جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
23 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
۱- ازتون میخوام به درونتون نگاه کنید،چطور این کارو می کنید؟

برای نگاه کردن به درون خودم، اول به فکر روش‌های عملی و تشریح بدنم افتادم اما بعد به این نتیجه رسیدم که کالبدشکافی بر روی خود، احتمالاً با قوانین مدرسه و عقل سلیم در تضاده!
اما میتونم یکی از بچه‌های کلاس رو با طلسم کوچیک‌کننده، کوچیک کنم و بخورمش تا بره توی شکمم یه دوری بزنه و از اونجا فیلم و عکس بگیره و بهم نشون بده چه‌خبره

کودک درونتون رو توصیف کنید. چه ویژگی ای داره که اذیتتون میکنه؟

کودک درونم؟ راستش من کلا با بچه‌ها رابطه‌ی خوبی ندارم، بنابراین اینکه بفهمم یکی از اونا سال‌هاست داخل خودم زندگی می‌کنه، خبر چندان خوشحال‌کننده‌ای نیست. اون یه بچه‌ی کله زردِ لجباز، فضول و پرروئه که مدام سؤال می‌پرسه، به حرف کسی گوش نمی‌ده و دقیقاً همون کاری رو می‌کنه که بهش گفتن نکن. احتمالاً اگه یه روز ببینمش، اول بهش می‌گم «برو با یکی دیگه بازی کن»، بعد یادم می‌افته که متأسفانه اون خودمم و جایی برای فرستادنش ندارم.

چیزی که بیشتر از همه اذیتم می‌کنه اینه که هنوز هم وقتی چیزی طبق میلش پیش نمی‌ره، قهر می‌کنه و می‌خواد همه‌چیز رو خودش کنترل کنه. در کل بچه‌ی بدی نیست؛ فقط از اون بچه‌هاست که بعد از پنج دقیقه حضورش، آدم به فکر مهاجرت می‌افته.

چطور با کودک درونتون به صلح می رسید و راضی‌ش می کنید توی اهدافتون بهتون کمک کنه؟ توی چه هدفی بهتون کمک میکنه؟ آیا اصلا به صلح می رسید یا همه چی خراب میشه؟

صلح؟ جالبه که فکر می‌کنید صلح اصلا گزینه‌ایه که روی میز بوده. من و اون بچه بیشتر یه‌جور معاهده‌ی متارکه‌ی موقت داریم؛ هر کدوممون منتظریم اون یکی اولین اشتباه رو بکنه

هر وقت بخوام یه کار احساسی مثل اعتماد کردن یا بخشیدن کسی انجام بدم، اون با یه پرونده‌ی قطور از دلایل «نکن» ظاهر می‌شه. بدتر اینکه معمولاً هم حق با اونه، که خب خیلی رو اعصابه.

ولی برای هدف‌هام بد هم نیست؛ مخصوصا وقتی یکی بخواد سرم کلاه بذاره. اون بچه چیزی رو فراموش نمی‌کنه، فقط می‌ذارتش توی بایگانی تا روز موعود.

پس صلح نمی‌کنیم؛ فعلا فقط با هم کار می‌کنیم. مثل دو تا همکار که از هم متنفرن ولی می‌دونن بدون هم شرکت ورشکست می‌شه. همین که هنوز همدیگه رو نکشتیم، خودش یه موفقیته.

افرادی که لایک کردند

Chaos follows me
I call it loyalty
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دیروز ساعت 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
بانو استانفورد : برای تکلیف جلسه آخر:
۱- ازتون میخوام به درونتون نگاه کنید،چطور این کارو می کنید؟
کودک درونتون رو توصیف کنید. چه ویژگی ای داره که اذیتتون میکنه؟
۲-چطور با کودک درونتون به صلح می رسید و راضی‌ش می کنید توی اهدافتون بهتون کمک کنه؟ توی چه هدفی بهتون کمک میکنه؟ آیا اصلا به صلح می رسید یا همه چی خراب میشه؟

تکلیف مثل همیشه غیررول و به شخصیت ایفایی‌تون داده شده. امیدوارم با کودکان درونتون مهربون باشید.


بخش اول: کودک درون سوروس اسنیپ

کودک درون من، در گوشه‌ای تاریک از ذهنم پنهان شده است. او پسری است با موهای مشکیِ ژولیده و لباس‌های کهنه‌ای که بوی خاک و کتاب‌های قدیمی می‌دهند. چشمانش، برخلاف چشمانِ حالِ من، پر از اشک و خشمِ فروخورده است. او همیشه در حالِ تماشاست؛ از پشتِ یک درِ نیمه‌باز، از لایِ پرده‌های اتاقِ کودکی‌اش، از پشتِ عینکِ پدری که هرگز به او لبخند نزد.

ویژگی‌ای که این کودک را آزار می‌دهد، «نیازِ شدید به اثباتِ خود» است. او همیشه می‌خواهد نشان دهد که از دیگران بهتر است، باهوش‌تر است، سریع‌تر است. این نیاز، ریشه در سال‌هایی دارد که هیچ‌کس به او توجه نمی‌کرد. او فریاد می‌زد و کسی نمی‌شنید؛ پس تصمیم گرفت که آنقدر عالی شود که نتوانند نادیده‌اش بگیرند. اما این نیاز، در بزرگ‌سالی، به شکلِ «کمال‌گراییِ بیمارگونه» و «ناتوانی در پذیرشِ شکست» درآمده است. این کودک، هنوز هم با هر اشتباهی که در کلاس معجون‌سازی می‌کنم، درونم فریاد می‌زند: «ببین! باز هم شکست خوردی!»

-----

بخش دوم: صلح با کودک درون

رسیدن به صلح با این کودک، کارِ آسانی نیست. او اعتماد ندارد؛ چون سال‌ها به او دروغ گفته‌اند و به او گفته‌اند که «کافی نیست». اما من، راهی پیدا کرده‌ام.

ابتدا، هر روز صبح، وقتی پشت میزِ کلاس می‌نشینم، با خودم می‌گویم:
«من دیگر آن پسر نیستم. من سوروس اسنیپ هستم، استادِ معجون‌سازی، رئیسِ اسلایترین. و این کودک، بخشی از من است که باید در آغوش گرفته شود، نه سرکوب.»

سپس، از او می‌خواهم که در «هدفِ اصلی‌ام» به من کمک کند: «درکِ عمیق‌تر از جادو». کودکِ درون من، با آن چشم‌های تیزبین و ذهنِ کنجکاوش، می‌تواند چیزهایی ببیند که من به دلیلِ تجربه‌هایِ تلخ، از دیدنشان عاجزم. او می‌تواند سادگیِ یک معجون را ببیند، در حالی که من به پیچیدگی‌هایش فکر می‌کنم.

اما آیا صلح کامل برقرار می‌شود؟
خیر، کامل نه. گاهی، در شب‌هایِ بی‌خوابی، کودک درونم بیدار می‌شود و مرا به خاطرِ تمامِ اشتباهاتم سرزنش می‌کند. اما من یاد گرفته‌ام که به جایِ جنگیدن با او، به حرف‌هایش گوش کنم. چون می‌دانم که او فقط می‌خواهد دیده شود و شنیده شود. و این، بزرگ‌ترین درسی است که از شفابخشی جادویی آموخته‌ام:
«کودک درون، دشمنِ ما نیست؛ او همان بخشی از ماست که هنوز به جادو اعتقاد دارد.»
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 16:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-اینجا تسخیر شده.
-کمکککککک.

جادوآموزای جلسه اخر کلاس شفابخشی شبیخون خورده بودند و کورکورانه سعی می کردن با پناه گرفتن پشت نیمکت ها و کیف ها از حملات دمپایی های سرگردان و آبپاش هایی که از غیب ظاهر می شدن و فرد بی احتیاط رو خیس آب می کردن در امان بمونن.
کلاس شفابخشی در هرج و مرج کامل بود.
-به سمت در خروجی عقب نشینییییی.

شترق

رهبر جادوآموزا با ضربه دمپایی خیس نقش زمین شد. پرچم از دستش افتاد و بقیه یارانش با ناامیدی به صفوف درهم شکسته و کتک خورده و خسته‌شون نگاه می کردن. دمپایی های خیس بالای سرشون پرواز می کردن و همه امیدهاشون برای شفادهنده شدن رو به باد می‌...

-بسه دیگه. به اندازه کافی دیدن.

با ظاهر شدن ملانی در وسط صحنه نبرد، جادوآموزا با احتیاط از سنگرهاشون بیرون اومدن. دیگه خبری از دمپایی و آبپاش نبود و به نظر میومد صلح نسبی برقرار شده.

-جلسه آخر کلاس شفابخشی خیلی زود رسید عزیزانم. ما توی این ترم یاد گرفتیم که شفا دادن بیماریهای ذهنی که اتفاقا خیلی هم رایجن از درون فرد شروع میشه. توی این جلسه همه دروس این ترم رو جمع بندی می کنیم، شما باید با درونتون در صلح باشید تا از بیماریهای ذهنی در امان بمونید.

-استاد ما در صلح بودیم که دمپاییا بهمون حمله کردن.
-اینجا کلاسه یا اتاق شکنجه.

ملانی موهای آبی‌ش رو پشت گوشش انداخت. لبخند تهدیدآمیزی به جادوآموز معترض زد و ادامه داد.
-اینجا جاییه که شما تبدیل به یه شفادهنده موفق میشید... و یه شفادهنده موفق باید یاد بگیره اول از همه با درونش در صلح باشه. شما با خطر کمالگرایی آشنا شدید، اهمیت زندگی در لحظه رو یاد گرفتید و با اشباح قضاوتگر مبارزه کردید اما هنوز برای آینده کاری نکردید. هنوز بلد نیستید چطور زخم های درونتون رو درمان کنید و شفادهنده ای که اول درونش رو شفا نداده باشه نمیتونه به بقیه کمک کنه.
-مرلین شفات بده.
-مرلین عزیزم؟

برخلاف تصور جادوآموز گستاخ و بی تربیت مرلین در کلاس حضور داشت و با دمپایی مرلینگاهی در دست رفت که جادوآموز بی ادب رو شفا بده.

-کجا بودیم... آها! قسمت بزرگی از درون شما جایگاه کودک درونتونه. کودکی که در قلب شما زندگی میکنه، لج میکنه، دعوا میکنه و عصبی میشه و اگه باهاش در صلح باشید مثل کودک درون من که دمپایی بارون و آب پاشی‌تون کرد در راستای اهدافتون بهتون کمک میکنه. دیدید دیگه چقدر پرقدرته؟
-

یکی از جادوآموزا که هنوز آب از موهاش می چکید با کم‌رویی دستش رو بلند کرد.
-استاد... اگه کودک درونمون نخواد هیچوقت صلح کنه چی؟
-پس بهش گوش بده. ببین از چی عصبانیه... بعضی وقتا اونا فقط میخوان دیده بشن، نه اینکه سرکوب بشن.

ملانی لبخند نیروبخشی به قیافه های لهیده ی جلوش زد.
-این یکی از اصول شفابخشیه که از درون بیمارها باخبر بشید تا بتونید درمانش کنید و قبل از این، باید اول از درون خودتون شروع کنید. مثلا کودک درون من خیلی لجبازه و همیشه ازم میخواد بجای صحبت مسالمت آمیز اونایی که ازشون خوشش نمیاد رو کتک بزنم. اما من با فهمیدن اینکه از نقاشی و چیزای براق خوشش میاد بهش ماژیک اکلیلی و بوم نقاشی میدم و با هم به صلح میرسیم.
-
-یادتون باشه اگه برای صلح تلاش نکنید اونم هرکاری دلش خواست می‌کنه. درست مثل جنگ امروز.

برای تکلیف جلسه آخر:
۱- ازتون میخوام به درونتون نگاه کنید،چطور این کارو می کنید؟
کودک درونتون رو توصیف کنید. چه ویژگی ای داره که اذیتتون میکنه؟
۲-چطور با کودک درونتون به صلح می رسید و راضی‌ش می کنید توی اهدافتون بهتون کمک کنه؟ توی چه هدفی بهتون کمک میکنه؟ آیا اصلا به صلح می رسید یا همه چی خراب میشه؟

تکلیف مثل همیشه غیررول و به شخصیت ایفایی‌تون داده شده. امیدوارم با کودکان درونتون مهربون باشید.
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/5/30 16:42:54
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
ملانی استانفورد گفته است : همونطور که دفعه قبل گفتم من به اولین کسی که تو کلاسم شرکت کنه یک عدد دمپایی نقطه زن اولتراسونیک جایزه میدم.
که جایزه جلسه سوم به سوروس اسنیپ عزیز میرسه.
این دمپایی یکبار مصرفه و با قابلیت نقطه زنی کبودی متقارنی رو به دشمنت هدیه میده.
امیدوارم به خوبی ازش استفاده کنی.

و اما امتیازات:
اسلیترین: 1۰

سوروس اسنیپ: ۵+۵
خوشحالم که تونستی با شبحت رو به رو بشی و درمان رو شروع کنی. تکلیفت پرجزییات و زیبا بود. هرچند ترجیح می دادم به جای هوش مصنوعی خودت نقاشی رو بکشی، اما بخاطر تلاش و وقتی که گذاشتی نمره کامل رو بهت میدم.


استاد استانفورد،

از نمره‌ی کامل و همچنین جایزه‌ی غیرمنتظره‌ی دمپایی نقطه‌زن اولتراسونیک صمیمانه سپاسگزارم. مطمئناً از این دمپایی در مواقعی استفاده خواهم کرد که یک دانش‌آموزِ بی‌احتیاط، دوباره تلاش کند معجونِ انفجاری خود را به جای معجونِ خواب‌آور به کلاس بیاورد.

در مورد نقاشی، حق با شماست؛ هوش مصنوعی هرگز نمی‌تواند جای قلمِ یک جادوگر را بگیرد. اما از آنجایی که من در طراحی، حتی از یک گرگینه‌ی بی‌سواد هم ضعیف‌تر هستم، ترجیح دادم با تکنولوژی کنار بیایم تا اینکه کلاس را با یک نقاشیِ ترسناک و غیرقابل تشخیص، به وحشت بیندازم.

باز هم از لطف و فرصتی که به من دادید، سپاسگزارم.

با احترام،
سوروس اسنیپ
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 15:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نمرات جلسه سوم کلاس شفابخشی جادویی


جهت یادآوری:
نقل قول:
شفاف سازی درخصوص نحوه امتیازدهی:

اول از همه توضیحاتی مختصر درمورد نحوه امتیازدهی میدم. اگه دقت کنید تکالیفی که بهتون داده میشن ساده هستن چون من ازتون میخوام به چیزهای ساده با دید منحصر به فرد خودتون نگاه کنید. انتظار دارم جوری بنویسید که خواننده از دید شخصیت شما به همه چیز نگاه کنه و با خلاقانه نوشتن به چیزهای ساده و روزمره عمق بدید.
بنابراین خلاقیت در کلاس من خیلی مهمه.
نحوه امتیازدهی به شرح زیر داده میشه.

در تکلیف غیر رول:
۵ نمره خلاقیت
۵ نمره توجه به جزییات، پاسخ درست و توصیف مناسب


همونطور که دفعه قبل گفتم من به اولین کسی که تو کلاسم شرکت کنه یک عدد دمپایی نقطه زن اولتراسونیک جایزه میدم.
که جایزه جلسه سوم به سوروس اسنیپ عزیز میرسه.
این دمپایی یکبار مصرفه و با قابلیت نقطه زنی کبودی متقارنی رو به دشمنت هدیه میده.
امیدوارم به خوبی ازش استفاده کنی.

و اما امتیازات:
اسلیترین: 1۰

سوروس اسنیپ: ۵+۵
خوشحالم که تونستی با شبحت رو به رو بشی و درمان رو شروع کنی. تکلیفت پرجزییات و زیبا بود. هرچند ترجیح می دادم به جای هوش مصنوعی خودت نقاشی رو بکشی، اما بخاطر تلاش و وقتی که گذاشتی نمره کامل رو بهت میدم.

ریونکلاو: ۱۰

هلنا ریونکلاو: ۵+۵
هرکس جرئت کنه به شبح شما بخنده یه دمپایی نوش جان میکنه.
درمان خلاقانه ای بود. حتما بولی کردن شبح قضاوتگر رو توی برنامه درسی ترم بعد قرار میدم.

گریفیندور: ۱۰

تلما هلمز: ۵+۵
چه شبح قضاوتگر گوگولی مگولی ای! درمانت خیلی سخته عزیزم. با این اقای متشخص نمیشه بحث کرد.
مچمو گرفتی تلما. این جمع آوری اطلاعات در راستای اختراع دمپایی نقطه زن جدیدمه که به نقاط ضعفتون میخوره.

هاول پرکینز: ۵+۵
روز شما هم بخیر اقای هاول.
موهای آبی داره. چقد جنتلمن و خفن. منم یه خب‌که‌چی‌پاتر جیبی میخوام.
مثل همیشه خلاقانه و بی نظیر.

فلور دلاکور: ۵+۵
شبحت چه ناخن های تیز ترسناکی داره.
بی توجهی همیشه جوابه.
ولی تورو مرلین خودت شبح قضاوتگر نشو، ما فلور خوشگل و خوش استایل‌مون رو دوس داریم.

جای مرلین و روزالین خالی بود. غیبت میزنم.

امیدوارم از اینکه شبح قضاوتگرتون رو لت و پار کردید لذت برده باشید. به امید دیدار دوباره.
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1405 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
روزتون بخیر دوشیزه ملانی،

خب همونطوری که هممون انتظار داشتیم، شبح قضاوتگرِ من (که اسمش رو گذاشتم خب‌که‌چی‌پاتر) ، خیلی بچه خوشگله. درحدی که بیمِ این رو دارم که یه تعدادی از طرفدارام رو بدزده. حقیقتش دقیقا شبیه منه‌، یه کالیسیفر سیاه هم داره... فقط... من نیست.
ولی خب... ما که اصلا در قید و بند این چیزا نیستیم!

تصویر تغییر اندازه داده شده


بعد از اینکه در مرحله‌ی اول منیفستا رو احضار کردم، این بچه پررو از‌ من پیشی‌ گرفت و گفت "خب که چی؟" و من اینطوری بودم که "منظورت چیه من الان توی تسترالِ ناشکر رو ظاهر کردم و متاسفانه بازم جوابش همون بود، "خب که چی؟"

از اون روز شروع شد، خبری ازش نبود ولی تا یه طلسم خفن اجرا می‌کردم، یهو با این کله‌ی آبیش میومد جلوم و "خب که چی؟"
یه نگاهی بهش کردم گفتم "تو اصلا حرفِ دیگه‌ای داری بزنی؟" و در کمال تعجب گفت "برای چی؟". ذوق کردم و براش مفهوم ارتباط‌گیری و اینکه این شیوه‌ی‌ بشر برای دوام آوردن بوده گفتم و متاسفانه تهش بازم گفت "خب‌ که چی؟"

وسط یه اختراع خیلی سهمناک برای یکی‌ دیگه از کلاسام بودم که وقتی تموم شد و هنوز عرقِ من و کالیسیفر خشک نشده بود، دوباره ظاهر شد و گفت این دیگه چیه ساختی؟ منم بادی به غبغب انداختم و گفتم "دستگاه کراتین پریمیوم بدون آسیب زدن به رنگ‌دانه‌ی موها".

و بله درست حدس زدین. برادر نه گذاشت و نه برداشت و نه حیا داشت. صاف برگشت گفت "خب که چی؟". منم گفتم "چون قشنگه." بازم اون دهن غرغروش رو باز کرد. "خب که چی؟"

آماده‌ی فشار خوردن بودم که یهو یاد راه‌های درمانی افتادم. "خب که چی"ش رو که توی هوا سرگردان بود رو گرفتم و تو صورتش کوبیدم. "شاید اگه می‌دونستی، موهات این شکلی نمی‌شدن." و یهو حس کردم تا شد.

می‌دونین،‌ شاید اگه شبح کسِ دیگه‌ای بود، اینقدر به هدف نمی‌خورد ولی من... من موهامو خیلی دوست دارم.

وقت زدنِ ضربه‌ی آخر بود. سرمو سمتِ خب‌که‌چی‌پاترِ نصف شده خم کردم و ازش پرسیدم چه کسی داره که کالیسیفرش‌ قراره نقشِ پروفسور اسنیپِ توی سریالِ جدید رو بازی کنه و شروع کرد به جیغ و داد کردن.

راستش اینقدر کوچولو و ناز بود که برش داشتم گذاشتمش تو جیبم. یه "خب‌که‌چی‌پاترِ جیبی به همتون پیشنهاد می‌کنم.
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 19 مرداد 1405 14:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده



درود. این موجود بدبخت و همیشه ناراضی، شبح قضاوتگر منه. تخصص اصلیش هم قضاوت درباره‌ی ظاهر منه و نکته‌ی جالب اینه که همیشه دقیقاً وقتی ظاهر می‌شه که من دارم به خودم می‌رسم. یعنی ممکنه سه ساعت منتظر باشم آرایش کنم، موهامو درست کنم، لباس جدید بپوشم و ناخن‌هامو مرتب کنم؛ درست همون لحظه‌ای که بالاخره از نتیجه راضی شدم، ایشون مثل جنِ احضارشده از دیوار درمیاد. این شبح، تقریبا نسخه برعکس منه. یعنی یه فلور بـ...بد استایل و ز...ز...زشـ...نمیتونم بگم! خودتون میدونید دیگه

مرحله‌ی اول، احضار و شناختنش بود. بعد از چند بار مشاهده فهمیدم این شبح کلاً با خوشحال بودن من مشکل داره. آرایش کنم، ایراد می‌گیره. لباس جدید بخرم، قیافه می‌گیره. ناخن‌هامو ترمیم کنم، احتمالاً از نظرش باید با دستکش آشپزی بیرون برم. حتی اگر هیچ کاری هم نکنم، احتمالاً یه ایرادی پیدا می‌کنه که چرا هیچ کاری نکردم. خلاصه موجودی که برای هر شرایطی یک ایراد آماده کرده و ظاهراً حافظه‌ش هم از کامپیوتر قوی‌تره، چون اشتباهات سه سال پیش رو هم یادشه.

بعد فهمیدم هدفش فقط اینه که کاری کنه من فکر کنم هرچقدر هم به خودم برسم، باز کافی نیست. در نتیجه مرحله‌ی دوم شروع شد: تبدیل انرژی منفی به مثبت. هر بار که ذهنم می‌خواست با حرف‌های شبح همراه بشه، سعی کردم برعکسش رو ببینم. اگر قرار بود فکر کنم این کار فایده نداره، به خودم یادآوری کردم که اصلاً قرار نیست برای شبح مسابقه‌ی زیبایی برگزار کنم. اگر لباس جدیدی دوست داشتم، پوشیدمش چون خودم دوستش داشتم، نه چون قرار بود شبح از روی سکوی داوری بهم امتیاز بده. اگر آرایشم رو دوست داشتم، اعتراض هم فقط با سه قطعه عکس دو در دو و رضایت نامه اولیا پذیرفته می‌شد.

مرحله‌ی سوم سخت‌تر بود؛ باید دقیقاً همون کاری رو می‌کردم که شبح همیشه باعث می‌شد ازش خجالت بکشم یا عقب بکشم. بنابراین یه روز تصمیم گرفتم با خیال راحت به خودم برسم و اصلاً منتظر تأیید اون موجود نباشم. موهامو درست کردم، آرایش کردم، لباس مورد علاقه‌مو پوشیدم و ناخن‌هامو هم مرتب کردم.

شبح هم طبق معمول ظاهر شد و با قیافه‌ای اومد که انگار قراره نتیجه‌ی یک فاجعه‌ی جهانی رو اعلام کنه.اما این بار من کار خودمو کردم و توجهی نکردم.
چند دقیقه گذشت.
شبح هنوز اونجا بود.

بعد یه مدت دیگه حتی خودش هم انگار حوصله‌ش سر رفت و نشست یه گوشه. دفترچه‌ی قضاوتش رو باز کرد، چند صفحه ورق زد و ظاهراً متوجه شد که برای این موقعیت هیچ بند جدیدی در آیین‌نامه‌اش وجود نداره.

در نهایت درمان کاملاً جواب نداد؛ چون این موجود هنوز گاهی برمی‌گرده. ولی الان مشکلش اینه که من دیگه هرچی می‌گه رو باور نمی‌کنم. خودش هم کم‌کم داره ناامید می‌شه و الان من بیشتر شبح قضاوتگر اون شدم.

البته هنوز یک مشکل باقی مونده: هر یک ساعت یک بار ماه یک بار که میرم لباس جدید بخرم، حس می‌کنم اون هم همراهم میاد.
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/5/19 16:57:13
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: شنبه 17 مرداد 1405 19:48
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


سلام. این آقای قشنگ و بامزه، شبح قضاوت‌گر من تشریف دارن. در اصل ایشون شرلوک هلمز مرحوم می‌باشن. ممکنه بگین که شرلوک که انقدر جوون و گوگولی و ... نبود؛ درسته! ولی حداقل توی شبح من هم دخالت نکنین! من دوست داشتم شرلوک جوون رو همیشه ببینم.

بله. داشتیم می‌گفتیم.
پروفسور این شبح من برخلاف ظاهر گوگولیش، خیلی شیطون و آزاردهنده‌ست. همیشه وقتی من و میرا داریم یک چیزی رو بررسی می‌کنیم و من با ذره بین قشنگم چکش می‌کنم، ظاهر میشه؛ طبق طبیعتش هم هرکاری برای آزار بنده می‌کنه دیگه... بیشتر اوقات میگه که من اصلا آدم باهوشی نیستم و تراپیست‌ها سر موضوع روانی و پارانوئید بودنم حق دارن. حتی یک بار هم گفت که باعث خجالته که یک هلمز هستم...

هر وقت می‌خوام سرنخ‌های پرونده‌ای رو کنار هم بذارم و به نتیجه برسم، میاد و کلی حرف می‌زنه که باعث میشه من به خودمم شک کنم. دوباره همه بررسی ها رو از اول انجام بدم و کارم دو برابر بشه.
حتی وقتی واقعا موفق میشم و شک‌هام درست بوده، میگه فقط شانس آوردم...

اما... درسته که شرلوک عزیز خیلی باهوش و خفن و اینا بوده، ولی من می‌دونم که این شبح ناگرامی شرلوک واقعی نیست! طبیعتاً اوایل بهش شک کردم؛ بعد از دقت به نشونه‌ها و... فهمیدم که ایشون اصلا شبیه شرلوک نیست! شرلوک خودش از من پارانوئیدتر بوده و به زمین و زمان و این‌ور و اون‌ور شک داشته. پس چرا باید من رو به‌خاطر این موضوع قضاوت کنه؟

بعدش گشتیم و گشتیم و فهمیدیم که ایشون در اصل شبح قضاوتگره؛ نه روح شرلوک که تو دنیا می‌چرخه!


و می‌رسیم به بخش آخر... درمانش! من درمان شما رو با مال خودم ترکیب کردم یکم...
اولین و تاثیرگذارترین روش؛ تخریب شخصیتی! من می‌دونم اون شرلوک نیست ولی اون که نمی‌دونه من می‌دونم! پس با یک لبخند بسیار با اعتماد به نفس، میگم حداقل من زنده‌ام. همیشه بعد این حرف دچار افسردگی می‌شه!

بعد پرونده‌هایی که توشون موفق شدم و حل‌شون کردم رو به سمتش پرتاب می‌کنم‌. درسته که پرونده‌ها از وسطش رد میشن و آسیب جسمانی بهش نمی‌زنن، ولی این کار باعث میشه ببینم برخلاف حرف‌های اون چقدر باهوش و اینا هستم.

و در نهایت، میرا رو به سمتش پرتاب می‌کنیم. من نمی‌دونستم ولی به نظر میاد شبح‌های قضاوت‌گر یا حداقل شبح من علاقه زیادی به حیوونا ندارن؛ به‌خصوص روباه! وقتی به سمتش پرتاب میکنم از ترسش غیب میشه.


من که تکلیف رو کامل انجام دادم. حالا نوبت شماست که اعتراف کنی پروفسور! فکر کردی اگه این تکلیف رو در قالب تکلیف همگانی بدی، من نمی‌فهمم همه‌اش نقشه‌ست و فقط میخوای از من اطلاعات به‌دست بیاری؟ حالا که همه چیز معلوم شد، بگو با کیا همکاری می‌کنی؟
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: جمعه 16 مرداد 1405 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تکمیل تکلیف (ضمیمه)
با عرض پوزش، متأسفم که امکان ویرایش پست قبلی را ندارم. تصویر شبح قضاوتگر (نسخه‌ی نوجوان سوروس اسنیپ) که در تکلیف به آن اشاره کردم، در این پست قرار داده شده است.

تصویر تغییر اندازه داده شده
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 مرداد 1405 14:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
*.
پروفسور اگه به شبحم نمی‌خندین، ایشون هستن.

تصویر تغییر اندازه داده شده


یه عقاب که یه مار دور گردنش حلقه زده و با هم یکی شدن تا با اون حالت اخمالوشون منو حرص بدن.
فقط کمین کرده تا ببینه تو کدوم موقعیت می‌تونه برعلیهم اقدام کنه! عقابه هی می‌زنه تو سرم که تو لکه ننگ مامان روونات هستی، ماره می‌زنه تو سرم که تو لکه ننگ بابا سالازارت هستی.
تازه بعضی وقتا به همدیگه احترام نمی‌ذارن تا وسط حرف هم نپرن و همزمان شروع می‌کنن وِر وِر کردن که نمی‌فهمی کدومشون چی می‌گه و در نتیجه‌ش به جای آسیب روانی، آسیب جسمی می‌زنن به من با سردرد گرفتن!

پروفسور من سه مرحله رو انجام دادم. اولش که منیفستا رو اجرا کردم، باعث شد بتونم برم جلوی آینه وایسم و این موجودِ عقاب‌ماری رو ببینم و نقاشیش رو براتون بکشم. برای مرحله دوم دقیقا راه درمانی شما رو پیش گرفتم. ولی نمی‌تونستم مثلا وقتی عقابه هی می‌گفت تو خنگی، حتی ذره‌ای هوش مامانتو به ارث نبردی، در جواب بگم آره همینطوره، چون من به بابا سالازارم رفتم. آخه این باعث می‌شد ماره شروع کنه بگه ولی تو جاه‌طلبی و قدرت باباتو هم نداری بدبخت. واسه همین بهشون گفتم من به اندازه‌ی کافی از هوش مامانم و جاه‌طلبی بابام به ارث بردم. این باعث شد یکم اخماشون وا شه، ولی نه بیشتر. واسه همین حتی برای اثبات سمتِ بابام، برای مرحله سوم عملی قدم برداشتم و رفتم مرگخوار شدم تا ماره ببینه که چطور در راه آرمان‌های بابام ثابت‌قدمم. ولی این عقابه رو سر غر قبلیش نگه می‌داشت و در نتیجه جواب نداد.

واسه همین دیدم باید راه درمانیِ خودمو پیش بگیرم و با یه تیر دو نشون بزنم. یعنی باهاشون رو در رو شدم و گفتم هه، چقد حسودین شماها. این عقابه حتی نمی‌تونست عقابِ مامانم باشه، چه برسه به بچه‌ش. ماره هم همینطور. بهشون گفتم دلتون بسوزه که من هم خون روونا در رگ‌هامه و هم خون سالازار. چیزی که شما دو تا ازش بی‌نصیب هستین و همینه که اینقد حسودتون کرده که هی به من گیر بدین. شما هیچی نیستین جز یه عقاب و مارِ ساده که حتی نگاهتونم به روونا و سالازاری که سنگشو به سینه می‌زنین نیفتاده، در حالی که من دختر ارزشمندِ روونا و سالازار هستم که هر جفتشون هم منو بعنوان دخترشون پذیرفتن چون می‌دونستن که می‌تونم باعث افتخارشون بشم. خلاصه که اینقد کوچیک شمردمشون و تحقیرشون کردم که من کی هستم و چیا دارم از روونا و سالازار که اونا ندارن، که تهش از حسادت ترکیدن. منظورم از ترکیدن، واقعا ترکیدنه‌ها! یهو پوف شدن رفتن تو هوا و دیگه هم برنگشتن عقده‌ایا.

این راه درمانیم هم الگو گرفته از فیلم دوم It هست. هی به دلقکه گفتن تو هیچی نیستی، تو کوچیکی... تا واقعا کوچیک شد و تونستن نابودش کنن. باهوش بودن فقط این نیست که خودت بتونی مخترع چیزی باشی یا کشف جدیدی کنی، الهام گرفتن از راهکارهای مختلف برای استفاده در جاهای دیگه هم هست.
🦅 Only Raven 🦅