
بخش دیگه ای که نظرم رو جلب کرد این بود که درباره ی احساس دورسلی ها نسبت به پاتر ها اولین کلمه، ترس رو دیدم. و اگر این حسی باشه که نسبت به هری و جامعه ی جادوگری دارن دیگه خیلی هم غیرقابل درک به نظر نمیرسن. منظورم اینه که ما معمولا نسبت به کسی که ازش میترسیم رحم یا عطوفت نداریم.
می خوام ارجاع بدم به قبل از گوگولیزاسیون جادوگری از جانب رولینگ ببینیم دنیا چه دیدی نسبت به جادوگرا داشته. فکر می کنم افسانه های برادران گریم، سفید برفی یا زیبای خفته، هانسل و گرتل یا جادوگر شهر از (شرقی و غربی) مثالای خوبی باشن.
و اینکه توی توصیفات کتاب انگار قصد بر این بوده که اون پس زمینه حفظ بشه و ازونجا پلی به دنیایی که رولینگ در ذهنش ساخته و پرداخته زده بشه. من توضیحاتی مثل بینی دراز یا دندونای پوسیده رو زیاد به یاد مییارم. و اینکه محیط دنیای جادوگری اونقدری که امکانش بود لاکچری محسوب نمیشه.
من قبلترها مجموعه ی فیلم ها رو دیده بودم و چند تا تفاوت برام قابل توجه بود. دامبلدور توی فیلما یه وجهه خیلی رهبر و پیشوا داره. ولی تو اولین برخوردم باهاش تو کتاب، یه پیر فرزانه ندیدم. کسی که فقط تو صورتش چندتا جای شکستگی داره و میگه بدنش زخم داره و همچنان با دیدن یک دوست قدیمی در جسم یه گربه amused میشه و لباساش یه جورایی قرتی طوره بیشتر یه قهرمانه که صرفا از لحاظ جسمانی پیر شده.
ولی هنوز خیلی آدم سوال برانگیزیه. مثلا میگه حتی اگر می تونستم زخم هری رو خوب نمی کنم چون بعضی از زخما come in handy. یکی به من بگه دقیقا چه استفاده ای؟

کدوم بزرگسالی نسبت به یه کودک همچین رویکردی داره؟ آره من ممکنه بعد از کلی سختی یه زخمی رو از بدنم پاک نکنم چون بخوام یه نشونه ای ازون روزا داشته باشم که تاثیراتش روی روحم شبیه توهم به نظر نرسه ولی برای بچه ای که یکسالشه و هیچ خاطره ای نخواهد داشت همچین چیزی رو باقی نمیذارم. یا میتونست هری رو بسپاره به مک گوناگل یا هاگرید بگه برید ده سال بین ماگلها زندگی کنید. یه نفر به من توضیح بده وات د فاز؟

یه نفر مطرح کرده بود چرا مک گوناگل کل روز روی دیوار نشسته بوده. من با مک گوناگل اینجا حس همدلی داشتم. فکر کنید یه زوج جوون که دوست شما بودن میمیرن و بچهشون ازشون باقی میمونه و شما میدونید اون بچه قراره کجا گذاشته بشه. حداقل کاری که از دستتون برمیاد اینه که برید و هم منتظر دامبلدوری بمونید که احتمالا تا به حال یادگرفتید هر قدر دلش بخواد بهتون اطلاعات میده و هم اینکه از محل بزرگ شدن اون بچه مطمئن بشید. و حتی توی متن میگه از جاش تکون نخورده بود. من اینجا یه وجدان خیلی بیدار میبینم که با خودش میگه هر اطلاعاتی ممکنه مفید باشه.
و چرا هاگرید برای جا به جایی هری انتخاب شده؟ شاید چون وفاداریش صد درصدیه؟ شاید چون یه کم خنگه؟ میشه یه کم راجع به مهربونی هاگرید اکلیلی بشیم؟ اونجایی که موقع خداحافظی هری رو بوس کرد.
جهتگیری کتاب یه جایی جالب بود.Harry Potter rolled over inside his
blankets without waking up. One small hand closed on the letter
beside him and he slept on, not knowing he was special, not knowing he was famous, not knowing he would be woken in a few
hours’ time by Mrs. Dursley’s scream as she opened the front door
to put out the milk bottles, nor that he would spend the next few
weeks being prodded and pinched by his cousin Dudley.
توی این پاراگراف حس کردم یه بخش بزرگ not knowing his parents are dead جا افتاده. ولی خوب ما که قرار نیست بشینیم غصه ی این بچه رو بخوریم مگه نه؟ باید با خودمون بگیم اوه، هری خاصه، هری مشهوره ولی با همه ی اینا توی شرایط بدی گیر میکنه. :فحش های زشت:
درباره ی توصیف خود هری هم حرف بزنیم.
even smaller and skinnier than he really was because all he had to
wear were old clothes of Dudley’s, and Dudley was about four
times bigger than he was. Harry had a thin face, knobbly knees,
black hair, and bright green eyes.
این هنرپیشه جدیده ی هری بچه ی باهوشی به نظر میاد ولی از صد متری داد میزنه«من توی خانواده ای بزرگ شدم که خیلی بهم می رسیدن.» رسما یه کوچولو تپله. با اعتماد به نفسه. نمیدونم چطور میخوام جای هری تصورات من قرار بگیره.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج











) یا تماما جادوگرنشین نیست. اما وقتی هری تو کتاب هفت به اینجا میاد به نظر میاد که حتی اگه منقطه تماما جادوگرنشین نباشه، ولی جادوگرای زیادی هستن. پس چرا تو کتاب باید هاگرید به دامبلدور بگه قبل از این که ماگلا برسن هری رو از خونه خارج کردم؟ چرا قبل از این که جادوگرا برسن نه؟ واقعا هیچ جادوگری اون اطراف نبوده که بخواد زودتر برسه؟ منظورم این نیست که جادوگری خبر سقوط لرد رو شنیده باشه و بدونه خونه پاترها کجاست و بخواد خودشو برسونه ببینه چی شده، چون احتمالا نمیدونستن پاترها کجا مخفی شده بودن، ولی تو گودریک هالو هیچ جادوگری نبود؟! ماگلای از همه جا بیخبر توجهشون ممکن بود به این خونه جلب بشه اما جادوگرا نه؟ 
و در واقع ما داریم دنیایی که رولینگ قراره بسازه رو از چشمای خودمون که برامون این چیزا عجیبه میبینیم و برامون سوال پیش میاد که یعنی با چی طرفیم؟












