جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] بند جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: بند جادوگران
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظه، دوربین به طرزِ عجیبی تصمیم گرفت از هری فاصله بگیرد. نه به خاطرِ اینکه باید از مکانِ دیگری فیلمبرداری می کرد، صرفا چون فیلمبردار نمی خواست بیشتر از این قیافه هری را ببیند.

در نتیجه، تصویر آرام آرام از میان میله‌های سلول عبور کرد، از راهروی نمور آزکابان گذشت، از کنار دیوانه‌سازی که وسط شیفت کاری‌اش چرت می‌زد رد شد، دو بار بی‌دلیل زوم کرد، یک بار هم بی‌دلیل از زوم خارج شد و در نهایت، مقابل درِ اتاق ریاست زندان ایستاد. پشت در، صدای کوبیده شدن چیزی به میز شنیده می‌شد.

- یعنی چی که فرار کرده؟!
- قربان... گزارش همینو میگه.
- با چی؟
- با قاشق.

چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد صدای دیگری آمد.

- قاشقِ غذاخوری یا مرباخوری؟
- فکر کنم چای‌خوری قربان.

این بار سکوت، با کیفیت بالاتری برقرار شد.

دراکو که تا همین چند دقیقه قبل با تصور شکنجه‌ی روحی پاته، آینده‌ی درخشانی برای خودش ترسیم کرده بود، اما حالا وسطِ گزارشِ زندانیانِ فراری سوژه قبل گیر کرده بود، آرام از روی صندلی بلند شد، دست‌هایش را پشت کمرش قفل کرد و کنار پنجره رفت. پنجره‌ای که منظره‌ی فوق‌العاده‌ای رو به دیوارِ روبه‌رویی داشت. کمی فکر کرد و برگشت سمتِ نگهبان.

- زندانی فراری... گفتی توی کدوم بند بود؟
- بند چهار قربان.
- بند چهار...

دراکو زیر لب زمزمه کرد. بعد ناگهان انگشتش را به سمت سقف گرفت؛ نه چون چیزی آن بالا بود، بلکه چون احساس کرد نتیجه‌گیری‌های مهم همیشه با انگشتِ رو به بالا معتبرتر به نظر می‌رسند.

- فهمیدم! کار... کارِ پاته ست!

نگهبان پلک زد.
- ولی... پاتر تو بند هفت زندانیه قربان.
- دقیقاً! پاته توی بند هفت زندانیه، زندانیِ فراری توی بند چهار بوده... یعنی پاته عمداً خودش رو انداخته یه بند دیگه که کسی بهش شک نکنه!

نگهبان چند ثانیه به رئیسش خیره ماند.
- قربان... ولی خودتون دیروز دستور دادین پاتر رو بند هفت بندازن.

دراکو بدون ذره‌ای تردید گفت:
- دقیقاً! یعنی از قبل می‌دونسته من همچین دستوری می‌دم. بین چقدر مکاره این پاته...

دراکو شنلش را با حرکتی نمایشی چرخاند.
- پاته رو بیارین پیشِ من! تا وقتی خلافش ثابت نشه، مقصرِ اصلی خودشه!

افرادی که لایک کردند

✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: بند جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 17:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید


نقل قول:

- اجرای طلسم‌های مختلف در مقابل و حتا علیه مشنگ‌ها و شکستن قانون رازداری، شامل معلق‌سازی، باد کردن یک مشنگ، پرواز با خودروی طلسم شده در مناطق مشنگ نشین، پاترونوس و ...
- تشکیل و رهبری سازمان‌های سیاسی-دانش‌آموزی غیرمجاز و ضد امنیت جادویی در هاگوارتز
- اجرای طلسم‌های نابخشودنی، از جمله کروشیو علیه خاله بلا بانو لسترنج و پروفسور کرو، و طلسم فرمان بر روی یک گابلین و ...
- نفوذ غیرمجاز به وزارت سحر و جادو و ایجاد خسارت گسترده به اشیای جادویی
- نفوذ، جعل هویت و سرقت از وزارت سحر و جادو با استفاده از معجون مرکب
- آزادسازی غیرمجاز یک اژدها و پرواز غیرقانونی با آن


- موهاهاهاهاها! بالاخره وقتش رسید بابت سال‌های سال پــّـاتِـه بودن، تقاص پس بدی، پــّـاتِـه!

دراکو در اتاق تاریک ریاست آزکابان، با سیس گادفادر پشت میزش نشسته بود و مستانه می‌خندید. مشخصا از هر لحظه‌ی شغل جدیدی که به لطف استعدادهایش، ددی لوسیوس برایش دست و پا کرده بود، با تمام وجود لذت می‌برد.

***


- توطئه! توطئه در کار است جناب قاضی! تمام مواردی که گفتین، قبلا بهشون رسیدگی شده. من یا تبرئه یا بخشیده شدم! چطور تمام این پرونده‌ها یکهو از زیر خروارها خاک بیرون اومده؟ اصلا شاکی خصوصی من کیه؟ اون برگه‌ی بدون امضای فهرست جرایم من از کجا سر در آورده؟!

- آزکابان «چرا» ندارد پسر جان! کردی یا نکردی؟ کردی دیگه. خوب تاوانشم باید بدی دیگه. این غیر از عدالته مگه؟ برو پسرم. برو آب خنک نوش جان کن و به کارای بدت فکر کن. این به نفع خودته. ساخته می‌شی.

***


صحنه به دلایل نامشخصی با یک کلوزآپ خیلی زوم شده، برشی از چهره‌ی دراکو را نشان می‌داد که ابروهایش را در هم گره کرده.

- آه ای روح جادویی توی چاه مرلینگاه! به من بگو چه کسی از همه خفن‌تره؟ من یا پــّــــاتِـه؟

- با لباس یا بی لباس؟

- یعنی می‌خوای بگی لختِ پـّـــــاتِـه از من بهتره؟

میرتل با شیرجه‌ای چرخشی از چاه خارج شد و با لبخندی موذیانه مقابل صورت دراکو قرار گرفت.

- الان داری نسبت به این که لخت پــّــــاتِـه چه شکلیه از خودت کنجکاوی نشون میدی تا برات توصیفش کنم؟ می‌خوای از لحظات خیس پاتر تو حموم ارشدها بشنوی؟ همون کسی که به خاطر حسادت بهش ساعت‌ها توی حموم من گریه و زاری می‌کردی؟

- نه! کافیه میرتل. قرار نیست اون خاطرات رو جایی تعریف کنی. فقط این که انداختمش توی آزکابان به اندازه کافی دلم رو خنک نمی‌کنه. دلم می‌خواد بیشتر اون جا اذیتش کنم. به خاطر همون... چیزایی که خودت می‌دونی. به نظرت چه بلاهایی میشه سر یه پـّـــاتِـه‌ی زندانی آورد؟

***


- آه ای پسر برگزیده! من خواب دیدم که یک سینی پر از برتی‌بات‌های همه‌مزه بر روی سرم گرفته‌ام و اسنورکک‌های شاخ‌چروکیده از آن می‌خورند!

- آه ای پسر برگزیده! من هم خواب دیدم که ساقی وزیر سحر و جادو شده‌ام و برای او نوشیدنی کره‌ای می‌ریزم!

- عجب!

- عجب؟ همین؟

- خوب آره دیگه. می‌گین چی کار کنم؟

- مگه پسر برگزیده‌ای در اعماق سیاهچاله‌های زندان نیستی؟ خوب خوابمونو تعبیر کن خوب!

- باب من پیشگویی و تعبیر خواب و این جور درسام خوب نبود هیچ وقت. من به عنوان پسر برگزیده استعدادهای دیگه‌ای دارم. مثلا... مثلا... آمممممم... مثلا درد گرفتن زخمم!

دو زندانی دقایقی به هری و سپس به یکدیگر خیره شدند. سپس با ناامیدی از او رو برگرداندند تا به کنج سلولشان بروند.

- انقدر ناامید نباشید! پروفسور دامبلدور همیشه می‌گفت هرکسی که توی هاگوارتز به کمک نیاز داشته باشه، کمک می‌رسه!

زندانی‌ها که پیش از این متوجه شده بودند با چه قهرمانی طرف هستند، حتا به خودشان زحمت ندادند به او یادآوری کنند که: «بله! اما این‌جا آزکابانه، نه هاگوارتز... اوشکول!»

افرادی که لایک کردند

دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: بند جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1405 22:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست پایانی


هشدار! از یک ساعت قبل تا یک ساعت پس از صرف غذا، از خواندن پست‌های این سوژه خودداری کنید! خطر تگری!

خلاصه: مرگخوارا توی آزکابان هستن. اونا قصد فرار از طریق کندن کف سلول با قاشق دارن. در حین کندن، لوله‌ی فاضلاب رو می‌ترکونن و سلول پر از کثافت می‌شه! زندانبان‌ها به عنوان جریمه مرگخوارها رو از خوردن غذا محروم می‌کنن. روفوس اسکریم‌جیور یک قاشق جادویی به دست میاره که کسی که باهاش غذا بخوره، به محل دلخواهش آپارات میشه. اما حالا دیگه غذایی برای خوردن نیست. یکی از مرگخوارا که حواسش نیست اصل مطلب قاشقه، یک موش از کف سلول برمی‌داره و می‌خوره! طبیعتا به خاطر عدم استفاده از قاشق، به جایی آپارات نمی‌شه، اما عوضش بالا میاره! حالا روفوس اقدام به خوردن یک قاشق از اون محتوای بازگشتی می‌کنه به امید فرار...

***


روفوس قاشق را در دهان خود فرو برد، چشمانش را بست، و قورت داد! مرگخواران همه میخکوب او شده بودند. آیا جادوی قاشق کار می‌کرد؟ آیا آن‌ها موفق به فرار می‌شدند؟

چشمان روفوس بسته شد. اخگرهایی نورانی او را فرا گرفتند. درست در همین لحظه بود که کاتانا به سمت او پرتاب شد. صدای «جیلینگـ!»ـی آمد و سپس روفوس دیگر آن‌جا نبود. او از بند خارج شد. از سوژه نیز. از کل دنیای جادوگران. دیگر هیچ جادوگری او را ندید. تمام اکانت‌هایش را هم دیلیت کرد. دیگر هم تا سال‌ها بعد جواب هیچ شماره‌ی قدیمی یا ناشناسی را نداد. روفوس مرگخوار بی‌معرفتی بود. مثل روفوس نباشیم!

بگذریم... شاید برایتان سوال شود که چطور به آکی اجازه داده بودند سلاح خود را در زندان به همراه داشته باشد؟ خوب در واقع اجازه نداده بودند. بلکه کاتانا خودش تمام جرم‌هایش را گردن گرفته و به عنوان یک زندانی مجزا آن جا حضور داشت!

- چرا بهش سوء قصد کردی دم رفتن؟! زندان رو با کوچه پسکوچه‌های توکیو اشتباه گرفتی؟

- من نبودم! کاتانا خودش شیرجه زد سمتش! کاتانا خودت بگو بهشون!

کاتانا بی آن که چیزی بگوید، ابروهایش را بالا انداخت و با نوکش به عامل صدای جیلینگ اشاره کرد: قاشق!

- کاتانا می‌گه اگه من حواسم نبود که الان قاشق رو با خودش برده بود!

سکوت معناداری حکمفرما شد. نگاه مرگخواران بین چهره‌های یکدیگر جابه‌جا می‌شد...

چند سال بعد


- آره خلاصه. ما یک قاشق جادویی داشتیم. ولی غذایی نداشتیم. فقط محتویات فاضلاب ترکیده و استفراغ ایوان روزیه... که روفوس تست کرده بود و می‌دونستیم جادوی قاشق اون‌ها رو هم غذا به حساب میاره. و حالا همه یه دوراهی بزرگ مقابل خودمون می‌دیدیم. فرار از همون راهی که روفوس رفت؟ یا تا ابد تو آزکابان آب خنک خوردن؟ دو راهی سختی بود. کم کم هر کسی باید تصمیمش رو می‌گرفت. اون جا بود که دو دسته شدیم.

- خودت چی؟ خودت کدومو انتخاب کردی؟

- من؟ من تا ابد توی آزکابان موندم.


پایان سوژه
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 3 آذر 1390 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
بند جادوگران
یک ساعت بعد ...

همه مرگخوارانی که در سلول حبس شده بودند ، به استفراغ سبز رنگی که نیم ساعت پیش از دهان ایوان خارج شده بود ، نگاه میکردند .

- ایوان ، مثل اینکه یادت رفت برای اینکه آپارات کنی باید قاشق پیشت باشه . هان ؟

ایوان نگاهی به مرگخواران انداخت و گفت : حواسم نبود . راستش من میخواستم زودتر موشو بخورم که زودتر ازینجا برم بیرون و واسه شما کمک بیارم . قصدم کمک به شما بود !

بلیز که مدتی بود به استفراغ زل زده بود ، به آرامی گفت : میتونیم عوض اینکه دو روز بدون غذا بمونیم ، هرکسی که میخواد آپارات کنه کمی از این استفراغ بخوره ! منتها کی حاضره از این استفراع بخوره ؟

مرگخواران :

نیم ساعت بعد ...

روفوس با قاشق قدری از استفراغ را برداشت و نزدیک دهان خود کرد . مرگخواران با چندش و اکراه به او نگاه میکردند تا ببیند چطور چنین مواد حال بهم زنی را وارد دهان خود میکند .

قاشق را نزدیک و نزدیک تر کرد تا جایی که لبه قاشق به لبش رسید . چشمهایش را بست و دهانش را باز کرد که ناگهان ...

- مجوز گرفتی که اون قاشق رو بردی تو سلول ؟

نگهبان زندان با دیدن روفوس بلافاصله به سمت او دوید ولی قبل از اینکه به او برسد ، روفوس استفراغ را وارد دهانش کرد .

- روفوس قورتش بده !

مرگخواران امیدوارانه منتظر غیب شدن روفوس بودند !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 2 آذر 1390 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از خارج شدن نگهبانها، مرگخواران شروع به جرو بحث کردند.
ایوان:دیدین چیکار کردین؟تا دو روز خبری از غذا نیست.همه ما میمیریم!
روفوس:تو این موقعیت تو نگران غذایی؟حالا که غذا نداریم نمیتونیم از قاشق هم استفاده کنیم.همینجا موندگار شدیم.
لینی:حالا حتما لازم نیست غذا باشه که.میتونیم باهاش مثلا خاک بخوریم.

ایوان و روفوس با تعجب به لینی نگاه کردند و هر دو با هم پرسیدند:
-تو تو بند جادوگران چیکار میکنی؟
لینی به یک خنده شیطانی اکتفا کرد.مرگخواران حلقه ای در وسط سلول تشکیل دادند و قاشق را درست وسط حلقه گذاشتند و مانند گنجی گرانبها به آن خیره شدند.
ایوان:روفوس، حالا این لینی که معلوم نیست از کجا پیداش شده، راس میگه .نمیشه مثلا خاک بخوریم؟یا هوا؟یا مثلا خون؟!
روفوس سرش را تکان داد و گفت:
-نه.گفتم که این یه سنت خانوادگیه.فقط باید باهاش غذا خورده بشه.وگرنه اتفاقات خیلی بدی میفته.مجبوریم دو روز صبر کنیم.
ایوان با عصبانیت از جا بلند شد و شروع به قدم زدن در طول سلول کرد.
ایوان:من که خیال ندارم صبر کنم.باید هر طور شده غذا گیر بیاریم.فرقی نمیکنه چی باشه.یه چیزی که بشه خورد.
همینطور که ایوان قدم میزد ناگهان پایش را روی دم موشی که در حال عبور از وسط سلول بود گذاشت.
ایوان:بچه ها اینو ببینین.حتما از لوله فاضلابی که ترکیده بود اومده. یعنی میشه خوردش؟کسی بلده بدون چوب دستی یه آتیش کوچیک روشن کنه؟

لینی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینست کراب در 1390/9/2 22:17:03
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 1 آبان 1390 03:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان بدون توجه به سقف ترکیده مجددا درباره کارایی قاشق ار روفوس پرسید.روفوس درحالیکه به منظره زیبایی که در سلولشان درحال شکل گیری بود چشم دوخته بود جواب داد:
-این جادوییه خب...باهاش ...میتونیم...هر غذایی رو بخوریم!

ایوان که فکر میکرد گوشهایش اشتباه شنیده اند کمی جلوتر رفت.
-چی گفتی؟میتونیم باهاش غذا بخوریم؟خب هیپوگریف...این کارو با هر قاشق دیگه ای هم میتونیم انجام بدیم!

چشمان روفوس برقی زد.با افتخار به قاشق طلایی رنگ نگاه کرد.
-خب فرق میکنه...همونطور که میدونین اینجا نمیشه آپارات کرد.این قاشق یه وسیله آپارات موقتیه!با این قاشق هر غذایی که بخوریم میتونیم آپارات کنیم.کافیه موقع خوردن، به مکانی که میخواییم به اونجا بریم فکر کنیم.قبل از قورت دادن محتویات قاشق، اونجا ظاهر خواهیم شد....البته یه مشکل کوچیک این وسط وجود داره.

ایوان آهی کشید.
-میدونستم...همه چی نمیتونه به این خوبی پیش بره.خب مشکلش چیه؟

روفوس که سرتاپا به آب فاضلاب آغشته شده بود، درحالیکه سعی میکرد کنجکاوی دیگران را بیشتر تحریک کند جواب داد:
-خب...اممم...مشکلش اینه که قاشق تو دست کسی که آپارات کرده میمونه!یعنی مثلا اگه من آپارات کنم به اتاق ارباب، همراه قاشق اونجا ظاهر میشم.و اینجوری نفر بعدی نمیتونه ازش استفاده کنه!

ایوان حالت معصومانه ای به چشمانش داد.دستش را به آرامی بطرف قاشق دراز کرد.
-ببین روفی...فردا تولد تنها نوه مادربزرگ پسر عمه دختر دایی منه.من باید حتما اونجا باشم.قاشقو بده به من.قول میدم پس فردا بیام ملاقاتت و برات بیارمش.باشه؟

روفوس نگاه مشکوکانه ای به ایوان انداخت.
-این یارویی که گفتی که خودت میشی!...تازه اگه تو دختر عمه داشته باشی مادربزرگت نمیتونه فقط یه نوه داشته باشه.قضیه کمی مشکوکه...نکنه قصد داری منو گول بزنی؟

قبل از اینکه روفوس موفق به تحلیل کامل ماجرا شود در سلول باز و چند نگهبان خشمگین وارد سلول شدند.
-شما مرگخوارا...باز خرابکاری کردین؟این چه وضعیه؟همتون مجازات میشین.تا دو روز خبری از غذا نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 25 مهر 1390 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از آنکه همسر و توله های روفوس از آنجا رفتند ، روفوس با حسرت به صندلی ِ خالی که تا چند دقیقه ی پیش ، جنیفر ِ یک چشمش روی آن نشسته بود ، چشم دوخت و آهی پر سوز و گداز از اعماق وجودش کشید و با ناراحتی به قاشق طلائی چشم دوخت...ناگهان جرقه ای در ذهنش روشن شد! چرا تا الان نفهمیده بود؟! این قاشق خاصیت جادویی داشت! در همین فکر ها بود که ناگهان چماقی با سرش برخورد کرد...

شتـــــــــــــــرق!

روفوس در حالی که از درد ، اشک در چشمانش حلقه زده بود ، با نفرت به نگهبان چشم دوخت. " هوی! چرا میزنی؟"

نگهبان: " چرا عین بز نشستی داری به اون قاشق نگا میکنی؟ پاشو ! پاشو گم شو ! باید برگردی به سلولت.

روفوس که از شوق کشف کردن راز قاشق به وجه آمده بود ، بیشتر از آن با نگهبان جر و بحث نکرد و در حالی که نیشخند موزیانه ای گوشه ی لبانش نقش بسته بود به سمت سلول به راه افتاد...



چند متر اونور تر ، سلول زندانیا

در آنسوی دیگر ماجرا، فنریر ، وزیر دیگر و ایوان ، هاج و واج ایستاده بودند و به فوران شدن آب فاضلاب نگاه میکردند... ناگهان ایوان کنترل خود را از دست داد و به سمت فنریر رفت...

ایوان در حالی که به شدت عصبانی بود ، لگدی به شکم فنریر زد و باعث شد فنریر با سرعت زیادی به دیوار سلول اصابت کند...

وزیر ِ دیگر مداخله کرد: " چته شامپو!؟ خب تقصیر خودته دیگه! تو گفتی صبح نشده میرسیم دم خونه ی ارباب!

ایوان دندون قروچه ای کرد و گفت:" من گفتم زمینو بکنین احمقا ! نگفتم که لوله ی فاضلابو بترکونین!

در همین لحظه ، روفوس با خوشحالی ، در حالی که قاشقش را بالای سرش می چرخاند ، وارد سلول شد و طولی نکشید که با دیدن شرشر ِ آب فاضلابی که به بالا میریخت ، سرجایش میخکوب شد! " اینجا چه خبر ِ؟"

ایوان با عصبانیت گفت: " از این ابله بپرس! لوله ی فاضلابو ترکونده!"

و با دستش اشاره به فنریر کرد که اکنون داشت پهلوی متورمش را مالش میداد.

روفوس در حالی که از اتفاق افتاده شده، زیاد ناراحت نشده بود، گفت: " حالا فاضلابو ولش! ببین چی دارم واست !"

ایوان نگاهی به قاشق طلائی رنگی که در دست روفوس می چرخید ، انداخت و با بی تفاوتی گفت: " یه قاشق دیگه! هنر کردی دانشمند!"

روفوس در حالی که احساس ضایع شدن تمام وجودش را فرا گرفته بود ، با عصبانیت گفت:" شامپو! این که یه قاشق معمولی نیست! جنیفر اورد واسم. این قاشق جادوئیه!"

ایوان با شنیدن اسم جادو به سمت قاشق حمله ور شد و قاشق را از دست روفوس قاپید و با چشمانی از حدقه بیرون زده ، قاشق را ورنداز کرد..." حالا کارائیش چیه؟"

روفوس سرفه کوتاهی کرد و در حالی که ژست پیروزمندانه ای به خود گرفته بود ، گفت: " این قاشق میتونه مارو از اینجا نجات بده! این قاشق از پدر ِ پدر ِ پدرم ، بهم ...


ایوان حرفش را قطع کرد: " حالا نمیخواد شجره ی خونوادگیتو توضیح بدی! زود باش بگو کارائیش چیه؟"

روفوس لبخندی زد و شروع به صحبت کرد که ناگهان فواره فاضلاب با شدت زیادی به سقف سلولشان برخورد کرد و سقف ترکید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/25 14:33:05
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/25 14:37:20
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/25 14:42:25
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�
بند جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 25 مهر 1390 09:58
نمایش جزئیات
آفلاین
روفوس: « جان ؟ همسرم ؟ همسر من دیگه کیه ؟! »

ایوان: «پاشو برو دیگه ! مگه نگفته بودی آخر هفته همسرت میاد ملاقتت برو دیگه ! گر از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را ! »

نگهبان که به سمت بیرون سلول گام برداشت و در سلول را برای خروج روفوس باز گذاشته بود، گفت:

«همسرت دیگه ! به همراه هشت تا توله تون ! زود باش دنبالم بیا ! زودباش ! هر چقدر بیشتر طولش بدی، از وقت ملاقتت کسر میشه ! »
همه مرگخواران با تعجب به سمت روفوس برگشتند که هم اکنون سرخ شده بود و با قیافه ای شرمنده به دیوارهای سنگی سلول نگاه می کرد...

روفوس: «ئممم ! بد روزگاره دیگه ! البته خب اون موقع دوران جاهلیت بود و برای جلوگیری از فساد دیگه مرسوم بود مردی هفتاد هشتاد تا حوری سیه چشم اختیار کنه ! الانم دقیقا نمیدونم کدومشونه ! جنیفره، اقدسه، نیکوله، تکتمه، یا شاید زینب ! تا خدا چی قسمت کرده باشه ! »

روفوس پاچه های شلوارش را بالا داد، تفی هوایی در نقش ژل روی موهایش انداخت ، سریعا از روی گودال بلند شد و به فاصله یک نگاه، وزیر و ایوان وفنریر جایش روی گودال نشستند تا توجه نگهبان جلب نشود. بلاخره با فس فسی روفوس به همراه نگهبان از سلول خارج شد و صدای بسته شدن درب سلول طنین انداخت...

به محض رفتن روفوس و نگهبان، مرگخواران با دست و چنگال و پا و صورت و کلا تمامی پیکرشان تند تند مشغول کندن بقیه گودال شدند. پس از چند ثانیه، وزیر که داخل گودال سیر می کرد با شادمانی سر سیاه شده اش را بالا داد، نفس های عمیقی کشید و گفت:

«آآآآآه ! گیس ملکه ! بشکه ها رو بیارین ! به نفت رسیدیم ! میتونه سوغات خوبی از زندان باشه برای ارباب ! الان نفت لیتری 3 گالیونه برای ما ! فنریر، بیار بشکه هارو ! »

صدای فنریر به طور نزدیکی از زیر وزیر به گوش می رسید:
«ساکت باش ! من رسیدم الان به هسته زمین ! اینجا خیلی داغه ! برو اون پنکه رو وردار بیار ! »

ایوان که با قیافه ای طلبکارانه به وزیر نگاه می کرد، گفت:
«وزیر ! احساس نمی کنید این بوی فاضلابه تا نفت ؟ احساس نمی کنید لوله رو ترکوندین ؟! »


در اتاق ملاقات

روفوس یک سمت میزی چوبی نشسته بود و سمت دیگر آن حوری سیه چشم نشسته بود که اتفاقا سر پلک چشم چپش به لپش دوخته شده بود. در آغوشش هشت توله روفوس به چشم می آمد...

روفوس: «جنیفر ! بانو جنی ! خدای من ! چه بلایی به سر چشم تون اومده ؟! »

جنیفر: «بده روزگاره دیگه ! دیدم خرجی نمیفرستی آقا جان، خبری ازت نیست، گفتم چشممو بفروشم ! »

روفوس: «الهی مردم فدات بشن ! حالا چی چی آوردی برام خانوم جان؟ خوراکی؟ چیزی آوردی ؟ »

جنیفر از کیف پاره اش یک قاشق طلایی چایخوری در آورد و آن را روی میز گذاشت. اما پیش از آنکه روفوس آنرا وردارد، نگهبان جلو آمد و آنرا قاپید و به دقت به آن نگاه کرد...

نگهبان: «این دیگه چیه ؟! مگه اینجا قاشق غذاخوری نداریم؟! »

جنیفر: «چرا ! اما روفوس فقط توی قاشق خودش راحت غذا میخوره ! تازه استریل تر هم هست ! »

نگهبان نگاه کجی به جنیفر کرد و با مکث کوتاهی، قاشق طلایی را بدست روفوس داد. جنیفر با تک چشمش چشمکی به روفوس زد که شبیه خوابیدن بود، از جایش بلند شد، قلاده هایی به گردن های هشت توله روفوس بست و از اتاق ملاقات بیرون رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 24 مهر 1390 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا در بند جادوگران زندانی شدن.روفوس اسکریم جیور بطور اتفاقی موفق میشه چنگالی رو از رستوران کش بره و وارد سلول کنه.مرگخوارا تصمیم میگیرن با همون چنگال زمین رو بکنن و از زندان فرار کنن.ایوان هم که رهبری فرار رو به عهده گرفته بهشون دستور میده که شب چند قاشق و چنگال دیگه از سر میز شام کش برن.مرگخوارا این کارو انجام میدن و با استفاده از قاشق و چنگالا سرگرم کندن زمین میشن.بعد از مدتی تلاش موفق میشن گودال گوچکی بکنن...ولی صدای پایی از انتهای راهرو به گوششون میرسه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-نگهبان...نگهبان داره میاد...بچه ها فرار کنین!

ایوان بعد از گفتن این جمله سعی کرد سرش را در گودال کوچکی که کنده بودند فرو کند.بقیه مرگخواران با نگاههای تاسف بار به حرکات ایوان خیره شدنه بودند.صدای قدمها لحظه به لحظه نزدیکتر میشد...درست در آخرین ثانیه وزیر دیگر با خونسردی یقه ایوان را گرفت و به گوشه ای پرتاب کرد و روفوس را وادار کرد روی گودال بنشیند...درست در همین لحظه در سلول باز شد.
-اینجا چه خبره؟سرو صدای غیر عادی از این سلول گزارش شده...هی...تو...چرا اون وسط نشستی؟

روفوس با عصبانیت به وزیر دیگر که دلیل نشستنش را برایش توضیح نداده بود نگاه کرد.وزیر با اشاره دست حرکات عجیبی را انجام میداد.چند ثانیه طول کشید تا روفوس منظور وزیر را فهمید.
-اممم.ممم...من...راستش...من اینجا دارم تمرین یوگا میکنم!یه ورزش مشنگیه.برای تمدد و آرامش اعصاب خوبه.

با دیدن چهره قانع شده نگهبان مرگخواران نفس راحتی کشیدند ولی جمله بعدی نگهبان دوباره استرس شدیدی را در جو سلول حکمفرما کرد.

-خوبه...خوشحالم که اعصابت آرومه.چون اومدم تو رو با خودم ببرم.پا شو.همسرت اومده ملاقاتت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 24 مهر 1390 12:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سپس با چهره هایی که آثار شادی کاملا در آن مشهود بود ، به سمت سلولشان بازگشتند...


شامپو در حالی که نشیخندِ کج و کعوله ای گوشه ی صورتش نقش بسته بود ، رو به زندانی های دیگر کرد و گفت:" زود باشین! قاشق و چنگالایی که کش رفتین رو بدین بیاد!

لحظه ای بعد ، کف زمین خاکی و نیمه کنده شده ی سلولشان، کوه کوچکی از چنگال و قاشق های کش رفته ی آنها نمایان شد . شامپو در حالی که با چشمهایی از حدقه بیرون زده و لب و لوچه ای آویزان شده ، به قاشق و چنگال ها زل زده بود ، در کسری از ثانیه به سمت قاشق و چنگال ها شیرجه رفت و باعث شد که برای بار دوم ، هم سلولی هایش پیش از پیش به عقل نداشته اش شک کنن!

در همین لحظه ایوان با خوشحالی در یک دستش یک چنگال گرفت و با دست دیگرش قاشقی برداشت و به جون زمین افتاد و در همین حال رو کرد به روفوس و بقیه و با شوقی وصف نشدنی گفت:" زود باشین! چرا عین بز ایستادین منو نگاه میکنین!!؟ مگه نمی بینین چه چیزایی امشب نصیبمون شده؟! اگه امشب تا صبح بدونه وقفه به کارمون ادامه بدیم تا قبل از طلوع خورشید، دم خونه ی اربابیم!

روفوس با اکراه به سمت یکی از چنگالها رفت و گفت: " من هنوزم میگم ؛ اعتصاب غذا بهترین راهه!

و در حالی که آهی می کشید ، با بی میلی شروع به کندن زمین کرد...


چند دقیقه ی بعد همه ی زندانی ها با روفوس و شامپو همراه شدند و شروع به کندن زمین کردند.

چند ساعتی می شد که زندانی ها بی قفه در حال کندن بودند ، اما با وجود قاشق ها و چنگال هایی که از سر میز شام کش رفته بودند ، هنوز چیزی جز یک گودال کوچک نصیبشان نشده بود. ساعت از 3 نیمه شب هم گذشته بود که ناگهان روفوس چشمانش نیمه بسته شد و در کنار گودال ، روی زمین ولو شد و خر و پفش به هوا رفت!کمی بعد ، زندانیان دیگر، یکی پس از دیگری نقش بر زمین شدند و خر و پفشان به هوا رفت...

ایوان در حالی که داشت از بیخوابی منفجر میشد ، دانه های درشت عرق را از صورتش پاک کرد و فریاد کشید:" پاشین تنبلا! حالا وقته خوابه؟ چیزی نمونده تا آزادی! "

و سپس با لذت به گودال کوچکی که کنده بودند ، خیره شد!


در همین لحظه صدای قدمهای کسی از انتهای راهروی زندان شنیده شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/24 13:05:14
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/24 13:09:50
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�