تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
227 کاربر(ها) آنلاین هستند (54 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
226
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
فروشگاه موجودات جادويی چارلی ویزلی
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:58
از: فرانسه-پاریس
پستها:
283
شغل
ناظر چت باکس

پارت یک
- واقعاً متوجه نشدی؟!
فلور این جمله را برای سومین بار در کمتر از پنج دقیقه تکرار کرد و درحالیکه دستهایش را با حالتی معترض مقابل صورت بیل گرفته بود، نگاهش را از ناخنهای ترمیم شدهاش به چهرهی شوهرش دوخت؛ انگار انتظار داشت بیل همین حالا به اشتباه نابخشودنیاش پی ببرد و با عذرخواهی مفصلی، تمام بیتوجهی چند دقیقهی گذشته را جبران کند. بیل که هنوز دقیقاً نمیدانست چه اتفاقی افتاده، نگاهی میان صورت همسرش و انگشتان او جابهجا کرد و سرانجام با احتیاط پرسید:
- متوجه چی بشم، فلور؟ موهات رو رنگ کردی؟
همین سؤال کافی بود تا فلور دستهایش را با ناباوری پایین بیاورد و آهی بکشد که میشد آن را از فاصلهی چند اتاق دورتر هم شنید.
- ناخنهام، بیل! ناخنهام رو تازه درست کردم و تو حتی یک کلمه هم دربارهشون نگفتی!
بیل بالاخره متوجه موضوع شد و نگاهش برای لحظهای روی ناخنهای همسرش ماند، اما پیش از آنکه بتواند پاسخ مناسبی پیدا کند، فلور با حرکتی نمایشی موهای روشنش را پشت شانه انداخت و با همین حرکت اعلام کرد که دیگر تمایلی به ادامهی این گفتوگو ندارد؛ هرچند هر دوی آنها بهخوبی میدانستند که این اعلام پایان گفتوگو، بیشتر به معنای به تعویق انداختن آن تا زمانی نامعلوم است. بیل تلاش کرد با گفتن اینکه ناخنهایش زیبا شدهاند، اوضاع را آرام کند، اما تعریف دیرهنگامش نهتنها فایدهای نداشت، بلکه باعث شد فلور با لحنی سرد جواب بدهد که تعریف کردن پس از تذکر، دیگر لطفی ندارد و بیشتر شبیه انجام دادن وظیفهای فراموششده است.
چند دقیقه بعد، فلور شنلش را برداشت و تصمیم گرفت برای درد دل کردن مثل همیشه به مغازهی چارلی برود؛ جایی که دستکم میتوانست بدون شنیدن توضیحات بیل، ماجرای بیتوجهی او را برای کسی تعریف کند که شاید برخلاف برادرش، اهمیت جزئیات را بهتر درک میکرد. البته فلور خوب میدانست که چارلی احتمالاً بهجای همدردی کامل، چند شوخی دربارهی اختلاف سلیقهی زن و شوهرها خواهد کرد، اما همین هم بهتر از ماندن در خانه و شنیدن دفاعیات بیل به نظر میرسید.
وقتی به مغازهی چارلی رسید، هنوز آنقدر درگیر گفتوگوی خیالیاش با برادرشوهرش بود که حتی متوجه اطلاعیهی طلاییرنگی که بیرون مغازه نصب شده بود، نشد؛ اطلاعیهای که حروف خوشرنگش زیر نور روز برق میزدند و دربارهی تغییرات جادویی تازهای در فضای مغازه خبر میدادند.
فلور بیآنکه مکث کند، در را باز کرد و وارد شد و صدای زنگ کوچکی که بالای چارچوب نصب شده بود، در فضای مغازه پیچید.
هوای داخل مغازه آمیخته به بوی چوب، گیاهان خشکشده و عطر آشنای چارلی بود؛ از گوشهای صدای خشخش چیزی میان قفس موجودات شنیده میشد و از قفسهای بلند، موجود کوچک و طوسی رنگی سرک میکشید. فلور که بارها به دیدن چارلی آمده بود، معمولاً از تماشای چنین صحنههایی لذت میبرد، اما این بار ذهنش آنقدر مشغول بود که تنها با قدمهایی تند از میان قفسهها گذشت و نام چارلی را صدا زد.
پاسخی از پشت پیشخوان شنیده شد، اما پیش از آنکه فلور بتواند به سمت صدا برگردد، حرکت کوچکی در پایین قفسههای نزدیک دیوار توجهش را جلب کرد. گربهای سفید در قفسی نسبتاً بزرگ روی زمین نشسته بود؛ با موهایی نرم و روشن، چشمانی که در نور مغازه رنگ آسمان کمرنگ را به خود میگرفتند و حالتی آرام که با محیط ناآشنای اطرافش چندان سازگار به نظر نمیرسید.
فلور همانجا ایستاد.
برای چند ثانیه، حتی به یاد نداشت که چرا به مغازه آمده است. نگاهش روی صورت گربه ثابت ماند و احساس عجیبی، آرام و سنگین، در سینهاش نشست؛ احساسی شبیه باز شدن دری قدیمی که سالها پشت خاطرات فراموششده بسته مانده بود. گربه سرش را کمی کج کرد و به او خیره شد؛ سپس بهآرامی به سمت میلههای قفس آمد و بینی کوچکش را به آنها نزدیک کرد.
فلور یک قدم جلو رفت و زیر لب گفت:
- نه... امکان نداره.
گربهی سفید، بیش از هر چیز دیگری در آن مغازه، او را به یاد خانهی کودکیاش در فرانسه انداخته بود؛ به یاد باغی که زمانی در آن میدوید، پنجرهای که عصرها از پشت آن به باران نگاه میکرد و موجود کوچکی که روزی تمام دنیای کودکانهاش را تغییر داده بود.
- پرِل؟¹
نام از میان لبهایش بیرون آمد؛ آرام و مردد، گویی از گفتنش میترسید و نگران بود که مبادا با شنیدن آن، تصویر مقابلش از میان برود.
- چارلی... اینو از کجا آوردی؟
۱ــ پرل (Perle) در زبان فرانسوی به معنی مروارید است.
- واقعاً متوجه نشدی؟!
فلور این جمله را برای سومین بار در کمتر از پنج دقیقه تکرار کرد و درحالیکه دستهایش را با حالتی معترض مقابل صورت بیل گرفته بود، نگاهش را از ناخنهای ترمیم شدهاش به چهرهی شوهرش دوخت؛ انگار انتظار داشت بیل همین حالا به اشتباه نابخشودنیاش پی ببرد و با عذرخواهی مفصلی، تمام بیتوجهی چند دقیقهی گذشته را جبران کند. بیل که هنوز دقیقاً نمیدانست چه اتفاقی افتاده، نگاهی میان صورت همسرش و انگشتان او جابهجا کرد و سرانجام با احتیاط پرسید:
- متوجه چی بشم، فلور؟ موهات رو رنگ کردی؟
همین سؤال کافی بود تا فلور دستهایش را با ناباوری پایین بیاورد و آهی بکشد که میشد آن را از فاصلهی چند اتاق دورتر هم شنید.
- ناخنهام، بیل! ناخنهام رو تازه درست کردم و تو حتی یک کلمه هم دربارهشون نگفتی!
بیل بالاخره متوجه موضوع شد و نگاهش برای لحظهای روی ناخنهای همسرش ماند، اما پیش از آنکه بتواند پاسخ مناسبی پیدا کند، فلور با حرکتی نمایشی موهای روشنش را پشت شانه انداخت و با همین حرکت اعلام کرد که دیگر تمایلی به ادامهی این گفتوگو ندارد؛ هرچند هر دوی آنها بهخوبی میدانستند که این اعلام پایان گفتوگو، بیشتر به معنای به تعویق انداختن آن تا زمانی نامعلوم است. بیل تلاش کرد با گفتن اینکه ناخنهایش زیبا شدهاند، اوضاع را آرام کند، اما تعریف دیرهنگامش نهتنها فایدهای نداشت، بلکه باعث شد فلور با لحنی سرد جواب بدهد که تعریف کردن پس از تذکر، دیگر لطفی ندارد و بیشتر شبیه انجام دادن وظیفهای فراموششده است.
چند دقیقه بعد، فلور شنلش را برداشت و تصمیم گرفت برای درد دل کردن مثل همیشه به مغازهی چارلی برود؛ جایی که دستکم میتوانست بدون شنیدن توضیحات بیل، ماجرای بیتوجهی او را برای کسی تعریف کند که شاید برخلاف برادرش، اهمیت جزئیات را بهتر درک میکرد. البته فلور خوب میدانست که چارلی احتمالاً بهجای همدردی کامل، چند شوخی دربارهی اختلاف سلیقهی زن و شوهرها خواهد کرد، اما همین هم بهتر از ماندن در خانه و شنیدن دفاعیات بیل به نظر میرسید.
وقتی به مغازهی چارلی رسید، هنوز آنقدر درگیر گفتوگوی خیالیاش با برادرشوهرش بود که حتی متوجه اطلاعیهی طلاییرنگی که بیرون مغازه نصب شده بود، نشد؛ اطلاعیهای که حروف خوشرنگش زیر نور روز برق میزدند و دربارهی تغییرات جادویی تازهای در فضای مغازه خبر میدادند.
فلور بیآنکه مکث کند، در را باز کرد و وارد شد و صدای زنگ کوچکی که بالای چارچوب نصب شده بود، در فضای مغازه پیچید.
هوای داخل مغازه آمیخته به بوی چوب، گیاهان خشکشده و عطر آشنای چارلی بود؛ از گوشهای صدای خشخش چیزی میان قفس موجودات شنیده میشد و از قفسهای بلند، موجود کوچک و طوسی رنگی سرک میکشید. فلور که بارها به دیدن چارلی آمده بود، معمولاً از تماشای چنین صحنههایی لذت میبرد، اما این بار ذهنش آنقدر مشغول بود که تنها با قدمهایی تند از میان قفسهها گذشت و نام چارلی را صدا زد.
پاسخی از پشت پیشخوان شنیده شد، اما پیش از آنکه فلور بتواند به سمت صدا برگردد، حرکت کوچکی در پایین قفسههای نزدیک دیوار توجهش را جلب کرد. گربهای سفید در قفسی نسبتاً بزرگ روی زمین نشسته بود؛ با موهایی نرم و روشن، چشمانی که در نور مغازه رنگ آسمان کمرنگ را به خود میگرفتند و حالتی آرام که با محیط ناآشنای اطرافش چندان سازگار به نظر نمیرسید.
فلور همانجا ایستاد.
برای چند ثانیه، حتی به یاد نداشت که چرا به مغازه آمده است. نگاهش روی صورت گربه ثابت ماند و احساس عجیبی، آرام و سنگین، در سینهاش نشست؛ احساسی شبیه باز شدن دری قدیمی که سالها پشت خاطرات فراموششده بسته مانده بود. گربه سرش را کمی کج کرد و به او خیره شد؛ سپس بهآرامی به سمت میلههای قفس آمد و بینی کوچکش را به آنها نزدیک کرد.
فلور یک قدم جلو رفت و زیر لب گفت:
- نه... امکان نداره.
گربهی سفید، بیش از هر چیز دیگری در آن مغازه، او را به یاد خانهی کودکیاش در فرانسه انداخته بود؛ به یاد باغی که زمانی در آن میدوید، پنجرهای که عصرها از پشت آن به باران نگاه میکرد و موجود کوچکی که روزی تمام دنیای کودکانهاش را تغییر داده بود.
- پرِل؟¹
نام از میان لبهایش بیرون آمد؛ آرام و مردد، گویی از گفتنش میترسید و نگران بود که مبادا با شنیدن آن، تصویر مقابلش از میان برود.
- چارلی... اینو از کجا آوردی؟
۱ــ پرل (Perle) در زبان فرانسوی به معنی مروارید است.
افرادی که لایک کردند
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/11/08
تولد نقش: 1396/06/14
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:34
از: کوهستانهای شمال اسکاتلند
پستها:
153
شغل
ارشد ریونکلاو، خبرنگار پیام امروز

در میان جمعیت، سلوینیا هم به سمت فروشگاه چارلی قدم برداشت. کنجکاویاش گل کرده بود و دلش میخواست ببیند این همه هیاهو برای چیست. صدای زنگوله که بلند شد، موجی از خاطرات و تصاویر جادویی در ذهنش پیچید؛ اما چیزی در میان آن تصاویر توجهش را جلب کرد.
حسی عجیب و ناشناخته در وجودش بیدار شده بود. انگار چیزی از درون مغازه صدایش میزد؛ چیزی که هیچکس جز او متوجه حضورش نبود.
نگاهش را میان قفسها و حیوانات چرخاند. جغدها، گربهها، نیفلرها و موجودات کوچک و بزرگ دیگری آنجا بودند، اما حس سلوینیا او را به گوشهای از مغازه میکشاند؛ جایی که چندین جعبه و قفس بزرگ روی هم چیده شده بودند.
چارلی که مشغول پاسخ دادن به پرسشهای مشتریان بود، متوجه نگاه خیرهی او شد.
ـ چیزی شده؟ دنبال موجود جادویی خاصی میگردی؟
سلوینیا بدون آنکه نگاهش را از گوشهی مغازه بردارد، آرام گفت:
ـ فکر میکنم یه چیزی اینجاست که هنوز خودش هم نمیدونه قراره صاحبش کی باشه.
چارلی ابروهایش را بالا انداخت و نگاهی به اطراف انداخت.
ـ اینجا پر از موجوداتیه که هنوز صاحبشون رو پیدا نکردن. باید یکم دقیقتر بگی!
سلوینیا لبخند محوی زد و به طرف آخرین جعبهای رفت که کنار دیوار قرار داشت. جعبهای چوبی با قفلهای فلزی و مُهری عجیب که هیچ نشانی از محتویاتش به دست نمیداد.
چارلی با دیدن آن، لحظهای مکث کرد.
ـ عجیبه! این یکی از محمولههاییه که چند روز پیش برام فرستادن. سفارش چندتا موجود جادویی داده بودم، ولی هنوز فرصت نکردم همهی جعبهها رو بررسی کنم. راستش حتی یادم نمیاد توی این یکی چی گذاشته باشن!
سلوینیا دستش را بهآرامی روی در جعبه گذاشت. سرمای ملایمی از چوب به انگشتانش منتقل شد و همان لحظه، حس آشنایی در قلبش نشست؛ حسی شبیه پیدا کردن چیزی که مدتها گم شده باشد.
ـ باید بازش کنیم.
چارلی با تردید به مُهر روی جعبه نگاه کرد.
ـ امیدوارم حیوون وحشی ای توش نباشه..
چند نفر از مشتریان که متوجه ماجرا شده بودند، نزدیکتر آمدند. چارلی چوبدستیاش را بیرون آورد و با احتیاط مُهر را باز کرد. قفلها یکی پس از دیگری با صدای تقتق باز شدند و در جعبه بهآرامی بالا رفت.
برای چند ثانیه، سکوتی عجیب بر مغازه حاکم شد.
در میان پارچهای نرم و نقرهای، روباهی سفیدرنگ جمع شده بود. موجودی ظریف با دُمی پرپشت و چشمانی آبی که در نور مغازه مثل دو تکه آسمان میدرخشیدند.
اما آنچه همه را شگفتزده کرد، ظاهرش نبود.
این روباه تنها یک نمونه از نوع خودش بود؛ موجودی کمیاب که حتی چارلی هم نمیتوانست تشخیص دهد چگونه سر از محمولهی او درآورده است.
روباه سرش را بلند کرد. نگاه آبیاش از میان جمعیت گذشت و درست روی سلوینیا ثابت ماند.
سلوینیا نفسش را در سینه حبس کرد.
روباه بیآنکه ذرهای ترس به خود راه دهد، از جعبه بیرون پرید. از کنار پای چارلی گذشت، از میان کفشهای مشتریان راه باز کرد و مستقیم به سوی سلوینیا دوید.
چارلی با حیرت چوبدستیاش را پایین آورد.
ـ سلوینیا مواظب بااااش..
اما روباه انگار صدای هیچکس را نمیشنید. به پای سلوینیا رسید، لحظهای سرش را بالا گرفت و بعد بهآرامی روی پنجههایش بلند شد و خودش را در آغوش او جا داد.
سلوینیا با احتیاط دستهایش را دور بدن کوچک او حلقه کرد. روباه پوزهاش را به لباس او چسباند و چشمان آبیاش را بست؛ درست مثل موجودی که پس از سفری طولانی، بالاخره به خانه رسیده باشد.
لبخند آرامی روی لبهای سلوینیا نشست. انگشتانش را میان موهای سفید و نرم روباه حرکت داد و زمزمه کرد:
ـ میدونستم اینجایی...
چارلی هنوز مبهوت به آن دو خیره مانده بود.
ـ باورم نمیشه! من حتی نمیدونستم توی اون جعبه چیه. ولی اون... انگار از اول میدونسته تو قراره بیای.
سلوینیا سرش را بالا آورد و به چشمان روباه نگاه کرد. برای لحظهای کوتاه، برق عجیبی در آن چشمهای آبی درخشید؛ چیزی شبیه انعکاس ستارهای دوردست.
ـ شاید من پیداش نکردم، چارلی.
روباه دمش را دور بازوی سلوینیا پیچید و آرامتر در آغوشش فرو رفت.
سلوینیا لبخندش را عمیقتر کرد.
ـ شاید اون منو پیدا کرده.
و در میان همهمهی مشتریان و نگاههای متعجب، هیچکس متوجه نشد که مُهر شکستهشدهی جعبه، پیش از آنکه چارلی آن را لمس کند، بهآرامی به خاکستر نقرهای تبدیل شد و در هوا ناپدید گشت.
حسی عجیب و ناشناخته در وجودش بیدار شده بود. انگار چیزی از درون مغازه صدایش میزد؛ چیزی که هیچکس جز او متوجه حضورش نبود.
نگاهش را میان قفسها و حیوانات چرخاند. جغدها، گربهها، نیفلرها و موجودات کوچک و بزرگ دیگری آنجا بودند، اما حس سلوینیا او را به گوشهای از مغازه میکشاند؛ جایی که چندین جعبه و قفس بزرگ روی هم چیده شده بودند.
چارلی که مشغول پاسخ دادن به پرسشهای مشتریان بود، متوجه نگاه خیرهی او شد.
ـ چیزی شده؟ دنبال موجود جادویی خاصی میگردی؟

سلوینیا بدون آنکه نگاهش را از گوشهی مغازه بردارد، آرام گفت:
ـ فکر میکنم یه چیزی اینجاست که هنوز خودش هم نمیدونه قراره صاحبش کی باشه.
چارلی ابروهایش را بالا انداخت و نگاهی به اطراف انداخت.

ـ اینجا پر از موجوداتیه که هنوز صاحبشون رو پیدا نکردن. باید یکم دقیقتر بگی!
سلوینیا لبخند محوی زد و به طرف آخرین جعبهای رفت که کنار دیوار قرار داشت. جعبهای چوبی با قفلهای فلزی و مُهری عجیب که هیچ نشانی از محتویاتش به دست نمیداد.
چارلی با دیدن آن، لحظهای مکث کرد.
ـ عجیبه! این یکی از محمولههاییه که چند روز پیش برام فرستادن. سفارش چندتا موجود جادویی داده بودم، ولی هنوز فرصت نکردم همهی جعبهها رو بررسی کنم. راستش حتی یادم نمیاد توی این یکی چی گذاشته باشن!

سلوینیا دستش را بهآرامی روی در جعبه گذاشت. سرمای ملایمی از چوب به انگشتانش منتقل شد و همان لحظه، حس آشنایی در قلبش نشست؛ حسی شبیه پیدا کردن چیزی که مدتها گم شده باشد.
ـ باید بازش کنیم.
چارلی با تردید به مُهر روی جعبه نگاه کرد.
ـ امیدوارم حیوون وحشی ای توش نباشه..

چند نفر از مشتریان که متوجه ماجرا شده بودند، نزدیکتر آمدند. چارلی چوبدستیاش را بیرون آورد و با احتیاط مُهر را باز کرد. قفلها یکی پس از دیگری با صدای تقتق باز شدند و در جعبه بهآرامی بالا رفت.
برای چند ثانیه، سکوتی عجیب بر مغازه حاکم شد.
در میان پارچهای نرم و نقرهای، روباهی سفیدرنگ جمع شده بود. موجودی ظریف با دُمی پرپشت و چشمانی آبی که در نور مغازه مثل دو تکه آسمان میدرخشیدند.
اما آنچه همه را شگفتزده کرد، ظاهرش نبود.
این روباه تنها یک نمونه از نوع خودش بود؛ موجودی کمیاب که حتی چارلی هم نمیتوانست تشخیص دهد چگونه سر از محمولهی او درآورده است.
روباه سرش را بلند کرد. نگاه آبیاش از میان جمعیت گذشت و درست روی سلوینیا ثابت ماند.
سلوینیا نفسش را در سینه حبس کرد.
روباه بیآنکه ذرهای ترس به خود راه دهد، از جعبه بیرون پرید. از کنار پای چارلی گذشت، از میان کفشهای مشتریان راه باز کرد و مستقیم به سوی سلوینیا دوید.
چارلی با حیرت چوبدستیاش را پایین آورد.
ـ سلوینیا مواظب بااااش..

اما روباه انگار صدای هیچکس را نمیشنید. به پای سلوینیا رسید، لحظهای سرش را بالا گرفت و بعد بهآرامی روی پنجههایش بلند شد و خودش را در آغوش او جا داد.
سلوینیا با احتیاط دستهایش را دور بدن کوچک او حلقه کرد. روباه پوزهاش را به لباس او چسباند و چشمان آبیاش را بست؛ درست مثل موجودی که پس از سفری طولانی، بالاخره به خانه رسیده باشد.
لبخند آرامی روی لبهای سلوینیا نشست. انگشتانش را میان موهای سفید و نرم روباه حرکت داد و زمزمه کرد:
ـ میدونستم اینجایی...

چارلی هنوز مبهوت به آن دو خیره مانده بود.

ـ باورم نمیشه! من حتی نمیدونستم توی اون جعبه چیه. ولی اون... انگار از اول میدونسته تو قراره بیای.
سلوینیا سرش را بالا آورد و به چشمان روباه نگاه کرد. برای لحظهای کوتاه، برق عجیبی در آن چشمهای آبی درخشید؛ چیزی شبیه انعکاس ستارهای دوردست.
ـ شاید من پیداش نکردم، چارلی.
روباه دمش را دور بازوی سلوینیا پیچید و آرامتر در آغوشش فرو رفت.
سلوینیا لبخندش را عمیقتر کرد.
ـ شاید اون منو پیدا کرده.

و در میان همهمهی مشتریان و نگاههای متعجب، هیچکس متوجه نشد که مُهر شکستهشدهی جعبه، پیش از آنکه چارلی آن را لمس کند، بهآرامی به خاکستر نقرهای تبدیل شد و در هوا ناپدید گشت.
افرادی که لایک کردند
Yeah...We will return to peak...
The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 00:54
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
597
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت

~ برنامهی ویژه همخوانی سه فصل دوم کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 25 مهر تا پایان جمعه 1 آبان
مهلت شرکت: از شنبه 25 مهر تا پایان جمعه 1 آبان
~ سوژه جدید ~
از نوع ادامهدار - تکپستی*
از نوع ادامهدار - تکپستی*
در یکی از صبح های دل انگیز ماه آگوست که کوچه دیاگون شلوغ تر از همیشه بود، چارلی ویزلی وارد مغازهش شد.
او مثل تمام کاسبان کوچه دیاگون منتظر ورود جادوآموزان پرشوق و ذوق هاگوارتز بود که با سروصدا و لیست های طویل خریدشان روح تازه ای به این کوچه جادویی میبخشیدند.
چارلی لبخند به لب و سرحال ویترینش را از گرد و غبار پاک کرد. قفس حیوانات را مرتب کرد. همه جای مغازه را دستمال کشید و برق انداخت.
به حیوانات جادوییاش آب و دانه داد و به آنها رسیدگی کرد و منتظر ماند.
قفس جغدها را تمیز کرد. نیفلرهای بازیگوش و داربدهای خجالتی را سرگرم کرد و... منتظر ماند.
اما هیچکس داخل فروشگاه نیامد. زنگوله کنار در همچنان خاموش و ساکت بود و جادوگران با عجله از جلوی فروشگاه او رد میشدند و به طرف مغازه الیوندر یا ردافروشی مادام مالکین میرفتند.
چارلی غمگین شد اما ناامید نشد. بههرحال کوچه دیاگون پر از فروشگاه های حیوانات جادویی بود و جادوگران خریدهای مهم تری از حیوانات جادویی دستآموز داشتند... اما شاید، او باید کاری میکرد.
این افکار، آغاز همه چیز بود.
چارلی ویزلی دست از منتظر ماندن برداشت و به پشت مغازه رفت. یک کتاب طلسم خیلی خیلی قدیمی را از صندوقچه بیرون آورد و یک سانت خاک رویش را فوت کرد.
جغدها با اعتراض هوهو کردند. اما چارلی محو ایدهی درون ذهنش بود. او با جدیت روی کتاب طلسم خم شد و بعد از یک ساعت جستجو بلاخره با رضایت سر بلند کرد. طلسم موردنیازش را پیدا کرده بود.
این طلسم که با کمک گرفتن از جادوی موجودات جادویی به تکرار خاطره خاص از آنها منجر میشد، دقیقا چیزی بود که او میخواست.
همان چیزی که جادویی بودن موجود جادویی زندگیتان را به شما یادآوری میکند.
همان چیزی که باعث میشد جادوگران بفهمند مهم ترین چیزی که باید بخرند چیست!
چارلی با هیجان طلسم را روی زنگوله ی در اجرا کرد. البته قبل از همه چیز، خودش آن را امتحان کرد؛ که باتوجه به تازهکار بودنش کار خیلی شجاعانه و شاید احمقانه ای بود.
اما بههرحال همهچیز خوب پیش رفت.
صبح روز بعد هرکسی که از کوچه دیاگون رد میشد، نمیتوانست با بیاعتنابی از کنار اعلامیه طلایی و زمردی فروشگاه موجودات جادویی چارلی ویزلی بگذرد و به طرف آن جذب میشد.
آیا میخواهید اولین خاطرهای که درآن موجود جادویی دستآموزتان را پیدا میکنید را دوباره تجربه کنید؟
فروشگاه موجودات چارلی منتظر شماست!
کافی است وارد مغازه شوید و با ورودتان زنگوله در فروشگاه را به صدا دربیاورید. طلسم زنگوله شما را به اولین خاطره با حیوان جادوییتان بر میگرداند!
وارد شوید و امتحان کنید!
آیا هنوز موجود جادوییتان را انتخاب نکردهاید؟
آیا به موجودات جادویی عشق می ورزید ولی نمی دانید چه حیوان جادوییای برای شما مناسب است؟
آیا از تنوع حیوانات جادویی دستآموز بیخبرید و فقط با جغدها و وزغها آشنایید؟
به فروشگاه موجودات جادویی چارلی ویزلی بیایید تا همراه جادوییتان شما را انتخاب کند.
آیا به موجودات جادویی عشق می ورزید ولی نمی دانید چه حیوان جادوییای برای شما مناسب است؟
آیا از تنوع حیوانات جادویی دستآموز بیخبرید و فقط با جغدها و وزغها آشنایید؟
به فروشگاه موجودات جادویی چارلی ویزلی بیایید تا همراه جادوییتان شما را انتخاب کند.
صف طویلی جلوی فروشگاه موجودات جادویی چارلی ویزلی شکل گرفته بود و جادوگران بزرگسال و جادوآموزان هاگوارتز بیصبرانه منتظر بودند تا جادوی زنگوله ی فروشگاه چارلی ویزلی را امتحان کنند.
اولین خاطرات از چیزها همیشه قویترین احساسات را با خودشان دارند و چه کسی از تکرار این احساسات بدش میآید؟
--------------------
* سوژه ادامهدار تکپستی سوژهایه که شما در اون تنها به روایت داستان خودتون در سوژهی اصلی داده شده میپردازین و با هر پست جدیدی که در تاپیک میزنین، تنها داستان خودتون رو ادامه میدین نه دیگران. یعنی فارغ از این که در پست بقیه برای سایر اشخاص چه اتفاقی میفته و داستانشون چطور پیش میره، هرکس تنها ماجرای خودش رو با یک تعداد رول ادامهدار شرح میده (داستان شما میتونه تنها در یک پست انجام بشه).
افرادی که لایک کردند

⚠️خطر برخورد⚠️
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: دیروز ساعت 00:30
از: هرجا که بخوام!
پستها:
585
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

× پست پایانی ×
اما آیا دیگه تستی کاری از دستش برمیومد؟ خیر!
شاید بگین درسته که نویسندهای و قدرت دستته، ولی اذیت نکن خب. چون تستی میتونه یه جفت سُم بگیره جلوی پای مالی موقع حمل قابلمه تا طلسمِ به پرواز در آوردن قابلمه با مشکل مواجه بشه و محتواش بریزه زمین و دیگه نره تو حلقوم محفلیا. در این صورت باید بگم شرم بر شما خب.
یعنی عقل یه تسترال بیشتر به این رسید که معجون تماما خالی شده بود؟ 
× پایان سوژه ×
نویسنده که در حال ترک صحنه بود تا بیشتر از این وقت خوانندههای گل توی خونه رو نگیره، در حالی که یقهش گرفته شده به زور برگردونده میشه تا توضیح بده چی شد.
- بابا سوژه تموم شد دیگه! فقط یه دو دو تا چهار تا میخواد تا بفهمین تستی به فنا رفت.

نویسنده که میبینه یقهش رها نشده، ناچارا مجبور به توضیح میشه.
- خب ببینین این پایان چند علت داره. اول این که کل نقشه این بود که تستی 3 قطره از معجون آگاتا رو بریزه تو حلق محفلیا و اگه بیشتر بریزه نتیجه معکوس میشه. ولی تستی بیشتر از 3 قطره ریخت، همگی بگین خب.

نویسنده خُبی نمیشنوه، ولی پرروتر از این حرفاس و ادامه میده.
- دوم این که کل نقشه این بود که تستی 3 قطره از معجون آگاتا رو بریزه تو حلق محفلیا، ولی نهتنها بیشتر ریخت، بلکه کلش رو ریخت! پس یعنی دیگه معجونی باقی نموند برای پلن بی.

خوانندگان که حس میکنن جواب تمام سوالاشون رو گرفتن و نویسنده حق داشت بنویسه پایان سوژه، میان برن که اینبار خودشون با نویسندهای مواجه میشن که به زور یقهشونو میگیره و برشون میگردونه تا ادامهشو بخونن.
- کجا کجا؟ حالا که منو برگردوندین باید تا تهش بشنوین.
آخه همیشه گفتن تا سه نشه بازی نشه. 
خوانندهها غرولندی میکنن اما تصمیم میگیرن بشینن تا تهش. هرچی باشه تقصیر خودشون بود که نویسنده برگشته بود.
- گولتون زدم شماره سه نداره.
بله، حقیقت این بود که محفلیا سوپ رو میخورن و با هیجانی بیشتر از همیشه مسابقه رو تماشا میکنن اونم در حالی که مرگخوارا از این نعمت محروم میشن و لرد دیگه اصن برنمیتابه. پس تستی یا باید از خشم لرد به محفل پناهنده بشه، یا برگرده خانه ریدلها و تبدیل به شام خوشمزهی همون شبشون بشه. انتخابش با ذهنای خلاق خودتون. پس اگه اجازه بدین اینبار دیگه واقعا...
× پایان سوژه ×
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:44
از: گودریکسهالو
پستها:
144
شغل
رئیس کسبه دیاگون، خبرنگار پیام امروز، معاون محفل ققنوس
افتخارات

تستی چای رو از زیر بالو پرش در میاره و یک قطره از چای داخل سوپ خالی میکنه. اما صدایی از داخل سوپ، تستی رو متوقف میکنه.
- کمه.
تستی با تعجب خم میشه تا داخل سوپ رو نگاه کنه.
- چی؟
- گفتم کمه!
تستی ظرف رو خم میکنه و یه ذره دیگه میریزه توی سوپ. اما صدای اعتراض سوپ دوباره بلند میشه.
- کمه!
تستی اینبار ۵ قطره ی دیگه از چای داخل سوپ پیاز میریزه اما متوجه میشه که بطری کاملا خالی شده.
- عالی شد... دیگه مقدار مصرفتونو هم فهمیدم!
همینکه تستی میاد چیزی بگه، سوپ قُلی میزنه و چشم درشت آلستور مودی از وسطش معلوم میشه. کم کم کل اجزای صورتش و چند ثانیه ی بعد، یک آلستور مودی کامل جلوی تستی نمایان میشه. تستی از ترس خشکش میزنه عقب عقب میره. مودی هم انقدر جلوجلو حرکت میکنه تا اینکه تستی به دیوار برخورد محکمی میکنه و شما همتون منتظر پخش شدن اهنگ عاشقانه و یه صحنه ی رمانتیک بین مودی و تستی هستید امااا...
مودی از توی جیبش سه متر نخ و یه ذره بین خیلی گنده با ۴ تا سیب زمینی در میاره و شروع میکنه به اندازه گرفتن فاصله ی بین دوتا چشم تسترال.
- هومم ضربان قلبت بالاست... بوی مرگخوار میدی! اما مطمئن نیستم!
مودی به تستی حتی فرصت نفس کشیدن هم نمیده.
- یه لحظه کف پای چپت رو نشون بده!
تستی پاش رو چند لحظه بالا میاره ولی بعد به خودش میاد و متوجه میشه مودی اونقدری روش سریع تاثیر گذاشته که میتونست همین الان بشینه و داستان مرگخوار شدنشو براش تعریف کنه.
- برای چی باید اینکارو بکنم؟
- میخوام ببینم ک...
همون لحظه مالی ویزلی وارد اشپزخونه میشه و با سرعت سمت قابلمه ی روی گاز میره.
- اوه خدای من!! فقط پیازاش مونده!!
سمت تستی برمیگرده و یقش رو محکم میگیره.
- تو سوپ پیازمون رو خوردی؟؟؟
- نه نه... این آقاعه خوردش... قسم میخورم من نخوردم!!
مالی به مودی اخمی میکنه و چون چیزی نمیتونه بهش بگه، دوباره سمت قابلمه میره تا یکم شیر داخل پیازا بریزه. حداقل اینطوری امشب میتونستن از جادوگر تی وی جام جهانی ببینن و لذت ببرن.
اما یه مشکلی هست. تستی یادش میاد که تمام بطری چای آگاتا رو داخل سوپ خالی کرده و مالی هم قصد نداره اون قابلمه رو بشوره!!
فلش بک
قبل از اینکه تستی پاش رو از اونجا بیرون بزاره، لرد ولدمورت یاد یک موضوعی میوفته.
- صبر کن تستی ما... نکته ای میباشد که بهت نگفته بودیم.
تستی جا میخوره. برمیگرده و به صورت لرد نگاه میکنه. لرد سرفه ای میکنه و گلوش رو صاف میکنه.
- یادت باشد فقط ۳ قطره از چای نبات آگاتا در سوپ پیازشان بریزی... اگر بیشتر شود، نتیجه اش برعکس میشود...
پایان فلش بک
- کمه.
تستی با تعجب خم میشه تا داخل سوپ رو نگاه کنه.
- چی؟
- گفتم کمه!
تستی ظرف رو خم میکنه و یه ذره دیگه میریزه توی سوپ. اما صدای اعتراض سوپ دوباره بلند میشه.
- کمه!
تستی اینبار ۵ قطره ی دیگه از چای داخل سوپ پیاز میریزه اما متوجه میشه که بطری کاملا خالی شده.
- عالی شد... دیگه مقدار مصرفتونو هم فهمیدم!
همینکه تستی میاد چیزی بگه، سوپ قُلی میزنه و چشم درشت آلستور مودی از وسطش معلوم میشه. کم کم کل اجزای صورتش و چند ثانیه ی بعد، یک آلستور مودی کامل جلوی تستی نمایان میشه. تستی از ترس خشکش میزنه عقب عقب میره. مودی هم انقدر جلوجلو حرکت میکنه تا اینکه تستی به دیوار برخورد محکمی میکنه و شما همتون منتظر پخش شدن اهنگ عاشقانه و یه صحنه ی رمانتیک بین مودی و تستی هستید امااا...
مودی از توی جیبش سه متر نخ و یه ذره بین خیلی گنده با ۴ تا سیب زمینی در میاره و شروع میکنه به اندازه گرفتن فاصله ی بین دوتا چشم تسترال.
- هومم ضربان قلبت بالاست... بوی مرگخوار میدی! اما مطمئن نیستم!
مودی به تستی حتی فرصت نفس کشیدن هم نمیده.
- یه لحظه کف پای چپت رو نشون بده!
تستی پاش رو چند لحظه بالا میاره ولی بعد به خودش میاد و متوجه میشه مودی اونقدری روش سریع تاثیر گذاشته که میتونست همین الان بشینه و داستان مرگخوار شدنشو براش تعریف کنه.
- برای چی باید اینکارو بکنم؟
- میخوام ببینم ک...
همون لحظه مالی ویزلی وارد اشپزخونه میشه و با سرعت سمت قابلمه ی روی گاز میره.
- اوه خدای من!! فقط پیازاش مونده!!
سمت تستی برمیگرده و یقش رو محکم میگیره.
- تو سوپ پیازمون رو خوردی؟؟؟
- نه نه... این آقاعه خوردش... قسم میخورم من نخوردم!!
مالی به مودی اخمی میکنه و چون چیزی نمیتونه بهش بگه، دوباره سمت قابلمه میره تا یکم شیر داخل پیازا بریزه. حداقل اینطوری امشب میتونستن از جادوگر تی وی جام جهانی ببینن و لذت ببرن.
اما یه مشکلی هست. تستی یادش میاد که تمام بطری چای آگاتا رو داخل سوپ خالی کرده و مالی هم قصد نداره اون قابلمه رو بشوره!!
فلش بک
قبل از اینکه تستی پاش رو از اونجا بیرون بزاره، لرد ولدمورت یاد یک موضوعی میوفته.
- صبر کن تستی ما... نکته ای میباشد که بهت نگفته بودیم.
تستی جا میخوره. برمیگرده و به صورت لرد نگاه میکنه. لرد سرفه ای میکنه و گلوش رو صاف میکنه.
- یادت باشد فقط ۳ قطره از چای نبات آگاتا در سوپ پیازشان بریزی... اگر بیشتر شود، نتیجه اش برعکس میشود...
پایان فلش بک
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: شنبه 25 مهر 1405 22:08
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
209
شغل
نگهبان دروازه هاگوارتز

-دیدین؟ پس حالا بیایین جوابِ سوالام رو بدین تا هم من تسترالِ باهوشی باشم، هم اقتصادِ محفل زیرِ فشار این تورم له نشه!
محفلی ها چند لحظه سکوت کردن و به فکر فرو رفتن. آرتور عینکش رو درآورد و مشغولِ پاک کردنش شد. مالی ماهیتابه اش رو پایین آورد و به فرش خیره شد؛ هاگرید هم سرش رو خاروند. دامبلدور _ که اونجا نبود ولی اگه بود _ یه چیزی میگفت تو مایه های اینکه: «چقدر آب نبات لیمویی میتونه الهام بخش و راهنما باشه، ولی افسوس که هیچکس اهمیتِش رو در نظر نمیگیره!»
تستی، که غریبه ای بود در این جمعِ محفلی، به احترامِ بقیه ساکت موند و فکر کرد: «باس بذارم اول اینا حرف بزنن. آره، اگه یهویی یه چیزی بپرونم، رشته افکارشون قطع میشه!»
تسترال صبر کرد و برای اینکه حوصله اش سر نره، رفت آشپزخونه که زیرِ اجاق گاز رو کم کنه... چیز، نه! یعنی واقعاً رفت آشپرخونه، ولی نه برای اینکه زیرِ اجاق رو کم کنه؛ چون قرار بود زیرِ اجاق گاز رو کلاً خاموش کنه!
این دستورِ شخصِ لرد تاریکی بود؛ به خوبی یادش میاد چقدر محرمانه موندنِ این عملیات مهمه...
فلش بک!
لردِ سیاه در دفترش _ پشتِ میزِ کار _ نشسته بود. با ضرباهنگِ خاصی انگشتانِ کشیده اش را روی دسته صندلی اش می کوبید و قیافه سرشار از ابهتش را توی آینه پشت سرش ورانداز می کرد.
دوباره به گزارشی که روی میزش قرار گرفته بود، نگاه کرد:
نقل قول:
-نباید هیچ اشتباهی صورت بگیره. میدونی که تاوانش رو خودت پرداخت خواهی کرد، پس نهایت تلاشت رو به کار بگیر تا نقشه ی تاریکم عملی بشه.
-ارباب، مطمئن باشین. اگه نتونم انجامش بدم که اصلا دیگه تسترال نیستم!
تستی در را باز کرد و آماده انجام ماموریت شد. که لرد صدایش زد:
-یادت نره: همه این کارها، همه اون سوال ها، فقط و فقط برای اینه که بتونی به آشپزخونه محفل برسی؛ وقتی کسی حواسش نبود، سه تا از چای نبات های آگاتای ما رو بریز داخلِ سوپِ پیازشون؛ بی صبرانه منتظرم ببینم وقتی نتونستن از جادوگر تی وی، بازی بعدی جامِ جهانی رو ببینن، میخوان چیکار بکنن!
تستی هم نیشخندی زد و تعظیم کنان از در خارج شد. اما نه لرد و نه تستی، دملزا رابینز رو که پشتِ پنجره خیلی کوچکِ عمارت ریدل مخفی شده بود و حرف هاشون رو گوش می داد، ندیدند...
پایان فلشبک!
حالا تستی توی آشپزخونه ایستاده، اما تا میخواد چای نباتای آگاتا رو _ که دیگه سرد شدن _ از زیرِ بال و پرش در بیاره، یه اتفاقی میفته...
چه اتفاقی؟! خب به من چه؟ از نفرِ بعدی بپرس!
محفلی ها چند لحظه سکوت کردن و به فکر فرو رفتن. آرتور عینکش رو درآورد و مشغولِ پاک کردنش شد. مالی ماهیتابه اش رو پایین آورد و به فرش خیره شد؛ هاگرید هم سرش رو خاروند. دامبلدور _ که اونجا نبود ولی اگه بود _ یه چیزی میگفت تو مایه های اینکه: «چقدر آب نبات لیمویی میتونه الهام بخش و راهنما باشه، ولی افسوس که هیچکس اهمیتِش رو در نظر نمیگیره!»
تستی، که غریبه ای بود در این جمعِ محفلی، به احترامِ بقیه ساکت موند و فکر کرد: «باس بذارم اول اینا حرف بزنن. آره، اگه یهویی یه چیزی بپرونم، رشته افکارشون قطع میشه!»
تسترال صبر کرد و برای اینکه حوصله اش سر نره، رفت آشپزخونه که زیرِ اجاق گاز رو کم کنه... چیز، نه! یعنی واقعاً رفت آشپرخونه، ولی نه برای اینکه زیرِ اجاق رو کم کنه؛ چون قرار بود زیرِ اجاق گاز رو کلاً خاموش کنه!
این دستورِ شخصِ لرد تاریکی بود؛ به خوبی یادش میاد چقدر محرمانه موندنِ این عملیات مهمه...
فلش بک!
لردِ سیاه در دفترش _ پشتِ میزِ کار _ نشسته بود. با ضرباهنگِ خاصی انگشتانِ کشیده اش را روی دسته صندلی اش می کوبید و قیافه سرشار از ابهتش را توی آینه پشت سرش ورانداز می کرد.
دوباره به گزارشی که روی میزش قرار گرفته بود، نگاه کرد:
نقل قول:
طبقِ آخرین گزارش های خبرنگارانِ ما، آلبوس دامبلدور برای تمامی اعضای محفل دوربین همه کاره پرو مکس خریده و اقتصادِ محفل رو به فروپاشی کشونده! همچنین به تمامی محفلیون در وقتِ بازی های جامِ جهانی کوییدیچ، تلویزیون اختصاص داده میشه تا بتونن با دوربین های همه کاره شون، حرکتِ بازیکنا رو خیلی حرفه ای تر تحلیل کنن.
مبنی بر اطلاعاتِ منابعِ مطلع، دامبلدور قصد داره تیمِ کوییدیچِ محفل رو راه اندازی کنه تا بلکه درآمدی کسب کنه و روی مرگخوارا رو هم کم کنه!
همچنین، شایعه شده دامبلدور برای پرداختِ هزینه های باشگاه، از بانکِ گرینگوتز حدوداً سی هزار گالیوناختلاسوام 23 درصد گرفته.
-نباید هیچ اشتباهی صورت بگیره. میدونی که تاوانش رو خودت پرداخت خواهی کرد، پس نهایت تلاشت رو به کار بگیر تا نقشه ی تاریکم عملی بشه.
-ارباب، مطمئن باشین. اگه نتونم انجامش بدم که اصلا دیگه تسترال نیستم!
تستی در را باز کرد و آماده انجام ماموریت شد. که لرد صدایش زد:
-یادت نره: همه این کارها، همه اون سوال ها، فقط و فقط برای اینه که بتونی به آشپزخونه محفل برسی؛ وقتی کسی حواسش نبود، سه تا از چای نبات های آگاتای ما رو بریز داخلِ سوپِ پیازشون؛ بی صبرانه منتظرم ببینم وقتی نتونستن از جادوگر تی وی، بازی بعدی جامِ جهانی رو ببینن، میخوان چیکار بکنن!
تستی هم نیشخندی زد و تعظیم کنان از در خارج شد. اما نه لرد و نه تستی، دملزا رابینز رو که پشتِ پنجره خیلی کوچکِ عمارت ریدل مخفی شده بود و حرف هاشون رو گوش می داد، ندیدند...
پایان فلشبک!
حالا تستی توی آشپزخونه ایستاده، اما تا میخواد چای نباتای آگاتا رو _ که دیگه سرد شدن _ از زیرِ بال و پرش در بیاره، یه اتفاقی میفته...
چه اتفاقی؟! خب به من چه؟ از نفرِ بعدی بپرس!
افرادی که لایک کردند
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:05
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
435
شغل
تاریخنگار دیوان جادوگران

تسترال بخت برگشته که داشت زیر نگاه های "نچ نچ نچ" "از خودت خجالت بکش" "می خوای قیمتتو پایین بیاری؟ اف بر تو!"ی محفلی های دانشمند (!) له می شد، تصمیم گرفت برای فرار از مخمصه دروغ بگوید.
- چیزه... ام... میدونین من به اطلاعات نیاز داشتم و هری هم درست گفت ولی هدفم این نبود که قیمتمو کم کنم.
- پس هدفت چی بود؟ بدون اگه دروغ بگی با همین ماهیتابه حسابتو می رسم. من نینجتسو بلدم!
مالی ویزلی ماهیتابه اش را بلند کرد و چند باری مانند نانچیکو آن را در هوا چرخاند. همه تحت تاثیر حرکات خفن مادر محفل قرار گرفته بودند و تشویقش می کردند. تشویق هایشان باعث شد مالی جوگیر شود و به حرکات نینجتسویی اش حرکات آکروبات نیز اضافه کند.
ناگهان حواسش پرت شد ماهیتابه از دستش در رفت و روی ملاج یک بچه ویزلی بیچاره فرود آمد. روح ویزلی بلافاصله از بدنش خارج شد.
و امان از روزی که جو آدم را بگیرد.
- حالا کی بود که مرد؟
- فرد بود مامان.
- آهان. پس اشکال نداره از اون یدونه زاپاس هم داریم.
جرج دستی برای جمعیت تکان داد.
- خب برگردیم سر بحث اصلیمون. تستی بگو ببینم چجوری با داشتن اطلاعات میخوای قیمت خودتو بالا ببری؟
پر بودن حافظت هیچ کمکی بهت نمیکنه و فقط مشتری ما رو می پرونه.
بقیه محفلی ها هم با سر حرف آرتور را تصدیق کردند و مجدد به تستی چشم دوختند.
- امم... خب ببینین... چیزه...
تسترال در تلاش بود دروغی سر هم کند تا هم نیت واقعی اش فاش نشود و هم بتواند خود را نجات دهد که ناگهان فکر بکری به ذهنش رسید.
- ببینین دوستان اگه اطلاعات من زیاد باشه، می تونم تو مسابقات تلفنی تلویزیونی شرکت کنم و برنده بشم. اونوقت مشتری ها هم میگن واو! چه تسترال باهوشی! و کلی پول بابتم میدن.
برای همینه که شما باید بهم اطلاعات بدین.
- منظورت چجور مسابقه هاییه؟
- مسابقه هایی مثل بیست سوالی و اطلاعات عمومی و پرنده باش و جدول... اصلا بذارین یه سوال جدول بپرسم ازتون. هشت افقی اولی سه حرفیه. اون چیه که محفلی ها ندارن؟
سوال تستی لحظه ای همه را به فکر فرو برد. ولی طولی نکشید که مجددا صدای همهمه محفلی ها برای پاسخ دادن به سوال برخاست.
- گفتی سه حرفیه؟ خب فکر کنم جواب میشه عقل!
- نه میشه مغز!
- درک!
- درد!
- درد و کوفت! اینجا بچه نشسته فحش نده بی ادب!
قبل از اینکه محفلی فحش دهنده و محفلی دچار سوتفاهم شده به جان یک دیگر بیفتند، تستی میانشان پرید و فریاد زد:
- چرا گل به خودی میزنین آخه!
جواب میشه پول!
جماعت حاضر در سالن همزمان با هم "نوک زبونم بودا"یی گفتند و بی صبرانه به تسترال خیره شدند.
- آقا نشد یکی دیگه بپرس قطعا جواب میدیم.
- باشه باشه. هشت عمودی سومی که اینم سه حرفیه. اون چیه که مرگخوارا و لرد ندارن؟
نگاه های همه جدی شد. انگار جواب این یکی سوال را خوب می دانستند. به هرحال آدم گاهی دشمنش را بهتر از خودش می شناسد.
- جواب رنگه! اون یارو اسمشو نبر کلا رنگ به رخ نداره. البته منم هر روز با آدمای ماسکی ترسناک بگردم رنگی به رخم نمیمونه.
-
خیر جواب این نیست.
- مرگ!
- برگ!
- آمریکا!
- شعار میدین مگه؟ آمریکا چه ربطی به لرد داره آخه؟
- پس درد!
- باز تو فحش دادی؟ بگم دامبلدور از زندگی بلاکت کنه؟
تستی که داشت از نبوغ محفلی ها رنج می برد، سمش را محکم بر سرش کوبید و مجددا خود را وسط بحث آن دو نفر آخر انداخت.
- آقا جواب میشه عشق. عشق! نکشین همو!
خب اینطور که معلوم بود محفلی ها نیاز داشتند یکمی روی اطلاعات عمومی شان کار کنند.
-------------------------------------------------------------------------------
کوین قبل نوشتن رولش سوالات تستی رو از محفلی پرسید و اون در کمال تعجب سر بلند از امتحان بیرون اومد. اگه کسی سر بلند بیرون اومده بیاد پخ سه تایی با هم جشن بگیریم.
دوستای محفلیم رو سر من جا دارن و تموم رول یه شوخی بود امیدوارم کسی ناراحت نشده باشه.
- چیزه... ام... میدونین من به اطلاعات نیاز داشتم و هری هم درست گفت ولی هدفم این نبود که قیمتمو کم کنم.

- پس هدفت چی بود؟ بدون اگه دروغ بگی با همین ماهیتابه حسابتو می رسم. من نینجتسو بلدم!
مالی ویزلی ماهیتابه اش را بلند کرد و چند باری مانند نانچیکو آن را در هوا چرخاند. همه تحت تاثیر حرکات خفن مادر محفل قرار گرفته بودند و تشویقش می کردند. تشویق هایشان باعث شد مالی جوگیر شود و به حرکات نینجتسویی اش حرکات آکروبات نیز اضافه کند.
ناگهان حواسش پرت شد ماهیتابه از دستش در رفت و روی ملاج یک بچه ویزلی بیچاره فرود آمد. روح ویزلی بلافاصله از بدنش خارج شد.
و امان از روزی که جو آدم را بگیرد.
- حالا کی بود که مرد؟

- فرد بود مامان.
- آهان. پس اشکال نداره از اون یدونه زاپاس هم داریم.

جرج دستی برای جمعیت تکان داد.
- خب برگردیم سر بحث اصلیمون. تستی بگو ببینم چجوری با داشتن اطلاعات میخوای قیمت خودتو بالا ببری؟
پر بودن حافظت هیچ کمکی بهت نمیکنه و فقط مشتری ما رو می پرونه.بقیه محفلی ها هم با سر حرف آرتور را تصدیق کردند و مجدد به تستی چشم دوختند.
- امم... خب ببینین... چیزه...
تسترال در تلاش بود دروغی سر هم کند تا هم نیت واقعی اش فاش نشود و هم بتواند خود را نجات دهد که ناگهان فکر بکری به ذهنش رسید.
- ببینین دوستان اگه اطلاعات من زیاد باشه، می تونم تو مسابقات تلفنی تلویزیونی شرکت کنم و برنده بشم. اونوقت مشتری ها هم میگن واو! چه تسترال باهوشی! و کلی پول بابتم میدن.
برای همینه که شما باید بهم اطلاعات بدین.- منظورت چجور مسابقه هاییه؟
- مسابقه هایی مثل بیست سوالی و اطلاعات عمومی و پرنده باش و جدول... اصلا بذارین یه سوال جدول بپرسم ازتون. هشت افقی اولی سه حرفیه. اون چیه که محفلی ها ندارن؟
سوال تستی لحظه ای همه را به فکر فرو برد. ولی طولی نکشید که مجددا صدای همهمه محفلی ها برای پاسخ دادن به سوال برخاست.
- گفتی سه حرفیه؟ خب فکر کنم جواب میشه عقل!
- نه میشه مغز!

- درک!
- درد!
- درد و کوفت! اینجا بچه نشسته فحش نده بی ادب!
قبل از اینکه محفلی فحش دهنده و محفلی دچار سوتفاهم شده به جان یک دیگر بیفتند، تستی میانشان پرید و فریاد زد:
- چرا گل به خودی میزنین آخه!
جواب میشه پول!جماعت حاضر در سالن همزمان با هم "نوک زبونم بودا"یی گفتند و بی صبرانه به تسترال خیره شدند.
- آقا نشد یکی دیگه بپرس قطعا جواب میدیم.

- باشه باشه. هشت عمودی سومی که اینم سه حرفیه. اون چیه که مرگخوارا و لرد ندارن؟
نگاه های همه جدی شد. انگار جواب این یکی سوال را خوب می دانستند. به هرحال آدم گاهی دشمنش را بهتر از خودش می شناسد.
- جواب رنگه! اون یارو اسمشو نبر کلا رنگ به رخ نداره. البته منم هر روز با آدمای ماسکی ترسناک بگردم رنگی به رخم نمیمونه.
-
خیر جواب این نیست.- مرگ!
- برگ!
- آمریکا!
- شعار میدین مگه؟ آمریکا چه ربطی به لرد داره آخه؟
- پس درد!
- باز تو فحش دادی؟ بگم دامبلدور از زندگی بلاکت کنه؟
تستی که داشت از نبوغ محفلی ها رنج می برد، سمش را محکم بر سرش کوبید و مجددا خود را وسط بحث آن دو نفر آخر انداخت.
- آقا جواب میشه عشق. عشق! نکشین همو!
خب اینطور که معلوم بود محفلی ها نیاز داشتند یکمی روی اطلاعات عمومی شان کار کنند.
-------------------------------------------------------------------------------
کوین قبل نوشتن رولش سوالات تستی رو از محفلی پرسید و اون در کمال تعجب سر بلند از امتحان بیرون اومد. اگه کسی سر بلند بیرون اومده بیاد پخ سه تایی با هم جشن بگیریم.
دوستای محفلیم رو سر من جا دارن و تموم رول یه شوخی بود امیدوارم کسی ناراحت نشده باشه.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1404/5/1 11:06:59
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
جزئیات کاربر
شغل
وزیر سحر و جادو، مدیر فنی جادوگران، استاد هاگوارتز

در همین حین بچه ویزلی ها داشتن توی سر و مغز همدیگه میزدن. یکی از بچه ویزلی ها توی سوراخ دماغ هاگرید چشم گذاشته بود و بقیه توی هر سوراخی که پیدا می کردن قایم میشدن.
ماندانگاس که دیگه اعصابش خرد شده بود و شدیداً نیاز داشت این معامله سریع تر جوش بخوره دست تستی رو گرفت و اونو روی یه مبل نشوند و با لحن کلاه بردارانه شروع به حرف زدن کرد:
- آهان. حالا شدی یه تسترال حسابی. بیا من خودم همه چیزو بهت توضیح میدم. اصلاً یه سوال که هیچه، تو سه تا سوال بپرس. هر سوالی بپرسه تستی، من جواب میدم تشریحی! به جون خودم و خودت این 46 درصد پورسانت رو هم به خاطر تو و چون باهات حال کردم نصفشو ازت نمیگیرم. تو 42 درصد پورسانت بده.
تستی که خودش رو به انجام مأموریتش نزدیک میدید انگار که بهش تیتاپ داده باشن شیهه ای از خوشحالی کشید و گفت:
- نه سه تا داشتم! الان دو تا دارم! اینو جواب بدی خودمو که هیچی، خانوادهم رو هم میارم میفروشم!
- ای جان! بیار که از اونا 60 درصد پورسانت میگیرم میریم با مورفین نات به ناتش رو دود می کنیم.
تسترال قصهی ما که دید تعداد ویبره ها داره زیاد میشه، سعی کرد خودش رو کنترل کنه.
- خب ببین. من میخوام بدونم دامبلدور وقتی میخوابه، ریشش رو کجا میذاره؟
ماندانگاس با ذوقی بیش از حد معمول گفت:
- بهبه! ببین. من مشتری شناسم! میدونم با کی کار کنم. این سوال، سوال یه آدم حرفه ایه! خب جونم برات بگه که شما اول بگو ببینم منظورت خواب ظهره یا خواب شب؟ بعد میخوای ببینی وقتایی که تو محفل میخوابه یا وقتایی که توی هاگوارتز میخوابه؟ تنها یا با بقیه؟ با لباس خواب یا بدون لباس خواب؟
تستی که کلاً گیج شده بود و اصلاً اینقدر جزئیات نیاز نداشت با بی حوصلگی جواب داد.
- نمی دونم، فرقی نداره. هر کدومش. مثلاً دیشب چجوری خوابید؟
- دیشب نخوابید. تا خود صبح کار کرد!
تسترال که فکری به سرش زده بود با لحن ترغیب کننده ای گفت:
- ببین، بیا زود این جواب سوال رو به من بده، بعد میریم معامله می کنیم، پورسانتتو میگیری میری عشق و حال!
دانگ که یهو به خودش اومد و آب از لب و لوچهش راه افتاد شروع کرد جواب بده:
- خب ببین دامبلدور شبها ریشش رو اولی میذاره زیر...
- صبر کن! ادامه نده!
یهو سکوت همه جا رو فرا گرفت.
هیچ کسی صدا ازش در نمی اومد.
همه سر جای خودشون خشک شده بودن. کسی جرأت حرکت کردن نداشت. حتی اون بچه ویزلی توی سوراخ دماغ هاگرید هم نمیتونست قدم از قدم برداره، چون کف دماغ هاگرید چسبناک بود و پاش گیر کرده بود.
اما بقیه همه برگشتن و کسی رو دیدن که انتظارش رو نداشتن!
هری پاتر!
پسری که زنده ماند!
- جواب سوالاتش رو نده! اون داره از ما سو استفاده می کنه!
سکوت ادامه پیدا کرد. هیچ کس نمیفهمید هری داره چی میگه. هری که بعد از مدت ها به محفل برگشته بود!
چند قدمی به تسترال و دانگ نزدیک تر شد و ادامه داد:
- من مدت هاست این تسترال رو زیر نظر گرفتم! اول دیدم دور و بر ویزلی ها خیلی می چرخید. حدس زدم قصدش اینه که تعداد بچه هاشون رو به دست بیاره! بعد الان هم که داره از خواب دامبلدور می پرسه! حدس میزنم بعد از این هم دنبال شرایط خوابیدن من باشه!
روشو به تستی کرد و با نیشخندی گفت:
- فکر نمی کردی من رازت رو بفهمم، نه؟ هنوز خیلی مونده که بتونی پسری که زنده ماند رو بشناسی!
تسترال خودش رو گم کرده بود. مطمئن بود دیگه کارش تمومه! الان اینا میفهمن که فرستادهی لرد سیاهه و حتی اگه محفلی ها هم به حسابش نرسن، ولدمورت کارشو تموم می کنه!
هری روش رو به سمت بقیه برگردوند. نگاهی به بزرگ و کوچک کرد و شروع به توضیح دادن کرد:
- این تسترال که فکر می کنه خیلی زرنگه، میخواست با گرفتن این اطلاعـ...
قلـــــچ!
ناگهان با صدای له شدن یه سوسک بزرگ پای اون بچه ویزلی از محتویات دماغ هاگرید جدا شد و با سر به سمت زمین سقوط کرد.
هاگرید هم سریع دماغش رو بالا کشید تا همه چی به حالت طبیعی برگرده و گفت:
- میگفتی هری! این تستراله فکر می کنه خیلی زرنگه!
هری نگاه چپ چپی به هاگرید کرد و ادامه داد:
- آره. این میخواست این اطلاعات رو از ما بگیره که بتونه با سو استفاده از اونا قیمت خودش رو کمتر کنه و ارزون تر خودشو بفروشه تا به محفل ضرر بزنه!
صدای حبس نفس همه توی فضا پیچید و محفلی ها برگشتن و به تسترال زل زدن!
ماندانگاس که دیگه اعصابش خرد شده بود و شدیداً نیاز داشت این معامله سریع تر جوش بخوره دست تستی رو گرفت و اونو روی یه مبل نشوند و با لحن کلاه بردارانه شروع به حرف زدن کرد:
- آهان. حالا شدی یه تسترال حسابی. بیا من خودم همه چیزو بهت توضیح میدم. اصلاً یه سوال که هیچه، تو سه تا سوال بپرس. هر سوالی بپرسه تستی، من جواب میدم تشریحی! به جون خودم و خودت این 46 درصد پورسانت رو هم به خاطر تو و چون باهات حال کردم نصفشو ازت نمیگیرم. تو 42 درصد پورسانت بده.
تستی که خودش رو به انجام مأموریتش نزدیک میدید انگار که بهش تیتاپ داده باشن شیهه ای از خوشحالی کشید و گفت:
- نه سه تا داشتم! الان دو تا دارم! اینو جواب بدی خودمو که هیچی، خانوادهم رو هم میارم میفروشم!
- ای جان! بیار که از اونا 60 درصد پورسانت میگیرم میریم با مورفین نات به ناتش رو دود می کنیم.
تسترال قصهی ما که دید تعداد ویبره ها داره زیاد میشه، سعی کرد خودش رو کنترل کنه.
- خب ببین. من میخوام بدونم دامبلدور وقتی میخوابه، ریشش رو کجا میذاره؟
ماندانگاس با ذوقی بیش از حد معمول گفت:
- بهبه! ببین. من مشتری شناسم! میدونم با کی کار کنم. این سوال، سوال یه آدم حرفه ایه! خب جونم برات بگه که شما اول بگو ببینم منظورت خواب ظهره یا خواب شب؟ بعد میخوای ببینی وقتایی که تو محفل میخوابه یا وقتایی که توی هاگوارتز میخوابه؟ تنها یا با بقیه؟ با لباس خواب یا بدون لباس خواب؟
تستی که کلاً گیج شده بود و اصلاً اینقدر جزئیات نیاز نداشت با بی حوصلگی جواب داد.
- نمی دونم، فرقی نداره. هر کدومش. مثلاً دیشب چجوری خوابید؟
- دیشب نخوابید. تا خود صبح کار کرد!
تسترال که فکری به سرش زده بود با لحن ترغیب کننده ای گفت:
- ببین، بیا زود این جواب سوال رو به من بده، بعد میریم معامله می کنیم، پورسانتتو میگیری میری عشق و حال!
دانگ که یهو به خودش اومد و آب از لب و لوچهش راه افتاد شروع کرد جواب بده:
- خب ببین دامبلدور شبها ریشش رو اولی میذاره زیر...
- صبر کن! ادامه نده!
یهو سکوت همه جا رو فرا گرفت.
هیچ کسی صدا ازش در نمی اومد.
همه سر جای خودشون خشک شده بودن. کسی جرأت حرکت کردن نداشت. حتی اون بچه ویزلی توی سوراخ دماغ هاگرید هم نمیتونست قدم از قدم برداره، چون کف دماغ هاگرید چسبناک بود و پاش گیر کرده بود.
اما بقیه همه برگشتن و کسی رو دیدن که انتظارش رو نداشتن!
هری پاتر!
پسری که زنده ماند!
- جواب سوالاتش رو نده! اون داره از ما سو استفاده می کنه!
سکوت ادامه پیدا کرد. هیچ کس نمیفهمید هری داره چی میگه. هری که بعد از مدت ها به محفل برگشته بود!
چند قدمی به تسترال و دانگ نزدیک تر شد و ادامه داد:
- من مدت هاست این تسترال رو زیر نظر گرفتم! اول دیدم دور و بر ویزلی ها خیلی می چرخید. حدس زدم قصدش اینه که تعداد بچه هاشون رو به دست بیاره! بعد الان هم که داره از خواب دامبلدور می پرسه! حدس میزنم بعد از این هم دنبال شرایط خوابیدن من باشه!
روشو به تستی کرد و با نیشخندی گفت:
- فکر نمی کردی من رازت رو بفهمم، نه؟ هنوز خیلی مونده که بتونی پسری که زنده ماند رو بشناسی!
تسترال خودش رو گم کرده بود. مطمئن بود دیگه کارش تمومه! الان اینا میفهمن که فرستادهی لرد سیاهه و حتی اگه محفلی ها هم به حسابش نرسن، ولدمورت کارشو تموم می کنه!
هری روش رو به سمت بقیه برگردوند. نگاهی به بزرگ و کوچک کرد و شروع به توضیح دادن کرد:
- این تسترال که فکر می کنه خیلی زرنگه، میخواست با گرفتن این اطلاعـ...
قلـــــچ!
ناگهان با صدای له شدن یه سوسک بزرگ پای اون بچه ویزلی از محتویات دماغ هاگرید جدا شد و با سر به سمت زمین سقوط کرد.
هاگرید هم سریع دماغش رو بالا کشید تا همه چی به حالت طبیعی برگرده و گفت:
- میگفتی هری! این تستراله فکر می کنه خیلی زرنگه!
هری نگاه چپ چپی به هاگرید کرد و ادامه داد:
- آره. این میخواست این اطلاعات رو از ما بگیره که بتونه با سو استفاده از اونا قیمت خودش رو کمتر کنه و ارزون تر خودشو بفروشه تا به محفل ضرر بزنه!
صدای حبس نفس همه توی فضا پیچید و محفلی ها برگشتن و به تسترال زل زدن!
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/11
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: چهارشنبه 15 بهمن 1404 21:13
از: سیرک عجایب
پستها:
165

خلاصه: تستی یه تستراله که از طرف لرد مامور شده بره محفل و جواب سوال های ″ ویزلی ها دقیقا چندتا بچه دارن؟ دامبلدور موقع خواب ریششو میکنه توی پیژامه و پتو، یا فقط زیر پتو یا کلا روی پتو، و شبا که کله زخمی میخوابه ملت دورش جمع میشن قربون صدقه زخمش بشن یا نه؟ "رو پیدا کنه. جواب سوال اولش رو وقتی گرفت که رز مجبورش کرده بود بارهای محفل و بچه ویزلی ها رو حمل کنه. جواب سوال می شد: خیلی خیلی زیاد. رز از خدمات تستی راضی نبود و تستی سعی می کرد بهش بفهمونه که برای کار به محفل نیومده.. اما محفلی ها از رفتار تخس تستی، این نتیجه رو گرفتن که خرابه و بهتره بفروشنش تا بجاش یه تسترال نو بخرن. تستی سعی میکنه فرار کنه اما ویزلی ها متقاعدش میکنن که فروخته شدنش چقدر برای محفلی ها و بخصوص ویزلی ها مفیده، واسه همینم تستی راضی میشه که خودش، خودشو بفروشه. حالا محفلی ها دنبال ایده برای آگهی تبلیغ میگردن.
- میتونیم رزومه کاری درست کنیم!
- دارای دندان های سفید، بدن عضلانی و قوی، مغز فندقی... دیگه چی بنویسیم توی رزومه؟
همینطور که محفلی ها به فکر فرو رفته بودند، تستی به یاد ماموریتش افتاد. ماموریتی که شاید اگر به پایان نمیرساند، در عوض لرد زندگیاش را به پایان میرساند. آب دهانش را قورت داد. او درحال اتلاف وقتش بود! باید به نوعی سوژه را از انحراف نجات میداد.
- باشه! منو بفروشین اما قبلش به سوالاتم جواب بدین که حداقل ناکام فروخته نشم!
- سوالاتت چیه حالا؟
تستی با خوشحالی کاغذ سوالات را از جیبش در آورد و با دقت شروع به خواندن کرد؛
- خب... دامبلدور موقع خواب ریششو میکنه توی پیژامه و پتو یا فقط زیر پتو یا کلا روی پتو؟
- میتونیم رزومه کاری درست کنیم!
- دارای دندان های سفید، بدن عضلانی و قوی، مغز فندقی... دیگه چی بنویسیم توی رزومه؟
همینطور که محفلی ها به فکر فرو رفته بودند، تستی به یاد ماموریتش افتاد. ماموریتی که شاید اگر به پایان نمیرساند، در عوض لرد زندگیاش را به پایان میرساند. آب دهانش را قورت داد. او درحال اتلاف وقتش بود! باید به نوعی سوژه را از انحراف نجات میداد.
- باشه! منو بفروشین اما قبلش به سوالاتم جواب بدین که حداقل ناکام فروخته نشم!
- سوالاتت چیه حالا؟
تستی با خوشحالی کاغذ سوالات را از جیبش در آورد و با دقت شروع به خواندن کرد؛
- خب... دامبلدور موقع خواب ریششو میکنه توی پیژامه و پتو یا فقط زیر پتو یا کلا روی پتو؟
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/15
تولد نقش: 1402/10/15
آخرین ورود: چهارشنبه 15 مهر 1405 15:17
از: دنیا وارونه
پستها:
250

ماندانگاس که در کار خرید و فروش، دلالی و کلاه سر مردم گذاشتن بسیار ماهر بود، خود را به وسط جمعیت رساند تا کمی به محفلیون کمک کند.
- بنویسید این تسترال متعلق به یه خانم دکتر شفادهنده بوده که باهاش میرفته مطب و سنت مانگو بر می گشته.
تستی و اعضای محفل با تعجب به ماندانگاس خیره شدند.
- این حرفمون دروغ نیست الان؟
- دروغ مصلحتیه در واقع.
ما داریم برای یه هدف بزرگ یه دروغ کوچیک میگیم. پس اشکالی نداره. یادتون نره هدفمونه که وسیلهمونو توجیه میکنه.
حرف ماندانگاس به نظر منطقی می آمد پس دیگر کسی مخالفتی نکرد. در عوض اظهار نظر راجع به مزایای تستی را ادامه دادند.
- میگم بنویسیم جنسش از چرم اصله. پوسته پوسته نمیشه و از بین نمیره.
- ایده خوبیه!
حتی میتونیم ذکر کنیم فری سایز و اسپورته. هم ساحره ها میتونن ازش استفاده کنن هم جادوگرا.
- یا بگیم رنگ بندی هم داره اما از اونجایی که مشکی رنگ عقشه، ما فقط مشکیش رو می فروشیم.
ملت چشم هایشان را سوی روندا که پیشنهاد آخر را داده بود، چرخاندند و بدجور به او خیره شدند.
- الان گفتی چی چی رنگ عشقه؟
- رفتی فرزند تاریکی و سیاهی شدی روندا؟
- به آرمان های دامبلدور خیانت کردی؟
- شرم بر تو! حیف لوپین که این همه وقت صرف آموزش به تو کرد.
روندا که دستپاچه شده بود، درحالی که عقب عقب می رفت تا از جماعت محفلی دور شود، با استرس دستانش را بالا آورد و تکان داد.
- به مرلین اشتباه شد.
سفید رنگ عشقه. سفید!
بلافاصله بعد گفتن این حرف ها، پایش به لبه فرش گیر کرد و پشت پشتکی روی زمین افتاد. محفلی ها با دیدن زمین خوردن روندا (که اتفاقایی کاملا عادی و روتین در زندگی اش بود) با عجله سمتش رفتند و با قیافه هایی نگران شروع به معاینه و کمک به او کردند. انگار نه انگار که همین یک دقیقه پیش از دستش عصبانی بودند.
تستی با قیافهای پوکر فیس شاهد این ماجراها بود و داشت برای شفای مودی بودن محفلی ها دعا می کرد که ناگهان ضربه دستی روی شانه اش او را به خود آورد.
- میگم میتونی بنویسی نه گازسوزی و نه بنزین سوز.
هوا رو اصلا آلوده نمیکنی و تازه با خوردن علف های هرز به پاکسازی طبیعت هم کمک میکنی.
- بنویسید این تسترال متعلق به یه خانم دکتر شفادهنده بوده که باهاش میرفته مطب و سنت مانگو بر می گشته.
تستی و اعضای محفل با تعجب به ماندانگاس خیره شدند.
- این حرفمون دروغ نیست الان؟

- دروغ مصلحتیه در واقع.
ما داریم برای یه هدف بزرگ یه دروغ کوچیک میگیم. پس اشکالی نداره. یادتون نره هدفمونه که وسیلهمونو توجیه میکنه.
حرف ماندانگاس به نظر منطقی می آمد پس دیگر کسی مخالفتی نکرد. در عوض اظهار نظر راجع به مزایای تستی را ادامه دادند.
- میگم بنویسیم جنسش از چرم اصله. پوسته پوسته نمیشه و از بین نمیره.
- ایده خوبیه!
حتی میتونیم ذکر کنیم فری سایز و اسپورته. هم ساحره ها میتونن ازش استفاده کنن هم جادوگرا.
- یا بگیم رنگ بندی هم داره اما از اونجایی که مشکی رنگ عقشه، ما فقط مشکیش رو می فروشیم.
ملت چشم هایشان را سوی روندا که پیشنهاد آخر را داده بود، چرخاندند و بدجور به او خیره شدند.
- الان گفتی چی چی رنگ عشقه؟

- رفتی فرزند تاریکی و سیاهی شدی روندا؟

- به آرمان های دامبلدور خیانت کردی؟

- شرم بر تو! حیف لوپین که این همه وقت صرف آموزش به تو کرد.

روندا که دستپاچه شده بود، درحالی که عقب عقب می رفت تا از جماعت محفلی دور شود، با استرس دستانش را بالا آورد و تکان داد.
- به مرلین اشتباه شد.
سفید رنگ عشقه. سفید!
بلافاصله بعد گفتن این حرف ها، پایش به لبه فرش گیر کرد و پشت پشتکی روی زمین افتاد. محفلی ها با دیدن زمین خوردن روندا (که اتفاقایی کاملا عادی و روتین در زندگی اش بود) با عجله سمتش رفتند و با قیافه هایی نگران شروع به معاینه و کمک به او کردند. انگار نه انگار که همین یک دقیقه پیش از دستش عصبانی بودند.
تستی با قیافهای پوکر فیس شاهد این ماجراها بود و داشت برای شفای مودی بودن محفلی ها دعا می کرد که ناگهان ضربه دستی روی شانه اش او را به خود آورد.
- میگم میتونی بنویسی نه گازسوزی و نه بنزین سوز.
هوا رو اصلا آلوده نمیکنی و تازه با خوردن علف های هرز به پاکسازی طبیعت هم کمک میکنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج