت:
- خیلی ممنون. ولی واضح بود که قفله.

در همان لحظه، صندوق بی‌آنکه اجازه بگیرد، سرفه‌ای چوبی کرد؛ انگار سال‌ها بود کسی روشنش نکرده باشد. سپس با صدایی که به طرزِ آزاردهنده‌ای شبیهِ خودِ اسنیپ بود، شروع به صحبت کرد:
نقل قول:
از شاهزاده‌ی دورگه، به وارثانِ مغازه‌ام.
اگر این پیام را می‌شنوید، احتمالاً من مرده‌ام؛ اگر هم نمرده باشم، لطفاً درِ صندوق را ببندید تا بقیه نفهمند.
کلیدِ این صندوق را در هاگوارتز پنهان کرده‌ام؛ چون اگر جای راحت‌تری قایمش می‌کردم، خودم هم دو روز بعد یادم می‌رفت کجا گذاشته‌ام.
نیروهای ناشناخته حداکثر تا هفت روزِ دیگر برای پیدا کردنش اقدام می‌کنند. اینکه چه کسانی هستند را نمی‌گویم؛ چون اگر همه‌چیز را توضیح می‌دادم، دیگر مجبور نبودید داستان را ادامه بدهید.
فقط عجله کنید...
و لطفاً تا برنگشتم، چیزی از قفسه‌ی سوم سمتِ چپ بر ندارید.


صدا ناگهان قطع شد. دملزا و میرتل نگاهی به هم انداختند.
ظاهراً راهِ درازی در پیش بود...
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آذر 1396 02:40
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


-کارت دارم...کارت...تو می خوای؟...نمی خوای؟...مطمئنی؟ کم مونده ها...


مغازه اسنیپ!


لرد سیاه با نگرانی به چشم های سوروس خیره شده بود.
-این چه وضعیتیه سوروس؟ کنترل همه چی از دستمون خارج شد. فقط به دلیل فراموشکاری تو. چطور یادت رفت نیشش رو پاک کنی؟

سوروس سرش را پایین انداخته بود. نگاه کردن به هر شیء داخل مغازه جالب تر از تماس چشمی با لرد سیاه خشمگین بود.
-نگران نباشین ارباب...درست می شه. گفتم که اون نسخه آزمایشی بود. اثرش موقتیه. تمام موش های مورد آزمایش من به حالت عادی برگشتن. خود ما هم همینطور. مرگخوارا هم همین امروز درست می شن. بسته به میزان مقاومت بدنشون، مدتش کمی فرق می کنه.

لرد که ظاهرا زیاد قانع نشده بود سوال بعدی را پرسید.
-نسخه جدید چی؟ چیکارش کردی؟ آماده بود؟

سوروس نمونه ای از معجون فیروزه ای رنگ را جلوی لرد سیاه گذاشت. معجون زلال و براق بود.
-همینه ارباب. نسخه نهایی...با تغییرات مخرب و اثر دائمی. به هیچ عنوان از بین نمی ره. همینو می تونیم به نیش لینی بزنیم و بفرستیمش محفل...

لرد جام را کمی تکان داد.
-کم نیست؟ فقط همینو داریم؟

سوروس برای اولین بار طی آن روز لبخند زد.
-همین قدر هم تو اتاقم دارم. ولی کم نیست. خاصیتش همینه ارباب! یک قطره کافیه. تو هر ظرفی یک قطره بریزین کل ظرف رو پر می کنه. اندازه ظرف هم اهمیتی نداره. زیاد می شه...بصورت نامحدود!

لرد سیاه به سختی مقاومت می کرد که رضایتش را به مرگخوار خطاکار نشان ندهد.
-امیدوارم درست گفته باشی...


دو ساعت بعد...خانه ریدل ها


-کارت دارم...کارت...تو می خوای؟...نمی خوای؟...مطمئنی؟ کم مونده ها...

آرسینوس با عصبانیت رودولف را از خودش دور کرد.
-گفتم نمی خوام! دست از سر من بردار. آخه من با این نقابم می تونم شنا کنم؟

رودولف کیسه گالیون های حاصل از فروش کارت را جلوی چشمان آرسینوس تکان داد.
-خود دانی...این یکی فرق می کنه. وقتی همه خنک شدن و تو از گرما بخارپز شدی میای التماس می کنی. ولی دیگه کارتی باقی نمونده. تازه نمی دونی...این آب فرق می کنه. از اتاق اسنیپ پیداش کردم. یه قطره ریختم تو استخر خالی پشت خونه، کل استخر پر آب شد. منم این کارتا رو چاپ کردم و فروختم به مرگخوارا. نفری پنج جلسه می تونن برن شنا کنن. از بلیط بهتره. بقیه آب جادویی رو هم صادر کردم به محفل و هاگزمید و هاگوارتز. کلی سود کردم. ته ظرف یکی دو قطره مونده بود. اونم انداختم تو دریا. حالا کارت نمی خوای؟

آرسینوس که فهمیده بود بدون خریدن کارت، رودولف دست از سرش بر نخواهد داشت، یکی از کارت ها را گرفت و سکه ای کف دست رودولف گذاشت.
-بگیر...ولی از الان بگم...من با نقاب شنا می کنم.

رودولف سکه را داخل جیبش گذاشت.
-عالیه. همه مرگخوارا خریدن. وقتشه برم استخرمو افتتاح کنم. به محفلیا هم گفتم معجون نیرو بخشه...ظاهرا روشناییشون گل کرده. اینو قاطی شبکه آب کل جادوگرا کردن که همه نیرومند بشن! اینا هم تسترالن ها...


در حالی که لرد ولدمورت و سوروس اسنیپ، داخل مغازه، هنوز درحال صحبت در مورد نقشه شان بودند، کل دنیا به آرامی در حال تغییر بود!

یک تغییر دائمی و همیشگی...


پایان

افرادی که لایک کردند

پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آذر 1396 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی داشت همین طوری پرواز میکرد و به توان پرواز خویشتن مینازید که یه دفعه دید یه موجود پرنده ی دیگه داره به سمتش میاد. ولی یه کمی دیر دید و با سر به خرچال برخورد کرد.

- کوری مگه؟

خرچال با قیافه ی گیج خودش به لینی نگاه کرد.

- هو هو هو!
- چقدم که زشت پرواز میکنی!
- هوهو هو!
- پررویی هم میکنه!

خرچال همچنان داشت همون طوری به لینی نگاه میکرد. لینی هم که کلا این روزا اعصاب نداشت و پایین هم که فیلم شده بود و بالا هم که مجسمه شده بود و کلا دیگه بریده بود، با نیشش به سمت خرچال هجوم برد. ولی به محض برخوردش با بدن خرچال، خرچال غیب شد و لینی با سرعت یک راست به سمت پنجره رفت و به شکل کاغذ شده روی پنجره قرار گرفت.
بعد از اینکه از روی پنجره سر خورد و پایین اومد، پایین پنجره وایساد و دنبال خرچال گشت.

- کوشی پس؟

جوابی نبود.

- کجا رفتی؟

این دفعه یه جوابی بود.

- عر عر عر!
- ها؟
- عر عر عر!

خرچال به یک خر تبدیل شده بود اما قبل از اینکه لینی متوجه عمق فاجعه بشه، رون به اتاق برگشته بود.

- هیشکی منو دوست نداشت. سر و صداشون به خاطر پروفسـ... عااااا!

رون در چاله ای که دم در اتاق بود فرو رفت. ظاهرا خرچال فقط به یک خر تبدیل نشده بود و توی اتاق تشکیل یک خر و یک چاله رو داده بود!
لینی شونه ش رو بالا انداخت و وقتی شنید که صدا های طبقه پایین کمتر شده، از اتاق بیرون رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1396 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- پس چی شد اون مهر مادری؟ چرا هیشکی سراغ منو نمی‌گیره؟

لینی که به تازگی وارد اتاق شده بود و انتظار نداشت کسیو جایی به جز در محل تجمع جلوی اتاق دامبلدور ببینه، با شنیدن این صدا به سرعت جلوی میز آرایشی فرود میاد و طوری بی‌حرکت می‌ایسته که با مجسمه اشتباه گرفته بشه.
پسر مو قرمز معترض که کسی نبود جز رون ویزلی، به نظر میومد بعد از قهر کردن، به جای فرار از خونه در گوشه‌ای پناه گرفته بود تا بلکه کسی یادی ازش بکنه.
- هی این سر و صداها چیه میاد؟ نکنه نگرانم شدن و دارن دنبالم می‌گردن؟

رون با امیدواری اینو می‌گه و سریعا خودشو جلوی آینه می‌رسونه.
- باید ظاهرمو آشفته کنم. چشام گود بیفته. نگرانم شن و اینطوری بهم عشق بورزن.

رون بعد از پخش و پلا کردن موهاش و خاکستری کردن زیر چشماش، گلوشو صاف می‌کنه و بدون توجه به پیکسی‌ِ مجسمه مانندی که بسیار در تلاش بود تا حتی میلی‌متری تکون نخوره، از اتاق خارج می‌شه تا خانواده‌ی نگرانشو که در به در به دنبالش بودن از نگرانی در بیاره و مقادیری عشق از جانبشون دریافت کنه. غافل از اینکه نگرانی اونا فریادهای دامبلدور بود و نه گم شدن رون!

به محض خروج رون، پیکسیِ مجسمه‌مانند در هم فرو می‌پاشه و نفس عمیقی می‌کشه.
- آخیش، خوب شد رفتا. داشتم خفه می‌شدم.

لینی که حالا به پیکسی رهایی تبدیل شده بود، بال‌هاشو باز می‌کنه و شروع به پرواز در طول اتاق می‌کنه بلکه چیز جالبی که توجهشو به خودش جلب کنه پیدا کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1396 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1396 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی همچنان که سوت میزد و از اتاق خارج میشد، نگاهی به چهره بی ریشِ دامبلدور انداخت و به سختی تلاش کرد جلوی خنده اش را بگیرد. و البته موفق شد و به سرعت از اتاق خارج شد.
در میان راهرو، لینی دید که محفلی ها بر اثر داد و بیدادِ دامبلدور و مینروا از خواب بیدار شده اند و همگی در حال هجوم بردن به اتاق دامبلدور هستند.

لینی برای لحظه ای گیج شد، اما مغز ریونکلاوی اش به سرعت به کمکش آمد و او خودش را در میان یکی از میلیون ها سوراخ سقف مخفی کرد.
محل اختفایش بوی بسیار بدی میداد. مخلوطی از بوی پیاز و نم که باعث شد لینی به سرعت جلوی بینیِ کوچکش را بگیرد و دعا کند که تجمع محفلیون در میان راهرو به سرعت تمام شود.

لینی هرچه صبر کرد، محفلی های درون راهرو از جایشان تکان نخوردند. به نظر میرسید حس فضولیشان برای پیدا کردن دلیل داد و بیداد دامبلدور بیش از حد قوی باشد.

لینی اندکی سرش را از درونِ سوراخ بیرون آورد تا اوضاع را بررسی کند.
موفق شد دامبلدور را ببیند که به نظر میرسید ری استارت شده باشد و در آن لحظه، مینروا و مالی ویزلی داشتند آب به سر و صورتش میزدند.
سپس لینی اندکی سرش را کج کرد تا ویزلی های زیرِ سوراخ را ببیند.
- اوه... اینا که خوابن همشون.

درست میگفت. ویزلی ها خوابشان برده بود و همانطور در حالت ایستاده داشتند خر و پف میکردند.
لینی متوجه شد که بهترین وقت برای فرار را یافته است، پس به سرعت خودش را از سوراخ بیرون کشید و مستقیما به درون یکی از اتاق ها در انتهای دیگرِ راهرو پرواز کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1396 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی برای چند لحظه خودشو توی هوای معلق دید و صحنه های دور و برش آهسته شد.
زهر لینی که آروم آروم توی ریش پخش میشد و از هرقسمتی از ریش که رد میشد، اول بخار محسوسی بلند میشد و بعد ریش میسوخت و محو میشد. در همون حین شپش های میون ریش های دامبلدور که حالا آواره و بدون سرپناه شده بودن جیغ زنان روی زمین می افتادن و تا میومدن بفهمن چی شده، نیرویی عجیب رو تو وجودشون رو حس میکردن و چند لحظه بعدشم دچار تغییر رشد ناگهانی میشدنو تبدیل به شپش های غول پیکر.

- فرزندانم شما کی هستین؟ میخواین در راه سفیدی بقیه رو به عشق دعوت کنید؟
-
- این هم یه نوع ابراز عشقه.

دامبلدور که طی تغییرات ناگهانی‌ای که رخ داده بود عینکش افتاده بود تنها تصویری که میدید چندین موجود سیاه بودن که جیغ میزدن.

- شما کی هستین اینجا؟ از کجا اومدین؟
- مینروا.
- اوه آلبوس... تو چرا اینجوری شدی؟

با این حرف مک کونگال، دامبلدور تازه متوجه شد یه چیزی کمه. دست تو جیبش کرد و از جای ظرف کوجیک مرباش مطمئن شد.
- چجوری شدم؟
- ریشت نیسـ...

جیغ زدن مک کونگال از دیدن شپش های غول پیکر یه طرف قضیه بود و دامبلدور هم که تازه متوجه شده بود ریشش سرجاش نیست هم یه طرف.
و لینی هم تازه کم کم اتفاقات اطرافشو درک کرده بود ترجیح داد سوت زنان اتاق رو ترک کنه و مکان دیگه ای رو برای استراحت پیدا کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1396 14:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تغییر نظر لینی همراه با قرار دادن گزینه‌ی جدیدی روی میز بود؛ و اون گزینه چیزی نبود جز...
- نیش می‌زنم، نیش! جرات دارین جلو بیاین.

اصولا شپش‌ها موجودات زبون‌نفهمی بودن که قاعدتا چیزیم نمی‌فهمیدن. ولی اینجا فهم و دانش اونا اهمیتی نداشت! چون به جای پیشروی اونا، این خود لینی بود که به محض ورود به ریش، فریادزنان به سمتشون شیرجه می‌ره تا با نیشش شپشا رو مورد عنایت خودش قرار بده.
- گــــوووداااا!

لینی بال‌بال‌زنون در بین انبوه ریش‌های دامبلدور، شپش‌ها رو مورد هدف قرار می‌داد و شپش‌ها جیغ و دادکنان در حال گریختن به سویی دیگه بودن. وسعت ریش دامبلدور دنیایی ساخته بود برای خودش!

لینی بعد از یک تعقیب و گریز موفق، شپش‌ها رو در گوشه‌ای از ریش دامبلدور گیر می‌ندازه.
- که منو تعجب می‌کنین، هان؟ ... هی این چیه؟ همون نخودی نیست که مالی به کله‌زخمی داده بود؟

دامبلدور که گویا متوجه سخن‌گو بودن حشره‌ای که به دام انداخته بود نشده بود، با تعجب به صداهایی که بلند شده بود گوش فرا می‌ده.
- وجدان بیدار من، بیدارتر از همیشه شده؟

لینی که اصلا متوجه نشده بود مخاطب سخنان دامبلدور خودشه، با بی‌توجهی نخودو به بیرون از ریش پرتاب می‌کنه و می‌ره جلو تا شپش‌ها رو نیش بزنه. اما دامبلدور همزمان با پرت شدن نخود، پرشی که از یک پیرمرد بعید بود انجام می‌ده تا نخودو تو هوا بگیره.

تو هوا قاپیدن نخود توسط دامبلدور همانا، و فرو رفتن نیش لینی در ریش دامبلدور به جای شپش‌ها نیز همانا!
البته این جهش برای پرتاب شدن لینی از درون ریش دامبلدور به بیرون هم کافی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1396 14:12
نمایش جزئیات
آفلاین