تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
23 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخاب بهترینها
هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترینهای سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.
مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
**همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

کتاب باریکاندام و سفیدمجلد را بر سطح چوبی و رنگ و رو فتهی میز گذاشت و به بیست و چند جفت دیدهای نگریست که به او خیره مانده بودند. نگاهش ميان صاحبان دیدهها گشت که کیمونوهایی به رنگ شکوفههای گیلاس به تن داشتند. برای لحظهای، بر یک جفت گوی شبقرنگ ایستاد که بر رخساری سرخ و زیر گیسوانی مواج نقش بسته بود.
دمی چهرهی پسری با همان چشمان در خاطرش مجسم شد که با همین لبان سرخ، میخندید و به او نگاه میکرد. این تداعی، چینی میان ابروان نازک و خرماییاش پدید آورد. سرش را تکان داد و تبسمی بر لبش نشاند.
- سلام. کاتسوجی یامازاکی هستم، معلم درس طلسمهای باستانی.
به دیوارهای سپیدرنگ و بیزینت کلاسش نگریست و سپس به پنجرههای پنهان شده پشت پردههای آسمانرنگ.
- میتونم بهتون کمک کنم چیزهایی رو بفهمین که بیشتر مردم، از کنارشون سرسری میگذرن.
درنگ کرد.
- البته، امیدوارم خودتون هم به این درس علاقه داشته باشین.
فهرستی را از میز برداشت که نام دانشآموزان بر آن نقش بسته بود. پس از اطمینان از حضور چند نفر، لحظهای دیده تنگ کرد و طرهای از موهای قهوهایش را کنار زد.
- ایتو...
ایتو هیروشی، ایتو هیروشی...
این نام ثانیهای در خیالش پژواک یافت. لبهای باریکش را بر هم فشرد.
- ساداکو؟
دخترک سیهموی سرخرخسار دستش را بالا برد. نگاه کاتسوجی لحظهای بر او درنگ کرد و ناگاه تبسمش با اخم کوچکی مکدر شد. پایش را زیر میز بر زمین کشید و به ذهنش آمد:
- دقیقا شبیه پدرش...
به خودش نهیب زد:
- نه...
لبخندی بر لبش دوخت که تا پایان کلاس رنگ نباخت. هنگامی که آوای زنگ در کلاس طنین افکند، آستین کیمونوی خاکستررنگش را صاف کرد و از کلاس بیرون رفت. مهر رو به زوال، نشان میداد زمان فراغ بال اساتید و دانشآموزان فرا رسیده.
هنگامی که بر زمین یشمپوش سرد گام برمیداشت، صدایی به سمعش رسید که او را واداشت تندتر گام بردارد؛ لیکن باز میتوانست آن را بشنود؛ همان طنین زیری که در جواب "ایتو ساداکو" واژهی "حاضر" را بر زبان رانده بود.
- نمیفهمم چرا پروفسور یامازاکی اینطور نگاهم میکرد؛ پدرم میگه باید رفت تو جلد آدمها و...
به قدمهایش شتاب بیشتری بخشید. صدای بم و خندان هیروشی در ذهنش طنین یافت:
- هی، یامازاکی، اگه قرار باشه شرت کم شه...
سرش را تکان داد.
- شاید...بیخیال، اهمیت نداره. باید به کارام برسم.
درب دفترش را گشود و به فضای مربعی شکل مزین به ورقنوشتههایی با خوشنویسی سنتی ژاپنی گام نهاد. بر صندلی چرمین نشست و مقالههایی از کشوی میز بیرون آورد. چینی به پیشانیاش افتاد و سطور نوشتهشده توسط دانشآموز سال چهارمی را بررسی کرد. سر تکان داد و کوشید جملهی دختر ایتو هیروشی را از خاطرش بزداید.
- مهم نیست، اهمیت نداره! به هر حال...
رشتهی افکارش با صدای کوبیده شدن در گسست. صدایی بم به گوشش رسید.
- پروفسور یامازاکی، میتونم بیام تو؟
بلهای گفت و به دنبال آن، قامت پسرکی لاغر و ریزنقش هویدا شد که کیمونویی به رنگ صورتی مایل به سپید به تن داشت.
- بفرمایید، آقای ایوامورا.
ایوامورا لحظهای در چهارچوب در ماند و سپس با گامهایی لرزان وارد دفتر شد.
- جغدها این نامه رو برامون آوردن، اسم شما روش بود.
کاتسوجی گمان برد رقعه حتما از پدر یا خواهرش است. با تبسم و حرکت مختصر سری، ایوامورا را مرخص کرد.
هنگامی که نام فرستنده را دید، پردهی تاری بر دیدگانش افتاد و او را واداشت مقداری آب بنوشد. سرفهای از لبهایش گریخت.
- ایتو هیروشی؟
نامه را خواند و با هر واژه، رنگ رخسارش بیش از پیش به برف شباهت یافت.
- دخترم را آزار نده...میدانم چهقدر از من بدت میآید، اما این دلیل نمیشود کینهتوزی و پستیات را نشان دهی...
نگاهش به جملات مبهمی افتاد که با مداد نوشته شده بودند و هر چه کوشید، نتوانست آنها را بخواند.
دمی چهرهی پسری با همان چشمان در خاطرش مجسم شد که با همین لبان سرخ، میخندید و به او نگاه میکرد. این تداعی، چینی میان ابروان نازک و خرماییاش پدید آورد. سرش را تکان داد و تبسمی بر لبش نشاند.
- سلام. کاتسوجی یامازاکی هستم، معلم درس طلسمهای باستانی.
به دیوارهای سپیدرنگ و بیزینت کلاسش نگریست و سپس به پنجرههای پنهان شده پشت پردههای آسمانرنگ.
- میتونم بهتون کمک کنم چیزهایی رو بفهمین که بیشتر مردم، از کنارشون سرسری میگذرن.
درنگ کرد.
- البته، امیدوارم خودتون هم به این درس علاقه داشته باشین.
فهرستی را از میز برداشت که نام دانشآموزان بر آن نقش بسته بود. پس از اطمینان از حضور چند نفر، لحظهای دیده تنگ کرد و طرهای از موهای قهوهایش را کنار زد.
- ایتو...
ایتو هیروشی، ایتو هیروشی...
این نام ثانیهای در خیالش پژواک یافت. لبهای باریکش را بر هم فشرد.
- ساداکو؟
دخترک سیهموی سرخرخسار دستش را بالا برد. نگاه کاتسوجی لحظهای بر او درنگ کرد و ناگاه تبسمش با اخم کوچکی مکدر شد. پایش را زیر میز بر زمین کشید و به ذهنش آمد:
- دقیقا شبیه پدرش...
به خودش نهیب زد:
- نه...
لبخندی بر لبش دوخت که تا پایان کلاس رنگ نباخت. هنگامی که آوای زنگ در کلاس طنین افکند، آستین کیمونوی خاکستررنگش را صاف کرد و از کلاس بیرون رفت. مهر رو به زوال، نشان میداد زمان فراغ بال اساتید و دانشآموزان فرا رسیده.
هنگامی که بر زمین یشمپوش سرد گام برمیداشت، صدایی به سمعش رسید که او را واداشت تندتر گام بردارد؛ لیکن باز میتوانست آن را بشنود؛ همان طنین زیری که در جواب "ایتو ساداکو" واژهی "حاضر" را بر زبان رانده بود.
- نمیفهمم چرا پروفسور یامازاکی اینطور نگاهم میکرد؛ پدرم میگه باید رفت تو جلد آدمها و...
به قدمهایش شتاب بیشتری بخشید. صدای بم و خندان هیروشی در ذهنش طنین یافت:
- هی، یامازاکی، اگه قرار باشه شرت کم شه...
سرش را تکان داد.
- شاید...بیخیال، اهمیت نداره. باید به کارام برسم.
درب دفترش را گشود و به فضای مربعی شکل مزین به ورقنوشتههایی با خوشنویسی سنتی ژاپنی گام نهاد. بر صندلی چرمین نشست و مقالههایی از کشوی میز بیرون آورد. چینی به پیشانیاش افتاد و سطور نوشتهشده توسط دانشآموز سال چهارمی را بررسی کرد. سر تکان داد و کوشید جملهی دختر ایتو هیروشی را از خاطرش بزداید.
- مهم نیست، اهمیت نداره! به هر حال...
رشتهی افکارش با صدای کوبیده شدن در گسست. صدایی بم به گوشش رسید.
- پروفسور یامازاکی، میتونم بیام تو؟
بلهای گفت و به دنبال آن، قامت پسرکی لاغر و ریزنقش هویدا شد که کیمونویی به رنگ صورتی مایل به سپید به تن داشت.
- بفرمایید، آقای ایوامورا.
ایوامورا لحظهای در چهارچوب در ماند و سپس با گامهایی لرزان وارد دفتر شد.
- جغدها این نامه رو برامون آوردن، اسم شما روش بود.
کاتسوجی گمان برد رقعه حتما از پدر یا خواهرش است. با تبسم و حرکت مختصر سری، ایوامورا را مرخص کرد.
هنگامی که نام فرستنده را دید، پردهی تاری بر دیدگانش افتاد و او را واداشت مقداری آب بنوشد. سرفهای از لبهایش گریخت.
- ایتو هیروشی؟
نامه را خواند و با هر واژه، رنگ رخسارش بیش از پیش به برف شباهت یافت.
- دخترم را آزار نده...میدانم چهقدر از من بدت میآید، اما این دلیل نمیشود کینهتوزی و پستیات را نشان دهی...
نگاهش به جملات مبهمی افتاد که با مداد نوشته شده بودند و هر چه کوشید، نتوانست آنها را بخواند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر آدمی میتوانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/12/25
تولد نقش: 1404/12/26
آخرین ورود: سهشنبه 24 شهریور 1405 14:51
از: بالای درخت
پستها:
24

آسمان بالای خانه شماره دوازده گریمولد دهان باز کرده بود؛ حفرهای عمیق در دل آسمان که پرتوهای داغ و سوزان خورشید را مستقیم روی در و دیوار خانه شماره دوازده میریخت.
دیوارهای خانه دست به کمر گرفته بودند و قطرههای عرق از سر و رویشان میچکید. چمنهای جلوی خانه در آتشی دائمی اما کوتاه روی زمین میسوختند. پنجرهها هم حالتی شل و لاستیکی پیدا کرده بودند و انگار آرامآرام در حال ذوب شدن بودند.
داخل خانه شماره دوازده هم اوضاع دستکمی از بیرون نداشت.
هر کسی گوشهای کز کرده بود و به هر روشی سعی میکرد خودش را خنک نگه دارد.
مثلاً کوین در طبقه پایین یخچال نشسته بود و بستنی هندوانهایاش را لیس میزد. یا نورا کبریتی که ریموس او را داخل یک حوله خیس پیچیده بود تا مبادا از شدت گرما آتش بگیرد.
بقیه هم هر کدام گوشهای یا خودشان را باد میزدند یا تکههای یخی را که هاگرید از صحرای شمال آورده بود بغل کرده بودند و نم میکشیدند.
اما در اتاق طبقه بالا جلسهای در جریان بود.
پروفسور دامبلدور پشت میزی نشسته بود که برای قد و قامتش زیادی کوچک بود و پاهایش را از دو طرف میز بیرون گذاشته بود. میز، همان میز تحریر کوین بود که بعد از شروع تعطیلات تابستانی میز خود دامبلدور و سفرش به قرمیزستان موقتاً به اتاق جلسات منتقل شده بود.
روبهروی او، هرپوی کثیف روی سطل آشغال واژگون شدهای نشسته بود و از خودش بوی سبز رنگ و کشداری ساطع میکرد؛ بویی که بیتوجه به گیرهای که دامبلدور روی بینیاش زده بود، از کنار او رد میشد و مستقیم از پنجره نیمهباز به آسمان میرفت.
هرپو با بدعنقی نگاهی به پروفسور انداخت و پرسید:
- خب؟ چرا احضارم کردی؟
دامبلدور دستهایش را روی میز گذاشت، سری تکان داد و گفت:
- هرپو، طبق گزارشهای هواشناسی، آلودگی شدید بالای خونه شماره دوازده باعث سوراخ شدن لایهی اوزون شده! خودت حس نمیکنی این ماجرا یه کم به تو مربوطه؟
همزمان با اشاره انگشت دراز دامبلدور به پنجره، بوی سبز هرپو مشاهده شد که در حال بای بای کردن مستقیم به دل سوراخ آسمان میرفت.
هرپو فقط یکی از ابروهایش را بالا انداخت و خواست اعتراض کند که ناگهان...
درب اتاق با لگد محکمی باز شد.
هاگرید که از شدت گرما و تعریق شبیه یک گلوله پشمی خیس شده بود، با تعظیمی کوتاه وارد شد، هرپو را از پشت یقه گرفت و شلنگ آب کارواشیاش را که پر از کف غلیظ بود، مستقیم روی او باز کرد.
در همان لحظه، بیرون خانه شماره دوازده، ویل با بدنی سرخ و گداخته و نوک دمی که آتش گرفته بود، با سرعت به سمت خانه پر میزد.
هنوز به پنجره اتاق نرسیده بود که موج عظیمی از کف غلیظ از پنجره به بیرون فوران کرد؛ موجی که دامبلدور، هرپو، سطل آشغال و چند خرتوپرت دیگر را هم با خودش به بیرون پرتاب کرد.
ویل درست قبل از برخورد جا خالی داد و روی لبه پنجره نشست.
داخل اتاق، هاگرید که حالا خودش هم زیر کوهی از کف گم شده بود، خم شده و میان کفهای اتاق دنبال پروفسور میگشت.
ویل نوک دم آتشینش را داخل کف خنک فرو کرد و از ته دل گفت:
- آخیش...
بعد هم خودش را داخل کفها غلتاند. همان موقع نگاهش به آسمان افتاد.
از لحظهای که بوی سبز هرپو قطع شده بود، دهان گشاد آسمان دیگر چیزی برای بلعیدن نداشت و کمکم داشت بسته میشد. حتی حالا هم میشد حس کرد دمای هوا چند درجه پایینتر آمده است.
خوشبو باشید.
@هرپوی کثیف نباشید.
دیوارهای خانه دست به کمر گرفته بودند و قطرههای عرق از سر و رویشان میچکید. چمنهای جلوی خانه در آتشی دائمی اما کوتاه روی زمین میسوختند. پنجرهها هم حالتی شل و لاستیکی پیدا کرده بودند و انگار آرامآرام در حال ذوب شدن بودند.
داخل خانه شماره دوازده هم اوضاع دستکمی از بیرون نداشت.
هر کسی گوشهای کز کرده بود و به هر روشی سعی میکرد خودش را خنک نگه دارد.
مثلاً کوین در طبقه پایین یخچال نشسته بود و بستنی هندوانهایاش را لیس میزد. یا نورا کبریتی که ریموس او را داخل یک حوله خیس پیچیده بود تا مبادا از شدت گرما آتش بگیرد.
بقیه هم هر کدام گوشهای یا خودشان را باد میزدند یا تکههای یخی را که هاگرید از صحرای شمال آورده بود بغل کرده بودند و نم میکشیدند.
اما در اتاق طبقه بالا جلسهای در جریان بود.
پروفسور دامبلدور پشت میزی نشسته بود که برای قد و قامتش زیادی کوچک بود و پاهایش را از دو طرف میز بیرون گذاشته بود. میز، همان میز تحریر کوین بود که بعد از شروع تعطیلات تابستانی میز خود دامبلدور و سفرش به قرمیزستان موقتاً به اتاق جلسات منتقل شده بود.
روبهروی او، هرپوی کثیف روی سطل آشغال واژگون شدهای نشسته بود و از خودش بوی سبز رنگ و کشداری ساطع میکرد؛ بویی که بیتوجه به گیرهای که دامبلدور روی بینیاش زده بود، از کنار او رد میشد و مستقیم از پنجره نیمهباز به آسمان میرفت.
هرپو با بدعنقی نگاهی به پروفسور انداخت و پرسید:
- خب؟ چرا احضارم کردی؟
دامبلدور دستهایش را روی میز گذاشت، سری تکان داد و گفت:
- هرپو، طبق گزارشهای هواشناسی، آلودگی شدید بالای خونه شماره دوازده باعث سوراخ شدن لایهی اوزون شده! خودت حس نمیکنی این ماجرا یه کم به تو مربوطه؟
همزمان با اشاره انگشت دراز دامبلدور به پنجره، بوی سبز هرپو مشاهده شد که در حال بای بای کردن مستقیم به دل سوراخ آسمان میرفت.
هرپو فقط یکی از ابروهایش را بالا انداخت و خواست اعتراض کند که ناگهان...
درب اتاق با لگد محکمی باز شد.
هاگرید که از شدت گرما و تعریق شبیه یک گلوله پشمی خیس شده بود، با تعظیمی کوتاه وارد شد، هرپو را از پشت یقه گرفت و شلنگ آب کارواشیاش را که پر از کف غلیظ بود، مستقیم روی او باز کرد.
در همان لحظه، بیرون خانه شماره دوازده، ویل با بدنی سرخ و گداخته و نوک دمی که آتش گرفته بود، با سرعت به سمت خانه پر میزد.
هنوز به پنجره اتاق نرسیده بود که موج عظیمی از کف غلیظ از پنجره به بیرون فوران کرد؛ موجی که دامبلدور، هرپو، سطل آشغال و چند خرتوپرت دیگر را هم با خودش به بیرون پرتاب کرد.
ویل درست قبل از برخورد جا خالی داد و روی لبه پنجره نشست.
داخل اتاق، هاگرید که حالا خودش هم زیر کوهی از کف گم شده بود، خم شده و میان کفهای اتاق دنبال پروفسور میگشت.
ویل نوک دم آتشینش را داخل کف خنک فرو کرد و از ته دل گفت:
- آخیش...
بعد هم خودش را داخل کفها غلتاند. همان موقع نگاهش به آسمان افتاد.
از لحظهای که بوی سبز هرپو قطع شده بود، دهان گشاد آسمان دیگر چیزی برای بلعیدن نداشت و کمکم داشت بسته میشد. حتی حالا هم میشد حس کرد دمای هوا چند درجه پایینتر آمده است.
خوشبو باشید.

@هرپوی کثیف نباشید.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/27
تولد نقش: 1405/01/31
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:04
از: فکر فرستادن من به حموم بیا بیرون!
پستها:
116
شغل
مسئول و داور دوئل


از برای پانتومیم
اولین باری بود که ماریا شب کریسمس را در تنهایی میگذراند. البته اگر سگ پشمالویش را حساب نمیکرد. هیزمهای توی شومینه ترقترق میسوختند و میشکستند و بشکن میزدند. دخترک کتابهای جدیدی که برای امسال خریده بود را دور خود انباشته بود؛ مانند کود به دور گیاه نازک روحش.
به صندلی خالی روبهرویش نگاهی انداخت. جای مادربزرگ و قصههایش خالی! حیف که سگش نمیتوانست برایش قصه بگوید و کلوچه درست کند. اشکالی نداشت... این دفعه نوبت او بود که کلوچه درست کند و قصههایی از سرزمینهای دور را بر زبانش جاری سازد.
مادربزرگ را برده بودند توی آسمانها. ماریا در ته دلش میدانست که او وسط راه به راهنمایشان به دروغ گفته که دستشوییاش گرفته (آخر ارواح را چه به این چیزها!) و به این بهانه از خیل راهیان جدا شده بود که بیاید نوهاش را پیدا کند، ولی از آنجا که جهتیابی ضعیفی داشت، گم شده بود. روح سرگردان مادربزرگ هنوز هم میچرخید و میگشتید دنبال ماجراهای جدید تا از آنها برای غریبهها و آشنایانِ سر راه تعریف کند.
پس کی نوبت سر زدن به ماریا میشد؟
او که حتی کلوچهی زنجبیلی محبوب مادربزرگ را پخته بود! حالا گیریم که کج و کوله و نیمچهسوخته و نیمچهنپخته باشند، کشمش که داشتند!
صدای گروه موسیقی کریسمس بلند شد و دخترک برای تماشایشان از پشت پنجره از جا جست و پایش به هدایای خاله و عمویش گیر کرد. نزدیک بود با صورت برود توی درخت کریسمس که دستش را به کاناپه بند کرد و خودش را نگه داشت. رفت پشت پنجره ایستاد و شیشه را ها کرد و با دست مالیدش. هنوز هم واضح نبود.
پنجره را گشود و هوای سرد همراه با صدای گرم خنده و موسیقی شاد به داخل وزید. مارینا درحالی که گوش میداد، به دانههای برف مینگریست و آنها را به شکل دانههای کشمشی تصور میکرد که روی کلوچهی لپهای کودکان توی خیابان مینشیند.
آتش توی شومینه به سختی داشت در برابر باد مقاومت میکرد و در دلش حیران بود که این مردم چگونه برای دقایقی دلنگ و دلونگ جای گرم و نرمشان را رها میکنند و میآیند زیر برفها میرقصند. خندهای کرد. البته! آنها که با برف و باد خاموش و نیست و نابود نمیشدند. دلهایشان گرمتر از این حرفها بود.
یعنی میشد او هم روزی انسان شود؟
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/27
تولد نقش: 1405/01/31
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:04
از: فکر فرستادن من به حموم بیا بیرون!
پستها:
116
شغل
مسئول و داور دوئل


پانتومیموس!
- فیگـــــــــــوراس! بالزا! بالزا!

لوکاردیو، لا موخر دُرموس دیرا.
- اونا لولو کاموس اینجا!

- کافی کیئِرس فیگوراس؟

- دیوس میو! سالوامه سالومه!

لا لولو آمادا سامیتا لوکاردیو که سالومه داته:
-شوکولونا موپوکونا!

لا لولو اِسکندِرته، ریته، فیجیرته، استلبلیرته پرو لا دیفرنتو اِس لا وحشته دو فیگوراس. لوکاردیو لا پارته جوراباس چرکولاس آ لا لولو. لالا لولو جیغیته، اون پوکو فلیرته، ایی پوکیدا.
کالین دیرا، هنوز خابالوس:
- سالوادورا! آمیگو مینانّا! آرما توپیدا! ایشالا بیمرا! کافی بریزا!

- کالین لا پاتــــــــــی! لا پاتی دا پاتی پاپتی!

ایی فیگوراس فایته پُر که چرتو دلیلا. سالومه که متفکرتو موخر فیانتا، خوردو کُمپلتی دو خوراکه آ خِرخِرِس ایی سولوه لا پروبلمو.
- تان دووووپ! هاهاها!
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/03/19
تولد نقش: 1398/03/19
آخرین ورود: دوشنبه 12 مرداد 1405 17:07
از: دست شما
پستها:
529
شغل
رهبر محفل ققنوس

بسمه تعالی

«اینا دیگه چین؟ »
با نگرانی نگاهش را از آن ها دور کرد ولی کماکان زیر چشمی حواسش به آن ها بود. موجوداتی که بفهمی نفهمی خیلی با خودش تفاوتی نداشتند، فقط لایه عجیبی روی گوشت هایشان داشتند که باعث می شد سفت و سخت و خطرناک به نظر برسند. شاید اصلا نوعی زره یا لباس رزم بود. همچنین هر سه تایشان درون محفظه ای بودند که چند لحظه پیشتر ظاهر شده بود و خودش خوب می دانست که پشت همه چیزهایی که یکهو ظاهر می شوند دردسر هست.
فاصله اش را با آن ها حفظ کرد و علی رغم تمام خطراتی که بهشان واقف بود تصمیم گرفت تا رفتار دوستانه را در پیش بگیرد. دست هایش را از هم باز کرد و آواز خوشامد گویی سرداد:
- آآآآآآآ خررررررععععععوووو! آآآآآآآآآآآ!
با دست های باز و در حالی که هنوز بابت واکنش احتمالی آن ها نگران بود کمی سرش را پایین آورد و به آن موجودات عجیب زل زد. حالا آن ها هم همگی به او خیره شده بودند.به یکدیگر چسبیده بودند و زره عجیبشان به رنگ روشن تری درآمده بود.
- جیییییییییییغ!
نگرانی ها از قلبش کنار رفتند. حالا که می دید غریبه ها آنقدرها هم بد نیستند که جواب خوشامدش را ندهند. آرام یک قدم به آن ها نزدیک تر شد و سعی کرد زیبا ترین لبخندش را تحویل آنان بدهد. اما ناگهان متوجه چیزی شد. آن ها داشتند مایعی زردرنگ از خود بیرون می دادند و احتمالا این نوعی از مراسمات آیینیشان بود و بهتر دانست تا به جای ادامه روش خودشان، روش آن ها را ادامه دهد. پس به دل و روده اش دست برد و فشارشان داد تا هرچیزی تویش بود بیرون بپاشد. با پاشش خون به دور و بر، هر سه نفر به پشت روی زمین افتادند که احتمالا مرحله بعدی احوال پرسی در میان آن موجودات غریبه بود و او نیز به تبعیت از ایشان به پشت دراز کشید. اما حواسش را جمع کرد تا زیر چشمی آن ها را بپاید و قدم بعدی را از قلم نیاندازد.
خیلی خب... از اوّل!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/27
تولد نقش: 1405/01/31
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:04
از: فکر فرستادن من به حموم بیا بیرون!
پستها:
116
شغل
مسئول و داور دوئل


از برای پانتومیم
نمیتوانست پوچی را تاب بیاورد آن پسرک.
آبی باش، آبی.
مثل آسمان.
آزاد شو.
فکرهایش را توی قفسه چید.
جیک، جیک!
جیک، جیک!
من و او، ما و شما
نیستیم هریک تنها؟
همه آبیست اینجا
ذرت آبی کبود
نور آبی را چه سود؟
من چرا در قفسم؟
آی، گرفته نفسم!
آسمان رنگ من است
رنگ بال من چه بود؟
من بُدم مرغک ناز
مینمودم پر باز
و این بِشد یک آغاز
بر سر پایانم
معجزهی هستی
تلخیای در کامم
اگر آسمان نبود
روی بال من و تو
میشدش یک روزی
آسمان پر بکشد
برود توی قفس
و درش را بندد؟
پس چرا اینجاییم؟
مگر ما آزادیم؟
نیست آن چیز که در ذهن تو است
کاغذ دیواری!
که رنگ مرا نماد آن پنداری!
کیسهات را بردار
دانهها را جمع کن
برکن از تن آن لباس وهم را
و مزن توی خیالت درجا
نه قفس مال تو است
نه پرنده و نه دوست
و نه این زندگی ایذایی
و نه حتی آسمان آبی
و نه این سقف سیاه
همچو سرنوشت ما
که نوشتهاندش روی تن ببر
تو، تویی، تنها تو
تو، تویی، یکتا تو
چیزی مال تو نیست
و نه مال دیگری
این شد آزادی تو
این شد آزادی ما
و پرنده پر کشید
از آشیانهاش
سوی یک دانهی عشق
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/2 21:45:19
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: امروز ساعت 09:47
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
430
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

پسرک خوشحال بود.
دایناسور داشت و گربه.
کرم داشت و کلاغ.
موش کور و اسبی در کار نبود. روباهی نصیحت نمیکرد. حتی پاندای بزرگی نداشت که به اژدهای کوچکش درسهای زندگی دهد.
ولی پسرک خوشحال بود.
پسرک خوشبخت بود.
پسرک خانه داشت چون معنای خانه را میفهمید.
میدانست سقف بالای سر مشترک آنچنان مهم نیست. هر کسی نیاز به یک آسمان دارد که با دوستانش زیر آن بتواند بخندد.
پسرک زندگی شسته رفتهای نداشت. سقف خانهاش گاهی باران را راه میداد و ظرفش به جای کیکهای عسلی پر از نان خشک بود.
گاهی شبها از گریه سیر نمیشد.
گاهی کسی نبود برایش لالایی بخواند.
زندگیاش نقص داشت.
اسم بعضی چیزها را بلد نبود که بچههای دیگر بلد بودند. گاهی آنقدر کوچک بود که بزرگها صدایش را نمیشنیدند.
ولی پسرک دوستش داشت.
همین زندگیِ نهچندان قشنگ را دوست داشت.
چون فهمیده بود زندگی بینقص، افسانهای در دور دست است. اما خانهی کوچک و سادهاش جایی بود واقعی که گربه توی بغلش خوابش میبرد و کلاغ هر صبح برایش خبر میآورد.
پسرک خوشحال بود.
پسرک خوشبخت بود.
افرادی که در ساید مقابل پسرک بودند (گاهی به عنوان دشمن و گاهی رقیب و گاه همینطوری) همه باسواد و خوب بودند.
حرف درست میزدند.
جملههای قشنگ میساختند.
پسرک حتی آنها را هم دوست داشت. از نظرش باهوش و قابل ستودن بودند.
پس بهشان احترام میگذاشت.
پسرک زندگیش را دوست داشت، دقیقاً همانطور که بود... نه کامل.
اما مال خودش!
زیرا پسرک خوشحالی را زندگی کرده بود.
با همان نقصها.
با همان دوستان معرکهاش.
او خوشبخت ترین کودک جهان بود!
اردیبهشت عزیزم... مراقب خودت باش و با خوشحالی این سرزمین رو ترک کن.
دایناسور داشت و گربه.
کرم داشت و کلاغ.
موش کور و اسبی در کار نبود. روباهی نصیحت نمیکرد. حتی پاندای بزرگی نداشت که به اژدهای کوچکش درسهای زندگی دهد.
ولی پسرک خوشحال بود.
پسرک خوشبخت بود.
پسرک خانه داشت چون معنای خانه را میفهمید.
میدانست سقف بالای سر مشترک آنچنان مهم نیست. هر کسی نیاز به یک آسمان دارد که با دوستانش زیر آن بتواند بخندد.
پسرک زندگی شسته رفتهای نداشت. سقف خانهاش گاهی باران را راه میداد و ظرفش به جای کیکهای عسلی پر از نان خشک بود.
گاهی شبها از گریه سیر نمیشد.
گاهی کسی نبود برایش لالایی بخواند.
زندگیاش نقص داشت.
اسم بعضی چیزها را بلد نبود که بچههای دیگر بلد بودند. گاهی آنقدر کوچک بود که بزرگها صدایش را نمیشنیدند.
ولی پسرک دوستش داشت.
همین زندگیِ نهچندان قشنگ را دوست داشت.
چون فهمیده بود زندگی بینقص، افسانهای در دور دست است. اما خانهی کوچک و سادهاش جایی بود واقعی که گربه توی بغلش خوابش میبرد و کلاغ هر صبح برایش خبر میآورد.
پسرک خوشحال بود.
پسرک خوشبخت بود.
افرادی که در ساید مقابل پسرک بودند (گاهی به عنوان دشمن و گاهی رقیب و گاه همینطوری) همه باسواد و خوب بودند.
حرف درست میزدند.
جملههای قشنگ میساختند.
پسرک حتی آنها را هم دوست داشت. از نظرش باهوش و قابل ستودن بودند.
پس بهشان احترام میگذاشت.
پسرک زندگیش را دوست داشت، دقیقاً همانطور که بود... نه کامل.
اما مال خودش!
زیرا پسرک خوشحالی را زندگی کرده بود.
با همان نقصها.
با همان دوستان معرکهاش.
او خوشبخت ترین کودک جهان بود!
اردیبهشت عزیزم... مراقب خودت باش و با خوشحالی این سرزمین رو ترک کن.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 12:41
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
624


چالش پانتومیم محفل ققنوس
دوباره در تاریکی
از زبان لرد سابیس
این کلمات. نوشته شده بر کاغذهای کاهی این دفتر. آن ها نمی توانند بخوانندش. حروفش برایشان غریبه است. اما چیزی از آن حس می کنند. نوری کم رمق در تاریکی. گمان می برند اگر مقدس بنامندش، هدایتشان می کند. تصور می کنند راهنماییست برای رستگاری که توسط من نگاشته شده. فکر می کنند از آن ها روی برگردانده ام، چون گمراه شده ام. چون گمراه شده اند. فکر می کنند زمانی برخواهم گشت و کلماتم را برایشان خواهم خواند و آن لحظه روحشان از زنجیر آزاد می شود و گناهی که دارد ذره ذره از آن ها می خورد، رهایشان خواهد کرد.
دفتر را ورق می زنم. نشسته بر بلندای این کوه. در قلب تاریکی. و در پناه شمع ها. به کلماتم نگاه می کنم. دیگر من هم نمی توانم بخوانمشان. و به یاد هم نمی آورم که چیستند. آیا هولناک تر از خاطراتی هستند که در مغزم می لولند؟
تنهایی. این اولین چیزیست که از خود به خاطر می آورم. در عدم. در آنچه تا بی نهایت گسترانیده شده بود و من در آن معلق بودم. از خود جسمی نداشتم. من بخشی از آن هیچ بودم. ذراتم را فراخواندم. آن ها را به هم نزدیک کردم. وصلتشان دادم و در این پیوند قلب سیاهم متولد شد. موسیقی ضربانش خون قیرآلودم را در تنم جاری می کرد. حالا من جسم داشتم و تپش. اما انگار تنهایی ام سنگین تر شده بود. شاید بار گناهانی که هنوز مرتکب نشده بودم، بر شانه هایم نشسته بود.
و من کندن از روحم را آغاز کردم. تنهایی و گناهانم را تکه تکه کردم و رنجم را از اعماق وجودم به بیرون روان کردم. و در تمام آن تاریکی ها، در مخلوقات متولد شده ام نور بود. آن ها از جسم و روح هم تغذیه می کردند تا بمانند. در عالم بالا و در عالم پایین. و با این حال هنوز در آن ها معصومیتی بود. سرریز شده از تقدیر ناخواسته شان.
باد می وزد و می خواهد دفتر را از زیر انگشتانم برباید، اما من آن را با دستان لرزانم می گیرم. سرما از پوستم به گوشتم و به استخوانم می خزد و درد مرا وامی دارد که فکر کنم. به گناه و معصومیتی که در روحم اسیر است و در روح مخلوقاتم. ما از یک جنسیم و با این وجود من از آن ها جدایم. چه در عالم بالا باشم و چه در پایین. من غم آن ها را نوازش می کنم و آن ها غم مرا. قلب هایمان گرم تر می تپد، حتی اگر جسم هایمان یخ زده باشد. و با این حال من دوباره تنهایم. در دنیایی که خود خلق کردم. در میان موجوداتی که از روح خودم زاده شدند.
به سرفه می افتم و خون از سینه ام بالا می آید و بر خاک و بر صفحات دفتر می ریزد. با چشمانی گشاد شده می بینم که سرخ است، نه سیاه. نگاهم مرطوب می شود. غده ی غم در گلویم می شکفد. یک نفرین. خون سیاهی که سرخ شده. تاریکی ای که نور شده. می توانستم مشعوف شوم از پاکی ام، اگر نشانه ی تضعیف شدنم نبود. نشانه ای بر محو شدنم. و محو شدن این دنیا و مخلوقاتم.
دفتر را برمی دارم و در آغوش می گیرم. شاید من هیچ گاه نتوانم نجات یابم، اما آن ها می توانند. من کسی بودم که آغاز کرد، نه آن ها. شاید منفورتر شوم. و تنهاتر. اما برای بودنشان دوباره در تاریکی فرو خواهم رفت.
افرادی که لایک کردند
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 15:39
از: رنجت خستهام
پستها:
273
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

هوا چهقدر سرد است! در این تابستان عجیب مینماید. شاید هم احساس یخزدگیام از بیماری میآید. بهتر است بگذارم پردههای ابریشم سفید جلوی سوز سرما را بگیرند. با نازکیاشان آنچنان فایدهای ندارند؛ اما همین سود اندکشان بهتر از هیچ است.
خندهدار است! همین دو هفته پیش بود که در دفتر روزنامه، تمام تلاشم را به کار میگرفتم و جوری با من رفتار میشد که انگار خستگیناپذیرم.
آقای میسن جواب تعظیمم را با لبخندی از نوع تبسم یک معلم به شاگرد نمرهی الف گرفتهاش داد. نگاهی به مقالهام کرد. نگاهش با چنان ابتسامی عجین بود که دیگر نیازی نمیدیدم به زمین پوشیده با سرامیک سفید نگاه کنم؛ بلکه حتی خجالت میکشیدم این لبخند را جواب ندهم و به سان کودکان، دستم را پشتم بگیرم و به زمین چشم بدوزم.
آقای میسن عینکش را صاف کرد. چشمان آبیاش با نگاهی نوازشگرانه به من خیره شدند.
- دوشیزه پرینس، خیلی خوب دارین کار میکنین.
تعظیمی کردم. در مسیر به گلهای سفید پشت پنجرههای طویل لبخند میزدم. سرم گیج میرفت؛اما چه اهمیتی داشت؟ حتی به سرفههایم هم وقعی نمینهادم.
پدر دارد میآید. استلا هم کنارش است. آخر این چه وقت سرفه کردن بود؟ در چشمان آبی پدرم و چشمان سیاه خواهر کوچکم، میتوانم بگویم ریههایم زمان نامناسبی را برای بازی درآوردن انتخاب کردهاند.
استلا چه میگوید؟"پزشک گفته باید تو هوای تازه نفس بکشی تا بهتر شی؟" بهتر است بلند شوم...آخ، فقط زمین خوردنم کم بود!
چرا پدر بلندم کرد؟ حتی نمیتوانم به آن چشمان چروکیده و چهرهی لاغر نگاه کنم. در این دو هفته، افتادهام یک گوشه و... خدای من، استلا! او که نباید این چنین به خودش فشار بیاورد و با وجود دستگاه اکسیژن و فیبروز سیستیکش، تا این حد خم و راست شود.
چرا اینقدر خستهام؟ حتی بازی نور خورشید بر پلکهایم و بوی گلهای یاس و شکوفههای سیب و گیلاس حیاط هم حالم را بهبود نمیدهد؛ اما نباید...
خندهدار است! همین دو هفته پیش بود که در دفتر روزنامه، تمام تلاشم را به کار میگرفتم و جوری با من رفتار میشد که انگار خستگیناپذیرم.
آقای میسن جواب تعظیمم را با لبخندی از نوع تبسم یک معلم به شاگرد نمرهی الف گرفتهاش داد. نگاهی به مقالهام کرد. نگاهش با چنان ابتسامی عجین بود که دیگر نیازی نمیدیدم به زمین پوشیده با سرامیک سفید نگاه کنم؛ بلکه حتی خجالت میکشیدم این لبخند را جواب ندهم و به سان کودکان، دستم را پشتم بگیرم و به زمین چشم بدوزم.
آقای میسن عینکش را صاف کرد. چشمان آبیاش با نگاهی نوازشگرانه به من خیره شدند.
- دوشیزه پرینس، خیلی خوب دارین کار میکنین.
تعظیمی کردم. در مسیر به گلهای سفید پشت پنجرههای طویل لبخند میزدم. سرم گیج میرفت؛اما چه اهمیتی داشت؟ حتی به سرفههایم هم وقعی نمینهادم.
پدر دارد میآید. استلا هم کنارش است. آخر این چه وقت سرفه کردن بود؟ در چشمان آبی پدرم و چشمان سیاه خواهر کوچکم، میتوانم بگویم ریههایم زمان نامناسبی را برای بازی درآوردن انتخاب کردهاند.
استلا چه میگوید؟"پزشک گفته باید تو هوای تازه نفس بکشی تا بهتر شی؟" بهتر است بلند شوم...آخ، فقط زمین خوردنم کم بود!
چرا پدر بلندم کرد؟ حتی نمیتوانم به آن چشمان چروکیده و چهرهی لاغر نگاه کنم. در این دو هفته، افتادهام یک گوشه و... خدای من، استلا! او که نباید این چنین به خودش فشار بیاورد و با وجود دستگاه اکسیژن و فیبروز سیستیکش، تا این حد خم و راست شود.
چرا اینقدر خستهام؟ حتی بازی نور خورشید بر پلکهایم و بوی گلهای یاس و شکوفههای سیب و گیلاس حیاط هم حالم را بهبود نمیدهد؛ اما نباید...
افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/31
تولد نقش: 1403/02/08
آخرین ورود: پنجشنبه 12 شهریور 1405 23:47
از: مرز بین نور و تاریکی
پستها:
327

سه تا تیکه ی خیلی کوچیک از آغاز سه تا از فصل های فن فیکشن که قبلا نوشته شدن.
صرفا دارم سر لج با آیلین منتشرشون میکنم.
صدای ساییده شدن ترمز آهنی مترو به داخل گوشم سر میخورد. احساس لمس لطیفی روی گونه هایم جا خشک کرده بودند. روی نیمکت روبروی ریل نشسته بودم و حرکت کوپه های مترو را یکی پس از دیگری تماشا میکردم. یکی پس از دیگری. گویی درک مشترکی بین من و صندلی های ایستگاه وجود داشت. هر بار چیزی از راه میرسید و کسی که کنارمان نشسته بود را با خود میبرد. به عمق تاریکی؛ البته شاید ایستگاه روشنی پس از آن وجود داشت ولی چشمان من آن را نمیدید.
آژیر خطر کر کننده ای تمام خیابان را پر کرده بود. ذرات آتش و بوی تند دود، روی سنگ فرش های خیابان کشیده میشد و با جریان باد به هوا پرواز میکرد. مدت ها پیش به دیدن این صحنه ها عادت کرده بودم. مردم وحشت زده از هر طرف به سمت پناه گاه های زیر زمینی میدویدند. جنگ آخرالزمانی بود که انسانیتی باقی نمیگذاشت.
ساعت زنگ دار کنار تختم به صدا درامد. به سرعت دستم را روی چکش کوچکی که به دو نیم کره ی فلزی قرمز رنگ دو طرفش میکوبید گذاشتم. سکوت حاکم شد. نمیخواستم خواهرم بیدار شود. سال اول دبیرستان بودم و هنوز برایم صبحانه درست میکرد. پس از ازدست دادن والدینمان مصرانه تلاش میکرد جای خالی مادرمان را پر کند. بی نهایت دوستش داشتم و از مراقبت هایش استقبال میکردم ولی دیگر بس بود. سال گذشته از مدرسه فارغ التحصیل شده و دنبال کار میگشت. ترجیح میدادم روی همان تمرکز کند. سه سال اخیر در هاگوارتز را به لطف کمک های او گذراندم. بنا به دلایلی همه زمینه های جادوگری استعداد من نبودند. فقط طولید معجون و جادو های نوشتاری.
صرفا دارم سر لج با آیلین منتشرشون میکنم.
صدای ساییده شدن ترمز آهنی مترو به داخل گوشم سر میخورد. احساس لمس لطیفی روی گونه هایم جا خشک کرده بودند. روی نیمکت روبروی ریل نشسته بودم و حرکت کوپه های مترو را یکی پس از دیگری تماشا میکردم. یکی پس از دیگری. گویی درک مشترکی بین من و صندلی های ایستگاه وجود داشت. هر بار چیزی از راه میرسید و کسی که کنارمان نشسته بود را با خود میبرد. به عمق تاریکی؛ البته شاید ایستگاه روشنی پس از آن وجود داشت ولی چشمان من آن را نمیدید.
آژیر خطر کر کننده ای تمام خیابان را پر کرده بود. ذرات آتش و بوی تند دود، روی سنگ فرش های خیابان کشیده میشد و با جریان باد به هوا پرواز میکرد. مدت ها پیش به دیدن این صحنه ها عادت کرده بودم. مردم وحشت زده از هر طرف به سمت پناه گاه های زیر زمینی میدویدند. جنگ آخرالزمانی بود که انسانیتی باقی نمیگذاشت.
ساعت زنگ دار کنار تختم به صدا درامد. به سرعت دستم را روی چکش کوچکی که به دو نیم کره ی فلزی قرمز رنگ دو طرفش میکوبید گذاشتم. سکوت حاکم شد. نمیخواستم خواهرم بیدار شود. سال اول دبیرستان بودم و هنوز برایم صبحانه درست میکرد. پس از ازدست دادن والدینمان مصرانه تلاش میکرد جای خالی مادرمان را پر کند. بی نهایت دوستش داشتم و از مراقبت هایش استقبال میکردم ولی دیگر بس بود. سال گذشته از مدرسه فارغ التحصیل شده و دنبال کار میگشت. ترجیح میدادم روی همان تمرکز کند. سه سال اخیر در هاگوارتز را به لطف کمک های او گذراندم. بنا به دلایلی همه زمینه های جادوگری استعداد من نبودند. فقط طولید معجون و جادو های نوشتاری.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج