جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 3 آذر 1390 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
بند جادوگران
یک ساعت بعد ...

همه مرگخوارانی که در سلول حبس شده بودند ، به استفراغ سبز رنگی که نیم ساعت پیش از دهان ایوان خارج شده بود ، نگاه میکردند .

- ایوان ، مثل اینکه یادت رفت برای اینکه آپارات کنی باید قاشق پیشت باشه . هان ؟

ایوان نگاهی به مرگخواران انداخت و گفت : حواسم نبود . راستش من میخواستم زودتر موشو بخورم که زودتر ازینجا برم بیرون و واسه شما کمک بیارم . قصدم کمک به شما بود !

بلیز که مدتی بود به استفراغ زل زده بود ، به آرامی گفت : میتونیم عوض اینکه دو روز بدون غذا بمونیم ، هرکسی که میخواد آپارات کنه کمی از این استفراغ بخوره ! منتها کی حاضره از این استفراع بخوره ؟

مرگخواران :

نیم ساعت بعد ...

روفوس با قاشق قدری از استفراغ را برداشت و نزدیک دهان خود کرد . مرگخواران با چندش و اکراه به او نگاه میکردند تا ببیند چطور چنین مواد حال بهم زنی را وارد دهان خود میکند .

قاشق را نزدیک و نزدیک تر کرد تا جایی که لبه قاشق به لبش رسید . چشمهایش را بست و دهانش را باز کرد که ناگهان ...

- مجوز گرفتی که اون قاشق رو بردی تو سلول ؟

نگهبان زندان با دیدن روفوس بلافاصله به سمت او دوید ولی قبل از اینکه به او برسد ، روفوس استفراغ را وارد دهانش کرد .

- روفوس قورتش بده !

مرگخواران امیدوارانه منتظر غیب شدن روفوس بودند !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 2 آذر 1390 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از خارج شدن نگهبانها، مرگخواران شروع به جرو بحث کردند.
ایوان:دیدین چیکار کردین؟تا دو روز خبری از غذا نیست.همه ما میمیریم!
روفوس:تو این موقعیت تو نگران غذایی؟حالا که غذا نداریم نمیتونیم از قاشق هم استفاده کنیم.همینجا موندگار شدیم.
لینی:حالا حتما لازم نیست غذا باشه که.میتونیم باهاش مثلا خاک بخوریم.

ایوان و روفوس با تعجب به لینی نگاه کردند و هر دو با هم پرسیدند:
-تو تو بند جادوگران چیکار میکنی؟
لینی به یک خنده شیطانی اکتفا کرد.مرگخواران حلقه ای در وسط سلول تشکیل دادند و قاشق را درست وسط حلقه گذاشتند و مانند گنجی گرانبها به آن خیره شدند.
ایوان:روفوس، حالا این لینی که معلوم نیست از کجا پیداش شده، راس میگه .نمیشه مثلا خاک بخوریم؟یا هوا؟یا مثلا خون؟!
روفوس سرش را تکان داد و گفت:
-نه.گفتم که این یه سنت خانوادگیه.فقط باید باهاش غذا خورده بشه.وگرنه اتفاقات خیلی بدی میفته.مجبوریم دو روز صبر کنیم.
ایوان با عصبانیت از جا بلند شد و شروع به قدم زدن در طول سلول کرد.
ایوان:من که خیال ندارم صبر کنم.باید هر طور شده غذا گیر بیاریم.فرقی نمیکنه چی باشه.یه چیزی که بشه خورد.
همینطور که ایوان قدم میزد ناگهان پایش را روی دم موشی که در حال عبور از وسط سلول بود گذاشت.
ایوان:بچه ها اینو ببینین.حتما از لوله فاضلابی که ترکیده بود اومده. یعنی میشه خوردش؟کسی بلده بدون چوب دستی یه آتیش کوچیک روشن کنه؟

لینی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینست کراب در 1390/9/2 22:17:03
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 1 آبان 1390 03:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان بدون توجه به سقف ترکیده مجددا درباره کارایی قاشق ار روفوس پرسید.روفوس درحالیکه به منظره زیبایی که در سلولشان درحال شکل گیری بود چشم دوخته بود جواب داد:
-این جادوییه خب...باهاش ...میتونیم...هر غذایی رو بخوریم!

ایوان که فکر میکرد گوشهایش اشتباه شنیده اند کمی جلوتر رفت.
-چی گفتی؟میتونیم باهاش غذا بخوریم؟خب هیپوگریف...این کارو با هر قاشق دیگه ای هم میتونیم انجام بدیم!

چشمان روفوس برقی زد.با افتخار به قاشق طلایی رنگ نگاه کرد.
-خب فرق میکنه...همونطور که میدونین اینجا نمیشه آپارات کرد.این قاشق یه وسیله آپارات موقتیه!با این قاشق هر غذایی که بخوریم میتونیم آپارات کنیم.کافیه موقع خوردن، به مکانی که میخواییم به اونجا بریم فکر کنیم.قبل از قورت دادن محتویات قاشق، اونجا ظاهر خواهیم شد....البته یه مشکل کوچیک این وسط وجود داره.

ایوان آهی کشید.
-میدونستم...همه چی نمیتونه به این خوبی پیش بره.خب مشکلش چیه؟

روفوس که سرتاپا به آب فاضلاب آغشته شده بود، درحالیکه سعی میکرد کنجکاوی دیگران را بیشتر تحریک کند جواب داد:
-خب...اممم...مشکلش اینه که قاشق تو دست کسی که آپارات کرده میمونه!یعنی مثلا اگه من آپارات کنم به اتاق ارباب، همراه قاشق اونجا ظاهر میشم.و اینجوری نفر بعدی نمیتونه ازش استفاده کنه!

ایوان حالت معصومانه ای به چشمانش داد.دستش را به آرامی بطرف قاشق دراز کرد.
-ببین روفی...فردا تولد تنها نوه مادربزرگ پسر عمه دختر دایی منه.من باید حتما اونجا باشم.قاشقو بده به من.قول میدم پس فردا بیام ملاقاتت و برات بیارمش.باشه؟

روفوس نگاه مشکوکانه ای به ایوان انداخت.
-این یارویی که گفتی که خودت میشی!...تازه اگه تو دختر عمه داشته باشی مادربزرگت نمیتونه فقط یه نوه داشته باشه.قضیه کمی مشکوکه...نکنه قصد داری منو گول بزنی؟

قبل از اینکه روفوس موفق به تحلیل کامل ماجرا شود در سلول باز و چند نگهبان خشمگین وارد سلول شدند.
-شما مرگخوارا...باز خرابکاری کردین؟این چه وضعیه؟همتون مجازات میشین.تا دو روز خبری از غذا نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 25 مهر 1390 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از آنکه همسر و توله های روفوس از آنجا رفتند ، روفوس با حسرت به صندلی ِ خالی که تا چند دقیقه ی پیش ، جنیفر ِ یک چشمش روی آن نشسته بود ، چشم دوخت و آهی پر سوز و گداز از اعماق وجودش کشید و با ناراحتی به قاشق طلائی چشم دوخت...ناگهان جرقه ای در ذهنش روشن شد! چرا تا الان نفهمیده بود؟! این قاشق خاصیت جادویی داشت! در همین فکر ها بود که ناگهان چماقی با سرش برخورد کرد...

شتـــــــــــــــرق!

روفوس در حالی که از درد ، اشک در چشمانش حلقه زده بود ، با نفرت به نگهبان چشم دوخت. " هوی! چرا میزنی؟"

نگهبان: " چرا عین بز نشستی داری به اون قاشق نگا میکنی؟ پاشو ! پاشو گم شو ! باید برگردی به سلولت.

روفوس که از شوق کشف کردن راز قاشق به وجه آمده بود ، بیشتر از آن با نگهبان جر و بحث نکرد و در حالی که نیشخند موزیانه ای گوشه ی لبانش نقش بسته بود به سمت سلول به راه افتاد...



چند متر اونور تر ، سلول زندانیا

در آنسوی دیگر ماجرا، فنریر ، وزیر دیگر و ایوان ، هاج و واج ایستاده بودند و به فوران شدن آب فاضلاب نگاه میکردند... ناگهان ایوان کنترل خود را از دست داد و به سمت فنریر رفت...

ایوان در حالی که به شدت عصبانی بود ، لگدی به شکم فنریر زد و باعث شد فنریر با سرعت زیادی به دیوار سلول اصابت کند...

وزیر ِ دیگر مداخله کرد: " چته شامپو!؟ خب تقصیر خودته دیگه! تو گفتی صبح نشده میرسیم دم خونه ی ارباب!

ایوان دندون قروچه ای کرد و گفت:" من گفتم زمینو بکنین احمقا ! نگفتم که لوله ی فاضلابو بترکونین!

در همین لحظه ، روفوس با خوشحالی ، در حالی که قاشقش را بالای سرش می چرخاند ، وارد سلول شد و طولی نکشید که با دیدن شرشر ِ آب فاضلابی که به بالا میریخت ، سرجایش میخکوب شد! " اینجا چه خبر ِ؟"

ایوان با عصبانیت گفت: " از این ابله بپرس! لوله ی فاضلابو ترکونده!"

و با دستش اشاره به فنریر کرد که اکنون داشت پهلوی متورمش را مالش میداد.

روفوس در حالی که از اتفاق افتاده شده، زیاد ناراحت نشده بود، گفت: " حالا فاضلابو ولش! ببین چی دارم واست !"

ایوان نگاهی به قاشق طلائی رنگی که در دست روفوس می چرخید ، انداخت و با بی تفاوتی گفت: " یه قاشق دیگه! هنر کردی دانشمند!"

روفوس در حالی که احساس ضایع شدن تمام وجودش را فرا گرفته بود ، با عصبانیت گفت:" شامپو! این که یه قاشق معمولی نیست! جنیفر اورد واسم. این قاشق جادوئیه!"

ایوان با شنیدن اسم جادو به سمت قاشق حمله ور شد و قاشق را از دست روفوس قاپید و با چشمانی از حدقه بیرون زده ، قاشق را ورنداز کرد..." حالا کارائیش چیه؟"

روفوس سرفه کوتاهی کرد و در حالی که ژست پیروزمندانه ای به خود گرفته بود ، گفت: " این قاشق میتونه مارو از اینجا نجات بده! این قاشق از پدر ِ پدر ِ پدرم ، بهم ...


ایوان حرفش را قطع کرد: " حالا نمیخواد شجره ی خونوادگیتو توضیح بدی! زود باش بگو کارائیش چیه؟"

روفوس لبخندی زد و شروع به صحبت کرد که ناگهان فواره فاضلاب با شدت زیادی به سقف سلولشان برخورد کرد و سقف ترکید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/25 14:33:05
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/25 14:37:20
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/25 14:42:25
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�
بند جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 25 مهر 1390 09:58
نمایش جزئیات
آفلاین
روفوس: « جان ؟ همسرم ؟ همسر من دیگه کیه ؟! »

ایوان: «پاشو برو دیگه ! مگه نگفته بودی آخر هفته همسرت میاد ملاقتت برو دیگه ! گر از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را ! »

نگهبان که به سمت بیرون سلول گام برداشت و در سلول را برای خروج روفوس باز گذاشته بود، گفت:

«همسرت دیگه ! به همراه هشت تا توله تون ! زود باش دنبالم بیا ! زودباش ! هر چقدر بیشتر طولش بدی، از وقت ملاقتت کسر میشه ! »
همه مرگخواران با تعجب به سمت روفوس برگشتند که هم اکنون سرخ شده بود و با قیافه ای شرمنده به دیوارهای سنگی سلول نگاه می کرد...

روفوس: «ئممم ! بد روزگاره دیگه ! البته خب اون موقع دوران جاهلیت بود و برای جلوگیری از فساد دیگه مرسوم بود مردی هفتاد هشتاد تا حوری سیه چشم اختیار کنه ! الانم دقیقا نمیدونم کدومشونه ! جنیفره، اقدسه، نیکوله، تکتمه، یا شاید زینب ! تا خدا چی قسمت کرده باشه ! »

روفوس پاچه های شلوارش را بالا داد، تفی هوایی در نقش ژل روی موهایش انداخت ، سریعا از روی گودال بلند شد و به فاصله یک نگاه، وزیر و ایوان وفنریر جایش روی گودال نشستند تا توجه نگهبان جلب نشود. بلاخره با فس فسی روفوس به همراه نگهبان از سلول خارج شد و صدای بسته شدن درب سلول طنین انداخت...

به محض رفتن روفوس و نگهبان، مرگخواران با دست و چنگال و پا و صورت و کلا تمامی پیکرشان تند تند مشغول کندن بقیه گودال شدند. پس از چند ثانیه، وزیر که داخل گودال سیر می کرد با شادمانی سر سیاه شده اش را بالا داد، نفس های عمیقی کشید و گفت:

«آآآآآه ! گیس ملکه ! بشکه ها رو بیارین ! به نفت رسیدیم ! میتونه سوغات خوبی از زندان باشه برای ارباب ! الان نفت لیتری 3 گالیونه برای ما ! فنریر، بیار بشکه هارو ! »

صدای فنریر به طور نزدیکی از زیر وزیر به گوش می رسید:
«ساکت باش ! من رسیدم الان به هسته زمین ! اینجا خیلی داغه ! برو اون پنکه رو وردار بیار ! »

ایوان که با قیافه ای طلبکارانه به وزیر نگاه می کرد، گفت:
«وزیر ! احساس نمی کنید این بوی فاضلابه تا نفت ؟ احساس نمی کنید لوله رو ترکوندین ؟! »


در اتاق ملاقات

روفوس یک سمت میزی چوبی نشسته بود و سمت دیگر آن حوری سیه چشم نشسته بود که اتفاقا سر پلک چشم چپش به لپش دوخته شده بود. در آغوشش هشت توله روفوس به چشم می آمد...

روفوس: «جنیفر ! بانو جنی ! خدای من ! چه بلایی به سر چشم تون اومده ؟! »

جنیفر: «بده روزگاره دیگه ! دیدم خرجی نمیفرستی آقا جان، خبری ازت نیست، گفتم چشممو بفروشم ! »

روفوس: «الهی مردم فدات بشن ! حالا چی چی آوردی برام خانوم جان؟ خوراکی؟ چیزی آوردی ؟ »

جنیفر از کیف پاره اش یک قاشق طلایی چایخوری در آورد و آن را روی میز گذاشت. اما پیش از آنکه روفوس آنرا وردارد، نگهبان جلو آمد و آنرا قاپید و به دقت به آن نگاه کرد...

نگهبان: «این دیگه چیه ؟! مگه اینجا قاشق غذاخوری نداریم؟! »

جنیفر: «چرا ! اما روفوس فقط توی قاشق خودش راحت غذا میخوره ! تازه استریل تر هم هست ! »

نگهبان نگاه کجی به جنیفر کرد و با مکث کوتاهی، قاشق طلایی را بدست روفوس داد. جنیفر با تک چشمش چشمکی به روفوس زد که شبیه خوابیدن بود، از جایش بلند شد، قلاده هایی به گردن های هشت توله روفوس بست و از اتاق ملاقات بیرون رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 24 مهر 1390 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا در بند جادوگران زندانی شدن.روفوس اسکریم جیور بطور اتفاقی موفق میشه چنگالی رو از رستوران کش بره و وارد سلول کنه.مرگخوارا تصمیم میگیرن با همون چنگال زمین رو بکنن و از زندان فرار کنن.ایوان هم که رهبری فرار رو به عهده گرفته بهشون دستور میده که شب چند قاشق و چنگال دیگه از سر میز شام کش برن.مرگخوارا این کارو انجام میدن و با استفاده از قاشق و چنگالا سرگرم کندن زمین میشن.بعد از مدتی تلاش موفق میشن گودال گوچکی بکنن...ولی صدای پایی از انتهای راهرو به گوششون میرسه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-نگهبان...نگهبان داره میاد...بچه ها فرار کنین!

ایوان بعد از گفتن این جمله سعی کرد سرش را در گودال کوچکی که کنده بودند فرو کند.بقیه مرگخواران با نگاههای تاسف بار به حرکات ایوان خیره شدنه بودند.صدای قدمها لحظه به لحظه نزدیکتر میشد...درست در آخرین ثانیه وزیر دیگر با خونسردی یقه ایوان را گرفت و به گوشه ای پرتاب کرد و روفوس را وادار کرد روی گودال بنشیند...درست در همین لحظه در سلول باز شد.
-اینجا چه خبره؟سرو صدای غیر عادی از این سلول گزارش شده...هی...تو...چرا اون وسط نشستی؟

روفوس با عصبانیت به وزیر دیگر که دلیل نشستنش را برایش توضیح نداده بود نگاه کرد.وزیر با اشاره دست حرکات عجیبی را انجام میداد.چند ثانیه طول کشید تا روفوس منظور وزیر را فهمید.
-اممم.ممم...من...راستش...من اینجا دارم تمرین یوگا میکنم!یه ورزش مشنگیه.برای تمدد و آرامش اعصاب خوبه.

با دیدن چهره قانع شده نگهبان مرگخواران نفس راحتی کشیدند ولی جمله بعدی نگهبان دوباره استرس شدیدی را در جو سلول حکمفرما کرد.

-خوبه...خوشحالم که اعصابت آرومه.چون اومدم تو رو با خودم ببرم.پا شو.همسرت اومده ملاقاتت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 24 مهر 1390 12:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سپس با چهره هایی که آثار شادی کاملا در آن مشهود بود ، به سمت سلولشان بازگشتند...


شامپو در حالی که نشیخندِ کج و کعوله ای گوشه ی صورتش نقش بسته بود ، رو به زندانی های دیگر کرد و گفت:" زود باشین! قاشق و چنگالایی که کش رفتین رو بدین بیاد!

لحظه ای بعد ، کف زمین خاکی و نیمه کنده شده ی سلولشان، کوه کوچکی از چنگال و قاشق های کش رفته ی آنها نمایان شد . شامپو در حالی که با چشمهایی از حدقه بیرون زده و لب و لوچه ای آویزان شده ، به قاشق و چنگال ها زل زده بود ، در کسری از ثانیه به سمت قاشق و چنگال ها شیرجه رفت و باعث شد که برای بار دوم ، هم سلولی هایش پیش از پیش به عقل نداشته اش شک کنن!

در همین لحظه ایوان با خوشحالی در یک دستش یک چنگال گرفت و با دست دیگرش قاشقی برداشت و به جون زمین افتاد و در همین حال رو کرد به روفوس و بقیه و با شوقی وصف نشدنی گفت:" زود باشین! چرا عین بز ایستادین منو نگاه میکنین!!؟ مگه نمی بینین چه چیزایی امشب نصیبمون شده؟! اگه امشب تا صبح بدونه وقفه به کارمون ادامه بدیم تا قبل از طلوع خورشید، دم خونه ی اربابیم!

روفوس با اکراه به سمت یکی از چنگالها رفت و گفت: " من هنوزم میگم ؛ اعتصاب غذا بهترین راهه!

و در حالی که آهی می کشید ، با بی میلی شروع به کندن زمین کرد...


چند دقیقه ی بعد همه ی زندانی ها با روفوس و شامپو همراه شدند و شروع به کندن زمین کردند.

چند ساعتی می شد که زندانی ها بی قفه در حال کندن بودند ، اما با وجود قاشق ها و چنگال هایی که از سر میز شام کش رفته بودند ، هنوز چیزی جز یک گودال کوچک نصیبشان نشده بود. ساعت از 3 نیمه شب هم گذشته بود که ناگهان روفوس چشمانش نیمه بسته شد و در کنار گودال ، روی زمین ولو شد و خر و پفش به هوا رفت!کمی بعد ، زندانیان دیگر، یکی پس از دیگری نقش بر زمین شدند و خر و پفشان به هوا رفت...

ایوان در حالی که داشت از بیخوابی منفجر میشد ، دانه های درشت عرق را از صورتش پاک کرد و فریاد کشید:" پاشین تنبلا! حالا وقته خوابه؟ چیزی نمونده تا آزادی! "

و سپس با لذت به گودال کوچکی که کنده بودند ، خیره شد!


در همین لحظه صدای قدمهای کسی از انتهای راهروی زندان شنیده شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/24 13:05:14
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/24 13:09:50
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: جمعه 22 مهر 1390 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان پس از اتمام جمله اش چنگال را به سمت روفوس پرتاب کرد.
_ خب بگیرش روفوس! نوبته توئه!

روفوس که همچنان بخاطر سخنرانی قلمبه سلمبه ایوان مات و مبهوت به او خیره مانده بود، متوجه پرتاب چنگال به سمتش نشد و چنگال مستقیما در وسط پیشانی اش فرود آمد!
روفوس:
فنریر قهقه زنان گفت: 100 امتیاز برای ایوان!
ایوان : شرمنده!

روفوس با عصبانیت چنگال را از پیشانی اش بیرون کشید و با اکراه مشغول خط انداختن روی زمین شد.

10 دقیقه بعد

ایوان از روی تخت بلند شد تا به پیشرفت کار روفوس نگاهی بیندازد.
_ این دیگه چیه!؟

و به قلب بزرگی که کف زمین تراشیده شده بود اشاره کرد.
روفوس کمی خود را جابجا کرد تا بهتر نتیجه کارش را بررسی کند و آنگاه رو به ایوان نمود : به نظرت اگه یه تیر از وسطش رد کنم قشنگتر نمیشه؟ فکر کنم همسرم اینجوری بیشتر ازش خوشش بیاد...

_ روفووووس!
روفوس :
_ اینجوری بخوایم پیش بریم اگر بتونیم توی همون 70 سالی که تخمین زدی به اونطرف دیوار برسیم، هنر کردیم!

شب، بر سر میز شام
ایوان و روفوس مشغول پنهان کردن قاشق و چنگال در آستینهایشان بودند، وزیر دیگر نیز چنگالی را در کفشش جاسازی مینمود و فنریر به سختی در حال جا دادن قاشقی در دهانش بود!

_ هی تو! با قاشق چیکار داری!؟

نزدیک ترین نگهبان به آنها با عصبانیت به فنریر اشاره کرد. فنریر بدون توجه به نگهبان و نگاه غضبناکش به کارش ادامه داد.
روفوس در حالیکه سعی میکرد لبخند بزند به سمت نگهبان برگشت.
_ آخه شما یه نیگا به هیکل این غول با شاخ و دم بنداز! به نظره شما با این یه ریزه غذایی که بهش میدین سیر میشه!؟ نمیشه دیگه! اینه که جدیدا به خوردن قاشق چنگال روی اورده همونطور که میبینید قاشق و چنگالهای ما رو هم قبلا نوش جان فرمودن!

نگهبان با شک و تردید به فنریر که هنوز در حال تقلا کردن بود و بقیه مرگخواران که لبخند زنان به او مینگریستند () نگاهی انداخت و از آنها دور شد.

_ بجنبین! پاشین! بریم تا بهمون شک نکردن!

و همگی پشت سر ایوان به سمت سلولشان و آرمانهای آزادی خواهانه شان به راه افتادند!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
im back... again!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: جمعه 22 مهر 1390 20:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان همچنان در حال تلاش برای کندن زمینه و روفوس هم بالای سرش تلاش های اون رو تماشا میکنه. ایوان که از خستگی تقریبا نای نقس کشیدن نداره برای چند لحظه دست از کندن میکشه و با عصبانیت میگه: اوهوس روفوس همین طوری میخوای وایسی اون بالا منو نگاه کنی؟ ما باید شیفتی کار کنیم. اول من میکنم، بعد تو میکنی، بعد فنریر میکنه، بعد وزیر دیگر میکنه و ... . فهمیدی؟

روفوس به روی زمین خم میشه و نگاهی به نتیجه تلاش مشترک ایوان و فنریر میندازه. بر روی زمین جای چند خراش کوچیک به همراه مقداری خاک دیده میشه!روفوس کمی فکر میکنه و بعد میگه:میدونستین من توی هاگوارتز واحد ریاضیات جادویی رو پاس کردم؟ طبق نتیجه محاسبات من اگه همین طوری پیش بریم میتونیم طی هفتاد سال دیگه به اون ور دیوار برسیم!

وزیر دیگر که طرف دیگه سلول در حال خلال کردن دندون هاشه خرناس بلندی میکشه و فنریر که تقریبا هیجان زده شده بود دوباره به سر کار خودش برمیگرده. ایوان چنگال رو به سینه روفوس میکوبه و میگه: جو سازی نکن، عمرا اگه بذارم از زیر کار در بری. ما از طریق همین تونل به آزادی میرسیم. اگه نرسیدیم اسممو عوض میکنم!

روفوس خاک چنگال رو تمیز میکنه و مشغول شونه کردن موهاش میشه و میگه:بیخود سر کارمون نذار بذار زندگیمونو بکنیم. من فکر میکنم همون فکر اعتصاب غذا بهتر باشه!

ایوان چنگال رو از روفوس پس میگیره و به روی لبه تختش میپره. سینه اش رو جلو میده و در حالی که سرش رو عقب گرفته و احساسی مشابه احساس ناپلئون هنگام سخنرانی بهش دست داده میگه:آزادی و رهایی است امری است مقدس! امری است که با تلاش و کوشش انسان های شریف به وجود میاد. ما سربازان راه آزادی هستیم. ما با گوشت و پوست و چنگال های خودمون آزادی رو به دست میاریم، ما راهی را بنیان گذاری میکنیم که برای آیندگان هم ماندگار باشه!

مرگخواران حاضر در سلول:
ایوان: اهم، منظورم این بود که بیخود کردین. هر کدوم ده دقیقه مشغول کندن میشین. مفهوم شد؟ علاوه بر اون امشب سر شام هر کدوم سعی میکنین یه قاشق و چنگال کش برین. اینطوری سرعت عملمون میره بالا و زودتر کار رو تموم میکنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 20 مهر 1390 15:19
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان بعد از گفتن این حرف با چنگال به جون زمین میفته.
-اه...خیلی سفته.چرا نشستین تماشا میکنین؟یکی بیاد کمکم کنه.

روفوس با نگرانی به چنگالش نگاه میکنه و میگه:
ایوان!مواظب باش.من اون چنگالو لازم دارما.گفتم که.آخر هفته همسرم...

ایوان بدون توجه به روفوس به فنریر اشاره میکنه.
-فنر، بیا کمکم کن.پنجه های تو میتونه اینجا به دردمون بخوره.همین اولش سخته.تو شروع کنی من با چنگال قهرمان ادامه میدم!

فنریر با بی میلی از جاش بلند میشه و پیش ایوان میره.با پنجه هاش کمی زمینو امتحان میکنه.
-خیلی سفته.فکر نمیکنم از پسش بربیام.ولی امتحان میکنم.

چند دقیقه بعد فنریر عرق ریزان دست از کار میکشه.هر چند گودالی بوجود نیومده ولی چند خراش روی زمین ایجاد شده که به نظر ایوان برای شروع کار خیلی هم مناسبه.
ایوان با خوشحالی از فنریر تشکر میکنه و با چنگال جادویی به کار ادامه میده.همونطور که سرگرم کندن زمینه روفوس ازش میپرسه:
هی..ایوان...تو میدونی داری چیکار میکنی؟نقشه داری؟میدونی این گودال چنگالی به کجا ختم میشه؟

ایوان با جدیت به کارش ادامه میده.
-اوممم...هووووم....مممم....آره میدونم.مطمئن باشین که این تونل به آزادی ختم میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1390/7/20 15:22:00
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!