در برابر یک روح بزرگ, بزرگترین اتفاقات هم کوچک به نظرمیرسند. آن چیزی که برای فرد دیگری به معنی بهترین خاطره یا بدترین فاجعه تداعی میگردد برای کسی که روح بزرگی دارد صرفا یک تجربه است، یک داستان، چیزی برای تعریف کردن. و من لازم میدانستم این داستان را در زیباترین حالت ممکن، گاهی هم زشت ترین یا ترسناکترین نوع، چینش کنم. زیرا یک داستان معمولی، چیزی به جز هجوگویی بیمزه نیست.
برای همین آن روز که در گوشه ی اتاقم نشسته بودم و درحال اندیشیدن به اولین ورود رسمی ام به جامعه ی جادوگری بودم؛ ناخن را میجویدم و خواهر اسکوئیبم تصمیم گرفت به من سر بزند رو به آه و فغان آوردم. بومی تاریک کشیدم از تمام آن چیزهایی که ممکن بود به شکلی غیر ایده آل اتفاق بیفتند.
خواهران من جادو ندارند...اما مو لای درز منطقشان نمیرود. معدود کسی هست که حق داشته باشد به من توهین کند اما گاهی یک «خفه شو» بسیار لازم اهمیت میشود. برای همه ی خوانندگان این کلمات آرزو میکنم کسی را داشته باشند که در موقع لزوم به آنها بگوید خفه شوند.
پس از روحیه سازی توسط خانواده ای که من جواهر جعبه شان حساب میشوم بهترین لباس هایم را پوشیدم و به سمت پاتیل درزدار به پا خاستم. اولین نکته ای که درباره ی این میخانه به نظرم میرسد نامناسب بودن آن هست.
مثل این میماند که شما لباسی ژولیده به تن کنید. در حالی که بهتر است با زیباترین و فاخرترین چیزها بدن خودتان را بپوشانید. شما در هر حال مجبور هستید چیزی بپوشید...پس چرا باید چیزی را انتخاب کنید که انقدر حقیر باشد و جز پوشاندن شما هیچ مزیت دیگری ندهد؟
پاتیل درز دار تاریک، بدبو و پر بود از جادوگرانی بود که انگار هیچ کاری به جز حسرت خوردن در زندگیشان ندارند. بینیام را چین دادم و با نگاهی مشمئز به اطراف نگاه کردم. البته که نگاه مشمئز من هرگز به شیوه ای نیست که خاطره ی دیدن حشره ای را برای کسی تداعی کند. یک نگاه مشمئزانه ی موقر روی چهره ی کس دیگری به عنوان «بی حوصله» تفسیر خواهد شد. هر چند...چهره ی من با مابقی چهره ها قابل مقایسه نیست.
در سراسر فضا به دنبال جرقه ای گشتم. چیزی که ارزش تعریف کردن داشته باشد. فردی که بعدها بتوانم از توصیف جزئیاتش در متنم بهره ببرم. و آن چیزی که در پشت میز ها ندیدم در پشت قفسه ها پیدا کردم.
موجودی به کوچکی یک بچه ولی به مسّنی یک درخت بلند در حال دستمال کشیدن بطریهای نوشیدنی بود. خانوادهی ما هرگز چنان بزرگ نبوده که چنین موجوداتی را در خودش جای دهد، و با وجود جادوی مادرم و من تقریبا هیچ نیازی به یک مستخدم نداشتیم (۱). بنابراین تنها جایی که چنین جسمیتی را از نزدیک دیده بودم به صورتی بسیار گذرا و به زبان کوچه ای ها «زیرزیرکی» در مهمانیهایی بود که مادرم بسیار بدانها علاقه داشت. و تا جایی که میدانستم به چنین موجوداتی « جن خانگی» میگفتند. هر چند خیلی زود فهمیدم دابی نه یک جن خانگی بلکه کلا هیچ نوع موجود خانگی حساب نمیشود. و روحی وحشی و آزاد مانند دریا در تنگ جسمش نگاه میدارد.
من کودکی خرد بودم و دانشم محدود به مجلات دانستنی همشهری و شایعاتی بود که از هم سن و سالانم سینه به سینه منتقل شده بود و به من رسیده بود. و از قضا به دلیل سن آموزگاران مورد دوم، این دانش چندان معتبر نمینمود. با این حال همواره روحیه ای مخاطره پذیر داشتم (۲). پس آنچه که راجع به نحوه ی احضار چنین موجوداتی شنیده بودم به کار بستم.
دل را به دریا زدم و دست راستم را که به انگشتری نگین نشان آراسته بود بالا آوردم و بشکن زدم.
صدای بشکن انگشتان توانا اما بیتجربه ی من راه به جایی نبرد و توجهی را به خود جلب نکرد. لذا ملول نگشتم و دوباره کمر به همت بستم.
دو دست را بالا آورده چون شاخسار درختان به سوی آسمان فراز کرده و باری دگر تمام توان به سرانگشتان ریخته و بانگ بشکن برآوردم.
سری چند از گوشه و کنار برجنبید اما جن خانگی معرف حضور گشته چشم از کار خود برنداشت و توجهی به حضور من معطوف نکرد. اما باز هم ناامید نگشتم چنانکه گفته اند:
از همت بلند بدین مرتبت رسید
هرگز به مرتبت نرسد مردم دنی
دارکوبی گشتم که دهان و درختش دو بوده و هر دو با ضربی ملایم بر خود مهلت نداده و فراق دوست تحمل نمی کرد. شور شباب بر این تصادف جریان یافت و ضرب ها به ریتم ملبس گشتند. آتش هنر در من شعله کشید و یک دود، دو دود، دودورو دودود بردمید.
جماعت حیران گشتند که این فرزند، خورشید تابان است یا گنجشک مستان. جن خانگی هم بر این احوال مستحضر گشته و از نگاه بنده منظور خواند.
در خانه اگر کس است, یک حرف بس است.
اما چنان که پیش تر عرض کردم دابی یک جن خانگی نبود و مطیع امر غریبه نمی گشت. سینه ستبر کرد، و گردن افراشت.
بر آن تیرگی داب من را بدید
مر انگشت تیز از میان برکشید
بغرید برسان ابر بهار
زمین کرد پر آتش از کارزار
جن خانگی نگاهی پرتوقع بر من پرواز داد و بشکنی به برندگی و سهمگینی رعد از خود ایجاد کرد. اما من نیز حریف ظریفی نبودم و در اصالت خویشتن جای بحث جایز نشمردم.
بدو گفتم هش دار در کین ما
که از چهر من کس نیابد رها
تماشگران را هیجان ربوده و صاحب میخانه حوصله فرسوده، همه بانگ بر میآوردند و بر طبل جنگ میکوبیدند.
بزد نای رویین و بربست کوس
همی آسمان بر زمین داد بوس (۳)
دابی قدم به قدم بشکن زنان نزدیک گشت و من بشکن زنان و پاکوبان بر موضع خود اصرار ورزیدم تا آنجا که دابی را در یک قدمی خودم یافتم. اما نبایست در نتیجه ی نبرد عجله جایز دید. کما اینکه همان گاه که قوس پیروزی بر لبانم فرود آمد بشکن بعدی دابی جن مرا به کوچه ی دیاگون فرستاد. بدون هیچ حرفی. بدون هیچ مقدمه و پایانی. نبرد من با جن خانگی دابی تا روزی نامعلوم به تاخیر افتاد. و آنگاه که خورشید در پس ساختمان های بخش جادویی لندن غروب می کرد من به سمت افق های نامتناهی به مسیرم ادامه دادم.
(۱) البته لازم هست اینجا نکته ای را بیان کنم تا دوستداران این نوع از موجودات بر من خرده نگیرند. «مستخدم» بر وزن مستفعل و از خانواده ی استفعال به معنی استخدام شدهاست و بار منفی ندارد. کما اینکه نیوت اسکمندر اقرار میکند این طائفه همواره به نوعی تخت استخدام انسانها بوده اند.[رجوع شود به کتاب جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها.]
(۲) حتی فکر این را هم نکنید که از واژه ای فرنگی مانند ریسک استفاده کنم. ما انسانها درخت نیستیم که یکجا گیر کرده باشیم اما ریشههای مان در اصالتمان دویدهاند. کاربرد واژگان بیگانه شما را بلندمرتبه تر نمیکند بلکه روز به روز آنچیز که واقعا هستید را بیشتر تحقیر مینماید.
(۳) اشعار این متن متعلق به دوستان قدیمی من منوچهری و فردوسی هستند و با کسب اجازه از ایشان، با تصحیح بنده اینجا درج گشته اند.
---
عالی بود!
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.@گیلدوری لاکهارت