جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

157 کاربر(ها) آنلاین هستند (126 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
153 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: امروز ساعت 15:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فلور دلاکور Vs. بارون خون‌آلود
سوژه: عشق وسواسی

سه هفته مانده بود به فارغ‌التحصیلی. بیست و یک روز؛ فقط بیست و یک روز دیگر تا آخرین زنگ، آخرین کلاس، آخرین بار که دانش‌آموزان سال آخر با لباس‌های مدرسه از راهروهای قدیمی هاگوارتز عبور می‌کردند و بعد، هرکدام به سمتی می‌رفتند که قرار بود زندگی تازه‌شان را از آنجا شروع کنند. برای بیشتر دانش‌آموزان، این روزها پر از هیجان بود. حرف از آینده بود، از شغل‌هایی که می‌خواستند داشته باشند، شهرهایی که می‌خواستند ببینند و زندگی‌ای که سال‌ها برای رسیدن به آن انتظار کشیده بودند. بعضی‌ها حتی از تمام شدن مدرسه ناراحت بودند، اما هیجان شروع فصل تازه‌ای از زندگی، غمشان را کمرنگ می‌کرد.

اما برای فلور ، شمارش معکوس معنای دیگری داشت. هر روزی که می‌گذشت، یک روز کمتر از زمانی باقی می‌ماند که هر روز می‌توانست رافائل را ببیند.

کنار پنجره‌ی بلند خوابگاه ایستاده بود و به حیاط نگاه می‌کرد. هوا رو به تاریکی می‌رفت و نور آخرین ساعات عصر روی سنگ‌های قدیمی قلعه می‌نشست. چند دانش‌آموز از میان محوطه عبور کردند و صدای خنده‌شان از فاصله‌ای دور به گوش رسید. فلور دستش را روی لبه‌ی پنجره گذاشته بود و بی‌آنکه واقعاً منظره را ببیند، به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود.

بیست و یک روز. این عدد مدام در ذهنش تکرار می‌شد. بست و یک روز تا اینکه دیگر صبح‌ها، وقتی از خواب بیدار می‌شد، مطمئن نباشد رافائل را در راهروی طبقه‌ی پایین می‌بیند. بیست و یک روز تا اینکه صدای قدم‌هایش در میان شلوغی مدرسه گم شود و دیگر نداند چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده است. بیست و یک روز تا اینکه دیگر نتواند به بهانه‌ای ساده از کنارش عبور کند و فقط برای چند ثانیه صورتش را ببیند.

فلور از خودش ناراحت بود که هنوز این چیزها برایش اهمیت داشت. باید تمام آن سال‌ها را مثل چیزی اشتباه پشت سر می‌گذاشت و به آینده فکر می‌کرد.

اما عشق، همیشه آن‌قدر منطقی نبود. خصوصاً عشقی که سال‌ها با وابستگی، عادت و ترس از دست دادن درهم آمیخته باشد.

فلور هفده ساله بود و سال آخرش را می‌گذراند، اما گاهی احساس می‌کرد بخشی از وجودش هنوز همان دختر پانزده‌ساله‌ای است که اولین بار متوجه شد رافائل برایش بیشتر از یک دوست شده است.

رافائل از چهارده سالگی در زندگی او بود. سال‌ها قبل از اینکه رابطه‌شان شکل دیگری پیدا کند، دوستش بود. یکی از آن آدم‌هایی که حضورشان آن‌قدر آرام و طولانی وارد زندگی می‌شود که بعد از مدتی دیگر نمی‌توانی خاطراتت را از آنها جدا کنی. بعضی از اولین خاطرات فلور از هاگوارتز، رافائل را هم در خودشان داشتند؛ روزهایی که کنار هم از کلاس بیرون می‌آمدند، درباره‌ی معلم‌ها حرف می‌زدند، سر موضوعات کوچک بحث می‌کردند و گاهی بدون هیچ دلیل خاصی ساعت‌ها کنار هم می‌نشستند.

شاید به همین دلیل بود که وقتی رابطه‌شان از دوستی عبور کرد، فلور احساس نکرد وارد چیز تازه‌ای شده است. فقط فکر کرد چیزی که همیشه بینشان بوده، بالاخره اسم دیگری پیدا کرده. آن زمان، رافائل برایش شبیه امن‌ترین آدم دنیا بود. و شاید همین تصور، بعدها همه‌چیز را سخت‌تر کرد.

رافائل از نظر ظاهری جذاب بود؛ چهره‌ای متقارن، موهای تیره‌ای که معمولاً چند تارشان روی پیشانی‌اش می‌افتاد و چشمانی خاکستری و آرام که می‌توانستند در یک لحظه گرم و در لحظه‌ای دیگر سرد و دور از دسترس شوند. لبخندش هم از آن لبخندهایی بود که به‌سادگی توجه دیگران را جلب می‌کرد.

اما چهره خوب هیچ ارتباطی با خوب بودن ذات یک آدم نداشت؛ فلور این را خیلی دیر فهمید.

در ابتدای رابطه، کنترل کردن رافائل آن‌قدر واضح نبود که بتواند اسمش را کنترل بگذارد. اول فقط سؤال می‌کرد.
- کجا بودی؟
- کتابخونه.
- با کی؟
- چند نفر از بچه‌ها.
- کدوم‌ بچه ها؟

و فلور اسمشان را می‌گفت. آن زمان حتی از اینکه رافائل می‌پرسید خوشحال می‌شد. فکر می‌کرد برایش مهم است، اما بعد سؤال‌ها کم‌کم بیشتر شدند."چرا با اون انقدر حرف زدی؟" "چرا وقتی من کنارت بودم، حواست به اون بود؟" "من ازش خوشم نمیاد." "لازم نیست با همه صمیمی باشی."

رافائل هیچ‌وقت برای خواسته‌هایش فریاد نمی‌زد. معمولاً با صدایی آرام حرف می‌زد و همین، مخالفت کردن را برای فلور سخت‌تر می‌کرد.

یک بار در محوطه‌ی مدرسه، فلور با یکی از دوستانش درباره‌ی یک تکلیف صحبت می‌کرد که رافائل از دور آنها را دید. وقتی فلور به او رسید، فقط پرسید:
- اون کی بود؟
- دوستم.
- زیادی باهاش صمیمی هستی.
- فقط داشتیم درباره‌ی تکلیف حرف می‌زدیم.
- من نگفتم کار بدی کردی.
- پس چرا ناراحتی؟

رافائل چند ثانیه نگاهش کرد.
- چون خوشم نمیاد.

فلور ساکت شد.
- باشه.

رافائل ابرو بالا انداخت.
- باشه؟
- آره. سعی می‌کنم کمتر باهاش حرف بزنم.

او متوجه نشد که شاید جمله‌ی درست این نبود که "سعی می‌کنم کمتر باهاش حرف بزنم."

اما همان روز، وقتی رافائل دوباره لبخند زد و کنار او راه افتاد، فلور احساس کرد مشکل حل شده است و این اتفاق بارها تکرار شد. اگر رافائل از دوستی خوشش نمی‌آمد، فلور فاصله می‌گرفت. اگر از لباسی خوشش نمی‌آمد، فلور لباس دیگری می‌پوشید. اگر دوست نداشت فلور بدون او جایی برود، فلور برنامه‌هایش را تغییر می‌داد. اگر رافائل از چیزی ناراحت می‌شد، فلور اولین کسی بود که عذرخواهی می‌کرد؛ حتی وقتی خودش نمی‌دانست دقیقاً چه کار اشتباهی انجام داده است.

یک بار رافائل بعد از یک بحث کوچک چند ساعت با او حرف نزد. فلور در کنارش نشسته بود و چند بار دهانش را باز و بسته کردن تا سرانجام گفت؛
- ناراحتی؟

اما جوابی نیامد.
-رافائل؟

باز هم هیچ جوابی نیامد.
- اگه کاری کردم که ناراحتت کردم، ببخشید.

این بار رافائل جواب داد:
- خوبه.

فقط همین؛ و فلور همان لحظه احساس آرامش کرد. حتی با اینکه هنوز نمی‌دانست دقیقاً بابت چه چیزی عذرخواهی کرده بود. همین وابستگی آرام‌آرام ریشه دواند. رافائل دیگر لازم نبود فلور را مجبور به چیزی کند، فلور خودش یاد گرفته بود چه چیزهایی او را ناراحت می‌کند و چطور از آنها دوری کند. و بدتر از همه اینکه خودش این را عشق می‌دانست.

چون رافائل همیشه بد نبود. اگر همیشه با او بدرفتاری می‌کرد، شاید فلور زودتر می‌فهمید. اما رافائل گاهی دقیقاً همان آدمی بود که فلور آرزو داشت باشد. گاهی کتابی را که مدت‌ها دنبالش بود برایش پیدا می‌کرد. گاهی وقتی فلور خسته بود، کنارش می‌نشست و بدون سؤال زیاد اجازه می‌داد در سکوت بماند. گاهی چیزهایی یادش بود که خود فلور فراموش کرده بود. یک بار فلور قبل از امتحان مهمی مضطرب بود. رافائل یک نوشیدنی گرم برایش آورد و گفت:
- تو از چیزی که فکر می‌کنی آماده‌تری.

فلور لبخند زد.
- اگه خراب کنم چی؟
- نمی‌کنی.
- از کجا مطمئنی؟

رافائل شانه بالا انداخت.
- چون می‌شناسمت.

همان جمله تا مدت‌ها در ذهن فلور مانده بود. چون دوست داشت کسی او را بشناسد. واقعاً بشناسد و رافائل این کار را بلد بود؛ یا دست‌کم فلور این‌طور فکر می‌کرد.

وقتی لئونور وارد دایره‌ی آدم‌هایی شد که رافائل با آنها رفت‌وآمد داشت، هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. اولین بار فلور آنها را در کتابخانه دید. لئونور کتابی در دست داشت و درباره‌ی موضوعی با رافائل صحبت می‌کرد. رافائل به قفسه تکیه داده بود و گوش می‌داد. وقتی فلور نزدیک شد، رافائل سرش را بلند کرد.
- بالاخره پیدات کردم.

فلور لبخند زد.
- منتظرم بودی؟
- آره.

لئونور نگاهش را بین آن دو جابه‌جا کرد و لبخند کوتاهی زد.
- من مزاحم شدم؟

فلور سریع گفت:
- نه، اصلاً.

رافائل گفت:
- داشت درباره‌ی امتحان بعدی سؤال می‌کرد.
- آره، این مبحث رو اصلاً نمی‌فهمم.

فلور لبخند زد.
- منم نمی‌فهمم.

هیچ چیز عجیبی نبود. هیچ نگاه طولانی. هیچ رفتار مشکوکی. هیچ جمله‌ای که فلور بتواند بعدها به آن اشاره کند. فقط یک گفت‌وگوی معمولی.

مدتی بعد، اسم لئونور گاهی در حرف‌های رافائل تکرار می‌شد. "لئونور اون کتاب رو خونده." "لئونور گفت پروفسور از اون مبحث سؤال می‌ده." "امروز لئونور یه نکته درباره‌ی این مسئله بهم گفت."

هر بار فلور چیزی نمی‌گفت. گاهی حتی خودش موضوع را عوض می‌کرد. لئونور فقط یک دوست بود. این چیزی بود که فلور به خودش می‌گفت و دلیلی هم برای فکر کردن به چیز دیگری نداشت.

تغییرات رافائل خیلی کوچک بودند، گاهی دیر جواب می‌داد، گاهی حواسش پرت بود. گاهی وسط صحبت با فلور به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شد. اما برای همه‌ی اینها توضیح وجود داشت. سال آخر بود، امتحان‌ها نزدیک بودند، همه خسته بودند

یک روز فلور از او پرسید:
- چیزی شده؟
- نه.
- مطمئنی؟
- آره.
- حواست یه کم پرته.

رافائل لبخند زد.
- فقط خسته‌ام.

فلور سرش را تکان داد.
- باشه.

و دیگر چیزی نپرسید. اما چند روز بعد، وقتی رافائل قرارشان را لغو کرد، فلور کمی ناراحت شد.
- امروز قرار بود با هم بریم کنار دریاچه قدم بزنیم.
- می‌دونم.
- پس چی شد؟
- یه کاری دارم.
- چه کاری؟

رافائل لحظه‌ای مکث کرد.
- یه کار شخصی.
- با کی؟
- چرا باید با کسی باشه؟
- نگفتم حتماً با کسیه.
- پس چرا پرسیدی؟

فلور سکوت کرد. رافائل آهی کشید.
- فلور، واقعاً خسته‌ام. نمی‌خوام بحث کنیم.
- ما که بحث نمی‌کنیم.
- خوبه.

چند ثانیه سکوت شد، بعد رافائل نرم‌تر گفت:
- بعداً جبران می‌کنم.

فلور لبخند کوچکی زد.
- قول؟
- قول.

همین کافی بود. موقع بلند شدن برای فلور چشمکی زد و فلور یادش رفت که تا همین چند دقیقه قبل ناراحت بوده است.

روزها گذشتند و لئونور همچنان گاهی در اطراف رافائل دیده می‌شد. یک روز در حیاط، روزی دیگر در کتابخانه. گاهی با هم حرف می‌زدند و گاهی فقط از کنار هم عبور می‌کردند. فلور هیچ‌وقت صحنه‌ای ندید که بتواند اسمش را خیانت بگذارد. اگر هم چیزی عجیب به نظر می‌رسید، فقط برای چند ثانیه بود. مثلاً یک روز فلور دید لئونور چیزی به رافائل گفت که باعث شد او بخندد. رافائل خیلی کم این‌طور می‌خندید. فلور چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود. وقتی رافائل متوجهش شد، لبخندش کم‌رنگ شد و به سمت فلور آمد.
- اینجایی؟
- آره.

لئونور هم سلام کرد و فلور جوابش را داد.
بعد رافائل پرسید:
- کجا بودی؟
- سر کلاس.
- چرا بهم نگفتی؟
- مگه باید می‌گفتم؟
- نه.

اما لحنش طوری بود که فلور احساس کرد شاید باید می‌گفت. همان شب وقتی تنها شد، برای چند ثانیه به این موضوع فکر کرد. بعد خودش را سرزنش کرد. "داری زیادی فکر و خیال می‌کنی."

دو هفته مانده به پایان مدرسه، همه مشغول جمع کردن وسایلشان شده بودند. فلور و دوستانش درباره‌ی آینده حرف می‌زدند. یکی می‌خواست سفر کند، یکی می‌خواست کار پیدا کند، یکی می‌گفت هنوز هیچ تصمیمی ندارد.

یک روز یکی از دوستان فلور پرسید:
- تو چی؟ بعد از هاگوارتز چی کار می‌کنی؟
- هنوز نمی‌دونم.
- رافائل چی؟
- اونم هنوز نمیدونه.

دوستش خندید.
- حداقل یه چیز از آینده‌تون معلومه.

فلور هم خندید. اما در دلش واقعاً آینده را با رافائل تصور کرده بود. خانه‌ای که شاید روزی داشتند، شهرهایی که شاید با هم می‌دیدند، زندگی‌ای که فکر می‌کرد قرار است ادامه‌ی همان سال‌هایی باشد که کنار هم بزرگ شده بودند.

ده روز مانده بود به فارغ‌التحصیلی که فلور متوجه شد رافائل گاهی ناپدید می‌شود. نه برای مدت طولانی. یک ساعت، دو ساعت، گاهی بیشتر، اما همیشه توضیحی وجود داشت: یک جلسه‌ی درسی، کتابخانه, کاری با یکی از معلم ها. یک بارهم شوخی کرد و گفت: "همین که بدونی زنده‌ام کافیه."

اما چند روز بعد، وقتی رافائل دوباره دیر آمد، فلور پرسید:
- کجا بودی؟
- گفتم که، کار داشتم.
- می‌دونم.
- پس چرا دوباره می‌پرسی؟

فلور مکث کرد.
- همینجوری.

رافائل به او نگاه کرد.
- چیزی شده؟
- نه.

لئونور هم کم‌کم رفتارش با فلور تغییر کرده بود. نه اینکه بد شود، فقط گاهی وقتی فلور را می‌دید، انگار چیزی می‌خواست بگوید و منصرف می‌شد. یک عصر در اتاقی که چند نفر از سال آخری‌ها مشغول جمع کردن وسایلشان بودند، لئونور کنار فلور نشست. چند لحظه سکوت کردند، بعد گفت:
- فلور؟
- بله؟
- تو و رافائل هنوز...
- هنوز چی؟

لئونور مکث کرد.
- هیچی.
- اگر چیزی می‌خوای بگی، بگو.
- نه. بی‌خیال.

فلور هم اصرار نکرد. آن لحظه شاید یکی از آخرین فرصت‌هایی بود که حقیقت می‌توانست قبل از اینکه همه‌چیز خراب شود، خودش را نشان دهد.

هفت روز مانده به فارغ‌التحصیلی، فلور دیگر نمی‌توانست آن احساس مبهم را نادیده بگیرد. نه اینکه مطمئن شده باشد، فقط حس می‌کرد چیزی در رابطه‌شان تغییر کرده است. رافائل هنوز با او حرف می‌زد. هنوز گاهی لبخند می‌زد. هنوز وقتی فلور ناراحت بود، متوجه می‌شد. اما انگار بخشی از ذهنش جای دیگری بود. آن روز در تالار عمومی، فلور درباره‌ی مراسم فارغ‌التحصیلی حرف می‌زد.

- فکر می‌کنی مراسم چقدر طول می‌کشه؟
- نمی‌دونم.
- فکر می‌کنی بعدش قراره چیکار کنیم؟

شانه هایش را بالا می‌اندازد. فلور چند ثانیه منتظر ماند.
- اصلاً گوش می‌دی؟

رافائل سرش را از روی کتاب بلند کرد.
- آره.
- پس من چی گفتم؟

رافائل مکث کرد.
- دیدی؟ گوش نمیکنی.
- ببخشید.
- چیزی شده؟
- نه.
- مطمئنی؟
- فلور.
- باشه.

رافائل چند لحظه به او نگاه کرد. بعد گفت:
- فقط خسته‌ام.

فلور لبخند زد.
- پس برو استراحت کن.

رافائل دستش را برای لحظه‌ای روی دست فلور گذاشت.
- تو ناراحتی؟
- نه.

اما بود. یک روز بعد، فلور فقط در راهرویی خلوت صدای لئونور را شنید.
- پس بعد از فارغ‌التحصیلی چی؟

فلور قدمش را متوقف کرد. صدای رافائل آمد.
- نمی‌دونم.
- تو گفتی این چند وقت رو صبر کنم و بعد یه تصمیم میگیری.

قلب فلور پایین ریخت.
- لئونور...
- نه، جدی می‌پرسم رافائل. بعدش چی؟

رافائل چیزی گفت که فلور نشنید. بعد لئونور گفت:
- من نمی‌خوام دوباره بشیم مثل قبل.

فلور چند قدم جلو رفت. رافائل سرش را بلند کرد. چهره‌اش برای اولین بار واقعاً تغییر کرد.

- فلور... برات توضیح میدم. اونجوری که فکر می‌کنی نیست.

فلور به هر دو نگاه کرد.
- این چند وقت چی؟

رافائل چیزی نگفت.
- چی رو قراره صبر کنه؟
- فلور، بذار توضیح بدم.
- چقدر وقته؟

اما او جوابی نمیدهد.
- رافائل، چقدر وقته؟

رافائل نگاهش را پایین انداخت. و همان سکوت، جواب بود. فلور چند ثانیه هیچ نگفت. بعد آرام پرسید:
- من چی کم داشتم؟

لئونور با تعجب نگاهش کرد. رافائل گفت:
- موضوع تو نیست.

فلور لبخند تلخی زد.
- ولی همیشه موضوع من بود، نه؟ وقتی با کسی حرف می‌زدم، موضوع من بود. وقتی لباسِ تو چشم می‌پوشیدم، موضوع من بود. وقتی بدون تو جایی می‌رفتم، موضوع من بود. وقتی کسی بهم نزدیک می‌شد، موضوع من بود.

صدایش آرام‌تر شد.
- پس چرا وقتی تو با یکی دیگه بودی، موضوع من نبود؟

رافائل جوابی نداشت. فلور سرش را پایین انداخت. چشم‌هایش می‌سوختند. اما گریه نکرد. شاید هنوز آن‌قدر شوکه بود که بدنش فرصت نکرده بود درد را به اشک تبدیل کند.
- چرا؟

رافائل گفت:
- نمی‌خواستم این‌طوری بشه.

فلور خندید.
- ولی شد.

بعد از چند ثانیه گفت:
- من بهت اعتماد داشتم.

رافائل آرام گفت:
- می‌دونم.
- نه. نمی‌دونی.

و رفت. بعد از آن روز، فلور کمتر حرف میزد. نه فقط با رافائل. با همه. وقتی دوستانش می‌پرسیدند چه شده، می‌گفت خسته است. وقتی کسی درباره‌ی آینده حرف می‌زد، لبخند می‌زد و موضوع را عوض می‌کرد. اما شب‌ها، وقتی تنها می‌شد، همه‌چیز دوباره برمی‌گشت. تمام لحظه‌هایی که رافائل گفته بود سرش شلوغ است. تمام قرارهایی که لغو کرده بود. تمام نگاه‌هایی که فلور نمی‌فهمیده. و بدتر از همه، تمام دفعاتی که خودش را سرزنش کرده بود. فلور می‌دانست خیانت تقصیر او نیست. اما ذهنش هنوز سؤال می‌پرسید. "اگر بهتر بودم؟" "اگر کمتر حساس بودم؟" "اگر بیشتر بهش توجه می‌کردم؟" و هزاران اگر های دیگر.

و هر بار مجبور می‌شد خودش را متوقف کند. این تقصیر او نبود. اما دانستن این موضوع، درد را از بین نمی‌برد.

روز بعد، رافائل دوباره سراغش آمد. در راهرویی خلوت ایستاد و گفت:
- فلور.
- هوم؟
- می‌خوام حرف بزنیم.
- درباره‌ی چی؟
- همه‌چی.

فلور لبخند کم‌رنگی زد.
- فکر کنم خیلی دیر شده.
- هنوز تموم نشده.

فلور نگاهش کرد.
- برای تو شاید.
- من هنوز دوستت دارم.

فلور احساس کرد جمله‌ای که مدت‌ها می‌خواست بشنود، حالا هیچ آرامشی به او نمی‌دهد. آهسته پرسید:
- پس چرا؟

رافائل جواب نداد. فلور سرش را تکان داد.
- دیدی؟

بعد از کنار او رد شد. چند قدم جلو رفت، اشک‌هایش را پاک نکرد. این بار اجازه داد پایین بیایند.

چهار روز مانده به فارغ‌التحصیلی، فلور شروع به جمع کردن وسایلش کرد. لباس‌ها را تا کرد. کتاب‌ها را داخل جعبه گذاشت. چند عکس قدیمی را میان وسایلش پیدا کرد. یکی از آنها تصویری از چند سال قبل بود؛ فلور و رافائل، بسیار جوان‌تر، کنار هم ایستاده بودند و هر دو می‌خندیدند. فلور مدت زیادی به عکس نگاه کرد. آن دو نفر هنوز هیچ‌کدام نمی‌دانستند چند سال بعد چه اتفاقی قرار است بیفتد. فلور عکس را نگه داشت، نمی‌توانست از گذشته متنفر باشد. آن خاطرات واقعی بودند. لحظات خوبی که واقعاً اتفاق افتاده بودند. اما فقط خوب بودن بعضی خاطرات، رفتار بد یک آدم را پاک نمی‌کرد. فلور بالاخره این را فهمیده بود.

بعد از ظهر، وقتی بیشتر وسایلش را جمع کرده بود، چشمش به کاغذ سفیدی افتاد. برای چند لحظه به آن نگاه کرد. بعد نشست و قلم را برداشت. می‌دانست قرار نیست نامه را برای رافائل بنویسد، برای لئونور می‌نوشت. نه از روی نفرت؛ نه برای اینکه بخواهد او را سرزنش کند. فقط چون سال‌ها رافائل را دیده بود و چیزهایی درباره‌اش می‌دانست که شاید هیچ‌کس به اندازه‌ی او نمی‌دانست؛ عادت‌های کوچکش، واکنش‌هایش، چیزهایی که وقتی حالش خوب نبود انجام می‌داد و رفتارهایی که شاید خودش هم متوجه‌شان نمی‌شد.

چیزهای کوچکی که شاید هیچ‌کس دیگر نمی‌دانست. و شاید عجیب‌ترین شکل خداحافظی همین بود؛ اینکه فلور حتی بعد از خیانتش، هنوز می‌توانست بگوید رافائل چه غذایی را دوست ندارد، وقتی ناراحت است چه می‌کند، وقتی خسته است چگونه سکوت می‌کند و چه چیزهایی حالش را بهتر می‌کند.

وقتی لئونور مشغول جمع کردن وسایلش بود، فلور پاکت را بی‌صدا میان وسایلش گذاشت. روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود: "برای وقتی که خواستی رافائل را همان‌طور که هست بشناسی."

لئونور چند ساعت بعد نامه را پیدا کرد. درون آن نوشته شده بود:
نقل قول:

نمی‌دونم وقتی این نامه رو پیدا می‌کنی، هنوز هاگوارتزیم یا نه. شاید هم دیگه نخوای چیزی از من بدونی. راستش نمی‌دونم چرا دارم این نامه رو می‌نویسم. شاید چون بعضی چیزها رو نمی‌تونم با خودم به بعد از این مدرسه ببرم و ترجیح می‌دم جایی رهاشون کنم.

تو رافائل رو می‌شناسی. شاید حتی فکر کنی خیلی خوب می‌شناسیش. من هم زمانی همین فکر رو می‌کردم. سال‌ها کنارش بودم و بعضی عادت‌هاش رو قبل از اینکه خودش متوجه‌شون بشه می‌شناختم.

وقتی حالش خوب نیست، زیاد حرف نمی‌زنه. اگر ازش بپرسی چی شده، احتمالاً می‌گه هیچی. اگر واقعاً حالش بد باشه، معمولاً چند دقیقه به یک نقطه خیره می‌شه و با انگشتش روی چیزی که جلوی دستشه ضرب می‌گیره. گاهی روی جلد کتاب، گاهی روی میز، گاهی حتی روی دسته‌ی صندلی.

وقتی خسته باشه، دوست نداره کسی پشت سر هم ازش سؤال بپرسه. اما این رو با بی‌احترامی اشتباه نگیر. اگر باهات بد حرف زد، لازم نیست خودت رو مقصر بدونی.

یه چیز دیگه هم هست؛ وقتی خیلی مضطربه، سعی می‌کنه بیشتر از همیشه عادی به نظر برسه. ممکنه حتی شوخی کنه. من مدت‌ها طول کشید تا بفهمم اون شوخی‌ها گاهی فقط راهیه برای اینکه کسی نفهمه حالش خوب نیست.

خوراکی شیرین رو دوست داره، ولی اگر زیاد بخوره حالش بد می‌شه. هیچوقت هم قبول نمی‌کنه که نخوره. چای هم زیاد دوست نداره،‌ قهوه رو ترجیح میده.

وقتی چیزی واقعاً خوشحالش می‌کنه، لبخندش خیلی کوتاهه. شاید حتی فکر کنی خوشحال نشده، ولی اگر دقیق نگاه کنی، گوشه‌ی لبش قبل از اینکه دوباره عادی بشه کمی بالا می‌ره.

من این چیزها رو سال‌ها می‌دونستم. برای همین شاید عجیب باشه که با وجود همه‌ی اتفاقاتی که افتاد، هنوز وقتی بهش فکر می‌کنم، همین جزئیات یادم میاد.

من همیشه بهش می‌گفتم "رافی"
شاید برای تو عجیب باشه. برای من اسم کوچیکی بود که به سال‌های قبل وصل می‌شد؛ به زمانی که هنوز همه‌چیز ساده بود و من فکر می‌کردم آدمی که سال‌ها دوستت بوده، حتماً قرار نیست روزی تبدیل به کسی بشه که بیشتر از همه آزارت می‌ده.

اما این نامه برای دفاع از اون نیست. نمی‌خوام بگم چون خسته بوده، چون ناراحت بوده، چون خودش مشکل داشته، پس کاری که کرده قابل‌قبوله.

نیست. خیانتش انتخاب خودش بود. کنترل کردن من انتخاب خودش بود. و اینکه باعث شد بارها خودم رو مقصر چیزهایی بدونم که تقصیر من نبود، انتخاب خودش بود؛ و من اینو خیلی دیر فهمیدم.

اگر یک روز دیدی وقتی ناراحته ساکت می‌شه، لازم نیست خودت رو مجبور کنی سکوتش رو درست کنی. اگر یک روز از چیزی ناراحت شد، لازم نیست برای خوشحال کردنش خودت رو تغییر بدی. اگر از کسی خوشش نیومد، لازم نیست از اون آدم فاصله بگیری. و اگر کاری کرد که احساس کردی باید برای نگه داشتنش خودت رو کوچک‌تر کنی، لطفاً این کار رو نکن.

من کردم.
سال‌ها کردم.
و یک روز فهمیدم دیگه دقیقاً نمی‌دونم قبل از رافائل چه کسی بودم. شاید این غمگین‌ترین چیزی باشه که از این رابطه برای من باقی مونده. نه فقط خیانت. نه فقط دروغ. اینکه برای نگه داشتن یک نفر، کم‌کم از خودم فاصله گرفتم.

و می‌دونی بدترین قسمت چیه؟ من هنوز وقتی از دور می‌بینمش، دلم می‌خواد چند لحظه بیشتر نگاهش کنم. هنوز صدای قدم‌هاش رو می‌شناسم. هنوز وقتی وارد اتاقی می‌شه، قبل از اینکه خودم بفهمم، چشمم دنبالش می‌گرده. هنوز بعضی وقت‌ها یادم می‌ره که نباید منتظر سلامش باشم.

من دوست داشتم بعد از فارغ‌التحصیلی هم همین‌طور ادامه پیدا کنه. و حالا فقط چند ساعت مونده. و من بیشتر از اینکه از رفتنش خوشحال باشم، از این می‌ترسم که دیگه نبینمش. این یعنی چیزی در من درست نیست، می‌دونم. من می‌دونم دوست داشتن یک نفر نباید باعث بشه از خودت بگذری. اما فهمیدن این موضوع، باعث نشد یک‌شبه از دوست داشتنش دست بکشم.

شاید مدتی طول بکشه. شاید خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنم. فقط امیدوارم تو مجبور نشی برای فهمیدن این چیزها، همون راهی رو بری که من رفتم. من ازت نمی‌خوام که مراقب رافائل باشی، فقط می‌خوام که مراقب خودت باشی. اگر روزی احساس کردی داری برای نگه داشتن یک نفر، خودت رو از خودت دور می‌کنی، همون‌جا متوقف شو. من خیلی دیر متوقف شدم.

فلور

او هنوز رافائل را دوست داشت. نه به شکلی که دوست داشتن باید باشد. به شکلی که سال‌ها وابستگی، ترس، عادت و خاطرات خوب و بد با هم ترکیب شده بودند و رها کردنشان را سخت کرده بودند.

موقع ترک کردن هاگوارتز، رافائل را در راهرو دید. برای چند ثانیه هیچ‌کدام حرف نزدند. بعد رافائل گفت:
- فلور.

فلور برگشت.
- بله؟
- خوبی؟

فلور می‌توانست دروغ بگوید. می‌توانست بگوید خوب است. اما این بار فقط گفت:
- نه.

رافائل چند لحظه ساکت ماند.
- می‌خوای حرف بزنیم؟
- نه.
- مطمئنی؟

فلور لبخند خیلی کوچکی زد.
- این بار آره.

و از کنارش گذشت. چند قدم که دور شد، برای آخرین بار برگشت و نگاهش کرد. هنوز دوستش داشت. این حقیقت تلخ هنوز تغییر نکرده بود. اما شاید قرار نبود همه‌ی احساسات فوراً ناپدید شوند تا یک تصمیم درست گرفته شود. گاهی آدم اول می‌فهمد که باید برود و بعد، ماه‌ها طول می‌کشد تا قلبش هم این حقیقت را یاد بگیرد.

فلور هنوز در ابتدای همان مسیر بود. فقط یک تفاوت وجود داشت. این بار، برخلاف گذشته، می‌دانست چیزی که از دست می‌دهد لزوماً چیزی نیست که باید نگه می‌داشت.

و شاید همین، اولین قدم برای پیدا کردن دوباره‌ی خودش بود.

روز های آخر مدرسه آرام‌تر از همیشه می‌گذشتند. شاید چون همه می‌دانستند زمان کمی باقی مانده و هر لحظه ارزش بیشتری پیدا کرده است. فلور گاهی از کنار کلاس‌هایی عبور می‌کرد که سال‌ها در آنها نشسته بود و به این فکر می‌کرد که چقدر عجیب است آدم بتواند به یک مکان عادت کند و بعد ناگهان مجبور شود برای همیشه ترکش کند.

یک عصر، وقتی برای برداشتن چند کتاب به کتابخانه رفت، دوباره رافائل را دید. تنها نشسته بود. برای چند ثانیه خواست برگردد، اما رافائل متوجه حضورش شد.
- فلور.

او ایستاد.
- چیزی می‌خوای؟
- فقط می‌خواستم ببینمت.
- من همین اطرافم.
- می‌دونم.

چند لحظه سکوت میانشان ماند. بعد فلور آرام گفت:
- فکر می‌کردم وقتی بفهمم، دیگه هیچ چیز ازت برام باقی نمی‌مونه.

رافائل چیزی نگفت.
-ولی اشتباه می‌کردم.
- فلور...
- هنوز خاطره‌هات هستن. هنوز بعضی چیزها رو یادم می‌ندازی. هنوز بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد برگردم به قبل از اینکه همه‌چیز رو بفهمم.
- من هم دلم می‌خواد.
- اما نمی‌شه.

فلور کتابش را برداشت و گفت:
- شاید یه روزی یادم بیاد که فقط قسمت‌های خوب تو رو دوست نداشتم؛ شاید اون موقع راحت‌تر بشه.

وقتی از کتابخانه بیرون آمد، احساس کرد برای اولین بار چیزی را بدون انتظار از رافائل گفته است. نه منتظر عذرخواهی بود، نه توضیح، نه قولی برای تغییر. فقط حقیقت خودش را گفته بود.

آن شب، نامه‌ای را که برای لئونور نوشته بود دوباره به یاد آورد. شاید آن نامه بیشتر از آنکه درباره‌ی رافائل باشد، درباره‌ی خودش بود؛ درباره‌ی دختری که سال‌ها فکر کرده بود شناختن تمام جزئیات یک نفر، به او حق می‌دهد بار رفتارهای آن آدم را هم روی دوش خودش بگذارد.

فلور هنوز جواب همه‌ی سؤال‌هایش را نداشت. هنوز نمی‌دانست بعد از هاگوارتز چه خواهد کرد، هنوز نمی‌دانست دلتنگی چقدر طول می‌کشد و هنوز مطمئن نبود فردای فارغ‌التحصیلی بتواند بدون نگاه کردن به جای همیشگی رافائل در میان جمعیت از دروازه‌های مدرسه بیرون برود.
اما یک چیز را می‌دانست. قرار نبود دوباره خودش را کوچک کند تا کسی بماند. و شاید همین، برای شروع کافی بود.

صبح روز فارغ‌التحصیلی، فلور برای چند دقیقه کنار همان پنجره ایستاد. حیاط شلوغ بود و صدای دانش‌آموزان از پایین می‌آمد. دستش را روی شیشه گذاشت و نفس عمیقی کشید. برای اولین بار عددی را نشمرد. نه بیست و یک روز، نه چهارده روز، نه حتی یک روز. فقط به لحظه‌ای که پیش رو داشت فکر کرد.

وقتی از اتاق بیرون رفت، نامه دیگر در وسایلش نبود. جای خودش را پیدا کرده بود و فلور هم باید جای خودش را پیدا می‌کرد. شاید هنوز دوستش داشت، اما حالا می‌دانست دوست داشتن، دلیل کافی برای ماندن در جایی نیست که خودش را از دست می‌دهد. با همین فکر، پله‌ها را پایین رفت و به سمت تالار حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
گودریک گریفیندور VS گلرت گریندلوالد


قرون وسطی!







شب بود ، شب به سیاهی زندگی اش بود ، به سیاهی سرنوشتش ، او دیگر امیدی نداشت ، زیر درخت گردوی پیری نشسته بود تمام زندگی اش از جلوی چشمانش رد میشد ، هرچند زندگی زیاد جذابی هم نداشت که دلش برایش تنگ شود ، تنها دلش برای یک نفر تنگ میشد تنها شخصی که در این بیست سال انگیزه ادامه دادن را برایش فراهم میکرد .
نگاهی به آسمان کرد و زیر لب گفت : - این سیاهی آسمان ، درست مثل چشمانش است .
صدای جیرجیرک ها تنها صدایی بود که سکوت شب را میشکست .
نامش گودریک بود ، دست کم در این دنیا اسمی داشت که دیگران او را با این نام صدا کنند .
نامه ای در دستش بود ، نامه ای که یک ساعت پیش نوشته بود ، خدا میداند تاکنون چند بار این نامه را خوانده بود .
بالاخره سعی کرد بلند شود اما آنقدری بی حرکت در آنجا نشسته بود که دیگر پاهایش را حس نمیکرد ، درونش غوغایی به پا بود ، احساس میکرد که وزنه ای هزار کیلویی با بندی محکم به قلبش وصل شده و سعی دارد این قلب را از درونش بیرون بکشد ، نفس کشیدن برایش سخت شده بود ، هوا خنک بود اما او احساس میکرد که دارد در آتش میسوزد ، بالاخره توانست بر روی پاهایش بایستد با هر قدمی که بر میداشت ، فشار بیشتری بر روی قلبش احساس میکرد ؛ انگار که مست بود اما نبود ،
انگار که دیوانه بود اما نبود ، انگار که ترسو بود اما نبود ، او تنها و تنها ... او تنها عاشق شده بود .
گاهی وقت ها انسان برای عشقش حاضر به مبارزه با تمام دنیا میشود ، گاهی وقت ها انسان برای عشقش تبدیل به طوفانی میشود که کوه هارو تبدیل شن بکند.
اما... اما گاهی یک انسان آنقدری عاشق میشود که از روی عشق زیاد و فراوان ، بزرگ ترین ظلم را به معشوق خود میکند . گاهی مجبور است ، گاهی نیز خودخواسته.
تو چی ؟؟؟ تو برای عشق چیکار میکنی ؟!
بهتره بگم ... برای عشق حاضری چیکار کنی ؟
حاضری روح خود را در اسارت قرار بدهی ، فقط برای اینکه معشوق را از دور ببینی ؟
حاضری با خنجر سینه خود را بشکافی و قلب خود را به معشوق هدیه بدهی ؟
و در آخر ... حاضری تا آخرین روز زندگیت رنج عشقت را از دور مشاهده کنی زیرا این رنج بسیار بهتر از رنجی است که او قرار بود در کنار تو تجربه کند ؟
حاضری هر شب گریه کردن عشقت را از دور مشاهده کنی زیرا این گریه های زیبا بهتر از خنده هایی است که او در کنار تو میکند ؟
گاهی وقت ها مجبوری برای زندگی بهتر عشقت ظلمی بزرگ در حق او بکنی دست کم ... دست کم این از نظر او ظلم به حساب میاید !
ولی ... ولی تو همه ی زندگی ات را فدا کردی !!!
بگذارید برگردیم به سیزده سال پیش ...
گودریک پسری هفت ساله بود ، پسر یک آهنگر ساده بود ، مادرش هنگام زایمان فوت کرده بود و همین باعث شد که پدرش که عاشق مادرش بود ، نفرت شدیدی نسبت به گودریک بگیرد ، هنگامی که گودریک به سن هفت سالگی رسید پدرش دست او را گرفت و او را در قلعه ای سرد و بی روح رها کرد .
گودریک تا شب به انتظار پدرش همانجا نشست ، اما پدر برنگشت .
گودریک شب نیز در همانجا خوابید و در هوای گرگ و میش مردی جوان ، حدودا شانزده سال گودریک را بیدار کرد نام آن مرد سر ویلیام بود ، خود را به گودریک معرفی کرد و گفت از امروز به بعد یک خدمتکار در قلعه هست .
بقیه زندگی گودریک با تمیز کردن زره شوالیه ها ، جارو کشیدن و خوراک دادن به اسب ها گذشت .
شب ها در یک اتاق تاریک در میان ده ها خدمتکار دیگر میخوابید و تمام صبح تنها و تنها کار میکرد .
البته سر ویلیام برای او تبدیل به دوست خوبی شده بود ، سر ویلیام از نجیب زادگان بود ، پدرش یک شوالیه بود و دست راست شاه سالازار بزرگ .
ویلیام از آشپزخانه های دربار برای گودریک غذا میدزدید و هنگامی که هیچکس حواسش نبود به گودریک شمشیرزنی یاد میداد .
اما این لحظات زیبا بسیار کم بود ، به دلیل جنگ های زیاد سر ویلیام همیشه به همراه پدرش در حال سفر بود و مدت کمی در قلعه میماند .
یکی از روز های زمستان بود ؛ برف تا زانو های گودریک میرسید ، سرمای استخوان سوز تا مغز گودریک وارد شده بود ، و گودریگ کوچک با آن پارچه کهنه ای که در تن داشت با یک بیل مشغول جمع کردن برف ها از سر راه بود .
ناگهان صدای شیپوری آمد که گودریک هرگز نشنیده بود .
دروازه های چوبی قلعه باز شد و صد ها شوالیه سوار بر اسب وارد قلعه شدند و پشت سر آنها کالسکه ای زیبا با اسب های بزرگ سفید وارد شد .
یکی از شوالیه ها با سرعت از اسب پیاده شد و در کالسکه را باز کرد سپس همه ی مردم حاضر از خدمتکاران گرفته تا شوالیه های نجیب
همگی تعظیم کردند ، گویی آسمان و زمین نیز در برابر بزرگی آن مردی که از کالسکه بیرون میاد تعظیم کردند .
مردی با شنل و ردایی سبز رنگ از کالسکه پیاده شد ، نگاهی به اطراف انداخت و آرام شروع به قدم زدن کرد ، با هر قدمی که برمیداشت آسمان بلند تر و باد ساکت تر میشد او شاه سالازار بزرگ بود .
اما این برای گودریک اهمیتی نداشت چیزی که برای او اهمیت بیشتری داشت دختری بود که پس از پادشاه از کالسکه پیاده شد .
مو های روشن و طلایی و چشم های سیاهی که دنیا را در خود حل میکرد . انگار خدا هم از زیبایی آن دختر جوان نفس در سینه حبس میکرد .
گودریک بعد از دیدن آن دختر چند ثانیه ای فراموش کرد نفس بکشد و سپس به چنان سرعتی شروع به نفس کشیدن کرد که سرش گیج رفت
احساس عجیبی داشت انگار یک نفر در درون سینه اش شروع به قلقلک دادن قلب کوچکش کرده ، انگار که در یک ثانیه تمام زیبایی دنیا را در یک چشم کوچک دیده. انگار در یک ثانیه تمام معنی و مفهوم این جهان را فهمیده ؛ پادشاه و پرنسس به سرعت وارد قلعه شدند جایی که هرگز اجازه ورودش به گودریک داده نشده بود .
آن شب مسئول خدمتکاران به همه گفت که پادشاه و پرنسس جوان مدتی در این قلعه میمانند و سپس به قصر خود باز میگردند ، پس همه باید سخت تر از همیشه کار کنند .
آن شب خواب علاقه ای به آمدن به چشمان گودریک را نداشت ؛ حدود ساعت سه شب سر ویلیام از سفرش بازگشت ، سر ویلیام اول از هرچیزی به پیش گودریک آمد اما از دیدن حال عجیب گودریک تعجب کرد ، گودریک نه غمگین بود و نه خوشحال و نه حتی چیزی میان این دو .
فردای آن روز اتفاق مهمی برای گودریک افتاد ؛ لرد رادزیگ پدر سر ویلیام پیش گودریک آمد و به او گفت که برای هدف بزرگی انتخاب شده است .
تبدیل شدن به یک شوالیه . لرد رادزیگ گودریک را برای اولین بار در زندگی اش وارد قلعه کرد و درون قلعه کاملا بر خلاف چیزی که از بیرون مشخص بود متفاوت بود ؛ درون قلعه بسیار زیبا بود ، کاملا بر خلاف چهره تاریک و خشن قلعه .
لرد رادزیگ یک شوالیه را مامور تمرین با گودریک کرد ، اما خیلی زود مهارت زیاد گودریک در شمشیرزنی باعث تعجب لرد رادزیگ شد !
در این میان که لرد رادزیگ در حال تعریف از استعداد گودریک در شمشیر زنی بود ، سر ویلیام در تلاش برای جلوگیری از خنده اش بود .
گودریک خوشحال بود که دیگر خبری از کارگری نبود ، بلکه تمام روز تمرین میکرد .
گودریک هر پنج دقیقه یک بار نگاهی ریز به پنجره بلند ترین برجه قلعه مینداخت و به همین ترتیب موفق شد چند باری پرنسس جوان را ببیند که در حال تماشای مبارزه شوالیه ها بود .
یکی از همین روز های زمستانی که گودریک درحال تمرین کردن بود ، مردی با لباس های سبز و زیبا به پیش گودریک آمد و گفت که شاه سالازار قصد دیدنش را دارد.
ترس تمام بدن گودریک را گرفت ، مگر شاه سالازار چه کاری با یک بچه دارد ؟! نکند ؟
نه امکان ندارد ، نکند شاه سالازار متوجه علاقه پنهان گودریک به پرنسس جوان شده است ؟
امکان ندارد .
باری دیگر گودریک پا به مکان هایی گذاشت که قبلا اجازه ورود به آنجا را نداشت ، این بار دربار شاه .
با هر قدمی که گودریک برمیداشت قلبش سنگین تر میشد و لرزش دستانش بیشتر .
بالاخره در مقابل شاه بزرگ قرار گرفت ، شاه سالازار با لحن و صدای مهربانی بر خلاف چهره خشنش شروع به صحبت کرد :
- تو گودریک هستی ؟ شنیدم پسری سخت کوش و شجاع هستی .
- بله اعلیحضرت ، امیدوارم بتونم بهتون کمک کنم .
سالازار مکثی کوتاه کرد و خوب به گودریک جوان نگاه کرد و سپس گفت : - میخواهم بزرگ ترین ماموریت زندگیت رو بهت بدم .
سپس دوباره مکث کوتاهی کرد و بعد ادامه داد : - من و دخترم قراره یک ماه دیگر در این قلعه بمانیم ، این چند روز به دختر من سخت گذشته و از آنجایی که در این قلعه تنها کسی که همسن دخترمه تو هستی ، ازت میخوام شخصا از دخترم مراقبت کنی و نزاری ناراحت بشه و اگر یک درصد باعث ناراحتی دخترم بشی چشمانت را با خنجرم تکه و پاره میکنم .
گودریک کوچک با اینکه کمی از جمله آخر سالازار ترسیده بود ، خودش را جمع کرد و سپس گفت : - ناامیدتون نمیکنم قربان
- نباید هم بکنی
سپس گودریک و سالازار با یکدیگر از راهروی سنگی و طولانی ای رد شدن در تمام راهرو مثل بقیه قلعه پرچم های سبزی و تابلو هایی از شوالیه ها و لرد ها نصب بود
پس از آن از پله های مارپیچی ای بالا رفتند که به بلند ترین برج قلعه میرسید و به راهروی بزرگ دیگری رسیدند که درست مثل راهروی طبقه پایین بود ، راهرو ها بسیار سرد بودند ، درست است که دیگر باد های استخوان سوز مثل پتکی به تمام بدن گودریک نمیخورد ، اما سرمای درون قلعه فرق زیادی با سرمای بیرون نداشت .
گودریک در همین فکر و خیال بود که خودش را دربرابر در چوبیه بزرگی پیدا کرد ، سالازار دوبار به در ضربه زد .
سپس صدای دخترانه ای از در بیرون آمد : - بفرمایید
سالازار دستگیره در را گرفت و در را به آرامی باز کرد ، صدای جیر جیر در بسیار بلند تر از حالت عادی بود ، به دلیل چسبیدن در به زمین باز شدن در کمی طول کشید و
و ردی دیگر بر روی زمین انداخت .
سالازار وارد اتاق شد و پس از او گودریک وارد شد ، اولین چیزی که به صورت گودریک مثل دیواری نامرئی برخورد کرد ، گرمای عجیب و دلپذیر اتاق بود ، انگار که در دنیای دیگر وارد شده است ، انگار که در یک لحظه از کوهستان های یخبندان ، وارد دشتی پر از گل شده است که نور آفتاب درحال قلقلک دادن تمام بدنش است .
وقتی به خودش آمد که صدای شاه سالازار در اتاق پیچید که به دخترش میگفت : - این گودریکه ، همسن خودت است ، قراره از این به بعد محافظ شخصی تو باشد .
گودریک که تازه از دنیای خیالی اش از دشت های پر از گل و تپه های بزرگ بیرون آمده بود بالاخره توانست نگاهی ریز به تمام اتاق بیندازد ، اتاق بر خلاف تمام قلعه بسیار زیبا بود ، پرده های آبی رنگ ، گل و گیاهان زیبا که کنار پنجره بودند ، عروسک ها و اسباب بازی هایی که فقط برازنده ی یک پرنسس بود بر روی تخت بزرگی که از چوب درخت روس ساخته شده بود با سلیقه چیده شده بود ، رنگ آبی و نقره ای در تمام اتاق دیده میشد ، بر خلاف قلعه که تنها ، رنگ سبز دیده میشد ،
کتابخانه ی بزرگی که صد ها کتاب با توجه به رنگ و حروف الفبا در آن چیده شده بود .
فرشینه ی بزرگی به رنگ آبی و نقره ای که بیشتر آن زیر تخت بزرگ پنهان شده بود .
تابلو های نقاشی ای که به زیبایی آسمان گرگ و میش بودند ، و شمع های بسیار زیبایی که با یکدیگر تمام آن اتاق بزرگ را روشن کرده بودند .
سقف اتاق شبیه یک اثر هنری بود ، نقاشی هایی از جادوگران ، خدایان ، الف ها و انسان ها دور هم که هر یک شمشیر بلندی گرفته بودند و نوک شمشیر همه ی آنها دقیقا به مرکز سقف میرسید .
سپس توجه گودریک به زیبا ترین چیز در آن اتاق جلب شد ، دختری جوان با لباسی مجلسی و پفی آبی و نقره ای ، گیسویان طلایی و بلند ، چشمانی بزرگ و سیاه ، به سیاهی شب ، از آن روز به بعد گودریک عاشق شب شد زیرا آسمان شب او را یاد آن چشمان می‌انداخت .
صدای پرنسس به زیبایی آن چشم ها بود .
پرنسس :- سلام .
همین یک کلمه صد ها بار در گوش های گودریک جوان تکرار شد .
همین یک کلمه درون گودریک را تبدیل به طوفانی از آتش کرد که آتشش ، هرگز خاموش نشد .
گودریک :- سلام .
پرنسس : - چیه ؟ ترسیدی ؟ نترس ، اسم من گلرت هست ...
گودریک تته پته کنان گفت : من نمیترسم . من ، اسم من هم گودریکه .
گلرت مثل یک پرنسس خنده ی ریزی کرد و با صدای آرومی که کوه را تبدیل به آب میکرد گفت : - میدونم اسمت چیه پدرم همین الان گفت .
گودریک مات و مبهوت مانده بود ، سکوتی بسیار کوتاه در اتاق طنین انداخت و این سکوت را شاه سالازار شکست :- خیلی خب گودریک نظرت چیه بری اطراف رو به گلرت نشون بدی .
- بله قربان حتما .
- یادت نره که شمشیرت رو هم ببری .
گودریک به همراه پرنسس گلرت رفت ، آنها تمام قلعه را باهم گشتن ، وارد میدان تمرین شوالیه ها شدن و تمرین را از نزدیک با یکدیگر دیدند ، سپس به محوطه قلعه رفتند ، تمام مدت پرنسس گلرت راجب کتاب هایی که خوانده بود ، سفری هایی که کرده بود ، مهمانی های سلطنتی ای که رفته بود و صد های چیز دیگر که گودریک در خواب هم ندیده بود صحبت میکرد .
و در تمام مدت گودریک با چنان دقتی به حرف های پرنسس جوان گوش میکرد که انگار مسئله ی مرگ و زندگی است . تمام مدت هنگامی که نیاز بود حرف های پرنسس رو تایید میکرد .
سپس بعد کلی قدم زدن و خندین کنار یکدیگر گلرت از گودریک دعوت کرد که بیاید و به قلعه بازگردند و به اتاق پرنسس بروند و با یکدیگر چای بنوشند ،
گودریک نیز از خدا خواسته قبول کرد و سپس با یکدیگر به آن اتاق زیبا و با شکوه بازگشتند .
در این میان پرنسس برای گودریک کتاب خواند و هنگامی که متوجه شد گودریک سواد خواندن ندارد شروع کرد و به او خواندن و نوشتن یاد داد ، چیزی که فقط شاهان و لرد ها بلد بودند .
آن روز به شکل عجیبی زود گذشت ، هیچوقت در طول زندگی گودریک روز آنقدر سریع شب نشده بود و این تنها باعث ناراحتی گودریک شد ، اینکه باید برود دوباره کنار شوالیه های بوگندو بخوابد و رحمت دیدن چشم های پرنسس را از دست بدهد .
آن دو با یکدیگر خداحافظی کردند و گودریک به تنهایی به سربازخانه ی قلعه برگشت و در کنار دیگر سرباز ها و شوالیه ها به خواب رفت اما چیزی که باعث خوشحالی گودریک شد این بود که حتی در خواب پرنسس را دید ، در خواب دید که آن ها در یک تالار با شکوه بودند ، تمام لرد های سرزمین در آنجا جمع شده بودند ، گودریک که اکنون ریش بسیار بلندی داشت زره ای براق و سفید با شنلی قرمز پوشیده بود ، پاپ ، رهبر مسیحیان در کنارش بود ، پدرش در نزدیک ترین صندلی نشسته بود.
تمام شوالیه ها زره های خود را آنقدری تمیز کرده بودند که در نور های درخشان تالار برق میزدند ، سپس در های بزرگ تالار که به پنج متر میرسید باز شدند و پرنسس گلرت در کنار شاه سالازار از آن وارد شدند ، پرنسس لباس عروس سفیدی پوشیده بود و صورتش معلوم نبود ، او با آرامی قدم میگذاشت و سپس در مقابل گودریک حاضر شد و ...
سپس گودریک از آن خواب زیبا بیدار شد ، ناسزایی زیر لب گفت که چرا باید بیدار شود .
آن روز هم مثل دیروز شد ، فرداش هم همینطور ، یک ماه تمام پرنسس گلرت و گودریک جوان با یک دیگر قدم میگذاشتند ، پرنسس گلرت از تجربیات گذشته اش میگفت و گودریک با دقت تمام گوش میکرد و در وقت های خالی پرنسس به گودریک خواندن و نوشتن یاد میداد .
مدتی بعد زمستان به پایان رسید ، برف ها آب میشدند ، هوا هنوز سرد بود ولی دیگر قابل تحمل تر شده بود . گودریک از خواب بیدار شد ، چکمه هایش را پوشید ، شنلش را به تن کرد و پا به بیرون سربازخانه گذاشت ، در حال قدم زدن بود ، آفتاب تازه طلوع کرده بود ، شک داشت پرنسس بیدار شده باشه .
ناگهان مردی جوان گودریک را صدا زد ، سر ویلیام بود ، تنها دوست گودریک .
- گودریک بیا اینجا
گودریک به پیش او آمد و سلام کرد سپس در کنار ویلیام شروع به قدم زدن کرد ، سر ویلیام ادامه داد : - گودریک ، دوست من ، جدیدا یک جوری شدی .
- چجوری مگه ، چه فرقی کردم ؟
- به نظر من کمی ساکت تر شدی ، هنگام تنهایی بیشتر فکر میکنی ، دیگه مثل قبل با خود من هم زیاد صحبت نمیکنی ، اما موضوع جایی جالب میشه ، که در کنار پرنسس گلرت هستی ، هنگامی که با پرنسس هستی میخندی ، خوشحالی ، لبخند رو لبت هست ، چشمات بازتره ، پر انرژی تری .
گودریک که ترسیده بود چون به نظر میامد سر ویلیام راز او را فهمیده است به سرعت همه چیز با تکذیب کرد .
- نه ویلیام ، اصلا اینطور نیست ، من فقط دارم وظیفه ی خودم رو انجام میدم ، سعی دارم به درخواست پادشاه پرنسس رو خوشحال نگه دارم همین .
سر ویلیام با مهربانی نگاهی به گودریک انداخت ، لبخندی زد سرش را پایین گرفت و به آرامی گفت : - به من دروغ نگو گودریک ، من دروغ رو خوب تشخصیص میدم ، این را در جنگ و بازجویی از اسیر ها یاد گرفتم ، از طرفی تو دروغگوی خوبی نیستی ، تو عاشق پرنسس شدی ، این رو توی چشمات میبینم ، اما این رو دارم بهت میگم چون دوست منی ، گلرت یک پرنسس هست و تو یک خدمتکار ، تو حتی هنوز تبدیل به یک شوالیه نشدی ، حتی اگر هم شوالیه هم بشی ، نمیتونی با پرنسس باشی چون تو نجیب زاده نیستی .
حرف های سر ویلیام مثل یک پتک به صورت گودریک خورد ، انگار تمام زندگی اش را باخته بود .
سر ویلیام ضربه ای کوچک به شونه ی گودریک زد و رفت .
آن روز نیز گودریک در کنار پرنسس جوان به خاطراتش و کتاب هایی که پرنسس برایش میخواند گذشت .
خورشید دیگر داشت غروب میکرد ، گودریک میخواست کم کم برای رفتن آماده بشود .
پرنسس گلرت گفت : گودریک ، دوست داری یه روز به پایتخت بیای ، به قصر بزرگمون ؟
- خب ، من باید اینجا بمونم ، الان دو ساله دارم اینجا کار میکنم ، اصلا نمیدونم بهم اجازه میدن بیام یا نه ؟
- من با پدرم صحبت میکنم که تو رو هم با خودمون ببریم
- منم ببرید مگه دارید میرید ؟
- فردا صبح زود قراره برگردیم به پایتخت ، ولی خب من هیچ دوستی ندارم ، تو تنها دوست منی برای همین میخوام تو هم بیای .
گودریک که لحظه ای احساس کرد همه ی زندگی اش را از دست داده فقط به امید اینکه شاه سالازار اون رو هم با خودش ببره ، آرام شد . سپس گفت :- من هم دوست دارم بیام ولی فقط به شرطی که پادشاه اجازه بده .
- حتما بهت اجازه میده ، چون من بهش میگم ، اون همیشه به حرف من گوش میکنه .
آن شب خواب به چشم گودریک نیامد و تمام شب را بیدار ماند ، اگر شاه سالازار بهش اجازه نمیداد چه ، آنوقت مابقیه زندگی اش چه فایده ای داشت ؟
صبح هنگامی که تمام شوالیه ها روبروی دروازه ها سوار بر اسب بودند ، کالسکه ی بزرگ شاه آماده ی رفتن بود ، قبل از اینکه شاه سالازار سوار کالسکه شود ،
پرنسس گلرت دست پدرش را گرفت و چیزی در گوشش گفت ، پادشاه سالازار مکثی کرد ، نگاهی به گودریک انداخت ، سپس با دست بهش اشاره کرد که بیاید .
- گودریک ازت میخوام وسایلت رو جمع کنی و همراهمون بیای .
گودریک آنقدری خوشحال شد که انگار شاه سالازار به اون قول پادشاهی داده است .
گودریک : - بله قربان ، فقط من وسیله خاصی ندارم ، همین الان آماده ام .
- پس منتظر چی هستیم ؟ از لرد رادزیگ یک اسب بگیر و بیا .
گودریک سوار بر اسبی شد که لرد رادزیگ به او داده بود ، سپس در کنار دوست خوبش سر ویلیام شروع به حرکت کردند ، پشت سر کالسکه ی شاه .
در این بین هر چند دقیقه یک بار سر ویلیام و گودریک نگاهی ریز به هم میکردند و به آرامی میخندیدند .
خنده ای که فقط آن دو معنی اش را میفهمیدن .
چند روز در راه بودند ، انگار که خداوند از گودریک خوشش آمده بود .
هنگامی که به پایتخت رسیدند ، بسیاری از مردم با خوشحالی برایشان دست تکان میدادند ولی گودریک افراد بسیاری زیادی را هم میدید که با نفرت به آنها نگاه میکنند .
قصر پایتخت بسیار بزرگ تر و باشکوه تر از قلعه ی قدیمی ای بود که گودریک در آنجا زندگی میکرد.
روز ها گذشت و بر خلاف انتظار گودریک ، دیگر نشد مثل قبل پرنسس رو ببیند ، او در قصر در کنار لرد رادزیگ و سر ویلیام هر روز تمرین میکرد ، سر ویلیام به گودریک آداب معاشرت یاد میداد و لرد رادزیگ تمرین های شمشیرزنی و اصول محافظ را یاد میداد . گودریک بسیار کمتر از گذشته میتوانست پرنسس را ببیند ، اما هربار که فرصتی پیش میامد با یکدیگر حسابی میگفتند و میخندیدند ولی این فرصت ها بسیاد محدود بود .
سال ها همینطوری گذشت . گودریک دیگر تمام افراد قصر را میشناخت از تمام سربازان گرفته تا خدمتکاران تازه کار .
گودریک به سن شانزده سالگی رسیده بود ، روزی لرد رادزیگ به پیش گودریک آمد و از او خواست که آمده شود برای رفتن به اولین جنگش ، استرسی در وجود گودریک وجود داشت اما او سال ها برای همین روز تمرین کرده بود ...
آه اکنون بهش فکر میکند حالش بد میشود ، او در دشت های شمالی قلمروی هاگوارتز به جنگی رفته بود که صد ها نفر در آنجا کشته شده بودند .
هیچوقت صدای شیپور هارو فراموش نمیکند ، هیچوقت صدای فریاد مردان را فراموش نمیکند یا صدای جیغ هایی که در درد قطع شدن دست ها به وجود آمده بود.
او بار ها جان لرد رادزیگ را در جنگ نجات داد مثل وقتی که سه نیزه دار در حال حمله به لرد رادزیگ بودن و گودریک به آنها حمله کرد و جون رادزیگ را نجات داد.
بعد از دو سال جنگ ، گودریک به پایتخت بازگشت البته به همراه تعداد بسیار محدودی از شوالیه هایی که زنده مانده بودند .
در اولین قدم از گودریک دعوت شد که به پیش شاه سالازار برود ، سخنانی از قهرمانی های گودریک به گوش شاه سالازار رسیده بود ، خود لرد رادزیگ هم بار ها از گودریک برای شاه سالازار تعریف کرده بود . به همین دلیل شاه در یک مراسم لقب شوالیه را به گودریک داد .
مراسم بزرگی بود و مهمان های زیادی از سراسر کشور در آنجا جمع شده بودند ، ناگهان چشمان گودریک به پرنسس گلرت افتاد که در گوشه ای با اشاره دست به گودریک میگفت که پیشش بیاید ، گودریک به سمتش آمد پرنسس دست گودریک را گرفت و او را به اتاقی خلوت هدایت کرد ، سپس خودش را در آغوش گودریک انداخت و گفت : - خیلی خوشحالم که زنده ای ، تمام مدت میترسیدم که کشته بشی .
- راستش خودمم میترسیدم کشته بشم ، البته نه برای ترس از مرگ برای ترس از اینکه دیگه تو رو نبینم .
پرنسس خنده ی ریزی کرد و سپس خنجر کوچکی به گودریک داد و گفت: - اینو خودم برات خریدم ، کاملا سفارشی ساخته شده .
خنجری بود که دسته ای زیبا داشت با رنگ قرمز و آبی و در انتهای تیغه اش نوشته ای حکاکی شده بود ، نوشته بود : برای سر گودریک ، از طرف پرنسس گلرت
لخندی بر لب های گودریک آمد . گودریک از شدت هیجان به سرعت خنجر را تکان داد و ناگهان اشتباهی دست خودش را برید .
پرنسس گلرت خنده ای کوتاه کرد و گفت : دستت رو بده ببینم .
سپس دست گودریک را گرفت و با یک تکه پارچه دستش را بست.
هردو به یکدیگر نگاهی انداختن ، هردو فقط یکدیگر را نگاه میکردند و نه هیچ چیز دیگری را
ناگهان صدایی آمد شخصی داشت پرنسس را صدا میزد .
- من دیگه برم میدونی دیگه خیلی بد میشه اگه کسی منو تو را باهم ببینه ، سپس مکثی کرد و گفت : مگر نه ؟ سر گودریک ؟
سر گودریک لبخندی زد و به مراسم برگشت ، سر ویلیام به پیش سر گودریک آمد و گفت : پسر واقعا خوشحالم که دوباره این قصر رو میبینم و تو اون دشت های شمالی کشته نشدم از طرفی خوشحال تر از اینکه تو رو دارم دیگر به عنوان یک شوالیه میبینم .
پرنسس در کنار پادشاه سالازار جلوی میزی بزرگ نشسته بودند و در دورترین نقطه از آن میز سر گودریک و سر ویلیام به دیوار تکیه داده بودند و نوشیدنی میخوردند
مدتی گذشت در آن تالار همه میگفتند و میخندیدند و سپس خودشان را در نوشیدنی غرق میکردند .
آن جشن هم تمام شد و همگی رفتن برای خوابیدن ، اما سر گودریک تمام شب را در حیاط قصر قدم میزد ، در همین حال بود که پرنسس دستش را گذاشت بر روی شونه ی ، سر گودریک آنها همراه همدیگر در باغ قدم زدند و روی یک صندلی در میان دو درخت انگور و انجیر نشستن .
سر گودریک نگاهی به پرنسس انداخت ، پرنسس بر خلاف صبح چهره ی غمگینی داشت .
سر گودریک گفت : - چی شده غمگین به نظر میرسی
- میخوام یه واقعیت رو بهت بگم ، منو تو نمیتونیم با هم باشیم
- چون من نجیب زاده نیستم ؟
- اون هم به اندازه ی کافی دلیل بزرگی هست ، ولی پدر من به شاه ادموند از سرزمین های شمالی قول من رو برای شاهزاده گرالت داده ؟
- شاه ادموند ؟ شاه شمال ؟ من و برادرانم دو سال با اون ها جنگیدیم که آخرش اینطوری تموم شه ، اصلا تو چرا قبول کردی ؟
پرنسس گلرت نفسی عمیق کشید و با ناراحتی جواب داد : فکر کردی از خدامه ؟ دو سال تمام وقتی تو جنگ بودی خواستگار های مختلف میومدن و میرفتن ، من همه ی اون هارو رد کردم ولی پدرم منو مجبور کرده ، ما داشتیم از شاه ادموند شکست میخوردیم مجبور به صلح شدیم اگر همه چیز به درستی جلو نره دوباره جنگ شروع میشه .
سر گودریک هیچی نگفت و پرنسس ادامه داد : آه گودریک نمیدونم چی حالی دارم ، دلم میخواد خودم رو از بالای برج پرت کنم پایین .
سر گودریک دوباره چیزی نگفت بلند شد و رفت .
صبح زود قبل از طلوع خورشید سر گودریک سر ویلیام رو بالای دروازه های قصر دید ، به سمت او رفت و بهش همه چیز را گفت .
سر ویلیام که داشت نوشیدنی میخورد گفت :
- من که از اول میدونستم تو عاشق پرنسس هستی خیلی سال پیش اینو فهمیدم
- خب تو میگی من چیکار کنم ؟
- اگر دوستش داری براش بجنگ ، چیزی زیادی برای از دست دادن نداری که ...
گودریک آهی کشید و ادامه داد:
- من الان نیاز به یکی دارم مثل یک پدر که بتونم برم باهاش صحبت کنم ولی پدرم من ازم متنفر بود وقتی هفت سالم بود من رو گذاشت و رفت
- نه احمق جان پدر تو همه ی زندگی اش رو داد که تو بتونی تو قلعه کار کنی .
-منظورت چیه ؟
- فکر کردی شوالیه ها همینطوری الکی انتخاب میشن ؟ نه برادر من ، پدره تو پنج هزار سکه ی طلا به لرد رادزیگ داد که به تو تمرین بده و تو رو تبدیل به یک شوالیه بکنه ، پنج هزار سکه برای ما لرد ها هم زیاده ، ولی پدر تو با سال ها کار کردن تو رو به قلعه داد ، این کارو هیچ کس برای پسرش نمیکنه ، الان تو به لطف پدرت یک شوالیه ای . درضمن پدر تو در یک مزرعه ی گندم تو جنوب در دو هزار متریه قلعه ی رادزیگه همون قلعه ی قدیمی .
سر گودریک هیچوقت تو زندگی اش به این فکر نکرده بود ، یعنی پدرش تمام ثروتش را داد که او را تبدیل به یک شوالیه کند ؟ پس طبیعی بود میان این همه آدم لرد رادزیگ به گودریک تمرین بده ، همه چیز با هم جور در میامد .
سر گودریک تصمیمش را گرفت ، سوار بر اسب شد و راه افتاد برای اینکه بعد از سال ها پدرش را ببیند .
سه روز در راه بود هر شب در یک مهمان خانه میخوابید و سپس راه میوفتاد تا اینکه قلعه ی قدیمی ای را دید که در آنجا همه کار میکرد و سپس راه افتاد و به مزرعه ای در دو هزار متری قلعه رسید ، از اسب پیاده شد ، تمام آن مکان با گندم های زرد و آماده ی برداشت پوشیده شده بود ، یک خانه چوبی بسیار کوچک در مقابلش بود ، به جلوی در رسید ، آرام شروع به در زدن کرد کسی در را باز نکرد ، سپس نگاهی به اطراف کرد یک اصطبل قدیمی دید که در آن باز بود .
آرام به سمت آن رفت وارد اصطبل شد مردی با ریش و قدی بلند و هیکل عضلانی در حال غذا دادن به اسب ها بود .
مرد نگاهی به گودریک کرد و گفت : - داشتم به این فکر میکردم کی قراره دوباره بیای به دیدنم گودریک .
- سلام پدر ... در جواب باید بگم بعد کاری که باهام کردی انتظار داشتی دوباره بیام ببینمت ؟
- خودت خوب میدونی که من بزرگ ترین لطف رو به تو کردم ، یه نگاه به خودت بنداز ، تبدیل شدی به یک شوالیه شدی ، چیزی که من هیچوقت نشدم .
- برای این چیز ها اینجا نیومدم ، میخوام ازت مشاوره بگیرم ، همین .
- خب اینکه بعد سال ها همو دیدیم و مستقیم بدون اینکه احوالپرسی کنیم ازم مشاوره میخوای برام کمی عجیبه ، ولی خب بگو ، من پدرتم میتونی هرچی که دوست داری بگی .
سر گودریک مدتی ساکت ماند و به سقف خیره شد ، پدر نیز در این مدت ساکت ماند سپس گودریک شروع به حرف زدن کرد ، از عشقی که از کودکی میان پرنسس و گودریک شروع شد تا همین الان که عاشق یکدیگر هستند ولی شاه سالازار قصد دارد برای ثبت پیمان صلح پرنسس را به عقد شاهزاده گرالت در بیارد ولی پرنسس علاقه ای به این ازدواج ندارد ... او گفت و گفت ، پدر نیز تمام مدت به حرف هایش گوش کرد ، وقتی حرف هایش تموم شد پدر آهی کشید ، به سقف نگاهی کرد و سپس گفت : - ببین پسر ، عشق چیز عجیبیه ، ولی بیشتر از اینکه از عشق خوشت بیاد باید ازش بترسی ، هنوز جوانی و این حرف ها رو درست درک نمیکنی ، عشق .. عشق باهوش ترین انسان ها را نیز تبدیل به احمق های متحرک میکنه ، عشق با تمام زیبایی اش بسیار غمگین و عذاب آور است ، عشق دلیل مرگ میلیون ها شوالیه در تاریخ بوده ، میدونی هیچ عشقی پایان خوبی نداره ، حتی اگر هم به هم برسید و سال ها کنار هم زندگی کنید بالاخره یکی از شما به هر دلیلی میمیره و دیگری باید سال ها در غم از دست دادن عشقش به این زندگی نکبت بار ادامه بده ، مگر اینکه هردوی شما در یک لحظه کنار هم بمیرید و اونوقت ماجرا غمگین تر هم میشه .
- یعنی میگی بیخیالش شم ؟
- اگر دوستش داری چرا که نه ، اگر واقعا عاشقش هستی بیخیالش شو .
- متوجه نمیشم ...
- ببین پسر ، گاهی وقت ها باید کسی که عاشقشی رو ول کنی ، گاهی وقت ها مجبوری به عشقت ظلم بکنی درست مثل من که با عشق پدری ای که داشتم تو رو تنها توی اون قلعه رها کردم چون میدونستم اینطوری یک روزی تبدیل به یک شوالیه میشی و حداقل زندگی بهتری از زندگی خودم به دست میاری ؛ اگر واقعا عاشق پرنسس هستی بیخیالش شو چون شاه سالازار قطعا موافقت نمیکنه و اگر مثل قصه ها اون رو بدزدی تا آخر عمرتون تبدیل به فراری هایی میشید که پادشاه دنبالشونه ، این در صورتیه که پرنسس الان داره توی یه قصر بزرگ زندگی میکنه .
- ولی من عاشقشم ...
- آیا تو واقعا عاشق خودشی ؟ یا عاشق تصوری که از اون ساختی ؟ عاشق اون قصر یا عاشق اون لباس های آبی و زیبای پرنسس ، دقیقا عاشق کدوم قسمت هستی ؟
شاید هم میخوای اون رو به دست بیاری که نشون بدی که میتونی ، تا حالا به اینا فکر کرده بودی ؟.

گودریک در فکر فرو رفت ، اگر حرف های پدرش درست باشد چی ؟ اگر اون عاشق پرنسس شده باشد نه گلرت چی ؟
آیا اصلا گلرت در کنار او شاد تر میبود ؟
نمیدانست چیکار کند . سری به پدرش تکان داد و رفت ، سوار اسب شد ، در تمام راه فکر کرد ، در تمام مسیر به حرف های پدرش فکر کرد ، به خودش که آمد خود را در قصر دید ، خبر آمده بود که شاه ادموند همراه با شاهزاده گرالت در راه هستند .
وظیفه ی سر گودریک محافظت از پرنسس بود ، حداقل اینطوری وقت بیشتری داشتند که در کنار هم باشند .
خبر ازدواج پرنسس با شاهزاده گرالت در تمام شهر پخش شده بود و باعث ناراحتی و خشم مردم شده بود ، آنهایی که فرزندانشان در جنگ کشته شده بودن ، آنهایی که پدران و برادرانشان کشته شده بودند ، ناراحت از ازدواج پرنسس سرزمین خود با شاهزاده ی دشمن بودن و سر گودریک آن ها رو بیشتر از هرکس دیگری درک میکرد ، زیرا که این ازدواج بیشتر از هر شخص دیگری ، باعث غم سر گودریک میشد .
روزی به دستور شاه سالازار پرنسس فرستاده شد به مغازه ی همسر دوک که بهترین خیاط کشور بود برای اندازه گیری لباس عروس ، سر گودریک برای محافظت از پرنسس همراه او و چند شوالیه دیگر رفتند ، تمام راه مردم در کنار کالسکه جمع میشدند و ناسزا میگفتند ، هنگامی که به مغازه ی همسر دوک رسیدند و از کالسکه پیاده شدند مردم به سمت آن ها گوجه های فاسد پرت میکردند ، سر گودریک برای محافظت از پرنسس شنلش را بلند کرد و در کنار پرنسس ایستاد و شنلش را دور پرنسس گرفت تا از نگاه ها در امان بماند ، گونه های پرنسس به سرخی گرایید ، برای چند لحظه پرنسس سرش را بر شانه ی سر گودریک گذاشت اما بلافاصله بعد از نگاه شوالیه کناری آن ها ، سرش را برداشت .
تمام آن روز عذابی بود که سر گودریک باید تحمل میکرد .
چندین روز گذشت ، روز ها به قدری سریع میگذشت که قابل باور نبود . پرنسس در کنار پنجره به ماه نگاه میکرد و سر گودریک به جاده ای که به سمت شمال بود .
دوباره صدای آن شیپور ها آمد ، شیپوری هایی که هنگام آمدن شاهان به صدا در میامدن .
صد ها شوالیه قرمز پوش و کالسکه ی بزرگ و قرمز رنگ آن ها از دروازه ها وارد شدند ، در کالسکه باز شد و شاه ادموند از آن پایین آمد ، مردی چاق و قد کوتاه بود .
پس از اون پسرش شاهزاده گرالت پیاده شد ، شاهزاده گرالت بسیار جوان بود و بسیار لاغر اندام ، شاه ادموند با نگاهی تحقیر آمیز به شوالیه های سبز پوش نگاه کرد ، به نظر کمی هم خوشحال بود ، اما شاهزاده گرالت ذره ای شادی در صورتش پیدا نبود ، شاه سالازار و پرنسس گلرت برای عرض ادب به پیش آنها آمدند ، هر دو شاه با یکدیگر دست دادند و پرنسس گلرت نیز به شاهزاده سلام داد ، اما غم شاهزاده به او اجازه نمیداد حتی دهن باز کند .
آن شب گودریک در حال نگاه کردن به ماه بود ، ناگهان شاهزاده را دید که به تنهایی در بالای برج دیدبانی ایستاده است ، گودریک نقاب زره اش را پایین داد و از پله های برج بالا رفت ، به پیش شاهزاده که رسید گفت :- برای شاهزاده خطرناکه که این ساعت بیرون باشه
- اهمیتی نمیدم
شاهزاده در حال نوشتن یک نامه بود
- اشکالی نداره بپرسم چی دارید مینویسید ؟
- برای یک شوالیه مثل تو کار خطرناکیه اینقدر فضول باشه ، ولی نه اشکالی نداره بپرسی ، درواقع دارم به کسی که عاشقشم نامه مینویسم .
- کسی که عاشقشی ؟ مگر شاهزاده و پرنسس قرار نیست با یکدیگر ازدواج کنن
- متاسفانه بله ، ولی من علاقه ای به این ازدواج ندارم و از گفتن حقیقت ترسی ندارم ، به دلیل قوانین مسخره ی میان پادشاهی ها ، یکی از روش های پایان جنگ و نوشتن قرارداد صلح ازدواج فرزندان تو پادشاه با یکدیگر است و من و پرنسس جوان درگیر سیاست های مسخره ی پدران خود شدیم .
- اون که بله ، عاشق چه کسی بودی ؟
- عاشق دختر یک مزرعه دار ، در جنگ جونم را نجات داد و همین شروع عشق میان ما بود ، اما پدرم از همان ابتدا با ازدواج ما مخالف بود زیرا که میگفت حتما باید با یک پرنسس یا یک نجیب زاده ازدواج کنم .
سپس مکثی کرد و در انتهای حرف گفت : - قوانین مسخره ی پیرمرد ها .
گودریک میخواست به شاهزاده بگوید و اعتراف کند که او نیز عاشق پرنسس است ، اما چیزی جلوی او را گرفت .
فردای آن روز تمام نجیب زادگان و شوالیه ها از دو سرزمین میان یکدیگر جمع شده بودند ، مراسم ازدواج آن شب برگذار میشد
در تالار همگی جمع شده بودند ، تالار دقیقا مثل تالاری بود که سر گودریک در خواب میدید ، با شکوه و نورانی از زره شوالیه ها .
دو پادشاه در کنار هم نشسته بودند و کمی آن طرف تر سر گودریک ایستاده بود پرنسس و شاهزاده از در های تالار وارد شدند ، به روبروی کشیش اعظم رسیدند ، کشیش شروع به دعا کردن کرد ، عروس و داماد هردو غمگین بودند و حاضر نبودند به چشم های هم نگاه کنند .
در همین حال بودند که پرنسس گلرت نگاهی به چشمان گودریک انداخت ، هیچکس متوجه ی منظور آن نگاه نشد بجوز ، گودریک ، این نگاه یک جور درخواست کمک بود .
ناگهان گودریک قدمی جلو گذاشت .
-اعلیحضرت، من حرفی دارم
سالازار با خشم به او نگاهی کرد .
- سکوت ، سر گودریک در جایگاهی نیستی که ... اما گودریک به سالازار اجازه ی ادامه دادنش حرفش را نداد ، او برای اولین بار در عمرش ذره ای ترس از شاه نداشت
- می‌دونم، اعلیحضرت. من یک آهنگر زاده‌ ام. پسر مردی که حتی نتونست من رو در خانه خودش نگه داره . من نه ثروتی دارم ، نه خاندانی که بتونه ازم دفاع کنه. تمام چیزی که دارم، همین شمشیره که به لطف شما اجازه حملش رو پیدا کردم . سپس نگاهی به آن چشمان سیاه انداخت که به امید دیدن هر روز آن زندگی میکرد
- اما چیزی دارم که نمیخوام از دستش بدم ، دخترتون ، من عاشق دخترتون پرنسس گلرت هستم . سپس نگاهی دوباره به چشمان گلرت انداخت

- گلرت، من تمام عمرم رو با یک آرزو گذروندم ؛ اینکه روزی بتونم در کنارت بایستم ، نه به‌عنوان خدمتکارت ، نه به‌عنوان محافظت ، بلکه به‌عنوان مردی که دوستت داره. من نمی‌دونم لایق تو هستم یا نه. نمی‌دونم می‌تونم خوشبختت کنم یا نه . اما می‌دونم نمی‌تونم ساکت بمونم و ببینم تو رو به مردی می‌سپارن که حتی دوستت نداره.
سپس گلرت رو به پدرش شاه سالازار کرد ، و به سرعت جلوی او آمد و جلوش زانو زد .

- پدر من هم عاشق سر گودریکم ، از همون روز اولی که دیدمش ، ازتون خواهش میکنم و التماس میکنم که منو مجبور به این ازدواج نکنید چون اگر مجبور شم بلافاصله بعدش خودم رو از برج میندازم پایین .

سپس شاهزاده گرالت به صدا درامد ، او نیز به پدرش شاه ادموند نگاه کرد .
- پدر من حاضر به این ازدواج نیستم ، من هم مثل این شوالیه جوان عاشق شخصی دیگر هستم ، تنها دلیلی که تا اینجا آمدم این بود که فکر نمیکردم پرنسس هم عاشق شخصی دیگر باشد و من حاضر نیستم جلوی عشق این دو را بگیرم .

سپس شاهزاده گرالت به سرعت از تالار خارج شد .

شاه ادموند با عصبانیت از جایش بلند شد و رو به شاه سالازار گفت : - سالازار این مسخره بازی رو تموم کن وگرنه میدونی چه اتفاقی میوفته
و سپس او نیز از تالار خارج شد .
همهمه ای در تمام تالار به وجود آمد ، گودریک متوجه نگاه وحشت زده ی سر ویلیام شد ، تمام لرد ها زیر لب حرف میزدند ، لرد رادزیگ به نظر از همه ی لرد ها غمگین تر بود .
سالازار بالاخره شروع به صحبت کرد ، از جایش بلند شد و رو به گودریک گفت : دنبالم بیا
آن دو با یکدیگر به اتاقی خلوت رفتند ، سپس سالازار رو به گودریک گفت : - تو فکر می‌کنی با گفتن این حرف‌ها قهرمان شدی ؟ فکر می‌کنی چون دخترم عاشقته ، می‌تونی آینده یک سرزمین رو به خطر بندازی؟

- من نمی‌خوام چیزی رو از شما بگیرم. فقط نمی‌خوام دخترتون مجبور به ازدواج بشه

- تو هیچ‌وقت نفهمیدی که من برای حفظ این سرزمین چه بهایی پرداختم ، اگر این ازدواج به هم بخوره، شاه ادموند صلح رو پایان‌یافته می‌دونه ، هزاران سرباز دوباره به جنگ می‌رن ، مردانی می‌میرن که هیچ‌وقت حتی اسم تو رو نشنیدن و اگر فکر می‌کنی می‌تونی دخترم رو با خودت ببری ، اشتباه می‌کنی ، من می‌تونم تو رو بکشم، می‌تونم پدرت رو به جرم خیانت محاکمه کنم ، می‌تونم سر ویلیام و لرد رادزیگ رو به‌خاطر پناه دادن به تو از مقامشون خلع کنم ، اما نمی‌خوام این کار رو بکنم.
سالازار کمی مکث کرد .

- من فقط ازت می‌خوام کاری کنی که دخترم دیگه هیچ دلیلی برای انتخاب تو نداشته باشه.

گودریک کم کم به خود آمد ، او باید بین دو رنج انتخاب میکرد ، رنج خودش و گلرت و یا رنج هزاران سربازی که مجبور به جنگ میشدند .
سرش را پایین گرفت و به سمت در خروجی رفت .
ناگهان صدای شاه سالازار آمد که گفت : من رو یک آدم ظالم نبین ، من هم دوست دارم دخترم با کسی که عاشقشه ازدواج کنه ، ولی گاهی باید واقعیت رو هم دید .
گودریک هیچی نگفت و رفت ، قبل از آن که مجبور کاری بشود که نمیخواست به سمت باغ رفت زیر درخت گردو نشست و شروع به نوشتن نامه ای کرد ، بعد از یک ساعت فکر و نوشتن نامه به سختی از جایش بلند شد ، او مجبور بود برای عشق بزرگ ترین ظلم را به عشقش کند .
سر ویلیام در کنار او ایستاده بود . گودریک نامه را به سر ویلیام داد و گفت : - ازت خواهش میکنم چند سال دیگر این نامه رو به پرنسس گلرت بدی .
سر ویلیام بدون هیچ حرفی سری تکان داد و نامه را گرفت .
گودریک وارد قصر شد ، به سمت اتاق پرنسس رفت و آرام شروع به در زدن کرد و سپس وارد شد .
پرنسس گلرت در کنار پنجره نشسته بود ، هنوز لباس عروس بر تن داشت اما صورتش پر از اشک شده بود ، پرنسس نگاهی به گودریک انداخت و پرسید :
- گودریک، پدرم چی بهت گفت؟ قراره ما رو از هم جدا کنه؟
تمام خاطرات گودریک از جلوی چشمانش رد شد ، روزهایی که گلرت به او خواندن و نوشتن یاد می‌داد، خنجری که به او هدیه داد، شبی که در باغ کنار هم نشسته بودن . سپس گودریک برای انجام سخت ترین کار زندگی اش آماده شد ، سخت تر از هر جنگی که تا حالا داشته .
- تو هنوز متوجه نشدی، گلرت؟
گلرت با تعجب نگاهش می‌کنه .
- منظورت چیه؟
- من هیچ‌وقت عاشقت نبودم.
گلرت چیزی را که شنیده بود باور نمیکرد .
- پس تمام این سال‌ها چی بود؟
گودریک برای اولین بار در زندگی اش نمیخواست به آن چشم ها نگاه کند ، بجایش به خنجری که گلرت قبل تر به او هدیه داده بود نگاه کرد ، خنجری که در غلافش آماده بود .
- تو دختر پادشاه بودی. من یک خدمتکار بی‌چیز بودم . وقتی به من توجه کردی ، برای اولین بار فکر کردم شاید بتونم از زندگی‌ای که داشتم فرار کنم . شاید بتونم به چیزی بیشتر از یک شوالیه تبدیل بشم . وقتی فهمیدم قراره با شاهزاده ازدواج کنی ، ترسیدم که تمام فرصت‌هام رو از دست بدم. برای همین جلوی همه اعتراف کردم. نه به‌خاطر تو ، بلکه به‌خاطر خودم .

گلرت با صدایی لرزان پرسید :
-پس هیچ‌وقت دوستم نداشتی؟ حتی برای یک لحظه؟
گودریک کاری را کرد که از هر لحظه در زندگی اش سخت تر بود ، سخت تر از تمیز کردن زره شوالیه ها ، سخت تر از تمرینات هر روزش برای شوالیه شدن ، سخت تر از هر جنگی که تا حالا در زندگی اش داشته .
او به آن چشمان بزرگ و سیاه نگاه کرد و گفت :
- نه هیچوقت .
گودریک برای جلوگیری از لرزش دستانش ، دستانش را مشت کرد.
گلرت در نهایت گفت :
- پس امیدوارم روزی که به چیزی که می‌خواستی رسیدی، بفهمی چه چیزی رو از دست دادی .
سپس بلند شد ، به گودریک تنه ای زد و رفت .
گلرت دوباره به تالار برگشت و گودریک هم در جایگاه شوالیه‌ها ایستاد .
به نظر میامد شاهزاده گرالت نیز برگشته و گویا شاه ادموند او را نیز مجبور کرده.
نه عروس و نه داماد هیچ یک خوشحال نبودند .
پس از مراسم ، لرد رادزیگ به پیش ، گودریک آمد
لرد رادزیگ گفت :
- متوجه همه چیز شدم ، من به درخواست شاه سالازار قراره چیزی رو بهت بگم ، ازت میخوایم که از قصر بری و دیگه هیچوقت بر نگردی ، درکت میکنم ،
به نظر من تو یک قهرمانی ، ولی باید بری ، متاسفم .
گودریک هیچ چیز نگفت شنل سبز رنگش را درآورد و سوار بر اسب شد ، سر ویلیام کنارش آمد و گفت ، برادر مطمئن باش نامه رو به پرنسس میدم نگران نباش ،
سپس هردو برای یکدیگری سری تکان دادند .
گودریک به راه افتاد ، چند روز بعد به مزرعه ی پدرش رسید ، پدرش محصولات را برداشته بود و در حال آهنگری بود .
نگاهی به گوریک انداخت و گفت : خبر ها خیلی زود رسیدن ، دیدی گفتم پسر ، گاهی برای کسی که دوستش داری باید بهش بزرگ ترین ظلم رو بکنی .
گودریک گفت : - سالازار به صلح رسید. شاه ادموند پیمانش رو حفظ کرد. جنگ متوقف شده. اما بهای این صلح، نابودی رابطه دو نفری بوده که از کودکی یکدیگر رو دوست داشتن یعنی من و پرنسس .
یک سال آینده گودریک در کنار پدرش به کشاورزی و آهنگری مشغول بود .

یک روز زمستانی بود، یک نامه ای از پرنسس گلرت برای گودریک آمد ، در نامه نوشته شده بود :

- آه گودریک عزیزم ، سر ویلیام نامه ات را بهم داد ، احتیاجی هم به آن نامه نبود ، احتیاجی نبود که توضیح بدی که همه ی حرف هات دروغ بوده و پدرم تو رو مجبور به آن کار کرده ، گودریک من تو رو بهتر از هر شخصی در این دنیا میشناسم ، من همون موقع هیچ یک از حرف های تو رو باور نکردم . و میدانستم شخصی تو را مجبور کرده که آن حرف هارو بزنی و من جوری رفتار کردم که تو بیشتر از این زجر نکشی .
این یک سالی که تو رو ندیدم سخت ترین سال زندگی ام بوده ، اینو بدون که من عاشق تو بودم هستم و خواهم بود ، اگر روزی فکر کردی کسی دوستت نداره بدون من عاشقتم با تمام وجود ، فردای روز ازدواج من با شاهزاده اون به سرزمین خودش برگشت و از آن روز ندیدمش
شاه ادموند در جنگ کشته شده و الان پسرش همان شاه گرالت پادشاهه و اون منو طلاق غیابی داده پس فکر کنم شانس یه بار دیگه در خونمون رو زده ، من دیگه زندانی نیستم ، خوشحال میشم اگه یه روز بیای ببینمت .
با تمام عشق .... گلرت .

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1405/7/22 10:20:09
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1405/7/22 11:35:44
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: چهارشنبه 4 شهریور 1405 23:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دوئل آلبوس دامبلدور و تلما هلمز
فقدان



«لیمویی»


- دم نکشیده!

اگرچه زندگی پر فراز و نشیب آلبوس دامبلدور هیچگاه درگیر روزمرگی و روتین نشده بود، اما در آن لحظات کوچکی وجود داشت که همیشه ثابت بود. و شاید به همین خاطر، بسیار مهم تلقی می‌شد.

یکی از آن لحظات ثابت و تکراری، چای اول صبح بود... و حالا بدون آن طعم گس همیشگی، انگار یک چیزی سر جایش نبود.

- این‌طوری فایده نداره...

باید یک چای دیگر پیش از آغاز روزش دم می‌کرد.‌ فرصتش را داشت؟ دست در جیب ردایش فرو برد. نبود! ساعت قدیمی که طبق عادت صبح به صبح فقط در جیب ردا لمسش می‌کرد؛ انگار فقط بخواهد مطمئن باشد که هر وقت لازم شد، می‌تواند زمان را کنترل کند. اما حالا...

نگاهی به میز مقابل و کشوهایش انداخت... انگار ساعت جیبی خیال نداشت پیدا شود. بیخیال شد و دست به سمت قندان برد. شاید یک آبنبات لیمویی می‌توانست کار را جمع کند.

- معلوم نیست چرا این کارخونه‌های آبنبات هر روز تو فرمولشون دست می‌برن! طعم این ها هم انگار عوض شده...

از آبنبات لیمویی هم کاری بر نمی‌آمد...

***


آلبوس بعد از ترک اتاقش خیلی فکر کرد. اما خاطرش نیامد بابت چه کاری نگران ساعت شد و قید چای دوم را زد. پس راه سرسرای بزرگ را در پیش گرفت تا پس از چند مدتی سر شلوغی و دیده نشدن در جمع، در ضیافت صبحانه شرکت کند.

- اوه! ببینید کی متوجه شده من امروز سر صبحونه دارم خاطره‌ی مبارزه با اژدهای شاخ‌دم مجارستانی و شکست دادنش به کمک بازتاب رنگ ردای روشنم رو تعریف می‌کنم و به این خاطر بهمون ملحق شده!

لبخند تصنعی ظریفی زد. فکر خودنمایی‌های لاکهارت را نکرده بود.
کاری بود که شده... وراجی‌های او نگذاشت چای دوم نیز چای بشود!

- ... در واقع هیچ یک از کارهای من فقط یک جنبه نداره. مثلا همین رنگ ردایی که باهاش موفق به شکست اژدها شدم، همزمان توجه مجلات مد جادویی رو هم به خودش جلب کرده.

دامبلدور لحظه‌ای سرش را پایین آورد و به استکان نگاه کرد. زیر لب گفت: «سرد شد!»

- .. مجله‌ی ظرافت و جادو در شماره‌ی آخرش به همین نکته اشاره کرده که رنگ رداهای پروفسور گیلدروی لاکهارت نشانگر اینه که در کنار قدرت و دانش، همچنان شور جوانی در ایشون زنده است!

لاکهارت چشمکی زد اما لبخند چندش آورش با سوال یکی از دانش آموزان خشکید.

- اتفاقا پروفسور دامبلدور هم یک ردا همرنگ شما دارن!

دانش آموز با دست به تابلویی از دامبلدور جوان در میان تابلوهای اساتید اشاره کرد. لاکهارت مکثی کرد تا دوباره لبخند احمقانه‌اش را بازیابی کند.

- خوب البته که پروفسور دامبلدور در جوانی سلیقه خوبی در انتخاب رنگ داشته.

نگاه تحسین آمیزی به خود گرفت و رو به دامبلدور سر تکان داد.

- ولی این رو هم در نظر داشته باشید که رنگ ردا باید هارمونی و کنتراست خاصی با رنگ مو داشته باشه که به انتخاب مجله‌ی جادوی زیبا، همین دلیل اینه که اگر در یک مکان صد نفر با یک رنگ ردا ظاهر بشن، باز هم من متمایز و خاص به نظر خواهم رسید!

دامبلدور به چای نیمه پر و یخ زده خیره مانده بود. نسخه‌ی جوان ترش از داخل تابلو توامان لبخند می‌زد و عاقل اندر سفیه به لاکهارت نگاه می‌کرد.

***


آلبوس مقابل کمد قدیمی ایستاده بود. ردایی در دستش بود. همانی که در تابلو به تن داشت. چروک بود. برای سال‌ها از کمد خارج نشده بود. اما همچنان رنگ درخشانش را حفظ کرده بود. آن را به تن کرد. جلوی آینه ایستاد. یک چیزی سر جایش نبود... به او نمی‌آمد!

به خودش آمد و خود را مقابل پلکانی به سوی طبقه هفتم هاگوارتز یافت. ردای لیمویی را همچنان به تن داشت. اولین گام را روی پله گذاشت. آخرین بار چه زمانی از این راه‌پله عبور کرده بود؟

تق!

احتمالا زمانی که زانویش این صدا را نمی‌داد. دست روی نرده‌های پلهکان گذاشت. مورمورش شد. سرد بود. به خاطر نداشت این احساسات فیزیکی زمخت را هنگام پرسه زدن در هاگوارتز تجربه کند.

مقابل یک کلاس خالی ایستاد. یک آن چهره‌‌ی دانش‌آموزی قدیمی را پشت میزهای خالی کلاس دید که مطمئن بود می‌شناسد. از آن شاگردهایی که استعدادشان او را به وجد می‌آورد. اسمش را در ذهن نداشت. دانش‌آموز داشت از پروفسور دامبلدور سوال پیچیده‌ای می‌پرسید. سوال و پاسخش را کاملا واضح در ذهن داشت. مانند پاسخ هزاران سوال دیگر، که دیگر کسی از او نمی‌پرسید و محکوم بودند به حبس ابد در ته انبارهای ذهنش. و بعد درست مانند آن سوال و جواب که دیگر کسی به آن فکر نمی‌کرد، تصویر دانش‌آموزان نیز در تاریکی کلاس محو شد. فقط غبار بود و میزها.

به کتابخانه رسید. پس از این همه سال، تعداد کتاب‌های نخوانده‌ای که برای خواندنشان مشتاق بود، یکی دو تا هم کم نشده بود.در همان اولین راهرو متوقف شد و دستش را به سمت یکی از قفسه‌ها برد... دست نگه داشت. شاید چون می‌دانست کتاب قرار نیست فرار کند. اگرچه قبلا هم این را می‌دانست... اما همیشه دنبالش می‌دوید. شاید هم حالا که ورود به بخش ممنوعه برایش ممنوع نبود، دیگر آن لذت سابق وجود نداشت. اگرچه فیلچ همچنان مشتاق بود همان جریمه‌های دردناک قدیمی با ابزارهای شکنجه را روی افراد خاطی پیاده کند. شاید هم... هنوز نمی‌دانست چه چیزی سر جایش نیست. اما به نحوی مطمئن بود که آن را در کتاب‌ها نخواهد یافت.

شاید باید از قلعه بیرون می‌زد. اتفاقا باران هم باریده بود و بوی خاک خیس فورا به مشامش رسید. این بو را دوست داشت. چون همیشه چیزی را به خاطرش می‌آورد. البته دیگر به خاطر نمی‌آورد چه چیزی را. فقط یادش بود که زمانی حسی دوست داشتنی را به یادش می‌آورده.

راهش را کشید و رفت در محوطه... مقابل نیمکت چوبی متوقف شد. این بار خودش هم از قبل دقیقا می‌دانست که به کدام سو می‌رود. همان نیمکتی که با آریانا روی آن نشسته بود. خواست چشمانش را ببندد تا مانند کلاس، آن صحنه را مجسم کند. لحظه‌ای متوقف شد. آریانا کدام سمت نیمکت نشسته بود؟ باید از خودش می‌پرسید. آیا به خاطر می‌آورد؟ بیخیال پرسیدن شد... نشست وسط نیمکت. چند ثانیه بعد اما سرمای چوب خیس به ماتحتش رسید و از جا برخواست.

***


ناامید از یافتن گم شده‌اش به اتاق بازگشت. ردا را از تن خارج کرد. متوجه سنگینی جیبش شد. دستش را داخل جیب برد... همان ساعت قدیمی. زنگ زده بود. عقربه‌هایش نیز متوقف بود. کنار آن یک پاکت نامه نیز بود. نامه‌ای که هیچ گاه به دست صاحبش نرسیده بود. دیگر خوب می‌دانست کجا می‌تواند بیابد...

ساعتی بعد، آلبوس وارد قلعه نورمنگارد شد. مستقیم به سمت بند انتهایی رفت. از چیزی که می‌دید، شوکه شد... در میان سلول، جادوگر جوانی با ریش کوتاه‌تر و موی جوگندمی نشسته بود. با یک ردای لیمویی.

نیازی به گفتگو نبود. برگشت. در راه خروج، نامه را در جیبش لمس کرد. همان‌جا ماند. حرفی که به وقتش زده نشده، دیگر زدنش بی‌فایده بود
ساعتِ خراب، هیچ صدایی نمی‌داد. سال‌ها بود که متوقف مانده بود...

افرادی که لایک کردند

بالاخره یه طوری می‌شه؛ بپا چاییت سرد نشه... بوس!
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: چهارشنبه 4 شهریور 1405 23:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آلبوس دامبلدور VS تلما هلمز
فقدان


بیمارستان هرگز از مکان‌های مورد علاقه‌ی هیچ انسانی نبوده است؛ شاید به‌خاطر بوی کلافه‌کننده‌ی دارویی که به اعصاب بویایی نفوذ می‌کرد و یا صدای ناله‌هایی جان‌خراش بیماران که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کردند... به هر حال، تلما نیز از همان دسته از انسان‌ها به شمار می‌آمد که ترجیح می‌داد تا حد ممکن از بیمارستان فاصله بگیرد و برای درمان بیماری‌هایش به داروهای گیاهی و معجون‌های درمانی پناه می‌برد. اما این بار مشکل با هیچ دارو و درمان خانگی‌ای برطرف نمی‌شد. تلما امید داشت که بلکه چاره‌ی بهبودش را در اتاقک‌های سنت مانگو بیابد.

تلما کلاه ردای سیاه رنگش را پایین‌تر کشید. به کفش‌هایش خیره شده بود تا بلکه از سنگینی نگاه دیگران، همچون شمعی آب نشود. بالاخره مسیری که او فکر می‌کرد هرگز به پایان نخواهد رسید، تمام شد. در مقابل میز منشی شفادهنده، ایستاد. منشی نگاهی به سر تا پای او انداخت.
- بفرمایید؟

تلما زیر لب زمزمه کرد:
- تلما هلمز هستم؛ ساعت پنج وقت جلسه‌ی روان‌درمانی داشتم...

ساحره‌ی جوان دفتر زیر دستش را ورق زد. سپس به ساعت نگاهی کرد و با دیدن عقربه‌ها که به شروع جلسه‌ی تلما اشاره می‌کرد، لبخندی زد.
- می‌تونین وارد اتاق شفادهنده بشین خانوم هلمز!

تلما بدون تشکر از منشی، به سمت اتاق شفادهنده قدم برداشت. او چند ضربه‌ی آرام به در اتاق کوبید و پس از کسب اجازه از شفادهنده، دستگیره را پایین آورد. در را کمی گشود و از میان همان فضای اندک وارد اتاق شد.

- منتظرتون بودم خانوم هلمز! لطفا بشینین.

لبخند آرامش‌بخش شفادهنده، باعث شد تلما برای لحظه‌ای به یاد چهره‌ی دلنشینی مادر مرده‌اش بیوفتد. آن ساحره برخلاف مادرش موهای طلایی رنگ و چشمان کهربایی داشت. اما شباهتی که تلما احساس می‌کرد، در ویژگی های ظاهری او نبود؛ بلکه تلما دقیقا همان آرامشی را از او دریافت می‌کرد که مادرش در کودکی به او می‌بخشید...
همین باعث شد که تلما با لبخند محوی رو به روی او بنشیند.

- این اولین جلسه‌ی تراپی‌ای هست که ما با همدیگه داریم؛ برای همین ازتون می‌خوام که دلیل اینکه اینجا حضور دارین رو برای من شرح بدین.

تلما برای چند ثانیه تک‌تک کلمات او را در ذهنش بررسی کرد. با وجود اینکه به خوبی می‌دانست که مشکلش چیست، اما در یافتن کلمات مناسب برای شرح ماجرا احساس دشواری می‌کرد...
- راستش... من حالم خوب نیست.

این حرف یکی از عاجزانه‌ترین چیزهایی بود که تلما تاکنون بر زبان آورده بود. کسی نمی‌دانست این چقدر برای کسی مثل تلما که عادت به گفتن احساسات درونی‌اش نداشت، سخت است...

- من یکی رو از دست دادم... من «میرا» رو از دست دادم...

ساحره‌ی شفادهنده که گویا هر روز این جملات را می‌شنید، سرش را تکان داد.
- به نظر میاد براتون خیلی مهم بوده باشه... دقیقا چه نسبتی باهاتون داشتن؟

تلما چه باید می‌گفت؟ او چه کسی و یا بهتر، چه چیزی را از دست داده بود؟ یک دوست، یک خانواده، یک همکار و یا چیزی که دیگران تصور می‌کردند، یک حیوان خانگی؟ هیچکدام... و یا شاید همه‌ی آن‌ها! برای اولین بار بود که به جایگاه میرا در زندگی از فکر کرده بود‌...
- میرا یک روباه بود‌...

تلما به فکر فرو رفت...
میرا از اول قرار نبود مهم‌ترین موجود زندگی تلما باشد. قرار نبود به تنها دوست زندگی او تبدیل شود. قرار نبود روزی چنان معنایی برای تلما پیدا کند که او حتی قادر به تصور یک روز بدون حضورش نباشد. او فقط یک روباه بود! یک روباه کوچک و نارنجی که سال‌ها پیش، وارد زندگی تلما شده بود.
آن روزها تلما هنوز پدر و مادرش را در کنارش داشت. خانه‌شان گرم و امن بود و عشق در ردیف به ردیف دیوارها جریان داشت. تلما هرگز به این فکر نمی‌کرد که روزی همان خانه می‌تواند آن‌قدر خالی شود؛ مطمئن بود حتی راهروهای خانه نیز دل‌تنگ صدای قدم‌های والدینش شده‌اند.

وقتی تلما خانواده داشت، میرا فقط میرا بود؛ یک همراه کوچک، بازیگوش و بیش از حد کنجکاو که گاهی وسایل تلما را به گوشه‌ای می‌برد، وسط نقاشی کشیدن مزاحمش می‌شد و گاهی آن‌قدر دوروبرش می‌پلکید که تلما با کلافگی می‌گفت برود یک جای دیگر و او را تنها بگذارد. اما میرا هیچ‌وقت واقعاً دور نمی‌شد. چند قدم فاصله می‌گرفت، جایی می‌نشست، دمش را تکان می‌داد و از همان‌جا نگاهش می‌کرد؛ انگار مطمئن بود تلما بالاخره خودش دلش برای حضور او تنگ می‌شود.

بعد پدر و مادر تلما از دنیا رفتند و میرا تنها چیزی بود که تلما از زندگی سابقش همراه داشت. روباه کوچک، بدون آن‌که چیزی بگوید یا حتی بتواند بفهمد دقیقاً چه چیزی از زندگی تلما کم شده که دیگر نمی‌خندد و با او بازی نمی‌کند، کنارش ماند. خانه کوچک و دوست‌داشتنی‌شان را یک شبه ترک کرده و باهمدیگر به عمارت بزرگ هلمز نقل مکان کرده بودند. خانه‌ ناگهان بزرگ شده بود اما دیگر خبری از آن خانواده‌ی بزرگ نبود؛ دیگر تنها یکدیگر برای‌شان باقی مانده بود.

در تمام شب‌هایی که تلما با کابوس‌های تکراری از خواب می‌پرید، میرا در کنارش حاضر بود تا با گرمای وجودش، قلب یخ‌زده‌ی او را گرم کند. در روزهایی که تلما نمی‌خواست با کسی حرف بزند، میرا تنها موجودی بود که می‌توانست کنارش بنشیند؛ بدون آن‌که سؤال بپرسد یا انتظار جواب داشته باشد. شاید همین‌طور بود که تلما کم‌کم به حضورش عادت کرد؛ آن‌قدر آرام و تدریجی که هیچ‌وقت متوجه نشد میرا از یک همراه ساده، تبدیل به تنها کسی شده که تلما به راستی به او اهمیت می‌دهد.

تلما آدم‌های زیادی در زندگی‌اش دیده بود. دوست، دشمن، هم‌گروهی، آدم‌هایی که می‌آمدند و می‌رفتند. اما میرا فرق داشت! میرا قبل از همه‌ی آن‌ها بود. قبل از اینکه تلما یاد بگیرد چطور باید از خودش محافظت کند. قبل از اینکه یاد بگیرد نباید به راحتی به کسی اعتماد کند. میرا او را زمانی می‌شناخت که هنوز هیچ‌کدام از این چیزهایی هست، نشده بود. شاید به همین دلیل، تلما قبول نداشت که ممکن است روزی او را از دست بدهد.

شفادهنده که در سکوت کامل به او گوش کرده بود، چیزی یادداشت کرد و سپس گفت:
- این یک چیز طبیعیه. بعضی چیزها اون قدر همیشع کنار آدم بودن که ما نمی‌تونیم حتی احتمال رفتن‌شون رو در نظر بگیریم... انگار کسی ازمون بخواد که تصور کنیم دیگه توی روزهای آفتابی، قرار نیست سایه‌مون رو ببینیم. می‌دونیم که ممکنه، اما ذهن‌مون آماده نیست که تصویری ازش بسازه.

تلما چشمانش را بست. چقدر با جملات زن احساس هم‌دردی می‌کرد... اشک در چشمانش جمع شده بود؛ کاش آن روز لعنتی هیچ‌گاه شروع نمی‌شد.

فلش بک ــ یک ماه قبل

روزی که قرار بود همه‌چیز عوض شود، تلما صبحش را مثل هر روز دیگری شروع کرد. درحالی‌که پرونده‌هاب حل شده‌اش را درون انباری عمارت ریدل جا می‌کرد، با میرا در رابطه با اینکه به یکی از مرگخواران تازه‌وارد مشکوک است، صحبت کرده بود. با وجود اینکه می‌دانست تا چند ساعت دیگر با دیگر مرگخواران برای ماموریت گروهی‌شان راهی خواهد شد، حس خاصی نداشت؛ شاید ماموریت راحت به نظر نمی‌رسید ولی آن‌ها در مسیرهای سخت‌تری به مقصد رسیده بودند.

هنگام حرکت، میرا مثل همیشه همراهش بود. چند قدم جلوتر از او حرکت می‌کرد، گاهی به اطراف سرک می‌کشید و هر بار که تلما از او عقب می‌ماند، برمی‌گشت و نگاهش می‌کرد. تلما آن روز هم با دیدن این رفتار رئیسانه او زیر لب غر زد، اما بعداً حتی نمی‌توانست به یاد بیاورد دقیقاً چه گفته بود! فقط یادش می‌آمد که میرا برای چند ثانیه نگاهش کرده بود و بعد دوباره راه افتاده بود.

چه عجیب... چرا آخرین لحظات قبل از فجایع این چنین عادی بود؟ هیچ موسیقی‌ احساسی‌ای پخش نمی‌شد، آسمان خون نمی‌بارید و کسی به شخص هشدار نمی‌داد که حواسش را جمع کند و از اخرین بارب که این صحنه ها را می‌بیند، لذت ببرد. همه‌چیز آن‌قدر عادی‌ست که حتی وقتی بارها و بارها برمی‌گردی و به دنبال نشانه‌ای مشکوک می‌گردی که شاید ان موقع ندیده بودی، چیزی نمی‌یابی.

البته شاید تلما هشدارش را دریافت کرده و به آن بی توجهی کرده بود... او از همان لحظه‌ای که وارد محل شدند، احساس بدی داشت. خیابان زیادی خلوت بود. پنجره‌ها بسته بودند و سکوت اطراف، با آن سکوت‌های طبیعی فرق داشت. تلما نمی‌توانست دقیقاً بگوید چه چیزی اشتباه است؛ فقط می‌دانست چیزی هست. آن حس مثل سوزن باریکی زیر پوستش می‌رفت و هرچه بیشتر جلو می‌رفتند، بدتر می‌شد. چند بار اطرافش را نگاه کرد و بالاخره گفت که اوضاع عجیب است. گفت این‌جا زیادی آرام است. گفت شاید بهتر باشد کمی بیشتر حواس‌شان را جمع کنند. اما هیچ‌کس واقعاً جدی نگرفت. شاید چون همه فکر می‌کردند تلما طبق معمول بدبین شده و یا چون خودشان چیزی نمی‌دیدند. شاید هم چون هیچ‌کس دوست نداشت مأموریت را به خاطر یک حس نامعلوم متوقف کند.

تلما هم نتوانسته بود بیشتر از این اصرار کند؛ که کاش می‌کرد! راه افتاد، اما آن حس با او ماند. میرا هم آن روز بی‌قرارتر از همیشه بود. گوش‌هایش به هر صدایی حساس شده بود و هر چند لحظه بی‌دلیل می‌ایستاد. تلما نزدیک بود صدایش بزند، اما همان لحظه همه‌چیز اتفاق افتاد. اولین طلسم ناگهان از جایی نامعلوم به سمتشان آمد و قبل از آن‌که کسی فرصت کند بفهمد چه خبر شده، خیابان پر شد از نور و صدا.

محفلی‌ها برای‌شان کمین کرده بودند! تلما بعدها دیگر نتوانست ترتیب دقیق اتفاقات را به یاد بیاورد؛ همه‌چیز در ذهنش تکه‌تکه شده بود... خاطرات مبهمی از صدای فریادها، نور و گرماب طلسم‌هایی که از کنار صورتش رد می‌شدند، بوی دود و سنگ‌هایی که با برخورد طلسم‌ها از دیوار جدا می‌شدند و رنگ سرخ خون که بر روی سنگ‌فرش جاری شده بود، در ذهنش داشت. آدم‌ها می‌دویدند، فریاد می‌زدند، طلسم پرتاب می‌کردند و تلما فقط سعی کرده بود زنده بماند... اما حتی در آن شلوغی، هرچند ثانیه یک بار چشمش دنبال میرا می‌گشت؛ تا وقتی که مطمئن می‌شد هنوز میان آن همه دود و خرابی سالم است، نفس عمیقی می‌کشید.

اما جنگ و درگیری هرگز قابل پیش‌بینی نیست. یک نفر جلویت است و لحظه‌ی بعد نیست... تلما درست در همان لحظه‌ای که سعی داشت طلسمی را دفع کند، متوجه شد میرا دیگر نزدیکش نیست. فقط چند ثانیه بود؛ و یا شاید کمتر... تلما برگشت، صدایش زد و همان لحظه میرا را دید که از میان دود بیرون آمده و به سمت او می‌دود. تلما نمی‌دانست دقیقاً چه شد. فقط طلسمی را دید که به سمتش می‌آمد و ناخودآگاه واکنش نشان داد. دستش بالا رفت و با تمام توان فریاد زد.
- آواداکداورا!

طلسم سبز رنگ از چوبدستی‌اش بیرون آمد و هم‌زمان، در همان آشفتگی، میرا درست در مسیر قرار گرفت. تلما حتی فرصت نکرد اسمش را کامل صدا بزند. نور سبز همه‌چیز را برای یک لحظه روشن کرد. بعد، میرا روی زمین افتاد. اول تلما نفهمید. واقعاً نفهمید. برای چند ثانیه فقط ایستاده بود و به او نگاه می‌کرد؛ به بدن کوچکش که روی زمین افتاده بود، به دم نارنجی‌اش که دیگر حرکت نمی‌کرد، به گوش‌هایی که دیگر به صدای هیچ‌کس واکنش نشان نمی‌دادند...

تلما قدمی جلو رفت؛ و بعد یکی دیگر... انگار کسی به او گفته بود اگر سریع‌تر قدم بردارد، زمین زیر پایش او را خواهد بلعید. کنار میرا نشست و دستش را به او رساند.
- میرا؟

صدایش آن‌قدر آرام بود که خودش هم به زور آن را شنید. هیچ جوابی نیامد... تلما دوباره صدایش زد، این بار بلندتر! بعد گفت بلند شود، گفت وقت این کارها نیست، گفت باید بروند! حتی دستی به سرش کشید، انگار میرا فقط خوابیده باشد و تلما بخواهد بیدارش کند. اما میرا تکان نخورد...

انکار!
میرا نمرده بود! نمی‌توانست مرده باشد! این فکر هیچ‌جوره در ذهن تلما جا نمی‌شد. مرگ چیزی بود که برای دیگران اتفاق می‌افتاد. برای پدر و مادرش اتفاق افتاده بود، برای بعضی از آدم‌هایی که دیده بود اتفاق افتاده بود، برای آدم‌هایی که تلما حتی اسمشان را هم نمی‌دانست؛ اما نه برای میرا! میرا از آن افرادی نبود که بتواند از او گرفته شود! اهمیتی نمی‌داد که او دیگر نفس نمی‌کشد و یا حرکت نمی‌کند؛ میرا نمرده بود. تلما برای مدتی طولانی، همان‌جا نشست. به طلسم‌های وحشیانه‌ای که از کنارش رد می‌شد اهمیتی نمی‌داد. میرایش آن‌جا بود و تلما نمی‌توانست او را رها کند.
او حتی بعد از تمام شدن درگیری، منتظر بود که چیزی تغییر کند. منتظر یک حرکت کوچک بود. یک لرزش، یک نفس و یا هر چیزی که ثابت کند او اشتباه نمی‌کند.

وقتی کشان‌کشان توسط هم‌گروهی‌هایش از آن مکان خارج می‌شد، جسم خشک شده‌ی میرا را در آغوش گرفته بود. ذهنش حقیقت را پس می‌زد. نمی‌خواست به آن فکر کند. نمی‌خواست آن را ببیند. انگار اگر به اندازه‌ی کافی قبول نمی‌کرد، واقعیت هم مجبور می‌شد تغییر کند!

حتی بعد از دفن کردن جسد میرا، وقتی به خانه‌ی خودش برگشت، اولین چیزی که انتظار داشت دیدن میرا بود. در اتاقش را باز کرد و چشمش ناخودآگاه به جایی رفت که میرا معمولاً آن‌جا می‌نشست. جایش خالی بود... تلما چند ثانیه ساکن ایستاد؛ بعد با خودش گفت شاید میرا در اتاق دیگری باشد. به اتاق دیگر رفت. نبود. به راهرو نگاه کرد. نبود. حتی یک لحظه به خودش گفت شاید برای هواخوری بیرون رفته باشد. بعد همه‌چیز دوباره به یادش آمد و تلما برای اولین بار فهمید که آدم می‌تواند در حتی ارزشمندترینش را هم از دست بدهد.

خشم!
این بار احساس عصبانیت وجودش را پر کرد. نه ناگهانی و نه با خبر، بلکه آرام‌آرام جمع شد و در همه‌جا را در خود غرق کرد. تلما از محفلی‌ها متنفر بود، از لرد سیاه و مرگخواران متنفر بود، از مأموریتی که به آن شکل پیش رفته بود متنفر بود، از بقیه که حرفش را جدی نگرفته بودند متنفر بود، از آن سکوت لعنتی خیابان متنفر بود و بیشتر از همه، از خودش.
چرا بیشتر اصرار نکرده بود؟ چرا همان اول همه را برنگردانده بود؟ چرا حواسش به میرا نبود؟ چرا آن لحظه فقط یک ثانیه دیرتر یا زودتر حرکت نکرده بود؟
هزار سوال وجود داشت و هیچ‌کدام جوابی نداشتند... تلما بارها همان صحنه را در ذهنش مرور کرد. آن‌قدر زیاد که دیگر جزئیاتی را که در ذهنش داشت، را بهتر از واقعیت به یاد می‌آورد. در ذهنش می‌توانست همه‌چیز را تغییر دهد؛ خودش را سریع‌تر کند، میرا را عقب بکشد، طلسم را منحرف کند.

اما هر بار که چشم‌هایش را باز می‌کرد، میرا هنوز مرده بود. همین، خشمش را بیشتر می‌کرد. اینکه گذشته دیگر دست او نبود. اینکه نمی‌توانست حتی با تمام جادوهایی که می‌شناخت، یک دقیقه به عقب برگردد. اینکه حتی با تمام قدرتش نمی‌توانیت از پس ثانیه ها بر بیاید، به او احساس ضعف می‌بخشید.

حسرت!

بعد نوبت به حسرت خوردن رسیده بود. تلما در ذهنش با تقدیر معامله می‌کرد و هربار شکست می‌خورد. جه می‌شد اگر می‌توانست یک بار دیگر به آن روز برگردد، این بار حواسش را جمع می‌کرد. اگر می‌شد فقط یک روز دیگر میرا را داشته باشد، دیگر هیچ‌وقت از شیطنت‌هایش کلافه نمی‌شد. اگر می‌شد فقط یک بار دیگر کنارش بنشیند، هیچ‌وقت به او نمی‌گفت برود و تنهایش بگذارد.

تلما تازه شروع کرد به یاد آوردن تمام لحظه‌هایی که اهمیت حضور میرا را دست کم گرفته بود. چقدر راحت از کنارش رد شده بود... چقدر فکر کرده بود همیشه فرصت هست، همیشه فردا هست و همیشه بعداً می‌شود بیشتر وقت گذراند. اما آن «بعداً» دیگر قرار نبود فرا برسد...
تلما هیچ‌چیز برای معامله نداشت که به تقدیر بدهد. حتی اگر هم داشت، تقدیر اهل معامله نبود.

افسردگی!
غم بعد از همه‌ی این‌ها بدترین شکل خودش را نشان داد. وقتی خشمش تمام شد، وقتی دیگر چیزی نمانده بود که بشکند و یا کسی نمانده بود که تقصیرات را گردنش بیندازد، تلما فقط خسته شد.
خانه بیش از حد ساکت بود. بعضی روزها که صدایی می‌شنید، ناخودآگاه فکر می‌کرد میراست. بعضی شب‌ها هنوز قبل از خواب جایی را نگاه می‌کرد که میرا معمولاً آن‌جا می‌خوابید. وقتی به‌خاطر کابوس از خواب می‌پرید انتظار داشت دم نرم تلما دور گردنش گره بخورد و نوازشش کند. گاهی حتی اسمش به زبانش می‌آمد و بعد ناگهان ساکت می‌شد.

فقدان برای تلما یک اتفاق نبود. میرا یک بار نمرده بود؛ هر روز، در هر عادت کوچکی که از زندگی تلما باقی مانده بود، دوباره نبودنش خودش را نشان می‌داد. در جایی که باید می‌نشست. در صدایی که دیگر نمی‌آمد. در لحظه‌ای که تلما می‌خواست چیزی را به او نشان دهد و بعد یادش می‌آمد هیچ‌کس نیست که آن را ببیند...

پایان فلش بک

- با قوی جلوه دادن خودتون نمی‌تونین با این مسئله کنار بیاین. باید خودتون رو تخلیه کنین... این تنها توصیه‌ی من به شماست.

تلما بعد شنیدن حرف‌های شفادهنده، از سنت مانگو خارج شد. وقتی به خودش آمد مقابل خانه‌ی خود ایستاده بود.

پذیرش!
در نهایت تلما کم آورده بود. نیمه شب کنار جای خواب میرا نشست و برای اولین بار دیگر سعی نکرد احساساتش را درون قلبش حبس کند. دستش را روی زمین گذاشت و فقط گریه کرد. برای میرا، برای پدر و مادرش، برای تمام آدم‌ها و چیزهایی که فکر می‌کرد با از دست دادنشان کنار آمده است؛ اما انگار هیچوقت یاد نخواهی گرفت...
شاید آدم فقط یاد می‌گیرد بعد از هر فقدان، قسمت دیگری از خودش را از دست بدهد و با آن قسمتِ گم شده زندگی کند.

پذیرش خیلی دیرتر از بقیه احساسات آمده بود. آن‌طور نبود که تلما یک روز صبح بیدار شود و ناگهان دیگر ناراحت نباشد. پذیرش بیشتر شبیه خسته شدن از جنگیدن با چیزی بود که تغییر نمی‌کرد. تلما بالاخره پذیرفت که میرا برنمی‌گردد. نه اگر منتظر بماند، نه اگر خودش را سرزنش کند، نه اگر حتی هزار بار آن روز را در ذهنش عوض کند.
اما پذیرفتنِ مرگ میرا به این معنی نبود که نبودنش کمتر دردناک است... تلما کم‌کم فهمید پذیرفتن، همان فراموش کردن نیست. میرا دیگر کنار او نبود، اما تمام سال‌هایی که کنار او زندگی کرده بود همراهش از بین نرفته بودند. میرا هنوز در خاطراتی بود که تلما نمی‌توانست از ذهنش پاک کند. هنوز در خانه‌ای بود که زمانی با حضورش پر شده بود. هنوز در بخشی از تلما وجود داشت که با کمک او ساخته شده بود.

سال‌ها بعد، تلما بالاخره توانست یک روز به یاد میرا لبخند بزند؛ بدون اینکه بلافاصله بعدش احساس گناه قلبش را چنگ بزند. فهمید شاید مهم‌ترین چیزی که از دست داده، فقط یک همراه نبوده. میرا آخرین پیوندش با خانواده‌اش بود. آخرین موجودی بود که تلما را از واقعاً می‌شناخت. و حالا او هم رفته بود.

اما تلما بالاخره فهمید بعضی چیزها با رفتن‌شان کاملاً ناپدید نمی‌شوند. جایشان خالی می‌ماند و هیچ‌وقت پر نمی‌شود. اما آدم یاد می‌گیرد بدون پر کردنش، با آن زندگی کند. تلما دیگر منتظر نبود روزی در را باز کند و میرا از جایی بیرون بیاید. دیگر با هر صدایی برنمی‌گشت. دیگر ظرف آبش را به امید این‌که شاید لازم شود، پر نمی‌کرد.

اما هنوز گاهی، وقتی جایی تنها بود، حس می‌کرد باید چند قدم عقب‌تر را نگاه کند. انگار روباهی نارنجی هنوز هم پشت سرش راه می‌رود. و شاید تلما هیچ‌وقت واقعاً از آن حس خلاص نمی‌شد. شاید هم نمی‌خواست بشود. چون در نهایت، پذیرش این نبود که تلما یاد بگیرد بدون میرا زندگی کند. او خیلی زود فهمیده بود که مجبور است این کار را بکند. پذیرش این بود که یاد بگیرد خاطره‌ی میرا را با خودش حمل کند؛ نه به عنوان چیزی که هنوز باید برگردد، بلکه به عنوان بخشی از زندگی‌ای که تمام شده بود و با این حال، هنوز از بین نرفته بود. و تلما، با تمام چیزهایی که از دست داده بود، بالاخره یاد گرفت گاهی به گذشته نگاه کند، دردش را حس کند و با این حال، باز هم راه برود.
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 08:57
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل گریندلوالد در برابر دابی
با موضوع جادو قدرت است



دست‌ها و پاهایش را چنان محکم بسته بودند که طناب، به‌جای این‌که تنها او را سر جایش نگه داشته باشد، در گوشت و استخوانش فرو می‌رفت. هر تلاشی برای جنبیدن به موجی از درد ختم می‌شد؛ دردی کُند و بی‌انتها که از ستون فقراتش بالا می‌کشید و تا پشت چشم‌هایش می‌دوید.

با این‌همه، دردِ جسمانی در برابر آنچه می‌دید، هیچ بود.

دخترش را گرفته بودند.

نه، «گرفته بودند» کافی نیست. او را از دلِ روشناییِ عصر، از خیالِ یک روز آرام کنار دریاچه، بیرون کشیده و به میانه‌ی آن کابوس انداخته بودند؛ کودکِ هفت‌ساله‌ای با موهای طلایی و چشمان آبیِ شفاف، با آن لباسی که صبح با ذوق پوشیده بود و حالا زیر مشت و لگدِ سه ماسک‌دار، چروک و خاک‌آلود شده بود.

جیغش بارها در هوا شکست و دوباره زاده شد؛ تیز، نازک، دل‌خراش. صدایی که نه به گوش، که به جایی عمیق‌تر می‌رسید؛ جایی که هر پدر، بی‌اختیار، زخمی به بلندای ابدیت برمی‌دارد.

رو به جلو خیز برداشت، بی‌آنکه بداند این تلاش بی‌ثمر است. طناب‌ها پاسخ دادند؛ با فشاری بی‌رحم‌تر، با دردِ ناگهانیِ شانه‌ها و فشار غیرقابل‌وصف روی ترقوه. چیزی درونش، شاید امید، شاید غرور، شاید همان بخش نادری که انسان را وادار می‌کند حتی در برابر مرگ هم عقب ننشیند، هنوز می‌خواست بجنگد.

دندان‌هایش را روی هم فشرد تا فریادش را به نعره تبدیل نکند؛ اما بدنش دیگر از او فرمان نمی‌برد.

یکی از آنها قهقهه‌ای کوتاه زد.

دخترش دوباره جیغ کشید.

و آن‌وقت بود که پدر فهمید، دردِ واقعی از همین‌جا آغاز شده است.

- فرانک!

صدا مثل پُتکی به جمجمه‌اش کوبید.

چشم‌هایش را باز کرد و یک لحظه نتوانست نفس بکشد. نه از دردِ طناب بود، نه از بوی تند خون و رطوبت کلبه‌ی کنار دریاچه. از چیزی دیگر بود؛ از آن گم‌گشتگیِ هولناکی که آدم، در یک چشم به هم زدن، نمی‌داند در کدام جهنم ایستاده است.

- فرانک، پاشو! هشدار حمله دادن!

نور چراغ کم‌جان قرارگاه روی صورت‌های گِل‌آلود و رنگ‌پریده می‌لرزید. سقف فلزی بالای سرشان از صدای پا و فریاد و لرزش دورِ انفجارها می‌نالید. کسی بازویش را گرفت و تکانش داد. فرانک به خودش آمد؛ تند و خشن، مثل کسی که از زیر آب بیرون کشیده شده باشد. نفسش برید. دستش را بی‌اختیار به مچش برد، انگار هنوز طناب آنجا بود، هنوز گوشتش را می‌برید. اما چیزی نبود. فقط پوستِ عرق‌کرده، گِل و لرز خفیف انگشتانش.

- لعنتی، خوابِ مرگ دیدی؟ بلند شو!

فرانک نیم‌خیز شد. زانوهایش سست بودند و پشتش از سرمای نمناک زمین و خشکیِ خستگی تیر می‌کشید. برای یک لحظه، جیغ دخترش هنوز در گوشش زنده بود؛ آن‌قدر زنده که صدای آژیر را هم از پشت آن می‌شنید. بعد آژیر اوج گرفت؛ صدایی کشیده بود و همچون سوهانی روحش را می‌آزرد.

هوا بوی خاکِ خیس، عرق مانده و ترسی را می‌داد که مردها هیچ‌وقت اسمش را بلند نمی‌گویند.

فرانک تمام نیرویش را جمع کرد و از جایش جنبید. بیرون، شب مثل زخمی باز روی زمین افتاده بود. نورافکن‌ها آسمان را خط‌خطی می‌کردند و ابرهای پایین، از انعکاس آتشِ دوردست، سرخ و چرک به نظر می‌رسیدند. چند نفر در تاریکی می‌دویدند؛ بعضی با کلاه‌خود نیمه‌کج، بعضی در حالی که بند پوتینشان هنوز بسته نشده بود. یکی فریاد می‌زد که به مواضعشان برگردند. دیگری اسم کسی را صدا می‌زد که یا نمی‌شنید، یا دیگر زنده نبود.

فرانک قدمی برداشت و همان اول فهمید هنوز نیمی از وجودش در آن کلبه جا مانده است. قلبش با نظمی بیمارگونه در سینه می‌کوبید. هر ضربه‌اش انگار با یک تصویر همراه بود: دست کوچکِ دخترش، موی طلایی آغشته به خاک، چشمان آبیِ از وحشت گشادشده. لبش را گزید، محکم، تا مزه‌ی خون را حس کرده و از آن تصویر جدا شود. جواب نداد.

- حرکت کن!

این بار خودش را وادار کرد بدود.

پوتین‌های خیسش در گل فرو می‌رفتند. لبه‌ی سنگرها، جعبه‌های مهمات، چهره‌های محو و دهان‌هایی که چیزی می‌گفتند اما زیر زوزه‌ی آژیر و غرش دور موتور هواپیماها شنیده نمی‌شدند و از کنارش می‌گذشتند. او می‌دوید، اما حس می‌کرد از چیزی عقب مانده که نمی‌شود با دویدن به آن رسید؛ از لحظه‌ای، از نجاتی، از دستی که نتوانسته بود به‌موقع بگیرد.

بعد اولین انفجار فرود آمد.

زمین زیر پایش چنان کوبیده شد که دندان‌هایش به هم خورد. موجش از ساق پا تا ستون فقرات بالا رفت. کمی آن‌طرف‌تر خاک و سنگ و تکه‌های چوب به هوا پاشید. کسی خودش را روی زمین انداخت. کسی فحش داد. کسی خندید؛ آن خنده‌ی کوتاه و احمقانه‌ای که فقط از گلوی آدمی بیرون می‌آید که می‌داند عقل، در چنین شبی، چیز به‌دردبخوری نیست.

فرانک روی زانو افتاد، اما خودش را بالا کشید. گوش‌هایش زنگ می‌زدند و دنیا برای چند ثانیه به جای صدا، فقط لرزش بود؛ لرزشِ زمین، لرزشِ هوا، لرزشِ دندان‌ها در فکش. نورِ سرخ انفجارها گاه‌به‌گاه همه‌چیز را روشن می‌کرد و دوباره به تاریکی پس می‌داد. در آن روشن و خاموش شدن‌ها، چهره‌ها شکل انسانی‌شان را از دست می‌دادند. یک لحظه دهان، یک لحظه چشم، یک لحظه دست‌هایی که بی‌هدف در هوا می‌چرخیدند.

- پایین!

کسی او را هل داد. فرانک افتاد، صورتش به گل خورد. مزه‌ی خاک روی زبانش نشست. هنوز سرش را بلند نکرده بود که صدایی شنید. نه فریاد فرمانده، نه آژیر، نه انفجار. صدایی آشنا.
- فرانک…

نخست خیال کرد صدا از همان کلبه می‌آید. از میان خاطره. از دهان دخترش. از جایی که نباید وجود می‌داشت و با این حال، همیشه نزدیک‌تر از هر چیز دیگری بود. اما صدا دوباره آمد.
- فرانک… کمکم کن…

او سرش را چرخاند. چند قدم آن‌طرف‌تر، میان گل و تکه‌های شکسته‌ی چوب و سنگ، مردی افتاده بود. صورتش در نور لرزان آتش برای لحظه‌ای پیدا شد. جوان، لاغر، با گونه‌هایی که همیشه حتی زیر لایه‌ی خاک هم رنگ زندگی داشتند. ویلیام بود.

ویلیام کارتر، همان که وقتی غذا بد می‌شد، صدای آشپزها را تقلید می‌کرد. همان که یک بار گفته بود بعد از جنگ می‌خواهد برگردد و مغازه‌ی کوچک پدرش را در کنت بگیرد. همان که دیشب، درست پیش از خواب، عکسی مچاله از نامزدش نشان داده بود و با خجالت گفته بود:
- اگه برگشتم، همون هفته اول می‌گیرمش.

حالا در گل افتاده بود و با چشمانی گشاد به فرانک نگاه می‌کرد. فرانک خزید. بعد برخاست. بعد دوباره لغزید و خودش را روی دست‌ها جلو کشید. جهان اطرافش از هم می‌پاشید، اما نگاه ویلیام مثل میخی او را به یک نقطه می‌دوخت.

- طاقت بیار رفیق… من اینجام.
خودش هم نمی‌دانست صدایش شنیده شد یا نه.

به او رسید و دستش را گرفت. دست ویلیام سرد نبود؛ این بدتر بود. هنوز گرم بود، هنوز زنده بود، هنوز آدم بود. فرانک با عجله نگاهی به بدنش انداخت و فهمید آنچه می‌بیند، چیزی نیست که بتواند با دو دست، با خواهش، با شجاعت یا با لجاجتِ انسانی درستش کند.

ویلیام چیزی زیر لب گفت. فرانک خم شد.
- چی؟

لب‌های ویلیام لرزیدند.
- نذار… نذار اینجا بمونم.

فرانک آب گلویش را قورت داد. دستش را زیر شانه‌ی او برد و کشید.

ویلیام ناله‌ای بیرون داد که بلافاصله در صدای انفجار بعدی گم شد.

فرانک دوباره کشید. عضلاتش از فشار سوختند. پشتش تیر کشید. کف دست‌هایش روی پارچه‌ی خیس و گل‌آلود سر خورد. چند بار گفت:
- بیا… بیا…

انگار اگر واژه را تکرار کند، تنِ ناتوان دوستش ناگهان سبک می‌شود؛ انگار کلمات می‌توانند وزن مرگ را کم کنند.

اما ویلیام تکان نمی‌خورد. نه آن‌قدر که باید. نه آن‌قدر که نجات از آن ساخته شود.

فرانک نفس‌نفس‌زنان سرش را بالا آورد. از میان دود، سایه‌ی چند سرباز را دید که عقب‌تر می‌رفتند. یکی فریاد زد:
- فرانک! برگرد!

او جواب نداد.

دوباره دست ویلیام را گرفت و با تمام زور کشید.

بعد انفجاری دیگر رخ داد. نه مثل صدایی که شنیده شود؛ بلکه مثل دستی عظیم که از دلِ شب بیرون بجهد و جهان را یک‌باره از جا بکند. اطرافش اول سفید شد، بعد سرخ، بعد سیاه. موج انفجار به پهلوی فرانک کوبید و او را از کنار ویلیام کَند. برای یک لحظه حس کرد همه‌چیز، حتی استخوان‌هایش، درون بدنش جابه‌جا شد. صورتش با شدتی کورکننده به زمین خورد. گل و خاک دهانش را پر کرد. صدای دنیا در زنگی ممتد و فلزی فرو رفت، چنان‌که انگار دیگر گوش نداشت، فقط جمجمه‌ای داشت که از درون می‌لرزید.

چند ثانیه، که گویی چند سال طول کشید، توانست بفهمد کجاست. بعد درد آمد. از پایین، از پای راستش، با خشمی نابینا و بی‌رحم. نه دردِ بریدگی بود، نه کوفتگی. چیزی وحشتناک‌تر بود؛ انگار فلزی گداخته از میان ساقش رد شده باشد و همان‌جا گیر کرده باشد. بدنش پیش از ذهنش واکنش نشان داد. از گل کَنده شد و فریادی از گلویش بیرون پرید که خودش هم آن را نشناخت.

به پایین نگاه کرد.
اشتباه بود.
نباید نگاه می‌کرد.

شلوارش از زانو به پایین دریده شده بود. پارچه، خون و گِل را به هم چسبانده بود و در میان آن تیرگیِ لزج، شکل پایش دیگر شکل آشنای قبل را نداشت. زاویه‌اش غلط بود. به طرز هولناکی غلط. چیزی سفید و کوتاه لابه‌لای گوشتِ دریده و پارچه‌ی پاره برق می‌زد و مغزش با تأخیری تهوع‌آور فهمید: استخوان.

نفسش در سینه گیر کرد. خواست خودش را به عقب بکشد، اما همین حرکت، موج دیگری از درد را مثل آتشی مایع تا ستون فقراتش بالا فرستاد. دهانش باز ماند، بی‌صدا. چشم‌هایش پر از آب شد؛ نه از گریه، بلکه از شدت ضربه‌ای که بدن دیگر نمی‌توانست درست تحملش کند.

ویلیام.

فکر، مثل جرقه‌ای کور در سرش روشن شد. سرش را به طرف جایی برگرداند که لحظه‌ای پیش دوستش را گرفته بود. میان دود، حفره‌های روی زمین و تکه‌های چوبِ سوخته، تنها چیزی که دید دست ویلیام بود؛ نیمه‌پیدا، بی‌حرکت، کفِ دست رو به آسمان، انگار هنوز چیزی می‌خواست.

- نه…
کلمه بیشتر به بازدم شباهت داشت تا صدا.

فرانک سعی کرد خودش را به سمت او بکشد. فقط چند سانتی‌متر. انگشت‌هایش در گل فرو رفتند. درد چنان در تنش پیچید که سیاهی به چشمانش دوید. با این حال دوباره تقلا کرد. چون اگر تقلا نمی‌کرد، باید می‌پذیرفت که ویلیام را همچون دختر عزیزتر از جانش همان‌جا گذاشته است. که دوباره دیر رسیده. که دوباره دستش به هیچ‌کس نرسیده.

کسی از پشت بازویش را گرفت. اول خیال کرد یکی از همان سه ماسک‌دارِ خوابش برگشته. با هراسی کور دست‌وپا زد، اما صدای مردی را شنید که چیزی فریاد می‌زد. کلمات از پشت آن زنگ ممتد به او نمی‌رسیدند. فقط دهان باز و بسته می‌شد و دست‌هایی که او را می‌کشیدند.

فرانک با درماندگی به سمت ویلیام اشاره کرد.
- اون… اون‌جا…

نمی‌دانست صدا از دهانش بیرون آمد یا نه.

یک نفر دیگر خم شد. محکم و بدون ذره‌ای رحم چیزی دور رانش بست. درد چنان بالا جهید که برای یک لحظه همه‌چیز کاملاً سفید شد. نفس‌نفس زد. سعی کرد فحش بدهد. فقط خون و بزاق از گوشه‌ی لبش پایین آمد.

آخرین تصویری که پیش از فرو رفتن در بی‌هوشی دید، همان دستِ بی‌حرکتِ ویلیام بود که میان دود آرام‌آرام از نظر ناپدید می‌شد.

وقتی دوباره چشم باز کرد، فهمیدنِ این‌که هنوز زنده است، بیشتر به توهین شبیه بود تا تسکین. بوی تند الکل، دارو، عرق مانده، خون خشک‌شده و ملحفه‌های نم‌کشیده فضای دورش را پر کرده بود. سقف بالا از پارچه‌ی ضخیم و چرکِ چادری بزرگ ساخته شده بود که نور کم‌رنگ روز را از خودش عبور می‌داد؛ نوری زرد و بیمارگونه که به هیچ صبحی شباهت نداشت. از جایی نزدیک، مردی ناله می‌کرد. از جای دیگر، کسی هذیان می‌گفت. فلز به فلز خورد. زنی با صدایی خسته اما قاطع گفت:
- نگهش دارید.

فرانک خواست تکان بخورد. درد از پایش با دقت یک سادیست بالا خزید و تا کمرش را گرفت. فکش بی‌اختیار قفل شد. دستش روی ملحفه چنگ انداخت. تازه آن‌وقت فهمید پای راستش از زانو تا مچ چنان بانداژ شده که دیگر به عضوی از بدنش شباهت نداشت.

- اگه می‌خوای دوباره بی‌هوش بشی، همین‌طوری ادامه بده.
صدای همان زن بود. فرانک سرش را، با کندی و زحمت، به سمت صدا چرخاند. پرستاری کنار تختش ایستاده بود. جوان بود، اما نه به آن معنایی که معصومیت بیاورد؛ جوانی‌اش زیر خستگی‌های مداوم و بی‌رحمانه‌ی جنگ فرسوده شده بود. آستین‌های سفیدش تا آرنج بالا زده شده بود. روی یکی از آن‌ها لکه‌ای کمرنگ از خون مانده بود که لابد با هیچ شست‌وشویی کامل پاک نمی‌شد. موهای قهوه‌ای‌اش را زیر کلاه جمع کرده بود، اما چند رشته از کنار شقیقه بیرون زده و به پوست نمناک صورتش چسبیده بود. چشم‌هایش روشن بود، خاکستری یا آبی، فرانک درست نفهمید، اما آن‌قدر هشیار و بی‌حاشیه که انگار از مدت‌ها پیش یاد گرفته بودند برای هیچ‌کس بیش از حد نرم نشوند.

- کجام؟
صدایش مثل چیزی زنگ‌زده از گلویش بیرون آمد.

- درمانگاه صحرایی.
آن زن سینی کوچکی را روی میز فلزی کنار تخت گذاشت.
- و خیلی خوش‌شانسی که فرصت پرسیدن این سؤال رو پیدا کردی.

خوش‌شانسی. فرانک لب‌های خشکیده‌اش را به هم فشرد. سرش را اندکی چرخاند. ردیف تخت‌ها پشت پرده‌های نیمه‌کشیده امتداد داشتند. بعضی تخت‌ها پر بودند، بعضی نه؛ و در این جور جاها خالی بودن تخت همیشه معنای خوبی نداشت.

- ویلیام؟
سؤال خودش را بی‌اختیار از دهانش بیرون انداخت. پرستار لحظه‌ای مکث کرد. فقط همان یک لحظه کافی بود.

فرانک چشم‌هایش را بست.

- متأسفم.
این را خیلی آرام گفت؛ آرام‌تر از آن‌چه از چهره‌اش انتظار می‌رفت.
فرانک چیزی نگفت. چه می‌توانست بگوید؟ که یادش نمی‌آمد آخرین بار دوستش نفس کشید یا نه؟ که فقط یک دست را دیده بود و بعد تاریکی؟ که انگار تمام این جنگ برای او تبدیل شده بود به دیر رسیدن‌های پی‌درپی؟

پرستار شیشه‌ای را برداشت و باندهای تازه را مرتب کرد.
- دو روز تب داشتی. ترکش بدی به پات خورده. شکستگی هم هست. زخم رو تمیز کردن، اما وضعیتش… خوب نیست.

فرانک به سقف خیره ماند.
- خوبه که خیلی امیدوارکننده حرف نمی‌زنی.

برای اولین بار، گوشه‌ی دهان زن اندکی تکان خورد.
- کار من امید فروختن نیست.

نمی‌دانست چرا، اما همین جوابِ کوتاه و خشک، در آن وضعیت، واقعی‌تر و قابل‌اعتمادتر از هر دلداریِ از سر ترحم بود. زن ادامه داد:
- پانسمان باید عوض بشه.

او سر تکان داد، هرچند در دلش بیشتر شبیه تسلیم بود تا موافقت.

پرستار ملحفه را کنار زد. هوای سرد به پوستش خورد و فرانک ناخودآگاه تمام بدنش را سفت کرد. نمی‌توانست پایین را نگاه کند؛ پس به دستان زن خیره ماند. دست‌هایی باریک اما محکم، که نه می‌لرزیدند و نه بیهوده عجله می‌کردند. انگار یاد گرفته بودند با دردِ آدم‌ها معامله کنند، بی‌آن‌که اجازه بدهند چیزی از آن به درون خودشان نشت کند.

وقتی لایه‌ی اول باند باز شد، بوی تند دارو و زخم بالا آمد. فرانک دندان‌هایش را روی هم سایید. زن بی‌آن‌که سر بلند کند گفت:
- اگه می‌خوای فحش بدی، الآن وقت خوبیه.

فرانک نفس بریده‌ای بیرون داد که شاید قرار بود خنده باشد.
- فکر کنم… ذخیره‌م تموم شده.
- بعید می‌دونم.
و بعد با همان لحن خنثی افزود:
- ولی امتحانش مجانیه.

درد. موقع تمیز کردن زخم، چنان از جا بلند شد که نور از چشم‌هایش پرید. دستش به لبه‌ی تخت چنگ زد. بند انگشت‌هایش سفید شد. زن بی‌درنگ گفت:
- از من چشم برندار. پایین رو نگاه نکن.

فرانک، بی‌آن‌که بداند چرا، فرمان برد. نگاهش به صورت او افتاد. نزدیک‌تر از قبل بود. می‌توانست ریزترین چیزها را ببیند: سایه‌ی خستگی زیر چشم‌ها، خط باریک کنار لب، لکه‌ی کوچک کک‌ومکی نزدیک بینی. چیزهایی بی‌اهمیت، معمولی، انسانی. چیزهایی که در میانه‌ی بوی خون و مرگ، تقریباً نامربوط به نظر می‌رسیدند. و شاید همین نامربوط بودن بود که باعث شد چیزی در درونش، چیزی بسیار کوچک و تقریباً شرم‌آور، برای یک لحظه نرم شود.
زن گفت:
- همین‌طور خوبه. داره تموم می‌شه.

اما برای فرانک، «تموم می‌شه» جمله‌ی خطرناکی بود. هیچ‌چیز تمام نمی‌شد. نه آن کابوسِ دخترش، نه صورت ویلیام، نه حسی که مثل میخی داغ درونش مانده بود: این‌که یک جایی، یک کسی، باید تاوان همه‌ی این‌ها را بدهد. هنوز خودش هم نمی‌دانست این «کسی» دقیقاً کیست، اما حسش مثل تب در خونش می‌چرخید.
وقتی کار پانسمان تمام شد، زن ملحفه را بالا کشید و دست‌هایش را با پارچه‌ای تمیز کرد.
فرانک پیش از آن‌که بتواند جلوی خودش را بگیرد، پرسید:
- اسمت چیه؟

زن نگاه کوتاهی به او انداخت. نه متعجب، نه دلگرم. فقط نگاهی حاکی از تجربه و حکمت.
- مری.

اسم ساده‌ای بود. به طرز عجیبی به او می‌آمد.

فرانک خواست چیزی بیشتر بگوید. مثلاً از او تشکر کند. یا بگوید صدایش از خیلی چیزهای این چادر قابل‌تحمل‌تر است. یا حتی فقط بپرسد آیا همیشه همین‌طور با آدم‌هایی که نصفه‌نیمه از مرگ برگشته‌اند حرف می‌زند. اما واژه‌ها، پیش از رسیدن به دهان، در همان جایی گیر کردند که باقیِ احساساتش گیر کرده بود: زیر آوار خشم، کابوس، شرم و درماندگی.

پس فقط گفت:
- ممنون.

مری سر تکان داد و رفت سراغ تخت بعدی.

فرانک تا وقتی از میدان دیدش بیرون رفت نگاهش کرد. بعد از دست خودش عصبانی شد. این چه حماقتی بود؟ جنگ هنوز در گوشش می‌غرید. ویلیام مرده بود. پای خودش شاید هرگز درست نمی‌شد. و در تمام این ویرانی، ذهنش رفته بود سمت چند رشته موی قهوه‌ای و صدایی که می‌گفت «از من چشم برندار.»

چند شب بعد، وقتی تب دوباره بالا رفت، نام مری را در ذهنش تکرار کرد و از خودش بیزار شد.

روزها در درمانگاه شکل و مرز مشخصی نداشتند. صبح و شب با نور کدرِ پارچه‌ی چادر از هم جدا می‌شدند، نه با احساس واقعیِ زمان. گاهی فرانک از خواب می‌پرید و هنوز حس می‌کرد مچ‌هایش را بسته‌اند. گاهی صدای جیغ دخترش، از جایی که نباید می‌بود، میان ناله‌های مجروحان پیدا می‌شد و او با تپشِ قلبی بیمارگونه به سقف خیره می‌ماند تا صدا بگذرد. و گاهی، وقتی مری می‌آمد تا تبش را بسنجد یا پانسمان را عوض کند، برای چند دقیقه بوی مرگ کمی عقب می‌رفت و جای خودش را به بوی صابون و الکل و چیزی نامعلوم اما انسانی‌تر می‌داد.

یک بار، وقتی تبش کمتر بود، مری لیوان آب را به دستش داد و گفت:
- امروز کمتر شبیه جنازه‌ای.

فرانک، با زحمت، لیوان را گرفت.
- تعریف دل‌گرم‌کننده‌ایه!
- از طرف من، همین‌قدرش زیاده.

این بار واقعاً لبخند کم‌رنگی روی دهانش نشست و فرانک، با ناباوری، فهمید که دارد جوابش را با لبخندی ضعیف‌تر پس می‌دهد. اما همان لحظه، مثل همیشه، چیزی درونش عقب کشید. مثل سگ زخمی‌ای که حتی نوازش را هم تهدید می‌بیند. اگر جنگ چیزی به او یاد داده بود، این بود که آدم نباید به چیزهای موقت دل ببندد. به تختِ خالی‌ای که فردا پر می‌شود. به صورتی که ممکن است هفته‌ی بعد دیگر هرگز نبینی. به صدایی که شاید فقط برای این ساخته شده باشد که درد را بی‌نام‌تر کند، نه این‌که درمانش کند.

و مهم‌تر از همه، درون سرش چیزی مدام زنده می‌ماند؛ همان رشته‌ی آلوده‌ی خشم که از کابوس دخترش تا صورتِ بی‌جانِ ویلیام کشیده شده بود. او هنوز زنده بود و همین برایش شبیه نوعی بدهی بود. انگار باید برای این زنده ماندن، کاری می‌کرد. کسی را پیدا می‌کرد. چیزی را می‌فهمید. انتقامی را، هرچند کور و بی‌نام، به سرانجام می‌رساند.

پس هر بار که مری نزدیک می‌شد، فرانک خودش را عقب می‌کشید. نه با بدن، چرا که بدنش توان چندانی نداشت؛ بلکه با کلمات. کوتاه جواب می‌داد. نگاهش را می‌دزدید. به هیچ گفت‌وگویی اجازه نمی‌داد کمی بیش از حد لازم طول بکشد. حتی وقتی یک بار او را دید که گوشه‌ی چادر، خسته و بی‌خبر از نگاه دیگران، برای چند ثانیه چشم‌هایش را بسته و انگشتانش را به پل بینی‌اش فشار داده، چیزی در سینه‌ی فرانک تکان خورد، اما همان‌جا خفه‌اش کرد.

این یکی از آن چیزهایی بود که نباید شروع می‌شد.

تا روزی که دو مرد بالای تختش ایستادند. یکی افسر پزشک بود؛ مردی با سبیل‌های جوگندمی و چهره‌ای که آن‌قدر خبر بد داده بود که دیگر عضلاتش برای ابراز تأسف واقعی تنبل شده بودند. دیگری پوشه‌ای خاکستری در دست داشت و بیشتر شبیه کارمند اداره بود تا کسی که قرار است درباره‌ی ادامه‌ی زندگی دیگران تصمیم بگیرد.
پزشک باندهای پای او را نگاه کرد، بعد پرونده را. نام خانوادگی‌اش را با لحنی که مشخص نبود تحکم‌آمیز است یا محبت‌آمیز صدا زد.
فرانک سرش را برگرداند.
- بله.
- زخمت اون‌طور که باید، پیش نرفته. ترکش، پارگی بافت، شکستگی بدخیم. عفونت هم نزدیک بود کار رو سخت‌تر کنه. زنده موندی، اما برای برگشتن به خط مقدم مناسب نیستی.

فرانک چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بخشی از وجودش باید خوشحال می‌شد. زنده ماندن. برگشتن از جبهه. دور شدن از آن جهنم. اما هیچ‌کدام از این‌ها آن‌طور که باید حس نمی‌شدند. بیشتر شبیه بیرون انداختن تکه‌ای معیوب از دستگاه بود.

کارمند پرونده را باز کرد.
- طبق نظر پزشک، شما برای ادامه‌ی درمان و استراحت به انگلستان برگردونده می‌شید.

انگلستان.
خانه.
خاک نم‌زده، دیوارهای سنگی، صبح‌های خاکستری و روستایی که انگار همیشه بیش از حد ساکت بود.

- کجا؟
سؤال احمقانه‌ای بود که بی‌اختیار پرسید. کارمند به برگه نگاه کرد و محترمانه گفت:
- به همون روستایی که توش زندگی می‌کردید آقا.

انتخابش طبیعتاً همان جایی بود که پیش از جنگ از آن بیرون آمده بود، با دو پای سالم‌تر و ذهنی که هنوز کاملاً مال خودش بود. جایی که حالا قرار بود به آن برگردد، لنگان، ناقص و با چیزی تیره در سینه که نامش را نمی‌دانست. شاید خشم. شاید ماتم. شاید همان احتیاج بیمارگونه به این‌که گذشته را در جایی گیر بیاورد و گلویش را بفشارد. شرکت در جنگ شاید برای خاموش کردن آتش خشم و کینه کافی نبود و زندگی او را به جایی فرامی‌خواند تا کار ناتمامی را تمام کند.

پزشک چیزی درباره‌ی ادامه‌ی مراقبت و احتمالِ لنگ ماندن همیشگی گفت. فرانک خوب نشنید. نگاهش از شانه‌ی آن‌ها گذشت و در انتهای چادر به مری افتاد که داشت برای سربازی دیگر باند می‌برید. نور از پارچه‌ی سقف روی گونه‌اش افتاده بود. سرش پایین بود. از این فاصله، فقط خمیدگی آرام گردن و حرکت دقیق دست‌هایش دیده می‌شد.

او می‌توانست صدایش کند. می‌توانست، پیش از رفتن، لااقل چیزی بگوید. مثلاً بگوید که ممنون است. یا این‌که حضورش در این چند هفته از خیلی چیزها کمتر دردناک بود. یا حتی فقط با نام صدایش بزند و ببیند چه می‌شود. اما نکرد. چون می‌دانست اگر لب باز کند، شاید چیزی از آن دیوار ترک بخورد. و او، در آن زمان، به دیوارهایش بیشتر از هر آدمی نیاز داشت.

دو روز بعد، وقتی کاغذهای ترخیص را به دستش دادند و عصایی موقت زیر بغلش گذاشتند، چادر را با قدم‌هایی نابرابر و سوزشی مداوم در پا ترک کرد. کنار خروجی، بی‌اختیار برگشت. مری آن‌جا بود. چشمش به او افتاد. فقط برای یک لحظه. بعد، با همان خونسردیِ آموخته‌شده، سر کوچکی تکان داد. نه لبخند، نه اندوه، نه وعده‌ای برای بعد.

فرانک هم سر تکان داد. همین. بعد از چادر بیرون رفت. هوای بیرون سردتر بود، اما بوی کمتری از خون داشت. آسمان، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، به‌جای دودِ برآمده از انفجار، فقط خاکستری بود. کامیونی منتظر بود تا بخشی از راه بازگشت را برایش هموار کند؛ راهی طولانی، از میان ایستگاه‌ها و بیمارستان‌ها و قطارها، تا رسیدن به روستایی که قرار بود سال‌های سال وطنش باشد.

فرانک با زحمت بالا رفت. پای زخمی‌اش با هر حرکت اعتراض می‌کرد. وقتی نشست، دستش بی‌اختیار روی رانِ باندپیچی‌شده‌اش ماند. به جاده‌ی گل‌آلود خیره شد و برای لحظه‌ای، چهره‌ی ویلیام، دستِ کوچک دخترکِ بی‌جانش و صورت آرام مری پشت سر هم از ذهنش گذشتند؛ سه تصویری که به هم تعلق نداشتند و با این حال، درون او به ریسمانی واحد گره خورده بودند.

کامیون به راه افتاد و فرانک، در لرزش آهسته‌ی آن، با اطمینانی تلخ فهمید که هرچند بدنش را از جنگ بیرون می‌برند، جنگ هنوز جایی درون او مانده است.

***

صبح‌های روستا بعد از جنگ، ساکت‌تر از آن بودند که باید باشند. نه آن سکوتِ آرامِ همیشگی، نه آن آرامش آشنای جاده‌های باریک و دیوارهای سنگی؛ سکوتی بود که انگار از شرم ساخته شده باشد. انگار روستا، با تمام پنجره‌های بسته و باغچه‌های مرتب و صدای دورِ کلاغ‌ها، نمی‌دانست با مردانی که از جنگ برگشته‌اند چه کند. با پاهای لنگ. با چشم‌هایی که گاهی بی‌هشدار، از چیزی در گذشته پر می‌شوند. با مکث‌های بی‌دلیل میان حرف‌ها.

فرانک در یکی از همین صبح‌ها، با عصایی که دیگر داشت بوی دست خودش را می‌گرفت، از جاده‌ی اصلی پایین آمد و به کافه‌ی کوچک روستا رسید؛ جایی با پنجره‌های بخارگرفته، میزهای چوبیِ ساییده و بوی چای کهنه، نانِ کره‌مال و دودِ خاموشِ پیپ. صاحب کافه او را شناخت، مثل بیشترِ اهالی. شناختنی از آن دست که با لبخندی کوتاه شروع می‌شود و به سکوتی بلندتر ختم. برایش چای آورد. گفت:
- خوش برگشتی، فرانک.

اما لحنش طوری بود که انگار خودش هم مطمئن نیست «برگشتن» در این مورد واژه‌ی درستی باشد. فرانک تشکر کرد و در گوشه‌ای نشست که پشتش به دیوار بود و می‌توانست در را ببیند. این روزها بیشتر وقتش به همین می‌گذشت: نشستن در جاهایی که می‌شد نشست، گوش دادن و وانمود کردن به این‌که فقط مردی‌ست با پای خراب و آینده‌ای مبهم؛ نه کسی که هر صبح با فکری واحد از خواب بیدار می‌شود: پیدا کردنشان.

چهره‌ی آن سه ماسک‌دار را هرگز به روشنی به خاطر نمی‌آورد. هیچ‌وقت نتوانسته بود چون آنها فقط سایه‌هایی بودند با دست‌های زبر، خنده‌های کوتاه و آن فضای مه‌آلود و در عین حال هولناکِ کابوس‌های تکرارشونده؛ اما در ذهنش حقیقتی محکم‌تر از حافظه وجود داشت: آن‌ها واقعی بودند. دخترش واقعی بود. کلبه‌ی کنار دریاچه واقعی بود. و اگر این‌ها واقعی بودند، پس ردّی هم باید از خود به جا گذاشته باشند؛ آیا جرأتش را داشت دوباره به آن صحنه‌ی هولناک کلبه پای بگذارد؟

دو مرد در میز کناری مشغول حرف زدن بودند. یکی با صدای گرفته از کمبود نیروی کار در ملک‌های اطراف می‌نالید و دیگری، که صورتش سرخ و آفتاب‌سوخته بود، گفت:
- عمارت بالای تپه به دنبال یه آدم درست‌وحسابی می‌گرده. پیش‌خدمت یا باغبان یا هرچی اسمش رو بذاری. از وقتی اون پیر خدمتکارشون مرده، نصف کارها مونده رو زمین.

فرانک، بی‌آن‌که سرش را بالا بیاورد، دستش را دور فنجان محکم‌تر کرد. خوب می‌دانست آنها راجع به کدام عمارت صحبت می‌کنند. خانه‌ای بزرگ و سرد روی تپه، با پنجره‌های بلند و درختان آراسته و آن حسِ همیشگیِ فاصله که آدم از پایین جاده به آن نگاه می‌کرد و می‌دانست آن‌جا به او تعلق ندارد. او از کودکی عمارت را می‌شناخت، مثل همه‌ی اهالی. می‌دانست آن‌ها ثروتمند و متکبرند و از روستا فقط به اندازه‌ی خدمت‌کار و شیر و گوشت و هیزم چیزهایی می‌خواهند.

بعدتر، وقتی چای دومش را می‌نوشید، خودش را به صاحب کافه رساند و خیلی عادی پرسید چه کسی در عمارت کارها را هماهنگ می‌کند. چند ساعت بعد، در همان روز گرمِ تابستانی، با پیراهنی تمیزتر از روزهای دیگر و عصایی که هر قدم را یادآوری می‌کرد، از جاده‌ی تپه بالا رفت و خودش را به درِ بزرگ خانه رساند.

مردی خشک و استخوانی در را باز کرد؛ خدمتکاری با موهای خاکستری، صورت تراشیده و لب‌هایی که گویی برای لبخند ساخته نشده بودند. فرانک نامش را گفت. از جنگ برگشتن را گفت. بلد بودن کار با باغ و مشعل و زغال و قفل و پنجره را گفت. خیلی چیزها را نگفت: این‌که خواب‌هایش بوی طناب می‌دهند، این‌که هر شب با خشم می‌خوابد، این‌که انگار قدم گذاشتن در آن خانه خودش نوعی نزدیک شدن اهالی خانه به چیزی است که سال‌هاست گلویش خودش را می‌فشارد.

چند روز بعد، او را پذیرفتند. نه با مهربانی، نه با گرمی. با همان بی‌اعتنایی طبقاتیِ آشنای خانواده‌های بزرگ. او برایشان سودمند بود: مردی محلی، ساکت، منظم و به‌قدر کافی سربه‌زیر که دردسر درست نکند. اتاقکی کوچک در باغ به او دادند، آن سوی آشپزخانه‌ی پشتی، با پنجره‌ای رو به باغ و تختی باریک که فنرهایش شب‌ها ناله می‌کردند. کارش ترکیبی بود از مراقبت از باغ‌ها، رسیدگی به آتش‌ها، حمل‌ونقل خرده‌کارها و بودن در دسترس وقتی خانه چیزی می‌خواست.

خانه همیشه چیزی می‌خواست.

روزها او را آن‌قدر خسته می‌کردند که بعضی عصرها برای چند دقیقه فکر می‌کرد شاید خشم درونش دارد می‌خوابد. اما شب که می‌رسید، تصویر دخترش دوباره از جایی نامعلوم بالا می‌آمد. موی طلایی. چشم‌های آبی. دست کوچکی که نمی‌توانست بگیرد. و بعد همان کلبه.

بالاخره، یک روز عصر، عزمش را جزم کرد. تمام جسارتی را که در خود سراغ داشت فراخواند و آماده‌ی رفتن به کلبه شد. آسمان تابستانی هنوز کاملاً در تاریکی فرو نرفته بود که از عمارت بیرون زد و با احتیاط راه دریاچه را در پیش گرفت.

جاده‌های باریک و بوته‌های وحشی را می‌شناخت. چند بار زمین ناهموار زیر پای لنگش لغزید و نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد، اما باز ایستاد، نفس گرفت و ادامه داد. کلبه آن‌جا بود؛ همان‌طور که در ذهنش مانده بود، و با این حال نه کاملاً همان. کوچک، متروک، با دیوارهای نم‌کشیده و پنجره‌ای شکسته که شیشه‌هایش سال‌ها پیش روی کف پوسیده ریخته بودند.

در را هل داد. بوی آب مانده، چوب تر و چیزی کهنه و فراموش‌شده به استقبالش آمد. برای چند لحظه فقط ایستاد. اینجا باید همان‌جا می‌بود. اما هرچه بیشتر نگاه می‌کرد، بیشتر چیزی درونش به ناهماهنگیِ ظریفی برمی‌خورد. نه این‌که کلبه اشتباه باشد؛ نه. مسئله این بود که خاطره‌اش بیش از حد ملموس بود. بیش از حد آماده. بیش از حد بی‌نقص. طناب‌هایی که در ذهنش حس کرده بود، جای دقیقی روی تیرک‌ها نداشتند. رد پایی نبود. نشانه‌ای نبود. فقط بوی آب بود و سکوت.

روی کف چوبی کلبه، جایی که نسبتاً از خرده‌شیشه‌ها دور بود، دراز کشید. سرش را روی زمین گذاشت و نگاهش را به سقف موریانه‌زده دوخت. اجازه داد آن خاطرات شوم دوباره ذهن و روحش را درهم بریزند؛ دوباره همان حس ناتوانی بی‌پایان در دفاع از دخترش. اشک، بی‌اختیار، از دو سوی صورتش پایین می‌چکید.

سرش کمی به چپ متمایل شد.

در همان چند ثانیه‌ای که پلک خیسش را گشود، تصویر تار جسمی را در چند قدمی خود، روی کف کلبه دید. از جا برخاست و نشست. درست می‌دید. یک گوی شیشه‌ای پیش چشمش بود؛ چیزی که پیش از ورودش به آن کلبه وجود خارجی نداشت. گوی را برداشت و برابر چشمانش گرفت. نه می‌توانست سرمای لمس آن را انکار کند؛ نه می‌توانست دانه‌های برفی را نادیده بگیرد که انگار با نیرویی فرازمینی، بی‌وقفه درون آن می‌چرخیدند.

صدایی گفت:
ـ دنبال چیزی می‌گردی که این‌جا نیست.

فرانک چنان جا خورد که نزدیک بود گوی از دستش بیفتد. صدای دورگه‌ی غریبه‌ای را می‌شنید که مستقیم او را خطاب قرار داده بود. وحشت‌زده به همه‌سو نگاه کرد، اما کسی را ندید.

ـ کجایی؟ کی هستی؟

صدا پاسخش را داد؛ انگار نه از گوش‌هایش، بلکه از عمق ذهن خودش آن را می‌شنید.
ـ کسی که می‌داند چه چیزی از دست دادی.

فرانک احساس کرد چیزی در شکمش جمع شد.
ـ تو درباره‌ی چی حرف می‌زنی؟

آن چیزی که در ذهنش با او سخن می‌گفت، آشکارا مکث کرد؛ انگار عمداً به او فرصت می‌داد تا خودش را با واقعیت پیش رویش وفق دهد. چندین ثانیه گذشت. بعد دوباره به حرف آمد.
ـ دخترت. آن‌ها فکر کردند می‌توانند جانش را بگیرند و هیچ‌وقت تاوان ندهند.

اسم نبرد. لازم هم نبود. فرانک نمی‌دانست چرا همان‌جا فریاد نکشید، چرا گوی را به دیوار نکوبید، چرا از کلبه بیرون ندوید. شاید چون برای نخستین بار، کسی جز خودش طوری حرف می‌زد که انگار آن کابوس را دیده است. انگار می‌فهمید درون او چه می‌گذرد.

ـ از کجا می‌دونی؟
ـ من از خیلی چیزها خبر دارم. بیشتر از آن‌چه مردم فکر می‌کنند. بیشتر از آن‌چه خودت فکر می‌کنی.

و بعد، با دقتی تقریباً مهربانانه، چیزی از فرانک را به زبان آورد که خودِ فرانک هرگز نتوانسته بود درست بیانش کند:

ـ فرانک… تو خوب می‌دانی زخم‌های جسمانی هیچ‌گاه نمی‌توانند باعث شوند زخمی که به روحت خورده فراموش شود. پیدا کردن قاتلین و از بین بردن آن‌ها دوای دردی است که آزارت می‌دهد.

فرانک از خودش متنفر شد که به این حرف‌ها گوش می‌دهد. اما با این حال، پس از شنیدنشان، پاسخ داد:
ـ گفتنش راحته. حتی اگر بدونم کی و با چه نیتی این کار رو کرده… توانی برای انتقام گرفتن ندارم. جون بچه‌ام رو نتونستم نجات بدم. رفیقم جلوی چشمام پرپر شد. حتی نتونستم جلوی مجروح شدن خودم رو بگیرم.

سکوتی کوتاه میانشان افتاد.

بعد، برای نخستین بار، صدای درون ذهنش از جادو گفت. نه ناگهانی، نه با واژه‌هایی که جنون‌آمیز به نظر برسند. اول از چیزهایی گفت که فرانک نمی‌توانست توضیحشان دهد: یادهایی که بیش از حد زنده‌اند، ترس‌هایی که انگار در وجود آدم کاشته شده‌اند، قدرتی که بعضی انسان‌ها برای شکستن اراده‌ی دیگران دارند. بعد، کم‌کم، لایه‌های تردید را کنار زد. گفت در دنیا نیروهایی هست که مردم عادی یا مسخره‌شان می‌کنند یا اصلاً نمی‌بینند. گفت بعضی خانواده‌ها از آن نیروها خبر دارند و از آن‌ها برای حفظ قدرت خود استفاده می‌کنند. گفت مردی که ابزار لازم را داشته باشد، می‌تواند کاری کند که قلبی بایستد، ذهنی مغلوب شود، یا حقیقتی برای همیشه دفن بماند.

فرانک باید می‌خندید. باید می‌گفت این حرف‌ها چرند است. اما بعد از جنگ، بعد از کابوس‌های تکرارشونده، بعد از آن حس دائمی که چیزی در حافظه‌اش جاگیر شده و به او تعلق ندارد، «چرند» دیگر واژه‌ی مطمئنی نبود.

صدا گفت:
ـ تو لازم نیست همه‌چیز را کامل درک کنی. کافی‌ست بدانی که می‌توانی کاری کنی. ما می‌توانیم ناممکن را ممکن کنیم.
ـ ما؟
ـ من و تو. من هویت قاتلین دخترت را در اختیارت می‌گذارم و تو…

فرانک کاملاً انتظار داشت با توقعی غیرمنطقی روبه‌رو شود، اما هرگز فکرش را هم نمی‌کرد چنین چیزی از او بخواهد.
ـ …تو جسمت را در اختیار من قرار می‌دهی، فرانک. بدن ناتوان تو در اختیار جادوی من. و ما با هم انتقام مرگ دخترت را می‌گیریم.

فرانک به گوی شیشه‌ای خیره ماند. دانه‌های برف دیوانه‌وار بالا و پایین می‌جهیدند. آهنگی ملایم از گوی به گوش می‌رسید؛ نوایی که تا آن لحظه هرگز نشنیده بود. انگار موسیقی، مستقیم قلبش را نشانه گرفته بود و جانی تازه به او می‌داد.

با این‌که همه‌چیز باورنکردنی به نظر می‌رسید، فرصتی پیش رویش گذاشته شده بود که شاید تنها یک بار در عمرش به دست می‌آمد. حتی اگر دروغی بیش نبود، چگونه می‌توانست به سادگی به آن پشت پا بزند؟

ـ من آن نیرویی هستم که بالاخره بندهای نامرئی محدودیت‌های انسانی تو را باز می‌کند.

آن‌چه بیش از هر چیز به چشم می‌آمد، تسلط غریزی آن صدا بود. انگار هر جمله‌اش از پیش اندازه گرفته شده بود تا دقیقاً بر جای دردناکی فرود آید. فرانک تصمیمش را گرفته بود.
ـ چطور انجامش می‌دیم؟

از گوشه‌ی چشم، تکه‌چوبی را دید که کنار پایش ظاهر شد. چوبدستی‌ای بود تیره و ناصاف؛ بیشتر شبیه شاخه‌ای خشکیده تا ابزاری ظریف. سطحش پر از گره و ترک بود و رنگش به قهوه‌ای سوخته و سیاهی می‌زد. چیزی در ظاهرش وجود داشت که فرانک را پس می‌زد؛ انگار آن تکه‌چوب سال‌ها در مشت انسانی بیمار، خشن و کینه‌جو مانده باشد. با این حال، بر ترس‌های غریزی‌اش غلبه کرد.

دست راستش را، دستی که آثار جراحت‌های جنگ هنوز روی آن به چشم می‌خورد، به سوی چوب دراز کرد. صدای درون سرش به آرامش‌بخش‌ترین حالت ممکن رسیده بود:
ـ آفرین، فرانک. چوبدستی را بردار و بقیه‌اش را به من بسپار.

به محض آن‌که تکه‌چوب خشک را میان انگشتانش گرفت، گرمایی در وجودش دمید. حسی که در تمام بیست‌وشش سال عمرش، حتی پیش از تجربه‌ی دهشتناک مرگ دخترش، هرگز تجربه نکرده بود.

گوی را کناری انداخت و از جا برخاست.

دیگر صدایی در سرش نمی‌شنید؛ حالا او خودش صاحب آن صدا بود. حالا دیگر می‌دانست چه کسانی دخترش را کشته‌اند: صاحبان همان عمارتی که به آن خدمت می‌کرد.

چوبدستی را تکان داد. موجی از جادو از نوک آن در هوا جریان یافت. پیش چشمانش، خرده‌شیشه‌ها به هم پیوستند و در و پنجره‌های مستهلک کلبه، به حال و روز چندین سال پیش از آن بازگشتند. او حقیقتاً جادو می‌کرد.

***

خانه در تابستان، با وجود گرما، شب‌ها بخش‌هایی خالی و خاموش داشت. ارباب عمارت و همسرش و پسرشان، طبق عادت، ساعت معینی پس از شام به اتاق پذیرایی کوچکِ طبقه‌ی همکف می‌رفتند؛ اتاقی با پنجره‌های رو به باغِ شرقی، قفسه‌ی نوشیدنی و شومینه‌ای که حتی در تابستان گاه برای نمایش بیشتر از نیاز روشن می‌شد. فرانک می‌توانست در را بی‌سر و صدا باز بگذارد. می‌توانست مطمئن شود خدمتکاران دیگر در بخش‌های دورتر خانه مشغول‌اند. می‌توانست بگوید قفلِ درِ کناری گیر کرده و خودش برود «درستش کند».

آن شب، فرانک خواب ندید. یا اگر دید، چیزی از آن به خاطر نیاورد. فقط با احساسی سنگین و قطعی بیدار شد؛ حسی شبیه افتادن در سراشیبی. هوا سنگین و گرم بود. از آن شب‌های تابستانیِ بی‌باد که خانه‌ها نفس می‌کشند و باغ‌ها بوی خاکِ گرم و برگِ له‌شده می‌دهند. فرانک طبق معمول که وظایفی فراتر از باغبانی به دوش می‌کشید، امور مربوط به شام را انجام داد، سینی‌ها را جابه‌جا کرد، صدای زنگِ کوچکِ اتاق خدمتکاران را پاسخ داد و وانمود کرد همه‌چیز عادی است. درِ راهروی کناری را، همان‌طور که قرار بود، کامل نبست. قفل را طوری جا انداخت که با فشار کمی باز شود. بعد به بهانه‌ی رسیدگی به پنجره‌های باغ، بیرون رفت.

در ساعت مقرر بازگشت؛ همان ساعتی که خانه، با تمام شکوه سرد و سنگینش، در امن‌ترین و بی‌دفاع‌ترین حالت خود فرو می‌رفت. نه خدمتکاری در راهروها پرسه می‌زد، نه صدای قدمی از طبقه‌ی بالا می‌آمد. عمارت، آن هیولای سنگیِ مغرور بر فراز تپه، در سکوتی اشرافی نفس می‌کشید؛ بی‌خبر از این‌که مرگ، این‌بار نه از درِ پشتی، که از راهروی اصلی آمده است.

فرانک جلوی درِ اتاق پذیرایی ایستاد. برای لحظه‌ای، دستش روی دستگیره خشک شد. چوبدستی در مشت او سنگینی می‌کرد؛ زشت، کج، اما زنده. انگار زیر انگشتانش نبضی پنهان می‌زد. گرمایی چرکین و تیره از آن بالا می‌خزید، از کف دستش عبور می‌کرد، در رگ‌های ساعدش می‌دوید و خود را به شانه‌ها، گردن و جمجمه‌اش می‌رساند. جادو مثل آتش نبود؛ مثل آب هم نبود. بیشتر شبیه چیزی بود که از اعماق زمین بیرون کشیده باشند؛ فشرده، کهنه، بی‌رحم، و به‌طرز هولناکی مطیع.

بدنش دیگر آن بدنِ ناقص و لنگان نبود. یا دست‌کم، در آن لحظه چنین حس نمی‌کرد. درد پایش هنوز آن‌جا بود، اما دور شده بود؛ مثل صدایی در اتاقی دیگر. ضعف عضلاتش، لرزش همیشگی زانوی مجروحش، خستگی مزمن استخوان‌هایش، همه انگار زیر لایه‌ای از قدرتِ مطلق دفن شده بودند. فرانک برای نخستین بار بعد از سال‌ها حس کرد اگر بخواهد، می‌تواند دیوارهای همین خانه را از پی بکَند. می‌تواند چراغ‌ها را خاموش کند. می‌تواند قلب‌ها را از حرکت بیندازد. چیزی در ژرفای ذهنش، بی‌آن‌که دیگر نیازی به نجوا داشته باشد، فقط تماشا می‌کرد.

فرانک در را گشود. اتاق پذیرایی در نور چراغ‌ها طلایی و گرم به نظر می‌رسید؛ طلاییِ بیمارگونه‌ای که روی قاب‌های گران‌قیمت، پرده‌های سنگین، چوب صیقل‌خورده‌ی میزها و جام‌های بلور می‌لغزید. آتش در شومینه می‌سوخت و سایه‌ها را روی دیوارها می‌رقصاند. همه‌چیز در آن اتاق بوی ثروت می‌داد؛ بوی آسایش، بوی میراث، بوی آدم‌هایی که هرگز مجبور نشده بودند برای زنده ماندن بجنگند.

ارباب خانه روی صندلی بلندش نشسته بود، لیوانی در دست، با همان اطمینان رخوت‌آلود مردی که دنیا را ملک شخصی خود می‌داند. همسرش با قامتی صاف و چهره‌ای سرد کنارش بود؛ زنی سنگی، بی‌حالت، چنان آراسته که گویی حتی ترس هم اجازه نداشت چین کوچکی روی صورتش بیندازد. پسرشان، مردی جوان، خوش‌قیافه و بی‌نقص، کنار شومینه ایستاده بود. شعله‌ها روی صورتش می‌لغزیدند و زیبایی‌اش را تیزتر و بی‌رحمانه‌تر می‌کردند.

هر سه در آسایش خود غرق بودند. چند ثانیه طول کشید تا متوجه حضور فرانک شوند. پسر ارباب، که میانسال و حدوداً چهل ساله بود، نخستین کسی بود که سر برگرداند.
ـ فرانک؟ چیزی شده؟

صدایش آرام بود، اما نگاهش نه. به‌محض آن‌که چشمش به فرانک افتاد، چیزی در چهره‌اش شکست؛ نه شناخت، نه فهم، بلکه آشفتگی‌ای گذرا و غریب. انگار در برابرش نه یک باغبان لنگ، بلکه تصویری ناممکن ایستاده بود: سایه‌ای از خودش، تاریک‌تر، فرسوده‌تر و در عین حال آشنا به شکلی که نباید آشنا می‌بود.

صورت فرانک در نور چراغ‌ها آرام به نظر می‌رسید؛ حتی شاید، برای چشم ناآگاه، تقریباً بی‌احساس. اما چشم‌هایش آرام نبودند. آن‌ها از هر گوشه‌ی تاریک اتاق تاریک‌تر بودند. چیزی پشت نگاهش می‌سوخت؛ نه شعله، بلکه خلأیی سیاه که نور را می‌بلعید.

فرانک با لحنی آمیخته به خشونتی سرد گفت:
ـ اومدم چیزی رو پس بگیرم.

ارباب خانه از جا برخاست. صدای پایه‌ی صندلی روی کف چوبی کشیده شد؛ صدایی خشک و کوتاه، مثل خط انداختن روی استخوان.

ـ این گستاخی از کجا اومده، فرانک؟ همین الان از جلوی چشمام دور شو.

فرانک تکان نخورد. چوبدستی در دستش گرم‌تر شد.
نه؛ گرم‌تر نه. بیدارتر.
انگار چیزی که درون آن خوابیده بود، حالا پلک باز کرده باشد.

فرانک حس کرد نیرو از نوک انگشتانش بالا می‌آید و در سینه‌اش جمع می‌شود. ضربان قلبش آهسته‌تر شد، اما هر تپش حالا سنگین‌تر بود؛ کوبشی عمیق، آهنین، بی‌رحم. هوا اطرافش متراکم شد. شعله‌های شومینه برای لحظه‌ای انحنایی غریب پیدا کردند، گویی چیزی نادیدنی از کنارشان گذشته باشد. صدای نفس کشیدن آن سه نفر را می‌شنید؛ واضح، جدا از هم، شکننده. صدای تپش قلبشان را هم شاید می‌شنید، یا شاید خیال می‌کرد. مهم نبود. در آن لحظه، همه‌چیز در اتاق به او تعلق داشت.

برای اولین بار، تردید در نگاه ارباب پیدا شد. نگاهش میان فرانک و پسرش رفت‌ و برگشت؛ سریع، ناآرام، هراسان. شاید شباهتی دید که نباید می‌دید. شاید برای لحظه‌ای فهمید چیزی در این دیدار، چیزی در این خدمتکار ساکت و لنگ، از حدِ فهم دنیای عادی بیرون است.

فرانک گفت:
ـ وقتش شده انتقام مرگ دخترم رو بگیرم.

کلمات که از دهانش بیرون آمدند، گویی دیگر تنها متعلق به او نبودند. در اتاق پیچیدند، سنگین شدند و روی اشیای گران‌قیمت نشستند؛ روی لیوان بلور، روی قاب نقاشی، روی پوست سفید و بی‌دفاع آدم‌هایی که هنوز نمی‌دانستند مرگ چقدر نزدیک ایستاده است.

ارباب خانه اخم کرد.
ـ دخترت؟ فرانک، تو دیوونه شدی؟

اما فرانک دیگر صدای او را نمی‌شنید. نه آن‌طور که باید. در گوشش، زمزمه‌ای بی‌صدا بالا آمده بود. کلمه‌ای ناشناخته، وحشتناک، مثل تیغه‌ای که از غلاف بیرون کشیده شود. زبانش خودش حرکت کرد. لب‌هایش شکلی ساختند که هیچ‌گاه نیاموخته بود. نیرویی از درون قفسه‌ی سینه‌اش برخاست، از بازویش گذشت و در چوبدستی فرو ریخت.

برای یک لحظه، دنیا کوچک شد. فقط او بود و چوبدستی و مردی که باید می‌مرد.
ـ آواداکداورا.

نور سبز اتاق را شکافت.

نه مثل نور چراغ، نه مثل برق آسمان. سبزی آن زنده نبود؛ رنگ مرگ بود، رنگ چیزی که هیچ گرمایی نداشت و با این حال می‌سوزاند. از نوک چوبدستی جهید و در یک چشم‌به‌هم‌زدن به سینه‌ی ارباب خورد.

مرد حتی فرصت نکرد فریاد بزند. چشم‌هایش گشاد شد؛ حیرت‌زده، تحقیرشده، گویی هنوز باور نداشت قانونی وجود دارد که بتواند شامل حال او هم بشود. لیوان از دستش افتاد، روی فرش غلتید و شراب تیره مثل لکه‌ای خون‌آلود پخش شد. بعد بدنش فرو ریخت. سنگین، ناگهانی، بی‌دفاع. چنان افتاد که گویی از ابتدا هرگز چیزی به نام زندگی در او نبوده است.

برای یک دم، سکوت اتاق را در خود بلعید. بعد خانم خانه جیغ کشید. جیغش تیز بود، اما کوتاه، مثل پرنده‌ای که در مشت له شود. فرانک به سوی او برگشت. حرکتش سریع‌تر از توان بدنش بود. پای لنگش نباید می‌توانست چنان بی‌اشتباه بچرخد، اما جادو استخوان‌هایش را مثل نخ عروسک‌گردان کشید و فرمان داد. او دیگر با عضلات خود حرکت نمی‌کرد. با اراده‌ای تاریک حرکت می‌کرد که بدنش را از درون پر کرده بود.

زن عقب نرفت. شاید غرورش اجازه نداد. شاید ترس پاهایش را به زمین دوخته بود. دستش تا نیمه بالا آمد، انگار می‌خواست چیزی بگوید، چیزی انکار کند، چیزی دستور بدهد. فرانک نگذاشت. دوباره همان کلمه. دوباره همان شکافتن هوا. نور سبز دوم، کوتاه‌تر و بی‌رحمانه‌تر از اولی، بر پیکر زن نشست. نفسش در گلویش گیر کرد. چهره‌اش همان‌طور سرد ماند، اما چشم‌هایش حقیقت را فهمیدند. یک لحظه دیر فهمیدند. دستش روی سینه‌اش نشست، انگشتانش جمع شدند و بعد بی‌صدا کنار صندلی شوهرش فرو ریخت. صورتش با بهتی ناتمام منجمد شد؛ انگار هنوز انتظار داشت کسی بابت این بی‌احترامی عذرخواهی کند.

پسر دو نفری که تا چند لحظه پیش نفس می‌کشیدند، قدمی به عقب رفت. حالا دیگر آن نقاب زیبای اشرافی از صورتش افتاده بود. وحشت، واضح و حیوانی، در چشم‌هایش می‌لرزید. اما در عمق آن وحشت، چیز دیگری هم بود؛ خشم، تحقیر و پرسشی خاموش که چهره‌اش را در هم می‌کشید.
ـ این چه…؟ تو... کی هستی؟

فرانک نزدیک‌تر شد. فرش نرم زیر پایش بود، اما حس می‌کرد بر خاکستر راه می‌رود. هوای اتاق سنگین شده بود. بوی شراب ریخته، چوب سوخته و ترس با هم آمیخته بود. اجساد بی‌زخم روی زمین افتاده بودند و همین بی‌زخمی، مرگشان را وحشتناک‌تر می‌کرد. نه خون، نه پارگی، نه اثری از مبارزه. فقط خاموشی.

فرانک سایه‌ی لبخندی را روی لبان خود حس کرد. اما آن لبخند از او نبود. یا شاید حالا دیگر نمی‌دانست چه چیزی از اوست و چه چیزی نیست.
ـ من؟

صدایش آرام بود. می‌توان گفت تقریباً نجواگونه بیرون آمد. اما در آن نجوا چیزی خزنده و سرد جریان داشت.
ـ من همون چیزی‌ام که تو و امثال تو هیچ‌وقت حتی زحمت دیدنش رو به خودتون ندادین.

پسر ارباب نگاهش را به سمت زنگ کنار شومینه دواند. تصمیم در چشمانش شکل گرفت. خواست حرکت کند، خواست کمک بخواهد، خواست به همان دنیای امنی پناه ببرد که تا چند دقیقه پیش مطمئن بود همیشه از او محافظت خواهد کرد. اما پاهایش فرمان نبردند. برای لحظه‌ای همان‌جا خشک شد. نه کاملاً فلج، نه آزاد. انگار اراده‌اش را دستی نامرئی گرفته و میان دو انگشت فشار داده باشد.

فرانک این را حس کرد. حس کرد که می‌تواند. نه فقط بکشد. نه فقط نور سبز را از چوبدستی بیرون بکشد. می‌توانست فاصله‌ی میان فکر و عمل را بشکند. می‌توانست ترس را در تن دیگری بکارد. می‌توانست آدمی را درون پوست خودش زندانی کند. این کشف، از خودِ قتل هولناک‌تر بود.

قدرت، در او می‌جوشید. قدرتی آلوده، اما باشکوه. قدرتی که به او نمی‌گفت التماس کن، نمی‌گفت تحمل کن، نمی‌گفت فراموش کن. فقط می‌گفت: فرمان بده. و جهان، برای نخستین بار، پاسخ می‌داد.

فرانک دستش را برای سومین بار بالا آورد. پسر ارباب به چوبدستی نگاه کرد، بعد به چهره‌ی فرانک. در آخرین لحظه، همان آشفتگیِ پیشین دوباره در نگاهش پدیدار شد؛ همان حسِ دیدن چیزی آشنا در آینه‌ای نفرین‌شده. شاید شباهت را می‌دید. شاید نمی‌فهمید. شاید درست پیش از مرگ، فهمید که این انتقام فقط انتقام یک خدمتکار نیست؛ چیزی بسیار قدیمی‌تر، بسیار تاریک‌تر، از راه رسیده بود.

لب‌های فرانک تکان خوردند. نور سبز سوم، بی‌صدا و کامل، از چوبدستی بیرون جهید. ارباب جوان پیش از افتادن، حالتی میان خشم، ناباوری و وحشت داشت؛ انگار مرگ را بی‌ادبانه‌ترین توهین ممکن می‌دانست. بعد زانوهایش خم شد، بدنش روی قالی روشن فرو افتاد، سرش اندکی به پهلو چرخید و چشم‌هایش باز ماندند.

اتاق ساکت شد. سکوتی آمد که از هر فریادی وحشتناک‌تر بود. شعله‌های شومینه دوباره عادی سوختند. ساعت روی طاقچه تیک‌تاک کرد. شراب روی فرش آرام‌آرام پیش رفت. سه جسد بی‌حرکت در نور طلایی اتاق افتاده بودند: بی‌زخم، بی‌خون، تمیز و کامل. انگار کسی چراغی را درون هر سه خاموش کرده باشد.

فرانک به آن‌ها نگاه کرد. باید می‌لرزید. باید فرو می‌ریخت. باید وحشت می‌کرد. اما نکرد. فقط نفس کشید. آهسته. عمیق. سرشار از آرامش. جادو هنوز در رگ‌هایش می‌دوید؛ مثل ماری سیاه که دور استخوان‌هایش حلقه زده باشد. چوبدستی در دستش دیگر زشت و بیگانه نبود. به شکل وحشتناکی مناسب بود. انگار همیشه باید در مشت او می‌بود. انگار تمام سال‌های ضعف، تحقیر، درد و ناتوانی، تنها مقدمه‌ای بوده‌اند برای همین لحظه: لحظه‌ای که او با یک کلمه، زندگی را از تن کسانی بیرون کشید که زمانی دست‌نیافتنی به نظر می‌رسیدند.

فرانک لب‌هایش را تر کرد. نه خسته بود، نه مضطرب. فقط راضی بود. و در عمق ذهنش، جایی تاریک‌تر از تاریکی پشت پنجره‌ها، چیزی در روحش بی‌صدا لبخند زد. فکر می‌کرد حالا دیگر روح دخترش آرام گرفته است. فرانک، در آن اتاقِ گرمِ تابستانی، میان سه بدنِ بی‌حرکت، مرگ را مثل فرمانی ساده بر زبانِ جهان تحمیل کرده بود.

***

بعد از آن شب، خانه تا چند ساعت همان‌طور ماند: گرم، خاموش و سنگین از چیزی که هیچ‌کس در ابتدا نامی برایش نداشت. فرانک نمی‌دانست چه مدت کنار درِ اتاق ایستاده بود. فقط این را به خاطر داشت که آرام آرام، جادو از بند بند وجودش رخت بربست و به همراه چوبدستی پرگرهی ناپدید شد که دیگر میان انگشتانش نبود و به سیل خاطرات پیوسته بود. همان‌جا بود که چیزی در ذهن فرانک لرزید. نه پاک شد، نه از میان رفت؛ بلکه جابه‌جا شد. مثل کمدی که در تاریکی چند سانتی‌متر هلش بدهند و آدم تا مدت‌ها فقط حس کند چیزی سر جای خودش نیست. تصویر نور سبز در ذهنش ماند، اما انگار پشت سایه‌ای مبهم فرو رفت. ذهنش کِدِر شد. جمله‌ها تار شدند. فقط سه حقیقتِ خام و جدا از هم باقی ماندند: خانواده‌ی اربابش مرده بودند، او آن‌جا بود و هیچ‌کس قرار نبود حرفش را باور کند.

صبح نظافتچی زن برای نظافت به اتاق پذیرایی رفته بود و با جسد آن سه ارباب مواجه شده بود. دوان دوان خبر را مثل آتش پیش‌رونده در کاه خشک در کل روستا پخش کرده بود. پلیس آمد. تا آفتاب بالا نیامده بود، دروازه‌ی عمارت باز و بسته می‌شد، کفش‌های گِلی روی سنگ‌فرش‌ها رد می‌انداختند و صدای مردانی که با احتیاط آهسته‌تر از معمول حرف می‌زدند، در راهروها می‌پیچید. جسدها را دیدند: بی‌زخم، بی‌خون، بی‌علت. دکتر آمد، معاینه کرد، اخم کرد، چیزی نگفت که واقعاً چیزی را توضیح بدهد.

فرانک را همان صبح بردند. او آخرین کسی بود که خدمتکارها دیده بودند در آن بخش خانه رفت‌وآمد می‌کند. او کسی بود که درهای خانه را می‌شناخت. او مردی بود با گذشته‌ای در دل جنگ، خلقی ساکت و چهره‌ای که از خستگی و درد همیشه به نظر می‌رسید چیزی را پنهان می‌کند. برای پلیس، همین‌ها کافی بود که از او شروع کند.

بازجویی‌ها ساعت‌ها طول کشید. از او پرسیدند کجا بوده. چه دیده. چرا درِ کناری نیمه‌باز بوده. آیا صدایی شنیده. آیا خانواده را زنده دیده. آیا دشمنی‌ای داشته. آیا می‌دانسته چه کسی ممکن است چنین کاری بکند. مردی با دفترچه‌ای کلماتش را می‌نوشت و گاهی بدون آن‌که سر بلند کند همان سؤال را با شکلی دیگر تکرار می‌کرد، انگار حقیقت اگر تحت فشار کافی قرار بگیرد، از بین دندان‌ها بیرون می‌افتد.

فرانک آن‌چه را می‌توانست گفت، اما مشکل همین بود: آن‌چه می‌توانست بگوید، به درد کسی نمی‌خورد. این‌که مرگشان طبیعی نبود. این‌که انگار قلبشان را کسی با دست نامرئی خاموش کرده. این‌ها، برای مردانِ پشت میز، حرف‌های آشفته‌ی یک سربازِ آسیب‌دیده بود، نه شهادتی معتبر.

یکی از آن‌ها سرانجام با بی‌حوصلگی گفت:
- پس یا چیزی ندیدی، یا نمی‌خوای بگی.

فرانک، خسته و رنگ‌پریده، فقط به او خیره ماند. چون خودش هم دیگر نمی‌دانست کدامش درست‌تر است.

نتیجه‌ی بازجویی‌ها هیچ نشد. مدرکی علیه او پیدا نکردند. نه اثری از درگیری روی بدنش بود، نه انگیزه‌ای روشن که برای پلیس قابل‌فهم باشد، نه سلاحی، نه نشانه‌ای از زهر یا طناب یا هر چیز دیگر. سه نفر مرده بودند و علت مرگشان، در زبان پزشکی و قانون، تقریباً به طرز وهم‌آلودی خالی مانده بود. در نهایت، بدون مدرکی برای نگه‌داشتنش، به ناچار رهایش کردند.

اما رهایی، تبرئه‌ی واقعی نبود. در روستا، مردم به ندرت با صدای بلند اتهام می‌زدند. آن‌ها این کار را با سکوت انجام می‌دادند. با مکثی کمی طولانی‌تر هنگام سلام. با نگاه‌هایی که لحظه‌ای بیش از حد لازم روی صورت آدم می‌ماند. با پایین آوردن صدا وقتی او از کنار میز یا نرده یا صف نان رد می‌شد. بعضی‌ها مطمئن بودند کار خودش بوده. بعضی‌ها فکر می‌کردند دست‌کم چیزی می‌داند که نگفته. بعضی‌ها هم فقط از او می‌ترسیدند، چون آدم‌ها از چیزهایی که توجیه عقلانی ندارند می‌ترسند. کم‌کم در روستا، نامش با آن شب گره خورد.

فرانک. همان که در صحنه‌ی قتل حاضر بود. همان که جان سالم به در برد. همان که درباره‌ی مرگِ اربابانش حرف‌های عجیب می‌زند. او اما نرفت. شاید چون جای دیگری نداشت. شاید چون لجبازیِ خشک و خاموشی در او بود که نمی‌خواست با رفتن، مُهرِ گناه را روی خودش قطعی کند. و شاید، در لایه‌ای عمیق‌تر و تاریک‌تر، چون عمارت برایش به چیزی شبیه میدان نبرد تبدیل شده بود. جایی که مصیبتی در آن رخ داده و حالا ترک‌کردنش معنایی شبیه تسلیم داشت.

سال‌ها گذشت.

خدمتکارها عوض شدند. صاحبان جدیدی آمدند و رفتند، اما دیگر کسی واقعاً در عمارت زندگی نکرد. پرده‌ها خاک گرفتند، اتاق‌ها سرد شدند، سقف‌ها در زمستان ناله کردند و باغ‌هایی که زمانی با نظم اشرافی هرس می‌شدند، به مراقبتی متفاوت نیاز پیدا کردند: نه برای زیبایی، فقط برای آن‌که همه‌چیز کاملاً به هرج‌ومرج فرو نریزد. فرانک ماند و از خانه مراقبت کرد، اول به‌عنوان مستخدم، بعد باغبان، بعد تقریباً نگهبانِ تنها و خاموشِ ویرانه‌ای باشکوه.

صبح‌ها علف‌ها را می‌زد. پیچک‌ها را از دیوارها کنار می‌کشید. پنجره‌های شکسته را موقت وصله می‌کرد. جلوی بچه‌های روستا را که هوس ماجراجویی و سنگ‌انداختن به شیشه‌ها می‌کردند، می‌گرفت. شب‌ها صدای موش‌ها، چکه‌ی لوله‌ها و خش‌خش پرده‌ها را می‌شنید و در همه‌شان، گاه، پژواکی از همان شب را پیدا می‌کرد.

سال‌های پیری، آرام‌تر نیامدند؛ فقط بدنش را بیشتر از او گرفتند. پای زخمی‌اش خشک‌تر و دردناک‌تر شد. ستون فقراتش خم شد. رگ‌های دستش بالا زدند. زمستان‌ها سرفه‌هایش طولانی‌تر شد. اما نظمِ روزانه‌اش باقی ماند، چنان‌که انگار با انجام دادن همان کارهای کوچک، بررسی قفل‌ها، خاموش کردن آتش‌های ناخواسته، سرکشی به باغ، می‌تواند چیزی را مهار کند که سال‌ها پیش از کنترل خارج شده بود.

روستا هم او را به بخشی از منظره تبدیل کرد. پیرمرد لنگِ عمارت معماگونه. بدخلق، گوشه‌گیر، عجیب. کسی که تا هفتاد و هفت سالگی همان‌جا ماند، مثل میخی زنگ‌زده در چوبی پوسیده. و در تمام آن سال‌ها، خاطره‌ی دخترش، مثل زخمی کهنه، در او ماند. نه همیشه با وضوح. گاهی فقط حسی از فقدان بود. گاهی تصویری کوتاه از موهای روشن در آفتاب. گاهی صدای خنده‌ای که وقتی می‌خواست دقیق‌تر بگیردش، از دست می‌رفت. او هیچ عکس واقعی‌ای نداشت که نگاه کند. هیچ شناسنامه، هیچ نامه، هیچ اسباب‌بازیِ باقی‌مانده‌ای. فقط خاطره. فقط اطمینانی عاطفی و بی‌ریشه که روزی پدری بوده و چیزی از او دزدیده شده. اگر گاهی تهِ ذهنش سؤالی می‌جنبید، اسمش چه بود؟ چند سالش بود؟ صورت مادرش دقیقاً چگونه بود؟ فرانک آن را پس می‌زد. آدم برای زنده ماندن، به بعضی دروغ‌ها به اندازه‌ی حقیقت نیاز پیدا می‌کند.

شبی که مرگ واقعی‌اش فرا رسید، شبی از تابستان هولناک دیگری، هوا بوی رطوبت و خاک نم‌گرفته می‌داد. عمارتی که سال‌ها بود تقریباً متروک مانده بود، آن شب شکست سکوت و حضور میهمانانی ناخوانده را تجربه می‌کرد. تلألوی درخشان آتش شومینه، صدای زمزمه، صدای چیزی که مثل جابه‌جاییِ مبلمان یا دیگ یا چمدان از طبقات بالا می‌آمد و با هیچ توضیح ساده‌ای جور نبود. فرانک، هفتاد و هفت ساله، لاغر، خمیده و همچنان لجوج، چراغ به دست گرفت و بالا رفت تا ببیند چه کسی جرئت کرده دوباره وارد خانه شود.

بعضی عادت‌ها تا آخر عمر تغییر نمی‌کنند. خانه هنوز در نگاه او چیزی بود که باید از آن محافظت می‌کرد. از پله‌ها بالا رفت، با زانویی که در هر قدم اعتراض می‌کرد. به اتاقی رسید که نور شومینه از آن می‌آمد. زمزمه‌ها و سخنان دو ناشناسی که از جام جهانی کوییدیچ، کُشتن ساحره‌ای فضول به نام برتا جنکینز و نقشه‌ی کُشتن جادوگری به نام هری پاتر سخن می‌گفتند. واژگان و کلماتی که هرگز به عمر خود نشنیده بود. حقایقی که ذهن پیر او را به این باور می‌رساند که آنها مجرمانی هستند که به رمز سخن می‌گویند. با آن پای ناتوان و مار بزرگی که به تصور خودش خبر آمدنش را به آدم‌های درون اتاق رسانده بود، دیگر مجالی برای خبر کردن پلیس نداشت.

مرگی آشنا که قرار بود گریبان‌گیر خودش بشود. زمانی که صندلی مرد مرموز به سویش چرخید، با وجود هیکل از ریخت‌اُفتاده و هولناکی که داشت، با همه‌ی لرزه‌ای که صدای عمیق و دورگه‌اش به جان فرانک می‌انداخت، نوعی آشنایی غریب از سویش احساس می‌کرد. گویی سال‌ها پیش، خاطره‌ای مشترک و همیشگی با این شخص داشته است. در لحظه‌ای که نور سبز از چوبدستی آن مرد خارج شد و فرانک برایس اصابت مرگ‌آوری را تجربه می‌کرد، حقیقت در زمانی کش‌آمده بر او آشکار می‌شد؛ دیداری پیش چشمانش هویدا شد که با پسری نوجوان درست پیش از عزیمتش به میدان جنگ داشت؛ دیداری که باقی عمرش را دستخوش جادویی کرد که تا لحظه‌ی مرگ گریبان‌گیرش بود. فرانک برایس، باغبان عمارت ریدل‌ها، هرگز دختری نداشت.
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 02:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دوئل دابی در برابر گلرت گریندل‌والد
جادو قدرت است


در انتهای جاده‌ی دراز و بیابانی، خورشید در حال برآمدن بود. همزمان با طلوع اما، سایه‌ای نیز از همان سمت برمی‌آمد. مردی از دور دست می‌آمد و رفته رفته نمای کامل‌تری از قامتش پدیدار می‌شد. قدم‌هایش را با صلابت برمی‌داشت و نمی‌گذاشت لبخند جای خود را به خستگی بدهد. مسیر طولانی بود و هر گام، پژواکی از اراده‌ای پولادین را در سکوت بیابان طنین‌انداز می‌کرد. او می‌دانست به کجا می‌رود، هرچند مقصد در پس غبار فاصله پنهان بود.

***



پیش درآمد
تحقیرمالی!


طبقه منفی یازده وزارتخانه، سال‌ها بود توقف آسانسور مخصوص را نمی‌دید. جایی که حتا به خود زحمت نداده‌بودند برایش پنجره‌ی جادویی تدارک ببینند. تاریکی محض با خطی مستقیم شکافته شد. خط نور که به در و دیوار نمور و سیاه رسید، در و دیوار مورمورشان شد و قدری به خود لرزیدند. انگار خود مکان هم از این روشنایی ناخوانده آزرده بود، چون به اعماق تاریکی‌اش تجاوز شده بود. دابی از آسانسور پیاده شد و مشعل جادویی شناور روی هوا نیز پشت سرش. با هر قدمی که جلو می‌رفتند، سایه‌های ریز و درشت بسیاری روی دیوارها به رقص درمی‌آمد. سایه‌ی طبقات و میزهای واژگون، پرونده‌ها و پوسترهای پوسیده‌ای که بوی نا می‌داد، و مجسمه‌ها و ابزارآلات قطعه قطعه شده. چند ابزار شکنجه‌ی جادویی که دابی به خوبی می‌شناخت، صورت‌هایی از شرورترین جادوگران که روزگاری قدرت را به دست داشتند، الفاظ ممنوعه‌ای که در پوسترها برای اقلیّت‌ها به کار رفته بود، همگی نشان می‌داد این طبقه گور تاریکی است برای شرم‌آورترین دوران جادویی؛ آشغال‌هایی که وزارتخانه دوست دارد زیر فرش بمانند و فراموش شوند. هوا سنگین بود، مملو از ذرات تاریخ و بوی کپک‌زدگیِ وجدان‌های جمعی.

جن خانگی لحظه‌ای در مرکز اتاق ایستاد و با کنجکاوی محو تماشای خرده‌ریزه‌ها شد. مجسّمه‌های غول‌آسا حتا از زیر لایه‌ای به ضخامت یک انگشت از گرد و غبار نیز شکوه خاصی داشتند. لحظه‌ای بعد اما گویی ناگهان برقش گرفته باشد، با حرکتی سریع سطل آب و کفی که در دست داشت را بر زمین گذاشت، مسواک بزرگی برداشت، آن را به سر خود کوبید و بعد زد داخل آب و کف.

- دابی مسئولیت پذیر! دابی وقتی که به خاطرش حقوق گرفت رو با فضولی و سرک کشیدن تلف نکرد!

پرید روی دوش بزرگترین مجسمه و مشغول تمیز کردن گوش سنگی‌اش با مسواک کف‌آلود شد. جادوگری با ابعاد بزرگتر واقعیت. دابی همان‌طور که می‌سابید، شروع به برانداز مجسمه کرد. نگاهش روی خطوط چهره‌ی سنگی لغزید، خطوطی که داستان‌ها در خود داشتند، داستان‌هایی از غرور و فراموشی.

- مرلین رو شکر که عقل دابی خیلی نرسید. وگرنه از این که «معاونت واحد شفافیت تاریخی» (به اختصار واحد شِت!) در واقع به معنی تمیزکاری و بساب و بمال مجسمّه‌هایی بود که دابی رو برده نشون داد، دابی ناراحت شد. دابی بابت این عنوان ماهی 60 سیکل حقوق گرفت... که خیلی کم‌تر از پول غذاهایی بود که دابی تو عمارت ارباب مالفوی خورد... مرلین رو شکر که دابی ریاضی بلد نبود و نتونست حساب و کتاب کرد و این رو فهمید. دابی خوشحال بود که آزاد بود و شغل داشت! دابی سه شیفت برای سه تا ارباب... یعنی کارفرما... مثل فنگ کار کرد. و تونست هر دو ماه یک لنگه جوراب جدید خرید! دابی طعم شیرین آزادی رو دوست داشت.

معده‌ی دابی اما ضعیف‌تر از آن بود که بتواند طعم ترش غذاهای مانده‌ای که مجبور به خوردنشان می‌شد را دوست داشته باشد. چیزی در شکمش پیچید. حسّی غریب بود. آمیخته به درد. پیچید و پیچید... دابی نگاهی به اطراف انداخت. هیچکس جز خودش در آن طبقه نبود. یک حس سیّال ارزشش را نداشت که کارش را رها کند و به مرلینگاه برود. حسّش را با صدای مهیبی در فضا رها کرد...

- دابی رکب خورد! دابی فکر کرد که فقط نفخ داشت! دابی ندونست که اسهال هم داشت!

چند باری سرش را به سر جادوگر سنگی کوبید و سپس پرید پایین. جن مسئولیت‌پذیر حسابی عجله داشت که سر کارش برگردد... پوستر کهنه‌ای برداشت. انگشتانش کاغذ را لمس کرد، ناخودآگاه بافت زبر و پوسیده‌اش را حس کرد، بی آن که بداند چه چیز را لمس کرده است.

«برای منافع مهم‌تر!»


این عبارتی بود که با خطی درشت روی پوستر نقش بسته بود. با یک نماد تک چشم مثلثی شکل بالای آن. دابی توجهی به محتوای پوستر نکرد. کاغذ آن به نظر نرم و ضخیم می‌رسید. بدون ذرّه‌ای تردید خودش را با آن پاک کرد و به کناری انداختش. مسواک را در دماغ سنگی جادوگر فرو کرد و بیرون کشید تا دوباره در آب‌وکف بزند. نرفت! نگاهی به سطل انداخت که محتویاتش اکنون یخ بسته بود. دوباره پرید پایین تا از نزدیک بررسی کند... بلافاصله بادی وزید و مشعل جادویی دابی را نیز خاموش کرد. اکنون تنها منبع روشنایی، ذراتی به کوچکی گرد و غبار بود که نور سبز-آبی خفیفی از خود ساطع می‌کردند. صدایی ممتد مثل کشیده شدن نوک تیز شمشیر بر سطح سنگ مرمر شنیده می‌شد. نقطه‌های نور از روی پوستر بلند شدند. امضای G.G بر پایین برگه به وضوح در روشنایی آن‌ها دیده می‌شد. نقطه‌ها به همدیگر پیوستند و مسیری روشن تشکیل دادند. مسیری که از برگه شروع می‌شد و تا همان نقطه از بدن دابی امتداد می‌یافت که با کاغذ، تمیزش کرده بود. نور سبز از همان جا وارد بدن دابی شد. دوباره تاریکی و سکوت مطلق حکم‌فرما شد.

پیش از آن که به ذهن دابی برسد حرکتی انجام بدهد، صدایی شنید. صدایی از درون سر خودش.

- دابی، جن خانگی! موجودی که به پاس فعال کردن جادوی این برگه، از آن که چگونه این کار را کرد، گذشتیم! وگرنه باید خودش را تا سر حد مرگ تنبیه می‌کرد.

- تنبیه؟! دابی جن آزاد بود. کسی حق نداشت دابی رو تنبیه کرد.

- آزاد؟ تو تنها توهم آن را مزه مزه کرده‌ای، موجود کوچک. اما ذات تو، گوشت و پوست و استخوانت، و حتی همان کلماتی که با آن حرف می‌زنی، برای خدمت به قدرت ساخته شده‌اند. جادو قدرت است… و قدرت، همیشه تو را به زانو درمی‌آورد. بگذار نشانت دهم، برده. بگذار نشانت دهم که رهاییِ تو، احمقانه‌ترین دروغِ این جهان است.


فصل اول
تخم جن!


- آه! طعام تنها شیطانی است که نمی‌توانم از بند آن رها شوم یا ابن ابرکسس!

- به راستی که از وجناتت روشن است ابو وینسنت! حاجتی به بیان نیست.

عمارت اربابی مالفوی‌ها با color-grading مخصوص فیلم‌های قدیمی، که همه چیز کمی خاکستری‌تر از آن‌چه که هست به نظر می‌رسد، میزبان ضیافتی با حضور رفقای گرمابه و گلستان لوسیوسِ جوان بود.

آقای کراب آخرین استخوان ران بوقلمون را روی میز انداخت تا ارتفاع کوهی که از آن‌ها ساخته بود، با قد خودش برابری کند. در حالی که دستش را دایره‌وار روی شکم خود می‌کشید، برای این که تاکید کند صحنه در گذشته اتفاق افتاده، با لحنی شبیه مختارنامه گفت:

- هاهاهاهاها! تلخی طعنه‌ات را خوب در شیرینی بذله‌گویی پنهان می‌کنی یا ابن ابرکسس! اکنون که خندق بلا را لبریز کردیم، دلم کمی قمار خواست. به نظرتان امشب می‌زند؟

- گزافه می‌گویی ابو وینسنت؟! به یاد نداری هفته‌ی پیش نیز بر روی منچسترجونایتد بستی؟ نزد، که خورد! تمام این بندگان سالازار نیز شاهدند.

- آری برادران! هیچ کس چون ابو وینسنت در بستن روی جاروی بازنده مهارت ندارد!

- مهارتش به کنار... او هنوز شرط گذشته‌اش را نپرداخته.

- کامم را تلخ کردی لوسیوس‌الدین... از ما پذیرایی کردی تا بدهی خود بستانی؟ به سالازار سوگند دیگر بر سر سفره‌ات نخواهم نشست. بیا! این هم بدهی من به تو...

آقای کراب تخم‌مرغ غول‌آسایی به ابعاد دوبرابر بزرگتر از یک کوافل استاندارد از جیب گسترش‌پذیر ردایش بیرون کشید.

- مرا به سخره گرفته‌ای ابووینسنت؟ ما بر سر گالیون شرط بسته‌ایم... اکنون مرا «تخم جن» حواله می‌دهی؟ مرا با آن چه کار است؟!

- آه ای ابن ابرکسس! پس آن سفره‌داری و مشتی‌گری که عشیره‌ی مالفوی را بدان می‌شناسند کجا رفته؟ تو که می‌دانی دستم زیر ساطور وزارت است! صندوقم بابت وام معوقه مصادره گشته. این تخم جن را به جای آن گالیون‌ها از من بپذیر. همانا که چنین عمارتی را همیشه به خدم و حشم حاجت است.

پیش از آن که لوسیوس پاسخی بدهد، تخم شروع به ترک خوردن کرد. با ضربه‌ای از درون. ضربات بعدی... داب! داب! داب! بالاخره تخم شکافت و توله‌جن خانگی کوچک و چروکی نمایان شد که سر خود را به دیوار‌ه‌ی تخم می‌کوبید. تخم جن که دیگر تخم جن نبود، نگاهی به ارباب مالفوی انداخت که او را در دست گرفته بود، و شروع به بوسیدن دستش کرد. غریزه‌ی بردگی کار خود را کرده بود.

- چه می‌گویی یا ابن مالفوی؟ این جن دیگر به تو وفادار است! آن را می‌پذیری؟ یا تکه لباسی حرامش می‌کنی تا مرا به امید چند گالیون، مدیون خود نگه داری؟

- رها کن دست مرا جن احمق! برای ابو وینسنت جامی فراهم کن تا دست خویش بشوید. داب... داب... دابی!

***


تصویر مقابل چشمان دابی سیاه شد. از غرق شدن در خاطره‌ای که از آن خبر هم نداشت، انگار دوباره به طبقه منفی یازده بازگشته و به خاطر آورد که کجاست.

- می‌بینی موجود کوچک؟ تو بی آن که نسبی داشته باشی، مانند کالایی بی ارزش که کسی به او رغبتی نداشت، به دست اربابت رسیدی... تو برای خدمت متولد شدی. همین تصادف احمقانه، هدفی را برای تو مشخص کرد که تا سال‌های سال از عمرت را صرف آن کردی، بی آن که به چیز دیگری فکر کنی.

- دابی خیلی زودتر از این هم به آزادی فکر کرد! دابی نقشه کشید!

- منظورت همان نقشه‌ایست که از عمارت مالفوی‌ها برداشتی و با فلز داغ روی شکم خودت آن را حکاکی کردی؟

- دابی یک تیر و دو نشون زد! همزمان برای فرار آماده شد و همزمان خودش رو برای این کار تنبیه کرد. دابی باهوش.

- پس چرا موفق به فرار نشدی؟ لازم نیست به مغذ کوچکت فشار بیاوری و فکر کنی، جن. پاسخت را دارم: چون تو ضعیفی.

- دابی ضعیف نبود... دابی فقط بدشانس بود. خروجی عمارت افتاد یک جای خاصی از بدن دابی که دابی نتونست نقشه رو کامل کرد...

- خودت هم به خوبی می‌دانی که مشکل از نقشه نبود. تصور کن که درهای خروجی عمارت در مقابلت باز می‌شد دابی. تو حتا در این صورت نیز فرار نمی‌کردی. زنجیرهای بردگی شما، دیوارهای خانه‌ی ارباب نیست. دیوارهای ذهنتان است. شما عاشق زنجیرتان هستید.

- اما دابی خودش رو از این زنجیرها رها کرد. دابی حتا برای بقیه‌ی جن‌ها هم الهام‌بخش شد!


فصل دوم
جورابت را قورت بده!


دابی یک شنل مهمانی پرزرق و برق را مانند ابرقهرمان‌ها دور گردن خود گره زده و بر روی تلّی از کاه ایستاده بود. اصطبل متروکه‌ی تسترال‌ها، مملو از اجنّه‌ی خانگی بود. جمعیتی که همگی به دابی چشم دوخته بودند تا با به رخ کشیدن برق شنل و مارک کلاه بافتنی و جوراب لنگه به لنگه‌اش، تبدیل به الگویی خواستنی شود که قصد دارد راز به موفقیت رسیدنش را خاضعانه با آن‌ها به اشتراک بگذارد.

- دابی دونست که تو هم خوب یادت بود! شب‌هایی که ارباب ناراضی بود... و تو خودت رو تا صبح تنبیه کرد. و زجر کشید. و حس کرد که جن بدی بود. تو از درون شکست. و به خودت ناسزا گفت. و احساس ناکافی بودن کرد. احساس کرد که نتونست ارباب رو راضی کرد. تو هم با دابی در این خاطرات شریک بود. تو هم از جنس دابی بود.

- عررررررررررر!

یک یک اجنه با تمام وجود زار می‌زدند. به حدی که کاه زیر پایشان کامل خیس شد و هر یک در روبالشتی که بغل دستی‌اش به تن داشت، فین قایمی کرد تا نفسش بالا بیاید.

- اما دابی همه چیز رو عوض کرد. دابی باور کرد که دابی تونست! دابی باور کرد که دابی جن خوب! تو هم باید مثل دابی شد. باید باورهاتو باور کرد!

- باورها رو باور کرد!

- معجزه‌ای که دابی در این سمینار موفقیت جادویی یاد داد، معجزه‌ی یک کلمه بود. یک کلمه‌ی جادویی. ما باید یاد گرفت که از این کلمه استفاده کرد. همه با دابی تکرار کرد: نــــــــه!

- نــــــــــــــــــــــه!

- همه با هم گفت! آهان! بلندتر گفت! تکرار کرد! نـــــــــــــــــــــــــه!

- نــــــــــــــــــــــه! نـــــــــــــــــــــــــــــــــه! نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

با هر جمله‌ی تشویق آمیز دابی، اجنّه یک بار دیگر فریاد می‌کشیدند. دابی ادامه داد:

- وقتی ارباب گفت زمین رو سابید... وقتی ارباب گفت خودت رو تنبیه کرد. وقتی ارباب دستور داد...

- نــــــــــــــه! نـــــ...ـــه؟ نـــــــــه!

صدای اجنه به طوری ناگهانی خوابید. مشت‌های ظریف و به هوا رفته‌شان متوقف شد و به آهستگی پایین آمد. برای ده ثانیه سمینار در سکوت مطلق فرو رفت.

- دانکی به ارباب گفت نه!

- جانکی به ارباب جسارت کرد!

- پانکی به ارباب خیانت کرد!

جو القایی دابی، نتوانست به غریزه‌ی چندهزارساله‌ای که در DNA اجنه دیکته شده بود غلبه کند. جادوی شرطی‌سازی عمل کرد و اجنه شروع به تنبیه خود کردند. یکی ماهی‌تابه‌ای چدنی از گونی-لباسش بیرون کشیده و به صورت خود می‌کوبید. دیگری سر خود را زیر کاه فرو برده بود تا خفه شود. یکی با اتو و دیگری با ذغال خود را می‌سوزاند. لنگه کفش، سیم مسی و بطری نوشیدنی کره‌ای از دیگر ابزار مورد استفاده بود.

- اجنه صبر کرد! جن نباید خودش رو تنبیه کرد... دابی نباید انقدر جو داد که اجنه رد داد! دابی بد!

دست‌های دابی که برای فریاد بر سر اجنه بلند شده بود، به سوی خودش برگشت. یقه‌اش را گرفت و سر خود را به ستون آجری کوبید.

***


دابی طوری نفس نفس می‌زد که انگار خاطره‌ی سمینار موفقیت برای اجنه خانگی همین حالا رخ داده باشد.

- الهام‌بخش... هان؟ تو بهشون یاد دادی فریاد بزنن «نه»... و صدای داد زدنشون که خوابید، تنها چیزی که شنیده می‌شد، صدای ماهی‌تابه بود روی صورتشون. بگو ببینم ارباب‌هاشون این صدا رو «نه» می‌شنیدن، یا «بله»؟

- شاید... شاید دابی قدرت نداشت. اما تنها جادوگرها نبود که قدرت داشت.

- لابد مشنگ‌ها را می‌گویی؟ آن‌ها بدون چوبدستی‌های ما مثل حیوانات وحشی در گل و لای می‌لولند. آن‌ها به نظم ما نیاز دارند.


فصل سوم
تابلوهای فرمان و چوبدستی‌های چاق!


دابی با تمام توان می‌دوید و کوچه پس کوچه‌های خیس لندن را پشت سر می‌گذاشت. اولین روزی بود که وقتی چشمانش را گشود، اربابی نداشت. اولین تصمیمش این بود که از همه چیز فاصله بگیرد. از ارباب مالفوی، عمارتش، آن محلّه... از هر جادوگری!

نفسش که برید و به اجبار متوقف شد، برای اولین بار سر بلند کرد و یک خیابان شلوغ مشنگی را در مقابل خود دید. ماشین‌هایی که پشت به پشت در حرکت بودند و دود سیاه به هوا می‌فرستادند. مغازه‌هایی با تابلوهای نورانی بزرگ، و بیلبوردهایی که تصاویرش مثل تابلوهای جادویی تکان می‌خورد. نفس راحتی کشید... آن جا خبری از جادوگر و جن نبود، از ارباب و برده... همه مثل خودش بودند. ظاهرا!

دابی احساس کرد آن‌ها نیز او را از خودشان می‌دانند. هیچ کس به موجود عجیبی که با چشم‌های به درشتی توپ تنیس و گوش‌های بزرگ و آویزانش از پشت سطل زباله خیابان را می‌پایید، توجهی نمی‌کرد. نگاه‌ها به تابلوهای متحرک غول آسایی دوخته می‌شد که ماگل مونثی با لباس براق سرخ رنگ را نشان می‌داد.

دابی متوجه شد که تابلوها با مشنگ‌ها صحبت می‌کنند. آن‌ها وارد فروشگاه‌ها می‌شدند و همان پیراهنی که مشنگ داخل بیلبورد به تن داشت را می‌خریدند. همان کفش‌های پاشنه‌بلند نوک‌تیز را سپس بیلبورد از آن‌ها می‌پرسید گرسنه‌ای؟ و همه به همبرگر فروشی می‌رفتند. می‌پرسید تشنه‌ای؟ و همه نوشیدنی قهوه‌ای رنگی می‌خریدند. سپس می‌گفت به فنا رفتی! و همه داروی دیابت و افسردگی می‌خریدند.

- بیلبورد قربان چه ارباب مهربونی بود!

- ایست!

دابی وحشت‌زده به سمت صدا برگشت. چند مشنگ از ماشینی که چراغ‌های رنگ‌ووارنگ و رقصان داشت پیاده شدند و به سمت او دویدند. پیش از آن که مغزش فرمان فرار بدهد، مشنگ‌ها به او رسیدند. اما به سادگی از کنار او عبور کرده و به مسیر خود ادامه دادند. دابی مشنگی دید که جثه‌ای نسبتا بزرگ و پوستی تیره‌تر از سایرین داشت.

- چی همراهته؟!

دابی نگاه مشنگ تیره‌پوست را می‌شناخت. همان حسی در چشمانش بود که دابی در مقابل لوسیوس داشت.

- هـیـــ... هیـچـی سرکار!

- جدی؟! فکر کن از جیبای یه کاکا سیاه هیچ خلافی بیرون نزنه.

مشنگ‌ها چوبدستی‌هایی از لباسشان بیرون کشیدند. چوبدستی‌هایی که نسبت به آن چه ارباب‌های دابی در دست می‌گرفتند، به نظر دابی بسیار چاق و چله می‌رسیدند! سپس با چوبدستی‌ها به مشنگ تنها حمله‌ور شدند. بی آن که هیچ اخگر و طلسمی شلیک شود. با خود چوبدستی! نگاه مشنگ همچنان برای دابی کاملا آشنا بود. یکی از چوبدستی‌ها زیر شکمش فرود آمد. دستان دابی در شکمش جمع شد.

منزجر شد. انتظار نداشت به این سرعت در دنیای مشنگ‌ها تمام آن چه در عمارت مالفوی پشت‌سر گذاشته، برایش تداعی شود. عادت بر او غلبه کرد. همان طور که همیشه به سیاهچاله‌های زیرزمینی عمارت پناه می‌برد، شروع به دویدن روی پله‌هایی کرد که به زیر زمین می‌رفتند. آن جا دیگر خبری از ارباب بیلبورد نبود. اما همچنان کسی دابی را نمی‌دید. همه‌ی گردن‌ها خم شده و نگاه‌ها به صفحه‌ی نورانی کوچکی خیره بود که در دست مشنگ‌ها قرار داشت. دابی حس کرد یک طلسم فرمان دسته جمعی به روی آن‌ها اجرا شده. طلسم آن‌قدر قوی بود که هیچ کس به جز دابی، از بوی تند و زننده‌ی ادرار آمیخته با دود ذغال سنگ آزرده نمی‌شد. صفحات نورانی، قاب‌های درخشان متفاوتی داشتند و انگشت‌ها رویشان می‌رقصید. دابی به جای صفحات، به چهره‌ی مشنگ‌ها نگاه می‌کرد. همان شوقی را در چشمانشان می‌دید که وقتی دستان ارباب را می‌گرفت، تجربه کرده بود. منتظر بود آن‌ها نیز چشم بسته و صفحه را ببوسند!

دابی کمی آن‌سوتر، مشنگ دیگری را دید که روی نیمکتی در همان ایستگاه زیرزمینی لم داده بود. مردی نبود که چوبدستی چاق به دست داشته باشد یا تابلوی فرمان به او دستور بدهد. تنها نشسته بود و به جدار روبه‌رو خیره شده بود. اما دابی خوب که نگاه کرد، دید که چشم‌های مرد نمی‌پرسید «چرا این جام؟» بلکه می‌پرسید «حالا که اینجام، چی؟» پوچی نگاهش از جنس زجر جن‌هایی نبود که تنبیه می‌شدند؛ از جنس سردرگمی جن‌هایی بود که تنبیهی در کار نبود و نمی‌دانستند چه کنند. دابی لرزید. اگر روزی ارباب‌ها ناپدید می‌شدند و طلسم فرمان می‌شکست، آن‌وقت تکلیف چشم‌هایی که عادت داشتند به چیزی خیره شوند چه می‌شد؟ نکند آزادی فقط یک ایستگاه خلوت در عمق زمین بود که قطارش هرگز نمی‌رسید؟

دابی برای لحظه‌ای چشمانش را بست. وقتی دوباره گشود، مرد روی نیمکت همانجا بود، اما حالا کلاهی از جنس روزنامه بر سر داشت و با ته‌سیگاری خاموش روی ناخن‌هایش نقش می‌کشید. دابی نتوانست تشخیص دهد مرد دارد خودش را مشغول می‌کند یا تنبیه. مرز باریکی بود. دابی خوب می‌شناختش؛ همان مرزی که بین «وظیفه» و «عادت» کشیده می‌شود. شاید ارباب‌ها هم روزی ناپدید می‌شدند و تابلوی فرمان خاموش می‌گشت، اما چیزی که دابی را ترساند این نبود. ترس اصلی این بود: نکند جن‌های خانگی آنقدر به زنجیر عادت کرده باشند که در نبود ارباب، خودشان برای خودشان ارباب بسازند؟ نکند دابی هم روزی در نبود لوسیوس، در نبود هری پاتر، در نبود وزارتخانه، باز هم هر سحرگاه از جا بپرد و بگوید «دابی باید...» بدون اینکه بداند این «باید» را چه کسی در مغزش فریاد زده؟ دایی به مرد نیمکت‌نشین نگاه کرد. مرد تفاله‌ی چای را از ته لیوان یکبارمصرفش بیرون ریخت و با ناخن شروع به کندن خطوط روی فوم لیوان کرد. دابی حس کرد شاید آزادی یعنی دقیقاً همین: یک فنجان خالی در ایستگاهی زیرزمینی، که هیچ اربابی دستور پر کردنش را نداده، و تو خودت باید تصمیم بگیری آیا اصلاً ارزش پر شدن دارد یا نه. این فکر آنقدر برای جن خانگی کوچک سنگین بود که تصمیم گرفت ولش کند. اصلاً شاید همین «ول کردن» خودش شکلی از آزادی بود. دابی این را هم ول کرد.

***


بوی ادرار و دود جای خود را به بوی نم زیرزمین و شوینده‌ها داد. این بار نور ضعیفی در فضا بود که دابی بتواند مجسمه‌ی بزرگ مقابلش و مسواکی که هنوز در دست داشت را تشخیص دهد. صدای گریندل‌والد اما همچنان در ذهنش شنیده می‌شد.

- خوب که چی! جن ناقص‌العقل؟! می‌خواهی بگویی قدرت کاغذها و بیلبوردهای مشنگ‌ها بالاتر از جادوی جادوگران است؟ یا گمان می‌کنی این که جانور قوی‌تر به جانور ضعیف‌تر غلبه کرده، این که تو قدرت آزاد بودن را نداری انکار می‌کند؟!

- دابی خواست بگه که قدرت فقط دست جادوگران نبود قربان. ارباب‌ها همه جا بود! یک ارباب چوبدستی داشت، یکی دیگه کاغذرنگی‌های مشنگی داشت. یکی هم تابلوی سخنگو داشت! جادوی قربان، چیزی فراتر از همون جادوی کثیف مشنگ‌ها نبود. فقط کمی جرقه‌های سبز بیشتر داشت.

- شاید مشنگ‌ها هم دنبال قدرت باشند. اما هیچ ابزاری مانند جادو نمی‌تواند آن را به ارمغان بیاورد...

- قربان هیچ وقت جادوی واقعی رو لمس نکرد که این حرف رو زد.

- جادوی واقعی؟! و اون چیه... دابی؟

- جادوی واقعی جورابی بود که یک دوست به دابی هدیه داد، بدون این که لازم بود این کار رو کرد! فقط چون دابی رو دوست داشت.

- حرف‌های فانتزی تو هیچ بهره‌ای از واقعیت دنیا ندارد جن کوچک...

- حرف‌های دابی انقدر واقعی بود که حتا قربان هم قدرتش رو احساس کرد. قربان برای دابی هویت قائل شد و بالاخره اسم دابی رو استفاده کرد!


فصل چهارم
چه جالب که تو آزادی، برده!


ورود آسانسور جادویی وزارتخانه، فضا را روشن کرد. دابی لرزشی احساس کرد و ناگهان دیگر خبری از صدای گلرت نبود. صدای تک‌گویی ساحره‌ای میان‌سال با لحنی کشدار و جذاب از داخل آسانسور به گوش دابی می‌رسید.

- جادوآموزای قشنگم! رسیدیم به بخشی که وزارتخونه با بازدید ازش مخالف بود. اما من همیشه معتقدم برای حرکت رو به جلو به سمت روشنایی، باید تاریکی‌های گذشته رو خوب بشناسیم و ازشون درس بگیریم. باید بدونیم که روزگاری، چه ظلم و تبعیض غیرقابل باوری به صورت رسمی تو جامعه‌ی جادوییمون در جریان بوده. چیزی که یک روز عادی بوده و حالا ما کاملا ازش گذشتیم. و حالا در یک جامعه‌ی برابر... اوه! دابی! این چه وضعیتیه؟! مگه تو حقوق نمی‌گیری که این جا ترتمیز باشه؟ جادوآموزهای من باید از این دخمه‌ی تاریک بازدید کنن؟

- بله بانو! دابی 60 سیکل حقوق داشت! معادل 60 ساندویچ فلافل! یعنی حتا اگر دابی شبی دو تا ساندویچ هم شام خورد، باز هم حقوقش کافی بود. البته دابی فقط شام نخورد. دابی نیاز به صبحونه هم داشت. و جای خواب. و...

- می‌بینید قشنگای من؟ این جن خونگی استخدام رسمی وزارتخونه است! و داره حقوق دریافت می‌کنه! چه‌قدر متمدنیم ما... چه‌قدر خوبیم! معطل چی هستی دابی؟ تا من کمی روشنگری می‌کنم، این مجسمه‌ی ننگ‌بار رو تمیز کن.

خاطره‌ی سمینار موفقیت در ذهن دابی زنده شد.

- دابی دیگه برده نبود! دابی باید به بانو گفت: «نه!»

- اما دابی حقوق گرفت! دابی باید کارش رو انجام داد!

- خوب ارباب مالفوی هم به دابی غذا و جای خواب داد! مگه دابی با حقوقش به جز این‌ها چی کار تونست بکنه؟

خبری از صدای گلرت نبود اما صدای دو دابی در ذهن دابی شنیده می‌شد. به خودش آمد و متوجه شد که تا کمر تعظیم کرده و مشغول سابیدن مجسمه است. کمر و زانوان دابی هنوز خبر از آزاد شدنش نداشتند. دابی سابید و سابید... آن‌قدر محکم و سریع که نتواند به چیزی فکر کند، و تمام جسم و ذهنش سرگرم کار باشد و حتا کلمه‌ای از راهنمای تور که بی وقفه حرف می‌زد نشنود.

تمام شد. مجسمه برق افتاد. دابی تکه‌های شکسته‌اش را با قدرت جادویی خاص اجنه‌ی خانگی، مانند روز اول به هم چسبانده و بازسازی‌اش کرده بود. بشکنی زد و مشعلی جادویی روشن کرد. در مقابل خودش، یک جن خانگی سنگی قرار داشت. چهره‌شان شبیه بود. عقب‌تر ایستاد. تعداد زیادی از همان جن در کنار هم بودند. عقب‌تر آمد. چند دسته‌ی دیگر نیز بودند؛ دسته‌هایی از مشنگ‌ها، سانتورها و ...

عقب‌تر. مرد جادوگر، بر تختی نشسته بود که تمام آن دسته‌ها حمل می‌کردند. دابی با افتخار به مجسمه‌ای نگاه می‌کرد که به لطف وظیفه‌شناسی و وجدان کاری او، حالا برق می‌زد.

- جادو، قدرت است! این مجسمه‌ی شکوهمند... با این عبارت خاص، زمانی در سالن اصلی وزارتخونه قرار داشت. و حالا...

راهنما به سمت دابی آمد. دست در جیبش کرد و چند شکلات سکه‌ای از آن خارج کرد.

- بیا جن کوچولو! کارت خوب بود.

شکلات‌ها را سخاوتمندانه جلو پای دابی ریخت.

- هی! راسته که شما همه جا، حتا توی وزارتخونه هم می‌تونید آپارات کنید؟ می‌شه یه بار غیب و ظاهر شی ببینیم؟

یکی از دانش‌آموزان با لبخندی به پهنای صورت رو به دابی این درخواست را از او مطرح کرد. دابی بشکنی زد و برای لحظاتی غیب شد، سپس با بشکن دوم مجددا سر جایش حاضر شد. دانش‌آموزان تشویق کردند.

- بارک‌المرلین جن آزاد! تو که جنّی... یک بطری نوشیدنی جن‌ساز هم می‌تونی برامون بیاری؟

- استاد اجازه هست؟ شینقلی نانای ... نانای؟

- جمع کنید خودتون رو. بازدید تمومه.

جادوآموزان در کسری از ثانیه به آسانسور بازگشته و از نظر دابی ناپدید شدند. حالا او مانده بود، مجسمه، و یک مشت شکلات سکه‌ای روی زمین.

خم شد. یکی را برداشت. کاغذش را باز کرد. بوی کاکائو در هوای نمور زیرزمین پیچید. آن را تا نزدیک دهانش برد.

دستش متوقف شد. نمی‌توانست آن را بخورد. نه که نخواهد. او به این که معنای این شکلات چه بود فکر نمی‌کرد. فقط یک جن گرسنه بود که صبحانه نخورده. شکلات را در مشتش له کرد. همچنان به هیچ چیز فکر نمی‌کرد. فقط بوی شکلات یکهو دلش را زد!


فصل پنجم
رادیکال و رادیکال‌تر!


دابی باز هم در همان اصطبل بود. این بار اما خبری از سمینار نبود و اجنه دور چندین میز گرد کوچک حلقه زده بودند.

- تینکی دیگه به ارباب صبحونه نداد! تینکی به ارباب مرگ موش داد!

- استینکی دیگه به ارباب ماساژ نداد! ارباب رو اتو کرد!

- کینکی دیگه... این که دیگه چی کار نکرد مهم نبود! مهم این بود که کینکی سر ارباب رو بیخ تا بیخ برید و خورد!

این بار تنها کسی که خودش را تنبیه می‌کرد، دابی بود که سندانی را بر سر خود می‌کوبید.

- دابی خواست که هیچکس ارباب نبود! نه این که دابی ارباب شد، و ارباب دابی!

- این حرف‌های دابی مال چند سال قبل بود! اجنّه‌ی خانگی دیگه باید از اصلاحات گذر کرد. یک یک ارباب‌ها باید مرد. یک یکشان مرلین شاهده.

- زنده باد وینکی!

- سینکی باید جن آزاد شد! سینکی بعد پولدار شد. سینکی با پولش یک ارباب رو به عنوان جن خودش خرید.

دابی دیگر از توضیح بیشتر به اجنه ناامید شده بود و تنها به عنوان تنبیه مشغول بوسیدن یک گلدان کاکتوس بود.

- کوییرکی به ارباب‌ها جوراب هدیه داد! کوییرکی جن دست و دلباز! کوییرکی سخاوتمند!

- ماگسیم گورکی برای صبحانه، کله‌پاچه‌ی ارباب سرو کرد! ماگسیم گورکی برای نهار دل و جیگر ارباب سرو کرد! ماگسیم گورکی برای مزه‌ی نوشیدنی کره‌ای...

- خوب این چه فرقی با کاری داشت که ارباب‌ها با ما کرد؟!

یکی از اجنه بشقاب فلزی‌اش را روی میز کوبید. صدای زنگ مانندی در اصطبل پیچید.

- به نظر رسید دابی قصد داشت فکر کرد!

بشقاب دوباره کوبیده شد. این بار محکم‌تر.

- الان وقت فکر نبود... وقت عمل بود!

- دابی پرید بغل ارباب؟

- دابی جیره‌خور ارباب بود؟

چند بشقاب دیگر هم به صدا درآمدند. ریتمی پیدا کرده بودند. مثل طبل جنگ.

- دابی چپول؟

دابی دهانش را باز کرد تا پاسخ دهد، اما صدای بشقاب‌ها امان نداد.

- دابی باید کنسل شد!

- دابی باید حذف شد!

***


دابی بهت زده بود... این صحنه را به خاطر نمی‌آورد. نمی‌توانست یک خاطره باشد. اما تلخ و گزنده بود. تمام رویاهایش را بر باد می‌داد... بهتش تبدیل به خشم شد و با صدایی جیغ‌جیغوتر از قبل فریاد زد:

- دابی هیچ وقت نذاشت این طوری شد!

- بله دابی... اکنون به این روز نرسیده‌ای. اما گمان می‌کنی اگر بر فرض محال بتوانی ذهن هم‌نوعانت را بیدار کنی تا به خود آگاه شده و قدرت انتخاب را برگزینند، جز این خواهد شد؟ گمان می‌کنی سال‌ها تحقیری که به خورد روحشان رفته، اگر قدرت یابند، بیرون نخواهد زد؟!

دابی ساکت ماند.

- بار دیگر این مجسمه که خودت با دستان خودت بازسازی کردی را نگاه کن. این تخت یک صاحب می‌خواهد. برای همه جا ندارد.

-دابی... جای دابی همیشه زیر تخت بود.


فصل حذف شده
زیر تخت


نقل قول:
دابی در حال عبور از کنار میز دراکو، دزدکی ته‌مانده‌ی قهوه‌ی او را می‌نوشد. به این ترتیب مد هات کافی روی دابی نصب می‌شود. دابی به کمک وینکی ظرف‌ها را می‌شورد. وینکی به دابی می‌گوید: دابی یک فنجان قهوه خورد؟ دابی و وینکی به زیر تخت دراکو می‌روند. دوربین تکان خورده و تصویر قطع می‌شود.


***

- استاد! استاد!

آفتاب به میان آسمان رسیده بود و مرد میان‌سال خوش‌سیما همچنان با صلابتی مثال زدنی در جاده قدم می‌زد. چند جادوگر جوان به او نزدیک می‌شدند.

- استاد گ.گ... استاد گ.گ عزیز! در جهان، تمام نگاه‌ها به حرکت شما دوخته شده. و الان سوال همه اینه... شما به چه سمتی به راه افتادید؟

- به سوی مجسمه فرزندم.


فصل ششم
چهار آزمون آزادی


دابی همچنان در مقابل مجسمه ایستاده بود. در سکوت. گلرت هیچ نمی‌گفت. می‌دانست که آن‌چه باید، گفته و نشان داده. دیگر ذهن دابی خودش کار را پیش می‌برد.

- ولی دابی... آزاد بود!

پس از دقایقی طولانی سکوت، تکرار این ادعا نشان می‌داد دابی نسبت به آن دچار تردید شده.

- پس این‌طور گمان می‌کنی که می‌توانی خلاف غریزه‌ات عمل کنی؟ بسیار خب... این گوی و این میدان!

***


- نه!

جادوگر میانسال چشمانش را از روزنامه‌ی مقابلش برگرداند و از گوشه‌ی قاب کوچک عینک مستطیلی، با نگاهی عاقل‌اندر سفیه، به جن خانگی‌ای نگریست که از مقابل او عبور می‌کرد و بی مقدمه این کلمه را فریاد زد.

دابی از جادوگر رد شد و به خروجی وزارتخانه رسید.

- ببخشید شما می‌دونید واحد فروش پودر پرواز پرو کدوم طرف...

- نـــه!

دابی می‌دانست. همین یک دقیقه قبل از مقابل اتاقی که عنوان «ثبت نام پودر پرواز پرو» بر روی درش ثبت شده، گذشته بود.

- شکولات غورباقه‌ای... برتی بات! فال جافظ! جوراب نانو عطری! آقا جوراب بدم؟

- نه!

دابی هر روز یک لنگه جوراب از دست‌فروش می‌خرید. او موفق شده بود آزمون نه گفتن را با موفقیت پشت سر بگذارد... اگرچه آن‌قدر از این سه مورد عذاب وجدان گرفته بود که لازم می‌دید به عنوان تنبیه، به جای مرلینگاه مجازی ورودی وزارتخانه، به مرلینگاه حقیقی کنارش برود و سرش را آن‌قدر زیر آب نگه دارد تا خفه شود. و این کار را کرد.

***


صبح روز بعد، آفتاب مانند هر روز، به محض طلوع تابید به صورت دابی. البته نه این که این عادت آفتاب بابت توجه ویژه‌ی او به دابی، جن آزاد، باشد. مشکل از گیرنده بود که سقفی... دیواری... چیزی بر سرش سایه نمی‌انداخت و برای خواب، مچاله می‌شد کنج خیابان. دابی اما مانند هر روز بلافاصله بلند نشد. حتا با فاصله هم بلند نشد. دابی قرار بود امروز به هیچ جادوگری خدمت نکند. او قبل از خواب، تا صبح در این فکر بود که حالا فردا را چگونه بگذراند؟ وقتی هم که خوابید، خواب کارهایی که می‌توانست بکند را دید. حتا وقتی بیدار شد نیز دوباره مشغول فکر کردن به همین موضوع شد. عاقبت دابی فهمید که به هیچ کاری رغبتی ندارد. دابی آن روز، تا شب در رختخواب خود ماند.

***


دابی وارد آشپزخانه‌ی هاگوارتز شد. وینکی با چشمانی پف‌کرده و قرمز، در حالی که شش بطری خالی نوشیدنی کره‌ای دورش افتاده بود، داشت لبه‌ی یک دیگ را می‌سابید. دابی سینه‌اش را جلو داد، صدایش را تا حد ممکن کلفت کرد و با لحنی که سعی می‌کرد شبیه لوسیوس مالفوی باشد، گفت:

- وینکی! دابی دستور داد که همین الان دست از کار کشید! دابی تشنه بود! وینکی باید برای دابی یک لیوان آب کدو حلوایی خنک آورد!

وینکی سرش را با شتاب بالا آورد و بلافاصله با عاروقی صدادار، بوی تند نوشیدنی کره‌ای را در هوا پخش کرد. چشمان درشتش از شدت خشم گردتر شد. اسکاچ سیمی را روی زمین کوبید و با صدای جیغ‌مانندی فریاد زد:

- دابی بی‌حیا! دابی ننگ اجنه! دابی فکر کرد کی بود که به یک جن باشرافت دستور داد؟! دابی هیچ‌کس نبود! دابی یک جن آزاد کثیف بود! وینکی به دابی خدمت نکرد! نه! هرگز!

چشمان دابی برق زد. لبخند پیروزمندانه‌ای روی لب‌هایش نشست و با هیجان گفت:

- آها! پس وینکی تونست «نه» گفت! وینکی به دابی «نه» گفت! وینکی دید که درد نداشت؟! وینکی تونست همین رو به ارباب هم گفت! وینکی همین حالا به ارباب کراوچ و ارباب لرد سیاه و هر ارباب دیگه‌ای نه گفت! وینکی تونست!

دابی از سکوت و بی حرکت ماندن وینکی فهمیده بود که حسابی اثرگذار واقع شده، پس بیشتر و بیشتر جو داد. دابی اما سخت در اشتباه بود.
وینکی فقط از شنیدن کلمه‌ی «نه» در کنار نام اربابش دچار حمله‌ی عصبی شده بود. او پس از رد کردن سکته، بطری خالی نوشیدنی کره‌ای را برداشت و فرق سر دابی آن را شکست.

- دابی خائن! دابی فاسد! وینکی دهن دابی رو با صابون شست!

دابی که انتظار این حمله‌ی فیزیکی را نداشت، ناخودآگاه مقابله به مثل کرد و گوش‌های دراز وینکی را کشید.

- وینکی بی‌لیاقت! وینکی افکار پوسیده! دابی داشت به وینکی آزادی یاد داد!

- وینکی آزادی نخواست! وینکی شرافت خواست!

درگیری مضحکی در گرفت. وینکی با ملاقه به جان دابی افتاده بود و دابی لنگه جوراب‌های نشسته‌اش را از جیبش درمی‌آورد و مثل شلاق به صورت وینکی می‌کوبید. دو جن خانگی روی زمین غلت می‌زدند، گوش‌های هم را می‌کشیدند و با جیغ‌های گوش‌خراش، الفاظ رکیک جنی بار هم می‌کردند. در نهایت، دابی با سر و وضعی آشفته و چند جای دندان روی بازویش، با یک بشکن از آشپزخانه گریخت.

***


عمارت مالفوی‌ها مثل همیشه تاریک، سرد و وهم‌انگیز بود. دابی در راهروی اصلی ظاهر شد. پاهایش ناخودآگاه می‌لرزیدند. صدای قدم‌های محکمی روی پارکت‌های چوبی به گوش رسید. لوسیوس مالفوی با عصای مارنشان خود از پله‌ها پایین می‌آمد. بزرگترین ترس دابی اکنون مقابلش بود...

نگاه لوسیوس به دابی افتاد. لحظه‌ای تعجب کرد، اما بلافاصله چهره‌اش در هم رفت.

- تو؟ جن نمک‌نشناس! اینجا چه غلطی می‌کنی؟ لابد آن ویزلی‌های گداصفت بی‌اصالت بیرونت کرده‌اند و آمده‌ای التماس کنی تا دوباره در سگ‌دانی عمارت راهت دهم؟!

صدای گریندل‌والد در ذهن دابی زنگ زد: «مطمئنی که زانو نمی‌زنی؟»

دابی آب دهانش را قورت داد. لرزش پاهایش را متوقف کرد. سرش را بالا گرفت و مستقیم به چشمان سرد و خاکستری لوسیوس خیره شد. دیگر خبری از آن جن مضطرب نبود.

- دابی برای التماس نیومد! دابی اومد تا تو چشم‌های ارباب سابق نگاه کرد و گفت... دابی آزاد بود! دابی دیگه از لوسیوس مالفوی نترسید! و دابی اومد که بگه...
لوسیوس چوبدستیش را از داخل عصا بیرون کشید و با خشم غرید:

- چطور جرأت می‌کنی اسم اربابت رو...

دابی حرفش را قطع کرد:

- و دابی اومد که بگه دابی بابت سه سال اضافه‌کاری در تعطیلات آخر هفته، 180 گالیون از شما طلبکار بود! اما دابی اون رو به قربان بخشید، چون اسمشو نبر تمام اموال قربان رو ازش گرفت و اربابِ سابق از نظر مالی تو وضعیت اسفناکی بود. و دابی دلش سوخت! دابی جن با درک! دابی با گذشت!

پیش از آنکه رنگ صورت لوسیوس از شدت خشم به کبودی بزند و طلسمی از چوبدستی‌اش خارج شود، دابی با صدای بلندی بشکن زد و برای همیشه عمارت مالفوی‌ها را ترک کرد.


فصل هفتم
بیرون از زمین بازی


صدای گریندل‌والد دیگر در ذهن دابی طنین‌انداز نبود. حالا صدا از خود مجسمه‌ی عظیمی می‌آمد که دابی با دستان خودش تمیزش کرده بود. گویی روح گریندل‌والد جوان، در سنگ رسوخ کرده باشد. نور سبز-آبی شناوری که از امضای G.G روی پوستر بلند شده بود، حالا مانند تاجی بر فرق مجسمه می‌درخشید.

- چهار آزمون را پشت سر گذاشتی، موجود کوچک. گفتی «نه» و چیزی عوض نشد. خدمت نکردی و عوضش تن به بطالت دادی... فرمان دادی و فهمیدی تو نیز اگر قدرت داشتی، اعمال می‌کردی... و در نهایت، از ارباب سابقت انتقام نگرفتی. اما هنوز آزاد نیستی. می‌دانی چرا؟

دابی به مجسمه خیره شده بود. همان مجسمه‌ای که تخت جادوگر را بر دوش بردگان نگه می‌داشت.

- چون دابی هنوز داشت با قربان بازی کرد.

نور تاج‌مانند برای لحظه‌ای سوسو زد. گریندل‌والد مکثی کرد و سپس خنده‌ی کوتاهی سر داد:

- بازی؟ آه... بله. تمام این آزمون‌ها را من برای تو طراحی کردم. «نه» گفتن، بطالت، فرمان دادن، بخشش... همگی در چارچوبی بود که من برایت تعیین کردم. تو فکر کردی آزادی را تجربه می‌کنی، در حالی که فقط مسیری را می‌پیمودی که من در برابرت گذاشته بودم. این است ذات قدرت، دابی. حتا وقتی علیه آن عصیان می‌کنی، باز هم در زمین آن بازی می‌کنی. جادو قدرت است... و قدرت، قواعد بازی را تعیین می‌کند.

دستی سنگی از مجسمه جدا شد و کف‌اش را رو به بالا گرفت. درون آن، یک لنگه جوراب تازه و درخشان قرار داشت. جورابی شبیه همان که هری پاتر روزگاری به دابی داده بود، اما نو و بی‌نقص.

- این جایزه‌ی توست، دابی. جوراب آزادی. آن را بگیر و برو. ثابت کردی که لایق آزادی‌ای هستی که من به تو اعطا می‌کنم. برو و به هم‌نوعانت بگو که گریندل‌والد، حتا یک جن خانگی را هم شایسته‌ی رهایی می‌داند، اگر که آن جن، قدرت را به رسمیت بشناسد.

دابی به جوراب نگاه کرد. دستش ناخودآگاه به سمت آن رفت. انگشتانش لرزیدند. این همان چیزی بود که همیشه می‌خواست. یک جوراب. نماد آزادی. اما بعد... دستش ایستاد.

- دابی... قبلا یه جوراب از یک دوست گرفت. اون جوراب بو می‌داد. بوی پای هری پاتر قربان رو می‌داد. یه کم هم سوراخ بود. دابی اون رو نزدیک دماغش کرد و بو کشید. دابی هر شب این کار رو کرد.

مجسمه ساکت بود.

- این جوراب اما... هیچ بویی نداد. این جوراب آزادی نبود. این جوراب قدرت قربان بود. قربان فقط یه جوراب تازه رو گذاشت روی دست مجسمه‌اش و گفت «حالا آزادی». این جادوی واقعی نبود. این یه کلک بود.

- کلک؟ من به تو آزادی می‌دهم، و تو آن را نمی‌پذیری؟

- قربان از اولش هم دابی رو به بازی گرفت. این کاغذ... این جادوی سیاه که از پشت توی دابی رفت...

دابی مکثی کرد. چهره‌اش در هم رفت. انگار به چیزی عمیقاً شرم‌آور فکر می‌کند.

- دابی خواست پسش داد!

سکوت سنگینی بر فضا حکمفرما شد. نور سبز-آبی شروع به لرزیدن کرد. مجسمه ترک کوچکی برداشت.

- جادویی که با یک باد اومد، با یک باد هم رفت! دابی این جوراب رو نگه داشت. نه چون نماد آزادی بود... چون گوش دابی سردش بود. دابی خودش تصمیم گرفت این کار رو کرد. این کار هیچ معنایی نداد. فقط گوش دابی رو گرم کرد. و این برای دابی کافی بود.

نور سبز-آبی خاموش شد. مجسمه، که با جادوی دابی بازسازی شده بود، دوباره شروع به فروپاشی کرد. اما این بار نه به خاطر طلسمی از بیرون، بلکه چون جادوی گریندل‌والد دیگر معنایی برای نگه داشتن آن نداشت. قطعات سنگ روی هم فرو ریختند و دابی با خوشحالی از میان گرد و غبار بیرون پرید.

***


طبقه‌ی منفی یازده دوباره تاریک و ساکت شد. اما این بار سکوتی متفاوت بود. دابی روی پله‌های آسانسور نشست و به سقف خیره شد. شکلات سکه‌ای له‌شده را از جیبش درآورد، کاغذش را جدا کرد و گذاشت توی دهانش. مزه‌ی کاکائو و نعناع می‌داد. بدش نیامد.

دابی فکر کرد... شاید معنای واقعی آزادی، این بود که دابی تونست یه شکلات رو مزخرف بدونه و با این حال تصمیم گرفت که دوستش داشته باشه. یا شاید هم نه. شاید فقط شکلات بود، و دابی گرسنه‌اش بود. دابی قرار نبود به این چیزا فکر کرد. این فکر کردن‌ها مال جادوگرها بود. دابی فقط یه جن بود که شکلات خورد.

آسانسور با صدای «دینگ» باز شد. دابی بلند شد، خاک لباسش را تکاند و سوار شد. دکمه‌ی طبقه‌ی همکف را فشار داد. وقتی درها بسته می‌شدند، دابی آخرین نگاه را به گورستان تاریک بت‌های قدرت انداخت و لبخند زد.

- دابی امروز سر کارش نرفت. دابی فردا هم احتمالاً نرفت. دابی حالا یه جن آزاد بود که تونست حتا از شغلش هم استعفا داد. یا نه... شاید دابی برمی‌گشت. دابی خودش تصمیم گرفت. این تمام چیزی بود که اهمیت داشت.


***


خورشید جای خود را به مهتاب داده بود و استاد، همچنان قدم می‌زد... و لبخند!

- استاد... استاد... چیزی نمونده که به مجسمه برسید. الان مدت‌هاست که در مسیر هستید. چه پیامی رو قصد دارید با این حرکتتون انتقال بدید؟

- راه در جهان یکیست، و آن راه جادو است! ارادتمند، گلیدروی گودرزی!

در آن لحظه، مرد میان‌سال دست در جیبش کرد و مشتی برگ خشک و خردشده‌ی نعناع بیرون آورد. آن‌ها را در هوا پاشید و با نوک چوبدستی، هر ذره را به پروانه‌ای سفید بدل ساخت که در باد صبحگاهی ناپدید شدند. جادوآموزانِ جوان با شگفتی این نمایش را دنبال کردند، اما استاد گ.گ نگاهش را به افق دوخته بود؛ همان جایی که مجسمه‌ی شکوهمند روزی برپا خواهد ایستاد. او می‌دانست که مسیر رسیدن به قدرت، از میان انبوه سؤال‌های بی‌پاسخ می‌گذرد؛ سؤال‌هایی که تنها کسانی جرأت پرسیدنشان را دارند که پیش‌تر، طعم آزادی را زیر زبانشان مزه کرده باشند. باد آرامی وزید و ردای بلندش را تکان داد.

پایان.
لنگه لنگه جمع شود... دابی، جن مدرسه‌ساز!
(از کمپین دابی حمایت کنید 🤍)
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
کاساندرا وابلاتسکی vs تلما هلمز
سوژه: نامه‌ی مرموز

نشسته‌ام؛ نه دقیقاً روی صندلی، بلکه روی مرز باریکی میان ماندن و رفتن. شاید در انتظار خبری، شاید چشم‌به‌راه اتفاقی نامعلوم، و شاید فقط تشنه‌ی جرعه‌ای تازه از زندگی. فنجان چای سرد شده کنار دستم بخار ندارد، اما هنوز بوی کم‌رنگش در هوا معلق است؛ مثل امیدی که دیر به سراغت می‌آید و زود می‌رود.

زندگی گاهی مرا فرو می‌کشد؛ آهسته، بی‌صدا، طوری که حتی نمی‌فهمم کی پاهایم از زمین جدا شده‌اند. تا اعماق تاریکش می‌برد، جایی که صداها خفه می‌شوند و رنگ‌ها به خاکستری می‌گرایند. امّا همیشه گوشه‌ای برایم خالی می‌گذارد؛ انگار زیر گوشم زمزمه می‌کند:
هنوز جایی هست… هنوز سهمی از بودن برایت مانده.

و من همان‌طور که هستم، بی‌آنکه مطمئن باشم منتظر چه چیزی‌ام، می‌نشینم. به دیوار روبه‌رو خیره می‌شوم که ترک باریکی از میانش گذشته؛ مثل شکافی در زمان. فکر می‌کنم شاید اگر به اندازه‌ی کافی صبر کنم، لحظه‌ای کنارم بنشیند؛ دستی روی شانه‌ام بگذارد و اجازه دهد طعم ساده‌ی بودن را مزه‌مزه کنم، بی‌آنکه مجبور باشم برایش بجنگم.

در همان لحظه، زنگ در بلند می‌شود. صدایش کوتاه نیست؛ کش‌دار است، مثل فریادی که در گلوی خانه پیچیده باشد. با سوت ممتد و نازک گوشم، سوتی که نزدیک یک ساعت است در سرم می‌چرخد و مثل مته‌ای نامرئی دیواره‌ی جمجمه‌ام را می‌تراشد، در هم می‌آمیزد. برای چند ثانیه نمی‌فهمم کدام صدا واقعی‌تر است.

بلند می‌شوم. پاهایم کمی سنگین‌اند، انگار از خوابی عمیق بیدار شده باشم. مسیر کوتاه تا در، طولانی به نظر می‌رسد. دستم را روی دستگیره می‌گذارم؛ سرد است. در را باز می‌کنم.

صحنه انگار از دل فیلمی بیرون کشیده شده: راهروی نیمه‌تاریک، چراغی که سوسو می‌زند، و نامه‌ای پشت در افتاده است. هیچ کس نیست. نه ردّی، نه سایه‌ای، نه صدای قدمی که دور شود. فقط یک پاکت سفید، کمی تاخورده، با نام من رویش.

برای لحظه‌ای فکر می‌کنم شاید توهم است. پلک می‌زنم. هنوز آنجاست. خم می‌شوم و آن را برمی‌دارم. کاغذش گرم نیست، اما سرد هم نیست؛ انگار مدت زیادی منتظر نمانده. احساس عجیبی زیر پوستم می‌دود؛ چیزی میان ترس و شوق… نه آن، نه این؛ چیز سومی که نام ندارد، اما می‌دانی قرار است زندگی‌ات را تکان بدهد.

در را می‌بندم. به اتاق برمی‌گردم. روی صندلی می‌نشینم. چند لحظه فقط نگاهش می‌کنم، انگار اگر بازش نکنم، اتفاقی هم نیفتاده است. اما کنجکاوی، همان نیروی بی‌رحمی که آدم را به لبه‌ها می‌کشاند، مرا وادار می‌کند لبه‌ی پاکت را پاره کنم.

بالای نامه، با دست‌خطی آشنا، آشنا و درعین‌حال عجولانه، انگار نویسنده کمترین زمان را برای نوشتن داشته باشد و هر لحظه ممکن بوده چیزی یا کسی مانعش شود، نوشته:

شاید تو، شاید من، و شاید کسی که هنوز حاضر نیستی قبولش کنی.

نمی‌فهمم. ابروهایم در هم می‌روند. چشم‌هایم هراسان روی کلمات می‌لغزند. لحنش… عجیب شبیه خودم است. نه فقط از نظر واژه‌ها؛ از نظر مکث‌ها، از نظر آن طعنه‌ی پنهان، از نظر ترسی که زیر جمله‌ها خوابیده. انگار نسخه‌ای از ذهن خودم، بی‌واسطه روی کاغذ ریخته شده باشد.

کل نامه را می‌خوانم. نویسنده ادعا می‌کند منِ آینده است. توضیح می‌دهد. هشدار می‌دهد. خواهش می‌کند. آن‌قدر پافشاری می‌کند که لحظه‌ای مکث می‌کنم. چرا باید کسی، حتی شوخی‌اش چنین نقشی بازی کند؟ این از آن شیطنت‌های بچه‌های کوچه نیست. آن‌ها هنوز نمی‌دانند دنیا چطور با همان توپ کوچکی که آرام بین دست‌هایشان ردّ و بدل می‌کنند، روزی بر سرشان می‌کوبد و خم‌شان می‌کند. نه… این کار آن‌ها نیست. این کار کسی است که مرا می‌شناسد. خیلی خوب.

نامه اصرار دارد از تصمیم مهم زندگی‌ام منصرف شوم؛ همان تصمیم ساده اما نفس‌گیر: برگشتن به اجتماع، تلاش برای برقراری ارتباط، یک بار دیگر شروع کردن. نوشته اگر این مسیر را بروی، چیزی را از دست می‌دهی که هنوز قدرش را نمی‌دانی. نوشته انزوا، امن‌تر است. نوشته تنها بمان تا آینده‌ای محشر برای خودت بسازی.

دور کلمه‌ی محشر خط کشیده است. انگار وسواس داشته که حتماً باورش کنم. و من… خسته بودم. ته‌نشین. مثل آبی که مدت‌ها تکان نخورده و حالا گل‌آلود است. نیروی نه گفتن در من پوسیده بود. مقاومت کردن، انرژی می‌خواست؛ و من انرژی‌ام را مدت‌ها پیش خرج دوام آوردن کرده بودم.

به او، به آینده‌ام، اعتماد کردم. چون اگر به او اعتماد نکنم، به چه کسی بکنم؟ مگر نه اینکه آینده باید خردمندتر باشد؟ مگر نه اینکه از اشتباه‌ها عبور کرده و حالا می‌داند کدام راه امن‌تر است؟

روزها می‌گذرد. و من هنوز همانم، امّا چیزی درونم به‌تدریج فرو می‌ریزد. اولش نامحسوس است؛ مثل ترک برداشتن شیشه‌ای شفاف. بعد صدا می‌دهد. روحم مثل لباسی کهنه از تنم جدا می‌شود. صبح‌ها دیرتر بیدار می‌شوم. پیام‌ها را بی‌پاسخ می‌گذارم. به بهانه‌های کوچک، دیدارها را لغو می‌کنم.

زندگی تباه نمی‌شود؛ آرام خاموش می‌شود. اشیا هنوز همان‌اند، فقط جهان رنگش را از دست داده. صدای خنده‌ی همسایه، بوی نان تازه، نور عصرگاهی که از پنجره می‌تابد… همه هستند، اما انگار از پشت شیشه‌ای کدر.

سوت نازک و پیوسته‌ی گوشم، مثل بندی نامرئی، روحم را در اسارت گرفته. شب‌ها بلندتر می‌شود. گاهی آن‌قدر که فکر می‌کنم شاید صدای هشدار است؛ شاید چیزی درونم دارد اعتراض می‌کند. انجام ساده‌ترین کارها شبیه کشیدن زنجیری سنگین است.

آنجاست که می‌فهمم اتفاق بد… فقط یک اشتباه نبود. یک فرورفتن بود؛ بی‌صدا، بی‌رحم، کامل.

دوستانم اول نگران می‌شوند، بعد دلخور، و بعد کم‌کم عادت می‌کنند به نبودنم. فاصله‌ها طبیعی جلوه می‌کند. و بعد زندگی هم؛ با هر قدم عقب می‌رود تا جای خالی‌اش مثل سوراخی در سینه‌ام بماند.

شب‌ها کابوس می‌بینم. کابوس خودم. کابوس آینده‌ام. آینده‌ای فجیع؛ اتاقی تاریک‌تر از این، تنهاتر از این، سوتی بلندتر از این. اما غریب اینکه در خواب‌ها، خودم از دیدنش راضی‌ام. لبخند می‌زنم. انگار او، آن منِ آینده، خودشیفته‌ای بیش نیست. خودش را دوست دارد. نسخه‌ی خمیده، خاموش، بی‌دردسرِ من را ترجیح می‌دهد.

می‌خواهد مرا خم کند، عقب بکشد، خفه کند تا خودش ادامه پیدا کند. خیلی ساده: نمی‌خواست نسل خودش منقرض شود.

یک شب، میان بیداری و خواب، نامه را دوباره می‌خوانم. این بار نه با ترس؛ با خشم. به جمله‌ها دقت می‌کنم. می‌بینم هیچ‌جا از شادی حرف نزده. هیچ‌جا از رشد. فقط از امنیت گفته. از درد کمتر. از ریسک نکن.

و ناگهان می‌فهمم: آن نامه برای نجاتم نبود؛ برای بقای او بود. برای زنده‌ماندن آینده‌ای بد. آینده‌ای که از تغییر می‌ترسد. که می‌داند اگر من امروز شجاع باشم، او هرگز به دنیا نخواهد آمد.

کاغذ در دستم می‌لرزد. نه از ترس؛ از بیداری.حالا فقط یک چیز در من روشن مانده،‌اگر قرار است دوباره بلند شوم، برای آینده‌ای که خودش را می‌پرستد نیست؛ برای خودِ امروزِ خسته‌ام بلند می‌شوم. برای نسخه‌ای از خودم که هنوز فرصت دارد مسیرش را عوض کند.

نامه را تا می‌کنم. نه پاره‌اش می‌کنم، نه دور می‌اندازم. می‌گذارمش در کشو، مثل سندی از جنگی پنهان که روزی در درونم رخ داد.

فردا شاید سخت باشد. شاید باز هم سوت در گوشم بپیچد. شاید پاهایم سنگین باشند. امّا این بار می‌دانم هر قدم کوچک، اعلام انقراض آن آینده‌ی ترسوست. و شاید زیباترین حقیقت دنیا همین باشد:
گاهی، نجات آینده‌ات از همان لحظه‌ای شروع می‌شود که تصمیم می‌گیری دوباره خودت را باور کنی؛‌نه آن‌طور که ترس می‌خواهد،‌بلکه آن‌طور که امید جرئت می‌کند.
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 21:49
نمایش جزئیات
آفلاین


پنه‌لوپه کلیرواتر
VS
لیلی لونا پاتر


سوژه : هزارتو


ضفیف
با صدای ناله‌ای ضعیف و کشیده بیدار میشوم پلک‌هایم را به سختی از هم می‌گشایم. انتظار دارم سقف سفید اتاقم را ببینم و نور چراغ‌مطالعه‌ای که دیشب فراموش کردم خاموش کنم. اما اولین چیزی که مقابلم نمایان می‌شود، آسمانی است به رنگ خاکستری مرده. نه ستاره‌ای در کار است و نه خورشیدی؛ فقط و فقط خاکستری.

سرم به شدت نبض می‌زند. گویا سعی می‌کند سردرد و سرگیجه‌ام را مهار کند. کف دستم را روی زمین می‌گذارم تا تکیه‌گاهی برای بلند شدن پیدا کنم، اما به جای پرزهای نرم فرش، با خاک زبر و خشک زیر دستم مواجه می‌شوم. سراسیمه از جای برمی‌خیزم و به دنبال منبع صدا می‌گردم. اما، دیوارهای بلند و بتنی، میدان دیدم را محصور کرده است؛ تنهاچیزی که می‌بینم، راهرویی عریض است که در دو سویم امتداد یافته و به یک دوراهی خالی ختم می‌شود.
من کجا هستم؟ چنین جای عجیبی را هرگز به یاد نمی‌آورم.
ناتوان
دوباره آن صدا را می‌شنوم. نه مرد است و نه زن؛ نه کلفت است و نه نازک. صدایی گنگ و بی‌هویت که انگار تلفیقی از تمام انسان های که درون زندگی ام بودند است. هرچه بیشتر تمرکز می‌کنم تا جهتش را پیدا کنم، بیشتر به بن‌بست می‌خورم. انگار صدا در تمام فضا پخش شده است. آشوبی در دلم به پا می‌شود؛ ترکیبی از ترس، دلشوره و اضطراب.
به دوراهی نگاه می‌کنم. چپ یا راست؟ مردد، راه سمت راست را پیش می‌گیرم.

تقصیرِ تو بود.
در حالی که با وحشت به دنبال منبعِ صدا می‌گردم، با یاداوری جمله ای که بارها و بارها مخاطبش بودم، چهره‌ام در هم می‌رود. سعی می‌کنم این فکر را بیرون برانم، اما بی‌فایده است. به سمت چپ می‌پیچم و در کمال تعجب به دیواری بلند برمی‌خورم. بن‌بست. بازمی‌گردم.

تو یه احمقی.
راست، چپ، چپ... بن‌بست.
بی‌لیاقت.
راست، چپ، راست... بن‌بست.
حالا دیگر نه تنها میلی به یافتن منبع صدا ندارم، بلکه از آن می‌گریزم. برای چهارمین بار که به دیوار سنگی می‌خورم، با دستانم گوش‌هایم را محکم می‌پوشانم. اما صدا درونم است؛ راهی برای فرار نیست.
بی‌عرضه.
این بار صدا چنان در مغزم طنین می‌اندازد که از جا می‌پرم. چشمانم از ترس گشاد شده است. دستانم را رها می‌کنم. چند دقیقه سردرگم به دور و برم خیره می‌شوم و ناچار، دوباره به راه می‌افتم.
راست، راست، راست و بن‌بست.
بی‌ارزش.
چپ، راست... بن‌بست.
راست، چپ، راست، راست...
بزدل!
بارها و بارها مسیر را عوض می‌کنم. ساعت‌هاست که در این هزارتو پرسه می‌زنم و پاهایم، التماس‌کنان، تقاضای ایستادن دارند. خستگی دیگر فراتر از جسمم رفته و به روحم رسیده است. روی خاک سرد می‌نشینم. زانوهایم را در بغل گرفته‌ام و سرم را روی آن‌ها گذاشته‌ام. دیگر نایی برای راه رفتن ندارم. صدای نجوای درون، حالا بلندتر شده و با هر تپش قلبم، نام‌های ناخوشایندی را به رخم می‌کشد: «ناتوان»، «احمق»، «بی‌لیاقت»، «بی‌ارزش»، «بی‌عرضه»، «بی‌اهمیت»، «ترسو». دیگر حتی قدرتی برای شنیدن هم ندارم. انگار همه چیز در یک سیاهی مطلق فرو رفته است.

چشم‌هایم را می‌بندم. شاید همین‌جا، همین‌طور که هستم، تمام شوم. این هزارتو، قبر من خواهد بود. همان‌طور که در این افکار غرق شده‌ام، صدایی آشنا در ذهنم می‌پیچد. صدای ایزی. جمله‌ای که در آخرین روزهای بودنش گفت:
نقل قول:
تو همون چیزی هستی که براش تلاش می‌کنی.


نمی‌دانم چرا، اما این جمله بی مقدمه در ذهنم جرقه میزند و ذهنم را روشن می‌کند. از ان روز به بعد، فقط دارم فرار می‌کنم. از صداها، از شکست‌ها، از خودم. اما ایزی چه می‌گغت؟ او همیشه از قدرت حرف می‌زد. از تاثیرگذاری. از اینکه نباید اجازه داد کسی یا چیزی جز خودت، مسیر زندگی‌ات را تعیین کند.
من... من می‌خوام قدرتمند باشم. می‌خوام تاثیرگذار باشم.
این حرف را به سختی بدر ذهنم مرور میکنم. هنوز طعم ناامیدی و شکست، دهانم را پر کرده است. اما برای اولین بار، در میان این همه تاریکی، کورسوی امیدی در دلم روشن می‌شود.
همین‌که این فکر را در ذهنم پرورش می‌دهم، احساسِ عجیبی به من دست می‌دهد. بدنم سنگین می‌شود، اما نه از خستگی. سنگینی یک خواب عمیق، که انگار تمام هوشیاری‌ام را می‌بلعد. پلک‌هایم سنگین‌تر از همیشه، روی هم می‌افتند. حس می‌کنم در حال غرق شدن هستم...

***

نورِ گرمِ خورشید از لایِ پرده‌ها به داخل می‌تابد. سقفِ سفید اتاقم، امن و آشنا، بالای سرم است. حس عجیبی دارم؛ انگار از سفری طولانی بازگشته‌ام. خاطرات آن هزارتو، حالا مثل یک خواب پریشان، در ذهنم کمرنگ شده است. سردرد خفیفی دارم، اما سنگینی کوهی که مدتی بود روی سینه‌ام حس می‌کردم، از بین رفته است.
به اطراف نگاه می‌کنم. همه چیز همان‌طور است که باید باشد. تخت، میز تحریر، کتاب‌ها... اما چیزی فرق کرده است. درونم.
یادم می‌آید. ایزی... مرگش. بعد از آن، هفته‌ها در افسردگی غرق بودم. انگار تمام دنیا رنگ خاکستری آن آسمان هزارتو را گرفته بود. اما حالا...

نفسِ عمیقی می‌کشم. هوا، پاک و تازه است. دیگر آن صداهایِ سرزنش‌گر را نمی‌شنوم. یا شاید هم می‌شنوم، اما دیگر قدرتی برای آزار دادنم ندارند. ان جمله‌ در ذهنم طنین‌انداز می‌شود: تو همون چیزی هستی که براش تلاش می‌کنی.

لبخندی کمرنگ روی لبم می‌نشیند. تلاش... من دوباره تلاش خواهم کرد. برایِ خودم. برای ایزی. برای اینکه قدرتمند باشم و تاثیرگذار. هزارتو، تمام شده بود. اما این تازه، شروع مسیر من بود. مسیری که با امید، روشن شده بود.
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1405/2/2 21:56:01
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1405/2/2 21:56:05

Only Raven

پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1405 23:03
نمایش جزئیات
آفلاین
پنه‌لوپه کلیرواتر VS لیلی لونا پاتر

سوژه : هزارتو



هزار‌توی ذهنم از آن لحظه شکل گرفت که فهمیدم هر راهرو، یک چهره‌ی آشنا را در خود پنهان کرده است، و هر پیچ مرا به یکی دیگر از شخصیت‌هایم می‌رساند.
راهروی جنون، راهروی عصبانیت، راهروی غرور. و همان‌طور تا ابد؛ راهروهایی تشکیل شده از مصیبت‌های شر و آرزوهایی ناکام، که تمامی نداشتند. آن هزارتوی افکار، زندانی‌ست که زندان‌بان آن می‌خواهد مرا زجر دهد و تا ابد پا بندِ آهنینِ اسیر بودن را به پایم ببندد. هرچند که زندان‌بان، خودِ مریض‌احوالم باشد.
کاش می‌توانستم از آن هزارتوی لعنتی فرار کنم، دیوار‌ها را بشکنم و به ته راه برسم. ته جاده‌ای که مرا به خوش‌بختی‌ای که تمام لحظات زندگی‌ام انتظار آن را می‌کشیدم، می‌برد.
اما می‌بایست با آن رو‌به‌رو می‌شدم. راه خروجی وجود نداشت. نمی‌توانستم هزارتویی که درونِ خود من است را بشکنم، زیرا اگر می‌شکستمش، خودم هم با آن، مانند عروسک چینی‌ای ظریف، می‌شکستم و میان آوار له می‌شدم.
هزار‌تو آرام‌آرام تنگ‌تر می‌شد، انگار دیوارها نفس می‌کشیدند و با هر دم آن‌ها، نفس‌های من به شماره می‌افتادند و مرا بیشتر در خود می‌فشردند. صدای قدم‌هایم در سکوتی سنگین می‌پیچید. سکوتی که نه از آرامش، بلکه از حضور چیزهایی بود که می‌دانستم وجود دارند، اما نمی‌خواستم بهشان نگاه کنم.

راهروی جنون. راهرویی که اگر پا روی فرشِ قرمزش که تو را به راه رفتن می‌طلبد بگذاری، شاید دیگر هیچ‌وقت نتوانی نور خورشید را ببینی و دنیا برایت فقط و فقط یک لکه‌ی سیاهِ پررنگ در دلت جای بگذارد.
زمزمه‌های نامفهوم دمِ گوشَت، تو را تا مرز دیوانگی می‌برد. راهرو ساده است. بدون پیچ و خم. اما تنها کسی می‌تواند آن را رد کند، که به صداهای درون گوشَش و موج‌هایی که او را به در و دیوارِ ذهنش می‌کوبانند، مقاوم باشد.
قدم در آن راهروی جنون گذاشتم؛ راهرویی که مطمئن بودم مرا به انتهای هزارتو می‌رساند. راهرویی که آرام‌آرام ذهنم را در مشت گرفت، مرا تا لب مرز دیوانگی کشاند و از همان ایوانِ لرزان، به دره‌ی پوچی هل داد. حالا چیزی جز مجنونی سرگردان نیستم؛ دیوانه‌ای که درونش را چیزی جز تاریکی مطلق فرا نگرفته است. مغزم فرمانبردار نیرویی شده که حتی خودم نیز چهره‌اش را نمی‌شناسم. تنها چیزی که برایم باقی مانده، آگاهی تلخی است از رسیدنم به مرز پوچی. جایی که خودم را مانند چیزی تهی پیدا می‌کنم. هدف آن بود که هزارتوی کاذب شخصیت را پشت سر بگذارم و بر تمام بدی‌هایم غلبه کنم، اما تنها، شخصیتِ خودم می‌تواند مرا خنثی کند. و چه حیف که نتوانستم طعم پیروزی بر او را زیر زبانم مزه‌مزه کنم و بچشم و تنها چیزی که نصیبم شد، طعم زهرمار باخت بود و البته، انسانیتی که زیرِ بارِ دیوارهای سنگین هزارتو، خرد شده است. حالا احساسی دارم مانند حضور یک دمنتور در اتاقی که هیچ راه فراری ندارد. دمنتوری که مانند یک سایه، هر کجا که بروم دنبالم می‌آید و هر لحظه به دنبال سر کشیدنِ جامِ شور و شوق زندگی من است و من هم، یک آدم بی‌ همه چیزِ بی دفاع هستم.

خود را در اتاقی پیدا می‌کنم. خالی و پوچ. این تنها وجه مشترکم با اتاق است. حتی از آن هزارتوی کذایی هم بدتر است. هزارتویی که، خودم را کشان‌کشان با روانِ متلاشی شده، از آن بیرون کشیدم. نور سردی از میان میله‌های باریک پنجره روی کف اتاق افتاده است. نور، اما گرما ندارد؛ فقط لکه‌ای کم‌رنگ است روی زمین خاکستری. بوی دارو و الکل در هوا شناور است، بویی که انگار برای کشتن هر خاطره‌ای ساخته شده.
بوی مرگ موش، برای موش‌های کثیف دنیا که هیچ ارزشی ندارند و همان بهتر که بر اثر "مسمومیت غذایی"، هلاک شوند. صدای قدم‌هایی در راهرو می‌پیچد. آهسته، منظم. مثل ضربان قلبی که دیگر به من تعلق ندارد.
می‌گویند اینجا تیمارستان است.
کلمه‌ی عجیبی است. تیمارستان. جایی که ظاهرا باید آدم‌ها را در آن درمان کنند. اما من حس نمی‌کنم چیزی در من درمان شده باشد. اگر هم چیزی تغییر کرده باشد، فقط این است که دیگر نمی‌دانم چه کسی هستم.
آن هزارتو مرا تغییر داد. درست است که از آن فرار کردم، اما به چه قیمت؟ به قیمت از دست دادنِ همه‌چیز.
ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در 1405/1/31 23:11:26
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: یکشنبه 30 فروردین 1405 20:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کاساندرا وابلاتسکی VS تلما هلمز
سوژه: نامه‌ی مرموز


کت بلندش را بیشتر دور خودش می‌پیچد. صورتش از شدت سرما سرخ شده است. صدای برخورد دندان‌هایش به یکدیگر را می‌شنود. سرش را پایین انداخته و پاهایش را نگاه می‌کند. اهمیتی به مردمی که از کنارش عبور می‌کنند، نمی‌دهد. تنها می‌خواهد که هرچه زودتر به آن قرار لعنتی‌اش برسد.

- هی! حواست رو جمع کن!

حتی نگاهی به مردی که به او برخورد کرده بود، نمی‌اندازد و مسیرش را ادامه می‌دهد. بارش برف، شدت می‌گیرد و زن با سرعت بیشتری گام بر‌می‌دارد. بعد از ده دقیقه‌ راه رفتن، بالاخره به محل قرار می‌رسد. به دیوار سنگی تکیه می‌دهد و منتظر می‌ماند؛ منتظر می‌ماند تا کوچه خلوت شود. درست در لحظه‌ای که دیگر کسی به چشمش نمی‌آید، بدون جلب توجه وارد فاصله باریک بین دو خانه می‌شود. تا میانه‌ی آن فضا می‌رود تا از دیده‌ها پنهان بماند. نفس عمیقی می‌کشد تا کمی آرام شود؛ اما سرمای هوا ریه‌هایش را می‌سوزاند. ساعت مچی‌اش را چک می‌کند. هنوز چند دقیقه تا زمان معین، باقی مانده است. چشمانش را می‌بندد. به خاطر ندارد چند وقت از زمانی که به درستی استراحت کرده است، می‌گذرد.

- تلما!

صدایی لطیف و آشنا می‌شنود که زمزمه وار او را می‌خواند. با گشودن چشمانش، با چهره‌ی نگران ساحره‌ای روبه‌رو می‌شود. لبخندی بر لب‌های خشکیده‌اش می‌نشیند.
- جیانا! بالاخره اومدی.

دو ساحره یکدیگر را در آغوش می‌گیرند. زمان محدودشان اجازه‌ی طولانی بودن آن را نمی‌دهد. از یکدیگر جدا می‌شوند. جیانا کلاه ردایش را برمی‌دارد.

- کسی که تعقیبت نکرد؟
- نه. مراقب بودم.

تلما موهایش را از جلوی چشمانش کنار می‌زند.
- چرا اینجا قرار گذاشتیم؟ همه جا عکس من رو زدن.
- چه انتظاری داشتی؟ می‌دونی اونی که موقع قتلش دیده شدی معاون وزیر بوده؟
- خودت هم میدونی که من فقط دستورات ارباب رو عملی کردم.

صدای صحبت کردن دو مرد از کوچه شنیده می‌شود. جیانا دستش را بر روی دهان تلما می‌گذارد تا او را ساکت کند. آن‌دو لحظاتی بی‌صدا می‌مانند تا خطر رفع شود. سپس تلما دست جیانا را از روی دهانش می‌کشد.
- اینجا خیلی خطرناکه. زودباش! باید بریم عمارت ریدل.

جیانا چشمانش را از دوستش می‌دزدد. نمی‌خواهد هنگام بر زبان آوردن آن جملات، تلما را ببیند. نمی‌خواست حقایق تلخ را بر زبان بیاورد.
- من واقعا متاسفم تلما... ولی نمی‌تونیم بریم عمارت. حتی خود من هم مخفیانه اومدم اینجا.
- مامورای وزارت‌خونه اونجان؟ لعنت بهش!
- نه! ارباب... ارباب ازت حمایت نمی‌کنه.

تلما شوکه می‌شود.
- منظورت چیه؟
- ارباب گفت به‌خاطر بی‌عرضگی خودت لو رفتی.

جیانا آهی می‌کشد و با صدایی لرزان زمزمه می‌کند...
- علاوه بر وزارتخونه، مرگخوار‌ها هم دنبالت هستن. ارباب...
- ارباب دستور مرگ من رو داده...

زانوان تلما سست می‌شود. دیگر توان سرپا ایستادن را در خود نمی‌بیند. می‌نشیند و زانوهایش در آغوش می‌گیرد. نمی‌خواهد... اما قدرت مقابله با ذهنش را ندارد. به آینده‌اش می‌اندیشد‌. آینده‌ای که پایانش در هر صورتی مرگ است؛ یا مرگی آرام به‌دست هم‌رزمان سابقش و یا زنده ماندن به قیمت تسلیم روحش به دیوانه‌سازها...

- برای چی اومدی؟ برای اینکه بهم خبر بدی قراره بمیرم؟ کارت تموم شده. برو جیانا! برو و بذار تنها منتظر مرگم بمونم.
- یه راهی هست تلما.

جیانا که حالا کنار او نشسته است، از درون جیب ردایش، زمان‌برگردانی را بیرون می‌آورد و آن را در دستان یخ‌زده‌ی تلما قرار می‌دهد.
- موقع اومدن اتفاقی از توی وسیله‌هات پیداش کردم. می‌تونی باهاش برگردی عقب و همه‌چیز رو درست کنی.

تلما به رنگ طلایی و براق زمان‌برگردان خیره می‌شود. درست بعد از اینکه ناامیدی تمام وجودش را فراگرفته بود، فکر می‌کند که شانس دوباره‌ای به او داده شده است. زمان‌برگردان را در جیب کتش می‌گذارد و جیانا را در آغوش می‌گیرد.
- ازت ممنونم. این یه فرصت دوباره‌ست. به لطف تو، همه‌چیز قراره متفاوت بشه جیانا.

جیانا لبخندی می‌زند.
- می‌دونم تلما! ولی الان باید تا کسی شک نکرده برگردم.

جیانا درحالی که تلما را تنها می‌گذارد، به آرامی می‌گوید:
- موفق باشی تلما!

تلما زمان‌برگردان را از جیبش بیرون می‌آورد.
- فقط کافیه برگردم به اون روز و همه چیز رو درست کنم.

سپس زمان‌برگردان را می‌چرخاند.

یک هفته قبل

تلما خود را در همان‌ مکان می‌یابد. تنها با این تفاوت که دیگر اثری از برف وجود ندارد. او زمان‌برگردان را دور گردنش می‌اندازد و به راه می‌افتد. او باید خود را تا دو ساعت دیگر، به خانه‌ی معاون وزیر سحر و جادو برساند. بعد از یک هفته، دیگر نیازی به مخفی کردن خود و پوشاندن چهره‌اش ندارد. برای اولین بار، آن لحظه احساس آزادی را درک می‌کند. تا یک ساعت دیگر به مسیرش ادامه می‌دهد. در نهایت، به خانه‌ی جادوگر جوان می‌رسد. پشت گیا‌هان بزرگی که در حیاط خانه کاشته شده بودند، مخفی می‌شود و منتظر می‌ماند؛ منتظر زمان درست... سی دقیقه‌ای بدون اتفاق، می‌گذرد تا اینکه بالاخره، خودش را می‌بیند. او بعد از عبور از نرده‌ها، وارد خانه می‌شود.

- وقتشه!

تلما این را می‌گوید و اندکی پس از نسخه‌ی یک هفته پیش خود، وارد خانه می‌شود.

- فقط کافیه زنش رو هم بکشم. اینجوری دیگه کسی نمی‌فهمه که چه‌کسی معاون وزیر رو کشته!

در گوشه‌ای از سالن، کمین می‌کند و به‌انتظار می‌نشیند. انتظار برای کشته شدن مرد در هنگام خواب... تلما آهی می‌کشد.
- اگه فقط چند دقیقه دیرتر میومدم، زنش به‌جای اینکه بیرون باشه، توی خونه پیش شوهرش بود. اون‌وقت هیچکدوم از این کار‌ها لازم نبودن.

چند دقیقه بعد، همزمان با باز شدن در توسط همسر معاون، نوری سبز رنگ، اتاق خواب را روشن می‌کند. سپس تلمای یک هفته پیش، از اتاق خارج می‌شود. زن، طلسمی به سوی او روانه می‌کند؛ تلما به گوشه‌ای پرتاب می‌شود. تلمای آینده، بلند می‌شود و چوبدستی‌اش را به سمت زن می‌گیرد. همه چیز آماده است... اما ناگهان چشمان خرمایی تلما، به نشان شومی که بر ساعدش نقش بسته می‌افتد. صدای لرزان جیانا را در ذهنش می‌شنود.

- ارباب ازت حمایت نمی‌کنه.

دهانش را برای زمزمه‌‌ی طلسم باز می‌کند.

- ارباب گفت به‌خاطر بی‌عرضگی خودت لو رفتی.

چوبدستی پایین می‌آید.

- ارباب دستور‌ مرگت رو داده!

لحظه‌ای بعد، دیگر تلما در آن‌جا حضور ندارد؛ نه حداقل در آن زمان...

هفده سال قبل؛ صبح روز هشتم آوریل

تلما چشمانش را باز می‌کند. دیگر خبری از سرمای زمستانی نیست. بلکه خورشید، بر صورتش می‌تابد. به اطرافش نگاه می‌کند. در یک زمین خالی، ایستاده است. درحالی‌که کتش را در می‌آورد، زمزمه می‌کند:
- هنوز اون خونه ساخته نشده...

چشمانش را می‌بندد و به عمارت خانوادگی‌اش فکر می‌کند. در آن لحظه، او ترجیح می‌داد به‌جای قدم زدن تا عمارت هلمز، آپارات کند. وقتی چشمانش را می‌گشاید، عمارت سفید رنگ هلمز را می‌بیند. حس عجیبی وجودش را فرا می‌گیرد؛ حس آشنا بودن... آشنایی با آجر به آجر آن عمارت، تمام در و پنجره‌هایش و دانستن این‌که آن مکان متعلق به خودش است، در وجودش پر می‌شود.

با کلید طلایی رنگی که همیشه همراه داشت، در را باز می‌کند. همه چیز، درست همانند همیشه است. تلما از پله‌ها بالا رفته، به اتاق کارش می‌رود. او به خوبی می‌داند که جوانی‌اش در آن ساعت از روز، خواب است. البته، حتی اگر بیدار بود، او جرئت صحبت کردن با تلمای جوان را نداشت. برای همین، هوشمندانه ترین راه ممکن در آن شرایط را انتخاب می‌کند. روی صندلی می‌نشیند. یک کاغذ پوستی از درون کشو برمی‌دارد و روی میز قرار می‌دهد. قلم پر را به جوهر آغشته می‌کند و می‌نویسد. او نمی‌داند چه مدت طول کشید تا نوشتن نامه به اتمام برسد. سپس کاغذ را تا می‌زند. نامه‌ را از زیر در اتاق خوابش، به داخل می‌فرستد. برای آخرین بار به عمارت نگاهی می‌اندازد و زیر لب می‌گوید:
- کار من تموم شد. وقت رفتنه...

چند ساعت بعد، تلمای جوان از خواب بیدار می‌شود. مانند همیشه، از تخت بیرون می‌آید. مقابل آیینه می‌ایستد و موهای بافته شده‌اش را باز می‌کند. شانه را در دست می‌گیرد و درحالی‌که موهایش را شانه می‌زد، زمزمه می‌کند:
- امروز بهترین روز زندگیمه!

تلما با لبخندی که به ندرت بر لب دارد، لباس هایش را عوض می‌کند. درست در لحظه‌ای که می‌خواهد برای خوردن صبحانه به آشپزخانه برود، متوجه نامه‌ای که روی زمین قرار دارد، می‌شود. خم شده و نامه را برمی‌دارد. بعد از باز کردن آن، از شباهت عجیب دست‌خط نویسنده به خودش، تعجب می‌کند. اما بی‌تفاوت، به خواندن نامه می‌پردازد.

- " تلمای عزیز! سلام!
توی این نامه، قراره چیزایی رو باهات درمیون بذارم که باورش می‌تونه برات سخت باشه. ولی ازت خواهش می‌کنم، تا آخر بخونش. مطمئن باش که آخرش بهت نشون میدم که همه‌ی حرف‌هام راسته.
می‌دونم این چقدر احمقانه و غیرقابل باوره؛ ولی من، آینده‌ی خودتم که به وسیله‌ی یه زمان برگردان برگشتم به هفده سال قبل. درسته! من تلمای سی‌وهفت ساله‌ام.
امروز؛ روزیه که سرنوشت تو قراره تعیین بشه. امروز، برحلاف چیزی که تو تصور می‌کنی، بهترین روز زندگیت نیست. بلکه روزیه که کل عمر تو رو تحت تاثیر قرار میده.
امروز ساعت پنج و نیم، قراره تا عمارت ریدل قدم بزنی. داری میری درخواست عضویت توی ارتش تاریکی رو بدی. از همین الان می‌تونی احساس قدرتی که توی رگ‌هات جاری شده رو حس کنی... مگه نه؟ با خودت فکر می‌کنی قراره با عنوان مرگخوار، به قدرت زیادی دست پیدا کنی... ولی متاسفانه هیچ‌وقت اینطور نمیشه. اون نشانی که الان مشتاقی روی ساعدت داشته باشی، هیچ چیزی به‌جز یه قاتل ازت نمی‌سازه... یه قاتل که با یه اشاره‌ی لرد سیاه، می‌تونه دست به هر کار وحشتناکی بزنه. شاید الان با خودت بگی به قدرتی که آخرش پیدا می‌کنی می‌ارزه؛ ولی عزیزم... پایان این قصه، خوش نخواهد بود. تو هرگز به اون قدرتی که فکرش رو می‌کنی، نمی‌رسی. تنها چیزی که نصیبت میشه، اینه که بعد اولین اشتباهت، کنار گذاشته بشی. وقتی فکر میکنی فقط لرد سیاه می‌تونه به نجات پیدا کردنت کمک کنه، اون به جای این‌کار، دستور مرگت رو صادر می‌کنه.
عجیبه؟ نه! چون تو برای لرد سیاه یه دوست نیستی. بلکه یه برده‌ای که تا زمانی ارزشمنده که کارش رو به‌درستی انجام بده.
این راه، عاقبت خوشی نداره تلما. نه تنها چیزی بهت اضافه نمی‌کنه، بلکه هر چیزی که داری رو هم ازت می‌گیره؛ معصومیتت رو... آرامشت رو... و از همه مهم‌تر، خودت رو... تلما! آخر این مسیر، تو دیگه خودت نخواهی بود... بلکه تبدیل به یه سلاح کشتار میشی که هر طور اون هیولا بخواد ازت استفاده می‌کنه. تو می‌تونی آینده رو تغییر بدی تلما؛ فقط کافیه انتخاب کنی که امروز به اون عمارت لعنتی نری.
ازت خواهش می‌کنم تلما... خواهش می‌کنم دوباره این اشتباه رو تکرار نکن. لطفا همون زنبق پاکی که به چشم مامان میومد، باقی بمون. اجازه نده یه بار دیگه ازت استفاده بشه. خواهش می‌کنم...

از طرف تلما؛ به زنبق کوچولو! "


نامه از دست تلمای جوان می‌افتد. او مطمئن بود که کسی جز خودش از لقبی که مادرش برای او گذاشته بود، خبر ندارد. بنابراین، نامه حقیقت را بیان می‌کرد. او باید چه‌کاری انجام می‌داد؟ نمی‌دانست...

شش ساعت بعد

تلمای جوان، کلاه ردایش را روی سرش می‌اندازد و از عمارت خارج می‌شود. نامه‌ای که از طرف آینده‌اش برای او نوشته شده بود، روی زمین می‌گذارد. اطرافش را از نظر می‌گذراند و قدم‌زنان، بیرون می‌رود. تلمای آینده که از پشت درختان او را نظاره می‌کرد، به سرعت خود را به نامه‌ی روی زمین می‌رساند. آن را باز می‌کند. متن کوتاهی که زیر نامه‌ی خودش نوشته شده بود را می‌خواند.
- آینده‌ی عزیزم. با عرض تاسف باید بگم که همه‌ی چیزهایی که تو گفتی رو من مدت‌هاست که می‌دونم. و بله! من حاضرم برای اینکه به قدرت برسم، هرکاری که لازم باشه رو انجام بدم. به‌علاوه... اگه اولین اشتباهم مجازات مرگ رو به همراه داره، منم یاد می‌گیرم که اشتباه نکنم. درست برخلاف تو!

تلما بر زمین می‌افتد. دیگر راه فراری برای او باقی نمانده بود. او خودش این مسیر و این عاقبت را انتخاب کرده بود. پس اکنون، باید آن را می‌پذیرفت.

زمان حال

دوباره همان سرمای استخوان‌سوز...

- اینجا رو باش! ببینین کی اینجاست!

صدای فریاد یکی از مرگخواران در حیاط عمارت هلمز، می‌پیچد. تلما جمع شدن گروهی از مرگخواران را دور خودش می‌بیند. چشمش را می‌بندد. دستش را روی قلبش قرار می‌دهد و با خودش زمزمه می‌کند...
- متاسفم مامان... نتونستم زنبق کوچولوت رو نجات بدم... شاید اگه جرئت رو‌به‌رو شدن باهاش رو داشتم؛ اگه فقط توی یه نامه‌ی احمقانه همه چیز رو توضیح نمی‌دادم... معذرت می‌خوام مامان!

یکی از مرگخواران جلو می‌آید. چوبدستی او به سمت تلما نشانه گرفته می‌شود.

- آواداکداورا!

با برخورد نوری سبز به سینه‌ی تلما، داستان یک ساحره‌ی جوان به اتمام می‌رسد. ساحره‌ای که تنها گناهش، یک اشتباه در دوره‌ی جوانی‌اش بود. پایانی که یک نامه‌ی مرموز، برای تغییر آن کافی نبود...
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.