کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
95
نفر همین الان آنلایناند
43 نفر در «انجمن»
0 عضو
95 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 47
-
انجمن 43
-
پروفایلها و حساب کاربری 2
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
48 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
شفابخشی جادویی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 17:57
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
598
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت

نمرات جلسه چهارم کلاس شفابخشی جادویی
جهت یادآوری:
نقل قول:
شفاف سازی درخصوص نحوه امتیازدهی:
اول از همه توضیحاتی مختصر درمورد نحوه امتیازدهی میدم. اگه دقت کنید تکالیفی که بهتون داده میشن ساده هستن چون من ازتون میخوام به چیزهای ساده با دید منحصر به فرد خودتون نگاه کنید. انتظار دارم جوری بنویسید که خواننده از دید شخصیت شما به همه چیز نگاه کنه و با خلاقانه نوشتن به چیزهای ساده و روزمره عمق بدید.
بنابراین خلاقیت در کلاس من خیلی مهمه.
نحوه امتیازدهی به شرح زیر داده میشه.
در تکلیف غیر رول:
۵ نمره خلاقیت
۵ نمره توجه به جزییات، پاسخ درست و توصیف مناسب
همونطور که دفعه قبل گفتم من به اولین کسی که تو کلاسم شرکت کنه یک عدد دمپایی نقطه زن اولتراسونیک جایزه میدم.

که جایزه جلسه سوم دوباره به سوروس اسنیپ عزیز میرسه و اولین نفری میشه که یه جفت کامل از دمپاییام داره.

لنگه ی دوم دمپایی قبلی رو با جغد برات فرستادم.

و اما امتیازات:
اسلیترین: ۱۰
سوروس اسنیپ: ۵ + ۵
درسی که از شفابخشی توی این ترم یاد گرفتی همون چیزی بود که میخواستم. گاهی وقتا عقاید شفادهنده خیلی موثرتر از معجون ها و طلسم های درمانیه. شفادهنده خوبی خواهی شد.
دیانا کارتر: ۵ + ۵
امیدوارم ایده ی کوچیک کردن یکی از شاگردام به عنوان دوربین درونیت در حد همون ایده مونده باشه.
همکاری خوبه. اون بچه درواقع ورژنی از خودته که خواستی مخفیش کنی.

گریفیندور: ۱۰
فلور دلاکور: ۵+۵
طبیعیه حواست پرت بشه، از قدیم گفتن خوشگلی دردسر داره.

افرین عزیزم خیلی خلاقانه و زیبا بود. کودک درونت یکم خرجش زیاد نیست؟

روزالین اورست: ۵+۵
به به ببین کی برگشته.
هورا که هستی.کنترل z عالی بود، کلی خندیدم. همیشه بهت میگم تو خلاقیت خیلی خوبی برای انشا و طنز داری. ولی کو گوش شنوا!
یینگده بهتر هم نمیشه. بهتر هست! بدو تا دمپایی نخوردی.
تلما هلمز: ۵+۵
کودک درون تلما، چرا پیرزن درون داری!

کودک بیرون کی بودی تو؟

من این ترم همه تلاشمو کردم که درکنار مفاهیم جادویی به این نکته هم اشاره کنم که سلامت ذهن پیش زمینه سلامت بدنه و برای شفادهنده خوب بودن نیازه که براش وقت و اهمیت قائل بشید.
تدریس برای شاگردای بااستعداد و خلاق و باهوشی مثل شما برام پر از شادی و لذت بود.

امیدوارم شما هم از کلاس شفابخشی جادویی لذت برده باشید.
به امید دیدار
افرادی که لایک کردند

⚠️خطر برخورد⚠️
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:52
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
529
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

۱- ازتون میخوام به درونتون نگاه کنید،چطور این کارو می کنید؟
پروفسور فکر کردین ما نمیدونیم شما اینجوری دارین از ما اطلاعات میگیرین تا بعدا ازشون سواستفاده کنین؟ ما میدونیم. ولی از اون جهت که نمره میخوایم...
ما میریم میشینیم جلوی آینه، بعد به انعکاس خودمون نگاه میکنیم. حالا اگه میگین ما گفتیم درونتون، باید بگم ما آدم سادهای هستیم. درون و بیرون مون یکیه.
کودک درونتون رو توصیف کنید. چه ویژگی ای داره که اذیتتون میکنه؟
ما کودک درونمون یکم پیره! یعنی پیرزن درون داریم در اصل. یهو داریم از پلههای قلعه بالا میریم شروع به غر زدن میکنه. یعنی رسما بهمون به جای کودک، یه پیرزن غرغرو انداختن...
۲-چطور با کودک درونتون به صلح می رسید و راضیش می کنید توی اهدافتون بهتون کمک کنه؟ توی چه هدفی بهتون کمک میکنه؟ آیا اصلا به صلح می رسید یا همه چی خراب میشه؟
صلح؟ صلح؟!
اصلا فرصت نمیکنیم باهم حرف بزنیم. من هی بهش میگم ساکت بشه، هی اون غر میزنه. هی من میگم ساکت بشه، میگه گرسنمه، حوصلهام سر رفته، خوابم میاد. یه جور رفتار میکنه انگار من کودک درون اونم، نه برعکس! 
در کل ما درحال جنگ درونی هستیم، خبری از صلح نیست!
پروفسور فکر کردین ما نمیدونیم شما اینجوری دارین از ما اطلاعات میگیرین تا بعدا ازشون سواستفاده کنین؟ ما میدونیم. ولی از اون جهت که نمره میخوایم...
ما میریم میشینیم جلوی آینه، بعد به انعکاس خودمون نگاه میکنیم. حالا اگه میگین ما گفتیم درونتون، باید بگم ما آدم سادهای هستیم. درون و بیرون مون یکیه.

کودک درونتون رو توصیف کنید. چه ویژگی ای داره که اذیتتون میکنه؟
ما کودک درونمون یکم پیره! یعنی پیرزن درون داریم در اصل. یهو داریم از پلههای قلعه بالا میریم شروع به غر زدن میکنه. یعنی رسما بهمون به جای کودک، یه پیرزن غرغرو انداختن...

۲-چطور با کودک درونتون به صلح می رسید و راضیش می کنید توی اهدافتون بهتون کمک کنه؟ توی چه هدفی بهتون کمک میکنه؟ آیا اصلا به صلح می رسید یا همه چی خراب میشه؟
صلح؟ صلح؟!
اصلا فرصت نمیکنیم باهم حرف بزنیم. من هی بهش میگم ساکت بشه، هی اون غر میزنه. هی من میگم ساکت بشه، میگه گرسنمه، حوصلهام سر رفته، خوابم میاد. یه جور رفتار میکنه انگار من کودک درون اونم، نه برعکس! 
در کل ما درحال جنگ درونی هستیم، خبری از صلح نیست!
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر

با درود و عرض ادب خدمت استاد عزیز و شیرین عسلمان.
با عرض پوزش و عذر خواهی، بابت شرکت نکردن در کلاس دوست داشتنیتان! سوگند به ریش پدرمان مرلین، که تنها مرگ باعث شود در کلاستان حضور پیدا نکنیم.
نقل قول:
شیرین عسل عزیزمان، اگر بخواهیم به درونمان نگاه کنیم که اول باید سه روز برایش برنامه ریزی کنیم، بالاخره کار دقیق و حساسیت و اگر مرلینی نکرده به جای درون خودمان به درون فرد دیگری نگاه کردیم چه ؟ شرم و حیا چه می شود؟ اصلا در دیگ باز باشد حیای رز کجا رفته است؟
ولی حالا که اصرار میکنید درون اوتو کشیده کوهی مارا ببینید تلاشمان را می کنیم.
در قدم اول فاصله کیلومتری خود را از جیمز سیریوس پاتر و مرلین کبیر حفظ میکنیم، در قدم اول از جیمی فاصله ی کوهی میگیریم زیرا با رفتارش درون و بیرون ما را باهم یکی می کند و در آخر درون خودش را با بیرون قاطی میکند.
از طرفی چون عشق و علاقه ی پدر دختریمان به مرلین کبیر زیاد است، ممکن است درونمان با بخش درونی ترمان مخلوط شود در خود گم شویم.
مرحله ی بعدی برای مشاهده ی درونی ما، توصل به رشته کوه های اورست است؛ هرچه باشه از نوادگان اورست بزرگ هستیم، باید با او اُنس بگیریم، شایدم هم برای اینکه از ارثیه ی کوهی محروممان نکند برای نشان دادن بخش درونی کوهیمان از او اجازه بگیریم.
در مرحله ی آخر نیز، چون درونمان یک رز غرورو تری خوابیده بیخیال دیدن درونیاتمان می شویم و با یک کنترل،Z به عقب باز می گردیم.
نقل قول:
هرچقدر که به درون ترمان نگاه میکنیم و دنبال رز کوچک می گردیم، دخترک کوهی را میبینیم که بسیار خجالتی و سر به زیری است که تلاش می کند بهترین باشد، ولی به نظر ما که نیست!
حالا به هرحال، اگر بخواهید با نظر کمالگرایی کوهیمان او را بررسی کنید فقط باید یه کوچولو، یینگده بهتر باشد؛ با تشکر.
نقل قول:
حقیقتا دو رز در یک بدن نگنجند، نمیتوان ما دورا به صلح رسانید، حتما سوال برایتان پیش می آید که چرا؟
چون رز بزرگ تر و عاقل تر که ما باشیم از کودک و بچه بدمان می آید، برنامه ریزی هایمان را بهم میزند و باعث می شود نتوانیم همیشه اتاقمان را مرتب نگه داریم.
از رز کودک هم سوال کنید، بنده نمیخواهم صدای بچه بشنوم؛ پس نظر رز کودک مهم نیست و رهایش کنید.
حالا چون کنارمان نشسته و چپ چپ نگاهمان میکند و از آنجایی که می ترسیم مثل ببر بنگال به ما حمله کند؛ شاید گاهی این کودک نیاز به شنیده شدن داشته باشد، شاید هم گاهی ولدمورت گولمان زد و به حرفش گوش دادیم، مرلین را چه دیدی.
با عرض پوزش و عذر خواهی، بابت شرکت نکردن در کلاس دوست داشتنیتان! سوگند به ریش پدرمان مرلین، که تنها مرگ باعث شود در کلاستان حضور پیدا نکنیم.
نقل قول:
۱- ازتون میخوام به درونتون نگاه کنید،چطور این کارو می کنید؟
شیرین عسل عزیزمان، اگر بخواهیم به درونمان نگاه کنیم که اول باید سه روز برایش برنامه ریزی کنیم، بالاخره کار دقیق و حساسیت و اگر مرلینی نکرده به جای درون خودمان به درون فرد دیگری نگاه کردیم چه ؟ شرم و حیا چه می شود؟ اصلا در دیگ باز باشد حیای رز کجا رفته است؟
ولی حالا که اصرار میکنید درون اوتو کشیده کوهی مارا ببینید تلاشمان را می کنیم.
در قدم اول فاصله کیلومتری خود را از جیمز سیریوس پاتر و مرلین کبیر حفظ میکنیم، در قدم اول از جیمی فاصله ی کوهی میگیریم زیرا با رفتارش درون و بیرون ما را باهم یکی می کند و در آخر درون خودش را با بیرون قاطی میکند.
از طرفی چون عشق و علاقه ی پدر دختریمان به مرلین کبیر زیاد است، ممکن است درونمان با بخش درونی ترمان مخلوط شود در خود گم شویم.
مرحله ی بعدی برای مشاهده ی درونی ما، توصل به رشته کوه های اورست است؛ هرچه باشه از نوادگان اورست بزرگ هستیم، باید با او اُنس بگیریم، شایدم هم برای اینکه از ارثیه ی کوهی محروممان نکند برای نشان دادن بخش درونی کوهیمان از او اجازه بگیریم.
در مرحله ی آخر نیز، چون درونمان یک رز غرورو تری خوابیده بیخیال دیدن درونیاتمان می شویم و با یک کنترل،Z به عقب باز می گردیم.
نقل قول:
کودک درونتون رو توصیف کنید. چه ویژگی ای داره که اذیتتون میکنه؟
هرچقدر که به درون ترمان نگاه میکنیم و دنبال رز کوچک می گردیم، دخترک کوهی را میبینیم که بسیار خجالتی و سر به زیری است که تلاش می کند بهترین باشد، ولی به نظر ما که نیست!
حالا به هرحال، اگر بخواهید با نظر کمالگرایی کوهیمان او را بررسی کنید فقط باید یه کوچولو، یینگده بهتر باشد؛ با تشکر.
نقل قول:
۲-چطور با کودک درونتون به صلح می رسید و راضیش می کنید توی اهدافتون بهتون کمک کنه؟ توی چه هدفی بهتون کمک میکنه؟ آیا اصلا به صلح می رسید یا همه چی خراب میشه؟
حقیقتا دو رز در یک بدن نگنجند، نمیتوان ما دورا به صلح رسانید، حتما سوال برایتان پیش می آید که چرا؟
چون رز بزرگ تر و عاقل تر که ما باشیم از کودک و بچه بدمان می آید، برنامه ریزی هایمان را بهم میزند و باعث می شود نتوانیم همیشه اتاقمان را مرتب نگه داریم.
از رز کودک هم سوال کنید، بنده نمیخواهم صدای بچه بشنوم؛ پس نظر رز کودک مهم نیست و رهایش کنید.
حالا چون کنارمان نشسته و چپ چپ نگاهمان میکند و از آنجایی که می ترسیم مثل ببر بنگال به ما حمله کند؛ شاید گاهی این کودک نیاز به شنیده شدن داشته باشد، شاید هم گاهی ولدمورت گولمان زد و به حرفش گوش دادیم، مرلین را چه دیدی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/6/9 23:28:18
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: امروز ساعت 17:37
از: فرانسه-پاریس
پستها:
286
شغل
ناظر چت باکس

۱- ازتون میخوام به درونتون نگاه کنید. چطور این کارو می کنید؟
حقیقتش من هر دفعه رفتم جلو آینه تا به درونم نگاه کنم، همش توجهم به خوشگلیم پرت میشه و کودک درونم و فراموش میکنم
با این حال، اگه بالاخره بتونم از مرحلهی تحسین زیباییم عبور کنم، سعی میکنم چشمهام رو ببندم و به احساسات و افکارم توجه کنم؛ اینکه چه چیزهایی خوشحالم میکنن، چه چیزهایی ناراحتم میکنن و چه چیزهایی باعث میشن واکنش های تندی نشون بدم. البته این کار آسون نیست، چون ذهن من همزمان هزار تا فکر داره و تجربه ثابت کرده ممکنه وسط خودشناسی یک دفعه یادم بیافته که امروز وقت ترمیم ناخن دارم.
کودک درونتون رو توصیف کنید. چه ویژگی ای داره که اذیتتون میکنه؟
وقتی بالاخره موفق میشم کودک درونم رو پیدا کنم، با یک دختر بچهی پرانرژی، کنجکاو، حساس و البته کمی لجباز روبهرو میشم. دختربچهای که از همون بچگی دوست داشته دیده شه، حرفش شنیده شه و وقتی کاری رو خوب انجام میده، دیگران هم حتماً متوجه بشن. اعتمادبهنفسش هم... نگم براتون.
ولی در کنار این اعتمادبهنفس، خیلی حساس هم هست و اگر احساس کنه نادیده گرفته شده یا کسی زحماتش رو ندیده، سریع ناراحت میشه و بدون خرید لوازم آرایش، اصلا قابلیت آشتی با هیچکس رو نداره.
چیزی که بیشتر از همه توی کودک درونم من رو اذیت میکنه، همین نیاز زیادش به تأیید دیگرانه. اگه برای کاری خیلی تلاش کنه و کسی متوجه زحمتش نشه، قهر میکنه و گاهی هم وقتی چیزی طبق برنامه پیش نمیره، زود ناامید یا عصبی میشه؛ انگار انتظار داره دنیا دقیقاً طبق برنامهای که خودش در ذهنش ریخته حرکت کنه. و خب، متأسفانه دنیا هنوز حاضر نشده کنترلش رو به عهده من و کودک درونم بزاره.
۲-چطور با کودک درونتون به صلح می رسید و راضیش می کنید توی اهدافتون بهتون کمک کنه؟ توی چه هدفی بهتون کمک میکنه؟ آیا اصلا به صلح می رسید یا همه چی خراب میشه؟
برای اینکه با کودک درونم به صلح برسم، فکر کنم اول باید یه کم نازش رو بکشم. چون اگه بخوام با زور و اجبار باهاش رفتار کنم، خیلی راحت قهر میکنه و دیگه هیچ همکاریای ازش نمیبینم. پس بهتره وقتی خسته یا ناراحته، یه کم بهش فرصت بدم و بعد باهاش حرف بزنم. بهش میگم قرار نیست برای رسیدن به هدفهام همهی خوشیهامون رو کنار بذاریم، فقط باید یاد بگیریم بین تفریح و مسئولیت یه تعادلی داشته باشیم.
کودک درونم میتونه توی درس خوندن، یاد گرفتن چیزای جدید و کارای خلاقانه خیلی کمکم کنه. چون هنوز خیلی کنجکاوه و وقتی یه چیزی براش جالب باشه، تا تهش میره. فقط یه مشکلی هست؛ گاهی چیزایی که برای اون خیلی جالبه، اصلاً هیچ ربطی به هدف من نداره. مثلاً ممکنه وسط درس خوندن یهو پاشه آرایش کنه یا وسط یاد گرفتن به مهارت جدید روتین پوستیشو انجام بده.
در کل فکر میکنم باهاش به صلح میرسم، چون اگه قرار باشه هر روز با خودم دعوا داشته باشم، که دیگه انرژیای برای رسیدن به هدفهام نمیمونه! من سعی میکنم بیشتر به حرفش گوش بدم و اونم باید قبول کنه که همیشه قرار نیست هر کاری دلش خواست انجام بدیم. در عوض، میتونه یه کم هیجان و شیطنت وارد زندگیم کنه که همهچیز خیلی خشک و جدی نشه.
حقیقتش من هر دفعه رفتم جلو آینه تا به درونم نگاه کنم، همش توجهم به خوشگلیم پرت میشه و کودک درونم و فراموش میکنم

با این حال، اگه بالاخره بتونم از مرحلهی تحسین زیباییم عبور کنم، سعی میکنم چشمهام رو ببندم و به احساسات و افکارم توجه کنم؛ اینکه چه چیزهایی خوشحالم میکنن، چه چیزهایی ناراحتم میکنن و چه چیزهایی باعث میشن واکنش های تندی نشون بدم. البته این کار آسون نیست، چون ذهن من همزمان هزار تا فکر داره و تجربه ثابت کرده ممکنه وسط خودشناسی یک دفعه یادم بیافته که امروز وقت ترمیم ناخن دارم.

کودک درونتون رو توصیف کنید. چه ویژگی ای داره که اذیتتون میکنه؟
وقتی بالاخره موفق میشم کودک درونم رو پیدا کنم، با یک دختر بچهی پرانرژی، کنجکاو، حساس و البته کمی لجباز روبهرو میشم. دختربچهای که از همون بچگی دوست داشته دیده شه، حرفش شنیده شه و وقتی کاری رو خوب انجام میده، دیگران هم حتماً متوجه بشن. اعتمادبهنفسش هم... نگم براتون.
ولی در کنار این اعتمادبهنفس، خیلی حساس هم هست و اگر احساس کنه نادیده گرفته شده یا کسی زحماتش رو ندیده، سریع ناراحت میشه و بدون خرید لوازم آرایش، اصلا قابلیت آشتی با هیچکس رو نداره.
چیزی که بیشتر از همه توی کودک درونم من رو اذیت میکنه، همین نیاز زیادش به تأیید دیگرانه. اگه برای کاری خیلی تلاش کنه و کسی متوجه زحمتش نشه، قهر میکنه و گاهی هم وقتی چیزی طبق برنامه پیش نمیره، زود ناامید یا عصبی میشه؛ انگار انتظار داره دنیا دقیقاً طبق برنامهای که خودش در ذهنش ریخته حرکت کنه. و خب، متأسفانه دنیا هنوز حاضر نشده کنترلش رو به عهده من و کودک درونم بزاره.
۲-چطور با کودک درونتون به صلح می رسید و راضیش می کنید توی اهدافتون بهتون کمک کنه؟ توی چه هدفی بهتون کمک میکنه؟ آیا اصلا به صلح می رسید یا همه چی خراب میشه؟
برای اینکه با کودک درونم به صلح برسم، فکر کنم اول باید یه کم نازش رو بکشم. چون اگه بخوام با زور و اجبار باهاش رفتار کنم، خیلی راحت قهر میکنه و دیگه هیچ همکاریای ازش نمیبینم. پس بهتره وقتی خسته یا ناراحته، یه کم بهش فرصت بدم و بعد باهاش حرف بزنم. بهش میگم قرار نیست برای رسیدن به هدفهام همهی خوشیهامون رو کنار بذاریم، فقط باید یاد بگیریم بین تفریح و مسئولیت یه تعادلی داشته باشیم.
کودک درونم میتونه توی درس خوندن، یاد گرفتن چیزای جدید و کارای خلاقانه خیلی کمکم کنه. چون هنوز خیلی کنجکاوه و وقتی یه چیزی براش جالب باشه، تا تهش میره. فقط یه مشکلی هست؛ گاهی چیزایی که برای اون خیلی جالبه، اصلاً هیچ ربطی به هدف من نداره. مثلاً ممکنه وسط درس خوندن یهو پاشه آرایش کنه یا وسط یاد گرفتن به مهارت جدید روتین پوستیشو انجام بده.
در کل فکر میکنم باهاش به صلح میرسم، چون اگه قرار باشه هر روز با خودم دعوا داشته باشم، که دیگه انرژیای برای رسیدن به هدفهام نمیمونه! من سعی میکنم بیشتر به حرفش گوش بدم و اونم باید قبول کنه که همیشه قرار نیست هر کاری دلش خواست انجام بدیم. در عوض، میتونه یه کم هیجان و شیطنت وارد زندگیم کنه که همهچیز خیلی خشک و جدی نشه.
افرادی که لایک کردند
𝐋𝐚 𝐯𝐢𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐭𝐫𝐨𝐩 𝐜𝐨𝐮𝐫𝐭𝐞 𝐩𝐨𝐮𝐫 𝐜𝐨𝐧𝐟𝐢𝐞𝐫 𝐧𝐨𝐭𝐫𝐞 𝐜œ𝐮𝐫 à 𝐜𝐞𝐮𝐱 𝐪𝐮𝐢 𝐧𝐞 𝐬𝐚𝐯𝐞𝐧𝐭 𝐩𝐚𝐬 𝐚𝐩𝐩𝐫é𝐜𝐢𝐞𝐫 𝐬𝐚 𝐝é𝐥𝐢𝐜𝐚𝐭𝐞𝐬𝐬𝐞.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/05/05
تولد نقش: 1405/05/07
آخرین ورود: شنبه 18 مهر 1405 04:03
از: جایی بین هاگوارتز و اخراج
پستها:
24

۱- ازتون میخوام به درونتون نگاه کنید،چطور این کارو می کنید؟
برای نگاه کردن به درون خودم، اول به فکر روشهای عملی و تشریح بدنم افتادم اما بعد به این نتیجه رسیدم که کالبدشکافی بر روی خود، احتمالاً با قوانین مدرسه و عقل سلیم در تضاده!
اما میتونم یکی از بچههای کلاس رو با طلسم کوچیککننده، کوچیک کنم و بخورمش تا بره توی شکمم یه دوری بزنه و از اونجا فیلم و عکس بگیره و بهم نشون بده چهخبره
کودک درونتون رو توصیف کنید. چه ویژگی ای داره که اذیتتون میکنه؟
کودک درونم؟ راستش من کلا با بچهها رابطهی خوبی ندارم، بنابراین اینکه بفهمم یکی از اونا سالهاست داخل خودم زندگی میکنه، خبر چندان خوشحالکنندهای نیست. اون یه بچهی کله زردِ لجباز، فضول و پرروئه که مدام سؤال میپرسه، به حرف کسی گوش نمیده و دقیقاً همون کاری رو میکنه که بهش گفتن نکن. احتمالاً اگه یه روز ببینمش، اول بهش میگم «برو با یکی دیگه بازی کن»، بعد یادم میافته که متأسفانه اون خودمم و جایی برای فرستادنش ندارم.
چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه اینه که هنوز هم وقتی چیزی طبق میلش پیش نمیره، قهر میکنه و میخواد همهچیز رو خودش کنترل کنه. در کل بچهی بدی نیست؛ فقط از اون بچههاست که بعد از پنج دقیقه حضورش، آدم به فکر مهاجرت میافته.
چطور با کودک درونتون به صلح می رسید و راضیش می کنید توی اهدافتون بهتون کمک کنه؟ توی چه هدفی بهتون کمک میکنه؟ آیا اصلا به صلح می رسید یا همه چی خراب میشه؟
صلح؟ جالبه که فکر میکنید صلح اصلا گزینهایه که روی میز بوده. من و اون بچه بیشتر یهجور معاهدهی متارکهی موقت داریم؛ هر کدوممون منتظریم اون یکی اولین اشتباه رو بکنه
هر وقت بخوام یه کار احساسی مثل اعتماد کردن یا بخشیدن کسی انجام بدم، اون با یه پروندهی قطور از دلایل «نکن» ظاهر میشه. بدتر اینکه معمولاً هم حق با اونه، که خب خیلی رو اعصابه.
ولی برای هدفهام بد هم نیست؛ مخصوصا وقتی یکی بخواد سرم کلاه بذاره. اون بچه چیزی رو فراموش نمیکنه، فقط میذارتش توی بایگانی تا روز موعود.
پس صلح نمیکنیم؛ فعلا فقط با هم کار میکنیم. مثل دو تا همکار که از هم متنفرن ولی میدونن بدون هم شرکت ورشکست میشه. همین که هنوز همدیگه رو نکشتیم، خودش یه موفقیته.
برای نگاه کردن به درون خودم، اول به فکر روشهای عملی و تشریح بدنم افتادم اما بعد به این نتیجه رسیدم که کالبدشکافی بر روی خود، احتمالاً با قوانین مدرسه و عقل سلیم در تضاده!
اما میتونم یکی از بچههای کلاس رو با طلسم کوچیککننده، کوچیک کنم و بخورمش تا بره توی شکمم یه دوری بزنه و از اونجا فیلم و عکس بگیره و بهم نشون بده چهخبره
کودک درونتون رو توصیف کنید. چه ویژگی ای داره که اذیتتون میکنه؟
کودک درونم؟ راستش من کلا با بچهها رابطهی خوبی ندارم، بنابراین اینکه بفهمم یکی از اونا سالهاست داخل خودم زندگی میکنه، خبر چندان خوشحالکنندهای نیست. اون یه بچهی کله زردِ لجباز، فضول و پرروئه که مدام سؤال میپرسه، به حرف کسی گوش نمیده و دقیقاً همون کاری رو میکنه که بهش گفتن نکن. احتمالاً اگه یه روز ببینمش، اول بهش میگم «برو با یکی دیگه بازی کن»، بعد یادم میافته که متأسفانه اون خودمم و جایی برای فرستادنش ندارم.
چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه اینه که هنوز هم وقتی چیزی طبق میلش پیش نمیره، قهر میکنه و میخواد همهچیز رو خودش کنترل کنه. در کل بچهی بدی نیست؛ فقط از اون بچههاست که بعد از پنج دقیقه حضورش، آدم به فکر مهاجرت میافته.
چطور با کودک درونتون به صلح می رسید و راضیش می کنید توی اهدافتون بهتون کمک کنه؟ توی چه هدفی بهتون کمک میکنه؟ آیا اصلا به صلح می رسید یا همه چی خراب میشه؟
صلح؟ جالبه که فکر میکنید صلح اصلا گزینهایه که روی میز بوده. من و اون بچه بیشتر یهجور معاهدهی متارکهی موقت داریم؛ هر کدوممون منتظریم اون یکی اولین اشتباه رو بکنه
هر وقت بخوام یه کار احساسی مثل اعتماد کردن یا بخشیدن کسی انجام بدم، اون با یه پروندهی قطور از دلایل «نکن» ظاهر میشه. بدتر اینکه معمولاً هم حق با اونه، که خب خیلی رو اعصابه.
ولی برای هدفهام بد هم نیست؛ مخصوصا وقتی یکی بخواد سرم کلاه بذاره. اون بچه چیزی رو فراموش نمیکنه، فقط میذارتش توی بایگانی تا روز موعود.
پس صلح نمیکنیم؛ فعلا فقط با هم کار میکنیم. مثل دو تا همکار که از هم متنفرن ولی میدونن بدون هم شرکت ورشکست میشه. همین که هنوز همدیگه رو نکشتیم، خودش یه موفقیته.
افرادی که لایک کردند
از آرامش قبل فاجعه لذت ببر
Made of Green
Made of Green

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: یکشنبه 19 مهر 1405 19:33
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
44

نقل قول:
بخش اول: کودک درون سوروس اسنیپ
کودک درون من، در گوشهای تاریک از ذهنم پنهان شده است. او پسری است با موهای مشکیِ ژولیده و لباسهای کهنهای که بوی خاک و کتابهای قدیمی میدهند. چشمانش، برخلاف چشمانِ حالِ من، پر از اشک و خشمِ فروخورده است. او همیشه در حالِ تماشاست؛ از پشتِ یک درِ نیمهباز، از لایِ پردههای اتاقِ کودکیاش، از پشتِ عینکِ پدری که هرگز به او لبخند نزد.
ویژگیای که این کودک را آزار میدهد، «نیازِ شدید به اثباتِ خود» است. او همیشه میخواهد نشان دهد که از دیگران بهتر است، باهوشتر است، سریعتر است. این نیاز، ریشه در سالهایی دارد که هیچکس به او توجه نمیکرد. او فریاد میزد و کسی نمیشنید؛ پس تصمیم گرفت که آنقدر عالی شود که نتوانند نادیدهاش بگیرند. اما این نیاز، در بزرگسالی، به شکلِ «کمالگراییِ بیمارگونه» و «ناتوانی در پذیرشِ شکست» درآمده است. این کودک، هنوز هم با هر اشتباهی که در کلاس معجونسازی میکنم، درونم فریاد میزند: «ببین! باز هم شکست خوردی!»
-----
بخش دوم: صلح با کودک درون
رسیدن به صلح با این کودک، کارِ آسانی نیست. او اعتماد ندارد؛ چون سالها به او دروغ گفتهاند و به او گفتهاند که «کافی نیست». اما من، راهی پیدا کردهام.
ابتدا، هر روز صبح، وقتی پشت میزِ کلاس مینشینم، با خودم میگویم:
«من دیگر آن پسر نیستم. من سوروس اسنیپ هستم، استادِ معجونسازی، رئیسِ اسلایترین. و این کودک، بخشی از من است که باید در آغوش گرفته شود، نه سرکوب.»
سپس، از او میخواهم که در «هدفِ اصلیام» به من کمک کند: «درکِ عمیقتر از جادو». کودکِ درون من، با آن چشمهای تیزبین و ذهنِ کنجکاوش، میتواند چیزهایی ببیند که من به دلیلِ تجربههایِ تلخ، از دیدنشان عاجزم. او میتواند سادگیِ یک معجون را ببیند، در حالی که من به پیچیدگیهایش فکر میکنم.
اما آیا صلح کامل برقرار میشود؟
خیر، کامل نه. گاهی، در شبهایِ بیخوابی، کودک درونم بیدار میشود و مرا به خاطرِ تمامِ اشتباهاتم سرزنش میکند. اما من یاد گرفتهام که به جایِ جنگیدن با او، به حرفهایش گوش کنم. چون میدانم که او فقط میخواهد دیده شود و شنیده شود. و این، بزرگترین درسی است که از شفابخشی جادویی آموختهام:
«کودک درون، دشمنِ ما نیست؛ او همان بخشی از ماست که هنوز به جادو اعتقاد دارد.»
بانو استانفورد : برای تکلیف جلسه آخر:
۱- ازتون میخوام به درونتون نگاه کنید،چطور این کارو می کنید؟
کودک درونتون رو توصیف کنید. چه ویژگی ای داره که اذیتتون میکنه؟
۲-چطور با کودک درونتون به صلح می رسید و راضیش می کنید توی اهدافتون بهتون کمک کنه؟ توی چه هدفی بهتون کمک میکنه؟ آیا اصلا به صلح می رسید یا همه چی خراب میشه؟
تکلیف مثل همیشه غیررول و به شخصیت ایفاییتون داده شده. امیدوارم با کودکان درونتون مهربون باشید.
بخش اول: کودک درون سوروس اسنیپ
کودک درون من، در گوشهای تاریک از ذهنم پنهان شده است. او پسری است با موهای مشکیِ ژولیده و لباسهای کهنهای که بوی خاک و کتابهای قدیمی میدهند. چشمانش، برخلاف چشمانِ حالِ من، پر از اشک و خشمِ فروخورده است. او همیشه در حالِ تماشاست؛ از پشتِ یک درِ نیمهباز، از لایِ پردههای اتاقِ کودکیاش، از پشتِ عینکِ پدری که هرگز به او لبخند نزد.
ویژگیای که این کودک را آزار میدهد، «نیازِ شدید به اثباتِ خود» است. او همیشه میخواهد نشان دهد که از دیگران بهتر است، باهوشتر است، سریعتر است. این نیاز، ریشه در سالهایی دارد که هیچکس به او توجه نمیکرد. او فریاد میزد و کسی نمیشنید؛ پس تصمیم گرفت که آنقدر عالی شود که نتوانند نادیدهاش بگیرند. اما این نیاز، در بزرگسالی، به شکلِ «کمالگراییِ بیمارگونه» و «ناتوانی در پذیرشِ شکست» درآمده است. این کودک، هنوز هم با هر اشتباهی که در کلاس معجونسازی میکنم، درونم فریاد میزند: «ببین! باز هم شکست خوردی!»
-----
بخش دوم: صلح با کودک درون
رسیدن به صلح با این کودک، کارِ آسانی نیست. او اعتماد ندارد؛ چون سالها به او دروغ گفتهاند و به او گفتهاند که «کافی نیست». اما من، راهی پیدا کردهام.
ابتدا، هر روز صبح، وقتی پشت میزِ کلاس مینشینم، با خودم میگویم:
«من دیگر آن پسر نیستم. من سوروس اسنیپ هستم، استادِ معجونسازی، رئیسِ اسلایترین. و این کودک، بخشی از من است که باید در آغوش گرفته شود، نه سرکوب.»
سپس، از او میخواهم که در «هدفِ اصلیام» به من کمک کند: «درکِ عمیقتر از جادو». کودکِ درون من، با آن چشمهای تیزبین و ذهنِ کنجکاوش، میتواند چیزهایی ببیند که من به دلیلِ تجربههایِ تلخ، از دیدنشان عاجزم. او میتواند سادگیِ یک معجون را ببیند، در حالی که من به پیچیدگیهایش فکر میکنم.
اما آیا صلح کامل برقرار میشود؟
خیر، کامل نه. گاهی، در شبهایِ بیخوابی، کودک درونم بیدار میشود و مرا به خاطرِ تمامِ اشتباهاتم سرزنش میکند. اما من یاد گرفتهام که به جایِ جنگیدن با او، به حرفهایش گوش کنم. چون میدانم که او فقط میخواهد دیده شود و شنیده شود. و این، بزرگترین درسی است که از شفابخشی جادویی آموختهام:
«کودک درون، دشمنِ ما نیست؛ او همان بخشی از ماست که هنوز به جادو اعتقاد دارد.»
افرادی که لایک کردند
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 17:57
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
598
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت

-اینجا تسخیر شده. 
-کمکککککک.
جادوآموزای جلسه اخر کلاس شفابخشی شبیخون خورده بودند و کورکورانه سعی می کردن با پناه گرفتن پشت نیمکت ها و کیف ها از حملات دمپایی های سرگردان و آبپاش هایی که از غیب ظاهر می شدن و فرد بی احتیاط رو خیس آب می کردن در امان بمونن.
کلاس شفابخشی در هرج و مرج کامل بود.
-به سمت در خروجی عقب نشینییییی.
شترق
رهبر جادوآموزا با ضربه دمپایی خیس نقش زمین شد. پرچم از دستش افتاد و بقیه یارانش با ناامیدی به صفوف درهم شکسته و کتک خورده و خستهشون نگاه می کردن. دمپایی های خیس بالای سرشون پرواز می کردن و همه امیدهاشون برای شفادهنده شدن رو به باد می...
-بسه دیگه. به اندازه کافی دیدن.
با ظاهر شدن ملانی در وسط صحنه نبرد، جادوآموزا با احتیاط از سنگرهاشون بیرون اومدن. دیگه خبری از دمپایی و آبپاش نبود و به نظر میومد صلح نسبی برقرار شده.
-جلسه آخر کلاس شفابخشی خیلی زود رسید عزیزانم. ما توی این ترم یاد گرفتیم که شفا دادن بیماریهای ذهنی که اتفاقا خیلی هم رایجن از درون فرد شروع میشه. توی این جلسه همه دروس این ترم رو جمع بندی می کنیم، شما باید با درونتون در صلح باشید تا از بیماریهای ذهنی در امان بمونید.
-استاد ما در صلح بودیم که دمپاییا بهمون حمله کردن.
-اینجا کلاسه یا اتاق شکنجه.
ملانی موهای آبیش رو پشت گوشش انداخت. لبخند تهدیدآمیزی به جادوآموز معترض زد و ادامه داد.
-اینجا جاییه که شما تبدیل به یه شفادهنده موفق میشید... و یه شفادهنده موفق باید یاد بگیره اول از همه با درونش در صلح باشه. شما با خطر کمالگرایی آشنا شدید، اهمیت زندگی در لحظه رو یاد گرفتید و با اشباح قضاوتگر مبارزه کردید اما هنوز برای آینده کاری نکردید. هنوز بلد نیستید چطور زخم های درونتون رو درمان کنید و شفادهنده ای که اول درونش رو شفا نداده باشه نمیتونه به بقیه کمک کنه.
-مرلین شفات بده.
-مرلین عزیزم؟
برخلاف تصور جادوآموز گستاخ و بی تربیت مرلین در کلاس حضور داشت و با دمپایی مرلینگاهی در دست رفت که جادوآموز بی ادب رو شفا بده.
-کجا بودیم... آها! قسمت بزرگی از درون شما جایگاه کودک درونتونه. کودکی که در قلب شما زندگی میکنه، لج میکنه، دعوا میکنه و عصبی میشه و اگه باهاش در صلح باشید مثل کودک درون من که دمپایی بارون و آب پاشیتون کرد در راستای اهدافتون بهتون کمک میکنه. دیدید دیگه چقدر پرقدرته؟
-
یکی از جادوآموزا که هنوز آب از موهاش می چکید با کمرویی دستش رو بلند کرد.
-استاد... اگه کودک درونمون نخواد هیچوقت صلح کنه چی؟
-پس بهش گوش بده. ببین از چی عصبانیه... بعضی وقتا اونا فقط میخوان دیده بشن، نه اینکه سرکوب بشن.
ملانی لبخند نیروبخشی به قیافه های لهیده ی جلوش زد.
-این یکی از اصول شفابخشیه که از درون بیمارها باخبر بشید تا بتونید درمانش کنید و قبل از این، باید اول از درون خودتون شروع کنید. مثلا کودک درون من خیلی لجبازه و همیشه ازم میخواد بجای صحبت مسالمت آمیز اونایی که ازشون خوشش نمیاد رو کتک بزنم.
اما من با فهمیدن اینکه از نقاشی و چیزای براق خوشش میاد بهش ماژیک اکلیلی و بوم نقاشی میدم و با هم به صلح میرسیم.
-
-یادتون باشه اگه برای صلح تلاش نکنید اونم هرکاری دلش خواست میکنه. درست مثل جنگ امروز.
برای تکلیف جلسه آخر:
۱- ازتون میخوام به درونتون نگاه کنید،چطور این کارو می کنید؟
کودک درونتون رو توصیف کنید. چه ویژگی ای داره که اذیتتون میکنه؟
۲-چطور با کودک درونتون به صلح می رسید و راضیش می کنید توی اهدافتون بهتون کمک کنه؟ توی چه هدفی بهتون کمک میکنه؟ آیا اصلا به صلح می رسید یا همه چی خراب میشه؟
تکلیف مثل همیشه غیررول و به شخصیت ایفاییتون داده شده. امیدوارم با کودکان درونتون مهربون باشید.

-کمکککککک.

جادوآموزای جلسه اخر کلاس شفابخشی شبیخون خورده بودند و کورکورانه سعی می کردن با پناه گرفتن پشت نیمکت ها و کیف ها از حملات دمپایی های سرگردان و آبپاش هایی که از غیب ظاهر می شدن و فرد بی احتیاط رو خیس آب می کردن در امان بمونن.
کلاس شفابخشی در هرج و مرج کامل بود.
-به سمت در خروجی عقب نشینییییی.

شترق
رهبر جادوآموزا با ضربه دمپایی خیس نقش زمین شد. پرچم از دستش افتاد و بقیه یارانش با ناامیدی به صفوف درهم شکسته و کتک خورده و خستهشون نگاه می کردن. دمپایی های خیس بالای سرشون پرواز می کردن و همه امیدهاشون برای شفادهنده شدن رو به باد می...
-بسه دیگه. به اندازه کافی دیدن.

با ظاهر شدن ملانی در وسط صحنه نبرد، جادوآموزا با احتیاط از سنگرهاشون بیرون اومدن. دیگه خبری از دمپایی و آبپاش نبود و به نظر میومد صلح نسبی برقرار شده.
-جلسه آخر کلاس شفابخشی خیلی زود رسید عزیزانم. ما توی این ترم یاد گرفتیم که شفا دادن بیماریهای ذهنی که اتفاقا خیلی هم رایجن از درون فرد شروع میشه. توی این جلسه همه دروس این ترم رو جمع بندی می کنیم، شما باید با درونتون در صلح باشید تا از بیماریهای ذهنی در امان بمونید.
-استاد ما در صلح بودیم که دمپاییا بهمون حمله کردن.

-اینجا کلاسه یا اتاق شکنجه.

ملانی موهای آبیش رو پشت گوشش انداخت. لبخند تهدیدآمیزی به جادوآموز معترض زد و ادامه داد.
-اینجا جاییه که شما تبدیل به یه شفادهنده موفق میشید... و یه شفادهنده موفق باید یاد بگیره اول از همه با درونش در صلح باشه. شما با خطر کمالگرایی آشنا شدید، اهمیت زندگی در لحظه رو یاد گرفتید و با اشباح قضاوتگر مبارزه کردید اما هنوز برای آینده کاری نکردید. هنوز بلد نیستید چطور زخم های درونتون رو درمان کنید و شفادهنده ای که اول درونش رو شفا نداده باشه نمیتونه به بقیه کمک کنه.
-مرلین شفات بده.

-مرلین عزیزم؟

برخلاف تصور جادوآموز گستاخ و بی تربیت مرلین در کلاس حضور داشت و با دمپایی مرلینگاهی در دست رفت که جادوآموز بی ادب رو شفا بده.
-کجا بودیم... آها! قسمت بزرگی از درون شما جایگاه کودک درونتونه. کودکی که در قلب شما زندگی میکنه، لج میکنه، دعوا میکنه و عصبی میشه و اگه باهاش در صلح باشید مثل کودک درون من که دمپایی بارون و آب پاشیتون کرد در راستای اهدافتون بهتون کمک میکنه. دیدید دیگه چقدر پرقدرته؟

-

یکی از جادوآموزا که هنوز آب از موهاش می چکید با کمرویی دستش رو بلند کرد.
-استاد... اگه کودک درونمون نخواد هیچوقت صلح کنه چی؟
-پس بهش گوش بده. ببین از چی عصبانیه... بعضی وقتا اونا فقط میخوان دیده بشن، نه اینکه سرکوب بشن.
ملانی لبخند نیروبخشی به قیافه های لهیده ی جلوش زد.
-این یکی از اصول شفابخشیه که از درون بیمارها باخبر بشید تا بتونید درمانش کنید و قبل از این، باید اول از درون خودتون شروع کنید. مثلا کودک درون من خیلی لجبازه و همیشه ازم میخواد بجای صحبت مسالمت آمیز اونایی که ازشون خوشش نمیاد رو کتک بزنم.
اما من با فهمیدن اینکه از نقاشی و چیزای براق خوشش میاد بهش ماژیک اکلیلی و بوم نقاشی میدم و با هم به صلح میرسیم.-

-یادتون باشه اگه برای صلح تلاش نکنید اونم هرکاری دلش خواست میکنه. درست مثل جنگ امروز.

برای تکلیف جلسه آخر:
۱- ازتون میخوام به درونتون نگاه کنید،چطور این کارو می کنید؟

کودک درونتون رو توصیف کنید. چه ویژگی ای داره که اذیتتون میکنه؟
۲-چطور با کودک درونتون به صلح می رسید و راضیش می کنید توی اهدافتون بهتون کمک کنه؟ توی چه هدفی بهتون کمک میکنه؟ آیا اصلا به صلح می رسید یا همه چی خراب میشه؟

تکلیف مثل همیشه غیررول و به شخصیت ایفاییتون داده شده. امیدوارم با کودکان درونتون مهربون باشید.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/5/30 16:42:54

⚠️خطر برخورد⚠️

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: یکشنبه 19 مهر 1405 19:33
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
44

نقل قول:
استاد استانفورد،
از نمرهی کامل و همچنین جایزهی غیرمنتظرهی دمپایی نقطهزن اولتراسونیک صمیمانه سپاسگزارم. مطمئناً از این دمپایی در مواقعی استفاده خواهم کرد که یک دانشآموزِ بیاحتیاط، دوباره تلاش کند معجونِ انفجاری خود را به جای معجونِ خوابآور به کلاس بیاورد.
در مورد نقاشی، حق با شماست؛ هوش مصنوعی هرگز نمیتواند جای قلمِ یک جادوگر را بگیرد. اما از آنجایی که من در طراحی، حتی از یک گرگینهی بیسواد هم ضعیفتر هستم، ترجیح دادم با تکنولوژی کنار بیایم تا اینکه کلاس را با یک نقاشیِ ترسناک و غیرقابل تشخیص، به وحشت بیندازم.
باز هم از لطف و فرصتی که به من دادید، سپاسگزارم.
با احترام،
سوروس اسنیپ
ملانی استانفورد گفته است : همونطور که دفعه قبل گفتم من به اولین کسی که تو کلاسم شرکت کنه یک عدد دمپایی نقطه زن اولتراسونیک جایزه میدم.
که جایزه جلسه سوم به سوروس اسنیپ عزیز میرسه.
این دمپایی یکبار مصرفه و با قابلیت نقطه زنی کبودی متقارنی رو به دشمنت هدیه میده.
امیدوارم به خوبی ازش استفاده کنی.
و اما امتیازات:
اسلیترین: 1۰
سوروس اسنیپ: ۵+۵
خوشحالم که تونستی با شبحت رو به رو بشی و درمان رو شروع کنی. تکلیفت پرجزییات و زیبا بود. هرچند ترجیح می دادم به جای هوش مصنوعی خودت نقاشی رو بکشی، اما بخاطر تلاش و وقتی که گذاشتی نمره کامل رو بهت میدم.
استاد استانفورد،
از نمرهی کامل و همچنین جایزهی غیرمنتظرهی دمپایی نقطهزن اولتراسونیک صمیمانه سپاسگزارم. مطمئناً از این دمپایی در مواقعی استفاده خواهم کرد که یک دانشآموزِ بیاحتیاط، دوباره تلاش کند معجونِ انفجاری خود را به جای معجونِ خوابآور به کلاس بیاورد.
در مورد نقاشی، حق با شماست؛ هوش مصنوعی هرگز نمیتواند جای قلمِ یک جادوگر را بگیرد. اما از آنجایی که من در طراحی، حتی از یک گرگینهی بیسواد هم ضعیفتر هستم، ترجیح دادم با تکنولوژی کنار بیایم تا اینکه کلاس را با یک نقاشیِ ترسناک و غیرقابل تشخیص، به وحشت بیندازم.
باز هم از لطف و فرصتی که به من دادید، سپاسگزارم.
با احترام،
سوروس اسنیپ
افرادی که لایک کردند
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 17:57
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
598
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت

نمرات جلسه سوم کلاس شفابخشی جادویی
جهت یادآوری:
نقل قول:
شفاف سازی درخصوص نحوه امتیازدهی:
اول از همه توضیحاتی مختصر درمورد نحوه امتیازدهی میدم. اگه دقت کنید تکالیفی که بهتون داده میشن ساده هستن چون من ازتون میخوام به چیزهای ساده با دید منحصر به فرد خودتون نگاه کنید. انتظار دارم جوری بنویسید که خواننده از دید شخصیت شما به همه چیز نگاه کنه و با خلاقانه نوشتن به چیزهای ساده و روزمره عمق بدید.
بنابراین خلاقیت در کلاس من خیلی مهمه.
نحوه امتیازدهی به شرح زیر داده میشه.
در تکلیف غیر رول:
۵ نمره خلاقیت
۵ نمره توجه به جزییات، پاسخ درست و توصیف مناسب
همونطور که دفعه قبل گفتم من به اولین کسی که تو کلاسم شرکت کنه یک عدد دمپایی نقطه زن اولتراسونیک جایزه میدم.

که جایزه جلسه سوم به سوروس اسنیپ عزیز میرسه.
این دمپایی یکبار مصرفه و با قابلیت نقطه زنی کبودی متقارنی رو به دشمنت هدیه میده.
امیدوارم به خوبی ازش استفاده کنی.

و اما امتیازات:
اسلیترین: 1۰
سوروس اسنیپ: ۵+۵
خوشحالم که تونستی با شبحت رو به رو بشی و درمان رو شروع کنی. تکلیفت پرجزییات و زیبا بود. هرچند ترجیح می دادم به جای هوش مصنوعی خودت نقاشی رو بکشی، اما بخاطر تلاش و وقتی که گذاشتی نمره کامل رو بهت میدم.
ریونکلاو: ۱۰
هلنا ریونکلاو: ۵+۵
هرکس جرئت کنه به شبح شما بخنده یه دمپایی نوش جان میکنه.

درمان خلاقانه ای بود.
حتما بولی کردن شبح قضاوتگر رو توی برنامه درسی ترم بعد قرار میدم. 
گریفیندور: ۱۰
تلما هلمز: ۵+۵
چه شبح قضاوتگر گوگولی مگولی ای! درمانت خیلی سخته عزیزم. با این اقای متشخص نمیشه بحث کرد.

مچمو گرفتی تلما. این جمع آوری اطلاعات در راستای اختراع دمپایی نقطه زن جدیدمه که به نقاط ضعفتون میخوره.
هاول پرکینز: ۵+۵
روز شما هم بخیر اقای هاول.

موهای آبی داره.
چقد جنتلمن و خفن. منم یه خبکهچیپاتر جیبی میخوام. 
مثل همیشه خلاقانه و بی نظیر.
فلور دلاکور: ۵+۵
شبحت چه ناخن های تیز ترسناکی داره.

بی توجهی همیشه جوابه.

ولی تورو مرلین خودت شبح قضاوتگر نشو، ما فلور خوشگل و خوش استایلمون رو دوس داریم.
جای مرلین و روزالین خالی بود.
غیبت میزنم. 
امیدوارم از اینکه شبح قضاوتگرتون رو لت و پار کردید لذت برده باشید. به امید دیدار دوباره.
افرادی که لایک کردند

⚠️خطر برخورد⚠️

جزئیات کاربر
شغل
داور دوئل

روزتون بخیر دوشیزه ملانی،
خب همونطوری که هممون انتظار داشتیم، شبح قضاوتگرِ من (که اسمش رو گذاشتم خبکهچیپاتر) ، خیلی بچه خوشگله. درحدی که بیمِ این رو دارم که یه تعدادی از طرفدارام رو بدزده. حقیقتش دقیقا شبیه منه، یه کالیسیفر سیاه هم داره... فقط... من نیست.
ولی خب... ما که اصلا در قید و بند این چیزا نیستیم!

بعد از اینکه در مرحلهی اول منیفستا رو احضار کردم، این بچه پررو از من پیشی گرفت و گفت "خب که چی؟" و من اینطوری بودم که "منظورت چیه من الان توی تسترالِ ناشکر رو ظاهر کردم و متاسفانه بازم جوابش همون بود، "خب که چی؟"
از اون روز شروع شد، خبری ازش نبود ولی تا یه طلسم خفن اجرا میکردم، یهو با این کلهی آبیش میومد جلوم و "خب که چی؟"
یه نگاهی بهش کردم گفتم "تو اصلا حرفِ دیگهای داری بزنی؟" و در کمال تعجب گفت "برای چی؟". ذوق کردم و براش مفهوم ارتباطگیری و اینکه این شیوهی بشر برای دوام آوردن بوده گفتم و متاسفانه تهش بازم گفت "خب که چی؟"
وسط یه اختراع خیلی سهمناک برای یکی دیگه از کلاسام بودم که وقتی تموم شد و هنوز عرقِ من و کالیسیفر خشک نشده بود، دوباره ظاهر شد و گفت این دیگه چیه ساختی؟ منم بادی به غبغب انداختم و گفتم "دستگاه کراتین پریمیوم بدون آسیب زدن به رنگدانهی موها".
و بله درست حدس زدین. برادر نه گذاشت و نه برداشت و نه حیا داشت. صاف برگشت گفت "خب که چی؟". منم گفتم "چون قشنگه." بازم اون دهن غرغروش رو باز کرد. "خب که چی؟"
آمادهی فشار خوردن بودم که یهو یاد راههای درمانی افتادم. "خب که چی"ش رو که توی هوا سرگردان بود رو گرفتم و تو صورتش کوبیدم. "شاید اگه میدونستی، موهات این شکلی نمیشدن." و یهو حس کردم تا شد.
میدونین، شاید اگه شبح کسِ دیگهای بود، اینقدر به هدف نمیخورد ولی من... من موهامو خیلی دوست دارم.
وقت زدنِ ضربهی آخر بود. سرمو سمتِ خبکهچیپاترِ نصف شده خم کردم و ازش پرسیدم چه کسی داره که کالیسیفرش قراره نقشِ پروفسور اسنیپِ توی سریالِ جدید رو بازی کنه و شروع کرد به جیغ و داد کردن.
راستش اینقدر کوچولو و ناز بود که برش داشتم گذاشتمش تو جیبم. یه "خبکهچیپاترِ جیبی به همتون پیشنهاد میکنم.
خب همونطوری که هممون انتظار داشتیم، شبح قضاوتگرِ من (که اسمش رو گذاشتم خبکهچیپاتر) ، خیلی بچه خوشگله. درحدی که بیمِ این رو دارم که یه تعدادی از طرفدارام رو بدزده. حقیقتش دقیقا شبیه منه، یه کالیسیفر سیاه هم داره... فقط... من نیست.
ولی خب... ما که اصلا در قید و بند این چیزا نیستیم!

بعد از اینکه در مرحلهی اول منیفستا رو احضار کردم، این بچه پررو از من پیشی گرفت و گفت "خب که چی؟" و من اینطوری بودم که "منظورت چیه من الان توی تسترالِ ناشکر رو ظاهر کردم و متاسفانه بازم جوابش همون بود، "خب که چی؟"
از اون روز شروع شد، خبری ازش نبود ولی تا یه طلسم خفن اجرا میکردم، یهو با این کلهی آبیش میومد جلوم و "خب که چی؟"
یه نگاهی بهش کردم گفتم "تو اصلا حرفِ دیگهای داری بزنی؟" و در کمال تعجب گفت "برای چی؟". ذوق کردم و براش مفهوم ارتباطگیری و اینکه این شیوهی بشر برای دوام آوردن بوده گفتم و متاسفانه تهش بازم گفت "خب که چی؟"
وسط یه اختراع خیلی سهمناک برای یکی دیگه از کلاسام بودم که وقتی تموم شد و هنوز عرقِ من و کالیسیفر خشک نشده بود، دوباره ظاهر شد و گفت این دیگه چیه ساختی؟ منم بادی به غبغب انداختم و گفتم "دستگاه کراتین پریمیوم بدون آسیب زدن به رنگدانهی موها".
و بله درست حدس زدین. برادر نه گذاشت و نه برداشت و نه حیا داشت. صاف برگشت گفت "خب که چی؟". منم گفتم "چون قشنگه." بازم اون دهن غرغروش رو باز کرد. "خب که چی؟"
آمادهی فشار خوردن بودم که یهو یاد راههای درمانی افتادم. "خب که چی"ش رو که توی هوا سرگردان بود رو گرفتم و تو صورتش کوبیدم. "شاید اگه میدونستی، موهات این شکلی نمیشدن." و یهو حس کردم تا شد.
میدونین، شاید اگه شبح کسِ دیگهای بود، اینقدر به هدف نمیخورد ولی من... من موهامو خیلی دوست دارم.
وقت زدنِ ضربهی آخر بود. سرمو سمتِ خبکهچیپاترِ نصف شده خم کردم و ازش پرسیدم چه کسی داره که کالیسیفرش قراره نقشِ پروفسور اسنیپِ توی سریالِ جدید رو بازی کنه و شروع کرد به جیغ و داد کردن.
راستش اینقدر کوچولو و ناز بود که برش داشتم گذاشتمش تو جیبم. یه "خبکهچیپاترِ جیبی به همتون پیشنهاد میکنم.
افرادی که لایک کردند
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.
Osamu Dazai -
Osamu Dazai -
