اقلیتها همچنان زندگی سادهای ندارن، پس تصمیم میگیرن از طریق یه پورتال به یه جهان دیگه، یعنی یه جنگل جادویی برن تا شاید زندگی بهتری پیش روشون باشه. ولی توی این جهان چوبدستیاشون کار نمیکنه و باید از قابلیتهای اقلیتی خودشون استفاده کنن. اونا گرگ بد گنده قصهها رو ملاقات میکنن که اونقدرا هم بد نیست، و البته شنل قرمزیای که یه قدرت خاص داره: هر چیزی که به زبون میاره به واقعیت تبدیل میشه. البته اقلیتها دهنش رو بستن و تصمیم گرفتن از این قدرت به نفع خودشون استفاده کنن.
بعد از مدتی، شنل قرمزی که بالاخره دهانش آزاد شد، از تمام عقدههای فروخوردهاش رونمایی کرد و همه را به خدمتکارهای سلطنتی تبدیل کرد که موظف بودند از او خواستگاری کنند. حالا چهکسی میخواست اولین بار شانس خودش را امتحان کند؟
***
اگر کسی فکر کرده بود این همه تعریف و تمجید و توصیف نویسنده قبلی از سیریوس صرفاً برای افزایش حجم پست بوده، سخت در اشتباه است! البته نه آنقدر سخت که نیاز به دمپاییتراپی پروفسور ملانی استنفورد داشته باشد.
سیریوس وزیر بود. وزیرها جادوگرهای عجیبیاند. اگر وزیری به چاه بیفتد، ابتدا کمیته بررسی دلایل سقوط تشکیل میدهد، بعد گزارش عملکرد منتشر میکند، بعد یک نشست خبری میگذارد تا ثابت کند که همهچیز، تحت کنترل وزارت بوده است.
در نتیجه طبیعی بود که اولین نفری که برای خواستگاری از شنل قرمزی جلو رفت، خود سیریوس بلک باشد.
سیریوس دو قدم جلو آمد. لباس خدمتکاری سلطتنیاش با هرقدم، روی زمین کشیده میشد. ردای وزارتش غیب شده بود، ابهتش رفته بود، اما اعتمادبهنفسش همچنان سوژه را حفظ میکرد.
سینهاش را صاف کرد، گلویش را صافتر کرد، افکارش را صافتر از هردو کرد و آماده شد که دهانش را باز کند، اما در همین لحظه، پشت یکی از ستونهای عظیم قصر صدایی شنیده شد.
صدای ضامن نارنجکی که کشیده میشد.
@وینکی برگشته بود.
وینکی، جن ورود ژانگولری خوب؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








و پاهاشم شبیه پای آدم نیست که... شبیه پای... اجنهست؟ 








