جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

30 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] سازمان فرهنگ و هنر جادوگری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: سازمان فرهنگ و هنر جادوگری
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
وقتی در به خودیِ خود باز شد، باد نورا را دوباره با خودش برد و اورا روی بروشوری که از دست یکی از بازدیدکنندگان، روی زمین افتاده بود انداخت. اما ناگهان، بروشور آتش گرفت. زیرا در هنگام پرواز به همراه باد، سر نورا روی زمین کشیده شده بود و آتش گرفته بود. نورا آخ بلندی گفت و در پی آن، اشک هایش سرازیر شد. اشک هایی که روی بروشور میریختند نه تنها باعث خاموش شدن آتش نشدند، بلکه شعله ی آتش را بلند تر کردند.

همچنان کسی نمیدانست، پشت آن در چه میگذرد. اسنیپ از میان جمعیت خودش را جلو کشید و با یک حرکت، شنل خاکی شده اش را تکاند. حتی در این زمان هم هیچکس نمیدانست چرا سوروس اسنیپ، همچنان اصرار دارد همان لباس های قدیمی اش را بر تن کند. در میان جمعیت، پیرمردی که از تابلویش بیرون افتاده بود نیز حضور داشت. اما با اینکه لباس هایش هنوز بر تنش بود، خودش را با دست هایش میپوشاند. انگار تابلویی که تا حالا در آن زندگی کرده بود، پوشش بهتری برایش بود.

اسنیپ شدیدا نیاز داشت بفهمد پشت آن در چیست. آیا یک ساحره یا جادوگر است که در آن اتاق سحرو جادو میکند و جادوی سیاه انجام میدهد؟ یا اینکه کارمندان وزارتخانه در آنجا به استراحت میپردازند، چای میخورند و گاهی اوقات جوک های مسخره میپرانند. اما همین‌که جلو رفت تا به اسرار درون اتاق پی ببرد، مه غلیظی از داخل اتاق به بیرون رانده شد. مه آنقدر غلیظ بود که دیدشان را تار میکرد. اما کم‌کم بوی عجیب سوختگی راه تنفسشان را پر کرد.

همه فکر میکردند درون اتاق آتش سوزی رخ داده است. اما کمی که راه دیدشان به اطراف سالن بازتر شد، متوجه شدند مقدار بسیار زیادی بروشور، درحال آتش گرفتن است. آنها کمی آنطرف تر، @نورا پردفوت را مشاهده کردند که از شدت عصبانیت، به اینطرف و آنطرف میدود، اشک میریزد و آتش را پخش میکند. هیچکس نمیدانست باید جلوی فراگیری آتش را بگیرد، یا به اتفاقاتی که درون آن اتاق رخ میداد بپردازد.

آتش طوری بروشور های درون سالن را میسوزاند، انگار که نورا با آن بروشور ها خصومت شخصی داشته است.

- اینجا چه خبره؟

لیلی که روز بسیار سختی را با کارهای اداری درون وزارتخانه گذرانده بود و حالا برای چند لحظه استراحت به سازمان فرهنگ و هنر آمده بود، با دیدن این بلبشو، فهمید آرامشی که چند لحظه ی پیش انتظارش را میکشید، دست نیافتنی است.

آنچنان غوغایی برپا بود که مجسمه ها از ترس سوختن از جایگاهشان پایین آمده، و به سمت در خروجی هجوم برده بودند. بازدیدکنندگان هم گوشه ای جمع شده بودند و به اتفاقات روبرویشان چشم دوخته بودند. انگار منتظر یکی از مجسمه ها بودند تا برود و کارمندی را با خود بیاورد که آتش را خاموش کند. سوروس اسنیپ، که در جلوی جمعیت ایستاده بود و تازه چشمش به لیلی خورده بود، هیچ چیز جز صدای او نمیشنید و هیچ چیز جز چهره ی او نمیدید. او محو بی توجهی لیلی شده بود و با خود در رویاها سیر میکرد.

همانطور که تمام بازدیدکنندگان فکر میکردند، کمی بعد چند تن از کارمندان سازمان فرهنگ و هنر جادوگری، به همراه مجسمه ای که آرام آرام میپرید (مجسمه ها نمیتوانند راه بروند) تا نشکند، وارد شدند. آنها لیلی را در راه با خود همراه کردند و طی چند ثانیه نورا پردفورت را که جیغ میکشید دستگیر کردند.

- ولم کنین بزارین آتیش بازیمو بکنم!
- ل... لیلی؟

لیلی که تازه متوجه اسنیپ شده بود، جلو آمد. اما کمی بعد، توجهش به دری که پشت اسنیپ باز بود جلب شد. او اسنیپ را که لبخند زده بود و دست هایش را باز کرده بود تا اورا در آغوش بگیرد کنار زد و جلو تر رفت. اسنیپِ ناکام، لبخندش را بر لبانش حفظ کرد. پیرزنی که در کنارش ایستاده بود، ظاهرا دلش برای او سوخت.
- چه پسر خوبی، راستی منم یه دختر دم بخت دارم.

لیلی، بدون توجه به مه، طوری مانند زیبای خفته که به دنبال چرخ نخ ریسی میرفت وارد اتاق شد، که انگار جادو شده بود. اسنیپ نیز مانند کسی که جادوی عشق یک طرفه اورا کور کرده بود، رد عطر لیلی را گرفت و پشت سر او وارد اتاق شد.

اتاق، همانند تمام اتاق های دیگر بود. مبلمان راحت و نرم، شومینه ی روشن که لیلی را به یاد سالن گریفیندور می‌انداخت و یک میز پر از خوراکی هایی که به آنها چشمک میزدند. اما تنها چیز عجیب آن وسط، که باعث میشد اتاق مانند اتاق های عادی به نظر نرسد، @گیلدوری لاکهارت بود. گیلدروی لاکهارتی که با تمام وجود داشت تلاش میکرد تا کاری که شروع کرده بود را به اتمام برساند. کاری که باعث شد لیلی و اسنیپ از عالم خیالات خارج شوند.

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: سازمان فرهنگ و هنر جادوگری
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
وقتی در به خودیِ خود باز شد، باد نورا را دوباره با خودش برد و اورا روی بروشوری که از دست یکی از بازدیدکنندگان، روی زمین افتاده بود انداخت. اما ناگهان، بروشور آتش گرفت. زیرا در هنگام پرواز به همراه باد، سر نورا روی زمین کشیده شده بود و آتش گرفته بود. نورا آخ بلندی گفت و در پی آن، اشک هایش سرازیر شد. اشک هایی که روی بروشور میریختند نه تنها باعث خاموش شدن آتش نشدند، بلکه شعله ی آتش را بلند تر کردند.

همچنان کسی نمیدانست، پشت آن در چه میگذرد. اسنیپ از میان جمعیت خودش را جلو کشید و با یک حرکت، شنل خاکی شده اش را تکاند. حتی در این زمان هم هیچکس نمیدانست چرا سوروس اسنیپ، همچنان اصرار دارد همان لباس های قدیمی اش را بر تن کند. در میان جمعیت، پیرمردی که از تابلویش بیرون افتاده بود نیز حضور داشت. اما با اینکه لباس هایش هنوز بر تنش بود، خودش را با دست هایش میپوشاند. انگار تابلویی که تا حالا در آن زندگی کرده بود، پوشش بهتری برایش بود.

اسنیپ شدیدا نیاز داشت بفهمد پشت آن در چیست. آیا یک ساحره یا جادوگر است که در آن اتاق سحرو جادو میکند و جادوی سیاه انجام میدهد؟ یا اینکه کارمندان وزارتخانه در آنجا به استراحت میپردازند، چای میخورند و گاهی اوقات جوک های مسخره میپرانند. اما همین‌که جلو رفت تا به اسرار درون اتاق پی ببرد، مه غلیظی از داخل اتاق به بیرون رانده شد. مه آنقدر غلیظ بود که دیدشان را تار میکرد. اما کم‌کم بوی عجیب سوختگی راه تنفسشان را پر کرد.

همه فکر میکردند درون اتاق آتش سوزی رخ داده است. اما کمی که راه دیدشان به اطراف سالن بازتر شد، متوجه شدند مقدار بسیار زیادی بروشور، درحال آتش گرفتن است. آنها کمی آنطرف تر، @نورا پردفوترا مشاهده کردند که از شدت عصبانیت، به اینطرف و آنطرف میدود، اشک میریزد و آتش را پخش میکند. هیچکس نمیدانست باید جلوی فراگیری آتش را بگیرد، یا به اتفاقاتی که درون آن اتاق رخ میداد بپردازد.

آتش طوری بروشور های درون سالن را میسوزاند، انگار که نورا با آن بروشور ها خصومت شخصی داشته است.

- اینجا چه خبره؟

لیلی که روز بسیار سختی را با کارهای اداری درون وزارتخانه گذرانده بود و حالا برای چند لحظه استراحت به سازمان فرهنگ و هنر آمده بود، با دیدن این بلبشو، فهمید آرامشی که چند لحظه ی پیش انتظارش را میکشید، دست نیافتنی است.

آنچنان غوغایی برپا بود که مجسمه ها از ترس سوختن از جایگاهشان پایین آمده، و به سمت در خروجی هجوم برده بودند. بازدیدکنندگان هم گوشه ای جمع شده بودند و به اتفاقات روبرویشان چشم دوخته بودند. انگار منتظر یکی از مجسمه ها بودند تا برود و کارمندی را با خود بیاورد که آتش را خاموش کند. سوروس اسنیپ، که در جلوی جمعیت ایستاده بود و تازه چشمش به لیلی خورده بود، هیچ چیز جز صدای او نمیشنید و هیچ چیز جز چهره ی او نمیدید. او محو بی توجهی لیلی شده بود و با خود در رویاها سیر میکرد.

همانطور که تمام بازدیدکنندگان فکر میکردند، کمی بعد چند تن از کارمندان سازمان فرهنگ و هنر جادوگری، به همراه مجسمه ای که آرام آرام میپرید (مجسمه ها نمیتوانند راه بروند) تا نشکند، وارد شدند. آنها لیلی را در راه با خود همراه کردند و طی چند ثانیه نورا پردفورت را که جیغ میکشید دستگیر کردند.

- ولم کنین بزارین آتیش بازیمو بکنم!
- ل... لیلی؟

لیلی که تازه متوجه اسنیپ شده بود، جلو آمد. اما کمی بعد، توجهش به دری که پشت اسنیپ باز بود جلب شد. او اسنیپ را که لبخند زده بود و دست هایش را باز کرده بود تا اورا در آغوش بگیرد کنار زد و جلو تر رفت. اسنیپِ ناکام، لبخندش را بر لبانش حفظ کرد. پیرزنی که در کنارش ایستاده بود، ظاهرا دلش برای او سوخت.
- چه پسر خوبی، راستی منم یه دختر دم بخت دارم.

لیلی، بدون توجه به مه، طوری مانند زیبای خفته که به دنبال چرخ نخ ریسی میرفت وارد اتاق شد، که انگار جادو شده بود. اسنیپ نیز مانند کسی که جادوی عشق یک طرفه اورا کور کرده بود، رد عطر لیلی را گرفت و پشت سر او وارد اتاق شد.

اتاق، همانند تمام اتاق های دیگر بود. مبلمان راحت و نرم، شومینه ی روشن که لیلی را به یاد سالن گریفیندور می‌انداخت و یک میز پر از خوراکی هایی که به آنها چشمک میزدند. اما تنها چیز عجیب آن وسط، که باعث میشد اتاق مانند اتاق های عادی به نظر نرسد، @گیلدوری لاکهارت بود. گیلدروی لاکهارتی که با تمام وجود داشت تلاش میکرد تا کاری که شروع کرده بود را به اتمام برساند. کاری که باعث شد لیلی و اسنیپ از عالم خیالات خارج شوند.

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: سازمان فرهنگ و هنر جادوگری
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1405 19:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید!

ظهر بود و ساختمان سازمان فرهنگ و هنر جادوگری آن‌قدر تمیز شده بود که اگر کسی عطسه می‌کرد، احتمالاً گرد و خاکی برای بیرون آمدن پیدا نمی‌کرد. کف سالن برق می‌زد. لوسترها برق می‌زدند. شیشه‌ها برق می‌زدند. حتی گلدان گوشه سالن هم آن‌قدر برق می‌زد که اگر خودش را در شیشه نگاه می‌کرد، از خودش خوشش می‌آمد.

امروز روز بازدید عمومی بود؛ قرار بود مردم بیایند، ساختمان را ببینند، با فعالیت‌های سازمان آشنا شوند، چند بروشور بردارند و بروند خانه و با خودشان بگویند چه سازمان فرهنگی باشکوهی.

همه‌چیز دقیقاً طبق برنامه بود؛ البته تا وقتی که مجسمه مرمرین وسط سالن تصمیم گرفت با یکی از بازدیدکننده‌ها وارد بحث شود.
- آخ! این‌جا رو لمس نکن... فکر کنم معده‌م رو شکوندی!

@سوروس اسنیپ دستش را کشید عقب. مجسمه ابرویش را بالا انداخت، یا دست‌کم تلاش کرد بالا بیندازد. بالاخره مجسمه بود و ابرویش از سنگ ساخته شده بود و بالا انداختنش از نظر فنی کار ساده‌ای نبود.

- مگه چی می‌شه؟ تو که یه فقط مجسمه‌ای!

مجسمه جواب نداد. چند ثانیه بعد، انگشت سنگی‌اش را بلند کرد و به تابلوی «لطفاً آثار هنری را لمس نکنید» اشاره کرد.

سوروس هم ابرویی بالا انداخت و رفت.

در طبقه دوم هم، اوضاع بهتر نبود.

بروشورهای معرفی سازمان قرار بود روی میز چیده شده باشند. اما بروشورها ظاهراً از وضعیت خودشان راضی نبودند و یکی‌یکی از روی میز سر می‌خوردند پایین. یکی رفت زیر صندلی. یکی داخل گلدان افتاد. یکی خودش را به دست یک جادوگر جانورنما رساند و وقتی جادوگر خواست آن را باز کند، بروشور تا شد و رفت توی جیبش.

مسئول روابط عمومی دوید دنبالش.
- برگرد این‌جا!

بروشور برنگشت، بلکه داشت از پله‌ها پایین می‌رفت.

آن طرف‌تر، گروه بازدیدکنندگان وارد تالار هنرهای جادویی شدند. روی دیوارها تابلوهای متحرک، مجسمه‌های جادویی و چند اثر هنری قدیمی قرار داشت. همه‌چیز زیبا و آرام بود.

تا اینکه یکی از تابلوها عطسه کرد.

و باقی تابلوها هم مثل دومینوهایی که روی هم ریخته شده‌اند، عطسه کردند. صدای عطسه‌ها در تالار پیچید و یک پرتره پیرمرد از شدت عطسه از قابش بیرون افتاد.

همان لحظه، صدای شکستن چیزی از انتهای راهرو آمد. نگاه‌های همه افراد حاضر و غیرحاضر و همه روح‌ها، خون‌آشام‌ها، گرگینه‌ها و هرموجود زنده و غیرزنده دیگری به انتهای راهرو چرخید.

یک تابلو از دیوار افتاده بود. پشت تابلو، دری بود که هیچ‌کس تا آن روز ندیده بود.

@نورا پردفوت، سوار بر باد موافق، آرام‌آرام به در نزدیک شد. روی در، با خطی بسیار قدیمی نوشته شده بود:

«ورود برای بازدیدکنندگان ممنوع.»

از داخل اتاق صدای شکستن چیزی آمد. نورا دستش را روی دستگیره گذاشت و در، پیش از آنکه او بازش کند، از داخل شروع کرد به باز شدن.
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/5/25 12:49:46
دلیل: افزودن منشن!
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
پاسخ به: سازمان فرهنگ و هنر جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 19 خرداد 1395 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
درود.

سازمان فرهنگ و هنر جادویی به دلیل پایان یافتن مهلت وزارت دولت یازدهم، تعطیل می‌شود. تصمیم‌گیری در مورد آن بر عهده وزیر بعدی می‌باشد.

با تشکر.
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سازمان فرهنگ و هنر جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 22 شهریور 1394 01:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.
منم میخوام ثبت نام کنم
به لیستتون بیفزایید
با تشکر
**کاسپر اسپلمن**

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
casper
پاسخ به: سازمان فرهنگ و هنر جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1394 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
مهلت اتمام ثبت نام تا پايان امتحانات هاگوارتز...


به قول وينكي مديونين اگر فكر كنين براي بالاامدن تاپيك اين پست رو زدم..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سازمان فرهنگ و هنر جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1394 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
مهلت اتمام ثبت نام تا پايان امتحانات هاگوارتز...


به قول وينكي مديونين اگر فكر كنين براي بال امدن تاپيك اين پست رو زدم..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سازمان فرهنگ و هنر جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1394 12:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام رون.
من برای مسابقه آماده ام.
امیدوارم مسابقه خوبی از کار در بیاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مسابقه فرهنگ و هنر جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1394 11:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خب خب سلام به همگی هنر دوستان گل و گلاب

آموزشگاه هنر و فرهنگ را برگزار کردیم تا یکم ملت به خودشون بیان و چیز هایی رو که بلدن بیان و به بقیه یاد بدن اما بعضی ها هاگوارتز رو بهانه کردن و در این طرح شرکت نکردن. خب اشکالی نداره ما هم گفتیم بعد از هاگوارتز و جام آتش یک مسابقه می ذاریم خب الان وقت مسابقه است. همین حالا ی حالا نه...میذاریم بعد از اتمام امتحانات و پایان جام آتش که همه بتونن شرکت کنن.

خب شرایط مسابقه:

میخوایم این مسابقه یک مسابقه پر از شور و هیجان باشه برای همین کسانی که میان اینجا اعلام آمادگی برای مسابقه می کنن باید در تمام مراحل شرکت کنن و اون وسط کناره گیری نکنند. در ضمن باید از سطح رول نویسی خوبی نیز بهره مند باشید. همین

ثبت نام:

افرادی که می خواهند در این مسابقه شرکت کنن می تونن اینجا اعلام کنند.سپس از بین این افراد هشت نفر به عنوان برگزیده انتخاب می شوند تا با دست و پنجه نرم کنند.

زمان شروع مسابقه:

بعد از اتمام امتحانات هاگوارتز و جام آتش

نکته: راحت از این مسابقه نگذرید و ان را مسخره قلمداد نکنید. این مسابقه کمک بزرگی به فرهنگ و هنر جامعه جادوگری می باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1394/6/15 13:23:53
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1394/6/15 13:24:35
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1394/6/15 13:25:16
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سازمان فرهنگ و هنر جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 21 مرداد 1394 13:45
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی دوان دوان خودش را به رونی می‌رساند که با عصبانیت منتظر آمدنش بود. مطمئنا اگر وقت به اندازه‌ی کافی تنگ نبود، حسابی بابت سر بزنگاه آمدنش وی را سرزنش می‌کرد. اما اکنون... خیر!

این‌بار به درخواست لینی پرده‌های جلوییِ سن را کشیده بودند تا او بتواند حتی با مکانِ ایستادنش نیز آشنا شود و با آن ارتباط برقرار کند(!). ادا که یکی دوتا نیست آخر! لینی با اشاره‌ی رون، با احتیاط جلو می‌آید و وسط سن می‌ایستد. صدای شور و شوق تماشاچیان به وضوح از پشت پرده شنیده می‌شد و لینی با خود فکر می‌کرد که تعداد آن‌ها چقدر می‌تواند باشد؟ و در دل بر خود لعنت می‌‌فرستاد که چرا زودتر نیامده بود تا بعنوان تماشاچی با جو آنجا آشنا شود.

- بلند گو؟

رشته‌ی تفکرات لینی پاره می‌شود و با تعجب نگاهی به رون می‌اندازد که از پشت صحنه بالا و پایین می‌پرید و سعی داشت به او بفهماند که بلندگویش را راه بیندازد. لینی "آهان"ـی می‌گوید و طلسمی را زیرلب زمزمه می‌کند. سپس می‌گوید:
- 1 2 3... 1 2 3...
رون در پشت صحنه:

صدای خنده و شادی تماشاچیانِ پشت پرده متوقف می‌شود و جای آن را سکوتی عجیب پر می‌کند. صدای لینی در سرتاسر سالن پیچیده بود!

رون که آرام و قرار نداشت و چیزی نمانده بود از دست لینی خودش را به در و دیوار بکوباند، با اشاره‌ی سر و کله و دستش به او می‌فهماند که حال صدایش را تمام تماشاچیان دارند. پیش از آنکه لینی بخواهد وسایلش را برای آموزش روی میز خالی کند، پرده کنار رفته و چهره‌ی هزاران تماشاچی نمایان می‌شود.

لینی که هول شده بود، به سختی آب دهانش را قورت می‌دهد و سعی می‌کند آرامش خویش را باز یابد.
- لینی وارنر هستم! پیکسی هستم! خوش‌حال هستم! سلام.

ملت تماشاچی که این مدلی‌اش را ندیده بودند، هرکدام دست به واکنشی متفاوت می‌زنند. عده‌ای چشمانشان گرد می‌شود و عده‌ای پوزخند می‌زنند. بعضی نیز پچ‌پچ‌کنان چیزی در گوش بغل‌دستیشان زمزمه می‌کنند. لینی بی‌توجه به این واکنش‌ها که در اقصی نقاط آنجا مشاهده می‌شد، دوباره لب به سخن می‌گشاید:
- خب من امروز اومدم تا بهتون یه هنر زیبا و پرطرفدارِ کاغذی رو آموزش بدم. و اون چیزی نیست جز... چی؟ باب اسفنجی؟

لینی می‌خواست بگوید "دُرنا"، اما نتوانست بگوید! زیرا کاغذی که همزمان بیرون آورده و رو به تماشاچیان گرفته بود، طرز ساخت باب اسفنجیِ شلوار مکعبی را نشان می‌داد. ملاحظه بفرمایید:
تصویر تغییر اندازه داده شده








لینی با دستپاچگی ادامه می‌دهد:
- بله تعجب نداره! خب باب اسفنجیه دیگه! احتمالا همه‌تون از دوران مدرسه ساخت مکعب رو آموزش دیدین، اما آیا رنگ‌آمیزیِ اون به طرحِ باب اسفنجی رو هم دیده بودین؟ نه! و من امروز اینجام تا باب اسفنجی رو به خونه‌های شما بیارم.

جمعیت عظیمی از تماشاچیان با اشتیاق شروع به کف دست هورا می‌کنند، اما عده‌ای دیگر لذت را در هو(حو؟) کردن لینی میابند. تا جایی که میزان هوهو شدن چندین برابر تشویق‌ها می‌شود و چراغ خطری در ذهن لینی، شروع به هشدار دادن می‌کند. حتی مقادیری اشیای کوچیک نیز به نشانه‌ی اعتراض به سویش پرتاب می‌شود!

لینی با نگرانی دستش را که سنگربان سَرَش شده بود پایین می‌آورد و درون ردایش می‌کند و هر خرت و پرتی که می‌رسد را از درون جیبش به روی میز انتقال می‌دهد. اما مگر آموزشِ ساختِ درنا پیدا می‌شد؟ تماشاچیان دست از اعتراض برمی‌دارند و با چشمانی گرد شده به موز و گلابی و کیف پول و سایر متعقلاتِ جیب لینی که روی میز خالی می‌شد می‌نگرند. حتی عده‌ای آنقدر اشتیاق داشتند که سرجایشان ایستاده بودند و موجبات غر زدنِ پشتِ سری‌هایشان را فراهم آورده بودند!

بالاخره بعد از مقادیری جستجو لینی درنای مورد نظر را میابد و آن را رو به تماشاچیان می‌گیرد.
تصویر تغییر اندازه داده شده
















- این شما و این هم درنای جادوییِ... ببخشید کاغذیِ ما! خیلی زیباست نه؟

تماشاچیان لحظاتی به تماشای مراحلِ ساختِ درنا می‌پردازند. مغز برخی از آن‌ها از شدت تفکر می‌سوزد و عده‌ای آتش می‌گیرد و بَلبَشویی راه می‌افتد. رون که می‌بیند مراسمی که با هزار جان کندن و عرقِ شبانه‌روزی ریختن برپا کرده است توسط لینی در حال به باد رفتن است، از جایش برمی‌خیزد تا لینی را که با دقت و بی‌توجه به داد و هوارهای تماشاچیان در حال توضیح دادنِ طرز ساخت درنا بود، بدرقه کند.

و لینی همان‌گونه که همچنان ساختِ درنا را شرح می‌داد، توسط رون به بیرون از صحنه کشیده می‌شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!