برای نگاه کردن به درون خودم، اول به فکر روشهای عملی و تشریح بدنم افتادم اما بعد به این نتیجه رسیدم که کالبدشکافی بر روی خود، احتمالاً با قوانین مدرسه و عقل سلیم در تضاده!
اما میتونم یکی از بچههای کلاس رو با طلسم کوچیککننده، کوچیک کنم و بخورمش تا بره توی شکمم یه دوری بزنه و از اونجا فیلم و عکس بگیره و بهم نشون بده چهخبره
کودک درونتون رو توصیف کنید. چه ویژگی ای داره که اذیتتون میکنه؟
کودک درونم؟ راستش من کلا با بچهها رابطهی خوبی ندارم، بنابراین اینکه بفهمم یکی از اونا سالهاست داخل خودم زندگی میکنه، خبر چندان خوشحالکنندهای نیست. اون یه بچهی کله زردِ لجباز، فضول و پرروئه که مدام سؤال میپرسه، به حرف کسی گوش نمیده و دقیقاً همون کاری رو میکنه که بهش گفتن نکن. احتمالاً اگه یه روز ببینمش، اول بهش میگم «برو با یکی دیگه بازی کن»، بعد یادم میافته که متأسفانه اون خودمم و جایی برای فرستادنش ندارم.
چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه اینه که هنوز هم وقتی چیزی طبق میلش پیش نمیره، قهر میکنه و میخواد همهچیز رو خودش کنترل کنه. در کل بچهی بدی نیست؛ فقط از اون بچههاست که بعد از پنج دقیقه حضورش، آدم به فکر مهاجرت میافته.
چطور با کودک درونتون به صلح می رسید و راضیش می کنید توی اهدافتون بهتون کمک کنه؟ توی چه هدفی بهتون کمک میکنه؟ آیا اصلا به صلح می رسید یا همه چی خراب میشه؟
صلح؟ جالبه که فکر میکنید صلح اصلا گزینهایه که روی میز بوده. من و اون بچه بیشتر یهجور معاهدهی متارکهی موقت داریم؛ هر کدوممون منتظریم اون یکی اولین اشتباه رو بکنه
هر وقت بخوام یه کار احساسی مثل اعتماد کردن یا بخشیدن کسی انجام بدم، اون با یه پروندهی قطور از دلایل «نکن» ظاهر میشه. بدتر اینکه معمولاً هم حق با اونه، که خب خیلی رو اعصابه.
ولی برای هدفهام بد هم نیست؛ مخصوصا وقتی یکی بخواد سرم کلاه بذاره. اون بچه چیزی رو فراموش نمیکنه، فقط میذارتش توی بایگانی تا روز موعود.
پس صلح نمیکنیم؛ فعلا فقط با هم کار میکنیم. مثل دو تا همکار که از هم متنفرن ولی میدونن بدون هم شرکت ورشکست میشه. همین که هنوز همدیگه رو نکشتیم، خودش یه موفقیته.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






اما من با فهمیدن اینکه از نقاشی و چیزای براق خوشش میاد بهش ماژیک اکلیلی و بوم نقاشی میدم و با هم به صلح میرسیم.


حتما بولی کردن شبح قضاوتگر رو توی برنامه درسی ترم بعد قرار میدم. 

غیبت میزنم.

این موجود بدبخت و همیشه ناراضی، شبح قضاوتگر منه. تخصص اصلیش هم قضاوت دربارهی ظاهر منه و نکتهی جالب اینه که همیشه دقیقاً وقتی ظاهر میشه که من دارم به خودم میرسم. یعنی ممکنه سه ساعت منتظر باشم آرایش کنم، موهامو درست کنم، لباس جدید بپوشم و ناخنهامو مرتب کنم؛ درست همون لحظهای که بالاخره از نتیجه راضی شدم، ایشون مثل جنِ احضارشده از دیوار درمیاد. این شبح، تقریبا نسخه برعکس منه. یعنی یه فلور بـ...بد استایل و ز...ز...زشـ...نمیتونم بگم! خودتون میدونید دیگه



این آقای قشنگ و بامزه، شبح قضاوتگر من تشریف دارن. در اصل ایشون شرلوک هلمز مرحوم میباشن. ممکنه بگین که شرلوک که انقدر جوون و گوگولی و ... نبود؛ درسته! ولی حداقل توی شبح من هم دخالت نکنین! من دوست داشتم شرلوک جوون رو همیشه ببینم. 







باهوش بودن فقط این نیست که خودت بتونی مخترع چیزی باشی یا کشف جدیدی کنی، الهام گرفتن از راهکارهای مختلف برای استفاده در جاهای دیگه هم هست.