حقیقتش من هر دفعه رفتم جلو آینه تا به درونم نگاه کنم، همش توجهم به خوشگلیم پرت میشه و کودک درونم و فراموش میکنم

با این حال، اگه بالاخره بتونم از مرحلهی تحسین زیباییم عبور کنم، سعی میکنم چشمهام رو ببندم و به احساسات و افکارم توجه کنم؛ اینکه چه چیزهایی خوشحالم میکنن، چه چیزهایی ناراحتم میکنن و چه چیزهایی باعث میشن واکنش های تندی نشون بدم. البته این کار آسون نیست، چون ذهن من همزمان هزار تا فکر داره و تجربه ثابت کرده ممکنه وسط خودشناسی یک دفعه یادم بیافته که امروز وقت ترمیم ناخن دارم.

کودک درونتون رو توصیف کنید. چه ویژگی ای داره که اذیتتون میکنه؟
وقتی بالاخره موفق میشم کودک درونم رو پیدا کنم، با یک دختر بچهی پرانرژی، کنجکاو، حساس و البته کمی لجباز روبهرو میشم. دختربچهای که از همون بچگی دوست داشته دیده شه، حرفش شنیده شه و وقتی کاری رو خوب انجام میده، دیگران هم حتماً متوجه بشن. اعتمادبهنفسش هم... نگم براتون.
ولی در کنار این اعتمادبهنفس، خیلی حساس هم هست و اگر احساس کنه نادیده گرفته شده یا کسی زحماتش رو ندیده، سریع ناراحت میشه و بدون خرید لوازم آرایش، اصلا قابلیت آشتی با هیچکس رو نداره.
چیزی که بیشتر از همه توی کودک درونم من رو اذیت میکنه، همین نیاز زیادش به تأیید دیگرانه. اگه برای کاری خیلی تلاش کنه و کسی متوجه زحمتش نشه، قهر میکنه و گاهی هم وقتی چیزی طبق برنامه پیش نمیره، زود ناامید یا عصبی میشه؛ انگار انتظار داره دنیا دقیقاً طبق برنامهای که خودش در ذهنش ریخته حرکت کنه. و خب، متأسفانه دنیا هنوز حاضر نشده کنترلش رو به عهده من و کودک درونم بزاره.
۲-چطور با کودک درونتون به صلح می رسید و راضیش می کنید توی اهدافتون بهتون کمک کنه؟ توی چه هدفی بهتون کمک میکنه؟ آیا اصلا به صلح می رسید یا همه چی خراب میشه؟
برای اینکه با کودک درونم به صلح برسم، فکر کنم اول باید یه کم نازش رو بکشم. چون اگه بخوام با زور و اجبار باهاش رفتار کنم، خیلی راحت قهر میکنه و دیگه هیچ همکاریای ازش نمیبینم. پس بهتره وقتی خسته یا ناراحته، یه کم بهش فرصت بدم و بعد باهاش حرف بزنم. بهش میگم قرار نیست برای رسیدن به هدفهام همهی خوشیهامون رو کنار بذاریم، فقط باید یاد بگیریم بین تفریح و مسئولیت یه تعادلی داشته باشیم.
کودک درونم میتونه توی درس خوندن، یاد گرفتن چیزای جدید و کارای خلاقانه خیلی کمکم کنه. چون هنوز خیلی کنجکاوه و وقتی یه چیزی براش جالب باشه، تا تهش میره. فقط یه مشکلی هست؛ گاهی چیزایی که برای اون خیلی جالبه، اصلاً هیچ ربطی به هدف من نداره. مثلاً ممکنه وسط درس خوندن یهو پاشه آرایش کنه یا وسط یاد گرفتن به مهارت جدید روتین پوستیشو انجام بده.
در کل فکر میکنم باهاش به صلح میرسم، چون اگه قرار باشه هر روز با خودم دعوا داشته باشم، که دیگه انرژیای برای رسیدن به هدفهام نمیمونه! من سعی میکنم بیشتر به حرفش گوش بدم و اونم باید قبول کنه که همیشه قرار نیست هر کاری دلش خواست انجام بدیم. در عوض، میتونه یه کم هیجان و شیطنت وارد زندگیم کنه که همهچیز خیلی خشک و جدی نشه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







حتما بولی کردن شبح قضاوتگر رو توی برنامه درسی ترم بعد قرار میدم. 

غیبت میزنم.

این موجود بدبخت و همیشه ناراضی، شبح قضاوتگر منه. تخصص اصلیش هم قضاوت دربارهی ظاهر منه و نکتهی جالب اینه که همیشه دقیقاً وقتی ظاهر میشه که من دارم به خودم میرسم. یعنی ممکنه سه ساعت منتظر باشم آرایش کنم، موهامو درست کنم، لباس جدید بپوشم و ناخنهامو مرتب کنم؛ درست همون لحظهای که بالاخره از نتیجه راضی شدم، ایشون مثل جنِ احضارشده از دیوار درمیاد. این شبح، تقریبا نسخه برعکس منه. یعنی یه فلور بـ...بد استایل و ز...ز...زشـ...نمیتونم بگم! خودتون میدونید دیگه



این آقای قشنگ و بامزه، شبح قضاوتگر من تشریف دارن. در اصل ایشون شرلوک هلمز مرحوم میباشن. ممکنه بگین که شرلوک که انقدر جوون و گوگولی و ... نبود؛ درسته! ولی حداقل توی شبح من هم دخالت نکنین! من دوست داشتم شرلوک جوون رو همیشه ببینم. 



