تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
86 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
82
مهمانان
|
4
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
اسلیترین
پاتیل درزدار
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

دامبلدور فنجانش را روی میز گذاشت و گفت:
«کوچه دیاگون؟ البته. ولی امیدوارم از آن دسته آدمهایی نباشی که فکر میکنند برای پیدا کردن یک مکان جادویی، حتماً باید دنبال یک در مخفی بگردند.»
از پاتیل درزدار بیرون آمدیم. چند قدم در کوچهی سنگفرششده راه رفت و ناگهان جلوی یک سطل زبالهی فلزی قدیمی ایستاد.
نگاهش کردم.
«این؟»
لبخند زد.
«نه، سطل زباله نیست.»
با نوک کفشش سه ضربهی آرام به بدنهی آن زد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد خم شد، درِ سطل را باز کرد و یک قاشق چوبی شکسته از داخلش بیرون آورد.
گفت:
«اشتباه نکن. این قاشق نیست.»
قاشق را کف دستم گذاشت.
«این، بلیت است.»
قبل از اینکه چیزی بپرسم، قاشق در دستم شروع کرد به گرم شدن.
دامبلدور گفت:
«حالا یک کار بسیار ساده انجام بده.»
«چه کاری؟»
«قاشق را گاز بگیر.»
با تعجب نگاهش کردم.
«جدی میگی؟»
«متأسفانه بله. جادو گاهی آدم را مجبور میکند کارهایی انجام دهد که شأن اجتماعی چندانی ندارند.»
قاشق را آرام بین دندانهایم گذاشتم.
صدای تق کوچکی آمد.
ناگهان تمام محیط دور سرم شروع به چرخیدن کرد.
انگار خودِ خیابان تا خورده باشد.
صدای مردم محو شد، ساختمانها کش آمدند و برای یک لحظه احساس کردم زمین زیر پایم نیست.
بعد...
محکم روی زمین افتادم.
قاشق هنوز بین دندانهایم بود.
وقتی سرم را بلند کردم، دیگر پاتیل درزدار را نمیدیدم.
روبرویم تابلویی بزرگ آویزان بود:
«کوچه دیاگون»
دامبلدور کنارم ایستاده بود و لباسش را مرتب میکرد.
با خونسردی گفت:
«خب، رسیدیم.»
قاشق را از دهانم بیرون آوردم.
«این... همیشه همینقدر مسخره است؟»
دامبلدور لبخند زد.
«نه. دفعهی اول برای من، یک چنگال بود.»
---
@نویل لانگباتم
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
«کوچه دیاگون؟ البته. ولی امیدوارم از آن دسته آدمهایی نباشی که فکر میکنند برای پیدا کردن یک مکان جادویی، حتماً باید دنبال یک در مخفی بگردند.»
از پاتیل درزدار بیرون آمدیم. چند قدم در کوچهی سنگفرششده راه رفت و ناگهان جلوی یک سطل زبالهی فلزی قدیمی ایستاد.
نگاهش کردم.
«این؟»
لبخند زد.
«نه، سطل زباله نیست.»
با نوک کفشش سه ضربهی آرام به بدنهی آن زد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد خم شد، درِ سطل را باز کرد و یک قاشق چوبی شکسته از داخلش بیرون آورد.
گفت:
«اشتباه نکن. این قاشق نیست.»
قاشق را کف دستم گذاشت.
«این، بلیت است.»
قبل از اینکه چیزی بپرسم، قاشق در دستم شروع کرد به گرم شدن.
دامبلدور گفت:
«حالا یک کار بسیار ساده انجام بده.»
«چه کاری؟»
«قاشق را گاز بگیر.»
با تعجب نگاهش کردم.
«جدی میگی؟»
«متأسفانه بله. جادو گاهی آدم را مجبور میکند کارهایی انجام دهد که شأن اجتماعی چندانی ندارند.»
قاشق را آرام بین دندانهایم گذاشتم.
صدای تق کوچکی آمد.
ناگهان تمام محیط دور سرم شروع به چرخیدن کرد.
انگار خودِ خیابان تا خورده باشد.
صدای مردم محو شد، ساختمانها کش آمدند و برای یک لحظه احساس کردم زمین زیر پایم نیست.
بعد...
محکم روی زمین افتادم.
قاشق هنوز بین دندانهایم بود.
وقتی سرم را بلند کردم، دیگر پاتیل درزدار را نمیدیدم.
روبرویم تابلویی بزرگ آویزان بود:
«کوچه دیاگون»
دامبلدور کنارم ایستاده بود و لباسش را مرتب میکرد.
با خونسردی گفت:
«خب، رسیدیم.»
قاشق را از دهانم بیرون آوردم.
«این... همیشه همینقدر مسخره است؟»
دامبلدور لبخند زد.
«نه. دفعهی اول برای من، یک چنگال بود.»
---
@نویل لانگباتم
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/6 19:11:08
جزئیات کاربر

لونا درِ دستشویی طبقه دوم را با پا باز کرد. بوی نم و کپک همهجا را پر کرده بود. میرتل وارن پشت کابینها قایم شده بود و مثل همیشه داشت گریه میکرد.
میرتل تا لونا را دید، جیغ کشید: «ای وای! باز یکی اومد! اومدی بگی "اولیو هورنبی"؟ اومدی مسخرهام کنی؟»
لونا سرش را کج کرد و با آن نگاه خیرهاش گفت: «نه. اومدم بپرسم چجوری برم کوچه دیاگون.»
میرتل مکث کرد. چشمهای گرد و پشت عینکش را ریز کرد و گفت: «کو... کوچه دیاگون؟ تو اومدی تو دستشویی من، وسط گریههای من، ازم آدرس میخوای؟!»
لونا آرام جواب داد: «آره. چون تو اینجایی و من هم اینجام. فکر کردم شاید بدونی.»
میرتل با ناراحتی دستهایش را تکان داد: «خب... باید بری سراغ میز لیکی کالدرن. ولی من ۵۰ ساله اینجام و حتی یه بار هم بیرون نرفتم! تو فکر میکنی من خوشحالم؟ من که گفتم مردنم برام مهم نیست، ولی این دستشویی لعنتی...»
لونا حرفش را قطع کرد و گفت: «راستی، تو خیلی خوششانسی.»
میرتل با تعجب گفت: «خوششانس؟! من؟»
لونا ادامه داد: «آره. من یه بار توی جنگل ممنوعه با یه موجود شبتاب دوست شدم. اون اصلاً سقف نداشت و همیشه خیس بود. تو حداقل اینجا یه سقف داری و میتونی گریه کنی. من که همیشه نمیتونم.»
میرتل برای اولین بار در ۵۰ سال گذشته، به جای گریه، یک لبخند کوچک و لرزان زد. بعد سریع خودش را جمع کرد و گفت: «خب... برو دیگه! ولی اگه بازم اومدی، شاید... شاید جواب سلامم رو دادم!»
لونا بیرون رفت. میرتل زیر لب زمزمه کرد: «عجیبه... این یکی اصلاً شبیه بقیه نبود. حداقل بلد بود درست سوال بپرسه!»
و دوباره صدای گریهاش در دستشویی پیچید، اما این بار کمی آرامتر.
---
@لونا لاوگود
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
میرتل تا لونا را دید، جیغ کشید: «ای وای! باز یکی اومد! اومدی بگی "اولیو هورنبی"؟ اومدی مسخرهام کنی؟»
لونا سرش را کج کرد و با آن نگاه خیرهاش گفت: «نه. اومدم بپرسم چجوری برم کوچه دیاگون.»
میرتل مکث کرد. چشمهای گرد و پشت عینکش را ریز کرد و گفت: «کو... کوچه دیاگون؟ تو اومدی تو دستشویی من، وسط گریههای من، ازم آدرس میخوای؟!»
لونا آرام جواب داد: «آره. چون تو اینجایی و من هم اینجام. فکر کردم شاید بدونی.»
میرتل با ناراحتی دستهایش را تکان داد: «خب... باید بری سراغ میز لیکی کالدرن. ولی من ۵۰ ساله اینجام و حتی یه بار هم بیرون نرفتم! تو فکر میکنی من خوشحالم؟ من که گفتم مردنم برام مهم نیست، ولی این دستشویی لعنتی...»
لونا حرفش را قطع کرد و گفت: «راستی، تو خیلی خوششانسی.»
میرتل با تعجب گفت: «خوششانس؟! من؟»
لونا ادامه داد: «آره. من یه بار توی جنگل ممنوعه با یه موجود شبتاب دوست شدم. اون اصلاً سقف نداشت و همیشه خیس بود. تو حداقل اینجا یه سقف داری و میتونی گریه کنی. من که همیشه نمیتونم.»
میرتل برای اولین بار در ۵۰ سال گذشته، به جای گریه، یک لبخند کوچک و لرزان زد. بعد سریع خودش را جمع کرد و گفت: «خب... برو دیگه! ولی اگه بازم اومدی، شاید... شاید جواب سلامم رو دادم!»
لونا بیرون رفت. میرتل زیر لب زمزمه کرد: «عجیبه... این یکی اصلاً شبیه بقیه نبود. حداقل بلد بود درست سوال بپرسه!»
و دوباره صدای گریهاش در دستشویی پیچید، اما این بار کمی آرامتر.
---
@لونا لاوگود
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/6 15:04:04
جزئیات کاربر

بعد از چند روز بالاخره نامه ی هاگوارتزم به دستم رسیده. خیلی خیلی خوشحالم و الان دارم وارد پاتیل درزدار میشم.
مادرم، آندرومدا بلک هم همراهم است. او از چایخانه رد میشود و به سمت حیاط پشتی میرود. چند ضربه به چند آجر میزند و ناگهان ما وارد کوچه ی دیاگون میشویم. همه جا پر از کسانی است که درست مثل خودم نامه اشان را دریافت کردند.
ابتدا به سمت مغازه ای میرویم که اسمش است: ردا فروشی مادام مالکین.
واردش میشویم. اندازه هایم را میگیرند و برایم یک ردا میدوزند.
بیرون میرویم و به طرف کتاب فروشی فلوریش اند بلاتز میرویم.
کتاب های سال اولم را میگیرم و بیرون میآییم.
آنجا جن خانگی کوچکی را میبینم. مادرم که متوجه تعجب من شده بود گفت: او جن خانگی عمارت مالفوی ها هستش. اگه میخوای میتونی بری باهاش حرف بزنی ولی باید قبل از اینکه آبرکساس مالفوی و لوسیوس مالفوی بیای این کارو بکنی. مطمئناً خوشحال نمیشن جن خونگیشون با تو حرف بزنه.
سریع سری تکان دادم و به طرف جن خانگی رفتم.
با همان رکی و پر انرژی بودن همیشگیم گفتم: سلام! من دورا هستم. دورا تانکس. از آشنایی باهات خوشبختم.
جن خانگی که ترسیده بود و همزمان تعجب هم کرده بود چونکه هیچ کس به یک جن خانگی اینطوری توجه نمیکنه گفت: دابی کار اشتباهی کرده.؟ دابی بد !دابی بد! دابی حق زندگی نداره.
و شروع کرد به زدن خودش.
سریع دست های کوچکش را گرفتم و گفتم: آروم باش دابی! تو کار اشتباهی نکردی. خودم خیلی دلم میخواست باهات حرف بزنم. آخه جن های خونگی خودمون یا خیلی خشک و سردن یا طوری نگات میکنن که انگار پدر و مادرشان و کشتی!
و حالت مردن در آوردم. نقشه ام گرفت و دابی خندید و گفت: دورا بانو خیلی بامزه هستن. دابی خوشحال هست که با شما حرف میزنه. ولی دورا بانو باید بره وگرنه الان ارباب مالفوی بزرگ و جوان میان. وای نه! اگه توی نگاه دابی چیز بدی باشه چی؟ دابی باید خودشو تنبیه کنه قبل از اینکه ارباب مالفوی تنبیهش کنه!
و دوباره شروع به زدن خودش کرد.
گفتم: دابی درسته من باید برم ولی لازم نیست اینقدر خودتو بابت کاری که نکردی بزنی! میدونم که این توی سرشت جن های خانگی هستش ولی بهش قبلش فکر کن و برای خودت ارزش قائل شو!
دابی از حرف هایش تعجب کرد ولی بعدش لبخندی بزرگی زد و گفت: دورا بانو خیلی مهربونه. دابی خوشحال شد که با دورا بانو حرف زد. دابی امیدواره تا بازم دورا بانو رو ببینه. دابی از دورا بانو خداحافظی میکنه.
با دابی خداحافظی کردم و قبل از رفتن بغلش کردم.
به طرف مادرم برگشتم و مادرم گفت: خب ، خوش گذشت حرف زدن با یه جن خانگی؟
گفتم : دابی خیلی بامزه بود. و بعد از سر هیجان و خوشحالی موهایم به رنگ قرمز زیبایی درآمد.
خریدمان تمام شد و به سمت خانه راه افتادیم و من همه اش در فکر این بودم که کی قرار است دوباره دابی را ملاقات کنم.
---
@نیمفادورا تانکس
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
مادرم، آندرومدا بلک هم همراهم است. او از چایخانه رد میشود و به سمت حیاط پشتی میرود. چند ضربه به چند آجر میزند و ناگهان ما وارد کوچه ی دیاگون میشویم. همه جا پر از کسانی است که درست مثل خودم نامه اشان را دریافت کردند.
ابتدا به سمت مغازه ای میرویم که اسمش است: ردا فروشی مادام مالکین.
واردش میشویم. اندازه هایم را میگیرند و برایم یک ردا میدوزند.
بیرون میرویم و به طرف کتاب فروشی فلوریش اند بلاتز میرویم.
کتاب های سال اولم را میگیرم و بیرون میآییم.
آنجا جن خانگی کوچکی را میبینم. مادرم که متوجه تعجب من شده بود گفت: او جن خانگی عمارت مالفوی ها هستش. اگه میخوای میتونی بری باهاش حرف بزنی ولی باید قبل از اینکه آبرکساس مالفوی و لوسیوس مالفوی بیای این کارو بکنی. مطمئناً خوشحال نمیشن جن خونگیشون با تو حرف بزنه.
سریع سری تکان دادم و به طرف جن خانگی رفتم.
با همان رکی و پر انرژی بودن همیشگیم گفتم: سلام! من دورا هستم. دورا تانکس. از آشنایی باهات خوشبختم.
جن خانگی که ترسیده بود و همزمان تعجب هم کرده بود چونکه هیچ کس به یک جن خانگی اینطوری توجه نمیکنه گفت: دابی کار اشتباهی کرده.؟ دابی بد !دابی بد! دابی حق زندگی نداره.
و شروع کرد به زدن خودش.
سریع دست های کوچکش را گرفتم و گفتم: آروم باش دابی! تو کار اشتباهی نکردی. خودم خیلی دلم میخواست باهات حرف بزنم. آخه جن های خونگی خودمون یا خیلی خشک و سردن یا طوری نگات میکنن که انگار پدر و مادرشان و کشتی!
و حالت مردن در آوردم. نقشه ام گرفت و دابی خندید و گفت: دورا بانو خیلی بامزه هستن. دابی خوشحال هست که با شما حرف میزنه. ولی دورا بانو باید بره وگرنه الان ارباب مالفوی بزرگ و جوان میان. وای نه! اگه توی نگاه دابی چیز بدی باشه چی؟ دابی باید خودشو تنبیه کنه قبل از اینکه ارباب مالفوی تنبیهش کنه!
و دوباره شروع به زدن خودش کرد.
گفتم: دابی درسته من باید برم ولی لازم نیست اینقدر خودتو بابت کاری که نکردی بزنی! میدونم که این توی سرشت جن های خانگی هستش ولی بهش قبلش فکر کن و برای خودت ارزش قائل شو!
دابی از حرف هایش تعجب کرد ولی بعدش لبخندی بزرگی زد و گفت: دورا بانو خیلی مهربونه. دابی خوشحال شد که با دورا بانو حرف زد. دابی امیدواره تا بازم دورا بانو رو ببینه. دابی از دورا بانو خداحافظی میکنه.
با دابی خداحافظی کردم و قبل از رفتن بغلش کردم.
به طرف مادرم برگشتم و مادرم گفت: خب ، خوش گذشت حرف زدن با یه جن خانگی؟
گفتم : دابی خیلی بامزه بود. و بعد از سر هیجان و خوشحالی موهایم به رنگ قرمز زیبایی درآمد.
خریدمان تمام شد و به سمت خانه راه افتادیم و من همه اش در فکر این بودم که کی قرار است دوباره دابی را ملاقات کنم.
---
@نیمفادورا تانکس
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/5 19:21:23
جزئیات کاربر

گریفیندور وارد پاتیل درزدار شد ؛ تمام افراد حاضر در آنجا نگاهی تحسین آمیز به او کردند و چند نفر به نشانه ادای احترام لیوان نوشیدنی خود را به سوی او بالا بردند
و گریفیندور برای تمامی این اشخاص سری تکان داد ، آرام قدم میگذاشت ، یک پسر یازده ساله در کنار مادرش گفت : مامان نگاه کن اون گودریک گریفیندوره
گریفیندور خود را به دیوار های آجری ای رساند که راه ورودی کوچه دیاگون بود ، چند ثانیه ایستاد گویا منتظر بود که دیوار خود به خود برای او باز شود ، کمی دیگر مکث کرد ، و سپس به یاد آورد که برای باز کردن دیوار ها به چوب دستی نیاز دارم و بدتر از آن گودریک گریفیندور بزرگ بلد نبود حتی با چوب دستی آن را باز کند .
به هرحال او یک اسم و رسمی داشت و دلش نمیخواست در کاری به آن آسانی ناکام به نظر برسد .
سپس دور زد و بر روی یکی از صندلی ها نشست و یک نوشیدنی سفارش داد ؛ در این فکر بود که چگونه راه خود را باز بکند .
نگاهی به دور و بر خود انداخت و چشمم به چهره ای مهربان و آشنا خورد ، آلبوس دامبلدور ، بی سر و صدا بلند شد و رفت در کنار دمبلدور نشست .
دامبلدور با همان صدای لرزان همیشگی اش و با لبخند صحبت را شروع کرد :" به به گودریک گریفیندور ؛ چه کار خوبی کردم که به چنین سعادتی رسیدم "
گریفیندور :" سعادت از ماست ، دلم برای دوست قدیمی ام تنگ شده بود "
آن ها حدود بیست دقیقه صحبت کردند از خاطرات خوب گذشته شروع کردند و به بحث راجب نحوه درست اداره مدرسه رسیدند .
در این میان وقتی دیگر حرفی برای گفتن نبود هردو چند دقیقه به دور و بر خود خیره شدند و سکوتی پیشه گرفتند .
سپس دامبلدور این سکوت را شکست و گفت :"دوست قدیمی من ، بگو ببینم اصلا چرا اومدی سر این میز نشستی ؟"
گریفیندور با اضطراب گفت : " صحبت با یک دوست ، دلیل دیگه ای مگه میخواد "
دامبلدور لبخندی زد و گفت : " دوست من ، تو همیشه مبارز خوبی بودی و در جادو های تهاجمی از همه ی ما بهتر بودی ولی هیچوقت چفت کننده خوبی نبودی ، مشخصا درخواستی داری که نمیگی "
گریفیندور با شرمندگی گفت :" خب ببین من میخوام برم توی کوچه دیاگون ولی نه چوب دستی دارم برای باز کردن دیوار های آجری و نه میدونم چطوری باید اینکار رو بکنم "
دامبلدور کمی خندید و گفت :" چه عالی چون منم چوب دستی ام رو گم کردم و منتظرم یک فرد آشنا هستم که بیاد راه رو باز کنه "
هر دو ده دقیقه خندیدند و سپس گریفیندور پرسید :"اصلا چرا چوب دستیت رو گم کردی "
"بهتر بود میگفتم ازم دزدیدنش ، کار یک سری جن بود ، اونا تو یه معدن زیر مهمانخانه پاتیل درزدار مخفیگاه زدن راه ورودیش هم از انباریه"
" خب منتظر چی هستی پاشو بریم "
" خب ما نمیتونیم بدون چوب دستی از پس اون ها بر بیایم "
" چرا میتونیم ، بگو ببینم کلاهم همراهته ؟"
دامبلدور لبخندی زد و سپس از کیف گسترش پذیرش کلاه گروهبندی را دراورد و به گریفیندور داد ، گریفیدور نگاهی تحسین آمیز به کلاهش انداخت و سپس از درونش شمشیرش را درآورد سپس با هم دیگه با اجازه گرفتن از تام ، مسئول پاتیل دزدار وارد انباریه مهمانخانه شدند و با راهنمایی دامبلدور تونلی در آنجا پیدا کردند و سپس با طی مودن تونل به غار بزرگی شدند که چند جن آنجا را مدیریت میکردند ،
گریفیندور فریاد جنگ کشید و تمام جن ها که هر یک شمشیری در دست داشتند در آنجا جمع شدند ، گریفیندور شمشیرش را بالا گرفت و فریاد زد : "چوب دستی دامبلدور را پس دهید ای نامرد ها "
سپس رهبر جن ها فریاد :" کشید اول باید شمشیرم را بگیرید"
دامبلدور نیز فریادی زد و به سرعت شروع به سرفه کردن کرد و سپس مشتش را به سرعت بالا برد و فریادی دیگر کشید : "سیاتیکم"
سپس بر زمین افتاد گویا جنگ تن به تن زیاد مناسب وضعیت جسمی دامبلدور نبود .
سپس گریفیندور یک به ده با تمام جن ها جنگید و در این میان فهمید احتیاجی به شمشیر نبوده است و فقط کافی بود جن ها را با لگد پرت کند و پس از شکست دادن تمام جن ها.
سپس به رهبر جن ها رسید و گفت :"یا چوب دستی رو میدی یا پوستت رو میکنم و به عنوان پا دری استفاده میکنم "
جن نیز از ترس ابر چوب دستی دامبلدور را پس داد .
گریفیندور تمام راه دامبلدور را کول کرد و وقتی تام معجونی برای رفع گرفتگی عضلات در دهن دامبلدور ریخت دامبلدور توانست بلند شود
و در آخر دامبلدور راه کوچه دیاگون را برای گریفیندور باز کرد و آن ها بعد خداحافظی از هم جدا شدند .
ولی این وسط یک چیزی ذهن گریفیندور را درگیر کرد اونم اینکه چرا دامبلدور به سرعت وارد کوچه ناکترن شد .؟
---
@گودریک گریفیندور
خوب نوشته بودی، فقط بالای پستت ویژگی شخصیتت رو ننوشته بودی.. تاییدت میکنم چون با اینکه چیزی ننوشتی ولی تو پستت مشهود بود ویژگی شخصیتت.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
و گریفیندور برای تمامی این اشخاص سری تکان داد ، آرام قدم میگذاشت ، یک پسر یازده ساله در کنار مادرش گفت : مامان نگاه کن اون گودریک گریفیندوره
گریفیندور خود را به دیوار های آجری ای رساند که راه ورودی کوچه دیاگون بود ، چند ثانیه ایستاد گویا منتظر بود که دیوار خود به خود برای او باز شود ، کمی دیگر مکث کرد ، و سپس به یاد آورد که برای باز کردن دیوار ها به چوب دستی نیاز دارم و بدتر از آن گودریک گریفیندور بزرگ بلد نبود حتی با چوب دستی آن را باز کند .
به هرحال او یک اسم و رسمی داشت و دلش نمیخواست در کاری به آن آسانی ناکام به نظر برسد .
سپس دور زد و بر روی یکی از صندلی ها نشست و یک نوشیدنی سفارش داد ؛ در این فکر بود که چگونه راه خود را باز بکند .
نگاهی به دور و بر خود انداخت و چشمم به چهره ای مهربان و آشنا خورد ، آلبوس دامبلدور ، بی سر و صدا بلند شد و رفت در کنار دمبلدور نشست .
دامبلدور با همان صدای لرزان همیشگی اش و با لبخند صحبت را شروع کرد :" به به گودریک گریفیندور ؛ چه کار خوبی کردم که به چنین سعادتی رسیدم "
گریفیندور :" سعادت از ماست ، دلم برای دوست قدیمی ام تنگ شده بود "
آن ها حدود بیست دقیقه صحبت کردند از خاطرات خوب گذشته شروع کردند و به بحث راجب نحوه درست اداره مدرسه رسیدند .
در این میان وقتی دیگر حرفی برای گفتن نبود هردو چند دقیقه به دور و بر خود خیره شدند و سکوتی پیشه گرفتند .
سپس دامبلدور این سکوت را شکست و گفت :"دوست قدیمی من ، بگو ببینم اصلا چرا اومدی سر این میز نشستی ؟"
گریفیندور با اضطراب گفت : " صحبت با یک دوست ، دلیل دیگه ای مگه میخواد "
دامبلدور لبخندی زد و گفت : " دوست من ، تو همیشه مبارز خوبی بودی و در جادو های تهاجمی از همه ی ما بهتر بودی ولی هیچوقت چفت کننده خوبی نبودی ، مشخصا درخواستی داری که نمیگی "
گریفیندور با شرمندگی گفت :" خب ببین من میخوام برم توی کوچه دیاگون ولی نه چوب دستی دارم برای باز کردن دیوار های آجری و نه میدونم چطوری باید اینکار رو بکنم "
دامبلدور کمی خندید و گفت :" چه عالی چون منم چوب دستی ام رو گم کردم و منتظرم یک فرد آشنا هستم که بیاد راه رو باز کنه "
هر دو ده دقیقه خندیدند و سپس گریفیندور پرسید :"اصلا چرا چوب دستیت رو گم کردی "
"بهتر بود میگفتم ازم دزدیدنش ، کار یک سری جن بود ، اونا تو یه معدن زیر مهمانخانه پاتیل درزدار مخفیگاه زدن راه ورودیش هم از انباریه"
" خب منتظر چی هستی پاشو بریم "
" خب ما نمیتونیم بدون چوب دستی از پس اون ها بر بیایم "
" چرا میتونیم ، بگو ببینم کلاهم همراهته ؟"
دامبلدور لبخندی زد و سپس از کیف گسترش پذیرش کلاه گروهبندی را دراورد و به گریفیندور داد ، گریفیدور نگاهی تحسین آمیز به کلاهش انداخت و سپس از درونش شمشیرش را درآورد سپس با هم دیگه با اجازه گرفتن از تام ، مسئول پاتیل دزدار وارد انباریه مهمانخانه شدند و با راهنمایی دامبلدور تونلی در آنجا پیدا کردند و سپس با طی مودن تونل به غار بزرگی شدند که چند جن آنجا را مدیریت میکردند ،
گریفیندور فریاد جنگ کشید و تمام جن ها که هر یک شمشیری در دست داشتند در آنجا جمع شدند ، گریفیندور شمشیرش را بالا گرفت و فریاد زد : "چوب دستی دامبلدور را پس دهید ای نامرد ها "
سپس رهبر جن ها فریاد :" کشید اول باید شمشیرم را بگیرید"
دامبلدور نیز فریادی زد و به سرعت شروع به سرفه کردن کرد و سپس مشتش را به سرعت بالا برد و فریادی دیگر کشید : "سیاتیکم"
سپس بر زمین افتاد گویا جنگ تن به تن زیاد مناسب وضعیت جسمی دامبلدور نبود .
سپس گریفیندور یک به ده با تمام جن ها جنگید و در این میان فهمید احتیاجی به شمشیر نبوده است و فقط کافی بود جن ها را با لگد پرت کند و پس از شکست دادن تمام جن ها.
سپس به رهبر جن ها رسید و گفت :"یا چوب دستی رو میدی یا پوستت رو میکنم و به عنوان پا دری استفاده میکنم "
جن نیز از ترس ابر چوب دستی دامبلدور را پس داد .
گریفیندور تمام راه دامبلدور را کول کرد و وقتی تام معجونی برای رفع گرفتگی عضلات در دهن دامبلدور ریخت دامبلدور توانست بلند شود
و در آخر دامبلدور راه کوچه دیاگون را برای گریفیندور باز کرد و آن ها بعد خداحافظی از هم جدا شدند .
ولی این وسط یک چیزی ذهن گریفیندور را درگیر کرد اونم اینکه چرا دامبلدور به سرعت وارد کوچه ناکترن شد .؟
---
@گودریک گریفیندور
خوب نوشته بودی، فقط بالای پستت ویژگی شخصیتت رو ننوشته بودی.. تاییدت میکنم چون با اینکه چیزی ننوشتی ولی تو پستت مشهود بود ویژگی شخصیتت.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/4 0:11:48
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/30
تولد نقش: 1405/06/31
آخرین ورود: دیروز ساعت 18:09
از: جایی هزار رنگ به نام ایران
پستها:
9

بلاخره کوچه ی باریکی رو پیدا کردم که به پاتیل درزدار میرسید
برعکس خیلی از بچه ها که با پدر و مادرشون به کوچه دیاگون میرفتن من تنها بودم . که از این بابت خوشحال هم بودم .
البته از این نظر که نمیتونستم چطور باید راه ورود رو پیدا کنم تنها بودنم زیاد خوشایند بنظر نمیرسید
وارد که شدم با بوی خوب کیک و نوشیدنی ازم پذیرایی شد .
ولی نمیدونستم به کجا باید برم و از یک طرف خیلی تشنه بودم
یک قهوه سرد سفارش دادم و پولش رو پرداخت کردم
ولی جای خالی برای نشستن نبود
دختری رو دیدم که بنظر ۱۷ یا ۱۸ ساله میرسید و لباس آبی بلندی پوشیده بود و داشت قهوه میخورد
رفتم سمتش و پرسیدم
+اینجا جای کسیه ؟
_ اوه . نه راحت باش . من هلنا هستم .بنظر میاد تازه واردی درسته ؟
+ من چو هستم . شما هم به کوچه دیاگون میرین ؟
_ آه بله باید برم یه سر به عطاری بزنم . برای معجون گیسو آرایی که باید اماده کنم یکم بال مگس توری کم دارم . تو میری خرید های هاگوارتزت رو انجام بدی نه ؟
تام ( فروشنده ) قهوه من رو اورد و روی میز گذاشت .
+بله باید وسایلم رو بخرم
_ خیلی خوبه امیدوارم سال خوبی رو تو هاگوارتز داشته باشی
در سکوت قهوه هامون رو خوردیم
+ببخشید هلنا . راستش من نمیدونم چطوری باید وارد کوچه دیاگون بشم ...
_ هیچ اشکالی نداره میتونیم باهم بریم . زود باش
هلنا من رو برد به حیاط پشتی خاک گرفته و کوچک پاتیل درزدار
کیف خیلی بزرگ رو که دودستی گرفته بود به دست من داد و چوبدستیش رو در اورد ....
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
برعکس خیلی از بچه ها که با پدر و مادرشون به کوچه دیاگون میرفتن من تنها بودم . که از این بابت خوشحال هم بودم .
البته از این نظر که نمیتونستم چطور باید راه ورود رو پیدا کنم تنها بودنم زیاد خوشایند بنظر نمیرسید
وارد که شدم با بوی خوب کیک و نوشیدنی ازم پذیرایی شد .
ولی نمیدونستم به کجا باید برم و از یک طرف خیلی تشنه بودم
یک قهوه سرد سفارش دادم و پولش رو پرداخت کردم
ولی جای خالی برای نشستن نبود
دختری رو دیدم که بنظر ۱۷ یا ۱۸ ساله میرسید و لباس آبی بلندی پوشیده بود و داشت قهوه میخورد
رفتم سمتش و پرسیدم
+اینجا جای کسیه ؟
_ اوه . نه راحت باش . من هلنا هستم .بنظر میاد تازه واردی درسته ؟
+ من چو هستم . شما هم به کوچه دیاگون میرین ؟
_ آه بله باید برم یه سر به عطاری بزنم . برای معجون گیسو آرایی که باید اماده کنم یکم بال مگس توری کم دارم . تو میری خرید های هاگوارتزت رو انجام بدی نه ؟
تام ( فروشنده ) قهوه من رو اورد و روی میز گذاشت .
+بله باید وسایلم رو بخرم
_ خیلی خوبه امیدوارم سال خوبی رو تو هاگوارتز داشته باشی
در سکوت قهوه هامون رو خوردیم
+ببخشید هلنا . راستش من نمیدونم چطوری باید وارد کوچه دیاگون بشم ...
_ هیچ اشکالی نداره میتونیم باهم بریم . زود باش
هلنا من رو برد به حیاط پشتی خاک گرفته و کوچک پاتیل درزدار
کیف خیلی بزرگ رو که دودستی گرفته بود به دست من داد و چوبدستیش رو در اورد ....
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/6/31 22:11:46
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/29
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: امروز ساعت 20:06
از: کنار ماگل زاده ها_ عمارت مالفوی (بعد ها)
پستها:
21

حداقل سه ماه زودتر کادوی تولد گرفته بودم.
یک جغد ، یک جغد . باورم نمیشد.
همیشه عاشق جغد ها بودم...
و حالا درست کنار میز تحریر قهوهای فندقی ام یک جغد انبار که هنوز بالغ نشده بود ، هوو هوو می کرد
:" خببب. بزار ببینم اسمت رو چی بزارم...》
یک کاغذ پوستی و قلم پر جدید ام را از کشوی پایین میز بیرون کشیدم.
روی صندلی خاکستری ام که حداقل سه درجه از چشم هایم پر رنگ تر بود پریدم .
اسم های مورد نظر برای جغد
لیلیان
هالی ؟
استلا
ونوس
شارون
آریل
چارلی ؟
ربکا
:" خب اینا خوبن ولی...》
هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای هوو هووی متفاوت و بالغی از سمت پنجره اتاق شنیده شد.
از روی صندلی پایین پریدم و قاب نقره ای_ سفید پنجره را که روی دیوار فیروزه بود را باز کردم .
:" وای اینجا رو... یه شاه بوف . تو اینجا چی میخوای؟》
و درست همان لحظه بود که نامه جغد روی زمین افتاد .
یک هفته بعد ....
از آنجایی که تقریبا ۱۴ ساله بودم ، با قطار از دورام به لندن رفتم. یک آشنا وجود داشت که میتوانستم پیش آن بمانم .
وقتی در کوچه و پس کوچه های تقریبا پاییزی قدم میزدم ، افراد زیادی با لباس های بلند عجیبی از بنفش گرفته تا آبی از کنار من رد میشدند.
قرارم پاتیل درزدار بود.
:" اوو راحت پیدا شد ....》
یک کافه _ مهمان خانه نسبتا کوچک بود که خیلی قدیمی به نظر میرسد.
در را باز کردم و وارد شدم .
همه میز های داخل پر بود غیر از میز کنار پنجره ، آخر سالن ، سمت چپ. که گلدان خشکی کنارش بود.
:" باش... چاره ای ندارم. متنفرم از اینکه کنار کسی بشینم ....》
چهره مرد خیلی سفید بود، بر خلاف من که پوستم قهوهای ملایمی داشت .
موهایش تا پایین گوش هایش و تقریبا نزدیک گردنش میرسد و سیاه بود لخت لخت بود.
باز هم بر خلاف مو های موج دار قهوهای من که قسمت های بوری داشت .
وقتی نشستم یک دقیقه هم از من چشم بر نمیداشت.
:" تو جادوگری. 》
سرم را بلند کردم و پلک زدم.
بعد چند ثانیه پرسیدم
:" ها؟》
:" گوش هات رو وا کن دختر سال اولی. تو جادوگری درسته؟ از خاندان ماگلی؟ بله برای همین راهنمایی نداری. سوروس اسنیپ هستم. استاد معجون سازی هاگوارتز. مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز. شما؟》
:" امم.. گابریل...تیت.. ایوا ...》
چشم هایم را از مرد که میگفت اسمش سوروس است گرفتم و به میز نگاهی کردم..
:" عجب.. سال اولی ساکتی هستی. 》
:" ام.. اره.》
از زیر چشم دیدم که اسنیپ بلد شد و دست هایش را مدل جنتل من ها پشتش برد .
:" دنبال من بیا... البته اگه چیزی نمیخوری.》
بلند شدم و کنارش ایستادم .
:" اینجا چی دارن؟شکلات داغ شون چند سنته؟》
:" هه . سنت؟ از ماگل زاده ای مثل تو انتظاری غیر از این نمیره. اینجا گالیون داریم . گالیون . سیکل و نات . خلاصه تر ، ماگلانه تر : طلا ، نقره و برنز..
فهمیدی بچه؟》
:" ببخشید ولی من بچه نیستم . دبیرستانی ام . به قیافه توجه میکنی؟》
:" دبیرستان؟ یعنی تو الان باید سال سه یا چهار هاگوارتز باشی...دنبالم بیا . نوشیدنی کره ای مهمون من.》
وقتی به طرف مسئول کافه راه افتادیم ، اسنیپ سکه ای به مرد آنجا داد و بعد بطری ای که خیلی شبیه نوشابه بود به دست من داد.
:" بگیرش و دنبالم بیا. 》
بعد همان طور که شنل اش یا شاید اسم بهتر ردا بود ، پشت سرش تاب میخورد به سمت آخر کافه دری بود که به حیاط خلوت خطم میشد
و وقتی اسنیپ ضربه های عجیبی به دیوار بالای زد
با تعجب نگاه کردم.
تا اینکه اجر ها کنار رفت و گذر گاه باز شد...
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
یک جغد ، یک جغد . باورم نمیشد.
همیشه عاشق جغد ها بودم...
و حالا درست کنار میز تحریر قهوهای فندقی ام یک جغد انبار که هنوز بالغ نشده بود ، هوو هوو می کرد
:" خببب. بزار ببینم اسمت رو چی بزارم...》
یک کاغذ پوستی و قلم پر جدید ام را از کشوی پایین میز بیرون کشیدم.
روی صندلی خاکستری ام که حداقل سه درجه از چشم هایم پر رنگ تر بود پریدم .
اسم های مورد نظر برای جغد
لیلیان
هالی ؟
استلا
ونوس
شارون
آریل
چارلی ؟
ربکا
:" خب اینا خوبن ولی...》
هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای هوو هووی متفاوت و بالغی از سمت پنجره اتاق شنیده شد.
از روی صندلی پایین پریدم و قاب نقره ای_ سفید پنجره را که روی دیوار فیروزه بود را باز کردم .
:" وای اینجا رو... یه شاه بوف . تو اینجا چی میخوای؟》
و درست همان لحظه بود که نامه جغد روی زمین افتاد .
یک هفته بعد ....
از آنجایی که تقریبا ۱۴ ساله بودم ، با قطار از دورام به لندن رفتم. یک آشنا وجود داشت که میتوانستم پیش آن بمانم .
وقتی در کوچه و پس کوچه های تقریبا پاییزی قدم میزدم ، افراد زیادی با لباس های بلند عجیبی از بنفش گرفته تا آبی از کنار من رد میشدند.
قرارم پاتیل درزدار بود.
:" اوو راحت پیدا شد ....》
یک کافه _ مهمان خانه نسبتا کوچک بود که خیلی قدیمی به نظر میرسد.
در را باز کردم و وارد شدم .
همه میز های داخل پر بود غیر از میز کنار پنجره ، آخر سالن ، سمت چپ. که گلدان خشکی کنارش بود.
:" باش... چاره ای ندارم. متنفرم از اینکه کنار کسی بشینم ....》
چهره مرد خیلی سفید بود، بر خلاف من که پوستم قهوهای ملایمی داشت .
موهایش تا پایین گوش هایش و تقریبا نزدیک گردنش میرسد و سیاه بود لخت لخت بود.
باز هم بر خلاف مو های موج دار قهوهای من که قسمت های بوری داشت .
وقتی نشستم یک دقیقه هم از من چشم بر نمیداشت.
:" تو جادوگری. 》
سرم را بلند کردم و پلک زدم.
بعد چند ثانیه پرسیدم
:" ها؟》
:" گوش هات رو وا کن دختر سال اولی. تو جادوگری درسته؟ از خاندان ماگلی؟ بله برای همین راهنمایی نداری. سوروس اسنیپ هستم. استاد معجون سازی هاگوارتز. مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز. شما؟》
:" امم.. گابریل...تیت.. ایوا ...》
چشم هایم را از مرد که میگفت اسمش سوروس است گرفتم و به میز نگاهی کردم..
:" عجب.. سال اولی ساکتی هستی. 》
:" ام.. اره.》
از زیر چشم دیدم که اسنیپ بلد شد و دست هایش را مدل جنتل من ها پشتش برد .
:" دنبال من بیا... البته اگه چیزی نمیخوری.》
بلند شدم و کنارش ایستادم .
:" اینجا چی دارن؟شکلات داغ شون چند سنته؟》
:" هه . سنت؟ از ماگل زاده ای مثل تو انتظاری غیر از این نمیره. اینجا گالیون داریم . گالیون . سیکل و نات . خلاصه تر ، ماگلانه تر : طلا ، نقره و برنز..
فهمیدی بچه؟》
:" ببخشید ولی من بچه نیستم . دبیرستانی ام . به قیافه توجه میکنی؟》
:" دبیرستان؟ یعنی تو الان باید سال سه یا چهار هاگوارتز باشی...دنبالم بیا . نوشیدنی کره ای مهمون من.》
وقتی به طرف مسئول کافه راه افتادیم ، اسنیپ سکه ای به مرد آنجا داد و بعد بطری ای که خیلی شبیه نوشابه بود به دست من داد.
:" بگیرش و دنبالم بیا. 》
بعد همان طور که شنل اش یا شاید اسم بهتر ردا بود ، پشت سرش تاب میخورد به سمت آخر کافه دری بود که به حیاط خلوت خطم میشد
و وقتی اسنیپ ضربه های عجیبی به دیوار بالای زد
با تعجب نگاه کردم.
تا اینکه اجر ها کنار رفت و گذر گاه باز شد...
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/6/31 21:36:28
جغد، جغد ، جغد . جغد از همه رنگ . نامه ات رو با چی میرسونی؟
با جغد بدبخت
با جغد بدبخت
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/31
تولد نقش: 1405/06/31
آخرین ورود: امروز ساعت 20:50
از: عمارت دیویس فمیلی
پستها:
23

راجر با استرس وارد پاتیل درز دار شد و گوشه ای روی صندلی خراب نشست صندلی تکان تکان میخورد و صدا میداد و این باعث استرس بیشترش میشد
با خودش گفت :( خب حالا چکار کنم امممم..... عععع..) در همین حال بود که ناگهان مردی با ریش های بلند و نقره ای و لباسی بنفش وارد پاتیل درز دار شد
بلند شد و با احترام گفت :( عع .. سلام آقا ببخشید چطور میتونم راه کوچه دیاگون رو پیدا کنم ؟)
دامبلدور برگشت و با صدای آرامش بخشی گفت :( سلام مرد جوان روز خوش به شما نمیخورد سال اولی باشید !
مگه قبلاً برای خرید میرفتید کوچه دیاگون ؟)
راجر با آرامش گفت :( بله ولی اون موقع با مادرم با استفاده از پودر دود کش آمده بودیم امروز مادرم کاری داشت بهم گفت از پاتیل درز دار راه دارد )
دامبلدور که آبنبات لیمویی باز میکرد گفت :( بسیار خوب از این طرف با من بیایید ... آبنبات لیمویی میل دارید ؟
- نه ممنون راستش من آبنبات یا طعم توت فرنگی رو ترجیح میدم
- توت فرنگی... بله قبلاً خوردم خوشمزه بود ولی هیچی آبنبات لیمویی نمیشه
خب رسیدیم ..
با چوبدستی اش چند ضربه به دیوار زد و دیوار باز شد سپس گفت :( بفرمایید اینم از این خدانگهدار مرد جوانی که آبنبات توت فرنگی دوست داری ! )
راجر پاسخ داد :( راجر هستم راجر دیویس خدانگهدار)
و با خیال آسوده وارد کوچه دیاگون شد و به سمت مغازه پاتیل فروشی رفت .....
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
@راجر دیویس
با خودش گفت :( خب حالا چکار کنم امممم..... عععع..) در همین حال بود که ناگهان مردی با ریش های بلند و نقره ای و لباسی بنفش وارد پاتیل درز دار شد
بلند شد و با احترام گفت :( عع .. سلام آقا ببخشید چطور میتونم راه کوچه دیاگون رو پیدا کنم ؟)
دامبلدور برگشت و با صدای آرامش بخشی گفت :( سلام مرد جوان روز خوش به شما نمیخورد سال اولی باشید !
مگه قبلاً برای خرید میرفتید کوچه دیاگون ؟)
راجر با آرامش گفت :( بله ولی اون موقع با مادرم با استفاده از پودر دود کش آمده بودیم امروز مادرم کاری داشت بهم گفت از پاتیل درز دار راه دارد )
دامبلدور که آبنبات لیمویی باز میکرد گفت :( بسیار خوب از این طرف با من بیایید ... آبنبات لیمویی میل دارید ؟
- نه ممنون راستش من آبنبات یا طعم توت فرنگی رو ترجیح میدم
- توت فرنگی... بله قبلاً خوردم خوشمزه بود ولی هیچی آبنبات لیمویی نمیشه
خب رسیدیم ..
با چوبدستی اش چند ضربه به دیوار زد و دیوار باز شد سپس گفت :( بفرمایید اینم از این خدانگهدار مرد جوانی که آبنبات توت فرنگی دوست داری ! )
راجر پاسخ داد :( راجر هستم راجر دیویس خدانگهدار)
و با خیال آسوده وارد کوچه دیاگون شد و به سمت مغازه پاتیل فروشی رفت .....
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
@راجر دیویس
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/6/31 20:32:21
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/6/31 20:32:44
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/6/31 20:32:44

جزئیات کاربر

در برابر یک روح بزرگ, بزرگترین اتفاقات هم کوچک به نظرمیرسند. آن چیزی که برای فرد دیگری به معنی بهترین خاطره یا بدترین فاجعه تداعی میگردد برای کسی که روح بزرگی دارد صرفا یک تجربه است، یک داستان، چیزی برای تعریف کردن. و من لازم میدانستم این داستان را در زیباترین حالت ممکن، گاهی هم زشت ترین یا ترسناکترین نوع، چینش کنم. زیرا یک داستان معمولی، چیزی به جز هجوگویی بیمزه نیست.
برای همین آن روز که در گوشه ی اتاقم نشسته بودم و درحال اندیشیدن به اولین ورود رسمی ام به جامعه ی جادوگری بودم؛ ناخن را میجویدم و خواهر اسکوئیبم تصمیم گرفت به من سر بزند رو به آه و فغان آوردم. بومی تاریک کشیدم از تمام آن چیزهایی که ممکن بود به شکلی غیر ایده آل اتفاق بیفتند.
خواهران من جادو ندارند...اما مو لای درز منطقشان نمیرود. معدود کسی هست که حق داشته باشد به من توهین کند اما گاهی یک «خفه شو» بسیار لازم اهمیت میشود. برای همه ی خوانندگان این کلمات آرزو میکنم کسی را داشته باشند که در موقع لزوم به آنها بگوید خفه شوند.
پس از روحیه سازی توسط خانواده ای که من جواهر جعبه شان حساب میشوم بهترین لباس هایم را پوشیدم و به سمت پاتیل درزدار به پا خاستم. اولین نکته ای که درباره ی این میخانه به نظرم میرسد نامناسب بودن آن هست.
مثل این میماند که شما لباسی ژولیده به تن کنید. در حالی که بهتر است با زیباترین و فاخرترین چیزها بدن خودتان را بپوشانید. شما در هر حال مجبور هستید چیزی بپوشید...پس چرا باید چیزی را انتخاب کنید که انقدر حقیر باشد و جز پوشاندن شما هیچ مزیت دیگری ندهد؟
پاتیل درز دار تاریک، بدبو و پر بود از جادوگرانی بود که انگار هیچ کاری به جز حسرت خوردن در زندگیشان ندارند. بینیام را چین دادم و با نگاهی مشمئز به اطراف نگاه کردم. البته که نگاه مشمئز من هرگز به شیوه ای نیست که خاطره ی دیدن حشره ای را برای کسی تداعی کند. یک نگاه مشمئزانه ی موقر روی چهره ی کس دیگری به عنوان «بی حوصله» تفسیر خواهد شد. هر چند...چهره ی من با مابقی چهره ها قابل مقایسه نیست.
در سراسر فضا به دنبال جرقه ای گشتم. چیزی که ارزش تعریف کردن داشته باشد. فردی که بعدها بتوانم از توصیف جزئیاتش در متنم بهره ببرم. و آن چیزی که در پشت میز ها ندیدم در پشت قفسه ها پیدا کردم.
موجودی به کوچکی یک بچه ولی به مسّنی یک درخت بلند در حال دستمال کشیدن بطریهای نوشیدنی بود. خانوادهی ما هرگز چنان بزرگ نبوده که چنین موجوداتی را در خودش جای دهد، و با وجود جادوی مادرم و من تقریبا هیچ نیازی به یک مستخدم نداشتیم (۱). بنابراین تنها جایی که چنین جسمیتی را از نزدیک دیده بودم به صورتی بسیار گذرا و به زبان کوچه ای ها «زیرزیرکی» در مهمانیهایی بود که مادرم بسیار بدانها علاقه داشت. و تا جایی که میدانستم به چنین موجوداتی « جن خانگی» میگفتند. هر چند خیلی زود فهمیدم دابی نه یک جن خانگی بلکه کلا هیچ نوع موجود خانگی حساب نمیشود. و روحی وحشی و آزاد مانند دریا در تنگ جسمش نگاه میدارد.
من کودکی خرد بودم و دانشم محدود به مجلات دانستنی همشهری و شایعاتی بود که از هم سن و سالانم سینه به سینه منتقل شده بود و به من رسیده بود. و از قضا به دلیل سن آموزگاران مورد دوم، این دانش چندان معتبر نمینمود. با این حال همواره روحیه ای مخاطره پذیر داشتم (۲). پس آنچه که راجع به نحوه ی احضار چنین موجوداتی شنیده بودم به کار بستم.
دل را به دریا زدم و دست راستم را که به انگشتری نگین نشان آراسته بود بالا آوردم و بشکن زدم.
صدای بشکن انگشتان توانا اما بیتجربه ی من راه به جایی نبرد و توجهی را به خود جلب نکرد. لذا ملول نگشتم و دوباره کمر به همت بستم.
دو دست را بالا آورده چون شاخسار درختان به سوی آسمان فراز کرده و باری دگر تمام توان به سرانگشتان ریخته و بانگ بشکن برآوردم.
سری چند از گوشه و کنار برجنبید اما جن خانگی معرف حضور گشته چشم از کار خود برنداشت و توجهی به حضور من معطوف نکرد. اما باز هم ناامید نگشتم چنانکه گفته اند:
از همت بلند بدین مرتبت رسید
هرگز به مرتبت نرسد مردم دنی
دارکوبی گشتم که دهان و درختش دو بوده و هر دو با ضربی ملایم بر خود مهلت نداده و فراق دوست تحمل نمی کرد. شور شباب بر این تصادف جریان یافت و ضرب ها به ریتم ملبس گشتند. آتش هنر در من شعله کشید و یک دود، دو دود، دودورو دودود بردمید.
جماعت حیران گشتند که این فرزند، خورشید تابان است یا گنجشک مستان. جن خانگی هم بر این احوال مستحضر گشته و از نگاه بنده منظور خواند.
در خانه اگر کس است, یک حرف بس است.
اما چنان که پیش تر عرض کردم دابی یک جن خانگی نبود و مطیع امر غریبه نمی گشت. سینه ستبر کرد، و گردن افراشت.
بر آن تیرگی داب من را بدید
مر انگشت تیز از میان برکشید
بغرید برسان ابر بهار
زمین کرد پر آتش از کارزار
جن خانگی نگاهی پرتوقع بر من پرواز داد و بشکنی به برندگی و سهمگینی رعد از خود ایجاد کرد. اما من نیز حریف ظریفی نبودم و در اصالت خویشتن جای بحث جایز نشمردم.
بدو گفتم هش دار در کین ما
که از چهر من کس نیابد رها
تماشگران را هیجان ربوده و صاحب میخانه حوصله فرسوده، همه بانگ بر میآوردند و بر طبل جنگ میکوبیدند.
بزد نای رویین و بربست کوس
همی آسمان بر زمین داد بوس (۳)
دابی قدم به قدم بشکن زنان نزدیک گشت و من بشکن زنان و پاکوبان بر موضع خود اصرار ورزیدم تا آنجا که دابی را در یک قدمی خودم یافتم. اما نبایست در نتیجه ی نبرد عجله جایز دید. کما اینکه همان گاه که قوس پیروزی بر لبانم فرود آمد بشکن بعدی دابی جن مرا به کوچه ی دیاگون فرستاد. بدون هیچ حرفی. بدون هیچ مقدمه و پایانی. نبرد من با جن خانگی دابی تا روزی نامعلوم به تاخیر افتاد. و آنگاه که خورشید در پس ساختمان های بخش جادویی لندن غروب می کرد من به سمت افق های نامتناهی به مسیرم ادامه دادم.
(۱) البته لازم هست اینجا نکته ای را بیان کنم تا دوستداران این نوع از موجودات بر من خرده نگیرند. «مستخدم» بر وزن مستفعل و از خانواده ی استفعال به معنی استخدام شدهاست و بار منفی ندارد. کما اینکه نیوت اسکمندر اقرار میکند این طائفه همواره به نوعی تخت استخدام انسانها بوده اند.[رجوع شود به کتاب جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها.]
(۲) حتی فکر این را هم نکنید که از واژه ای فرنگی مانند ریسک استفاده کنم. ما انسانها درخت نیستیم که یکجا گیر کرده باشیم اما ریشههای مان در اصالتمان دویدهاند. کاربرد واژگان بیگانه شما را بلندمرتبه تر نمیکند بلکه روز به روز آنچیز که واقعا هستید را بیشتر تحقیر مینماید.
(۳) اشعار این متن متعلق به دوستان قدیمی من منوچهری و فردوسی هستند و با کسب اجازه از ایشان، با تصحیح بنده اینجا درج گشته اند.
---
عالی بود!
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
@گیلدوری لاکهارت
برای همین آن روز که در گوشه ی اتاقم نشسته بودم و درحال اندیشیدن به اولین ورود رسمی ام به جامعه ی جادوگری بودم؛ ناخن را میجویدم و خواهر اسکوئیبم تصمیم گرفت به من سر بزند رو به آه و فغان آوردم. بومی تاریک کشیدم از تمام آن چیزهایی که ممکن بود به شکلی غیر ایده آل اتفاق بیفتند.
خواهران من جادو ندارند...اما مو لای درز منطقشان نمیرود. معدود کسی هست که حق داشته باشد به من توهین کند اما گاهی یک «خفه شو» بسیار لازم اهمیت میشود. برای همه ی خوانندگان این کلمات آرزو میکنم کسی را داشته باشند که در موقع لزوم به آنها بگوید خفه شوند.
پس از روحیه سازی توسط خانواده ای که من جواهر جعبه شان حساب میشوم بهترین لباس هایم را پوشیدم و به سمت پاتیل درزدار به پا خاستم. اولین نکته ای که درباره ی این میخانه به نظرم میرسد نامناسب بودن آن هست.
مثل این میماند که شما لباسی ژولیده به تن کنید. در حالی که بهتر است با زیباترین و فاخرترین چیزها بدن خودتان را بپوشانید. شما در هر حال مجبور هستید چیزی بپوشید...پس چرا باید چیزی را انتخاب کنید که انقدر حقیر باشد و جز پوشاندن شما هیچ مزیت دیگری ندهد؟
پاتیل درز دار تاریک، بدبو و پر بود از جادوگرانی بود که انگار هیچ کاری به جز حسرت خوردن در زندگیشان ندارند. بینیام را چین دادم و با نگاهی مشمئز به اطراف نگاه کردم. البته که نگاه مشمئز من هرگز به شیوه ای نیست که خاطره ی دیدن حشره ای را برای کسی تداعی کند. یک نگاه مشمئزانه ی موقر روی چهره ی کس دیگری به عنوان «بی حوصله» تفسیر خواهد شد. هر چند...چهره ی من با مابقی چهره ها قابل مقایسه نیست.
در سراسر فضا به دنبال جرقه ای گشتم. چیزی که ارزش تعریف کردن داشته باشد. فردی که بعدها بتوانم از توصیف جزئیاتش در متنم بهره ببرم. و آن چیزی که در پشت میز ها ندیدم در پشت قفسه ها پیدا کردم.
موجودی به کوچکی یک بچه ولی به مسّنی یک درخت بلند در حال دستمال کشیدن بطریهای نوشیدنی بود. خانوادهی ما هرگز چنان بزرگ نبوده که چنین موجوداتی را در خودش جای دهد، و با وجود جادوی مادرم و من تقریبا هیچ نیازی به یک مستخدم نداشتیم (۱). بنابراین تنها جایی که چنین جسمیتی را از نزدیک دیده بودم به صورتی بسیار گذرا و به زبان کوچه ای ها «زیرزیرکی» در مهمانیهایی بود که مادرم بسیار بدانها علاقه داشت. و تا جایی که میدانستم به چنین موجوداتی « جن خانگی» میگفتند. هر چند خیلی زود فهمیدم دابی نه یک جن خانگی بلکه کلا هیچ نوع موجود خانگی حساب نمیشود. و روحی وحشی و آزاد مانند دریا در تنگ جسمش نگاه میدارد.
من کودکی خرد بودم و دانشم محدود به مجلات دانستنی همشهری و شایعاتی بود که از هم سن و سالانم سینه به سینه منتقل شده بود و به من رسیده بود. و از قضا به دلیل سن آموزگاران مورد دوم، این دانش چندان معتبر نمینمود. با این حال همواره روحیه ای مخاطره پذیر داشتم (۲). پس آنچه که راجع به نحوه ی احضار چنین موجوداتی شنیده بودم به کار بستم.
دل را به دریا زدم و دست راستم را که به انگشتری نگین نشان آراسته بود بالا آوردم و بشکن زدم.
صدای بشکن انگشتان توانا اما بیتجربه ی من راه به جایی نبرد و توجهی را به خود جلب نکرد. لذا ملول نگشتم و دوباره کمر به همت بستم.
دو دست را بالا آورده چون شاخسار درختان به سوی آسمان فراز کرده و باری دگر تمام توان به سرانگشتان ریخته و بانگ بشکن برآوردم.
سری چند از گوشه و کنار برجنبید اما جن خانگی معرف حضور گشته چشم از کار خود برنداشت و توجهی به حضور من معطوف نکرد. اما باز هم ناامید نگشتم چنانکه گفته اند:
از همت بلند بدین مرتبت رسید
هرگز به مرتبت نرسد مردم دنی
دارکوبی گشتم که دهان و درختش دو بوده و هر دو با ضربی ملایم بر خود مهلت نداده و فراق دوست تحمل نمی کرد. شور شباب بر این تصادف جریان یافت و ضرب ها به ریتم ملبس گشتند. آتش هنر در من شعله کشید و یک دود، دو دود، دودورو دودود بردمید.
جماعت حیران گشتند که این فرزند، خورشید تابان است یا گنجشک مستان. جن خانگی هم بر این احوال مستحضر گشته و از نگاه بنده منظور خواند.
در خانه اگر کس است, یک حرف بس است.
اما چنان که پیش تر عرض کردم دابی یک جن خانگی نبود و مطیع امر غریبه نمی گشت. سینه ستبر کرد، و گردن افراشت.
بر آن تیرگی داب من را بدید
مر انگشت تیز از میان برکشید
بغرید برسان ابر بهار
زمین کرد پر آتش از کارزار
جن خانگی نگاهی پرتوقع بر من پرواز داد و بشکنی به برندگی و سهمگینی رعد از خود ایجاد کرد. اما من نیز حریف ظریفی نبودم و در اصالت خویشتن جای بحث جایز نشمردم.
بدو گفتم هش دار در کین ما
که از چهر من کس نیابد رها
تماشگران را هیجان ربوده و صاحب میخانه حوصله فرسوده، همه بانگ بر میآوردند و بر طبل جنگ میکوبیدند.
بزد نای رویین و بربست کوس
همی آسمان بر زمین داد بوس (۳)
دابی قدم به قدم بشکن زنان نزدیک گشت و من بشکن زنان و پاکوبان بر موضع خود اصرار ورزیدم تا آنجا که دابی را در یک قدمی خودم یافتم. اما نبایست در نتیجه ی نبرد عجله جایز دید. کما اینکه همان گاه که قوس پیروزی بر لبانم فرود آمد بشکن بعدی دابی جن مرا به کوچه ی دیاگون فرستاد. بدون هیچ حرفی. بدون هیچ مقدمه و پایانی. نبرد من با جن خانگی دابی تا روزی نامعلوم به تاخیر افتاد. و آنگاه که خورشید در پس ساختمان های بخش جادویی لندن غروب می کرد من به سمت افق های نامتناهی به مسیرم ادامه دادم.
(۱) البته لازم هست اینجا نکته ای را بیان کنم تا دوستداران این نوع از موجودات بر من خرده نگیرند. «مستخدم» بر وزن مستفعل و از خانواده ی استفعال به معنی استخدام شدهاست و بار منفی ندارد. کما اینکه نیوت اسکمندر اقرار میکند این طائفه همواره به نوعی تخت استخدام انسانها بوده اند.[رجوع شود به کتاب جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها.]
(۲) حتی فکر این را هم نکنید که از واژه ای فرنگی مانند ریسک استفاده کنم. ما انسانها درخت نیستیم که یکجا گیر کرده باشیم اما ریشههای مان در اصالتمان دویدهاند. کاربرد واژگان بیگانه شما را بلندمرتبه تر نمیکند بلکه روز به روز آنچیز که واقعا هستید را بیشتر تحقیر مینماید.
(۳) اشعار این متن متعلق به دوستان قدیمی من منوچهری و فردوسی هستند و با کسب اجازه از ایشان، با تصحیح بنده اینجا درج گشته اند.
---
عالی بود!
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
@گیلدوری لاکهارت
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/18 10:59:07
جزئیات کاربر

🪄 ماجرا ملاقات در کوچهی دیاگون
خورشید صبحگاهی در میان دیوارهای آجری لندن میتابید، اما من، رز ویزلی، حسی داشتم که انگار چیزی در انتظار من است. مادرم، هرمیون، با آن چهرهی جدی اما مهربانش، دستم را محکم گرفته بود و پدرم، رون، با همان لبخند همیشگی و کمی دستپاچگی، داشت سعی میکرد با چوبدستیاش در میان جمعیت راه باز کند.
ما در نزدیکی «کِر de’s Ice Cream» ایستاده بودیم. طبق معمول، راه ورود به کوچهی دیاگون فقط برای کسانی بود که میدانستند کجا را نگاه کنند. اما من، برخلاف پدرم که همیشه کمی گیج میشد، احساس میکردم جادو در رگهایم میتپد.
ناگهان، پیرمردی با ردای بنفش تیره و کلاهی که لبههایش از فرسودگی خم شده بود، از کنار ما گذشت. او ایستاد و چشمان براق و نقرهایاش را به من دوخت. انگار او نمیخواست فقط از کنار من رد شود؛ او منتظر من بود!
— «خوش آمدی، دخترِ دانش.» صدای او مثل خشخش برگهای پاییزی بود.
مادر با نگاهی پرسشگر به او خیره شد، اما پیرمرد لبخندی مرموز زد و رو به من گفت: «میراث هرمیون در ذهن توست، اما خون ویزلی در قلب تو میتپد. برای دیدن جایی که رویاها واقعی میشوند، نباید به دیوارها نگاه کنی، باید به انعکاسِ خودت در چشمِ گذشته نگاه کنی.»
او قبل از اینکه بتوانم سوالی بپرسم، با یک حرکت سریع چوبدستیاش، یک سکه کوچک نقرهای را روی زمین انداخت. سکه به جای اینکه غلت بخورد، شروع کرد به چرخیدن و نوری ملایم از خود ساطع کرد. پیرمرد با اشارهای به من گفت: «دنبال نور برو، نه دنبال آجرت.»
من با هیجان و کمی ترس، به سمت سکه رفتش. وقتی دستم را به سمت آن دراز کردم، ناگهان دیوار آجری مقابل ما شروع به لرزیدن کرد. اما دیوار باز نشد، بلکه مثل یک پردهی جادویی، در هم فرو رفت و من ناگهان خودم را در میان خیابانی دیدم که با نور فانوسهای جادویی میدرخشید، با صدای فریاد فروشندگان و بوی جادوی خالص.
مادر و پدرم با تعجب در کنار من ایستادند. من با لبخندی پهن، به عقب نگاه کردم؛ پیرمرد رفته بود، اما من حالا میدانستم که این تازه شروع ماجراهای من است. من وارد کوچهی دیاگون شده بودم!
پایان
نیاز به جزئیات بیشتری داره یا لازمه طولانی تر باشه میشه بگید تا یه چیز دیگه بنویسم
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
@رز ویزلی
خورشید صبحگاهی در میان دیوارهای آجری لندن میتابید، اما من، رز ویزلی، حسی داشتم که انگار چیزی در انتظار من است. مادرم، هرمیون، با آن چهرهی جدی اما مهربانش، دستم را محکم گرفته بود و پدرم، رون، با همان لبخند همیشگی و کمی دستپاچگی، داشت سعی میکرد با چوبدستیاش در میان جمعیت راه باز کند.
ما در نزدیکی «کِر de’s Ice Cream» ایستاده بودیم. طبق معمول، راه ورود به کوچهی دیاگون فقط برای کسانی بود که میدانستند کجا را نگاه کنند. اما من، برخلاف پدرم که همیشه کمی گیج میشد، احساس میکردم جادو در رگهایم میتپد.
ناگهان، پیرمردی با ردای بنفش تیره و کلاهی که لبههایش از فرسودگی خم شده بود، از کنار ما گذشت. او ایستاد و چشمان براق و نقرهایاش را به من دوخت. انگار او نمیخواست فقط از کنار من رد شود؛ او منتظر من بود!
— «خوش آمدی، دخترِ دانش.» صدای او مثل خشخش برگهای پاییزی بود.
مادر با نگاهی پرسشگر به او خیره شد، اما پیرمرد لبخندی مرموز زد و رو به من گفت: «میراث هرمیون در ذهن توست، اما خون ویزلی در قلب تو میتپد. برای دیدن جایی که رویاها واقعی میشوند، نباید به دیوارها نگاه کنی، باید به انعکاسِ خودت در چشمِ گذشته نگاه کنی.»
او قبل از اینکه بتوانم سوالی بپرسم، با یک حرکت سریع چوبدستیاش، یک سکه کوچک نقرهای را روی زمین انداخت. سکه به جای اینکه غلت بخورد، شروع کرد به چرخیدن و نوری ملایم از خود ساطع کرد. پیرمرد با اشارهای به من گفت: «دنبال نور برو، نه دنبال آجرت.»
من با هیجان و کمی ترس، به سمت سکه رفتش. وقتی دستم را به سمت آن دراز کردم، ناگهان دیوار آجری مقابل ما شروع به لرزیدن کرد. اما دیوار باز نشد، بلکه مثل یک پردهی جادویی، در هم فرو رفت و من ناگهان خودم را در میان خیابانی دیدم که با نور فانوسهای جادویی میدرخشید، با صدای فریاد فروشندگان و بوی جادوی خالص.
مادر و پدرم با تعجب در کنار من ایستادند. من با لبخندی پهن، به عقب نگاه کردم؛ پیرمرد رفته بود، اما من حالا میدانستم که این تازه شروع ماجراهای من است. من وارد کوچهی دیاگون شده بودم!
پایان
نیاز به جزئیات بیشتری داره یا لازمه طولانی تر باشه میشه بگید تا یه چیز دیگه بنویسم
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
@رز ویزلی
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/1 10:56:40
🔮 𝓡𝓸𝓼𝓮 𝓦𝓲𝓼𝓵𝓮𝔂 🔮
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/05/05
تولد نقش: 1405/05/07
آخرین ورود: شنبه 28 شهریور 1405 20:39
از: جایی بین هاگوارتز و اخراج
پستها:
24

پاتیل درزدار شلوغتر از چیزی بود که انتظار داشتم. بوی آبجو، دود شومینه و غذای داغ، تمام میخونه رو پر کرده بود. از یک طرف صدای جر و بحث چند جادوگر بلند بود، از طرف دیگه پیشخدمت با زحمت از بین میزها رد میشد و هر چند ثانیه یک نفر اسم نوشیدنی جدیدی رو داد میزد؛ همین که در رو پشت سرم بستم، صدای تق! بلندی اومد.
لیوان آبجوی مردی اون طرف سالن، بدون هیچ دلیلی از دستش سر خورد، افتاد روی زمین و خرد شد. چند نفر فقط غر زدن و دوباره مشغول حرف زدن شدن.
من هم بیتفاوت از کنارش رد شدم.
«شروع قشنگی بود...»
نگاهم بین میزها چرخید تا اینکه روی مردی با کیمونوی سرمهای ثابت موند. موهای بلند مشکیش بالای سرش بسته شده بود و اگه کسی از دور نگاهش میکرد، احتمالاً فکر میکرد هر لحظه قراره برای شمشیرش غذا سفارش بده.
«همینه...»
نفس عمیقی کشیدم و جلو رفتم.
- ببخشید...
بدون اینکه حتی نگاهم کنه گفت:
- اگه اومدی بگی «ببخشید»، بخشیدم. حالا برو.
پلک زدم.
- ولی هنوز نگفتم برای چی
- لازم هم نیست.
قبل از اینکه چیزی بگم، با مهربونی عجیبی غلاف شمشیرش رو نوازش کرد.
-آروم حرف بزن... کاتانا خوابیده!
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد خیلی جدی خم شدم و رو به شمشیر گفتم:
-بابت بیدار کردنت عذر میخوام کاتانا.
برای اولین بار سرش رو بلند کرد.
چند لحظه نگاهم کرد و بعد خیلی آروم گفت:
- دختر مؤدبی به نظر میای.
لبخند زدم.
- مردم معمولاً پنج دقیقه بعد نظرشون عوض میشه... البته اگه تا اون موقع سقف روی سرشون خراب نشه
ابروش بالا رفت.
- امیدوارم منظورت از این حرف استعاره بوده باشه.
- خودمم امیدوارم.
روی صندلی روبهروش نشستم.
- دنبال ورودی کوچه دیاگونم.
بیحوصله گفت:
- منم دنبال آرامشم. تو جلوی آرامشمو گرفتی.
نیشخندی زدم.
- پس امروز هردومون بدشانسیم.
همون لحظه پیشخدمت از کنار میزمون رد شد،
سینی تو دستش کج شد و سه لیوان آبجو مستقیم روی شنل مردی ریخت که با غرور داشت درباره اهمیت وزارت سحر سخنرانی میکرد.
تمام میخونه برای چند ثانیه تو سکوت فرو رفت.
آکی به پیشخدمت نگاه کرد.
بعد به من.
دوباره به پیشخدمت.
...
گفتم:
- چیه؟
- هیچی...
چند لحظه بعد مردی از کنار میزمون رد شد. رداش به پایه میز گیر کرد و با سر و صدای وحشتناکی خودش، میز و بشقابها روی زمین پخش شدن.
من حتی تکون هم نخوردم.
فقط زیر لب گفتم:
- امیدوارم حالش خوب باشه!
آکی این بار بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و کاتانا رو برداشت، صندلیش رو حدود یک متر دورتر گذاشت و دوباره نشست.
با اخم نگاهش کردم.
- این حرکت یکم توهینآمیز نبود؟
- هنوز مطمئن نیستم مشکل از توئه یا نه!
همون لحظه صدای ترق...
هر دو همزمان سرمون رو بالا گرفتیم.
لوستر بالای میز قبلی آکی چند بار تکون خورد...
و بعد با صدای مهیبی سقوط کرد.
دقیقاً همون جایی که چند ثانیه پیش آکی نشسته بود.
...
آکی چند ثانیه به لوستر خرد شده خیره موند.
بعد خیلی آروم غلاف کاتانا رو نوازش کرد.
- پسرم...
مکث کرد.
- هر چی شد، از این دختر فاصله بگیر.
نیشخند زدم.
- مطمئن شدی مشکل از منه؟
- نه.
- پس چرا جاتو عوض کردی؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- احتیاط هیچوقت کسی رو نکشته...
نگاهی به لوستر انداخت.
- ...تقریباً.
دست به سینه ایستادم.
- حالا که سالم موندی، میشه بالاخره آدرس کوچه دیاگون رو بهم بدی؟
آکی اخم کرد.
- چرا باید بگم؟
- چون آدم خوبی هستی؟
- من مرگخوارم.
- آهان... پس چون میخوای هرچی زودتر از اینجا برم؟
آکی به فکر فرو رفت.
در همین لحظه صاحب پاتیل درزدار از پشت پیشخوان داد زد:
- کی دوباره لوسترمو انداخت؟!
آکی نفس عمیقی کشید.
انگار بین کمک کردن به من و معطل کردنم مردد بود، همون موقع، قفس جغدهای کنار پنجره واژگون شد و یکی از جغدها مستقیم روی سر مردی نشست که با صدای بلند میگفت:
- بدشانسی اصلاً وجود نداره!
آکی زیر لب گفت:
- نه...
مکث کرد، چوبدستیش رو بیرون آورد و به دیوار انتهای میخونه اشاره کرد.
- آجر سوم از راست، ردیف چهارم. سه ضربه، با فاصله. اگه تند بزنی، دیوار باز نمیشه.
با شک نگاهش کردم.
- مطمئنی داری سرکارم نمیذاری؟
- صددرصد.
- قیافهات که میگه داری دروغ میگی.
- قیافه تو هم میگه هرچی زودتر از اینجا بری، خسارت کمتری به بار میاد.
سرم رو تکون دادم.
- منطقیه.
سمت دیوار رفتم، اما قبل از اینکه به آجرها ضربه بزنم، برگشتم و به آکی نگاه کردم.
- یه سؤال...
آکی با خستگی چشمهاش رو بست.
- باز چیه؟ بپرس...
به دیوار اشاره کردم.
- مطمئنی همینه؟ اگه اشتباه باشه چی؟
- نیست.
- اگه آجرها جابهجا شده باشن؟
- نشدن.
- اگه دیوار امروز حوصله نداشته باشه؟
...
- اگه...
آکی دستش را بالا آورد.
- دختر...
نفسی کشید.
- اگه همین الان نری، خودم با کاتانا برات یه ورودی جدید درست میکنم.
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
بعد شونه بالا انداختم.
-خب، اینم یه راهه!
سه ضربه با فاصله به آجرها زدم.
دیوار با صدایی سنگین کنار رفت و کوچه دیاگون نمایان شد.خواستم وارد بشم که از پشت سرم صدای آکی رو شنیدم که گفت:
- یکی لطفاً مطمئن بشه این دختره واقعاً رفت...
صاحب پاتیل درزدار از پشت پیشخوان جواب داد:
- هنوز یه پاش این طرف دیواره!
لبخندم رو پنهان کردم و از دیوار رد شدم.
همون لحظه صدای شکستن یه چیز دیگه از پشت سرم بلند شد.
زیر لب گفتم:
- خب... حداقل این دیگه تقصیر من نبود.
---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
@دیانا کارتر
لیوان آبجوی مردی اون طرف سالن، بدون هیچ دلیلی از دستش سر خورد، افتاد روی زمین و خرد شد. چند نفر فقط غر زدن و دوباره مشغول حرف زدن شدن.
من هم بیتفاوت از کنارش رد شدم.
«شروع قشنگی بود...»
نگاهم بین میزها چرخید تا اینکه روی مردی با کیمونوی سرمهای ثابت موند. موهای بلند مشکیش بالای سرش بسته شده بود و اگه کسی از دور نگاهش میکرد، احتمالاً فکر میکرد هر لحظه قراره برای شمشیرش غذا سفارش بده.
«همینه...»
نفس عمیقی کشیدم و جلو رفتم.
- ببخشید...
بدون اینکه حتی نگاهم کنه گفت:
- اگه اومدی بگی «ببخشید»، بخشیدم. حالا برو.
پلک زدم.
- ولی هنوز نگفتم برای چی
- لازم هم نیست.
قبل از اینکه چیزی بگم، با مهربونی عجیبی غلاف شمشیرش رو نوازش کرد.
-آروم حرف بزن... کاتانا خوابیده!
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد خیلی جدی خم شدم و رو به شمشیر گفتم:
-بابت بیدار کردنت عذر میخوام کاتانا.
برای اولین بار سرش رو بلند کرد.
چند لحظه نگاهم کرد و بعد خیلی آروم گفت:
- دختر مؤدبی به نظر میای.
لبخند زدم.
- مردم معمولاً پنج دقیقه بعد نظرشون عوض میشه... البته اگه تا اون موقع سقف روی سرشون خراب نشه
ابروش بالا رفت.
- امیدوارم منظورت از این حرف استعاره بوده باشه.
- خودمم امیدوارم.
روی صندلی روبهروش نشستم.
- دنبال ورودی کوچه دیاگونم.
بیحوصله گفت:
- منم دنبال آرامشم. تو جلوی آرامشمو گرفتی.
نیشخندی زدم.
- پس امروز هردومون بدشانسیم.
همون لحظه پیشخدمت از کنار میزمون رد شد،
سینی تو دستش کج شد و سه لیوان آبجو مستقیم روی شنل مردی ریخت که با غرور داشت درباره اهمیت وزارت سحر سخنرانی میکرد.
تمام میخونه برای چند ثانیه تو سکوت فرو رفت.
آکی به پیشخدمت نگاه کرد.
بعد به من.
دوباره به پیشخدمت.
...
گفتم:
- چیه؟
- هیچی...
چند لحظه بعد مردی از کنار میزمون رد شد. رداش به پایه میز گیر کرد و با سر و صدای وحشتناکی خودش، میز و بشقابها روی زمین پخش شدن.
من حتی تکون هم نخوردم.
فقط زیر لب گفتم:
- امیدوارم حالش خوب باشه!
آکی این بار بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و کاتانا رو برداشت، صندلیش رو حدود یک متر دورتر گذاشت و دوباره نشست.
با اخم نگاهش کردم.
- این حرکت یکم توهینآمیز نبود؟
- هنوز مطمئن نیستم مشکل از توئه یا نه!
همون لحظه صدای ترق...
هر دو همزمان سرمون رو بالا گرفتیم.
لوستر بالای میز قبلی آکی چند بار تکون خورد...
و بعد با صدای مهیبی سقوط کرد.
دقیقاً همون جایی که چند ثانیه پیش آکی نشسته بود.
...
آکی چند ثانیه به لوستر خرد شده خیره موند.
بعد خیلی آروم غلاف کاتانا رو نوازش کرد.
- پسرم...
مکث کرد.
- هر چی شد، از این دختر فاصله بگیر.
نیشخند زدم.
- مطمئن شدی مشکل از منه؟
- نه.
- پس چرا جاتو عوض کردی؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- احتیاط هیچوقت کسی رو نکشته...
نگاهی به لوستر انداخت.
- ...تقریباً.
دست به سینه ایستادم.
- حالا که سالم موندی، میشه بالاخره آدرس کوچه دیاگون رو بهم بدی؟
آکی اخم کرد.
- چرا باید بگم؟
- چون آدم خوبی هستی؟
- من مرگخوارم.
- آهان... پس چون میخوای هرچی زودتر از اینجا برم؟
آکی به فکر فرو رفت.
در همین لحظه صاحب پاتیل درزدار از پشت پیشخوان داد زد:
- کی دوباره لوسترمو انداخت؟!
آکی نفس عمیقی کشید.
انگار بین کمک کردن به من و معطل کردنم مردد بود، همون موقع، قفس جغدهای کنار پنجره واژگون شد و یکی از جغدها مستقیم روی سر مردی نشست که با صدای بلند میگفت:
- بدشانسی اصلاً وجود نداره!
آکی زیر لب گفت:
- نه...
مکث کرد، چوبدستیش رو بیرون آورد و به دیوار انتهای میخونه اشاره کرد.
- آجر سوم از راست، ردیف چهارم. سه ضربه، با فاصله. اگه تند بزنی، دیوار باز نمیشه.
با شک نگاهش کردم.
- مطمئنی داری سرکارم نمیذاری؟
- صددرصد.
- قیافهات که میگه داری دروغ میگی.
- قیافه تو هم میگه هرچی زودتر از اینجا بری، خسارت کمتری به بار میاد.
سرم رو تکون دادم.
- منطقیه.
سمت دیوار رفتم، اما قبل از اینکه به آجرها ضربه بزنم، برگشتم و به آکی نگاه کردم.
- یه سؤال...
آکی با خستگی چشمهاش رو بست.
- باز چیه؟ بپرس...
به دیوار اشاره کردم.
- مطمئنی همینه؟ اگه اشتباه باشه چی؟
- نیست.
- اگه آجرها جابهجا شده باشن؟
- نشدن.
- اگه دیوار امروز حوصله نداشته باشه؟
...
- اگه...
آکی دستش را بالا آورد.
- دختر...
نفسی کشید.
- اگه همین الان نری، خودم با کاتانا برات یه ورودی جدید درست میکنم.
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
بعد شونه بالا انداختم.
-خب، اینم یه راهه!
سه ضربه با فاصله به آجرها زدم.
دیوار با صدایی سنگین کنار رفت و کوچه دیاگون نمایان شد.خواستم وارد بشم که از پشت سرم صدای آکی رو شنیدم که گفت:
- یکی لطفاً مطمئن بشه این دختره واقعاً رفت...
صاحب پاتیل درزدار از پشت پیشخوان جواب داد:
- هنوز یه پاش این طرف دیواره!
لبخندم رو پنهان کردم و از دیوار رد شدم.
همون لحظه صدای شکستن یه چیز دیگه از پشت سرم بلند شد.
زیر لب گفتم:
- خب... حداقل این دیگه تقصیر من نبود.

---
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
@دیانا کارتر
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/7 18:22:02
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/7 18:23:31
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/7 18:25:37
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/11 12:37:35
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/7 18:23:31
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/7 18:25:37
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/11 12:37:35
از آرامش قبل فاجعه لذت ببر
Made of Green
Made of Green
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج