آیا کسی رنج مرا میبیند؟
(?Does Anyone See My Suffering)
فضای گالری در میانهی عصر، آکنده از سکوتی سنگین و کشدار بود؛ سکوتی که تنها با صدای خفیف برخورددپاشنهی کفشهای فلور بر سنگفرشهای صیقلی شکسته میشد. بیرون از دیوارهای بلند و سفید گالری، لندن در هیاهوی خاکستری باران و شتاب بیامان عابران غرق بود، اما در اینجا، زمان گویی در میان قابهای نقاشی به تعلیق درآمده بود. فلور، با آن وقار همیشگی و ظاهر بینقص، میان دالانهای پیچدرپیچ حرکت میکرد تا اینکه ناگهان، در برابر اثری متوقف شد که گویی تمام جریان هوا را در آن نقطه از سالن متراکم کرده بود.
نگاهش روی تابلوی "آیا کسی رنج مرا میبیند؟" قفل شد. در اولین مواجهه، آن حجم عظیم آتش که چون قلبی تپنده در مرکز یک جماعت سرد و بیروح میسوخت، لرزشی نامرئی بر تنش انداخت. او فاصلهاش را با تابلو حفظ کرد، اما گویی جاذبهای پنهان او را به درون بوم میکشید. در نقاشی، جمعیت اطراف آن پیکرهی آتشین، همچون ارواحی خاکستری و بیچهره تصویر شده بودند؛ کسانی که در عین حضور، غایب بودند، کسانی که در مسیرهای موازی گام برمیداشتند، بدون آنکه سایهی سوختن همسایهشان را بر دیوارهای ناخودآگاه خویش حس کنند.
فلور با نگاه کردن به خطوطِ قلمموی هنرمند، لایههای پنهان اثر را برای خود رمزگشایی میکرد. آن شعلههای نارنجی و سرخ، دیگر برای او صرفاً رنگ نبودند؛ آنها تجسم دردی بودند که راهی برای خروج نداشت، فشاری که از سنگینی به نور تبدیل شده بود. او متوجه تضاد وحشتناکی شد که در اثر جریان داشت: تضاد میان "بودن" و "دیدهشدن". پیکرهی وسط، تنها موجود زنده و واقعی در تمام بوم به نظر میرسید، چرا که رنج میکشید و درد، اصیلترین گواه بر زنده بودن است. در مقابل، آن جمعیت خاکستری، اگرچه حرکت میکردند و نفس میکشیدند، اما در انجماد بی تفاوتی خود، گویی پیشاپیش مرده بودند.
این منظره، آینهای بود که تمام دیوارههای دفاعی ذهن فلور را فرو میریخت. او که همیشه به داشتن ظاهری بینقص و بیعیب مشهور بود، حالا در سکوت، با حقیقتی تلخ روبرو شد: اینکه چقدر آسان میتوان در شلوغترین نقاط جهان، در میان خیرهترین نگاهها، کاملاً نامرئی بود. او به یاد تمام لحظاتی افتاد که پشت نقاب آرامش و وقار فرانسویاش پنهان شده بود؛ لحظاتی که آتش درونیاش شعله میکشید، اما بقیه تنها زنی را میدیدند که با شکوه گام برمیدارد. نقاشی، این حقیقت عریان را به رخ میکشید که شاید دیگران نه به خاطر بیرحمی، بلکه به خاطر ناتوانی در دیدن عمق جان یکدیگر، از کنار دردهای هم عبور میکنند.
او دقایقی طولانی در آن سکوت ایستاد و به شعلههای نقاشی خیره ماند، گویی انتظار داشت ببیند آیا یکی از آن پیکرههای خاکستری سرانجام سر برمیگرداند و به آن مرد سوخته خیره میشوند یا نه. اما در سکون ابدی نقاشی، هیچکس برنمیگشت. با این حال، نگاه فلور تغییر کرده بود. آن شکوه ظاهری که تا پیش از ورود به گالری دغدغهاش بود، حالا در برابر عمق این فاجعهی خاموش، بیرنگ و کماهمیت جلوه میکرد. او در همان لحظه در درونش عهدی بست؛ عهدی برای نگاه کردن، برای جستجو کردن شعلههای مستور دیگران، و برای نماندن در میان جمعیت خاکستری کسانی که از ترس درگیر شدن با رنج، دیدگان خود را بر جهان بستهاند.
وقتی سرانجام قدم به عقب برداشت و از قاب نقاشی فاصله گرفت، راه رفتنش دیگر همان ریتم ماشینی و آراسته را نداشت. او حالا با چشمان بازتری به اطراف مینگریست؛ به همان مردم عادی گالری که در حال عبور بودند. در آستانهی در خروجی، وقتی بار دیگر به تابلو نگریست، گویی صدای فریاد آن پیکرهی آتشین را در اعماق سکوت گالری شنید. او در حالی که دوباره به میان هیاهوی شهر و باران لندن باز میگشت، در میان انبوه غریبههایی که از کنارش رد میشدند، به دنبال نشانهای از آن آتش درونی گشت؛ به دنبال نگاهی که شاید او هم، در همین لحظه، به آن نیاز داشت.
آنلاینها
7 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] گالری هنری لندن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: گالری هنری لندن
پاسخ: گالری هنری لندن
پاسخ: گالری هنری لندن
پاسخ: گالری هنری لندن
پاسخ: گالری هنری لندن
پاسخ: گالری هنری لندن
پاسخ: گالری هنری لندن
پاسخ: گالری هنری لندن
پاسخ: گالری هنری لندن
پاسخ: گالری هنری لندن
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



»
