
-کمکککککک.

جادوآموزای جلسه اخر کلاس شفابخشی شبیخون خورده بودند و کورکورانه سعی می کردن با پناه گرفتن پشت نیمکت ها و کیف ها از حملات دمپایی های سرگردان و آبپاش هایی که از غیب ظاهر می شدن و فرد بی احتیاط رو خیس آب می کردن در امان بمونن.
کلاس شفابخشی در هرج و مرج کامل بود.
-به سمت در خروجی عقب نشینییییی.

شترق
رهبر جادوآموزا با ضربه دمپایی خیس نقش زمین شد. پرچم از دستش افتاد و بقیه یارانش با ناامیدی به صفوف درهم شکسته و کتک خورده و خستهشون نگاه می کردن. دمپایی های خیس بالای سرشون پرواز می کردن و همه امیدهاشون برای شفادهنده شدن رو به باد می...
-بسه دیگه. به اندازه کافی دیدن.

با ظاهر شدن ملانی در وسط صحنه نبرد، جادوآموزا با احتیاط از سنگرهاشون بیرون اومدن. دیگه خبری از دمپایی و آبپاش نبود و به نظر میومد صلح نسبی برقرار شده.
-جلسه آخر کلاس شفابخشی خیلی زود رسید عزیزانم. ما توی این ترم یاد گرفتیم که شفا دادن بیماریهای ذهنی که اتفاقا خیلی هم رایجن از درون فرد شروع میشه. توی این جلسه همه دروس این ترم رو جمع بندی می کنیم، شما باید با درونتون در صلح باشید تا از بیماریهای ذهنی در امان بمونید.
-استاد ما در صلح بودیم که دمپاییا بهمون حمله کردن.

-اینجا کلاسه یا اتاق شکنجه.

ملانی موهای آبیش رو پشت گوشش انداخت. لبخند تهدیدآمیزی به جادوآموز معترض زد و ادامه داد.
-اینجا جاییه که شما تبدیل به یه شفادهنده موفق میشید... و یه شفادهنده موفق باید یاد بگیره اول از همه با درونش در صلح باشه. شما با خطر کمالگرایی آشنا شدید، اهمیت زندگی در لحظه رو یاد گرفتید و با اشباح قضاوتگر مبارزه کردید اما هنوز برای آینده کاری نکردید. هنوز بلد نیستید چطور زخم های درونتون رو درمان کنید و شفادهنده ای که اول درونش رو شفا نداده باشه نمیتونه به بقیه کمک کنه.
-مرلین شفات بده.

-مرلین عزیزم؟

برخلاف تصور جادوآموز گستاخ و بی تربیت مرلین در کلاس حضور داشت و با دمپایی مرلینگاهی در دست رفت که جادوآموز بی ادب رو شفا بده.
-کجا بودیم... آها! قسمت بزرگی از درون شما جایگاه کودک درونتونه. کودکی که در قلب شما زندگی میکنه، لج میکنه، دعوا میکنه و عصبی میشه و اگه باهاش در صلح باشید مثل کودک درون من که دمپایی بارون و آب پاشیتون کرد در راستای اهدافتون بهتون کمک میکنه. دیدید دیگه چقدر پرقدرته؟

-

یکی از جادوآموزا که هنوز آب از موهاش می چکید با کمرویی دستش رو بلند کرد.
-استاد... اگه کودک درونمون نخواد هیچوقت صلح کنه چی؟
-پس بهش گوش بده. ببین از چی عصبانیه... بعضی وقتا اونا فقط میخوان دیده بشن، نه اینکه سرکوب بشن.
ملانی لبخند نیروبخشی به قیافه های لهیده ی جلوش زد.
-این یکی از اصول شفابخشیه که از درون بیمارها باخبر بشید تا بتونید درمانش کنید و قبل از این، باید اول از درون خودتون شروع کنید. مثلا کودک درون من خیلی لجبازه و همیشه ازم میخواد بجای صحبت مسالمت آمیز اونایی که ازشون خوشش نمیاد رو کتک بزنم.
اما من با فهمیدن اینکه از نقاشی و چیزای براق خوشش میاد بهش ماژیک اکلیلی و بوم نقاشی میدم و با هم به صلح میرسیم.-

-یادتون باشه اگه برای صلح تلاش نکنید اونم هرکاری دلش خواست میکنه. درست مثل جنگ امروز.

برای تکلیف جلسه آخر:
۱- ازتون میخوام به درونتون نگاه کنید،چطور این کارو می کنید؟

کودک درونتون رو توصیف کنید. چه ویژگی ای داره که اذیتتون میکنه؟
۲-چطور با کودک درونتون به صلح می رسید و راضیش می کنید توی اهدافتون بهتون کمک کنه؟ توی چه هدفی بهتون کمک میکنه؟ آیا اصلا به صلح می رسید یا همه چی خراب میشه؟

تکلیف مثل همیشه غیررول و به شخصیت ایفاییتون داده شده. امیدوارم با کودکان درونتون مهربون باشید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




حتما بولی کردن شبح قضاوتگر رو توی برنامه درسی ترم بعد قرار میدم.


غیبت میزنم.

این موجود بدبخت و همیشه ناراضی، شبح قضاوتگر منه. تخصص اصلیش هم قضاوت دربارهی ظاهر منه و نکتهی جالب اینه که همیشه دقیقاً وقتی ظاهر میشه که من دارم به خودم میرسم. یعنی ممکنه سه ساعت منتظر باشم آرایش کنم، موهامو درست کنم، لباس جدید بپوشم و ناخنهامو مرتب کنم؛ درست همون لحظهای که بالاخره از نتیجه راضی شدم، ایشون مثل جنِ احضارشده از دیوار درمیاد. این شبح، تقریبا نسخه برعکس منه. یعنی یه فلور بـ...بد استایل و ز...ز...زشـ...نمیتونم بگم! خودتون میدونید دیگه



این آقای قشنگ و بامزه، شبح قضاوتگر من تشریف دارن. در اصل ایشون شرلوک هلمز مرحوم میباشن. ممکنه بگین که شرلوک که انقدر جوون و گوگولی و ... نبود؛ درسته! ولی حداقل توی شبح من هم دخالت نکنین! من دوست داشتم شرلوک جوون رو همیشه ببینم. 








باهوش بودن فقط این نیست که خودت بتونی مخترع چیزی باشی یا کشف جدیدی کنی، الهام گرفتن از راهکارهای مختلف برای استفاده در جاهای دیگه هم هست.