تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
107 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
104
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
دور دوم انتخاب بهترینها
دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترینهای سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.
مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پاتیل درزدار
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

در برابر یک روح بزرگ, بزرگترین اتفاقات هم کوچک به نظرمیرسند. آن چیزی که برای فرد دیگری به معنی بهترین خاطره یا بدترین فاجعه تداعی میگردد برای کسی که روح بزرگی دارد صرفا یک تجربه است، یک داستان، چیزی برای تعریف کردن. و من لازم میدانستم این داستان را در زیباترین حالت ممکن، گاهی هم زشت ترین یا ترسناکترین نوع، چینش کنم. زیرا یک داستان معمولی، چیزی به جز هجوگویی بیمزه نیست.
برای همین آن روز که در گوشه ی اتاقم نشسته بودم و درحال اندیشیدن به اولین ورود رسمی ام به جامعه ی جادوگری بودم؛ ناخن را میجویدم و خواهر اسکوئیبم تصمیم گرفت به من سر بزند رو به آه و فغان آوردم. بومی تاریک کشیدم از تمام آن چیزهایی که ممکن بود به شکلی غیر ایده آل اتفاق بیفتند.
خواهران من جادو ندارند...اما مو لای درز منطقشان نمیرود. معدود کسی هست که حق داشته باشد به من توهین کند اما گاهی یک «خفه شو» بسیار لازم اهمیت میشود. برای همه ی خوانندگان این کلمات آرزو میکنم کسی را داشته باشند که در موقع لزوم به آنها بگوید خفه شوند.
پس از روحیه سازی توسط خانواده ای که من جواهر جعبه شان حساب میشوم بهترین لباس هایم را پوشیدم و به سمت پاتیل درزدار به پا خاستم. اولین نکته ای که درباره ی این میخانه به نظرم میرسد نامناسب بودن آن هست.
مثل این میماند که شما لباسی ژولیده به تن کنید. در حالی که بهتر است با زیباترین و فاخرترین چیزها بدن خودتان را بپوشانید. شما در هر حال مجبور هستید چیزی بپوشید...پس چرا باید چیزی را انتخاب کنید که انقدر حقیر باشد و جز پوشاندن شما هیچ مزیت دیگری ندهد؟
پاتیل درز دار تاریک، بدبو و پر بود از جادوگرانی بود که انگار هیچ کاری به جز حسرت خوردن در زندگیشان ندارند. بینیام را چین دادم و با نگاهی مشمئز به اطراف نگاه کردم. البته که نگاه مشمئز من هرگز به شیوه ای نیست که خاطره ی دیدن حشره ای را برای کسی تداعی کند. یک نگاه مشمئزانه ی موقر روی چهره ی کس دیگری به عنوان «بی حوصله» تفسیر خواهد شد. هر چند...چهره ی من با مابقی چهره ها قابل مقایسه نیست.
در سراسر فضا به دنبال جرقه ای گشتم. چیزی که ارزش تعریف کردن داشته باشد. فردی که بعدها بتوانم از توصیف جزئیاتش در متنم بهره ببرم. و آن چیزی که در پشت میز ها ندیدم در پشت قفسه ها پیدا کردم.
موجودی به کوچکی یک بچه ولی به مسّنی یک درخت بلند در حال دستمال کشیدن بطریهای نوشیدنی بود. خانوادهی ما هرگز چنان بزرگ نبوده که چنین موجوداتی را در خودش جای دهد، و با وجود جادوی مادرم و من تقریبا هیچ نیازی به یک مستخدم نداشتیم (۱). بنابراین تنها جایی که چنین جسمیتی را از نزدیک دیده بودم به صورتی بسیار گذرا و به زبان کوچه ای ها «زیرزیرکی» در مهمانیهایی بود که مادرم بسیار بدانها علاقه داشت. و تا جایی که میدانستم به چنین موجوداتی « جن خانگی» میگفتند. هر چند خیلی زود فهمیدم دابی نه یک جن خانگی بلکه کلا هیچ نوع موجود خانگی حساب نمیشود. و روحی وحشی و آزاد مانند دریا در تنگ جسمش نگاه میدارد.
من کودکی خرد بودم و دانشم محدود به مجلات دانستنی همشهری و شایعاتی بود که از هم سن و سالانم سینه به سینه منتقل شده بود و به من رسیده بود. و از قضا به دلیل سن آموزگاران مورد دوم، این دانش چندان معتبر نمینمود. با این حال همواره روحیه ای مخاطره پذیر داشتم (۲). پس آنچه که راجع به نحوه ی احضار چنین موجوداتی شنیده بودم به کار بستم.
دل را به دریا زدم و دست راستم را که به انگشتری نگین نشان آراسته بود بالا آوردم و بشکن زدم.
صدای بشکن انگشتان توانا اما بیتجربه ی من راه به جایی نبرد و توجهی را به خود جلب نکرد. لذا ملول نگشتم و دوباره کمر به همت بستم.
دو دست را بالا آورده چون شاخسار درختان به سوی آسمان فراز کرده و باری دگر تمام توان به سرانگشتان ریخته و بانگ بشکن برآوردم.
سری چند از گوشه و کنار برجنبید اما جن خانگی معرف حضور گشته چشم از کار خود برنداشت و توجهی به حضور من معطوف نکرد. اما باز هم ناامید نگشتم چنانکه گفته اند:
از همت بلند بدین مرتبت رسید
هرگز به مرتبت نرسد مردم دنی
دارکوبی گشتم که دهان و درختش دو بوده و هر دو با ضربی ملایم بر خود مهلت نداده و فراق دوست تحمل نمی کرد. شور شباب بر این تصادف جریان یافت و ضرب ها به ریتم ملبس گشتند. آتش هنر در من شعله کشید و یک دود، دو دود، دودورو دودود بردمید.
جماعت حیران گشتند که این فرزند، خورشید تابان است یا گنجشک مستان. جن خانگی هم بر این احوال مستحضر گشته و از نگاه بنده منظور خواند.
در خانه اگر کس است, یک حرف بس است.
اما چنان که پیش تر عرض کردم دابی یک جن خانگی نبود و مطیع امر غریبه نمی گشت. سینه ستبر کرد، و گردن افراشت.
بر آن تیرگی داب من را بدید
مر انگشت تیز از میان برکشید
بغرید برسان ابر بهار
زمین کرد پر آتش از کارزار
جن خانگی نگاهی پرتوقع بر من پرواز داد و بشکنی به برندگی و سهمگینی رعد از خود ایجاد کرد. اما من نیز حریف ظریفی نبودم و در اصالت خویشتن جای بحث جایز نشمردم.
بدو گفتم هش دار در کین ما
که از چهر من کس نیابد رها
تماشگران را هیجان ربوده و صاحب میخانه حوصله فرسوده، همه بانگ بر میآوردند و بر طبل جنگ میکوبیدند.
بزد نای رویین و بربست کوس
همی آسمان بر زمین داد بوس (۳)
دابی قدم به قدم بشکن زنان نزدیک گشت و من بشکن زنان و پاکوبان بر موضع خود اصرار ورزیدم تا آنجا که دابی را در یک قدمی خودم یافتم. اما نبایست در نتیجه ی نبرد عجله جایز دید. کما اینکه همان گاه که قوس پیروزی بر لبانم فرود آمد بشکن بعدی دابی جن مرا به کوچه ی دیاگون فرستاد. بدون هیچ حرفی. بدون هیچ مقدمه و پایانی. نبرد من با جن خانگی دابی تا روزی نامعلوم به تاخیر افتاد. و آنگاه که خورشید در پس ساختمان های بخش جادویی لندن غروب می کرد من به سمت افق های نامتناهی به مسیرم ادامه دادم.
(۱) البته لازم هست اینجا نکته ای را بیان کنم تا دوستداران این نوع از موجودات بر من خرده نگیرند. «مستخدم» بر وزن مستفعل و از خانواده ی استفعال به معنی استخدام شدهاست و بار منفی ندارد. کما اینکه نیوت اسکمندر اقرار میکند این طائفه همواره به نوعی تخت استخدام انسانها بوده اند.[رجوع شود به کتاب جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها.]
(۲) حتی فکر این را هم نکنید که از واژه ای فرنگی مانند ریسک استفاده کنم. ما انسانها درخت نیستیم که یکجا گیر کرده باشیم اما ریشههای مان در اصالتمان دویدهاند. کاربرد واژگان بیگانه شما را بلندمرتبه تر نمیکند بلکه روز به روز آنچیز که واقعا هستید را بیشتر تحقیر مینماید.
(۳) اشعار این متن متعلق به دوستان قدیمی من منوچهری و فردوسی هستند و با کسب اجازه از ایشان، با تصحیح بنده اینجا درج گشته اند.
---
عالی بود!
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
@گیلدوری لاکهارت
برای همین آن روز که در گوشه ی اتاقم نشسته بودم و درحال اندیشیدن به اولین ورود رسمی ام به جامعه ی جادوگری بودم؛ ناخن را میجویدم و خواهر اسکوئیبم تصمیم گرفت به من سر بزند رو به آه و فغان آوردم. بومی تاریک کشیدم از تمام آن چیزهایی که ممکن بود به شکلی غیر ایده آل اتفاق بیفتند.
خواهران من جادو ندارند...اما مو لای درز منطقشان نمیرود. معدود کسی هست که حق داشته باشد به من توهین کند اما گاهی یک «خفه شو» بسیار لازم اهمیت میشود. برای همه ی خوانندگان این کلمات آرزو میکنم کسی را داشته باشند که در موقع لزوم به آنها بگوید خفه شوند.
پس از روحیه سازی توسط خانواده ای که من جواهر جعبه شان حساب میشوم بهترین لباس هایم را پوشیدم و به سمت پاتیل درزدار به پا خاستم. اولین نکته ای که درباره ی این میخانه به نظرم میرسد نامناسب بودن آن هست.
مثل این میماند که شما لباسی ژولیده به تن کنید. در حالی که بهتر است با زیباترین و فاخرترین چیزها بدن خودتان را بپوشانید. شما در هر حال مجبور هستید چیزی بپوشید...پس چرا باید چیزی را انتخاب کنید که انقدر حقیر باشد و جز پوشاندن شما هیچ مزیت دیگری ندهد؟
پاتیل درز دار تاریک، بدبو و پر بود از جادوگرانی بود که انگار هیچ کاری به جز حسرت خوردن در زندگیشان ندارند. بینیام را چین دادم و با نگاهی مشمئز به اطراف نگاه کردم. البته که نگاه مشمئز من هرگز به شیوه ای نیست که خاطره ی دیدن حشره ای را برای کسی تداعی کند. یک نگاه مشمئزانه ی موقر روی چهره ی کس دیگری به عنوان «بی حوصله» تفسیر خواهد شد. هر چند...چهره ی من با مابقی چهره ها قابل مقایسه نیست.
در سراسر فضا به دنبال جرقه ای گشتم. چیزی که ارزش تعریف کردن داشته باشد. فردی که بعدها بتوانم از توصیف جزئیاتش در متنم بهره ببرم. و آن چیزی که در پشت میز ها ندیدم در پشت قفسه ها پیدا کردم.
موجودی به کوچکی یک بچه ولی به مسّنی یک درخت بلند در حال دستمال کشیدن بطریهای نوشیدنی بود. خانوادهی ما هرگز چنان بزرگ نبوده که چنین موجوداتی را در خودش جای دهد، و با وجود جادوی مادرم و من تقریبا هیچ نیازی به یک مستخدم نداشتیم (۱). بنابراین تنها جایی که چنین جسمیتی را از نزدیک دیده بودم به صورتی بسیار گذرا و به زبان کوچه ای ها «زیرزیرکی» در مهمانیهایی بود که مادرم بسیار بدانها علاقه داشت. و تا جایی که میدانستم به چنین موجوداتی « جن خانگی» میگفتند. هر چند خیلی زود فهمیدم دابی نه یک جن خانگی بلکه کلا هیچ نوع موجود خانگی حساب نمیشود. و روحی وحشی و آزاد مانند دریا در تنگ جسمش نگاه میدارد.
من کودکی خرد بودم و دانشم محدود به مجلات دانستنی همشهری و شایعاتی بود که از هم سن و سالانم سینه به سینه منتقل شده بود و به من رسیده بود. و از قضا به دلیل سن آموزگاران مورد دوم، این دانش چندان معتبر نمینمود. با این حال همواره روحیه ای مخاطره پذیر داشتم (۲). پس آنچه که راجع به نحوه ی احضار چنین موجوداتی شنیده بودم به کار بستم.
دل را به دریا زدم و دست راستم را که به انگشتری نگین نشان آراسته بود بالا آوردم و بشکن زدم.
صدای بشکن انگشتان توانا اما بیتجربه ی من راه به جایی نبرد و توجهی را به خود جلب نکرد. لذا ملول نگشتم و دوباره کمر به همت بستم.
دو دست را بالا آورده چون شاخسار درختان به سوی آسمان فراز کرده و باری دگر تمام توان به سرانگشتان ریخته و بانگ بشکن برآوردم.
سری چند از گوشه و کنار برجنبید اما جن خانگی معرف حضور گشته چشم از کار خود برنداشت و توجهی به حضور من معطوف نکرد. اما باز هم ناامید نگشتم چنانکه گفته اند:
از همت بلند بدین مرتبت رسید
هرگز به مرتبت نرسد مردم دنی
دارکوبی گشتم که دهان و درختش دو بوده و هر دو با ضربی ملایم بر خود مهلت نداده و فراق دوست تحمل نمی کرد. شور شباب بر این تصادف جریان یافت و ضرب ها به ریتم ملبس گشتند. آتش هنر در من شعله کشید و یک دود، دو دود، دودورو دودود بردمید.
جماعت حیران گشتند که این فرزند، خورشید تابان است یا گنجشک مستان. جن خانگی هم بر این احوال مستحضر گشته و از نگاه بنده منظور خواند.
در خانه اگر کس است, یک حرف بس است.
اما چنان که پیش تر عرض کردم دابی یک جن خانگی نبود و مطیع امر غریبه نمی گشت. سینه ستبر کرد، و گردن افراشت.
بر آن تیرگی داب من را بدید
مر انگشت تیز از میان برکشید
بغرید برسان ابر بهار
زمین کرد پر آتش از کارزار
جن خانگی نگاهی پرتوقع بر من پرواز داد و بشکنی به برندگی و سهمگینی رعد از خود ایجاد کرد. اما من نیز حریف ظریفی نبودم و در اصالت خویشتن جای بحث جایز نشمردم.
بدو گفتم هش دار در کین ما
که از چهر من کس نیابد رها
تماشگران را هیجان ربوده و صاحب میخانه حوصله فرسوده، همه بانگ بر میآوردند و بر طبل جنگ میکوبیدند.
بزد نای رویین و بربست کوس
همی آسمان بر زمین داد بوس (۳)
دابی قدم به قدم بشکن زنان نزدیک گشت و من بشکن زنان و پاکوبان بر موضع خود اصرار ورزیدم تا آنجا که دابی را در یک قدمی خودم یافتم. اما نبایست در نتیجه ی نبرد عجله جایز دید. کما اینکه همان گاه که قوس پیروزی بر لبانم فرود آمد بشکن بعدی دابی جن مرا به کوچه ی دیاگون فرستاد. بدون هیچ حرفی. بدون هیچ مقدمه و پایانی. نبرد من با جن خانگی دابی تا روزی نامعلوم به تاخیر افتاد. و آنگاه که خورشید در پس ساختمان های بخش جادویی لندن غروب می کرد من به سمت افق های نامتناهی به مسیرم ادامه دادم.
(۱) البته لازم هست اینجا نکته ای را بیان کنم تا دوستداران این نوع از موجودات بر من خرده نگیرند. «مستخدم» بر وزن مستفعل و از خانواده ی استفعال به معنی استخدام شدهاست و بار منفی ندارد. کما اینکه نیوت اسکمندر اقرار میکند این طائفه همواره به نوعی تخت استخدام انسانها بوده اند.[رجوع شود به کتاب جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها.]
(۲) حتی فکر این را هم نکنید که از واژه ای فرنگی مانند ریسک استفاده کنم. ما انسانها درخت نیستیم که یکجا گیر کرده باشیم اما ریشههای مان در اصالتمان دویدهاند. کاربرد واژگان بیگانه شما را بلندمرتبه تر نمیکند بلکه روز به روز آنچیز که واقعا هستید را بیشتر تحقیر مینماید.
(۳) اشعار این متن متعلق به دوستان قدیمی من منوچهری و فردوسی هستند و با کسب اجازه از ایشان، با تصحیح بنده اینجا درج گشته اند.
---
عالی بود!
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
@گیلدوری لاکهارت
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/18 10:59:07
جزئیات کاربر

🪄 ماجرا ملاقات در کوچهی دیاگون
خورشید صبحگاهی در میان دیوارهای آجری لندن میتابید، اما من، رز ویزلی، حسی داشتم که انگار چیزی در انتظار من است. مادرم، هرمیون، با آن چهرهی جدی اما مهربانش، دستم را محکم گرفته بود و پدرم، رون، با همان لبخند همیشگی و کمی دستپاچگی، داشت سعی میکرد با چوبدستیاش در میان جمعیت راه باز کند.
ما در نزدیکی «کِر de’s Ice Cream» ایستاده بودیم. طبق معمول، راه ورود به کوچهی دیاگون فقط برای کسانی بود که میدانستند کجا را نگاه کنند. اما من، برخلاف پدرم که همیشه کمی گیج میشد، احساس میکردم جادو در رگهایم میتپد.
ناگهان، پیرمردی با ردای بنفش تیره و کلاهی که لبههایش از فرسودگی خم شده بود، از کنار ما گذشت. او ایستاد و چشمان براق و نقرهایاش را به من دوخت. انگار او نمیخواست فقط از کنار من رد شود؛ او منتظر من بود!
— «خوش آمدی، دخترِ دانش.» صدای او مثل خشخش برگهای پاییزی بود.
مادر با نگاهی پرسشگر به او خیره شد، اما پیرمرد لبخندی مرموز زد و رو به من گفت: «میراث هرمیون در ذهن توست، اما خون ویزلی در قلب تو میتپد. برای دیدن جایی که رویاها واقعی میشوند، نباید به دیوارها نگاه کنی، باید به انعکاسِ خودت در چشمِ گذشته نگاه کنی.»
او قبل از اینکه بتوانم سوالی بپرسم، با یک حرکت سریع چوبدستیاش، یک سکه کوچک نقرهای را روی زمین انداخت. سکه به جای اینکه غلت بخورد، شروع کرد به چرخیدن و نوری ملایم از خود ساطع کرد. پیرمرد با اشارهای به من گفت: «دنبال نور برو، نه دنبال آجرت.»
من با هیجان و کمی ترس، به سمت سکه رفتش. وقتی دستم را به سمت آن دراز کردم، ناگهان دیوار آجری مقابل ما شروع به لرزیدن کرد. اما دیوار باز نشد، بلکه مثل یک پردهی جادویی، در هم فرو رفت و من ناگهان خودم را در میان خیابانی دیدم که با نور فانوسهای جادویی میدرخشید، با صدای فریاد فروشندگان و بوی جادوی خالص.
مادر و پدرم با تعجب در کنار من ایستادند. من با لبخندی پهن، به عقب نگاه کردم؛ پیرمرد رفته بود، اما من حالا میدانستم که این تازه شروع ماجراهای من است. من وارد کوچهی دیاگون شده بودم!
پایان
نیاز به جزئیات بیشتری داره یا لازمه طولانی تر باشه میشه بگید تا یه چیز دیگه بنویسم
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
@رز ویزلی
خورشید صبحگاهی در میان دیوارهای آجری لندن میتابید، اما من، رز ویزلی، حسی داشتم که انگار چیزی در انتظار من است. مادرم، هرمیون، با آن چهرهی جدی اما مهربانش، دستم را محکم گرفته بود و پدرم، رون، با همان لبخند همیشگی و کمی دستپاچگی، داشت سعی میکرد با چوبدستیاش در میان جمعیت راه باز کند.
ما در نزدیکی «کِر de’s Ice Cream» ایستاده بودیم. طبق معمول، راه ورود به کوچهی دیاگون فقط برای کسانی بود که میدانستند کجا را نگاه کنند. اما من، برخلاف پدرم که همیشه کمی گیج میشد، احساس میکردم جادو در رگهایم میتپد.
ناگهان، پیرمردی با ردای بنفش تیره و کلاهی که لبههایش از فرسودگی خم شده بود، از کنار ما گذشت. او ایستاد و چشمان براق و نقرهایاش را به من دوخت. انگار او نمیخواست فقط از کنار من رد شود؛ او منتظر من بود!
— «خوش آمدی، دخترِ دانش.» صدای او مثل خشخش برگهای پاییزی بود.
مادر با نگاهی پرسشگر به او خیره شد، اما پیرمرد لبخندی مرموز زد و رو به من گفت: «میراث هرمیون در ذهن توست، اما خون ویزلی در قلب تو میتپد. برای دیدن جایی که رویاها واقعی میشوند، نباید به دیوارها نگاه کنی، باید به انعکاسِ خودت در چشمِ گذشته نگاه کنی.»
او قبل از اینکه بتوانم سوالی بپرسم، با یک حرکت سریع چوبدستیاش، یک سکه کوچک نقرهای را روی زمین انداخت. سکه به جای اینکه غلت بخورد، شروع کرد به چرخیدن و نوری ملایم از خود ساطع کرد. پیرمرد با اشارهای به من گفت: «دنبال نور برو، نه دنبال آجرت.»
من با هیجان و کمی ترس، به سمت سکه رفتش. وقتی دستم را به سمت آن دراز کردم، ناگهان دیوار آجری مقابل ما شروع به لرزیدن کرد. اما دیوار باز نشد، بلکه مثل یک پردهی جادویی، در هم فرو رفت و من ناگهان خودم را در میان خیابانی دیدم که با نور فانوسهای جادویی میدرخشید، با صدای فریاد فروشندگان و بوی جادوی خالص.
مادر و پدرم با تعجب در کنار من ایستادند. من با لبخندی پهن، به عقب نگاه کردم؛ پیرمرد رفته بود، اما من حالا میدانستم که این تازه شروع ماجراهای من است. من وارد کوچهی دیاگون شده بودم!
پایان
نیاز به جزئیات بیشتری داره یا لازمه طولانی تر باشه میشه بگید تا یه چیز دیگه بنویسم
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
@رز ویزلی
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/1 10:56:40
🔮 𝓡𝓸𝓼𝓮 𝓦𝓲𝓼𝓵𝓮𝔂 🔮
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/05/05
تولد نقش: 1405/05/07
آخرین ورود: شنبه 28 شهریور 1405 20:39
از: جایی بین هاگوارتز و اخراج
پستها:
24

پاتیل درزدار شلوغتر از چیزی بود که انتظار داشتم. بوی آبجو، دود شومینه و غذای داغ، تمام میخونه رو پر کرده بود. از یک طرف صدای جر و بحث چند جادوگر بلند بود، از طرف دیگه پیشخدمت با زحمت از بین میزها رد میشد و هر چند ثانیه یک نفر اسم نوشیدنی جدیدی رو داد میزد؛ همین که در رو پشت سرم بستم، صدای تق! بلندی اومد.
لیوان آبجوی مردی اون طرف سالن، بدون هیچ دلیلی از دستش سر خورد، افتاد روی زمین و خرد شد. چند نفر فقط غر زدن و دوباره مشغول حرف زدن شدن.
من هم بیتفاوت از کنارش رد شدم.
«شروع قشنگی بود...»
نگاهم بین میزها چرخید تا اینکه روی مردی با کیمونوی سرمهای ثابت موند. موهای بلند مشکیش بالای سرش بسته شده بود و اگه کسی از دور نگاهش میکرد، احتمالاً فکر میکرد هر لحظه قراره برای شمشیرش غذا سفارش بده.
«همینه...»
نفس عمیقی کشیدم و جلو رفتم.
- ببخشید...
بدون اینکه حتی نگاهم کنه گفت:
- اگه اومدی بگی «ببخشید»، بخشیدم. حالا برو.
پلک زدم.
- ولی هنوز نگفتم برای چی
- لازم هم نیست.
قبل از اینکه چیزی بگم، با مهربونی عجیبی غلاف شمشیرش رو نوازش کرد.
-آروم حرف بزن... کاتانا خوابیده!
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد خیلی جدی خم شدم و رو به شمشیر گفتم:
-بابت بیدار کردنت عذر میخوام کاتانا.
برای اولین بار سرش رو بلند کرد.
چند لحظه نگاهم کرد و بعد خیلی آروم گفت:
- دختر مؤدبی به نظر میای.
لبخند زدم.
- مردم معمولاً پنج دقیقه بعد نظرشون عوض میشه... البته اگه تا اون موقع سقف روی سرشون خراب نشه
ابروش بالا رفت.
- امیدوارم منظورت از این حرف استعاره بوده باشه.
- خودمم امیدوارم.
روی صندلی روبهروش نشستم.
- دنبال ورودی کوچه دیاگونم.
بیحوصله گفت:
- منم دنبال آرامشم. تو جلوی آرامشمو گرفتی.
نیشخندی زدم.
- پس امروز هردومون بدشانسیم.
همون لحظه پیشخدمت از کنار میزمون رد شد،
سینی تو دستش کج شد و سه لیوان آبجو مستقیم روی شنل مردی ریخت که با غرور داشت درباره اهمیت وزارت سحر سخنرانی میکرد.
تمام میخونه برای چند ثانیه تو سکوت فرو رفت.
آکی به پیشخدمت نگاه کرد.
بعد به من.
دوباره به پیشخدمت.
...
گفتم:
- چیه؟
- هیچی...
چند لحظه بعد مردی از کنار میزمون رد شد. رداش به پایه میز گیر کرد و با سر و صدای وحشتناکی خودش، میز و بشقابها روی زمین پخش شدن.
من حتی تکون هم نخوردم.
فقط زیر لب گفتم:
- امیدوارم حالش خوب باشه!
آکی این بار بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و کاتانا رو برداشت، صندلیش رو حدود یک متر دورتر گذاشت و دوباره نشست.
با اخم نگاهش کردم.
- این حرکت یکم توهینآمیز نبود؟
- هنوز مطمئن نیستم مشکل از توئه یا نه!
همون لحظه صدای ترق...
هر دو همزمان سرمون رو بالا گرفتیم.
لوستر بالای میز قبلی آکی چند بار تکون خورد...
و بعد با صدای مهیبی سقوط کرد.
دقیقاً همون جایی که چند ثانیه پیش آکی نشسته بود.
...
آکی چند ثانیه به لوستر خرد شده خیره موند.
بعد خیلی آروم غلاف کاتانا رو نوازش کرد.
- پسرم...
مکث کرد.
- هر چی شد، از این دختر فاصله بگیر.
نیشخند زدم.
- مطمئن شدی مشکل از منه؟
- نه.
- پس چرا جاتو عوض کردی؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- احتیاط هیچوقت کسی رو نکشته...
نگاهی به لوستر انداخت.
- ...تقریباً.
دست به سینه ایستادم.
- حالا که سالم موندی، میشه بالاخره آدرس کوچه دیاگون رو بهم بدی؟
آکی اخم کرد.
- چرا باید بگم؟
- چون آدم خوبی هستی؟
- من مرگخوارم.
- آهان... پس چون میخوای هرچی زودتر از اینجا برم؟
آکی به فکر فرو رفت.
در همین لحظه صاحب پاتیل درزدار از پشت پیشخوان داد زد:
- کی دوباره لوسترمو انداخت؟!
آکی نفس عمیقی کشید.
انگار بین کمک کردن به من و معطل کردنم مردد بود، همون موقع، قفس جغدهای کنار پنجره واژگون شد و یکی از جغدها مستقیم روی سر مردی نشست که با صدای بلند میگفت:
- بدشانسی اصلاً وجود نداره!
آکی زیر لب گفت:
- نه...
مکث کرد، چوبدستیش رو بیرون آورد و به دیوار انتهای میخونه اشاره کرد.
- آجر سوم از راست، ردیف چهارم. سه ضربه، با فاصله. اگه تند بزنی، دیوار باز نمیشه.
با شک نگاهش کردم.
- مطمئنی داری سرکارم نمیذاری؟
- صددرصد.
- قیافهات که میگه داری دروغ میگی.
- قیافه تو هم میگه هرچی زودتر از اینجا بری، خسارت کمتری به بار میاد.
سرم رو تکون دادم.
- منطقیه.
سمت دیوار رفتم، اما قبل از اینکه به آجرها ضربه بزنم، برگشتم و به آکی نگاه کردم.
- یه سؤال...
آکی با خستگی چشمهاش رو بست.
- باز چیه؟ بپرس...
به دیوار اشاره کردم.
- مطمئنی همینه؟ اگه اشتباه باشه چی؟
- نیست.
- اگه آجرها جابهجا شده باشن؟
- نشدن.
- اگه دیوار امروز حوصله نداشته باشه؟
...
- اگه...
آکی دستش را بالا آورد.
- دختر...
نفسی کشید.
- اگه همین الان نری، خودم با کاتانا برات یه ورودی جدید درست میکنم.
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
بعد شونه بالا انداختم.
-خب، اینم یه راهه!
سه ضربه با فاصله به آجرها زدم.
دیوار با صدایی سنگین کنار رفت و کوچه دیاگون نمایان شد.خواستم وارد بشم که از پشت سرم صدای آکی رو شنیدم که گفت:
- یکی لطفاً مطمئن بشه این دختره واقعاً رفت...
صاحب پاتیل درزدار از پشت پیشخوان جواب داد:
- هنوز یه پاش این طرف دیواره!
لبخندم رو پنهان کردم و از دیوار رد شدم.
همون لحظه صدای شکستن یه چیز دیگه از پشت سرم بلند شد.
زیر لب گفتم:
- خب... حداقل این دیگه تقصیر من نبود.
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
@دیانا کارتر
لیوان آبجوی مردی اون طرف سالن، بدون هیچ دلیلی از دستش سر خورد، افتاد روی زمین و خرد شد. چند نفر فقط غر زدن و دوباره مشغول حرف زدن شدن.
من هم بیتفاوت از کنارش رد شدم.
«شروع قشنگی بود...»
نگاهم بین میزها چرخید تا اینکه روی مردی با کیمونوی سرمهای ثابت موند. موهای بلند مشکیش بالای سرش بسته شده بود و اگه کسی از دور نگاهش میکرد، احتمالاً فکر میکرد هر لحظه قراره برای شمشیرش غذا سفارش بده.
«همینه...»
نفس عمیقی کشیدم و جلو رفتم.
- ببخشید...
بدون اینکه حتی نگاهم کنه گفت:
- اگه اومدی بگی «ببخشید»، بخشیدم. حالا برو.
پلک زدم.
- ولی هنوز نگفتم برای چی
- لازم هم نیست.
قبل از اینکه چیزی بگم، با مهربونی عجیبی غلاف شمشیرش رو نوازش کرد.
-آروم حرف بزن... کاتانا خوابیده!
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد خیلی جدی خم شدم و رو به شمشیر گفتم:
-بابت بیدار کردنت عذر میخوام کاتانا.
برای اولین بار سرش رو بلند کرد.
چند لحظه نگاهم کرد و بعد خیلی آروم گفت:
- دختر مؤدبی به نظر میای.
لبخند زدم.
- مردم معمولاً پنج دقیقه بعد نظرشون عوض میشه... البته اگه تا اون موقع سقف روی سرشون خراب نشه
ابروش بالا رفت.
- امیدوارم منظورت از این حرف استعاره بوده باشه.
- خودمم امیدوارم.
روی صندلی روبهروش نشستم.
- دنبال ورودی کوچه دیاگونم.
بیحوصله گفت:
- منم دنبال آرامشم. تو جلوی آرامشمو گرفتی.
نیشخندی زدم.
- پس امروز هردومون بدشانسیم.
همون لحظه پیشخدمت از کنار میزمون رد شد،
سینی تو دستش کج شد و سه لیوان آبجو مستقیم روی شنل مردی ریخت که با غرور داشت درباره اهمیت وزارت سحر سخنرانی میکرد.
تمام میخونه برای چند ثانیه تو سکوت فرو رفت.
آکی به پیشخدمت نگاه کرد.
بعد به من.
دوباره به پیشخدمت.
...
گفتم:
- چیه؟
- هیچی...
چند لحظه بعد مردی از کنار میزمون رد شد. رداش به پایه میز گیر کرد و با سر و صدای وحشتناکی خودش، میز و بشقابها روی زمین پخش شدن.
من حتی تکون هم نخوردم.
فقط زیر لب گفتم:
- امیدوارم حالش خوب باشه!
آکی این بار بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و کاتانا رو برداشت، صندلیش رو حدود یک متر دورتر گذاشت و دوباره نشست.
با اخم نگاهش کردم.
- این حرکت یکم توهینآمیز نبود؟
- هنوز مطمئن نیستم مشکل از توئه یا نه!
همون لحظه صدای ترق...
هر دو همزمان سرمون رو بالا گرفتیم.
لوستر بالای میز قبلی آکی چند بار تکون خورد...
و بعد با صدای مهیبی سقوط کرد.
دقیقاً همون جایی که چند ثانیه پیش آکی نشسته بود.
...
آکی چند ثانیه به لوستر خرد شده خیره موند.
بعد خیلی آروم غلاف کاتانا رو نوازش کرد.
- پسرم...
مکث کرد.
- هر چی شد، از این دختر فاصله بگیر.
نیشخند زدم.
- مطمئن شدی مشکل از منه؟
- نه.
- پس چرا جاتو عوض کردی؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- احتیاط هیچوقت کسی رو نکشته...
نگاهی به لوستر انداخت.
- ...تقریباً.
دست به سینه ایستادم.
- حالا که سالم موندی، میشه بالاخره آدرس کوچه دیاگون رو بهم بدی؟
آکی اخم کرد.
- چرا باید بگم؟
- چون آدم خوبی هستی؟
- من مرگخوارم.
- آهان... پس چون میخوای هرچی زودتر از اینجا برم؟
آکی به فکر فرو رفت.
در همین لحظه صاحب پاتیل درزدار از پشت پیشخوان داد زد:
- کی دوباره لوسترمو انداخت؟!
آکی نفس عمیقی کشید.
انگار بین کمک کردن به من و معطل کردنم مردد بود، همون موقع، قفس جغدهای کنار پنجره واژگون شد و یکی از جغدها مستقیم روی سر مردی نشست که با صدای بلند میگفت:
- بدشانسی اصلاً وجود نداره!
آکی زیر لب گفت:
- نه...
مکث کرد، چوبدستیش رو بیرون آورد و به دیوار انتهای میخونه اشاره کرد.
- آجر سوم از راست، ردیف چهارم. سه ضربه، با فاصله. اگه تند بزنی، دیوار باز نمیشه.
با شک نگاهش کردم.
- مطمئنی داری سرکارم نمیذاری؟
- صددرصد.
- قیافهات که میگه داری دروغ میگی.
- قیافه تو هم میگه هرچی زودتر از اینجا بری، خسارت کمتری به بار میاد.
سرم رو تکون دادم.
- منطقیه.
سمت دیوار رفتم، اما قبل از اینکه به آجرها ضربه بزنم، برگشتم و به آکی نگاه کردم.
- یه سؤال...
آکی با خستگی چشمهاش رو بست.
- باز چیه؟ بپرس...
به دیوار اشاره کردم.
- مطمئنی همینه؟ اگه اشتباه باشه چی؟
- نیست.
- اگه آجرها جابهجا شده باشن؟
- نشدن.
- اگه دیوار امروز حوصله نداشته باشه؟
...
- اگه...
آکی دستش را بالا آورد.
- دختر...
نفسی کشید.
- اگه همین الان نری، خودم با کاتانا برات یه ورودی جدید درست میکنم.
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
بعد شونه بالا انداختم.
-خب، اینم یه راهه!
سه ضربه با فاصله به آجرها زدم.
دیوار با صدایی سنگین کنار رفت و کوچه دیاگون نمایان شد.خواستم وارد بشم که از پشت سرم صدای آکی رو شنیدم که گفت:
- یکی لطفاً مطمئن بشه این دختره واقعاً رفت...
صاحب پاتیل درزدار از پشت پیشخوان جواب داد:
- هنوز یه پاش این طرف دیواره!
لبخندم رو پنهان کردم و از دیوار رد شدم.
همون لحظه صدای شکستن یه چیز دیگه از پشت سرم بلند شد.
زیر لب گفتم:
- خب... حداقل این دیگه تقصیر من نبود.

---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
@دیانا کارتر
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/7 18:22:02
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/7 18:23:31
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/7 18:25:37
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/11 12:37:35
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/7 18:23:31
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/7 18:25:37
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/11 12:37:35
از آرامش قبل فاجعه لذت ببر
Made of Green
Made of Green
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: سهشنبه 24 شهریور 1405 21:48
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
39

عنوان پست: ملاقات سوروس اسنیپ با دابی
متن داستان:
پاتیل درزدار، مثل همیشه شلوغ و پر از سر و صدا بود. من، سوروس اسنیپ، با عبایی بلند و چهرهای گرفته، کنار میز گوشهای نشسته بودم و با بی حوصلگی منتظر بودم تا این تشریفات مزاحم تمام شود. ناگهان، صدای کوچکی در کنارم پیچید:
«آقای اسنیپ! چه افتخاری! دابی خیلی خوشحاله که شما رو اینجا میبینه!»
چرخیدم و جناب دابی را دیدم که با چشم های درشت و براقش، با اشتیاق به من خیره شده بود. با لحنی سرد گفتم: «دابی. چه کاری در این میخانه کثیف داری؟»
دابی با همان انرژی همیشگی پاسخ داد: «دابی برای خرید مقداری آب گوجه فرنگی اومده بود، قربان! ولی حالا که شما رو دیده، فکر میکنه شاید بتونه به یه جادوگر نیازمند کمک کنه!» چشمانش را تنگ کرد و با شیطنت زمزمه کرد: «شما به دنبال کوچه دیاگون میگردید، نه؟»
با تعجب ابرو بالا انداختم: «چطور...؟»
دابی با خنده گفت: «دابی همه چیز میدونه! ولی ورودی کوچه دیاگون این روزها خیلی مخفی شده. دابی میتونه کمکتون کنه، به یه شرط!» لبخندی شیطانی زد و ادامه داد: «اون ماری که توی زیرزمین معجونسازی دارین، به اندازه کافی شاد نیست! دابی میخواد براش یه موش کوچولو بخره تا باهاش بازی کنه!»
با اینکه از این جسارت دابی کمی عصبانی شده بودم، اما برای رسیدن به مقصدم، لبخندی کج و معوج زدم و گفتم: «قبول. موش را برایت تهیه میکنم. حالا بگو ورودی کجاست؟»
دابی با خوشحالی جهشی کرد و به سمت دیوار پشتی پاتیل درزدار اشاره کرد: «اون دیوار قرمزرنگ لعنتی! ولی دیگه با ضربه زدن باز نمیشه!» با چوبدستی اش به سمت سقف اشاره کرد: «حالا باید از نردبان اتاق پشتی بری بالا، چهار آجر وسط سقف رو به ترتیب خاصی بزنی و بعد... وای! یه چیز دیگه! بهتره قبلش چترت رو هم برداری چون ممکنه یه عالمه آب گوجه روی سرت بریزه!»
من با چهره ای که میگفت «این احمقانه ترین روش ورود به کوچه دیاگون در تاریخ جادو است»، اما چارهای نداشتم. نردبان را برداشتم و به سمت سقف رفتم، در حالی که دعا میکردم این حقه دابی، واقعاً مرا به کوچه دیاگون برساند و نه به زیرزمین پر از عنکبوت.
---
اینکه لحن دابی رو توی دیالوگ هاش تقلید کرده بودی و واقعا مثل خود دابی نوشته بودی خیلی باحال بود! افرین
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
متن داستان:
پاتیل درزدار، مثل همیشه شلوغ و پر از سر و صدا بود. من، سوروس اسنیپ، با عبایی بلند و چهرهای گرفته، کنار میز گوشهای نشسته بودم و با بی حوصلگی منتظر بودم تا این تشریفات مزاحم تمام شود. ناگهان، صدای کوچکی در کنارم پیچید:
«آقای اسنیپ! چه افتخاری! دابی خیلی خوشحاله که شما رو اینجا میبینه!»
چرخیدم و جناب دابی را دیدم که با چشم های درشت و براقش، با اشتیاق به من خیره شده بود. با لحنی سرد گفتم: «دابی. چه کاری در این میخانه کثیف داری؟»
دابی با همان انرژی همیشگی پاسخ داد: «دابی برای خرید مقداری آب گوجه فرنگی اومده بود، قربان! ولی حالا که شما رو دیده، فکر میکنه شاید بتونه به یه جادوگر نیازمند کمک کنه!» چشمانش را تنگ کرد و با شیطنت زمزمه کرد: «شما به دنبال کوچه دیاگون میگردید، نه؟»
با تعجب ابرو بالا انداختم: «چطور...؟»
دابی با خنده گفت: «دابی همه چیز میدونه! ولی ورودی کوچه دیاگون این روزها خیلی مخفی شده. دابی میتونه کمکتون کنه، به یه شرط!» لبخندی شیطانی زد و ادامه داد: «اون ماری که توی زیرزمین معجونسازی دارین، به اندازه کافی شاد نیست! دابی میخواد براش یه موش کوچولو بخره تا باهاش بازی کنه!»
با اینکه از این جسارت دابی کمی عصبانی شده بودم، اما برای رسیدن به مقصدم، لبخندی کج و معوج زدم و گفتم: «قبول. موش را برایت تهیه میکنم. حالا بگو ورودی کجاست؟»
دابی با خوشحالی جهشی کرد و به سمت دیوار پشتی پاتیل درزدار اشاره کرد: «اون دیوار قرمزرنگ لعنتی! ولی دیگه با ضربه زدن باز نمیشه!» با چوبدستی اش به سمت سقف اشاره کرد: «حالا باید از نردبان اتاق پشتی بری بالا، چهار آجر وسط سقف رو به ترتیب خاصی بزنی و بعد... وای! یه چیز دیگه! بهتره قبلش چترت رو هم برداری چون ممکنه یه عالمه آب گوجه روی سرت بریزه!»
من با چهره ای که میگفت «این احمقانه ترین روش ورود به کوچه دیاگون در تاریخ جادو است»، اما چارهای نداشتم. نردبان را برداشتم و به سمت سقف رفتم، در حالی که دعا میکردم این حقه دابی، واقعاً مرا به کوچه دیاگون برساند و نه به زیرزمین پر از عنکبوت.
---
اینکه لحن دابی رو توی دیالوگ هاش تقلید کرده بودی و واقعا مثل خود دابی نوشته بودی خیلی باحال بود! افرین
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/1 11:18:40
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
جزئیات کاربر

درحال قدم زدن در محوطه ای تاریک بودم. هیچ چیزی معلوم نبود، حتی زمین. نه تمام فضا را فرا گرفته بود. ناگهان صدایی شروع به صحبت کرد:«سلام بر زیر دست وفادار ما نارسیسا بلک.»
با همان ذوقی که در تمامی کودکان دیده میشود برگشتم.
«سلام ارباب»
«تو اینجا چکار میکنی؟ مگه قرار نبود به پاتیل درزدار بری؟»
«بله ارباب. ولی خب من راه ورود به کوچه دیاگون رو نمیدونم. اومدم تا ازتون خواهش کنم بهم کمک کنید.»
لرد ولدمورت پشتش را به من کرد و شروع به قدم زدن کرد.
«با من بیا»
همانطور که درحال قدم زدن بود نصیحتم میکرد. انگار داشت مرا برای ورود به هاگوارتز و مرگ خوار شدن آماده میکرد.
«ببین نارسیسا همانطور که میدونی هاگوارتز جاییه که قراره توش جادو رو یاد بگیری و خب بهتره بدونی هاگوارتز جاییه که اصیل زاده ها توش جادو یاد میگیرند. ولی جدیدا ما گل ها و دورگه های بی ارزش هم به این افراد اضافه شدن. ولی تو سعی کن در اسلیترین به عنوان یک اصیل زاده که قراره بهترین مرگ خوار بشه بدرخشی. پاتیل درزدار، گوشه دیوار، پشت کتابخانه.»
بعد از این حرفش ناپدید شد و رفت. او رفت و مرا با هزاران سوال بی جواب تنها گذاشت. به پاتیل درزدار رفتم. کتابخانه ای آن جا نبود. از فردی پرسیدم:«اینجا کتابخونه نداره؟ دنبال یه کتاب میگردم که میدونم اینجا پیدا میشه.»
«اینجا که نداره ولی باید بری توی اتاق گوشه دیوار. توی او اتاق یه کتابخونه کوچیک هست.»
«مرسی»
بعد به سمت در بزرگ چوبی گوشه دیوار نزدیک شدم. یک بوی نوستالژی خوبی میداد. در را باز کردم. یک میز با دوتا صندلی وسط اتاق بود و زیرش فرش کهنه ای انداخته بودند.
به گوشه ای از اتاق نگاه کردم. کتابخانه ای آن جا بود. به کتابخانه نزدیک شدم. همه کتاب ها قهوه ای بودند ولی یکی از آن کتاب ها مشکی بود. سعی کردم کتاب را بردارم ولی وقتی کتاب را نصفه بیرون کشیدم کتابخانه حرکت کرد. راهرویی پشت کتابخانه بود. مشعل هایی آن جا را روشن کرده بودند. با احتیاط شروع به قدم زدن در آن راهرو کردم. وقتی به ته راهرو رسیدم آن چیزی که می خواستم رو دیدم.
کوچه دیاگون را دیدم...
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
با همان ذوقی که در تمامی کودکان دیده میشود برگشتم.
«سلام ارباب»
«تو اینجا چکار میکنی؟ مگه قرار نبود به پاتیل درزدار بری؟»
«بله ارباب. ولی خب من راه ورود به کوچه دیاگون رو نمیدونم. اومدم تا ازتون خواهش کنم بهم کمک کنید.»
لرد ولدمورت پشتش را به من کرد و شروع به قدم زدن کرد.
«با من بیا»
همانطور که درحال قدم زدن بود نصیحتم میکرد. انگار داشت مرا برای ورود به هاگوارتز و مرگ خوار شدن آماده میکرد.
«ببین نارسیسا همانطور که میدونی هاگوارتز جاییه که قراره توش جادو رو یاد بگیری و خب بهتره بدونی هاگوارتز جاییه که اصیل زاده ها توش جادو یاد میگیرند. ولی جدیدا ما گل ها و دورگه های بی ارزش هم به این افراد اضافه شدن. ولی تو سعی کن در اسلیترین به عنوان یک اصیل زاده که قراره بهترین مرگ خوار بشه بدرخشی. پاتیل درزدار، گوشه دیوار، پشت کتابخانه.»
بعد از این حرفش ناپدید شد و رفت. او رفت و مرا با هزاران سوال بی جواب تنها گذاشت. به پاتیل درزدار رفتم. کتابخانه ای آن جا نبود. از فردی پرسیدم:«اینجا کتابخونه نداره؟ دنبال یه کتاب میگردم که میدونم اینجا پیدا میشه.»
«اینجا که نداره ولی باید بری توی اتاق گوشه دیوار. توی او اتاق یه کتابخونه کوچیک هست.»
«مرسی»
بعد به سمت در بزرگ چوبی گوشه دیوار نزدیک شدم. یک بوی نوستالژی خوبی میداد. در را باز کردم. یک میز با دوتا صندلی وسط اتاق بود و زیرش فرش کهنه ای انداخته بودند.
به گوشه ای از اتاق نگاه کردم. کتابخانه ای آن جا بود. به کتابخانه نزدیک شدم. همه کتاب ها قهوه ای بودند ولی یکی از آن کتاب ها مشکی بود. سعی کردم کتاب را بردارم ولی وقتی کتاب را نصفه بیرون کشیدم کتابخانه حرکت کرد. راهرویی پشت کتابخانه بود. مشعل هایی آن جا را روشن کرده بودند. با احتیاط شروع به قدم زدن در آن راهرو کردم. وقتی به ته راهرو رسیدم آن چیزی که می خواستم رو دیدم.
کوچه دیاگون را دیدم...
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/28 22:20:39
جزئیات کاربر

به دنبال کتابی هستم. کتابی که می خواهم با تمام کتاب های دنیا تفاوت دارد. کتاب افسون و طلسم های سیاه است که در هر مغازه ای پیدا نمی شود. حتی مثل کتاب های طلسم سیاه ممنوعه هم نیست. خودش را به هر کسی نشان نمی دهد و هر چیزی را هم به سادگی تقدیم نمی کند. جادویی سیاه در ذهن دارید تا با آن بتوانید دشمن را تا هفت نسل بعد نفرین کنید تا یک روز خوش در زندگی نبیند. کتاب می فهمد. شایسته باشید به شما ترکیب وردهای جادویی را نشان می دهد.
تنها یک نفر در این دنیا می شناسم که بتواند آن کتاب را برایم پیدا کند.
وارد میخانه پاتیل درزدار می شوم. همه چیز در اینجا چندش آور است. چاره ای ندارم. گلرت گریندلوالد گفت اینجا. من هم آمدم.
بعد از نوشیدن سومین قهوه در کنار ساکت ترین جادوگر سیاه و حفظ کردن تمامی خطوط روی چهره اش و یاد گرفتن چگونه نگاه کردن به آن چشم های ترسناک، او تصمیم گرفت من را راهنمایی کند.
چه چیزهای سیاهی که فقط در کوچه ناکترن می توانید پیدا کنید به شرطی که بتوانید اول راه کوچه دیاگون را بیابید.
گریندلوالد از جایش بلند می شود. ساعت جیبی اش را نگاه می کند. چوب جادویی خودش را تکان می دهد و چیزی مثل پاترونوس به رنگ سرخ آتشی درست می کند. دیگر می دانم باید چه کنم. از او می پرسم آیا نمی خواهد با من به آنجا بیاید؟ چطور باید فروشنده را راضی کنم کتاب را به من بدهد؟ گریندلوالد گوی شیشه ای کوچکی به دستم می دهد. پس قرار است این گوی را بدهم و آن کتاب را بگیرم. جادوی سیاهش را حس می کنم. راهم از گریندلوالد جدا می شود.
روباه بازیگوش آتشی گریندلوالد جلو می رود و من آن را دنبال می کنم. از راهروی باریک به پشت میخانه می رسم. اینجا آجرها نامنظم روی هم بالا رفته اند و دیوار شده اند. روباه دور پایم می دود و بعد روی دیوار می پرد. با چوب جادویی ام دنبالش می کنم. چوبم به آجر برخورد می کند و آجرها کنار می روند. کوچه دیاگون و امید پیدا کردن کتاب جادو سیاه جلوی چشمانم است.
---
@ویندا روزیه
دوست داشتم بیشتر از روابط بین گلرت و روندا بنویسی و شاهد گفتگویی بین این دو شخصیت باشیم، خصوصا که این دو شخصیت در ارتباط نزدیکی با هم هستن. با این حال چون در کل خوب نوشته بودی، نمیخوام اینجا متوقفت کنم.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
تنها یک نفر در این دنیا می شناسم که بتواند آن کتاب را برایم پیدا کند.
وارد میخانه پاتیل درزدار می شوم. همه چیز در اینجا چندش آور است. چاره ای ندارم. گلرت گریندلوالد گفت اینجا. من هم آمدم.
بعد از نوشیدن سومین قهوه در کنار ساکت ترین جادوگر سیاه و حفظ کردن تمامی خطوط روی چهره اش و یاد گرفتن چگونه نگاه کردن به آن چشم های ترسناک، او تصمیم گرفت من را راهنمایی کند.
چه چیزهای سیاهی که فقط در کوچه ناکترن می توانید پیدا کنید به شرطی که بتوانید اول راه کوچه دیاگون را بیابید.
گریندلوالد از جایش بلند می شود. ساعت جیبی اش را نگاه می کند. چوب جادویی خودش را تکان می دهد و چیزی مثل پاترونوس به رنگ سرخ آتشی درست می کند. دیگر می دانم باید چه کنم. از او می پرسم آیا نمی خواهد با من به آنجا بیاید؟ چطور باید فروشنده را راضی کنم کتاب را به من بدهد؟ گریندلوالد گوی شیشه ای کوچکی به دستم می دهد. پس قرار است این گوی را بدهم و آن کتاب را بگیرم. جادوی سیاهش را حس می کنم. راهم از گریندلوالد جدا می شود.
روباه بازیگوش آتشی گریندلوالد جلو می رود و من آن را دنبال می کنم. از راهروی باریک به پشت میخانه می رسم. اینجا آجرها نامنظم روی هم بالا رفته اند و دیوار شده اند. روباه دور پایم می دود و بعد روی دیوار می پرد. با چوب جادویی ام دنبالش می کنم. چوبم به آجر برخورد می کند و آجرها کنار می روند. کوچه دیاگون و امید پیدا کردن کتاب جادو سیاه جلوی چشمانم است.
---
@ویندا روزیه
دوست داشتم بیشتر از روابط بین گلرت و روندا بنویسی و شاهد گفتگویی بین این دو شخصیت باشیم، خصوصا که این دو شخصیت در ارتباط نزدیکی با هم هستن. با این حال چون در کل خوب نوشته بودی، نمیخوام اینجا متوقفت کنم.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/31 14:37:16

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/16
تولد نقش: 1405/03/18
آخرین ورود: چهارشنبه 18 شهریور 1405 14:16
از: کله گراز
پستها:
86

ورود به کوچه دیاگون
پاتیل درزدار شلوغ نبود. چند نفر دم میز اول نوشیدنی کره ای میخوردند. یکی هم خواب بود روی صندلی گوشه. آبرفورث لبه میز نشست و منتظر ماند.
در باز شد. آلبوس آمد.
با آرامش راه میرفت، طوری که آدم یادش میرفت این مرد هر کاری از دستش برمیاد.
آمد نشست روبروی آبرفورث.
آبرفورث:
نقل قول:
آلبوس گفت: «با هری کار داشتم باید باهاش...»
آبرفورث حرفش را قطع کرد:«نمیخوام بدونم. فقط بگو چه کار کنیم. چطور بریم داخل کوچه دیاگون؟»
آلبوس نگاهی به اطراف انداخت. بعد آروم بلند شد و اشاره کرد که دنبالش بیاید.
رفتند به سمت انتهای میخانه. از یه راهروی کوتاه با سقف بلند و عرض کم رد شدند و رسیدند به حیاط خلوت. یک حیاط کثیف با سه تا جعبه چوبی و یه سطل آشغال.
آبرفورث گفت: «اینجا که هیچی نیست.»
آلبوس رفت طرف دیوار آجری سمت راست و اشاره کرد که باید از اینجا رد بشیم.
آبرفورث با صدای گرفته پرسید: «آلبوس. بگو ببینم... چجوری باید رد بشیم از این دیوار؟ مگه در داره؟»
آلبوس بدون اینکه برگردد بهش گفت: «در هست. ولی شبیه در نیست.»
انگشتش را گذاشت روی آجر اول. شمرد: «سه تا بالا، وسطی.»
زد.
هیچی نشد.
زد دومی را. سومی را.
بعد رفت پایین تر. دو آجر را فشار داد.
زمین زیر پاشان نلرزید. در و دیواری به صدا درنیامد. فقط یک دفعه دیوار آجری مثل پارچه تا خورد به سمت راست.
پشتش کوچه دیاگون بود.
آبرفورث با عصبانیت گفت: «خب... من اول میروم.»
و رفت تو و پشت سرش رو هم نگاه نکرد
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
پاتیل درزدار شلوغ نبود. چند نفر دم میز اول نوشیدنی کره ای میخوردند. یکی هم خواب بود روی صندلی گوشه. آبرفورث لبه میز نشست و منتظر ماند.
در باز شد. آلبوس آمد.
با آرامش راه میرفت، طوری که آدم یادش میرفت این مرد هر کاری از دستش برمیاد.
آمد نشست روبروی آبرفورث.
آبرفورث:
نقل قول:
«دیر کردی.»
آلبوس گفت: «با هری کار داشتم باید باهاش...»
آبرفورث حرفش را قطع کرد:«نمیخوام بدونم. فقط بگو چه کار کنیم. چطور بریم داخل کوچه دیاگون؟»
آلبوس نگاهی به اطراف انداخت. بعد آروم بلند شد و اشاره کرد که دنبالش بیاید.
رفتند به سمت انتهای میخانه. از یه راهروی کوتاه با سقف بلند و عرض کم رد شدند و رسیدند به حیاط خلوت. یک حیاط کثیف با سه تا جعبه چوبی و یه سطل آشغال.
آبرفورث گفت: «اینجا که هیچی نیست.»
آلبوس رفت طرف دیوار آجری سمت راست و اشاره کرد که باید از اینجا رد بشیم.
آبرفورث با صدای گرفته پرسید: «آلبوس. بگو ببینم... چجوری باید رد بشیم از این دیوار؟ مگه در داره؟»
آلبوس بدون اینکه برگردد بهش گفت: «در هست. ولی شبیه در نیست.»
انگشتش را گذاشت روی آجر اول. شمرد: «سه تا بالا، وسطی.»
زد.
هیچی نشد.
زد دومی را. سومی را.
بعد رفت پایین تر. دو آجر را فشار داد.
زمین زیر پاشان نلرزید. در و دیواری به صدا درنیامد. فقط یک دفعه دیوار آجری مثل پارچه تا خورد به سمت راست.
پشتش کوچه دیاگون بود.
آبرفورث با عصبانیت گفت: «خب... من اول میروم.»
و رفت تو و پشت سرش رو هم نگاه نکرد
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/22 22:37:35
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"
« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀
»
« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀
»✦ A.D ✦
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/10
تولد نقش: 1405/03/17
آخرین ورود: سهشنبه 2 تیر 1405 00:25
از: هر جایی که یه چیز جالب برای یادگیری باشه
پستها:
8

آماندا بروکلهرست برای چندمین بار به نامه هاگوارتزش نگاه کرد و آه کشید.
ای کاش گذاشته بودم مامانم بیاد و راهنماییم کنه ،حقمه گم بشم تا دفعه ی دیگه الکی ادعای مستقل بودن نکنم اصلا اینا رو بیخیال خب... پس قراره برم مدرسه جادوگری. عالیه. فقط یه مشکل کوچولو وجود داره... من هیچ ایدهای ندارم کوچه دیاگون کجاست!
اطرافش پر از آدم بود. جادوگرها با لباسهای عجیب از کنارش رد میشدند و او احساس میکرد از همه چیز جا مانده است.
نامه را از جیبش بیرون آورد و دوباره خواند.
«برای خرید وسایل مورد نیاز به کوچه دیاگون مراجعه نمایید.»
آماندا زیر لب غر زد:
«بله، خیلی ممنون. فقط کاش میگفتید چطوری برم اونجا!»
همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد.
«منم وقتی اولین بار اومدم همین فکر رو میکردم.»
آماندا برگشت.
دختری با موهای صورتی جیغ پشت سرش ایستاده بود.
آماندا پلک زد.
موهای دختر ناگهان بنفش شدند.
بعد آبی.
بعد دوباره صورتی.
آماندا با تعجب گفت:
«اممم... موهات؟ خدای من خیلی قشنگه چطور اینکارو میکنی !»
دختر خندید.
«آره، معمولاً مردم اول همینو میپرسن. نیمفادورا تانکسم.»
چهرهاش درهم رفت.
«البته اگه منو نیمفادورا صدا کنی ممکنه وانمود کنم صداتو نشنیدم.»
«پس تانکس؟»
«تانکس عالیه!»
آماندا لبخند زد.
«من آماندام. ولی تو میتونی مندی صدام کنی»
تانکس نگاهی به نامه توی دستش انداخت.
«سال اولی هستی؟»
«از قیافهم معلومه؟»
«یه کم.»
«خیلی ممنون!»
تانکس خندید.
«نگران نباش. همه ما یه روزی همینقدر گیج بودیم.»
بعد به اطراف نگاه کرد.
«خب، دنبال کوچه دیاگون میگردی؟»
«آره.»
«پس بیا.»
آماندا با خوشحالی دنبالش راه افتاد.
حدود دو دقیقه بعد جلوی یک مغازه عجیب ایستادند.
مندی اخم کرد.
«تانکس...»
«هوم؟»
«اینجا که یه مغازه کفشفروشیه.»
تانکس چند ثانیه به تابلو خیره شد.
«اوه.»
«اوه؟»
«فکر کنم مسیر رو اشتباه اومدیم.»
مندی آه کشید.
«تو مطمئنی راه رو بلدی؟»
«هشتاد درصد.»
«فقط هشتاد درصد؟!»
«باشه، شصت درصد.»
«تانکس!»
«خب حداقل صادق هستم!»
بالاخره بعد از چند دقیقه دیگر به دیوار آجری معروف پشت میخانه دیگ نشتی رسیدند.
چشمهای آماندا گرد شد.
«اینجاست؟»
تانکس سر تکان داد.
چوبدستیاش را بیرون آورد و به چند آجر مشخص ضربه زد.
آجرها شروع به حرکت کردند.
چشمهای مندی از تعجب گردتر شد.
دیوار آرام آرام باز شد و خیابانی شلوغ و جادویی پشت آن ظاهر شد.
مغازههای رنگارنگ، جغدها، چوبدستیها و صدها جادوگر در رفت و آمد بودند.
آماندا بیاختیار گفت:
«وای...»
تانکس لبخند زد.
«آره. اولین بار همه همین واکنش رو دارن.»
آماندا چند لحظه به منظره خیره ماند.
بعد آرام گفت:
«فکر کنم بهترین روز زندگیمه.»
تانکس با شیطنت گفت:
«صبر کن تا قبض کتابهای درسی رو ببینی!»
آماندا خندید.
برای اولین بار از وقتی نامه هاگوارتز را دریافت کرده بود، دیگر احساس گمشدگی نمیکرد.
---
نیازی نیست بعد از هرجمله اینتر بزنی... فقط قبل و بعد از دیالوگ ها، و بعد از تموم شدنِ هر بند اینتر بزنی کافیه
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
ای کاش گذاشته بودم مامانم بیاد و راهنماییم کنه ،حقمه گم بشم تا دفعه ی دیگه الکی ادعای مستقل بودن نکنم اصلا اینا رو بیخیال خب... پس قراره برم مدرسه جادوگری. عالیه. فقط یه مشکل کوچولو وجود داره... من هیچ ایدهای ندارم کوچه دیاگون کجاست!

اطرافش پر از آدم بود. جادوگرها با لباسهای عجیب از کنارش رد میشدند و او احساس میکرد از همه چیز جا مانده است.
نامه را از جیبش بیرون آورد و دوباره خواند.
«برای خرید وسایل مورد نیاز به کوچه دیاگون مراجعه نمایید.»
آماندا زیر لب غر زد:
«بله، خیلی ممنون. فقط کاش میگفتید چطوری برم اونجا!»

همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد.
«منم وقتی اولین بار اومدم همین فکر رو میکردم.»
آماندا برگشت.
دختری با موهای صورتی جیغ پشت سرش ایستاده بود.
آماندا پلک زد.
موهای دختر ناگهان بنفش شدند.
بعد آبی.
بعد دوباره صورتی.
آماندا با تعجب گفت:
«اممم... موهات؟ خدای من خیلی قشنگه چطور اینکارو میکنی !»
دختر خندید.
«آره، معمولاً مردم اول همینو میپرسن. نیمفادورا تانکسم.»
چهرهاش درهم رفت.
«البته اگه منو نیمفادورا صدا کنی ممکنه وانمود کنم صداتو نشنیدم.»
«پس تانکس؟»
«تانکس عالیه!»
آماندا لبخند زد.
«من آماندام. ولی تو میتونی مندی صدام کنی»
تانکس نگاهی به نامه توی دستش انداخت.
«سال اولی هستی؟»
«از قیافهم معلومه؟»
«یه کم.»
«خیلی ممنون!»
تانکس خندید.
«نگران نباش. همه ما یه روزی همینقدر گیج بودیم.»
بعد به اطراف نگاه کرد.
«خب، دنبال کوچه دیاگون میگردی؟»
«آره.»
«پس بیا.»
آماندا با خوشحالی دنبالش راه افتاد.
حدود دو دقیقه بعد جلوی یک مغازه عجیب ایستادند.
مندی اخم کرد.
«تانکس...»
«هوم؟»
«اینجا که یه مغازه کفشفروشیه.»
تانکس چند ثانیه به تابلو خیره شد.
«اوه.»
«اوه؟»
«فکر کنم مسیر رو اشتباه اومدیم.»
مندی آه کشید.
«تو مطمئنی راه رو بلدی؟»
«هشتاد درصد.»
«فقط هشتاد درصد؟!»
«باشه، شصت درصد.»
«تانکس!»
«خب حداقل صادق هستم!»
بالاخره بعد از چند دقیقه دیگر به دیوار آجری معروف پشت میخانه دیگ نشتی رسیدند.
چشمهای آماندا گرد شد.
«اینجاست؟»
تانکس سر تکان داد.
چوبدستیاش را بیرون آورد و به چند آجر مشخص ضربه زد.
آجرها شروع به حرکت کردند.
چشمهای مندی از تعجب گردتر شد.
دیوار آرام آرام باز شد و خیابانی شلوغ و جادویی پشت آن ظاهر شد.
مغازههای رنگارنگ، جغدها، چوبدستیها و صدها جادوگر در رفت و آمد بودند.
آماندا بیاختیار گفت:
«وای...»
تانکس لبخند زد.
«آره. اولین بار همه همین واکنش رو دارن.»
آماندا چند لحظه به منظره خیره ماند.
بعد آرام گفت:
«فکر کنم بهترین روز زندگیمه.»
تانکس با شیطنت گفت:
«صبر کن تا قبض کتابهای درسی رو ببینی!»
آماندا خندید.
برای اولین بار از وقتی نامه هاگوارتز را دریافت کرده بود، دیگر احساس گمشدگی نمیکرد.
---
نیازی نیست بعد از هرجمله اینتر بزنی... فقط قبل و بعد از دیالوگ ها، و بعد از تموم شدنِ هر بند اینتر بزنی کافیه
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/20 15:34:32
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/15
تولد نقش: 1405/03/17
آخرین ورود: یکشنبه 14 تیر 1405 09:21
از: توی کتابخونه یه گوشه دنج
پستها:
51

یه روز شلوغ توی پاتیل درزدار و روزی که برادرم و من قرار بود به کوچه دراگون برای خرید وسایل مورد نیاز هاگوارتزمون بریم.
قدم زنان وارد پاتیل درزدار شدیم. با دیدن شلوغی کم مونده بود از تعجب شاخ دربیاورم.
بدون اینکه به برادرم نگاه کنم گفتم: این همه ساحره چرا این وقت روز ایجا هستن ؟!
ببینم نکنه روز نوشیدنی کره ای چیزیه ؟
برام عجیب بود که برادرم در جوابم حرفی نزنه پس برگشتم و دیدم اون کنارم نیست بلکه یه دختره کنارم وایساده بود؛ خودمو به اون راه زدم و چشم چرخوندم تا برادرم رو پیدا کنم ، دیدم اون رفته سر میز دوستاش و داره با اونا به سمت حیاط پشتی میره تا با دوستاش به کوچه دراگون بره؛ من که حوصله دوستای پر هیاهوی اونو نداشتم ترجیح می دادم تنها خرید کنم ولی مشکل اینجا بود که من راه و درست و حسابی بلد نبودم.
دختری که کنارم بود رو به من کرد و گفت اگه بخوای میتونیم با هم به خرید بریم ، حتما باید سال اولی باشی من سال سومی که قراره به هاگوارتز برم واقعا خیلی شوق دارم انگار که اولین باره ، به نظر تو توی کدوم گروه میوفتی؟ امیدوارم ریونکلاوچون من ریونکلاوی ام؛ اوه راستی ببخشید پر حرفی کردم فقط خیلی هیجان زده بودم.
راستی اسم من جوزفیل مونتگمری هست.
یه نگاه به قیافه دختر کردم ، تو ذهنم داشتم رصدش میکردم؛موهای قرمز نامرتب ،قد متوسط،چشمایی بزرگ که سبز بودن و دورش رو حاله هایی از رنگ قهوه ای احاطه کرده بود و برای آدم حس و حال جنگل رو تداعی میکرد،یه کت با تعداد بالایی جیب و یه کوله پشتی جادویی... .
در کل در نظرم خطرناک نیومد و بهش گفتم باشه، از آشناییت خوشوقت شدم جوزفیل من پادما هستم... پادما پاتیل.
من و جوزفیل با هم به سمت حیاط پشتی راهی شدیم اونجا سال اولی های زیادی بودن که قصد داشتن به کوچه دیاگون برن اونها اونجا به نوبت ایستاده بودن؛وقتی نوبت ما شد جوزفیل چوب دستیش رو بیرون آورد و گفت خوب نگاه کن اولین این آجر بعد این یکی و بعدم این و تموم یهو دیوار شروع به لرزیدن کرد و بعد دروازه کوچه دیاگون باز شد کوچه ای پر از مغازه های جادویی و ساحره ها که داشتن خرید میکردن و من محو اونجا شده بودم.
جوزفیل دست منو کشید و گفت بیا بریم خرید و من به دنبال اون کشیده شدم.
پایان
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
قدم زنان وارد پاتیل درزدار شدیم. با دیدن شلوغی کم مونده بود از تعجب شاخ دربیاورم.
بدون اینکه به برادرم نگاه کنم گفتم: این همه ساحره چرا این وقت روز ایجا هستن ؟!
ببینم نکنه روز نوشیدنی کره ای چیزیه ؟
برام عجیب بود که برادرم در جوابم حرفی نزنه پس برگشتم و دیدم اون کنارم نیست بلکه یه دختره کنارم وایساده بود؛ خودمو به اون راه زدم و چشم چرخوندم تا برادرم رو پیدا کنم ، دیدم اون رفته سر میز دوستاش و داره با اونا به سمت حیاط پشتی میره تا با دوستاش به کوچه دراگون بره؛ من که حوصله دوستای پر هیاهوی اونو نداشتم ترجیح می دادم تنها خرید کنم ولی مشکل اینجا بود که من راه و درست و حسابی بلد نبودم.
دختری که کنارم بود رو به من کرد و گفت اگه بخوای میتونیم با هم به خرید بریم ، حتما باید سال اولی باشی من سال سومی که قراره به هاگوارتز برم واقعا خیلی شوق دارم انگار که اولین باره ، به نظر تو توی کدوم گروه میوفتی؟ امیدوارم ریونکلاوچون من ریونکلاوی ام؛ اوه راستی ببخشید پر حرفی کردم فقط خیلی هیجان زده بودم.
راستی اسم من جوزفیل مونتگمری هست.
یه نگاه به قیافه دختر کردم ، تو ذهنم داشتم رصدش میکردم؛موهای قرمز نامرتب ،قد متوسط،چشمایی بزرگ که سبز بودن و دورش رو حاله هایی از رنگ قهوه ای احاطه کرده بود و برای آدم حس و حال جنگل رو تداعی میکرد،یه کت با تعداد بالایی جیب و یه کوله پشتی جادویی... .
در کل در نظرم خطرناک نیومد و بهش گفتم باشه، از آشناییت خوشوقت شدم جوزفیل من پادما هستم... پادما پاتیل.
من و جوزفیل با هم به سمت حیاط پشتی راهی شدیم اونجا سال اولی های زیادی بودن که قصد داشتن به کوچه دیاگون برن اونها اونجا به نوبت ایستاده بودن؛وقتی نوبت ما شد جوزفیل چوب دستیش رو بیرون آورد و گفت خوب نگاه کن اولین این آجر بعد این یکی و بعدم این و تموم یهو دیوار شروع به لرزیدن کرد و بعد دروازه کوچه دیاگون باز شد کوچه ای پر از مغازه های جادویی و ساحره ها که داشتن خرید میکردن و من محو اونجا شده بودم.
جوزفیل دست منو کشید و گفت بیا بریم خرید و من به دنبال اون کشیده شدم.
پایان
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/18 14:20:07
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/18 14:20:34
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/18 14:20:34
°Sapere Aude°
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/31
تولد نقش: 1405/03/07
آخرین ورود: جمعه 27 شهریور 1405 15:18
از: هر جایی که شایعه هم اونجاست
پستها:
31

ریتا پشت یکی از میزهای قرار گرفته توی گوشه ای ترین قسمت پاتیل درزدار نشسته بود.
چونش رو به دستش تکیه داده بود و مثل همیشه دنبال ردپایی از دردسر بود...
بعد از اینکه نقشه راهنمایی که قرار بود اون رو به کوچه دیاگون برسونه یه دیوار بیریخت و بدشکل جلوش ظاهر کرده بود تصمیم گرفت که همونجا بشینه و تماشا کنه...
به هر حال پاتیل جای خوبی برای پیدا کردن یه حاشیه حسابی بود!
گروهی از مردهای بدریخت و قیافه با لباس های مندرس و کثیف که پشت میزی وسط سالن؛ مشغول قمار بودن نظرشو جلب کردن.
و بیشتر از همه اونا مرد کچل و درشت اندامی با تتوی شمشیر روی بازوی سمت چپش، که به لیوان بزرگ با دسته ای بلند توی دستش بود و به شدت نگران و عصبی به نظر میومد...
با چشم های تیزبینش کل سالن رو زیر نظر داشت که...
سرمای وحشتناکی به کمرش چنگ انداخت...
انگار که سعی داشت استخون هاشو مچاله کنه !
سرتاسر بدنش خشک شده بود و به جز چشماش توانایی حرکت دادن هیچ بخشی از بدنشو نداشت...
صدای خشک، آروم و ترسناکی از پشت سرش گفت:«میبینم که قربانی جدیدم حسابی چشمتو گرفته!»
ریتا تا قبل از کوبیده شدن صورت سفید و بی جون مرد کچل روی میز پر از ورق و افتادن لیوان و ریختن نوشیدنیش روی زمین متوجه نشده بود که اون صدا متعلق به کی بود...
لحظهای بعد توی ضلع جنوبی پاتیل اون رو دید!
چهره راضی و پوزخندی که گوشه لب و چشم های جناب مرگ نشسته بود!
صحنه ای که هیچوقت قرار نبود فراموش کنه...
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود و با وجود وحشتی که امکان نداشت بتونه انکارش کنه یه نیروی جاذبه قوی اون رو به سمت مرگ میکشوند!
پس بلند شد و به سمت اون سرمای وحشتناک دوید !
مرگ به ظاهر صحبت نمیکرد و از ریتا خیلی فاصله داشت ...
اما ریتا توی چشماش کلمات رو به وضوح میدید و حتی با وجود همهمه و صدای داد و فریاد های پخش شده توی فضا صداش رو میشنید...
همین انگیزشو برای دویدن بیشتر کرد و اصلا توجهی به پیرزنی که سر راه بهش تنه زد یا سینی که از دست پیشخدمت ریشو انداخت نداشت...
درست همون لحظه که فکر میکرد بالاخره رسیده...
مرگ چشمکی زد و توی فضای اطرافش حل شد.
و ریتا توی دیواری که تا الان پشت مرگ پنهان شده بود راه ورود به کوچه دیاگون رو دید...
یعنی کار اون بود؟
همونطور که داشت از شکاف توی دیوار رد میشد؛ زیر لب آخرین کلمات مرگ رو زمزمه کرد:
«نگران نباش دختر جون...
به زودی همو میبینیم...
بار بعدی به شکل بهتر و سر زمان مناسب»
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
چونش رو به دستش تکیه داده بود و مثل همیشه دنبال ردپایی از دردسر بود...
بعد از اینکه نقشه راهنمایی که قرار بود اون رو به کوچه دیاگون برسونه یه دیوار بیریخت و بدشکل جلوش ظاهر کرده بود تصمیم گرفت که همونجا بشینه و تماشا کنه...
به هر حال پاتیل جای خوبی برای پیدا کردن یه حاشیه حسابی بود!
گروهی از مردهای بدریخت و قیافه با لباس های مندرس و کثیف که پشت میزی وسط سالن؛ مشغول قمار بودن نظرشو جلب کردن.
و بیشتر از همه اونا مرد کچل و درشت اندامی با تتوی شمشیر روی بازوی سمت چپش، که به لیوان بزرگ با دسته ای بلند توی دستش بود و به شدت نگران و عصبی به نظر میومد...
با چشم های تیزبینش کل سالن رو زیر نظر داشت که...
سرمای وحشتناکی به کمرش چنگ انداخت...
انگار که سعی داشت استخون هاشو مچاله کنه !
سرتاسر بدنش خشک شده بود و به جز چشماش توانایی حرکت دادن هیچ بخشی از بدنشو نداشت...
صدای خشک، آروم و ترسناکی از پشت سرش گفت:«میبینم که قربانی جدیدم حسابی چشمتو گرفته!»
ریتا تا قبل از کوبیده شدن صورت سفید و بی جون مرد کچل روی میز پر از ورق و افتادن لیوان و ریختن نوشیدنیش روی زمین متوجه نشده بود که اون صدا متعلق به کی بود...
لحظهای بعد توی ضلع جنوبی پاتیل اون رو دید!
چهره راضی و پوزخندی که گوشه لب و چشم های جناب مرگ نشسته بود!
صحنه ای که هیچوقت قرار نبود فراموش کنه...
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود و با وجود وحشتی که امکان نداشت بتونه انکارش کنه یه نیروی جاذبه قوی اون رو به سمت مرگ میکشوند!
پس بلند شد و به سمت اون سرمای وحشتناک دوید !
مرگ به ظاهر صحبت نمیکرد و از ریتا خیلی فاصله داشت ...
اما ریتا توی چشماش کلمات رو به وضوح میدید و حتی با وجود همهمه و صدای داد و فریاد های پخش شده توی فضا صداش رو میشنید...
همین انگیزشو برای دویدن بیشتر کرد و اصلا توجهی به پیرزنی که سر راه بهش تنه زد یا سینی که از دست پیشخدمت ریشو انداخت نداشت...
درست همون لحظه که فکر میکرد بالاخره رسیده...
مرگ چشمکی زد و توی فضای اطرافش حل شد.
و ریتا توی دیواری که تا الان پشت مرگ پنهان شده بود راه ورود به کوچه دیاگون رو دید...
یعنی کار اون بود؟
همونطور که داشت از شکاف توی دیوار رد میشد؛ زیر لب آخرین کلمات مرگ رو زمزمه کرد:
«نگران نباش دختر جون...
به زودی همو میبینیم...
بار بعدی به شکل بهتر و سر زمان مناسب»
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/8 16:21:13
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/8 17:04:03
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/8 17:04:03
میبینم که اینجا یه خبراییه
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج