لیوان آبجوی مردی اون طرف سالن، بدون هیچ دلیلی از دستش سر خورد، افتاد روی زمین و خرد شد. چند نفر فقط غر زدن و دوباره مشغول حرف زدن شدن.
من هم بیتفاوت از کنارش رد شدم.
«شروع قشنگی بود...»
نگاهم بین میزها چرخید تا اینکه روی مردی با کیمونوی سرمهای ثابت موند. موهای بلند مشکیش بالای سرش بسته شده بود و اگه کسی از دور نگاهش میکرد، احتمالاً فکر میکرد هر لحظه قراره برای شمشیرش غذا سفارش بده.
«همینه...»
نفس عمیقی کشیدم و جلو رفتم.
- ببخشید...
بدون اینکه حتی نگاهم کنه گفت:
- اگه اومدی بگی «ببخشید»، بخشیدم. حالا برو.
پلک زدم.
- ولی هنوز نگفتم برای چی
- لازم هم نیست.
قبل از اینکه چیزی بگم، با مهربونی عجیبی غلاف شمشیرش رو نوازش کرد.
-آروم حرف بزن... کاتانا خوابیده!
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد خیلی جدی خم شدم و رو به شمشیر گفتم:
-بابت بیدار کردنت عذر میخوام کاتانا.
برای اولین بار سرش رو بلند کرد.
چند لحظه نگاهم کرد و بعد خیلی آروم گفت:
- دختر مؤدبی به نظر میای.
لبخند زدم.
- مردم معمولاً پنج دقیقه بعد نظرشون عوض میشه... البته اگه تا اون موقع سقف روی سرشون خراب نشه
ابروش بالا رفت.
- امیدوارم منظورت از این حرف استعاره بوده باشه.
- خودمم امیدوارم.
روی صندلی روبهروش نشستم.
- دنبال ورودی کوچه دیاگونم.
بیحوصله گفت:
- منم دنبال آرامشم. تو جلوی آرامشمو گرفتی.
نیشخندی زدم.
- پس امروز هردومون بدشانسیم.
همون لحظه پیشخدمت از کنار میزمون رد شد،
سینی تو دستش کج شد و سه لیوان آبجو مستقیم روی شنل مردی ریخت که با غرور داشت درباره اهمیت وزارت سحر سخنرانی میکرد.
تمام میخونه برای چند ثانیه تو سکوت فرو رفت.
آکی به پیشخدمت نگاه کرد.
بعد به من.
دوباره به پیشخدمت.
...
گفتم:
- چیه؟
- هیچی...
چند لحظه بعد مردی از کنار میزمون رد شد. رداش به پایه میز گیر کرد و با سر و صدای وحشتناکی خودش، میز و بشقابها روی زمین پخش شدن.
من حتی تکون هم نخوردم.
فقط زیر لب گفتم:
- امیدوارم حالش خوب باشه!
آکی این بار بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و کاتانا رو برداشت، صندلیش رو حدود یک متر دورتر گذاشت و دوباره نشست.
با اخم نگاهش کردم.
- این حرکت یکم توهینآمیز نبود؟
- هنوز مطمئن نیستم مشکل از توئه یا نه!
همون لحظه صدای ترق...
هر دو همزمان سرمون رو بالا گرفتیم.
لوستر بالای میز قبلی آکی چند بار تکون خورد...
و بعد با صدای مهیبی سقوط کرد.
دقیقاً همون جایی که چند ثانیه پیش آکی نشسته بود.
...
آکی چند ثانیه به لوستر خرد شده خیره موند.
بعد خیلی آروم غلاف کاتانا رو نوازش کرد.
- پسرم...
مکث کرد.
- هر چی شد، از این دختر فاصله بگیر.
نیشخند زدم.
- مطمئن شدی مشکل از منه؟
- نه.
- پس چرا جاتو عوض کردی؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- احتیاط هیچوقت کسی رو نکشته...
نگاهی به لوستر انداخت.
- ...تقریباً.
دست به سینه ایستادم.
- حالا که سالم موندی، میشه بالاخره آدرس کوچه دیاگون رو بهم بدی؟
آکی اخم کرد.
- چرا باید بگم؟
- چون آدم خوبی هستی؟
- من مرگخوارم.
- آهان... پس چون میخوای هرچی زودتر از اینجا برم؟
آکی به فکر فرو رفت.
در همین لحظه صاحب پاتیل درزدار از پشت پیشخوان داد زد:
- کی دوباره لوسترمو انداخت؟!
آکی نفس عمیقی کشید.
انگار بین کمک کردن به من و معطل کردنم مردد بود، همون موقع، قفس جغدهای کنار پنجره واژگون شد و یکی از جغدها مستقیم روی سر مردی نشست که با صدای بلند میگفت:
- بدشانسی اصلاً وجود نداره!
آکی زیر لب گفت:
- نه...
مکث کرد، چوبدستیش رو بیرون آورد و به دیوار انتهای میخونه اشاره کرد.
- آجر سوم از راست، ردیف چهارم. سه ضربه، با فاصله. اگه تند بزنی، دیوار باز نمیشه.
با شک نگاهش کردم.
- مطمئنی داری سرکارم نمیذاری؟
- صددرصد.
- قیافهات که میگه داری دروغ میگی.
- قیافه تو هم میگه هرچی زودتر از اینجا بری، خسارت کمتری به بار میاد.
سرم رو تکون دادم.
- منطقیه.
سمت دیوار رفتم، اما قبل از اینکه به آجرها ضربه بزنم، برگشتم و به آکی نگاه کردم.
- یه سؤال...
آکی با خستگی چشمهاش رو بست.
- باز چیه؟ بپرس...
به دیوار اشاره کردم.
- مطمئنی همینه؟ اگه اشتباه باشه چی؟
- نیست.
- اگه آجرها جابهجا شده باشن؟
- نشدن.
- اگه دیوار امروز حوصله نداشته باشه؟
...
- اگه...
آکی دستش را بالا آورد.
- دختر...
نفسی کشید.
- اگه همین الان نری، خودم با کاتانا برات یه ورودی جدید درست میکنم.
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
بعد شونه بالا انداختم.
-خب، اینم یه راهه!
سه ضربه با فاصله به آجرها زدم.
دیوار با صدایی سنگین کنار رفت و کوچه دیاگون نمایان شد.خواستم وارد بشم که از پشت سرم صدای آکی رو شنیدم که گفت:
- یکی لطفاً مطمئن بشه این دختره واقعاً رفت...
صاحب پاتیل درزدار از پشت پیشخوان جواب داد:
- هنوز یه پاش این طرف دیواره!
لبخندم رو پنهان کردم و از دیوار رد شدم.
همون لحظه صدای شکستن یه چیز دیگه از پشت سرم بلند شد.
زیر لب گفتم:
- خب... حداقل این دیگه تقصیر من نبود.

---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
@دیانا کارتر
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


»


