همچنان کسی نمیدانست، پشت آن در چه میگذرد. اسنیپ از میان جمعیت خودش را جلو کشید و با یک حرکت، شنل خاکی شده اش را تکاند. حتی در این زمان هم هیچکس نمیدانست چرا سوروس اسنیپ، همچنان اصرار دارد همان لباس های قدیمی اش را بر تن کند. در میان جمعیت، پیرمردی که از تابلویش بیرون افتاده بود نیز حضور داشت. اما با اینکه لباس هایش هنوز بر تنش بود، خودش را با دست هایش میپوشاند. انگار تابلویی که تا حالا در آن زندگی کرده بود، پوشش بهتری برایش بود.
اسنیپ شدیدا نیاز داشت بفهمد پشت آن در چیست. آیا یک ساحره یا جادوگر است که در آن اتاق سحرو جادو میکند و جادوی سیاه انجام میدهد؟ یا اینکه کارمندان وزارتخانه در آنجا به استراحت میپردازند، چای میخورند و گاهی اوقات جوک های مسخره میپرانند. اما همینکه جلو رفت تا به اسرار درون اتاق پی ببرد، مه غلیظی از داخل اتاق به بیرون رانده شد. مه آنقدر غلیظ بود که دیدشان را تار میکرد. اما کمکم بوی عجیب سوختگی راه تنفسشان را پر کرد.
همه فکر میکردند درون اتاق آتش سوزی رخ داده است. اما کمی که راه دیدشان به اطراف سالن بازتر شد، متوجه شدند مقدار بسیار زیادی بروشور، درحال آتش گرفتن است. آنها کمی آنطرف تر، @نورا پردفوت را مشاهده کردند که از شدت عصبانیت، به اینطرف و آنطرف میدود، اشک میریزد و آتش را پخش میکند. هیچکس نمیدانست باید جلوی فراگیری آتش را بگیرد، یا به اتفاقاتی که درون آن اتاق رخ میداد بپردازد.
آتش طوری بروشور های درون سالن را میسوزاند، انگار که نورا با آن بروشور ها خصومت شخصی داشته است.
- اینجا چه خبره؟
لیلی که روز بسیار سختی را با کارهای اداری درون وزارتخانه گذرانده بود و حالا برای چند لحظه استراحت به سازمان فرهنگ و هنر آمده بود، با دیدن این بلبشو، فهمید آرامشی که چند لحظه ی پیش انتظارش را میکشید، دست نیافتنی است.
آنچنان غوغایی برپا بود که مجسمه ها از ترس سوختن از جایگاهشان پایین آمده، و به سمت در خروجی هجوم برده بودند. بازدیدکنندگان هم گوشه ای جمع شده بودند و به اتفاقات روبرویشان چشم دوخته بودند. انگار منتظر یکی از مجسمه ها بودند تا برود و کارمندی را با خود بیاورد که آتش را خاموش کند. سوروس اسنیپ، که در جلوی جمعیت ایستاده بود و تازه چشمش به لیلی خورده بود، هیچ چیز جز صدای او نمیشنید و هیچ چیز جز چهره ی او نمیدید. او محو بی توجهی لیلی شده بود و با خود در رویاها سیر میکرد.
همانطور که تمام بازدیدکنندگان فکر میکردند، کمی بعد چند تن از کارمندان سازمان فرهنگ و هنر جادوگری، به همراه مجسمه ای که آرام آرام میپرید (مجسمه ها نمیتوانند راه بروند) تا نشکند، وارد شدند. آنها لیلی را در راه با خود همراه کردند و طی چند ثانیه نورا پردفورت را که جیغ میکشید دستگیر کردند.
- ولم کنین بزارین آتیش بازیمو بکنم!
- ل... لیلی؟
لیلی که تازه متوجه اسنیپ شده بود، جلو آمد. اما کمی بعد، توجهش به دری که پشت اسنیپ باز بود جلب شد. او اسنیپ را که لبخند زده بود و دست هایش را باز کرده بود تا اورا در آغوش بگیرد کنار زد و جلو تر رفت. اسنیپِ ناکام، لبخندش را بر لبانش حفظ کرد. پیرزنی که در کنارش ایستاده بود، ظاهرا دلش برای او سوخت.
- چه پسر خوبی، راستی منم یه دختر دم بخت دارم.
لیلی، بدون توجه به مه، طوری مانند زیبای خفته که به دنبال چرخ نخ ریسی میرفت وارد اتاق شد، که انگار جادو شده بود. اسنیپ نیز مانند کسی که جادوی عشق یک طرفه اورا کور کرده بود، رد عطر لیلی را گرفت و پشت سر او وارد اتاق شد.
اتاق، همانند تمام اتاق های دیگر بود. مبلمان راحت و نرم، شومینه ی روشن که لیلی را به یاد سالن گریفیندور میانداخت و یک میز پر از خوراکی هایی که به آنها چشمک میزدند. اما تنها چیز عجیب آن وسط، که باعث میشد اتاق مانند اتاق های عادی به نظر نرسد، @گیلدوری لاکهارت بود. گیلدروی لاکهارتی که با تمام وجود داشت تلاش میکرد تا کاری که شروع کرده بود را به اتمام برساند. کاری که باعث شد لیلی و اسنیپ از عالم خیالات خارج شوند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

... فکر کنم معدهم رو شکوندی!










