با سر و صدای گفت و گوی مبهمی توی راهرو بیدار شدم ، متوجه شدم هوا روشن شده و اگر دیرتر بجنبم روز به نیمه میرسه ... برای لحظاتی تو رختخوابم موندم ... سعی کردم مرور کنم که برای چی اونموقع اونجا بودم ...
آره ... نامه ... نامه دعوت به هاگوارتز ... برگه ای به پیوستش که وسایل و کتابای مورد نیاز سال اولم رو درج کرده بود دلیل حضور من توی اتاق شماره 14 مهمانخانه پاتیل درزدار بود ... اما هنوز نمیدونستم دقیقا چطوری راه پیدا کنم به کوچه دایاگون ...
شب قبل حوالی ساعت 3 بود که رسیده بودم به مهمانخانه ... پدرم دو روز قبل با یک جغد نامه ای فرستاده بود و درخواست اتاق کرده بود و هزینه اش رو هم فرستاده بود همراهش ... با قطار از گلاسکو مستقیم اومده بودم لندن ... برادرم متیو منو رسونده بود ایستگاه و تا موقع حرکت همراهم بود ... مامان بزرگ تمام طول تابستون رو خونه ما اومده بود و دو ماه گذشته اش رو عزا دار خواهرش بود بهرحال با اون شرایط من هم تنها راهی شده بودم ...
همیشه سفر با قطار رو دوست داشتم و خب و توی خانواده ما والدینمون استفاده از وسایل مشنگی رو منع نمیکردن ...
برای صرف صبحانه رفتم طبقه پایین ، شلوغ شده بود ، پسر جوانی بنام تام نشسته بود پشت پیشخوان جای مرد میانسال عنقی که دیشب موقع ورودم جای او بود ... دلواپسی بابت پیدا کردن راه ورود به کوچه دایاگون رو حواله کردم به بعد از تموم شدن صبحانه ... و البته در همون حین افراد حاضر در محیط رو هم برانداز میکردم ...
دیگه آخرای صبحانه بودم و همچنان مشغول تماشای محیط روی صندلیم نشسته بودمو پاهامو تاب میدادم ... متوجه شدم موجودی با جثه ای کوچیک بدون اینکه نظر کسی رو جلب کنه از گوشه پاگرد راه پله های انتهایی سالن داشت با خودش یک چمدونی رو کشان کشان میبرد بالا ... نگاهش اما از دور به من افتاد و همراه لبخند کمرنگی سرش رو انداخت پایین تا متوجه مسیرش باشه ...
دربارشون یه چیزایی از متیو شنیده بودم ... بهرحال نظرم نسبت بهش جلب شده بود و نمیدونم چرا حس کردم بهش اعتماد دارم ... از اونجایی که راه اتاق من هم از همون مسیر میگذشت به بهانه رفتن به اتاقم میزم رو ترک کردم و رفتم به همون سمت ... البته وقتی به بالای پله ها رسیدم ندیده بودمش ...
چهره ام درهم شد چند لحظه و قدم زنان خودمو رسوندم به اتاقم ... الکی اومده بودم و کاری نداشتم ... نشستم رو تخت و دستمو گذاشتم زیر چونم و برگه مربوط به وسایل مورد نیازم رو مرور کردم ... برای لحظه ای از دست پدر و مادرم کفری شدم کاشکی حداقل متیو باهام میومد اه ... همین فقط مامان خانم زحمت کشیده یه جغد فرستاده و سفارش منو به خیاط کرده بود ... هففف ...اینا بکنار الان چجوری برم اونجا اصلا ...
لابلای این افکارم کلافه شده بودم و حالا دیگه اون دلواپسی افتاده بود به جونم ... بهرحال پا شدمو از اتاقم زدم بیرون ... که یک آن همون موجود کوچیکو دیدم که داشت از جلوم رد میشد ... بی اختیار گفتم آهای ... عامم ببخشید سلام ... آهسته ایستاد و سرش رو گرفت بالا ... با یه صدای زیری جواب داد :
+ دابی سلام میکنه ...
- دابی ؟ آهان اسمت دابیه ! خب من هم برایان هستم ...
+ دابی از آشنایی با برایان خوشحاله ... ( لبخندی که زد عمیق نبود اما به حسب وسعت لب های نسبت به صورتش ، لبخند وسیعی نشون میداد )
- ممنون ... اممم تو میدونی چجوری باید رفت کوچه دایاگون ؟
+ کاری نیست که دابی از پسش بر نیاد ... اما رفتن به کوچه دایاگون رو همه میدونن پسر جوان ...
- خب من نمیدونم هنوز ... لطفا راهنماییم کن ...
همچنان که سرش رو به نشانه تایید تکون میداد و لبخندش باز تر میشد گفت :
البته البته دابی به خدمت به دیگران علاقه داره ... همین الان دابی راه کوچه دایاگون رو به برایان جوان نشون میده ...
دلم روشن شد ... با اشاره به طبقه پایین همراه هم حرکت کردیم و رفتیم سالن پایین ... پیشخوان رو دور زدیم و بنظر میومد که داریم میریم به سمت عقب سالن .. جایی که تقریبا از محلی که من صبحانه خوردم از دید پنهان بود ... داشتیم بسمت یک درب چوبی میرفتیم که همون لحظه یک خانم و یک آقا بهمراه دختر جوانشون از همون درب وارد شدن ... که خب دیدنشون یکم خیالم رو راحت کرد ...
از درب خارج شدیم و وارد یک حیاط خلوت کوچیک شدیم که خیال راحتم رو مکدر کرد لحظه ای ...
دور تا دورش دیوار های بلند آجری بود که اوضاع چندان جالبی نداشتن از بس گُله گله جاهاش ریخته بود آجراش ... هرچی نگاه کردم دربی برای ادامه مسیر وجود نداشت ...
- دابی ! برای چی اومدیم اینجا .. اون آقا و خانم بهمراه دخترشون اینجا چیکار میتونستن داشته باشن ؟ راه کوچه دایاگون ...
+ دابی شما رو به درگاه ورود کوچه دایاگون آورد قربان ... دابی راه ورودی رو بلد هست ...
وسط حرفم پریده بود و بی معطلی اما سر صبر رفت جلوتر و دستش رو گرفت بالا و با یک بشکن چند تا جرقه از دستش رها شد و رفت بسمت وسط دیوار روبرویی ... دور یک قسمت آسیب دیده از دیوار چرخیدن و بعد یکی یکی به نوبت خوردن به چند تا از آجر ها ...
هنوز آخرین جرقه بعد از اثابت به دیوار محو نشده بود که آجرای مورد اثابت شروع کردن به عقب و جلو رفتن ... به دنبالشون یکدفعه اجزای دیوار جملگی به حرکت در اومدن ...
ترسیدم ... واقعا ترسیده بودم احساس کردم دیوار داره روی سرمون خراب میشه .. داد زدم ای وای چیکار کردی دابی !!! از نگرانی اینکه این خرابکاری گردن یه پسر بچه 11 ساله قراره بیفته دل تو دلم نبود ... فکرشو بکنید این خبر میرسید به خونه ای که مدتیه در آرامش بسر میبره تا مادربزرگ غم از دست دادن خواهرش رو فراموش کنه ... هوفففف ...
کلی افکار جور واجور توی ذهنم رسید حتی قیافه تلخ اون مرد عنق دیشبی ... هاج و واج داشتم بی خیالیه دابی رو هم نگاه میکردم ...
یکم زمان برد تا شلوغی و عبور و مرور جمعیت تازه نمایان شده که اصلا براشون مهم نبود که یه دیوار داره آوار میشه ، نظرم رو جلب کنه ...
قلبم داشت تند تند میزد که دابی گفت ... بفرمایید قربان دابی کوچه دایاگون رو به شما نشون داد ... اینجا مقصد شماست قربان ...
حتی تازه متوجه شدم که همه این ها توی حدودا چند ثانیه انگشت شمار رخ داده ... عرق سردی نشسته بود روی پیشونیم ... در آن واحد وقتی فهمیدم که اوکی منظره روبروم همون کوچه دایاگون هستش ... اثر همه حرصی که کردم کاسته شد ...
دابی داشت به من لبخند میزد ... سرش رو خم کرد و گفت دابی به شما خدمت کرد ... دابی از خدمت به آقای برایان خوشحاله ... حالا دابی باید رفت ...
تا من خداحافظی کنم باهاش ... بشکنی زد و غیب شد ... و من بازم تنها موندم ... و کوچه دایاگون که حالا منتظرم بود تا برم سر وقت خرید هام ...
---
خیلی خوب تجربه و احساسات شخصیتت رو نوشتی!
فقط در مورد علائم نگارشی بگم که به کلمهی قبل از خودشون میچسبن و با یه اسپس از کلمهی بعد فاصله پیدا میکنن. درست همونطور که تو جملات من میبینی. 
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.