جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 14:47
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تدریس جلسه‌‌ی آخر زبانشناسی جادویی


هرپو که دید گچ تمام شده و چوبدستی‌اش را معلوم نیست در سوراخ کدام مستراح رها کرده غقلتاً، ماتحتش را چسباند به تخته و اسافل خویش را حسابی جنبانید. سپس کنار رفت و چند قدم دورتر ایستاد تا شاهکار خطاطی‌اش را بر نقش‌دانِ تخته‌ی کلاس تماشا کند.

نقل قول:
زبان بریده، به کنجی نشسته، صمّ و بُکم
به از کسی که زبانش نباشد اندر حُکم

- شاعر می‌فرماید ها!

و آن گوشه‌ی کلاس، پاره‌ای از دانش‌آموزان داشتند به موضوعی بین خودشان مانند کفتار می‌خندیدند. ای که روی آب بخندند الهی. خوشی به پایان رسیدن ترم زده بود زیر دلشان و هنوز نمی‌دانستند قرار است با امتحانات نهایی از صد جا جر بخورند. اصلا دانش‌آموزی که جر نخورد دانش‌آموز نیست که. دانش‌آموز باید خشتک بدرد و انقدر درس بخواند که عقل و هوش و شعورش زایل شوند.

باری، ما که بخیل نیستیم. از این رو حتی می‌پردازیم به هرپو که دفتر پاره‌جلدی را بین دانش‌آموزان دست به دست می‌کرد تا برایش جمله‌ای یادگاری بنویسند و اصلا از الان دلش برایشان تنگ شده بود و دلش می‌خواست شماره‌ی تلفن‌شان را بگیرد و زنگ بزند برایشان ضرطه در کند و بخندد.

ولی خب درس را به هرحال نمی‌شد فراموش کرد. پس جهت تولید صوت جالب توجه، نشیمنگاه خود را چندباری به تخته کوباند. ولی دانش‌آموزان همچنان حساب نمی‌بردند و به صحبت‌های خود مشغول بودند و شرح برنامه‌های تفریحاتی‌ای که بین فرجه‌ی امتحانات داشتند تا کور شود هرآن پرفسوری نتواند بیند خوشی‌شان را. که هرپو هم یکی از این پرفسورها بود که ناگهان حسابی دلش پر کشید برای تجربه‌ی مجدد دوران مدرسه و دانش‌آموزی؛ ولی اینبار انقدر درس نخواند که دچار زوال عقل شود و در عوض انقدر کرم بریزد که کادر مدرسه دامنشان از دست برود و خود را از دست او حلق‌آویز کنند. بعدش هم بیاید روی تپه‌ی کشته‌هایش پرچم بزند و مشت افکند به سوی آسمان و بیاید خنده‌ی شرورانه را سر دهد که یکهو دندانش تیر بکشد چون ژنش برتر نبوده و فساد از سر و رویش بالا می‌رود و تپه‌ی ناآباد بر جای نگذاشته بماند چون شگون ندارد این کارها در قبیله‌ی افسادگان.

در تخیلاتش راهی سرزمین‌های سرد شده بود و در باد بوران راه خود را می‌گشود به سوی جایی بالاخره درمانی برای دندان‌های خود بیابد و دوباره جوان و جذاب و هالیوودی شود. مسیری در نهایت افول دوچندان او را در پی داشت و شاید که در کتاب‌ها راجع به آن می‌نوشتند یک روز.

و به این ترتیب، در حالی که تکلیه داده بود به تخته، سوار اسب تخیل شده بود و چنان با سرعت می‌تازید که برگ‌های درخت زمان ریزش موی شدید گرفتند و پرپر شد در ذهنش هرآنچه داشت و قرار بود داشته باشد.

ناگهان ضربه‌ی خصمانه‌ای در ملاجش خورد و او را به زمان حال آورد.
- لالی؟! دِ درس بده دیگه!

گویا تلما هلمز در حال حاضر تنها دانش‌آموزی بود که به راستی آمده بود چیزی یاد بگیرد. که البته احساس تأسف خود را برای او ابراز می‌دارم چرا که در کلاس هرپو از این خبرها نبود.
- لال بشم اگه درس بدم. جلسه‌ی آخر فقط عشق و حــــــال!

ولی ملت سوت شادی نکشیدند و هرپو را روی دست بلند نکردند؛ چرا که با این توصیف، هر جلسه‌ی کلاس زبان‌شناسی جلسه‌ی آخر بود و گیر افتاده بودند توی یک لوپ زمانی بوگندو و باید عزا گرفت که!

ولی همین استنباط هم با نقل و نبات پاشیدن دملزا (که شایعه است لابلایش نورا پردفوت هم دیده شد) منحرف گشت و ملت (که خود هرپو هم بینشان بود) پشت سر هلنا که می‌خواند: «دیوونه شو دیوونه. » و هی اوج می‌گرفت و ملت رقصان را خنک می‌کرد، لشگری تشکیل دادند و مارپیچ‌طوری هی به دور خودشان و هلنا چرخیدند و از در رفتند بیرون و داخل کلاس‌های دیگر هم ویروس خود را پاشیدند و کل مدرسه دیوانه شد. مارپیچ‌گونه به خود می‌پیچیدند و می‎رقصیدند و کیک‌های رنگین‌کمانی بالا می‌آوردند.

تکلیف جلسه‌ی آخر ماند و حوضش. تکلیف که بعید می‌دانست اصلا مورد التفات کسی قرار بگیرد، رفت در کنج کلاس نشست و زانوی غم بغل کرد که خیلی زود از اشک‌هایش خیس شدند و آب بینی‌اش انقدر کش آمده بود پایین که عنقریب بود که زمین را ببوسد. درحالی که بیرون را هلهله‌ی ملت پر کرده بود و جشن و سرور و دیوانگی و جنون از چک و چیلشان می‌چکید. که این حتی غم تکلیف را دوچندان کرد، به حدی که آمد یادداشت پیش از مرگش را نوشت. البته که چیزی نداشت بگوید و گله‌ای هم نداشت. صرفا مشخصاتش را نوشت که سنگ قبر خالی برایش نگذارند یک موقع.

نقل قول:
تکلیف جلسه‌ی آخر:
چه اتفاقی می‌افته که شما از یه روزی به بعد لال می‌شید؟ آیا زبونتون قهر کرده؟ آیا کودتای دندون‌هاست؟ آیا با جادوگری معامله‌ کردید و این بهای اونه؟ آیا عمداً لالمونی می‌گیرید؟ آیا در صدد درمانش هم برخواهید اومد؟ نکنه یهو زیادی وراج بشید و زبونتون بیش فعالی بگیره و ببرّنش؟ انتخاب با شماست، ولی چیزی که مهمه اینه که وقایع با توجه به ارزش‌های فردی شخصیت خودتون اتفاق بی‌افته. لجاجت، سربه‌هوایی، محافظت از آرمان‌ها یا یک چیز، فداکاری و... در نتیجه داستانتون هم پتانسیل طنزبودن داره هم جدی بودن. تو همون قالبی بذاریدش که فکر می‌کنید بهتر درمیادرش.

تکلیف، قلم را بر زمین نهاد. غمباد گرفت و ترکید.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 14:42
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
نمرات تکالیف جلسه‌‌ی سوم زبانشناسی جادویی


گریفندور: 14.75+2


دملزا رابینز: 20+2
هرپو رو به درون مارپیچ زمان مردگانِ نامُرده بردی! و البته نثرت پیشرفت کرده بودا!

تلما هلمز: 20
حرفا رو خودت زدی، من نزنم دیگه.

رزالین اورست: 18+1
همچنان بعضی جاها از دستت در می‌ره و لحن افعال یه‌جا دیدم که محاوره‌ای شد.
کمی هم بیش از پیش به عمق مالیخولیایی ذهن روزالین فرو رفتیم و نشیمنگاهمون سوخت.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1405 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی کنترل چیزی را در دست ندارم، چیزی درونم بی‌قرار می‌شود؛ انگار بخشی از وجودم همیشه در تلاش است تا جهان را یک قدم جلوتر از خودش نگه دارد. کاش می‌توانستم زمان را متوقف کنم. عقربه‌ها را از حرکت بازدارم و دنیا را همان‌جایی که می‌خواهم نگه دارم تا فرصت کنم همه‌چیز را درست انجام بدهم.

اگر ملانی زمان‌برگردان را از من نگرفته بود، امشب مجبور نبودم این‌همه کتاب را از کتابخانه بیرون بکشم. می‌توانستم همه‌چیز را به موقع بخوانم، دوباره مرور کنم، دوباره بنویسم و اگر جایی اشتباه کردم، برگردم و درستش کنم.

البته که روزالین همیشه وظیفه دارد اشتباه نکند، کم نیاورد و کامل باشد و شاید از همه مهم‌تر، کاری نکند که باعث سر افکندی بابا مرلین و ملانی شود و شاید گاهی هم‌سنگین تر، طوری رفتار نکند که در شأن گریفیندور نباشد.

شاید اگر کمی بیشتر درس می‌خواندم، کمی بیشتر تلاش می‌کردم، کمی کمتر اشتباه می‌کردم، بالاخره یک روز بابا به من نگاه می‌کرد و برای یک بار هم که شده، از داشتنم راضی بود.

کتاب‌ها را محکم‌تر در آغوشم می‌گیرم. راهروی هاگوارتز در نیمه‌های شب شبیه هیچ‌وقت دیگری نیست. مشعل‌ها با شعله‌هایی کم‌جان می‌سوزند و سایه‌ها روی دیوارهای سنگی کش می‌آیند؛ انگار قلعه در خواب فرو نرفته، فقط تصمیم گرفته چشم‌هایش را ببندد و ببیند چه کسی جرئت دارد در تاریکی راه برود.

صدای قدم‌هایم در راهرو می‌پیچد. یک قدم و سپس پژواکش، کتابی از دستم سُر می‌خورد.
-لعنتی!

سعی می‌کنم با آرنجم نگهش دارم، اما کتاب دیگری هم از میان دست‌هایم بیرون می‌لغزد و روی زمین می‌افتد و چند ثانیه به آن خیره می‌مانم.
-همیشه تو خراب کاری استادی.

خم می‌شوم و برش می‌دارم. اگر درست نگهشان داشته بودم، این اتفاق نمی‌افتاد، اگر کمی کمتر عجله می‌کردم.
اگر از اول کتاب‌ها را مرتب می‌چیدم....

صدایی پشت سرم می‌آید، خش‌خش!

خیلی آرام، می‌ایستم. نه چیزی نیست.احتمالا صدای یکی از ارواح قلعه باشد، شاید هم سروصدایی که کرده ام کسی را بیدار کرده.
دوباره راه می‌افتم و صدای دیگری می‌آید، اما این بار واضح‌تر است. چیزی روی سنگ کشیده می‌شود و باعث می شود قدم‌هایم آهسته بشوند. نباید برگردم این را می‌دانم، فقط باید راه بروم.
اما صدای پشت سرم دوباره بلند می‌شود و نزدیک‌تر است قلبم تندتر می‌زند، نمی‌خواهم بترسم و شاید نمی‌توانم بترسم.

اگر برگردم، شاید چیزی نباشد، اما اگر چیزی باشد...
-نه!

نباید فکرش را کنم، اگر بترسم دیگر جایی در گریفیندور نخواهم داشت؛ روزالین اجازه ی ترسیدن ندارد!


صدای دیگری می‌آید، این بار آن‌قدر نزدیک که نفس در سینه‌ام حبس می‌شود. چیزی آن پشت است که نمی‌دانم چیست و دقیقا همینجا، ترسناک‌ترین قسمت ماجرا خواهد بود.
دلم می‌خواهد فرار کنم، اما تصویر چهره ی ناامید شده ی بابا مرلین از ذهنم کنار نمی‌رود.
اگر از چیزی بترسم چه؟ اگر بفهمند ترسیده‌ام چه؟ اگر دوباره مقایسه‌ام کنند؟ اگر باز هم فکر کنند من آن دختری نیستم که باید باشم؟
-نه، من نمی‌گذارم.

اگر قرار است یک روزی به من نگاه کنند و ببینند چیزی بیشتر از یک دختر ترسو نیستم، خیالش هم دردآور است؛ پس باید از همین‌جا شروع شود، برمی‌گردم. نگاهم پایین است؛ روی کف سنگی، لایه‌ی باریکی از آب پخش شده و نور مشعل‌ها روی آن می‌لرزد.
اول فقط انعکاس خودم را می‌بینم و بعد... چیزی پشت سرم وارد آب می‌شود، سایه‌ای بلندتر از تصوراتم.
نفسم بند می‌آید، گردنی دراز و پیچ‌خورده در انعکاس آب ظاهر می‌شود. نمی‌دانم چیست، نمی‌خواهم بدانم. چیزی درونم فریاد می‌زند که فرار کنم، اما نمی‌توانم چشم بردارم و شاید باز هم اجازه ندارم چشم بردارم.

سرم بالا می‌آید و دو چشم زرد در آب باز می‌شوند، بزرگ، بی‌پلک و غیرانسانی. تمام بدنم یخ می‌زند؛ می‌دانم که این چشم‌ها را نباید ببینم. می‌خواهم نگاهم را برگردانم اما دیر شده، چیزی از پشت چشم‌هایم وارد تمام بدنم می‌شود.سرما، سنگینی و سکوت.

انگار هزاران دست نامرئی، تک‌تک ماهیچه‌هایم را گرفته‌اند و مرا در جای خود میخکوب کرده‌اند. کتاب‌ها از دستم می‌افتند، صدای برخوردشان با زمین در راهروها طنین می اندازه.

پاهایم دیگر مرا نگه نمی‌دارند، اما عجیب است که نمی‌افتم. فقط... دیگر نمی‌توانم حرکت کنم.

آخرین چیزی که می‌بینم، همان دو چشم زرد در آب است و آخرین فکری که از ذهنم می‌گذرد، اصلا قهرمانانه نیست. فقط امیدوارم بابا هیچ‌وقت نفهمد که ترسیده بودم.


نمی‌دانم چند ساعت گذشته، شاید هم چند روز. اما من هنوز اینجا هستم، هنوز می‌شنوم، هنوز می‌فهمم فقط نمی‌توانم تکان بخورم.

صدای قدم‌ها می‌آید، و گاهی زمزمه ها درباره‌ی اتفاقی که در قلعه افتاده حرف می‌زنند، اما هیچ‌کس نمی‌فهمد.هیچ‌کس نمی‌داند من هنوز اینجا هستم.
و ذهنم... ذهنم هنوز کار می‌کند، شاید این بدترین مجازات ممکن باشد چون دیگر هیچ کاری نمی‌توانم انجام دهم، اما هنوز تمام کارهایی را که باید انجام می‌دادم به یاد دارم.
کتاب‌هایی که نخوانده‌ام، تکالیفی که تمام نکرده‌ام و چیزهایی که باید در آن ها بهتر بشوم و صدای بابا مرلین حتی اینجا هم دست از سرم برنمی‌دارد شاید اگر بیشتر تلاش کرده بودم... شاید اگر کمتر اشتباه می‌کردم... شاید اگر آن شب برنمی‌گشتم....

اگر برنمی‌گشتم، شاید هنوز هم همان دختر ترسویی بودم که همیشه فکر می‌کردم هستم، حداقل آن لحظه برگشتم.
حتی اگر دلیلش درست نبود، حتی اگر از شجاعت نبود.
برگشتم که ثابت کنم شاید بابا مرلین بتواند به من افتخار کند، به من نگاه کند و دیگر آن ناامیدی را در چشم‌هایش نبینم؛ اما حالا هیچ‌کس نگاه نمی‌کند.

صبح می‌شود و نور از پنجره‌ی بلند راهرو روی سنگ‌ها می‌ریزد، صفحه‌ای که دیشب داشتم می‌خواندم، زیر نور صبح آرام می‌لرزد.

قدم‌ها دور می‌شوند و من همان‌جا می‌مانم؛ ساکت و فراموش‌شده.برای اولین بار در تمام عمرم، دیگر هیچ کاری از دستم برنمی‌آید، نمی‌توانم درس بخوانم، نمی‌توانم چیزی را کامل کنم و در بدترین حالت ممکن نمی‌توانم اشتباهاتم را جبران کنم و نمی‌توانم به اندازه کافی، کافی باشم!
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1405 21:49
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
- از صبح تا شب بیوفت دنبال این جماعت که دسته گلی به آب ندن، کسی ازت نمی‌پرسه چطوری! بعد کافیه بخوای بهشون چپ‌چپ نگاه کنی؛ از در و دیوار معترض به خشونت و تنبیه جسمانی می‌ریزه روی سرت!

تلما هم‌زمان که کوسن‌های مبل رو از روی زمین و گوشه‌های تالار جمع می‌کرد و سر جاشون می‌گذاشت، زیرلب غر می‌زد. از روزی که مدیریت مدرسه عوض شده و قوانین جدیدی وضع شده بود، ارشدها قدرت رو از دست داده بودن. تلما تمام تلاشش رو می‌کرد که به روی خودش نیاره؛ اما کم‌کم داشت به فروپاشی روانی نزدیک و نزدیک‌‌تر می‌شد. یاد روزهایی که روزالین رو مجبور می‌کرد تکالیفش رو به جای خودش حل کنه، از جیمز سیریوس به‌عنوان نظافت‌چی تالار استفاده می‌کرد و لیلی رو آشپز مخصوص گریفیندور انتخاب کرده بود، قلبش رو به درد می‌آورد. چه روزهای قشنگی که تلما قدرش رو ندونسته بود...

- برگشته به من میگه اینکه سال‌پایینی‌ها تکالیف‌تون رو انجام بدن غیرقانونیه! میگه به‌عنوان ارشد گروه من باید بهشون کمک کنم! آخه مگه ممکنه؟ هیچ موجود زنده‌ای نمی‌تونه هم ناظم باشه، هم تالار رو تمیز کنه، هم به بقیه کمک کنه و با وجود همه‌ی اینا مهربون باشه!

تلما به غر زدنش ادامه می‌داد. می‌دونست اگه این‌کار رو نکنه ممکنه رهبری اعتراضات سراسری ارشدها رو آغاز کنه و برعلیه مدیریت جدید قیام کنه؛ به احتمال خیلی زیاد هم شورش‌شون شکست می‌خورد و تلما نمی‌خواست ادامه‌ی زندگیش رو به‌عنوان مجرم مدرسه‌ای توی آزکابان آب خنک بنوشه!

- اهم... تلما؟

دملزا با لبخند مصنوعیش دم در ورودی تالار ایستاده بود. با وجود اینکه قوانین دست و پای تلما رو بسته بودن، ولی دملزا می‌دونست ممکنه از شدت خستگی یهو کنترلش رو از دست بده و دخترک مظلوم رو به تابلوی یادگاری گریفیندور تبدیل کنه و قاب طلایی رنگی براش بخره.

- چیه؟

و بله. همون‌طور که می‌بینین تفکرات دملزا درست بود و تلما واقعا نزدیک بود نصفش کنه. اما سریع به خودش میاد و قوانین کاملا منطقی () هاگوارتز رو به یاد میاره که داخل‌شون چندین بار به اهمیت رفتار مهربانانه و محبت‌آمیز با اعضای گروه تاکید شده بود. پس لحنش رو در کسری از ثانیه عوض می‌کنه و میگه:
- بله عزیزم؟

دملزا با وجود شوکه شدنش از این تناقض شگفت‌آور، میگه:
- راستش یک اتفاقی افتاده که بهم گفتن باید به تو بگم.

تلما از این لحن و حالت حرف زدن دملزا متوجه میشه قرار نیست چیز باب میلش رو بشنوه. پس نفس عمیقی می‌کشه و سرش رو تکون میده تا دملزا حرفش رو تموم کنه.

- راستش جیمز سیریوس یکی از مهم‌ترین نقشه‌های من رو توی دستشویی دخترونه‌ی طبقه دوم قایم کرده... آخه می‌دونی، من یکم از اونجا خوشم نمیاد... واسه همین اونجا گذاشته که من نتونم پیداش کنم. وقتی به معاون سوگیاما گفتم، گفت که باید از ارشد گروهم بخوام کمکم کنه.
- چرا خوشت نمیاد؟ کلاً با دستشویی‌ها رابطه‌ی خوبی نداری؟

دملزا کمی این پا و اون پا می‌کنه.
- نه. راستش... روی نقشه های هاگوارتزم دور اون‌جا خط قرمز کشیده شده. یعنی محل خطرناکیه و باید ازش دور بمونم.
- و؟ از من میخوای نقشه‌ات برات پیدا کنم؟

تلما صحنه‌ی افزودن دملزا رو به جمعیت ارواح هاگوارتز توی ذهنش تصور کرد. با وجود اینکه حتی این فکر هم لبخند به لبش می‌آورد، دستش بسته بود و نمی‌تونست این‌کار رو انجام بده. پس آه عمیقی می‌کشه.
- خیلی خب! همین‌جا منتظر بمون... من نقشه‌ات رو برات پیدا می‌کنم.

دستشویی دخترانه‌ی طبقه‌ی دوم

- امیدوارم حداقل میرتل مشغول دید زدن پسرا توی حموم باشه. اصلاً حوصله‌ی تحمل جیغ‌جیغ‌هاش رو ندارم الان.

تلما بعد از مدت‌ها وارد دستشویی داغون و قدیمی می‌شه. تار عنکبوت سقف و آب‌گرفتی کف زمین، نشون می‌داد که مدت زیادیه کسی به اون‌جا سر نمی‌زنه.
تلما از همون دم در نگاهی به کل سرویس می‌ندازه و با نقشه‌ی آبی رنگ دملزا که یک گوشه افتاده بود، روبه‌رو میشه. با خوشحالی به سمتش قدم برمی‌داره که صدای عجیبی به گوشش می‌رسه.

- فیسس‌فس‌فوس‌فیسسس!
- میرتل؟
- فسوس‌فیسوس‌فیس!
- میرتل چی داری می‌گی؟
- فسو فسو!

شما خواننده‌های عزیز احتمالاً متوجه شدین که فس‌فس کننده‌ی گرامی میرتل نیست، بلکه باسیلیسک عزیزیه که از تالار اسرار برای هواخوری بیرون زده. و حتما فکر می‌کنین تلما که شخصیت اصلی این داستانه، طبق باورهای کلیشه‌ای و غلط رایج، نباید بدونه. ولی اشتباه می‌کنین! چون این نویسنده دگم نیست و قرار نیست مثل بقیه بنویسه. پس باید بگیم...

شاید بقیه فکر می‌کردن تلما کاراگاه واقعی نیست. شاید هم واقعا همون‌طور بود. ولی به هر حال از سال‌ها بررسی پرونده‌های مختلف، یک چیزهایی یاد گرفته بود. با وجود اینکه به افسانه‌ها باور نداشت، ولی می‌دونست این دستشویی به گفته‌ی بعضی‌ها و به‌خصوص میرتل، محل دیده شدن باسیلیسک بوده. به علاوه، موجود زنده‌ی دیگه‌ای رو هم نمی‌شناخت که بخواد با فس فس کردن با بقیه ارتباط بگیره! و وقتی همه‌ی مدارک و شواهد رو کنار هم می‌گذاشت، نتیجه می‌گرفت که به احتمال زیاد یک باسیلیسک گرامی باهاش توی مرلینگاه قرار داره! البته احتمال اینکه جیمز سیریوس قصد کرم ریختن داشته باشه رو هم نمی‌شد فراموش کنه...

- فیسان فوسون!
- ها؟ یک لحظه...

از سمت دیگه، تلما ساحره‌ی به‌روزی بود و با انواع وسایل و تکنولوژی‌های ماگلی آشنایی داشت. پس گوشی جایفون شونزده‌اش رو از جیبش بیرون میاره و سریع به هوشنگ مصنوعی می‌ره. وارد بخش گفتگوی صوتی میشه و میگه:
- این رو به زبون آدمی‌زاد ترجمه کن!

و گوشی رو به سمت صدا می‌گیره...

- فسیاسو فوسیسو فیس!
- این یعنی من دیگه نمی‌تونم این بچه‌ها رو تحمل کنم.
- افساسیو فس‌فیسو! فسیاسوسیو تفسیسو! افسیوسو مفسیسو!
- میشه یکی‌شون می‌خواد سوسک‌های تالار رو خشک کنه! اون یکی همش گازم می‌گیره! کوچیکه هم یک‌سره گم میشه! اگه کمک دیگه‌ای از دستم برمیاد کافیه بهم بگی. می‌خوای الفبای این زبان ناشناخته رو برات تهیه کنم؟

تلما بدون جواب دادن به سوال هوشنگ، به ترجمه‌ی حرف‌های باسیلیسک عزیز فکر می‌کنه. ظاهراً موجود بیچاره هم مثل خودش از دست بچه‌های هاگوارتز به ستوه اومده بود! تلما هم که زخم‌خورده بود، شروع به هم‌دردی با باسیلیسک می‌کنه.
- می‌دونم چقدر سخته که کلی زحمت بکشی و هیچکس حتی ازت تشکر هم نکنه...

هوشنگ سریع حرف‌هاش رو ترجمه می‌کنه. بعد چند دقیقه، گفت‌وگویی عمیق بین اون دوتا شکل می‌گیره و بحث فس‌فس گرم می‌شه.

- آخه می‌دونی از چی حرصم می‌گیره؟ هیچکس نیست که بهش غر بزنم! به هرکسی میگم یک پاتیلی زیر نیم پاتیل این مدیریت جدید هست و رفتاراشون مشکوکه بهم می‌گن پارانوئیدِ دیوونه!
- فیس‌فیس...
- تو اولین کسی هستی که بعد یک مکالمه‌ی پنج دقیقه‌ای ازم فرار نکردی...
- فیسس!

باسیلیسک که بعد حرف‌های تلما احساساتی شده بود، دیگه نمی‌تونه خودش رو کنترل کنه و برای بغل کردن دوستش از یکی از اتاقک‌های دستشویی بیرون میاد. با بغض به سمت تلما می‌خزه که ناخودآگاه با همدیگه چشم تو چشم میشن. طبیعتاً ممکنه فکر کنین الان دیگه روح تلما باید به آسمان‌های مرلینی عروج کنه! ولی احتمالا این نکته رو که باسیلیسک بغض کرده بود و در نتیجه چشم‌هاش پر از اشک بودن رو فراموش کردین! و چون ارتباط چشمی بین باسیلیسک و تلما به صورت برقرار نشده بود، نتیجه‌اش می‌شه تلمای زنده‌ی خشک‌شده!

باسیلیسک چند ثانیه به مجسمه‌ی دوستش نگاه می‌کنه؛ بعد ظاهراً تازه متوجه می‌شه چه اتفاقی افتاده و با وحشت چند بار دور خودش می‌چرخه.
- فسسسس؟!

اما تلما هیچ جوابی نمی‌ده! باسیلیسک که احتمالاً انتظار نداشته اولین دوستش رو در عرض پنج دقیقه تبدیل به مجسمه کنه، فرار رو به قرار ترجیح میده و طریق یکی از لوله‌ها فرار می‌کنه؛ اگه هم براتون سوال پیش اومد که مگه لوله‌ها چقدر قطورن که تونست رد بشه باید بگم باسیلیسک مدت‌ها بود رژیم غذایی سختی داشت و با ورزش سنگین خودش رو خیلی لاغر و خوش اندام کرده بود.

تلما که به‌جز چشم‌هاش نمی‌تونست هیچ عضوی از بدنش رو تکون بده، تا چند ساعت همون‌جا وسط دستشویی موند. اوایل هنوز امیدوار بود یکی از راه برسه و خیلی سریع بفهمه چه اتفاقی افتاده؛ اما ظاهراً هاگوارتزیون علاقه‌ی زیادی به سر زدن به این بخش نداشتن.
اوایل غیبت طولانی تلما، گریفیندوری‌ها فکر کردن که حتما مثل همیشه دنبال یک سرنخ مشکوک افتاده و داره صحنه‌ی جرم ساخته‌ی ذهنش رو بررسی می‌کنه؛ چیزی که سابقه‌ی تلما ثابت کرده بود اصلاً غیر ممکن نیست! اما وقتی چند ساعت دیگه گذشت، بالاخره به دنبال ارشد گمشده‌شون به راه افتادن. بعد از گشتن تموم قلعه، تصمیم گرفتن به آخرین مقصد تلما که ازش خبر داشتن، یعنی دستشویی طبقه‌ی دوم دخترونه سر بزنن.

اما وقتی که رسیدن، متوجه شدن که میرا مدت‌ها قبل از اونا تلما رو پیدا کرده. البته اگه می‌شد به اون جسم نامتحرک گفت تلما! تلما از گوشه‌ی چشمش ورود گریفی‌ها رو می‌بینه و تقریباً برای اولین بار از وقتی خشک شده بود، خوشحال می‌شه. تلما نگاهش رو از میرا که دورش می‌چرخید و بوش می‌کرد، می‌گیره و به هم‌گروهی‌هاش زل می‌زنه.
- بالاخره اومدین!

البته صدایی از تلما درنمیاد، ولی میرا به نظر می‌رسه منظورش رو می‌فهمه؛ چون چند ثانیه بعد دمش رو تکون می‌ده و کنار پاش می‌شینه.

- تلما؟! چرا تکون نمی‌خوری؟
- فکر کنم اتفاق بدی براش افتاده...

تلما اگه می‌تونست چشم غره‌ای می‌کرد ولی امکانش رو نداشت.

- چی باعث شده خشک بشه؟

تلما مطمئن بود اگه خودش مجسمه‌ی خشک‌شده‌ی کسی رو می‌دید، اولین دلیلی که به ذهنش می‌اومد یک ارتباطی به باسیلیسک داشت. ولی خب... به هر حال همه که مثل تلما از بدو تولد کارآگاه نبودن!

البته تلما می‌دونست الان وقت مفتخر شدن نیست و باید اول راهی برای بهتر شدن پیدا کنه. پس سعی می‌کنه با چشمش به بقیه بفهمونه چه اتفاقی براش افتاده... اول به اتاقکی که باسیلیسک داخلش بود نگاه می‌کنه و بعد به یکی از لوله‌های آب که از داخلش فرار کرده بود. گریفی‌ها هم با دقت مسیر نگاهش رو دنبال می‌کنن.

- فکر کنم داره چیزی رو بهمون نشون می‌ده.
- چی رو؟
- نمی‌دونم.

تلما دوباره به لوله نگاه می‌کنه. یکی از بچه‌ها جلو می‌ره و لوله رو بررسی می‌کنه.
- اینجا چیزی نیست.

تلما با عصبانیت چشم‌هاش رو می‌چرخونه.

- شاید منظورش اینه که لوله خرابه.
- یا شاید می‌خواد بگه آب می‌خواد.

تلما اگر می‌تونست حرف بزنه، احتمالاً همون‌جا رسماً استعفای خودش از سمت ارشدی رو اعلام می‌کرد!

چند دقیقه تلاش برای برقراری ارتباط نتیجه‌ای نداشت. تلما هر چیزی که به ذهنش می‌رسید امتحان کرد؛ به در نگاه کرد، به زمین نگاه کرد، به لوله نگاه کرد، حتی چند بار با سرعت پشت سر هم پلک زد که شاید بقیه متوجه بشن این یک کد مورس خیلی پیچیده‌ست. اما ظاهراً هیچ‌کس توی هاگوارتز کد مورس بلد نبود و حتی اگه بلد بود متوجه نمی‌شد تلما داره ازش استفاده می‌کنه. تا اینکه در نهایت چشمش به گوشی جایفون شونزده‌اش افتاد که هنوز چند قدم ا‌ون‌طرف‌تر روی زمین افتاده بود. تلما نگاهش رو روی گوشی ثابت می‌کنه.

- گوشی رو می‌خواد؟
- آره! فکر کنم!

چند نفر تلاش می‌کنن گوشی رو به سمت تلما بیارن، اما طبیعتاً تلما حتی نمی‌تونست دستش رو دراز کنه. کسی هم رمز گوشی رو بلند نبود! میرا که در تموم این مدت بدون هیچ حرفی به گوشی نگاه می‌کرد، یهو بلند می‌شه. درحالی که روی دوپای عقبش راه می‌ره، با پنجه‌های جلو گوشی رو از دست ملانی می‌گیره.

- میرا همیشه این‌طوری راه می‌ره؟

میرا بدون توجه به نظرات حاضرین، با پنجه‌ش صفحه رو لمس می‌کنه و رمز رو وارد می‌کنه. توی یک لحظه، صفحه روشن و تاریخچه‌ی گفت‌وگوی هوشنگ باز می‌شه و همه‌ی اون فیس‌فیس‌های ترجمه‌شده لود می‌شن. بعد از خوندن پیام‌ها، همه کم‌کم سرشون رو بالا میارن و به تلما نگاه می‌کنن. تلما هم به آن‌ها نگاه می‌کنه. سکوت عجیبی برقرار می‌شه.
- تلما... تو با یک باسیلیسک حرف زدی؟

تلما با چشم‌هاش محکم جواب مثبت می‌ده.

- و بعد... باهاش چشم تو چشم شدی؟

تلما دوباره پلک می‌زنه.

- و خشکت کرد؟

این بار تلما اون‌قدر محکم چشم‌هاش رو می‌بنده که همه مطمئن می‌شن جوابش بله‌ست.

- خب... حداقل الان می‌دونیم چی شده.

از اون روز به بعد مشخص شد تلما با وجود اینکه از نظر جسمی کاملاً خشک شده بود، هنوز می‌تونست با اطرافیانش ارتباط برقرار کنه؛ البته نه با همه... در واقع، ارتباط تلما با بقیه‌ی اعضای گروه تقریباً غیرممکن بود و بیشتر مکالماتش شامل نگاه کردن به یک وسیله و امیدوار بودن به این بود که طرف مقابل از روی حرکت چشم‌هاش بفهمه دقیقاً چه چیزی می‌خواد.
اما از طرف دیگه، میرا تقریباً بدون نیاز به توضیح متوجه منظورش می‌شد؛ کافی بود تلما فقط یک بار به چیزی نگاه کنه تا میرا بفهمه باید چه کاری انجام بده. البته این موضوع چندان هم عجیب نبود، چون حتی وقتی تلما متحرک بود هم ارتباطش با بقیه‌ی مردم خیلی بهتر از این نبود. تفاوت فقط در این بود که اون زمان به‌خاطر ارتباط دادن تغییر برنامه‌ی غذایی مدرسه به توطئه‌ی وزارت سحر و جادو، توسط دیگران قضاوت و مسخره می‌شد!

در طول اون دوره‌ی خشک‌شدگی، هم‌گروهی‌های تلما تا جایی که تونسته بودن از تلما مراقبت می‌کردن. هر چندساعت توی درمانگاه بهش سر می‌زدن و براش خوراکی می‌آوردن؛ هرچند که نمی‌تونست اونا رو بخوره... ملانی هر روز ماجراهایی که توی تالار گریفیندور اتفاق افتاده بود رو براش تعریف می‌کرد و لیلی همه‌ی اتفاقات مشکوک رو یادداشت کرده بود که تلما بعد خوب شدن بتونه بررسی‌شون کنه!

تلما هم تمام مدت فقط نگاه می‌کرد و پلک می‌زد. همه فور می‌کردن خیلی از شرایط خسته شده، اما حقیقت این بود که تلما اصلاً عجله‌ای برای خوب شدن نداشت! بالاخره بعد از مدت‌ها یک بار شده بود کسی به جای اینکه ازش بخواد تکالیف بقیه رو انجام بده، بشینه کنارش و بهش محبت کنه! کسی نمی‌گفت «تلما اینو انجام بده»، «تلما این‌کار رو نکن»، «تلما به فلانی تذکر بده» یا «تلما چرا باز به اون دانش‌آموز مشکوک شدی؟»؛ همه فقط نگرانش بودن و باهاش مهربون رفتار می‌کردن. به‌علاوه می‌تونست منظورش رو به میرا بفهمونه و تا حد ممکن با بقیه ارتباط بگیره. تمام این مدت تلما با خودش فکر می‌کرد که اگر قرار باشه این وضعیت ادامه پیدا کنه، شاید اصلاً بدش نیاد یک چند ماه دیگه هم به همین شکل بمونه.

مدیریت هاگوارتز هم که از اعتراض‌ها و غر زدن‌های تلما خسته شده بود، از این آرامش استفاده می‌کرد. حتی شایعه شده بود که دابی به درگاه مرلین نذر کرده که بهبودی تلما تا آخر ترم طول بکشه!

هرچی که بود، با وجود عجیب بودن ماجرا، هیچکس از شرایط شکایتی نداشت!
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: شنبه 17 مرداد 1405 18:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تکلیف جلسه‌ی سوم زبان‌شناسی جادویی


هنوز نمی‌دانم این سفر از کِی شروع شده. انگار همیشه در همین حال بوده‌ام. که البته محال است، چون گذشته‌ای وجود داشته. همین هفته گذشته، یا ماه گذشته، یا سال گذشته. تقریباً هنوز مطمئنم پانزده سالم است. حتی اگر سال‌ها اینجا بوده باشم، باز هم پانزده سالم است. زمان اینجا روبه‌جلو حرکت نمی‌کند. به طرفین کش می‌آید؛ درست مثل خرچنگ.

اولین چیزی که فهمیدم این بود که نمی‌توانم تکان بخورم. دومین چیز، و احتمالاً بدترین چیز، این بود که هنوز می‌توانم فکر کنم. اگر قرار بود بعد از سنگ شدن همه‌چیز تمام شود، شاید تحملش ساده‌تر بود. یک پایان تمیز، بی‌دردسر و بدون انتظار. اما ذهنم نرفته بود. همان‌جا مانده بود، درون بدنی که دیگر بدن نبود. نمی‌توانستم پلک بزنم، ولی می‌دیدم. نمی‌توانستم نفس بکشم، ولی می‌فهمیدم هوا سرد شده. نمی‌توانستم دستم را تکان بدهم، اما دقیقاً می‌دانستم انگشت‌هایم کجا هستند. حتی می‌توانستم وزن کیفم را در ذهنم حدس بزنم؛ همان کیف چرمی که احتمالاً چند قدم آن‌طرف‌تر افتاده بود و نقشه‌هایم را مثل برگ‌های خشک روی زمین ریخته بود.

گاهی سعی می‌کردم انگشت کوچک دست چپم را تکان بدهم، اما هیچ اتفاقی نمی‌افتاد، پس دوباره امتحان می‌کردم. بعد از مدتی دیگر نمی‌دانستم چند بار تلاش کرده‌ام. شاید صد بار بود. شاید ده‌هزار بار. شاید فقط یک بار بود که خیلی طول کشیده بود.

دنیا بدون حرکت، عجیب است. قبل از این، هیچ‌وقت متوجه نشده بودم چه مقدار از شناختن یک مکان به حرکت کردن وابسته است. وقتی راه می‌روی، دنیا خودش را به تو نشان می‌دهد؛ کنج بعدی، پنجره‌ی بعدی، پله‌ی بعدی، سایه‌ای که تا چند قدم پیش ندیده بودی. اینجا اما، دنیا تصمیم گرفته بود فقط همان یک تکه را نشانم بدهد. دیوار سنگی روبه‌رو، بخشی از کف راهرو، دو مشعل که یکی‌شان همیشه کمی بیشتر از دیگری دود می‌کرد و پنجره‌ای بلند در سمت راست؛ یک ترک باریک هم روی دیوار بود که قبلاً هیچ‌وقت به آن توجه نکرده بودم.

روز اول، فقط یک ترک بود. روزهای بعد، مسیرش را یاد گرفتم. از کنار سنگ کوچکی شروع می‌شد، کمی بالا می‌رفت، بعد به سمت چپ خم می‌شد و پیش از رسیدن به لکه‌ی تیره‌ای روی دیوار، دوباره باریک می‌شد. اگر هنوز دست داشتم، احتمالاً رویش خط می‌کشیدم. یا شاید نقشه‌اش را می‌کشیدم. برای یک لحظه فکر کردم شاید این همان چیزی باشد که آدم را دیوانه می‌کند؛ اینکه چیزی را آن‌قدر نگاه کنی که دیگر چیزی جز آن نبینی. اما بعد متوجه شدم ترک، هر روز کمی بزرگ‌تر می‌شود. یا شاید من تازه متوجه قسمت‌های تازه‌اش می‌شوم. فرقشان را نمی‌دانم.

گاهی کسی از راهرو رد می‌شود. صدای قدم‌ها اول می‌آید، بعد سایه‌ای روی زمین می‌افتد و بعد دوباره همه‌چیز خالی می‌شود. بعضی‌ها مرا نمی‌بینند. بعضی‌ها می‌بینند و مکث می‌کنند. بعضی‌ها نزدیک می‌شوند و برای چند ثانیه به من نگاه می‌کنند، انگار انتظار دارند سنگ بودن باید در چهره‌ی یک نفر مشخص‌تر باشد. آن لحظه‌ها عجیب‌ترین‌اند، چون می‌دانم کسی آنجاست، اما نمی‌توانم کاری کنم که بداند من هم اینجا هستم. نمی‌توانم پلک بزنم. نمی‌توانم دست تکان بدهم. حتی نمی‌توانم یک تکه سنگ کوچک را به زمین بیندازم تا توجهش را جلب کنم. فقط نگاه می‌کنم. گاهی دستی روی شانه‌ام قرار می‌گیرد. گرمای آن را حس نمی‌کنم، اما می‌دانم دست است؛ از شکل سایه‌اش، از حرکتی که روی سنگ می‌افتد، از مکث کوتاهی که بعد از لمس کردنم اتفاق می‌افتد. بعد آن شخص می‌رود. همیشه رفتن برای آن‌ها آسان‌تر از ماندن است.

یک بار چیزی روی کیفم افتاد. صدای خیلی آرامی داشت؛ کاغذی که روی سنگ می‌افتد و بعد با یک نسیم ضعیف چند سانتی‌متر کشیده می‌شود. تصویرش را نمی‌دیدم، چون خارج از محدوده‌ی دیدم بود، اما صدایش را شناختم. یکی از نقشه‌هایم بود. از همان‌هایی که هیچ‌وقت معلوم نبود دقیقاً چه چیزی را نشان می‌دهند. اگر درست یادم باشد، نقشه‌ی راهی بود که از کتابخانه شروع می‌شد و به جایی می‌رسید که روی هیچ نقشه‌ی رسمی هاگوارتز وجود نداشت. آن موقع فکر می‌کردم اگر مسیرش را کامل کنم، بالاخره می‌فهمم کجا می‌رود. حالا دیگر نمی‌دانم. شاید هیچ‌جا. شاید همه‌جا؛ شاید بعضی مسیرها فقط برای این وجود دارند که آدم را مشغول نگه دارند.

بعد از مدتی، شروع کردم به شمردن صداها. سه قدم، مکث، دو قدم، صدای کشیده شدن لباس روی سنگ، دوازده قدم، باز شدن در، بسته شدن در، صدای باد، گاهی صدای باران. گاهی هم خنده‌هایی که از طبقه‌ی دیگری می‌آمد و آن‌قدر دور بود که بیشتر شبیه خاطره به نظر می‌رسید. حتی صداهای تکراری را هم می‌شناختم. بعضی قدم‌ها متعلق به آدم‌هایی بودند که هیچ‌وقت صورتشان را ندیدم. بعضی‌ها هر روز از همان مسیر می‌گذشتند. بعضی‌ها فقط یک بار آمدند و دیگر هیچ‌وقت صدایشان را نشنیدم. کم‌کم راهرو برایم شبیه نقشه‌ای شد که به جای خطوط و علامت‌ها، با صدا کشیده شده بود. نقشه‌ای که نمی‌توانستم روی کاغذ بیاورمش، چون هیچ کاغذی به اندازه‌ی این سکوت جا نداشت.

گاهی صدای خودم را هم می‌شنیدم. نه واقعاً صدای خودم. فقط فکری که آن‌قدر تکرار شده بود که دیگر نمی‌دانستم از کجا شروع شده؛ هنوز پانزده سالم است. هنوز پانزده سالم است. اگر آن را به اندازه‌ی کافی تکرار کنم، شاید حقیقت بماند. یا شاید حقیقت اصلاً اهمیتی نداشته باشد. شاید پانزده سالگی هم مثل یکی از همان نقشه‌ها باشد؛ چیزی که زمانی دقیق و قابل اعتماد به نظر می‌رسیده و حالا فقط یک تکه کاغذ تاخورده است که معلوم نیست به کجا اشاره می‌کند.

چیز دیگری هم تغییر کرده بود. من دیگر از اینکه سنگ شده‌ام نمی‌ترسیدم. از اینکه ممکن است هیچ‌کس متوجه نشود هنوز زنده‌ام و از اینکه سال‌ها در همین حال بگذرد، چرا. از اینکه شاید یک روز همه‌ی این راهروها عوض شوند و من همچنان همین‌جا بمانم، چرا. ترس، وقتی مدت زیادی کاری از دستش برنمی‌آید، خسته می‌شود. جایش را چیزی آرام‌تر می‌گیرد؛ انتظار. انتظار هم موجود عجیبی است. هیچ کاری نمی‌کند. فقط می‌نشیند کنار آدم و به دیوار خیره می‌شود. درست مثل من.

بعد مدت‌ها، در یک روز، چیزی متفاوت شد. مثل همیشه در همان راهرو ایستاده بودم و به دیوار روبه‌رو نگاه می‌کردم، که ناگهان یکی از جادوآموزان لی‌لی‌کنان وارد راهرو شد. با احتیاط نزدیکم شد، چندبار دورم چرخید و از زوایای مختلف بررسی‌ام کرد. آخر پرسید:
- یه نات بدم، فکر و خیالاتت رو میگی؟

من نمی‌توانستم جوابش را بدهم. حتی اگر می‌توانستم هم چیزی در این مایه‌ها می‌گفتم که: «فقط همین‌قدر می‌ارزند؟» که برای کسی که بعد از مدت‌ها به یادم افتاده، جواب مناسبی نبود.

جادوآموز یک‌بار دیگر هم دورم چرخید و رفت، و من ماندم تا در فکر و خیال‌هایی که نفروخته‌ام، قُل بزنم و بپزم.
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 12 مرداد 1405 17:27
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
جلسه‌ی سوم زبانشناسی جادویی


سطل آشغال که تهش کسی نفهمید فامیلی‌اش کثافت‌زاده بود یا کثافت‌نژاد، (چون اهمیتی نداشت که.) خیلی مظلوم و مودب رفته بود و نشسته بود کت آخر و هیچ احدی هم به او وقع نمی‌نهاد. لذا ما هم به او وقعی ننهاده و می‌پردازیم به هرپو که نشسته بود پشت میز و درحالی که انگشت اشاره‌اش را تا ته فرو کرده بود در گوشش و با زاویه‌ی آچار فرانسه می‌چرخاند و چرک گوشش را درمی‌آورد، با خود می‌اندیشید که به راستی ارزش این دنیا چیست که بیاید استاد زبانشناسی بشود و حتی اگر درمورد بی‌کفایتی پادشاهان و دسیسه‌ی درباریان و دخالت‌های حرمسرا درس بدهد هم احتمالا کسی نمی‌فهمد که یک جای کارش لنگ می‌زند چون اصلا گوش نمی‌دهند به او که. تف در نظام‌های ته‌مایه‌داری و کمُدیستی.

و چون سیگاروس دیگر در میان ما نبود که از او سیگار قرض کند و ژست فیلسوف روشنفکر اگزیستانسیال فرانسوی‌تبار به خود بگیرد، جایگزین او، یعنی میرتل گریان را فراخواند پای تخته.
-بیا اینجا دخترجان. دوتا دست و یه پات رو بالا کن و برو اون گوشه کنار سطل آشغال بایست.
-مـــن؟! من که کل عمرم رو بدبختی کشیدم و سال‌هاست که یه آب خودش از گلوم پایین نرفته پرفسور؟ منی که یه روز خوش ندیدم؟ آخه به چه جرمی تنبیهم می‎کنید؟ خیله خب، بــاشه... ولی استاد، یادتون باشه که گذر پوست هم به دباغ‌خونه می‌افته.

هرپو بی‌توجه به تهدید زیرپوستی میرتل، گلویش را صاف کرد و به همراه آن یکی دو کیلو خلط زرد آمد بالا و سرفه‌شان کرد کف زمین.
-می‌گفتم... دوشیزه وارن مطمئناً خاطرات خوبی از دوتا چشم زرد داره که برامون بگه.

دانش‌آموزان (آنها که هشیار بودند) با خود اندیشیدند:
-دوتا چشم زرد؟

میرتل فریاد زد:
-دوتا چشم زرد؟!

دچار تپش قلب شد و بعد یادش آمد که خیلی وقت است که دیگر قلب ندارد. در حلقومش احساس خشکی آزارنده‌ای احساس کرد و با این حال ادامه داد که:
-من توی دستشویی دخترا بودم و داشتم گریه می‌کردم که... که... دوتا چشم زرد رو دیدم و بعدش... بعدش...

نفسش گرفت. ناگهان ترکید و آبنبات‌های رنگارنگ در هوای اطراف به پرواز درآمدند و خوردند در ملاج و ملوج ملت.

-بله بچه‌ها، این اتفاقیه که بعد از دیدن دوتا چشم زرد باسیلیسک می‌افته.

نورا پردفوت پرسید:
-استاد مگه خودتون باسیلیسک پرورش نمی‌دادید؟
-چرا.
-پس چرا سنگ نشدید؟
-وقتی زبون مارها رو بلد باشی، می‎‌تونی چنان متلک‌هایی بهشون بندازی که دیگه اصلاً رغبت نکنن نگاهت کنن.
-پس چرا زبونشون رو به ما هم یاد نمی‌دید؟
-یادم رفته. می‌دونی، زبان چیز فرّاریه.
-ولی استاد، خودم دیدم چند روز پیش داشتید گوشه راهرو هیس‌هیس می‌کردید.
-من جایی رو خیس‌خیس نمی‌کردم.
-هیس، نه خیس!
-بله منم می‌گم که، جایی رو خیس نمی‎کردم. درسته که پیرم، ولی هنوز انقدرا وضعم خراب نشده که محتاج پوشک و مامی بشم.

و به باقی سوالات نورا که در ادامه رگ‌باری به سویش پرتاب می‌شدند، وقعی نگذاشت و تظاهر کرد که گوشش دوباره کیپ شده و به این بهانه تکلیف را حواله نمود و خیلی سوسکی از پنجره پرید بیرون.

نقل قول:
چه اتفاقی رخ می‌ده که با یه باسیلیسک چشم تو چشم می‌شید؟ بعد از اینکه با دیدن چشم‌هاش سنگ شدید، چه اتفاقی براتون می‎افته؟ آیا با اینکه سنگ شدید، هنوزم از جهان ادراک دارید و هوش و حواستون به جاست؟ اگه اینطوره، بنویسید که اطرافتون چی می‌گذره و چی میاد سرتون که سنگید. و اگه اتفاق دیگه‌ای می‌افته بعد از سنگ شدن، نشون بدید.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1405 22:09
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
امتیازات جلسه‌ی دوم زبانشناسی جادویی



گریفندور: 11

لیلی اوانز: 15
یه مقدار تاکید زیاد و واضحی روی کثیفی داشتی. و کثیفی ذاتت رو نشون هم ندادی آخرش که... کثیفش کردی فقط! طنز ظریفی نشون دادی از خودت ولی هنوزم اثری از ویژگی‌های ویژه‌ی لیلی نمی‌بینم.

رزالین اورست: 18
بالاخره یکی تاریکی و کثیفی درونش رو نشون داد! احساسات روزالین بسیار برای هرپو قابل درک شد ولی حتی می‌شد قابل درک تر بشه اگر روزالین حتی بیشتر در عمق گرداب تمام‌نشدنی اونها فرو می‌رفت و ما رو با خودش به قهقرا می‌کشوند.

ریونکلاو: 10.6

نورا پردفوت: 16
فلسفه‌بافی و مندلیوف‌‌بازی قوی. ولی اتفاقی که باعث شد نورا انقدر بریزه در نیمه‌ی پایانی پست، زیاد به لحاظ احساسی روش مانور داده نشد و احساسات نورا در حد دیالوگ موند. خیلی چیزی نشون ندادی. از افکارش، زبان بدنش، درونیاتش، خاطراتش، تصاویر ذهنی. در نتیجه خیلی نشد که با احساسات نورا همراه بشم و دردش رو درک کنم. به‌علاوه، چیزی که خیلی مد نظر تکلیف بود جریانات بعد از پایان پست بود که خب در واقع روایت نشد چون رسیدیم به پایان پست.


ربکا: 16
به نظر می‌رسه ریونکلاغی‌ها ید طولایی در فلسفه‌بافی دارن. اغلاط هکسره‌ت خیلی رو مخم رفت. و همچنان مشکل پست نورا. در نقطه عطف ماجرا، داستان تموم شد و در نطقه خفه‌ش کردی و نرسیدی نشون بدی اون کینه رو به ما. ربکا شخصیت دارک پتانسیل‌داریه.
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/5/12 16:53:47
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1405 17:07
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس تمام شد. صدای خنده‌های نیش‌دار بچه‌ها و صدای کشیده شدن صندلی‌ها روی زمین، مثل خراش‌های کند بر روی اعصاب ربکا بود. او حتی وقتی که از کلاس خارج می‌شد، هنوز بوی آن سطلِ زباله‌ی مضحک و فضای بو دار کلاس را حس می‌کرد. اما برخلاف بقیه، او نمی‌خواست این خاطره را فراموش کند.

او به سمت گوشه‌ی دنج حیاط پشتی مدرسه رفت؛
جایی که مه ، مثل یک کفن سفید، تمام رنگ‌ها را از جهان می‌ربود. موریگان، که بر شانه‌ی او نشسته بود، با صدایی که بیشتر شبیه به ناله‌ی باد بود، بال زد.

ربکا به یک صندلی سنگی قدیمی تکیه داد. چشمانش به مه روبرو خیره مانده بود، اما ذهنش در آن کلاس پر هرج‌ومرج گیر کرده بود.

کثافتی که در ذات ما پنهان است... .

جمله مثلِ یک زهری که کند عمل می‌کرد در مغزش می‌چرخید. او به هرپو فکر می‌کرد. آن پیرمرد بی‌نظم، آن مردی که همیشه به جای بود عطر بوی زباله میداد و با لرزش دست‌هایش، درس می‌داد. در نگاه اول، او فقط یک پیرمرد ناتوان ، مضحک و کثیف به نظر می‌رسید.

ربکا می‌دانست که هرپو در حال اجرای یک نمایش متناقض است. او با نمایش دادن خود کثیف و بی نظمش، داشت به آن‌ها یاد می‌داد که چطور با بی‌نظمی درونی خود روبرو شوند. او داشت می‌گفت:
اگر می‌خواهید جادوگر شوید، نباید سعی کنید مثل فرشتگان، پاک و بی‌نقص باشید. باید بتوانید در میانه‌ی لجن‌زار احساساتتان، راهتان را پیدا کنید.
حداقل در آن زمان ربکا اینطور فکر می‌کرد.

ربکا به دست‌های خودش نگاه کرد. او همیشه سعی کرده بود تمیز باشد. تمیز در رفتار، تمیز در هدف، و تمیز در جادو. او کینه‌ی خود را مثل یک ابزار دقیق و براق نگه داشته بود، مثلِ یک خنجر نقره‌ای که هیچ لکه‌ای بر آن نیست. اما حالا، حرف‌های هرپو داشت آن نقره‌ی براق خنجر کینه اش را می‌خراشید.

او با خود زمزمه میکرد:

_آیا کینه‌ی من، واقعاً تمیز؟ یا من فقط دارم با قدرت، روی اون کثافتی که در وجودم هست، رو می پوشونم ؟
میدونی موریگان، ما فکر می‌کنیم کینه یه جرمِ، بعضی ها میگن یک کثافت که باید با جادوی پاک شسته بشه، اما من باور دارم کینه چیزی که ما رو به واقعیت وصل میکنه؛ کینه من شبیه به همون سطل زباله ساطلایت ، اون سعی داره چیزی باشه که نیست؛ ولی اون فقط چیزی هست که از ویرانه های گذشته باقی مونده. همین.


موریگان با نوک منقار خود،به آرامی دست ربکا را لمس کرد.

_اون درست می‌گفت، ربکا. تو نمی‌تونی با یک دستمال سفید، کینه‌ی سیاه را پاک کنی. تو باید اون رو با چشم‌هات ببینی. باید با اون زندگی کنی. کینه تو همون کثیفی وجود توِ، پس برو و نشون بده کی هستی .

ربکا بلند شد. مه، حالا غلیظ‌تر شده بود. او دیگر نمی‌خواست برای از سر باز کردن تکلیف بنویسد. او می‌خواست چیزی بسازد که بوی واقعیت بدهد. او می‌خواست جادوی خود را از لایه‌های زیرین ساطلایت بیرون بکشد؛ از همان جایی که حقیقت، در میان لجن‌ها و زباله‌ها پنهان شده است.
Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 مرداد 1405 11:21
نمایش جزئیات
آفلاین
آتش شومینه سالن عمومی گریفیندور فضای سرد بیرون را پس می‌زد، اما آتشی در قلب روزالین شعله می‌کشید و ذهنش را خاکستر می‌کرد.

عادت کرده بود از دور به دیگران بنگرد؛ ببیند، بشنود، اما برای پاسخ دادن سکوت کند، زیرا از نظرش کلمه‌ها آن‌قدرها هم برای بیان کردن کافی نبودند. در قلبش آتشی بود که هیچ‌کس از آن خبر نداشت و اطرافیان بی‌آنکه بدانند، به شعله‌ورتر شدنش کمک می‌کردند؛ اگرچه خود روزالین می‌دانست خاموش شدن این آتش تنها با بیان کردن، ممکن خواهد بود، اما قل و زنجیری که روی قلبش کشیده بود، راه ورود به آن را غیرممکن می‌کرد.

از سر شب روی کاناپه‌ی قهوه‌ای سالن عمومی نشسته بود و خودش را به ظاهر گرم درس خواندن نشان می‌داد، اما با نگاهش همه را زیر نظر گرفته بود و با خط‌کش ذهنی‌اش رفتار بقیه را رصد می‌کرد.

نگاهش به آهستگی، مانند سایه‌ای لغزان، ابتدا روی ملانی مکث کرد. او فنجان چای را میان دو دستش فشرده بود و با همان لبخند صمیمانه و گرمش که بخشی از چهره‌اش بود، حرف می‌زد؛ روزالین به آن منحنی کوچک روی لب‌های ملانی خیره شد؛ لبخندی که هیچ‌گونه حساب کتابی پشت آن نبود. زمزمه ای تاریک ذهنش را به تسخیر درآورد.
-چگونه یک آدم می‌تواند این‌چنین بی‌شکنجه، بی نقص باشد؟ او احتیاجی ندارد برای هر کلمه‌ای که بر زبان می‌آورد هزار بار در خلوت بمیرد؛ فقط لبخند می‌زند و محبوب است...من باید زیر خط کشی های وجودی ام له شوم.

مدت‌ها در سکوت به ملانی چشم دوخت تا سنگینی این تفاوت، تمام وجودش را پر کند. سپس با کندی، خط نگاهش را کشید و به سمت تلما برد؛ تلما در گوشه‌ای غرق در وقاری دست‌نیافتنی نشسته بود؛ سکونی عجیب بر قامتش سایه انداخته بود و میرا، با خیالی آسوده روی دامن او خوابیده بود.

روزالین با حسرتی جان‌کاه به این همه ثبات چشم دوخت.
-حتی نیازی ندارد لب به سخن باز کند. سکوتش هم گران‌بهاست؛ من چه‌قدر باید نقاب بی‌نقصی بر چهره بزنم تا ذره‌ای از این اصالت خالص را تداعی کنم؟ او در ذاتش کامل است و من در تظاهرم، ناقص.

زمان به کندی می‌گذشت و روزالین قدم به قدم در این دوزخ مقایسه فرو می‌رفت؛ مردمک چشمانش روی هاول سر خورد. هاول با همان متانت طبیعی‌اش، کالیسیفر را در دستش جابه‌جا می‌کرد؛ بی‌آنکه بخواهد جلب توجه کند، درخشش از بند بند وجودش می‌بارید.

صدای ذهنش باز لب برای مقایسه گشود.
-او برای جادو، برای آراستگی، برای محبوب بودن نمی‌جنگد؛ جادو در رگ‌هایش جریان دارد، درست مثل آرامشی که در قلبش خانه دارد و من را خفه می کند.

سپس، نگاهش روی فلور قفل شد، فلور با همان ظرافت و درخشش ملايمش نشسته بود، رفتارش نرم و بی‌تلاش بود و صمیمیتی که از حضورش می‌تراوید، فضا را پر می‌کرد؛ روزالین به لطافت بی‌نقص او زل زد و در دل نالید.
-او حتی احتیاجی ندارد برای درخشان بودن دست‌وپا بزند. جذابیت و زیبایی‌اش مثل نوری طبیعی اطرافش را گرفته... چرا من باید برای نادیده گرفته نشدن، تمام روحم را بخراشم.

صداهای تاریک و سنگین درونی اش، جمجمه‌اش را تسخیر و جانش را زیر سلطه‌ی خود می‌گرفتند؛ اما در این میان، خنده‌های بی‌پروا و سرخوشانه‌ی جیمز که بابا مرلین را به وجد می‌آورد، آتش حسد درونش را تندتر و بی‌رحم‌تر می‌ساخت.

قهقه‌های بابا مرلین و بی‌خیالی جیمز مثل تازیانه بر روح زنجیرشده‌ی روزالین می‌نشست؛ او تنها می توانست به صمیمیت آن دو زل بزند.
-جیمز بدون هیچ نقش بازی کردنی، تنها با خود واقعی‌اش، فرزند محبوب است... و من برای ذره‌ای جا داشتن در دل بقیه، تمام وجودم را در آتش کمال‌گرایی می‌سوزانم. چرا خنده‌های آن‌ها انقدر واقعی است و بودن من انقدر سخت و دردناک؟

دیگر سیاهی قلب روزالین را برای خود کرده بود؛ او تمام عمرش را برای رسیدن به قله‌ی کمال دویده بود، اما حالا، در انتهای این متر کردن‌های خسته‌کننده، نگاهی به درون ویران خودش انداخت. حسی از پوچی در روحش پیچید؛ آتش حسد از قلبش به چشمانش راه پیدا کرد و قطره قطره بر روی گونه‌هایش چکید.
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/1 11:25:07
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 مرداد 1405 00:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گربه نارنجی-سفید لاغری روی میز کار نورا نشسته بود و خودش را لیس می‌زد. نورا هم روی میز لم داده، چوب‌کبریتی را که درمیان انگشتانش گرفته بود می‌چرخاند و برانداز می‌کرد.

- هی پیشی! یه سوال عجیب تو مغزم گیرکرده، من نسبتا از این قضیه مطمئنم که هیچ کسی با ذات کثیف متولد نمی‌شه. این دنیاست که ذاتش رو کثیف می‌کنه! مثلا... ببین، این کبریت قرار نیست بسوزه. فقط روش پتاسیم کلرات داره که اشتعال‌پذیره و برای سوختن، برای رو شدن کثیفی ذاتش، به فسفر قرمز نیازه داره. تا قبل از برخورد با فسفر قرمز اون فقط یه چوب‌کبریت ساده‌ست.

جعبه چوب‌کبریت را برداشت و با دست دیگرش نگه داشت.
- آدما هم همینن. همه پتاسیم کلرات دارن، ولی بدون فسفر قرمز... قرار نیست ذات بدشون رو نشون بدن. بعضی‌ها زود به فسفر قرمز می‌رسن و بعضی‌ها هیچ‌وقت با ذات بدشون رو به رو نمی‌شن.

نورا چوب‌کبریت را به لبه جعبه کشید و کبریت را سوزاند. به شعله کوچه کبریت خیره شد و سرش را اندکی خم کرد تا بهتر سوختنش را ببیند.
- پیشی... فسفر قرمز من چیه؟ بعد از اینکه پتاسیم کلراتم با فسفر قرمز برخورد کنه... فسفر سفید من... ذات کثیف من... قراره چه شکلی باشه؟

گربه آرام سرش را بالا آورد و با میوی آرامی، به نورا جواب داد.
- نمی‌دونم پیشی... نمی‌دونم.

چشمان نورا، شعله‌ی کبریت را بازتاب نمی‌دادند. آنها نورش را جذب می‌کردند و چشمان قهوه‌ای دخترک را روشن‌تر می‌کردند. شعله می‌خواست کثیفی ذاتش را با روشن کردن چشمان نورا پنهان نگه دارد.

- پیشی‌؟ من عصبانیم. به نظرت این یعنی... ذات کثیف من؟ شعله‌ی ذات کثیف من همین اندازه بی‌فروغه که با دستم هم می‌تونم خاموشش کنم؟! چون می‌دونی. راحت می‌تونم با خشمم کنار بیام و مهارش کنم.

نورا یرس را تکان داد تا افارش فرو بریزند. سپس ناگهان ایستاد و چوب‌کبریت را روی زمین انداخت. پیش از آنکه با کفشش روی آن قدم بگذارد تا آتشش را خاموش کند، درنگ کرد و به شعله‌اش لحظه‌ای دیگر خیره شد.
- پیشی اصلا ولش کنیم. خیلی دیگه داره فلسفی می‌ش‍...

تق. تق. تق.

در دفتر نورا باز شد. زنی که در را باز کرده بود می‌شناخت، یکی از همکارانش بود. به هم نزدیک بودند؛ نزدیک‌تر از بقیه کارکنان آنجا.

- سلام نورا.

نورا آرام لبخند زد و سمت زن حرکت کرد.
- سلام! بیا داخل.
- نه اومدم... یه خبر بهت بدم...

نورا آن زن را خوب می‌شناخت و می‌دانست الان بسیار مشکوک به نظر می‌آید. چندبار نام زن را گفت بلکه بگوید چه اتفاقی افتاده. نورا نگران بود. نگران و عصبی.

- نورا... الان یه جغد اومد و یه نامه داد. می‌دونی که، قبل از اینکه نامه‌ها وارد دفتر کارکنا بشن باید بازرسی بشن و...
- می‌شه طفره نری؟
- متاسفم... من نمی‌خواستم ابن خبر رو بهن بگم... متاسفم... مادربزرگت... از دنیا رفت.

نورا از جایش تکان نخورد. لبخند روی لبانش بجای محو شدن گشتده‌تر شد و با خنده به همکارش گفت:
- نگران نباش! من می‌دونستم دیگه زمان زیادی نداره. لازم نیست ناراحت باشی!
- مطمئن؟
- البته!

نورا زن را به بیرون هدایت کرد. زن که رفت لبخند نورا را هم برد. نورا چندین ثانیه متوالی از جایش جم نخورد.

فسفر قرمز و پتاسیم کلرات به تنهایی دنیا رو آتیش نمی‌زنن. همیشه یه اصطکاک بی‌گناه وجود داره... همیشه.

نورا روبه میز کارش کرد. دستانش را جلوی صورتش کشید و از خشم فریاد خفته‌ای سر داد. به گربه نگاه کرد. صدایش دورگه بود و تمایل زیادی برای تبدیل شدن به فریاد داشت.
- پیشی. کبریت که می‌سوزه، خودش رو هم خاکستر می‌کنه. هم خودشو، هم مکانی که توشه و هم همه‌ی اطرافیانشو. کبریت هم از خودش... هم مکانی که توشه و هم آدمای اونجا بدش میاد که اونا رو می‌سوزونه. من... درکش می‌کنم. از خودم، از دنیا و از همه موجودات لعنتی توش! من دارم می‌سوزم! من کبریتم... پیشی. من همیشه کبریتم!

کسی که از همه‌چیز متنفر باشه، دلیلی برای ثبات نداره. اون همه جا رو به آتش می‌کشه...

شاید نورا بعد آن شب آرام شد، اما هیچ‌وقت کبریت‌ درونش خاموش نشد. شعله‌های درونش منتظر بودند حصار دورشان کنار برود تا فقط نابود کنند.
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!