سوژهی جدید
از زمانی که جامعهی جادوگری به خاطر داشت، دهکدهی هاگزمید از شلوغترین و امنترین مکانهای جادویی به شمار میآمد. از اردوهای جادوآموزی گرفته تا مغازههای متنوع و خیابانهایی که تقریباً در تمام ساعات روز پر از رفتوآمد جادوگران و ساحرگان بود، همهچیز باعث شده بود این دهکدهی بهظاهر کوچک، اهمیت بسیاری پیدا کند.
آرامش مثالزدنی هاگزمید، آن را به یکی از محبوبترین مقاصد سفر جادوگران تبدیل کرده بود؛ آرامشی که آنقدر طولانی دوام آورده بود که بیشتر ساکنان دیگر حتی به وجود احتمال خطر در میان کوچههایش فکر نمیکردند. شاید به همین دلیل بود که هیچکس نمیدانست اگر این آرامش روزی از بین برود، چه چیزی جای آن را خواهد گرفت.
- یازدهمین گزارش گمشدگی توی بیست روز اخیر هم امروز داده شد، کدخدا.
پسر جوان و کوتاهقد در کنار ملانی استانفورد قدم برمیداشت و هر چند لحظه یکبار با نگرانی نگاهی به اطراف میانداخت. مغازهدارها هنگام عبور کدخدا سر تکان میدادند و سلام میکردند، اما لبخندهایی که زمانی از روی صمیمیت روی صورتشان مینشست، این روزها رنگی از اضطراب داشت. ملانی هم متوجه این تغییر شده بود؛ حتی اگر ترجیح میداد چیزی دربارهاش نگوید.
پسر صدایش را پایینتر آورد و در حالی که نگاهش را از مردم میدزدید، ادامه داد:
- بیشتر از این نمیتونیم جلوی پخش خبر رو بگیریم. مردم کمکم دارن نگران میشن...
ملانی بیاختیار حرکتش را متوقف کرد. موهای آبیرنگش که شباهت انکارناپذیری به موجهای دریا داشت، زیر نور آفتاب میدرخشید؛ با این حال، چهرهاش برخلاف همیشه آرام به نظر نمیرسید. لبخند تصنعیاش را حفظ کرد و پس از مکثی کوتاه گفت:
- تلما داره ماجرا رو بررسی میکنه... باید امیدوار باشیم بتونه حلش کنه.
پسر سرش را تکان داد و سکوت کرد. سکوتش سرشار از نگرانی بود؛ او میدانست اگر این ماجرای وحشتناک بهزودی خاتمه نیابد، امنیتی که کدخدایان و دیگر مسئولان هاگزمید همواره برای حفظش تلاش کرده بودند، از بین خواهد رفت. شاید هم مدتها پیش از بین رفته بود و مردم فقط هنوز جرئت نکرده بودند این حقیقت را به زبان بیاورند.
- ملانی!
ملانی بهخوبی صدای همکارش را میشناخت، اما لرزش ناآشنایی که در آن احساس میکرد را نه... سرش را به سمت صدا برگرداند و تلما هلمز را دید که با قدمهایی بلند و نامنظم خود را به آنها میرساند. ظاهر همیشگی تلما بههم ریخته بود؛ موهایش آشفتهتر از معمول به نظر میرسید و نفسهایش کوتاه و بریده بود، انگار تمام مسیر را دویده باشد. اما چیزی که بیشتر از همه جلب توجه میکرد، نگاهش بود. چشمهایش بیقرار میان صورت ملانی و کوچههای اطراف میچرخیدند.
ملانی یک قدم به سمتش برداشت.
- تلما؟ چی شده؟
تلما جواب نداد. چند ثانیه همانجا ایستاد و فقط به ملانی خیره ماند. انگار برای پیدا کردن سادهترین کلمات هم مجبور بود با خودش بجنگد. سپس نفس عمیقی کشید و با صدایی گرفته گفت:
- پیداش کردیم. گمشده رو...
- زندهست؟
تلما نگاهش را پایین انداخت. انگشتانش را به هم فشرد و چند لحظه در سکوت ماند؛ سکوتی که پاسخ را ترسناکتر از هر کلمهای میکرد.
- آره... زندهست. مثل ده نفر قبلی... ولی کاش پیدا نمیشد!
لبخند روی صورت ملانی و پسر جوان محو شد. تلما دستش را روی شقیقهاش گذاشت و با لحنی که میان ترس و ناباوری گرفتار بود، گفت:
- عقلش رو از دست داده. اصلاً نمیدونه کیه، کجاست یا چی به سرش اومده. حتی وقتی اسمش رو بهش گفتیم، هیچ واکنشی نشون نداد. فقط یه گوشه نشسته بود و زیر لب یه چیزایی میگفت... یه جمله رو مدام تکرار میکرد.
تلما سرش را بالا آورد. نگاهش برای لحظهای روی چهرهی ملانی ثابت ماند، اما خیلی زود دوباره به خیابان دوخته شد؛ به کوچههای باریک و ساختمانهای قدیمی پایینشهر که در فاصلهی نهچندان دور از آنها قرار داشتند.
- جملهی تکراری قبلی... «نباید میاومدم اینجا.»
- کجا؟! اگه پیداش کردین باید بدونین کجا بوده!
تلما لبهایش را تر کرد.
- نمیدونم! هیچکس نمیدونه... کوچهای که داخلش پیداش کردیم، روی هیچ نقشهای نیست.
باد سردی در خیابان پیچید و چند برگ خشک را روی سنگفرشها به حرکت درآورد. ناگهان همهچیز غریبه به نظر میرسید. انگار پشت تمام خیابانهای آشنا، چیزی وجود داشت که سالها درست جلوی چشم همه پنهان مانده بود.
- خودت دیدیش؟
- فکر میکردم دیدمش. ولی وقتی برگشتم دیگه اونجا نبود...
دقایقی سکوت بین آندو شکل گرفت. اما طولی نکشید که با صدای جیغ دلخراشی، شکسته شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج












