سوژه: عشق وسواسی
سه هفته مانده بود به فارغالتحصیلی. بیست و یک روز؛ فقط بیست و یک روز دیگر تا آخرین زنگ، آخرین کلاس، آخرین بار که دانشآموزان سال آخر با لباسهای مدرسه از راهروهای قدیمی هاگوارتز عبور میکردند و بعد، هرکدام به سمتی میرفتند که قرار بود زندگی تازهشان را از آنجا شروع کنند. برای بیشتر دانشآموزان، این روزها پر از هیجان بود. حرف از آینده بود، از شغلهایی که میخواستند داشته باشند، شهرهایی که میخواستند ببینند و زندگیای که سالها برای رسیدن به آن انتظار کشیده بودند. بعضیها حتی از تمام شدن مدرسه ناراحت بودند، اما هیجان شروع فصل تازهای از زندگی، غمشان را کمرنگ میکرد.
اما برای فلور ، شمارش معکوس معنای دیگری داشت. هر روزی که میگذشت، یک روز کمتر از زمانی باقی میماند که هر روز میتوانست رافائل را ببیند.
کنار پنجرهی بلند خوابگاه ایستاده بود و به حیاط نگاه میکرد. هوا رو به تاریکی میرفت و نور آخرین ساعات عصر روی سنگهای قدیمی قلعه مینشست. چند دانشآموز از میان محوطه عبور کردند و صدای خندهشان از فاصلهای دور به گوش رسید. فلور دستش را روی لبهی پنجره گذاشته بود و بیآنکه واقعاً منظره را ببیند، به نقطهای نامعلوم خیره شده بود.
بیست و یک روز. این عدد مدام در ذهنش تکرار میشد. بست و یک روز تا اینکه دیگر صبحها، وقتی از خواب بیدار میشد، مطمئن نباشد رافائل را در راهروی طبقهی پایین میبیند. بیست و یک روز تا اینکه صدای قدمهایش در میان شلوغی مدرسه گم شود و دیگر نداند چند متر آنطرفتر ایستاده است. بیست و یک روز تا اینکه دیگر نتواند به بهانهای ساده از کنارش عبور کند و فقط برای چند ثانیه صورتش را ببیند.
فلور از خودش ناراحت بود که هنوز این چیزها برایش اهمیت داشت. باید تمام آن سالها را مثل چیزی اشتباه پشت سر میگذاشت و به آینده فکر میکرد.
اما عشق، همیشه آنقدر منطقی نبود. خصوصاً عشقی که سالها با وابستگی، عادت و ترس از دست دادن درهم آمیخته باشد.
فلور هفده ساله بود و سال آخرش را میگذراند، اما گاهی احساس میکرد بخشی از وجودش هنوز همان دختر پانزدهسالهای است که اولین بار متوجه شد رافائل برایش بیشتر از یک دوست شده است.
رافائل از چهارده سالگی در زندگی او بود. سالها قبل از اینکه رابطهشان شکل دیگری پیدا کند، دوستش بود. یکی از آن آدمهایی که حضورشان آنقدر آرام و طولانی وارد زندگی میشود که بعد از مدتی دیگر نمیتوانی خاطراتت را از آنها جدا کنی. بعضی از اولین خاطرات فلور از هاگوارتز، رافائل را هم در خودشان داشتند؛ روزهایی که کنار هم از کلاس بیرون میآمدند، دربارهی معلمها حرف میزدند، سر موضوعات کوچک بحث میکردند و گاهی بدون هیچ دلیل خاصی ساعتها کنار هم مینشستند.
شاید به همین دلیل بود که وقتی رابطهشان از دوستی عبور کرد، فلور احساس نکرد وارد چیز تازهای شده است. فقط فکر کرد چیزی که همیشه بینشان بوده، بالاخره اسم دیگری پیدا کرده. آن زمان، رافائل برایش شبیه امنترین آدم دنیا بود. و شاید همین تصور، بعدها همهچیز را سختتر کرد.
رافائل از نظر ظاهری جذاب بود؛ چهرهای متقارن، موهای تیرهای که معمولاً چند تارشان روی پیشانیاش میافتاد و چشمانی خاکستری و آرام که میتوانستند در یک لحظه گرم و در لحظهای دیگر سرد و دور از دسترس شوند. لبخندش هم از آن لبخندهایی بود که بهسادگی توجه دیگران را جلب میکرد.
اما چهره خوب هیچ ارتباطی با خوب بودن ذات یک آدم نداشت؛ فلور این را خیلی دیر فهمید.
در ابتدای رابطه، کنترل کردن رافائل آنقدر واضح نبود که بتواند اسمش را کنترل بگذارد. اول فقط سؤال میکرد.
- کجا بودی؟
- کتابخونه.
- با کی؟
- چند نفر از بچهها.
- کدوم بچه ها؟
و فلور اسمشان را میگفت. آن زمان حتی از اینکه رافائل میپرسید خوشحال میشد. فکر میکرد برایش مهم است، اما بعد سؤالها کمکم بیشتر شدند."چرا با اون انقدر حرف زدی؟" "چرا وقتی من کنارت بودم، حواست به اون بود؟" "من ازش خوشم نمیاد." "لازم نیست با همه صمیمی باشی."
رافائل هیچوقت برای خواستههایش فریاد نمیزد. معمولاً با صدایی آرام حرف میزد و همین، مخالفت کردن را برای فلور سختتر میکرد.
یک بار در محوطهی مدرسه، فلور با یکی از دوستانش دربارهی یک تکلیف صحبت میکرد که رافائل از دور آنها را دید. وقتی فلور به او رسید، فقط پرسید:
- اون کی بود؟
- دوستم.
- زیادی باهاش صمیمی هستی.
- فقط داشتیم دربارهی تکلیف حرف میزدیم.
- من نگفتم کار بدی کردی.
- پس چرا ناراحتی؟
رافائل چند ثانیه نگاهش کرد.
- چون خوشم نمیاد.
فلور ساکت شد.
- باشه.
رافائل ابرو بالا انداخت.
- باشه؟
- آره. سعی میکنم کمتر باهاش حرف بزنم.
او متوجه نشد که شاید جملهی درست این نبود که "سعی میکنم کمتر باهاش حرف بزنم."
اما همان روز، وقتی رافائل دوباره لبخند زد و کنار او راه افتاد، فلور احساس کرد مشکل حل شده است و این اتفاق بارها تکرار شد. اگر رافائل از دوستی خوشش نمیآمد، فلور فاصله میگرفت. اگر از لباسی خوشش نمیآمد، فلور لباس دیگری میپوشید. اگر دوست نداشت فلور بدون او جایی برود، فلور برنامههایش را تغییر میداد. اگر رافائل از چیزی ناراحت میشد، فلور اولین کسی بود که عذرخواهی میکرد؛ حتی وقتی خودش نمیدانست دقیقاً چه کار اشتباهی انجام داده است.
یک بار رافائل بعد از یک بحث کوچک چند ساعت با او حرف نزد. فلور در کنارش نشسته بود و چند بار دهانش را باز و بسته کردن تا سرانجام گفت؛
- ناراحتی؟
اما جوابی نیامد.
-رافائل؟
باز هم هیچ جوابی نیامد.
- اگه کاری کردم که ناراحتت کردم، ببخشید.
این بار رافائل جواب داد:
- خوبه.
فقط همین؛ و فلور همان لحظه احساس آرامش کرد. حتی با اینکه هنوز نمیدانست دقیقاً بابت چه چیزی عذرخواهی کرده بود. همین وابستگی آرامآرام ریشه دواند. رافائل دیگر لازم نبود فلور را مجبور به چیزی کند، فلور خودش یاد گرفته بود چه چیزهایی او را ناراحت میکند و چطور از آنها دوری کند. و بدتر از همه اینکه خودش این را عشق میدانست.
چون رافائل همیشه بد نبود. اگر همیشه با او بدرفتاری میکرد، شاید فلور زودتر میفهمید. اما رافائل گاهی دقیقاً همان آدمی بود که فلور آرزو داشت باشد. گاهی کتابی را که مدتها دنبالش بود برایش پیدا میکرد. گاهی وقتی فلور خسته بود، کنارش مینشست و بدون سؤال زیاد اجازه میداد در سکوت بماند. گاهی چیزهایی یادش بود که خود فلور فراموش کرده بود. یک بار فلور قبل از امتحان مهمی مضطرب بود. رافائل یک نوشیدنی گرم برایش آورد و گفت:
- تو از چیزی که فکر میکنی آمادهتری.
فلور لبخند زد.
- اگه خراب کنم چی؟
- نمیکنی.
- از کجا مطمئنی؟
رافائل شانه بالا انداخت.
- چون میشناسمت.
همان جمله تا مدتها در ذهن فلور مانده بود. چون دوست داشت کسی او را بشناسد. واقعاً بشناسد و رافائل این کار را بلد بود؛ یا دستکم فلور اینطور فکر میکرد.
وقتی لئونور وارد دایرهی آدمهایی شد که رافائل با آنها رفتوآمد داشت، هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. اولین بار فلور آنها را در کتابخانه دید. لئونور کتابی در دست داشت و دربارهی موضوعی با رافائل صحبت میکرد. رافائل به قفسه تکیه داده بود و گوش میداد. وقتی فلور نزدیک شد، رافائل سرش را بلند کرد.
- بالاخره پیدات کردم.
فلور لبخند زد.
- منتظرم بودی؟
- آره.
لئونور نگاهش را بین آن دو جابهجا کرد و لبخند کوتاهی زد.
- من مزاحم شدم؟
فلور سریع گفت:
- نه، اصلاً.
رافائل گفت:
- داشت دربارهی امتحان بعدی سؤال میکرد.
- آره، این مبحث رو اصلاً نمیفهمم.
فلور لبخند زد.
- منم نمیفهمم.
هیچ چیز عجیبی نبود. هیچ نگاه طولانی. هیچ رفتار مشکوکی. هیچ جملهای که فلور بتواند بعدها به آن اشاره کند. فقط یک گفتوگوی معمولی.
مدتی بعد، اسم لئونور گاهی در حرفهای رافائل تکرار میشد. "لئونور اون کتاب رو خونده." "لئونور گفت پروفسور از اون مبحث سؤال میده." "امروز لئونور یه نکته دربارهی این مسئله بهم گفت."
هر بار فلور چیزی نمیگفت. گاهی حتی خودش موضوع را عوض میکرد. لئونور فقط یک دوست بود. این چیزی بود که فلور به خودش میگفت و دلیلی هم برای فکر کردن به چیز دیگری نداشت.
تغییرات رافائل خیلی کوچک بودند، گاهی دیر جواب میداد، گاهی حواسش پرت بود. گاهی وسط صحبت با فلور به نقطهای نامعلوم خیره میشد. اما برای همهی اینها توضیح وجود داشت. سال آخر بود، امتحانها نزدیک بودند، همه خسته بودند
یک روز فلور از او پرسید:
- چیزی شده؟
- نه.
- مطمئنی؟
- آره.
- حواست یه کم پرته.
رافائل لبخند زد.
- فقط خستهام.
فلور سرش را تکان داد.
- باشه.
و دیگر چیزی نپرسید. اما چند روز بعد، وقتی رافائل قرارشان را لغو کرد، فلور کمی ناراحت شد.
- امروز قرار بود با هم بریم کنار دریاچه قدم بزنیم.
- میدونم.
- پس چی شد؟
- یه کاری دارم.
- چه کاری؟
رافائل لحظهای مکث کرد.
- یه کار شخصی.
- با کی؟
- چرا باید با کسی باشه؟
- نگفتم حتماً با کسیه.
- پس چرا پرسیدی؟
فلور سکوت کرد. رافائل آهی کشید.
- فلور، واقعاً خستهام. نمیخوام بحث کنیم.
- ما که بحث نمیکنیم.
- خوبه.
چند ثانیه سکوت شد، بعد رافائل نرمتر گفت:
- بعداً جبران میکنم.
فلور لبخند کوچکی زد.
- قول؟
- قول.
همین کافی بود. موقع بلند شدن برای فلور چشمکی زد و فلور یادش رفت که تا همین چند دقیقه قبل ناراحت بوده است.
روزها گذشتند و لئونور همچنان گاهی در اطراف رافائل دیده میشد. یک روز در حیاط، روزی دیگر در کتابخانه. گاهی با هم حرف میزدند و گاهی فقط از کنار هم عبور میکردند. فلور هیچوقت صحنهای ندید که بتواند اسمش را خیانت بگذارد. اگر هم چیزی عجیب به نظر میرسید، فقط برای چند ثانیه بود. مثلاً یک روز فلور دید لئونور چیزی به رافائل گفت که باعث شد او بخندد. رافائل خیلی کم اینطور میخندید. فلور چند قدم آنطرفتر ایستاده بود. وقتی رافائل متوجهش شد، لبخندش کمرنگ شد و به سمت فلور آمد.
- اینجایی؟
- آره.
لئونور هم سلام کرد و فلور جوابش را داد.
بعد رافائل پرسید:
- کجا بودی؟
- سر کلاس.
- چرا بهم نگفتی؟
- مگه باید میگفتم؟
- نه.
اما لحنش طوری بود که فلور احساس کرد شاید باید میگفت. همان شب وقتی تنها شد، برای چند ثانیه به این موضوع فکر کرد. بعد خودش را سرزنش کرد. "داری زیادی فکر و خیال میکنی."
دو هفته مانده به پایان مدرسه، همه مشغول جمع کردن وسایلشان شده بودند. فلور و دوستانش دربارهی آینده حرف میزدند. یکی میخواست سفر کند، یکی میخواست کار پیدا کند، یکی میگفت هنوز هیچ تصمیمی ندارد.
یک روز یکی از دوستان فلور پرسید:
- تو چی؟ بعد از هاگوارتز چی کار میکنی؟
- هنوز نمیدونم.
- رافائل چی؟
- اونم هنوز نمیدونه.
دوستش خندید.
- حداقل یه چیز از آیندهتون معلومه.
فلور هم خندید. اما در دلش واقعاً آینده را با رافائل تصور کرده بود. خانهای که شاید روزی داشتند، شهرهایی که شاید با هم میدیدند، زندگیای که فکر میکرد قرار است ادامهی همان سالهایی باشد که کنار هم بزرگ شده بودند.
ده روز مانده بود به فارغالتحصیلی که فلور متوجه شد رافائل گاهی ناپدید میشود. نه برای مدت طولانی. یک ساعت، دو ساعت، گاهی بیشتر، اما همیشه توضیحی وجود داشت: یک جلسهی درسی، کتابخانه, کاری با یکی از معلم ها. یک بارهم شوخی کرد و گفت: "همین که بدونی زندهام کافیه."
اما چند روز بعد، وقتی رافائل دوباره دیر آمد، فلور پرسید:
- کجا بودی؟
- گفتم که، کار داشتم.
- میدونم.
- پس چرا دوباره میپرسی؟
فلور مکث کرد.
- همینجوری.
رافائل به او نگاه کرد.
- چیزی شده؟
- نه.
لئونور هم کمکم رفتارش با فلور تغییر کرده بود. نه اینکه بد شود، فقط گاهی وقتی فلور را میدید، انگار چیزی میخواست بگوید و منصرف میشد. یک عصر در اتاقی که چند نفر از سال آخریها مشغول جمع کردن وسایلشان بودند، لئونور کنار فلور نشست. چند لحظه سکوت کردند، بعد گفت:
- فلور؟
- بله؟
- تو و رافائل هنوز...
- هنوز چی؟
لئونور مکث کرد.
- هیچی.
- اگر چیزی میخوای بگی، بگو.
- نه. بیخیال.
فلور هم اصرار نکرد. آن لحظه شاید یکی از آخرین فرصتهایی بود که حقیقت میتوانست قبل از اینکه همهچیز خراب شود، خودش را نشان دهد.
هفت روز مانده به فارغالتحصیلی، فلور دیگر نمیتوانست آن احساس مبهم را نادیده بگیرد. نه اینکه مطمئن شده باشد، فقط حس میکرد چیزی در رابطهشان تغییر کرده است. رافائل هنوز با او حرف میزد. هنوز گاهی لبخند میزد. هنوز وقتی فلور ناراحت بود، متوجه میشد. اما انگار بخشی از ذهنش جای دیگری بود. آن روز در تالار عمومی، فلور دربارهی مراسم فارغالتحصیلی حرف میزد.
- فکر میکنی مراسم چقدر طول میکشه؟
- نمیدونم.
- فکر میکنی بعدش قراره چیکار کنیم؟
شانه هایش را بالا میاندازد. فلور چند ثانیه منتظر ماند.
- اصلاً گوش میدی؟
رافائل سرش را از روی کتاب بلند کرد.
- آره.
- پس من چی گفتم؟
رافائل مکث کرد.
- دیدی؟ گوش نمیکنی.
- ببخشید.
- چیزی شده؟
- نه.
- مطمئنی؟
- فلور.
- باشه.
رافائل چند لحظه به او نگاه کرد. بعد گفت:
- فقط خستهام.
فلور لبخند زد.
- پس برو استراحت کن.
رافائل دستش را برای لحظهای روی دست فلور گذاشت.
- تو ناراحتی؟
- نه.
اما بود. یک روز بعد، فلور فقط در راهرویی خلوت صدای لئونور را شنید.
- پس بعد از فارغالتحصیلی چی؟
فلور قدمش را متوقف کرد. صدای رافائل آمد.
- نمیدونم.
- تو گفتی این چند وقت رو صبر کنم و بعد یه تصمیم میگیری.
قلب فلور پایین ریخت.
- لئونور...
- نه، جدی میپرسم رافائل. بعدش چی؟
رافائل چیزی گفت که فلور نشنید. بعد لئونور گفت:
- من نمیخوام دوباره بشیم مثل قبل.
فلور چند قدم جلو رفت. رافائل سرش را بلند کرد. چهرهاش برای اولین بار واقعاً تغییر کرد.
- فلور... برات توضیح میدم. اونجوری که فکر میکنی نیست.
فلور به هر دو نگاه کرد.
- این چند وقت چی؟
رافائل چیزی نگفت.
- چی رو قراره صبر کنه؟
- فلور، بذار توضیح بدم.
- چقدر وقته؟
اما او جوابی نمیدهد.
- رافائل، چقدر وقته؟
رافائل نگاهش را پایین انداخت. و همان سکوت، جواب بود. فلور چند ثانیه هیچ نگفت. بعد آرام پرسید:
- من چی کم داشتم؟
لئونور با تعجب نگاهش کرد. رافائل گفت:
- موضوع تو نیست.
فلور لبخند تلخی زد.
- ولی همیشه موضوع من بود، نه؟ وقتی با کسی حرف میزدم، موضوع من بود. وقتی لباسِ تو چشم میپوشیدم، موضوع من بود. وقتی بدون تو جایی میرفتم، موضوع من بود. وقتی کسی بهم نزدیک میشد، موضوع من بود.
صدایش آرامتر شد.
- پس چرا وقتی تو با یکی دیگه بودی، موضوع من نبود؟
رافائل جوابی نداشت. فلور سرش را پایین انداخت. چشمهایش میسوختند. اما گریه نکرد. شاید هنوز آنقدر شوکه بود که بدنش فرصت نکرده بود درد را به اشک تبدیل کند.
- چرا؟
رافائل گفت:
- نمیخواستم اینطوری بشه.
فلور خندید.
- ولی شد.
بعد از چند ثانیه گفت:
- من بهت اعتماد داشتم.
رافائل آرام گفت:
- میدونم.
- نه. نمیدونی.
و رفت. بعد از آن روز، فلور کمتر حرف میزد. نه فقط با رافائل. با همه. وقتی دوستانش میپرسیدند چه شده، میگفت خسته است. وقتی کسی دربارهی آینده حرف میزد، لبخند میزد و موضوع را عوض میکرد. اما شبها، وقتی تنها میشد، همهچیز دوباره برمیگشت. تمام لحظههایی که رافائل گفته بود سرش شلوغ است. تمام قرارهایی که لغو کرده بود. تمام نگاههایی که فلور نمیفهمیده. و بدتر از همه، تمام دفعاتی که خودش را سرزنش کرده بود. فلور میدانست خیانت تقصیر او نیست. اما ذهنش هنوز سؤال میپرسید. "اگر بهتر بودم؟" "اگر کمتر حساس بودم؟" "اگر بیشتر بهش توجه میکردم؟" و هزاران اگر های دیگر.
و هر بار مجبور میشد خودش را متوقف کند. این تقصیر او نبود. اما دانستن این موضوع، درد را از بین نمیبرد.
روز بعد، رافائل دوباره سراغش آمد. در راهرویی خلوت ایستاد و گفت:
- فلور.
- هوم؟
- میخوام حرف بزنیم.
- دربارهی چی؟
- همهچی.
فلور لبخند کمرنگی زد.
- فکر کنم خیلی دیر شده.
- هنوز تموم نشده.
فلور نگاهش کرد.
- برای تو شاید.
- من هنوز دوستت دارم.
فلور احساس کرد جملهای که مدتها میخواست بشنود، حالا هیچ آرامشی به او نمیدهد. آهسته پرسید:
- پس چرا؟
رافائل جواب نداد. فلور سرش را تکان داد.
- دیدی؟
بعد از کنار او رد شد. چند قدم جلو رفت، اشکهایش را پاک نکرد. این بار اجازه داد پایین بیایند.
چهار روز مانده به فارغالتحصیلی، فلور شروع به جمع کردن وسایلش کرد. لباسها را تا کرد. کتابها را داخل جعبه گذاشت. چند عکس قدیمی را میان وسایلش پیدا کرد. یکی از آنها تصویری از چند سال قبل بود؛ فلور و رافائل، بسیار جوانتر، کنار هم ایستاده بودند و هر دو میخندیدند. فلور مدت زیادی به عکس نگاه کرد. آن دو نفر هنوز هیچکدام نمیدانستند چند سال بعد چه اتفاقی قرار است بیفتد. فلور عکس را نگه داشت، نمیتوانست از گذشته متنفر باشد. آن خاطرات واقعی بودند. لحظات خوبی که واقعاً اتفاق افتاده بودند. اما فقط خوب بودن بعضی خاطرات، رفتار بد یک آدم را پاک نمیکرد. فلور بالاخره این را فهمیده بود.
بعد از ظهر، وقتی بیشتر وسایلش را جمع کرده بود، چشمش به کاغذ سفیدی افتاد. برای چند لحظه به آن نگاه کرد. بعد نشست و قلم را برداشت. میدانست قرار نیست نامه را برای رافائل بنویسد، برای لئونور مینوشت. نه از روی نفرت؛ نه برای اینکه بخواهد او را سرزنش کند. فقط چون سالها رافائل را دیده بود و چیزهایی دربارهاش میدانست که شاید هیچکس به اندازهی او نمیدانست؛ عادتهای کوچکش، واکنشهایش، چیزهایی که وقتی حالش خوب نبود انجام میداد و رفتارهایی که شاید خودش هم متوجهشان نمیشد.
چیزهای کوچکی که شاید هیچکس دیگر نمیدانست. و شاید عجیبترین شکل خداحافظی همین بود؛ اینکه فلور حتی بعد از خیانتش، هنوز میتوانست بگوید رافائل چه غذایی را دوست ندارد، وقتی ناراحت است چه میکند، وقتی خسته است چگونه سکوت میکند و چه چیزهایی حالش را بهتر میکند.
وقتی لئونور مشغول جمع کردن وسایلش بود، فلور پاکت را بیصدا میان وسایلش گذاشت. روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود: "برای وقتی که خواستی رافائل را همانطور که هست بشناسی."
لئونور چند ساعت بعد نامه را پیدا کرد. درون آن نوشته شده بود:
نقل قول:
نمیدونم وقتی این نامه رو پیدا میکنی، هنوز هاگوارتزیم یا نه. شاید هم دیگه نخوای چیزی از من بدونی. راستش نمیدونم چرا دارم این نامه رو مینویسم. شاید چون بعضی چیزها رو نمیتونم با خودم به بعد از این مدرسه ببرم و ترجیح میدم جایی رهاشون کنم.
تو رافائل رو میشناسی. شاید حتی فکر کنی خیلی خوب میشناسیش. من هم زمانی همین فکر رو میکردم. سالها کنارش بودم و بعضی عادتهاش رو قبل از اینکه خودش متوجهشون بشه میشناختم.
وقتی حالش خوب نیست، زیاد حرف نمیزنه. اگر ازش بپرسی چی شده، احتمالاً میگه هیچی. اگر واقعاً حالش بد باشه، معمولاً چند دقیقه به یک نقطه خیره میشه و با انگشتش روی چیزی که جلوی دستشه ضرب میگیره. گاهی روی جلد کتاب، گاهی روی میز، گاهی حتی روی دستهی صندلی.
وقتی خسته باشه، دوست نداره کسی پشت سر هم ازش سؤال بپرسه. اما این رو با بیاحترامی اشتباه نگیر. اگر باهات بد حرف زد، لازم نیست خودت رو مقصر بدونی.
یه چیز دیگه هم هست؛ وقتی خیلی مضطربه، سعی میکنه بیشتر از همیشه عادی به نظر برسه. ممکنه حتی شوخی کنه. من مدتها طول کشید تا بفهمم اون شوخیها گاهی فقط راهیه برای اینکه کسی نفهمه حالش خوب نیست.
خوراکی شیرین رو دوست داره، ولی اگر زیاد بخوره حالش بد میشه. هیچوقت هم قبول نمیکنه که نخوره. چای هم زیاد دوست نداره، قهوه رو ترجیح میده.
وقتی چیزی واقعاً خوشحالش میکنه، لبخندش خیلی کوتاهه. شاید حتی فکر کنی خوشحال نشده، ولی اگر دقیق نگاه کنی، گوشهی لبش قبل از اینکه دوباره عادی بشه کمی بالا میره.
من این چیزها رو سالها میدونستم. برای همین شاید عجیب باشه که با وجود همهی اتفاقاتی که افتاد، هنوز وقتی بهش فکر میکنم، همین جزئیات یادم میاد.
من همیشه بهش میگفتم "رافی"
شاید برای تو عجیب باشه. برای من اسم کوچیکی بود که به سالهای قبل وصل میشد؛ به زمانی که هنوز همهچیز ساده بود و من فکر میکردم آدمی که سالها دوستت بوده، حتماً قرار نیست روزی تبدیل به کسی بشه که بیشتر از همه آزارت میده.
اما این نامه برای دفاع از اون نیست. نمیخوام بگم چون خسته بوده، چون ناراحت بوده، چون خودش مشکل داشته، پس کاری که کرده قابلقبوله.
نیست. خیانتش انتخاب خودش بود. کنترل کردن من انتخاب خودش بود. و اینکه باعث شد بارها خودم رو مقصر چیزهایی بدونم که تقصیر من نبود، انتخاب خودش بود؛ و من اینو خیلی دیر فهمیدم.
اگر یک روز دیدی وقتی ناراحته ساکت میشه، لازم نیست خودت رو مجبور کنی سکوتش رو درست کنی. اگر یک روز از چیزی ناراحت شد، لازم نیست برای خوشحال کردنش خودت رو تغییر بدی. اگر از کسی خوشش نیومد، لازم نیست از اون آدم فاصله بگیری. و اگر کاری کرد که احساس کردی باید برای نگه داشتنش خودت رو کوچکتر کنی، لطفاً این کار رو نکن.
من کردم.
سالها کردم.
و یک روز فهمیدم دیگه دقیقاً نمیدونم قبل از رافائل چه کسی بودم. شاید این غمگینترین چیزی باشه که از این رابطه برای من باقی مونده. نه فقط خیانت. نه فقط دروغ. اینکه برای نگه داشتن یک نفر، کمکم از خودم فاصله گرفتم.
و میدونی بدترین قسمت چیه؟ من هنوز وقتی از دور میبینمش، دلم میخواد چند لحظه بیشتر نگاهش کنم. هنوز صدای قدمهاش رو میشناسم. هنوز وقتی وارد اتاقی میشه، قبل از اینکه خودم بفهمم، چشمم دنبالش میگرده. هنوز بعضی وقتها یادم میره که نباید منتظر سلامش باشم.
من دوست داشتم بعد از فارغالتحصیلی هم همینطور ادامه پیدا کنه. و حالا فقط چند ساعت مونده. و من بیشتر از اینکه از رفتنش خوشحال باشم، از این میترسم که دیگه نبینمش. این یعنی چیزی در من درست نیست، میدونم. من میدونم دوست داشتن یک نفر نباید باعث بشه از خودت بگذری. اما فهمیدن این موضوع، باعث نشد یکشبه از دوست داشتنش دست بکشم.
شاید مدتی طول بکشه. شاید خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنم. فقط امیدوارم تو مجبور نشی برای فهمیدن این چیزها، همون راهی رو بری که من رفتم. من ازت نمیخوام که مراقب رافائل باشی، فقط میخوام که مراقب خودت باشی. اگر روزی احساس کردی داری برای نگه داشتن یک نفر، خودت رو از خودت دور میکنی، همونجا متوقف شو. من خیلی دیر متوقف شدم.
فلور
او هنوز رافائل را دوست داشت. نه به شکلی که دوست داشتن باید باشد. به شکلی که سالها وابستگی، ترس، عادت و خاطرات خوب و بد با هم ترکیب شده بودند و رها کردنشان را سخت کرده بودند.
موقع ترک کردن هاگوارتز، رافائل را در راهرو دید. برای چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند. بعد رافائل گفت:
- فلور.
فلور برگشت.
- بله؟
- خوبی؟
فلور میتوانست دروغ بگوید. میتوانست بگوید خوب است. اما این بار فقط گفت:
- نه.
رافائل چند لحظه ساکت ماند.
- میخوای حرف بزنیم؟
- نه.
- مطمئنی؟
فلور لبخند خیلی کوچکی زد.
- این بار آره.
و از کنارش گذشت. چند قدم که دور شد، برای آخرین بار برگشت و نگاهش کرد. هنوز دوستش داشت. این حقیقت تلخ هنوز تغییر نکرده بود. اما شاید قرار نبود همهی احساسات فوراً ناپدید شوند تا یک تصمیم درست گرفته شود. گاهی آدم اول میفهمد که باید برود و بعد، ماهها طول میکشد تا قلبش هم این حقیقت را یاد بگیرد.
فلور هنوز در ابتدای همان مسیر بود. فقط یک تفاوت وجود داشت. این بار، برخلاف گذشته، میدانست چیزی که از دست میدهد لزوماً چیزی نیست که باید نگه میداشت.
و شاید همین، اولین قدم برای پیدا کردن دوبارهی خودش بود.
روز های آخر مدرسه آرامتر از همیشه میگذشتند. شاید چون همه میدانستند زمان کمی باقی مانده و هر لحظه ارزش بیشتری پیدا کرده است. فلور گاهی از کنار کلاسهایی عبور میکرد که سالها در آنها نشسته بود و به این فکر میکرد که چقدر عجیب است آدم بتواند به یک مکان عادت کند و بعد ناگهان مجبور شود برای همیشه ترکش کند.
یک عصر، وقتی برای برداشتن چند کتاب به کتابخانه رفت، دوباره رافائل را دید. تنها نشسته بود. برای چند ثانیه خواست برگردد، اما رافائل متوجه حضورش شد.
- فلور.
او ایستاد.
- چیزی میخوای؟
- فقط میخواستم ببینمت.
- من همین اطرافم.
- میدونم.
چند لحظه سکوت میانشان ماند. بعد فلور آرام گفت:
- فکر میکردم وقتی بفهمم، دیگه هیچ چیز ازت برام باقی نمیمونه.
رافائل چیزی نگفت.
-ولی اشتباه میکردم.
- فلور...
- هنوز خاطرههات هستن. هنوز بعضی چیزها رو یادم میندازی. هنوز بعضی وقتها دلم میخواد برگردم به قبل از اینکه همهچیز رو بفهمم.
- من هم دلم میخواد.
- اما نمیشه.
فلور کتابش را برداشت و گفت:
- شاید یه روزی یادم بیاد که فقط قسمتهای خوب تو رو دوست نداشتم؛ شاید اون موقع راحتتر بشه.
وقتی از کتابخانه بیرون آمد، احساس کرد برای اولین بار چیزی را بدون انتظار از رافائل گفته است. نه منتظر عذرخواهی بود، نه توضیح، نه قولی برای تغییر. فقط حقیقت خودش را گفته بود.
آن شب، نامهای را که برای لئونور نوشته بود دوباره به یاد آورد. شاید آن نامه بیشتر از آنکه دربارهی رافائل باشد، دربارهی خودش بود؛ دربارهی دختری که سالها فکر کرده بود شناختن تمام جزئیات یک نفر، به او حق میدهد بار رفتارهای آن آدم را هم روی دوش خودش بگذارد.
فلور هنوز جواب همهی سؤالهایش را نداشت. هنوز نمیدانست بعد از هاگوارتز چه خواهد کرد، هنوز نمیدانست دلتنگی چقدر طول میکشد و هنوز مطمئن نبود فردای فارغالتحصیلی بتواند بدون نگاه کردن به جای همیشگی رافائل در میان جمعیت از دروازههای مدرسه بیرون برود.
اما یک چیز را میدانست. قرار نبود دوباره خودش را کوچک کند تا کسی بماند. و شاید همین، برای شروع کافی بود.
صبح روز فارغالتحصیلی، فلور برای چند دقیقه کنار همان پنجره ایستاد. حیاط شلوغ بود و صدای دانشآموزان از پایین میآمد. دستش را روی شیشه گذاشت و نفس عمیقی کشید. برای اولین بار عددی را نشمرد. نه بیست و یک روز، نه چهارده روز، نه حتی یک روز. فقط به لحظهای که پیش رو داشت فکر کرد.
وقتی از اتاق بیرون رفت، نامه دیگر در وسایلش نبود. جای خودش را پیدا کرده بود و فلور هم باید جای خودش را پیدا میکرد. شاید هنوز دوستش داشت، اما حالا میدانست دوست داشتن، دلیل کافی برای ماندن در جایی نیست که خودش را از دست میدهد. با همین فکر، پلهها را پایین رفت و به سمت تالار حرکت کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






وگرنه باید خودش را تا سر حد مرگ تنبیه میکرد. 


تلخی طعنهات را خوب در شیرینی بذلهگویی پنهان میکنی یا ابن ابرکسس!
اکنون که خندق بلا را لبریز کردیم، دلم کمی قمار خواست. به نظرتان امشب میزند؟




نـــــــــه! 


اوه! دابی! این چه وضعیتیه؟! مگه تو حقوق نمیگیری که این جا ترتمیز باشه؟ جادوآموزهای من باید از این دخمهی تاریک بازدید کنن؟ 
معادل 60 ساندویچ فلافل! یعنی حتا اگر دابی شبی دو تا ساندویچ هم شام خورد، باز هم حقوقش کافی بود.
البته دابی فقط شام نخورد. دابی نیاز به صبحونه هم داشت. و جای خواب. و...
معطل چی هستی دابی؟ تا من کمی روشنگری میکنم، این مجسمهی ننگبار رو تمیز کن. 



تو که جنّی... یک بطری نوشیدنی جنساز هم میتونی برامون بیاری؟ 
بازدید تمومه.



