جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

50 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
46 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: امروز ساعت 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاخره کوچه ی باریکی رو پیدا کردم که به پاتیل درزدار میرسید
برعکس خیلی از بچه ها که با پدر و مادرشون به کوچه دیاگون میرفتن من تنها بودم . که از این بابت خوشحال هم بودم .
البته از این نظر که نمیتونستم چطور باید راه ورود رو پیدا کنم تنها بودنم زیاد خوشایند بنظر نمیرسید
وارد که شدم با بوی خوب کیک و نوشیدنی ازم پذیرایی شد .
ولی نمیدونستم به کجا باید برم و از یک طرف خیلی تشنه بودم
یک قهوه سرد سفارش دادم و پولش رو پرداخت کردم
ولی جای خالی برای نشستن نبود
دختری رو دیدم که بنظر ۱۷ یا ۱۸ ساله میرسید و لباس آبی بلندی پوشیده بود و داشت قهوه میخورد
رفتم سمتش و پرسیدم
+اینجا جای کسیه ؟
_ اوه . نه راحت باش . من هلنا هستم .بنظر میاد تازه واردی درسته ؟
+ من چو هستم . شما هم به کوچه دیاگون میرین ؟
_ آه بله باید برم یه سر به عطاری بزنم . برای معجون گیسو آرایی که باید اماده کنم یکم بال مگس توری کم دارم . تو میری خرید های هاگوارتزت رو انجام بدی نه ؟
تام ( فروشنده ) قهوه من رو اورد و روی میز گذاشت .
+بله باید وسایلم رو بخرم
_ خیلی خوبه امیدوارم سال خوبی رو تو هاگوارتز داشته باشی
در سکوت قهوه هامون رو خوردیم
+ببخشید هلنا . راستش من نمیدونم چطوری باید وارد کوچه دیاگون بشم ...
_ هیچ اشکالی نداره میتونیم باهم بریم . زود باش

هلنا من رو برد به حیاط پشتی خاک گرفته و کوچک پاتیل درزدار
کیف خیلی بزرگ رو که دودستی گرفته بود به دست من داد و چوبدستیش رو در اورد ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: پاتیل درزدار با سوروس اسنیپ
ارسال شده در: امروز ساعت 21:29
نمایش جزئیات
آنلاین
حداقل سه ماه زودتر کادوی تولد گرفته بودم.
یک جغد ، یک جغد . باورم نمیشد.
همیشه عاشق جغد ها بودم...
و حالا درست کنار میز تحریر قهوه‌ای فندقی ام یک جغد انبار که هنوز بالغ نشده بود ، هوو هوو می کرد

:" خببب. بزار ببینم اسمت رو چی بزارم...》

یک کاغذ پوستی و قلم پر جدید ام را از کشوی پایین میز بیرون کشیدم.
روی صندلی خاکستری ام که حداقل سه درجه از چشم هایم پر رنگ تر بود پریدم .

اسم های مورد نظر برای جغد

لیلیان

هالی ؟

استلا

ونوس

شارون

آریل

چارلی ؟

ربکا



:" خب اینا خوبن ولی...》

هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای هوو هووی متفاوت و بالغی از سمت پنجره اتاق شنیده شد.

از روی صندلی پایین پریدم و قاب نقره ای_ سفید پنجره را که روی دیوار فیروزه بود را باز کردم .

:" وای اینجا رو... یه شاه بوف . تو اینجا چی میخوای؟》

و درست همان لحظه بود که نامه جغد روی زمین افتاد .

یک هفته بعد ...‌.

از آنجایی که تقریبا ۱۴ ساله بودم ، با قطار از دورام به لندن رفتم. یک آشنا وجود داشت که می‌توانستم پیش آن بمانم .

وقتی در کوچه و پس کوچه های تقریبا پاییزی قدم میزدم ، افراد زیادی با لباس های بلند عجیبی از بنفش گرفته تا آبی از کنار من رد می‌شدند.

قرارم پاتیل درزدار بود.

:" اوو راحت پیدا شد ....》

یک کافه _ مهمان خانه نسبتا کوچک بود که خیلی قدیمی به نظر می‌رسد.

در را باز کردم و وارد شدم .
همه میز های داخل پر بود غیر از میز کنار پنجره ، آخر سالن ، سمت چپ. که گلدان خشکی کنارش بود.

:" باش... چاره ای ندارم. متنفرم از اینکه کنار کسی بشینم ....》

چهره مرد خیلی سفید بود، بر خلاف من که پوستم قهوه‌ای ملایمی داشت .
موهایش تا پایین گوش هایش و تقریبا نزدیک گردنش می‌رسد و سیاه بود لخت لخت بود.
باز هم بر خلاف مو های موج دار قهوه‌ای من که قسمت های بوری داشت .

وقتی نشستم یک دقیقه هم از من چشم بر نمی‌داشت.

:" تو جادوگری. 》

سرم را بلند کردم و پلک زدم.
بعد چند ثانیه پرسیدم

:" ها؟》

:" گوش هات رو وا کن دختر سال اولی. تو جادوگری درسته؟ از خاندان ماگلی؟ بله برای همین راهنمایی نداری. سوروس اسنیپ هستم. استاد معجون سازی هاگوارتز. مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز. شما؟》

:" امم.. گابریل...تیت.. ایوا ...》

چشم هایم را از مرد که می‌گفت اسمش سوروس است گرفتم و به میز نگاهی کردم..

:" عجب.. سال اولی ساکتی هستی. 》

:" ام.. اره.》

از زیر چشم دیدم که اسنیپ بلد شد و دست هایش را مدل جنتل من ها پشتش برد .

:" دنبال من بیا... البته اگه چیزی نمیخوری.》

بلند شدم و کنارش ایستادم .

:" اینجا چی دارن؟شکلات داغ شون چند سنته؟》

:" هه . سنت؟ از ماگل زاده ای مثل تو انتظاری غیر از این نمیره. اینجا گالیون داریم . گالیون . سیکل و نات . خلاصه تر ، ماگلانه تر : طلا ، نقره و برنز..
فهمیدی بچه؟》

:" ببخشید ولی من بچه نیستم . دبیرستانی ام . به قیافه توجه میکنی؟》

:" دبیرستان؟ یعنی تو الان باید سال سه یا چهار هاگوارتز باشی...دنبالم بیا . نوشیدنی کره ای مهمون من.》

وقتی به طرف مسئول کافه راه افتادیم ، اسنیپ سکه ای به مرد آنجا داد و بعد بطری ای که خیلی شبیه نوشابه بود به دست من داد.

:" بگیرش و دنبالم بیا. 》

بعد همان طور که شنل اش یا شاید اسم بهتر ردا بود ، پشت سرش تاب می‌خورد به سمت آخر کافه دری بود که به حیاط خلوت خطم می‌شد

و وقتی اسنیپ ضربه های عجیبی به دیوار بالای زد
با تعجب نگاه کردم.
تا اینکه اجر ها کنار رفت و گذر گاه باز شد...


---
تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/6/31 21:36:28
کسی که دستش به کمد لاحاف نمیرسه
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: امروز ساعت 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
راجر با استرس وارد پاتیل درز دار شد و گوشه ای روی صندلی خراب نشست صندلی تکان تکان میخورد و صدا میداد و این باعث استرس بیشترش میشد
با خودش گفت :( خب حالا چکار کنم امممم..... عععع..) در همین حال بود که ناگهان مردی با ریش های بلند و نقره ای و لباسی بنفش وارد پاتیل درز دار شد
بلند شد و با احترام گفت :( عع .. سلام آقا ببخشید چطور میتونم راه کوچه دیاگون رو پیدا کنم ؟)
دامبلدور برگشت و با صدای آرامش بخشی گفت :( سلام مرد جوان روز خوش به شما نمی‌خورد سال اولی باشید !
مگه قبلاً برای خرید می‌رفتید کوچه دیاگون ؟)
راجر با آرامش گفت :( بله ولی اون موقع با مادرم با استفاده از پودر دود کش آمده بودیم امروز مادرم کاری داشت بهم گفت از پاتیل درز دار راه دارد )
دامبلدور که آبنبات لیمویی باز میکرد گفت :( بسیار خوب از این طرف با من بیایید ... آبنبات لیمویی میل دارید ؟
- نه ممنون راستش من آبنبات یا طعم توت فرنگی رو ترجیح میدم
- توت فرنگی... بله قبلاً خوردم خوشمزه بود ولی هیچی آبنبات لیمویی نمیشه
خب رسیدیم ..

با چوبدستی اش چند ضربه به دیوار زد و دیوار باز شد سپس گفت :( بفرمایید اینم از این خدانگهدار مرد جوانی که آبنبات توت فرنگی دوست داری ! )
راجر پاسخ داد :( راجر هستم راجر دیویس خدانگهدار)
و با خیال آسوده وارد کوچه دیاگون شد و به سمت مغازه پاتیل فروشی رفت .....

---
تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

@راجر دیویس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/6/31 20:32:21
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/6/31 20:32:44
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1405 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
در برابر یک روح بزرگ, بزرگترین اتفاقات هم کوچک به نظر‌می‌رسند. آن چیزی که برای فرد دیگری به معنی بهترین خاطره یا بدترین فاجعه تداعی می‌گردد برای کسی که روح بزرگی دارد صرفا یک تجربه است، یک داستان، چیزی برای تعریف کردن. و من لازم می‌دانستم این داستان را در زیباترین حالت ممکن، گاهی هم زشت ترین یا ترسناکترین نوع، چینش کنم. زیرا یک داستان معمولی، چیزی به جز هجو‌گویی بی‌مزه نیست‌‌.

برای همین آن روز که در گوشه ی اتاقم نشسته بودم و درحال اندیشیدن به اولین ورود رسمی ام به جامعه ی جادوگری بودم؛ ناخن را می‌جویدم و خواهر اسکوئیبم تصمیم گرفت به من سر بزند رو به آه و فغان آوردم. بومی تاریک کشیدم از تمام آن چیزهایی که ممکن بود به شکلی غیر ایده آل اتفاق بیفتند.

خواهران من جادو ندارند...اما مو لای درز منطقشان نمی‌رود. معدود کسی هست که حق داشته باشد به من توهین کند اما گاهی یک «خفه شو» بسیار لازم اهمیت می‌شود. برای همه ی خوانندگان این کلمات آرزو می‌کنم کسی را داشته باشند که در موقع لزوم به آنها بگوید خفه شوند.

پس از روحیه سازی توسط خانواده ای که من جواهر جعبه شان حساب می‌شوم بهترین لباس هایم را پوشیدم و به سمت پاتیل درزدار به پا خاستم. اولین نکته ای که درباره ی این میخانه به نظرم می‌رسد نامناسب بودن آن هست‌.

مثل این می‌ماند که شما لباسی ژولیده به تن کنید. در حالی که بهتر است با زیباترین و فاخرترین چیز‌ها بدن خودتان را بپوشانید. شما در هر حال مجبور هستید چیزی بپوشید...پس چرا باید چیزی را انتخاب کنید که انقدر حقیر باشد و جز پوشاندن شما هیچ مزیت دیگری ندهد؟

پاتیل درز دار تاریک، بدبو و پر بود از جادوگرانی بود که انگار هیچ کاری به جز حسرت خوردن در زندگیشان ندارند. بینی‌ام را چین دادم و با نگاهی مشمئز به اطراف نگاه کردم. البته که نگاه مشمئز من هرگز به شیوه ای نیست که خاطره ی دیدن حشره ای را برای کسی تداعی کند‌. یک نگاه مشمئزانه ی موقر روی چهره ی کس دیگری به عنوان «بی حوصله» تفسیر خواهد شد. هر چند...چهره ی من با مابقی چهره ها قابل مقایسه نیست.

در سراسر فضا به دنبال جرقه ای گشتم. چیزی که ارزش تعریف کردن داشته باشد. فردی که بعدها بتوانم از توصیف جزئیاتش در متنم بهره ببرم. و آن چیزی که در پشت میز ها ندیدم در پشت قفسه ها پیدا کردم.

موجودی به کوچکی یک بچه ولی به مسّنی یک درخت بلند در حال دستمال کشیدن بطری‌های نوشیدنی بود. خانواده‌ی ما هرگز چنان بزرگ نبوده که چنین موجوداتی را در خودش جای دهد، و با وجود جادوی مادرم و من تقریبا هیچ نیازی به یک مستخدم نداشتیم (۱). بنابراین تنها جایی که چنین جسمیتی را از نزدیک دیده بودم به صورتی بسیار گذرا و به زبان کوچه ای ها «زیرزیرکی» در مهمانی‌هایی بود که مادرم بسیار بدانها علاقه داشت. و تا جایی که می‌دانستم به چنین موجوداتی « جن خانگی» می‌گفتند. هر چند خیلی زود فهمیدم دابی نه یک جن خانگی بلکه کلا هیچ نوع موجود خانگی حساب نمی‌شود. و روحی وحشی و آزاد مانند دریا در تنگ جسمش نگاه می‌دارد.

من کودکی خرد بودم و دانشم محدود به مجلات دانستنی همشهری و شایعاتی بود که از هم سن و سالانم سینه به سینه منتقل شده بود و به من رسیده بود. و از قضا به دلیل سن آموزگاران مورد دوم، این دانش چندان معتبر نمی‌نمود‌. با این حال همواره روحیه ای مخاطره پذیر داشتم (۲). پس آنچه که راجع به نحوه ی احضار چنین موجوداتی شنیده بودم به کار بستم.

دل را به دریا زدم و دست راستم را که به انگشتری نگین نشان آراسته بود بالا آوردم و بشکن زدم.
صدای بشکن انگشتان توانا اما بی‌تجربه ی من راه به جایی نبرد و توجهی را به خود جلب نکرد‌. لذا ملول نگشتم و دوباره کمر به همت بستم.

دو دست را بالا آورده چون شاخسار درختان به سوی آسمان فراز کرده و باری دگر تمام توان به سرانگشتان ریخته و بانگ بشکن برآوردم.

سری چند از گوشه و کنار برجنبید اما جن خانگی معرف حضور گشته چشم از کار خود برنداشت و توجهی به حضور من معطوف نکرد. اما باز هم ناامید نگشتم چنانکه گفته اند:

از همت بلند بدین مرتبت رسید
هرگز به مرتبت نرسد مردم دنی

دارکوبی گشتم که دهان و درختش دو بوده و هر دو با ضربی ملایم بر خود مهلت نداده و فراق دوست تحمل نمی کرد. شور شباب بر این تصادف جریان یافت و ضرب ها به ریتم ملبس گشتند. آتش هنر در من شعله کشید و یک دود، دو دود، دودورو دودود بردمید.

جماعت حیران گشتند که این فرزند، خورشید تابان است یا گنجشک مستان. جن خانگی هم بر این احوال مستحضر گشته و از نگاه بنده منظور خواند.

در خانه اگر کس است, یک حرف بس است.

اما چنان که پیش تر عرض کردم دابی یک جن خانگی نبود و مطیع امر غریبه نمی گشت. سینه ستبر کرد، و گردن افراشت.

بر آن تیرگی داب من را بدید
مر انگشت تیز از میان برکشید

بغرید برسان ابر بهار
زمین کرد پر آتش از کارزار

جن خانگی نگاهی پرتوقع بر من پرواز داد و بشکنی به برندگی و سهمگینی رعد از خود ایجاد کرد. اما من نیز حریف ظریفی نبودم و در اصالت خویشتن جای بحث جایز نشمردم.

بدو گفتم هش دار در کین ما
که از چهر من کس نیابد رها

تماشگران را هیجان ربوده و صاحب میخانه حوصله فرسوده، همه بانگ بر می‌آوردند و بر طبل جنگ می‌کوبیدند.
بزد نای رویین و بربست کوس
همی آسمان بر زمین داد بوس (۳)

دابی قدم به قدم بشکن زنان نزدیک گشت و من بشکن زنان و پاکوبان بر موضع خود اصرار ورزیدم تا آنجا که دابی را در یک قدمی خودم یافتم. اما نبایست در نتیجه ی نبرد عجله جایز دید. کما اینکه همان گاه که قوس پیروزی بر لبانم فرود آمد بشکن بعدی دابی جن مرا به کوچه ی دیاگون فرستاد. بدون هیچ حرفی. بدون هیچ مقدمه و پایانی. نبرد من با جن خانگی دابی تا روزی نامعلوم به تاخیر افتاد. و آنگاه که خورشید در پس ساختمان های بخش جادویی لندن غروب می کرد من به سمت افق های نامتناهی به مسیرم ادامه دادم.



(۱) البته لازم هست اینجا نکته ای را بیان کنم تا دوستداران این نوع از موجودات بر من خرده نگیرند. «مستخدم» بر وزن مستفعل و از خانواده ی استفعال به معنی استخدام شده‌است و بار منفی ندارد. کما اینکه نیوت اسکمندر اقرار می‌کند این طائفه همواره به نوعی تخت استخدام انسانها بوده اند.[رجوع شود به کتاب جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها.]

(۲) حتی فکر این را هم نکنید که از واژه ای فرنگی مانند ریسک استفاده کنم. ما انسان‌ها درخت نیستیم که یکجا گیر کرده باشیم اما ریشه‌های مان در اصالتمان دویده‌اند‌‌. کاربرد واژگان بیگانه شما را بلند‌مرتبه تر نمی‌کند بلکه روز به روز آن‌چیز که واقعا هستید را بیشتر تحقیر می‌نماید‌.

(۳) اشعار این متن متعلق به دوستان قدیمی من منوچهری و فردوسی هستند و با کسب اجازه از ایشان، با تصحیح بنده اینجا درج گشته اند.

---
عالی بود!
تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

@گیلدوری لاکهارت
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/18 10:59:07
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 31 مرداد 1405 02:21
نمایش جزئیات
آفلاین
🪄 ماجرا ملاقات در کوچه‌ی دیاگون
خورشید صبحگاهی در میان دیوارهای آجری لندن می‌تابید، اما من، رز ویزلی، حسی داشتم که انگار چیزی در انتظار من است. مادرم، هرمیون، با آن چهره‌ی جدی اما مهربانش، دستم را محکم گرفته بود و پدرم، رون، با همان لبخند همیشگی و کمی دستپاچگی، داشت سعی می‌کرد با چوب‌دستی‌اش در میان جمعیت راه باز کند.

ما در نزدیکی «کِر de’s Ice Cream» ایستاده بودیم. طبق معمول، راه ورود به کوچه‌ی دیاگون فقط برای کسانی بود که می‌دانستند کجا را نگاه کنند. اما من، برخلاف پدرم که همیشه کمی گیج می‌شد، احساس می‌کردم جادو در رگ‌هایم می‌تپد.

ناگهان، پیرمردی با ردای بنفش تیره و کلاهی که لبه‌هایش از فرسودگی خم شده بود، از کنار ما گذشت. او ایستاد و چشمان براق و نقره‌ای‌اش را به من دوخت. انگار او نمی‌خواست فقط از کنار من رد شود؛ او منتظر من بود!
— «خوش آمدی، دخترِ دانش.» صدای او مثل خش‌خش برگ‌های پاییزی بود.

مادر با نگاهی پرسش‌گر به او خیره شد، اما پیرمرد لبخندی مرموز زد و رو به من گفت: «میراث هرمیون در ذهن توست، اما خون ویزلی در قلب تو می‌تپد. برای دیدن جایی که رویاها واقعی می‌شوند، نباید به دیوارها نگاه کنی، باید به انعکاسِ خودت در چشمِ گذشته نگاه کنی.»

او قبل از اینکه بتوانم سوالی بپرسم، با یک حرکت سریع چوب‌دستی‌اش، یک سکه کوچک نقره‌ای را روی زمین انداخت. سکه به جای اینکه غلت بخورد، شروع کرد به چرخیدن و نوری ملایم از خود ساطع کرد. پیرمرد با اشاره‌ای به من گفت: «دنبال نور برو، نه دنبال آجرت.»

من با هیجان و کمی ترس، به سمت سکه رفتش. وقتی دستم را به سمت آن دراز کردم، ناگهان دیوار آجری مقابل ما شروع به لرزیدن کرد. اما دیوار باز نشد، بلکه مثل یک پرده‌ی جادویی، در هم فرو رفت و من ناگهان خودم را در میان خیابانی دیدم که با نور فانوس‌های جادویی می‌درخشید، با صدای فریاد فروشندگان و بوی جادوی خالص.

مادر و پدرم با تعجب در کنار من ایستادند. من با لبخندی پهن، به عقب نگاه کردم؛ پیرمرد رفته بود، اما من حالا می‌دانستم که این تازه شروع ماجراهای من است. من وارد کوچه‌ی دیاگون شده بودم!

پایان

نیاز به جزئیات بیشتری داره یا لازمه طولانی تر باشه میشه بگید تا یه چیز دیگه بنویسم


---

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

@رز ویزلی

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/1 10:56:40
🔮 𝓡𝓸𝓼𝓮 𝓦𝓲𝓼𝓵𝓮𝔂 🔮
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1405 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
پاتیل درزدار شلوغ‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم. بوی آبجو، دود شومینه و غذای داغ، تمام میخونه رو پر کرده بود. از یک طرف صدای جر و بحث چند جادوگر بلند بود، از طرف دیگه پیشخدمت با زحمت از بین میزها رد می‌شد و هر چند ثانیه یک نفر اسم نوشیدنی جدیدی رو داد می‌زد؛ همین که در رو پشت سرم بستم، صدای تق! بلندی اومد.
لیوان آبجوی مردی اون طرف سالن، بدون هیچ دلیلی از دستش سر خورد، افتاد روی زمین و خرد شد. چند نفر فقط غر زدن و دوباره مشغول حرف زدن شدن.
من هم بی‌تفاوت از کنارش رد شدم.
«شروع قشنگی بود...»
نگاهم بین میزها چرخید تا اینکه روی مردی با کیمونوی سرمه‌ای ثابت موند. موهای بلند مشکیش بالای سرش بسته شده بود و اگه کسی از دور نگاهش می‌کرد، احتمالاً فکر می‌کرد هر لحظه قراره برای شمشیرش غذا سفارش بده.
«همینه...»
نفس عمیقی کشیدم و جلو رفتم.
- ببخشید...

بدون اینکه حتی نگاهم کنه گفت:
- اگه اومدی بگی «ببخشید»، بخشیدم. حالا برو.

پلک زدم.
- ولی هنوز نگفتم برای چی
- لازم هم نیست.

قبل از اینکه چیزی بگم، با مهربونی عجیبی غلاف شمشیرش رو نوازش کرد.
-آروم حرف بزن... کاتانا خوابیده!

چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد خیلی جدی خم شدم و رو به شمشیر گفتم:
-بابت بیدار کردنت عذر می‌خوام کاتانا.

برای اولین بار سرش رو بلند کرد.
چند لحظه نگاهم کرد و بعد خیلی آروم گفت:
- دختر مؤدبی به نظر میای.

لبخند زدم.
- مردم معمولاً پنج دقیقه بعد نظرشون عوض می‌شه... البته اگه تا اون موقع سقف روی سرشون خراب نشه

ابروش بالا رفت.
- امیدوارم منظورت از این حرف استعاره بوده باشه.
- خودمم امیدوارم.

روی صندلی روبه‌روش نشستم.
- دنبال ورودی کوچه دیاگونم.

بی‌حوصله گفت:
- منم دنبال آرامشم. تو جلوی آرامشمو گرفتی.

نیشخندی زدم.
- پس امروز هردومون بدشانسیم.

همون لحظه پیشخدمت از کنار میزمون رد شد،
سینی تو دستش کج شد و سه لیوان آبجو مستقیم روی شنل مردی ریخت که با غرور داشت درباره اهمیت وزارت سحر سخنرانی می‌کرد.
تمام میخونه برای چند ثانیه تو سکوت فرو رفت.
آکی به پیشخدمت نگاه کرد.
بعد به من.
دوباره به پیشخدمت.
...
گفتم:
- چیه؟
- هیچی...

چند لحظه بعد مردی از کنار میزمون رد شد. رداش به پایه میز گیر کرد و با سر و صدای وحشتناکی خودش، میز و بشقاب‌ها روی زمین پخش شدن.
من حتی تکون هم نخوردم.
فقط زیر لب گفتم:
- امیدوارم حالش خوب باشه!

آکی این بار بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و کاتانا رو برداشت، صندلیش رو حدود یک متر دورتر گذاشت و دوباره نشست.
با اخم نگاهش کردم.
- این حرکت یکم توهین‌آمیز نبود؟
- هنوز مطمئن نیستم مشکل از توئه یا نه!

همون لحظه صدای ترق...
هر دو هم‌زمان سرمون رو بالا گرفتیم.
لوستر بالای میز قبلی آکی چند بار تکون خورد...
و بعد با صدای مهیبی سقوط کرد.
دقیقاً همون جایی که چند ثانیه پیش آکی نشسته بود.
...
آکی چند ثانیه به لوستر خرد شده خیره موند.
بعد خیلی آروم غلاف کاتانا رو نوازش کرد.
- پسرم...
مکث کرد.
- هر چی شد، از این دختر فاصله بگیر.

نیشخند زدم.
- مطمئن شدی مشکل از منه؟
- نه.
- پس چرا جاتو عوض کردی؟

بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- احتیاط هیچ‌وقت کسی رو نکشته...
نگاهی به لوستر انداخت.
- ...تقریباً.

دست به سینه ایستادم.
- حالا که سالم موندی، میشه بالاخره آدرس کوچه دیاگون رو بهم بدی؟

آکی اخم کرد.
- چرا باید بگم؟
- چون آدم خوبی هستی؟
- من مرگخوارم.
- آهان... پس چون می‌خوای هرچی زودتر از اینجا برم؟

آکی به فکر فرو رفت.
در همین لحظه صاحب پاتیل درزدار از پشت پیشخوان داد زد:
- کی دوباره لوسترمو انداخت؟!

آکی نفس عمیقی کشید.
انگار بین کمک کردن به من و معطل کردنم مردد بود، همون موقع، قفس جغدهای کنار پنجره واژگون شد و یکی از جغدها مستقیم روی سر مردی نشست که با صدای بلند می‌گفت:
- بدشانسی اصلاً وجود نداره!

آکی زیر لب گفت:
- نه...
مکث کرد، چوبدستیش رو بیرون آورد و به دیوار انتهای میخونه اشاره کرد.
- آجر سوم از راست، ردیف چهارم. سه ضربه، با فاصله. اگه تند بزنی، دیوار باز نمی‌شه.

با شک نگاهش کردم.
- مطمئنی داری سرکارم نمی‌ذاری؟
- صددرصد.
- قیافه‌ات که میگه داری دروغ می‌گی.
- قیافه تو هم میگه هرچی زودتر از اینجا بری، خسارت کمتری به بار میاد.

سرم رو تکون دادم.
- منطقیه.
سمت دیوار رفتم، اما قبل از اینکه به آجرها ضربه بزنم، برگشتم و به آکی نگاه کردم.
- یه سؤال...
آکی با خستگی چشم‌هاش رو بست.
- باز چیه؟ بپرس...

به دیوار اشاره کردم.
- مطمئنی همینه؟ اگه اشتباه باشه چی؟
- نیست.
- اگه آجرها جابه‌جا شده باشن؟
- نشدن.
- اگه دیوار امروز حوصله نداشته باشه؟
...
- اگه...
آکی دستش را بالا آورد.
- دختر...
نفسی کشید.
- اگه همین الان نری، خودم با کاتانا برات یه ورودی جدید درست می‌کنم.

چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
بعد شونه بالا انداختم.
-خب، اینم یه راهه!

سه ضربه با فاصله به آجرها زدم.
دیوار با صدایی سنگین کنار رفت و کوچه دیاگون نمایان شد.خواستم وارد بشم که از پشت سرم صدای آکی رو شنیدم که گفت:
- یکی لطفاً مطمئن بشه این دختره واقعاً رفت...

صاحب پاتیل درزدار از پشت پیشخوان جواب داد:
- هنوز یه پاش این طرف دیواره!

لبخندم رو پنهان کردم و از دیوار رد شدم.
همون لحظه صدای شکستن یه چیز دیگه از پشت سرم بلند شد.
زیر لب گفتم:
- خب... حداقل این دیگه تقصیر من نبود.


---

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

@دیانا کارتر

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/7 18:22:02
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/7 18:23:31
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/7 18:25:37
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/11 12:37:35
از آرامش قبل فاجعه لذت ببر

Made of Green
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 31 تیر 1405 18:04
نمایش جزئیات
آفلاین
عنوان پست: ملاقات سوروس اسنیپ با دابی

متن داستان:

پاتیل درزدار، مثل همیشه شلوغ و پر از سر و صدا بود. من، سوروس اسنیپ، با عبایی بلند و چهرهای گرفته، کنار میز گوشهای نشسته بودم و با بی حوصلگی منتظر بودم تا این تشریفات مزاحم تمام شود. ناگهان، صدای کوچکی در کنارم پیچید:

«آقای اسنیپ! چه افتخاری! دابی خیلی خوشحاله که شما رو اینجا میبینه!»

چرخیدم و جناب دابی را دیدم که با چشم های درشت و براقش، با اشتیاق به من خیره شده بود. با لحنی سرد گفتم: «دابی. چه کاری در این میخانه کثیف داری؟»

دابی با همان انرژی همیشگی پاسخ داد: «دابی برای خرید مقداری آب گوجه فرنگی اومده بود، قربان! ولی حالا که شما رو دیده، فکر میکنه شاید بتونه به یه جادوگر نیازمند کمک کنه!» چشمانش را تنگ کرد و با شیطنت زمزمه کرد: «شما به دنبال کوچه دیاگون میگردید، نه؟»

با تعجب ابرو بالا انداختم: «چطور...؟»
دابی با خنده گفت: «دابی همه چیز میدونه! ولی ورودی کوچه دیاگون این روزها خیلی مخفی شده. دابی میتونه کمکتون کنه، به یه شرط!» لبخندی شیطانی زد و ادامه داد: «اون ماری که توی زیرزمین معجونسازی دارین، به اندازه کافی شاد نیست! دابی میخواد براش یه موش کوچولو بخره تا باهاش بازی کنه!»

با اینکه از این جسارت دابی کمی عصبانی شده بودم، اما برای رسیدن به مقصدم، لبخندی کج و معوج زدم و گفتم: «قبول. موش را برایت تهیه میکنم. حالا بگو ورودی کجاست؟»

دابی با خوشحالی جهشی کرد و به سمت دیوار پشتی پاتیل درزدار اشاره کرد: «اون دیوار قرمزرنگ لعنتی! ولی دیگه با ضربه زدن باز نمیشه!» با چوبدستی اش به سمت سقف اشاره کرد: «حالا باید از نردبان اتاق پشتی بری بالا، چهار آجر وسط سقف رو به ترتیب خاصی بزنی و بعد... وای! یه چیز دیگه! بهتره قبلش چترت رو هم برداری چون ممکنه یه عالمه آب گوجه روی سرت بریزه!»

من با چهره ای که میگفت «این احمقانه ترین روش ورود به کوچه دیاگون در تاریخ جادو است»، اما چارهای نداشتم. نردبان را برداشتم و به سمت سقف رفتم، در حالی که دعا میکردم این حقه دابی، واقعاً مرا به کوچه دیاگون برساند و نه به زیرزمین پر از عنکبوت.

---
اینکه لحن دابی رو توی دیالوگ هاش تقلید کرده بودی و واقعا مثل خود دابی نوشته بودی خیلی باحال بود! افرین
تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/1 11:18:40
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1405 23:03
نمایش جزئیات
آفلاین
درحال قدم زدن در محوطه ای تاریک بودم. هیچ چیزی معلوم نبود، حتی زمین. نه تمام فضا را فرا گرفته بود. ناگهان صدایی شروع به صحبت کرد:«سلام بر زیر دست وفادار ما نارسیسا بلک.»
با همان ذوقی که در تمامی کودکان دیده میشود برگشتم.
«سلام ارباب»
«تو اینجا چکار میکنی؟ مگه قرار نبود به پاتیل درزدار بری؟»
«بله ارباب. ولی خب من راه ورود به کوچه دیاگون رو نمیدونم. اومدم تا ازتون خواهش کنم بهم کمک کنید.»
لرد ولدمورت پشتش را به من کرد و شروع به قدم زدن کرد.
«با من بیا»
همانطور که درحال قدم زدن بود نصیحتم میکرد. انگار داشت مرا برای ورود به هاگوارتز و مرگ خوار شدن آماده میکرد.
«ببین نارسیسا همانطور که میدونی هاگوارتز جاییه که قراره توش جادو رو یاد بگیری و خب بهتره بدونی هاگوارتز جاییه که اصیل زاده ها توش جادو یاد میگیرند. ولی جدیدا ما گل ها و دورگه های بی ارزش هم به این افراد اضافه شدن. ولی تو سعی کن در اسلیترین به عنوان یک اصیل زاده که قراره بهترین مرگ خوار بشه بدرخشی. پاتیل درزدار، گوشه دیوار، پشت کتابخانه.»
بعد از این حرفش ناپدید شد و رفت. او رفت و مرا با هزاران سوال بی جواب تنها گذاشت. به پاتیل درزدار رفتم. کتابخانه ای آن جا نبود. از فردی پرسیدم:«اینجا کتابخونه نداره؟ دنبال یه کتاب میگردم که میدونم اینجا پیدا میشه.»
«اینجا که نداره ولی باید بری توی اتاق گوشه دیوار. توی او اتاق یه کتابخونه کوچیک هست.»
«مرسی»
بعد به سمت در بزرگ چوبی گوشه دیوار نزدیک شدم. یک بوی نوستالژی خوبی میداد. در را باز کردم. یک میز با دوتا صندلی وسط اتاق بود و زیرش فرش کهنه ای انداخته بودند.
به گوشه ای از اتاق نگاه کردم. کتابخانه ای آن جا بود. به کتابخانه نزدیک شدم. همه کتاب ها قهوه ای بودند ولی یکی از آن کتاب ها مشکی بود. سعی کردم کتاب را بردارم ولی وقتی کتاب را نصفه بیرون کشیدم کتابخانه حرکت کرد. راهرویی پشت کتابخانه بود. مشعل هایی آن جا را روشن کرده بودند. با احتیاط شروع به قدم زدن در آن راهرو کردم. وقتی به ته راهرو رسیدم آن چیزی که می خواستم رو دیدم.
کوچه دیاگون را دیدم...

---

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/28 22:20:39
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 30 خرداد 1405 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
به دنبال کتابی هستم. کتابی که می خواهم با تمام کتاب های دنیا تفاوت دارد. کتاب افسون و طلسم های سیاه است که در هر مغازه ای پیدا نمی شود. حتی مثل کتاب های طلسم سیاه ممنوعه هم نیست. خودش را به هر کسی نشان نمی دهد و هر چیزی را هم به سادگی تقدیم نمی کند. جادویی سیاه در ذهن دارید تا با آن بتوانید دشمن را تا هفت نسل بعد نفرین کنید تا یک روز خوش در زندگی نبیند. کتاب می فهمد. شایسته باشید به شما ترکیب وردهای جادویی را نشان می دهد.
تنها یک نفر در این دنیا می شناسم که بتواند آن کتاب را برایم پیدا کند.
وارد میخانه پاتیل درزدار می شوم. همه چیز در اینجا چندش آور است. چاره ای ندارم. گلرت گریندلوالد گفت اینجا. من هم آمدم.
بعد از نوشیدن سومین قهوه در کنار ساکت ترین جادوگر سیاه و حفظ کردن تمامی خطوط روی چهره اش و یاد گرفتن چگونه نگاه کردن به آن چشم های ترسناک، او تصمیم گرفت من را راهنمایی کند.
چه چیزهای سیاهی که فقط در کوچه ناکترن می توانید پیدا کنید به شرطی که بتوانید اول راه کوچه دیاگون را بیابید.
گریندلوالد از جایش بلند می شود. ساعت جیبی اش را نگاه می کند. چوب جادویی خودش را تکان می دهد و چیزی مثل پاترونوس به رنگ سرخ آتشی درست می کند. دیگر می دانم باید چه کنم. از او می پرسم آیا نمی خواهد با من به آنجا بیاید؟ چطور باید فروشنده را راضی کنم کتاب را به من بدهد؟ گریندلوالد گوی شیشه ای کوچکی به دستم می دهد. پس قرار است این گوی را بدهم و آن کتاب را بگیرم. جادوی سیاهش را حس می کنم. راهم از گریندلوالد جدا می شود.

روباه بازیگوش آتشی گریندلوالد جلو می رود و من آن را دنبال می کنم. از راهروی باریک به پشت میخانه می رسم. اینجا آجرها نامنظم روی هم بالا رفته اند و دیوار شده اند. روباه دور پایم می دود و بعد روی دیوار می پرد. با چوب جادویی ام دنبالش می کنم. چوبم به آجر برخورد می کند و آجرها کنار می روند. کوچه دیاگون و امید پیدا کردن کتاب جادو سیاه جلوی چشمانم است.


---
@ویندا روزیه
دوست داشتم بیشتر از روابط بین گلرت و روندا بنویسی و شاهد گفتگویی بین این دو شخصیت باشیم، خصوصا که این دو شخصیت در ارتباط نزدیکی با هم هستن. با این حال چون در کل خوب نوشته بودی، نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/31 14:37:16
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 22 خرداد 1405 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
ورود به کوچه دیاگون

پاتیل درزدار شلوغ نبود. چند نفر دم میز اول نوشیدنی کره ای میخوردند. یکی هم خواب بود روی صندلی گوشه. آبرفورث لبه میز نشست و منتظر ماند.

در باز شد. آلبوس آمد.

با آرامش راه میرفت، طوری که آدم یادش میرفت این مرد هر کاری از دستش برمیاد.

آمد نشست روبروی آبرفورث.

آبرفورث:
نقل قول:
«دیر کردی.»


آلبوس گفت: «با هری کار داشتم باید باهاش...»

آبرفورث حرفش را قطع کرد:«نمیخوام بدونم. فقط بگو چه کار کنیم. چطور بریم داخل کوچه دیاگون؟»

آلبوس نگاهی به اطراف انداخت. بعد آروم بلند شد و اشاره کرد که دنبالش بیاید.

رفتند به سمت انتهای میخانه. از یه راهروی کوتاه با سقف بلند و عرض کم رد شدند و رسیدند به حیاط خلوت. یک حیاط کثیف با سه تا جعبه چوبی و یه سطل آشغال.

آبرفورث گفت: «اینجا که هیچی نیست.»

آلبوس رفت طرف دیوار آجری سمت راست و اشاره کرد که باید از اینجا رد بشیم.

آبرفورث با صدای گرفته پرسید: «آلبوس. بگو ببینم... چجوری باید رد بشیم از این دیوار؟ مگه در داره؟»

آلبوس بدون اینکه برگردد بهش گفت: «در هست. ولی شبیه در نیست.»

انگشتش را گذاشت روی آجر اول. شمرد: «سه تا بالا، وسطی.»

زد.

هیچی نشد.

زد دومی را. سومی را.

بعد رفت پایین تر. دو آجر را فشار داد.

زمین زیر پاشان نلرزید. در و دیواری به صدا درنیامد. فقط یک دفعه دیوار آجری مثل پارچه تا خورد به سمت راست.

پشتش کوچه دیاگون بود.

آبرفورث با عصبانیت گفت: «خب... من اول میروم.»

و رفت تو و پشت سرش رو هم نگاه نکرد

---

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/22 22:37:35
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦