کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
152
نفر همین الان آنلایناند
91 نفر در «انجمن»
1 عضو
151 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 91
-
آرشیو گالری 53
-
اتاق خبر 3
-
بخشهای دیگر 5
اعضای آنلاین
49 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مغازه اليواندر
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 09:34
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
598
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت

ملانی کلاه شنلش را روی موهای آبیش تا آنجا پایین کشید که مطمئن شود توسط هیچکدام از عابرین کوچه دیاگون شناخته نمیشود.
او علاقه ای به لبخندهای مصنوعی و احوالپرسی با غریبه ها نداشت و عابرین هم متقابلا توجهی به این دختر ۱۱ ساله ی موآبی و تنها نکردند.
ملانی سلانه سلانه از جلوی مغازه های جادویی کوچه دیاگون رد میشد. گالیون ها و لیست خرید سال اولیهای هاگوارتز درون جیبش جا خوش کرده بودند، اما او هنوز نمیتوانست تصمیم بگیرد از کجا شروع کند. بچه های هم سن و سالش دست در دست مادرها یا پدرها یا حتی هردویشان(!) با سروصدا از کنارش رد میشدند.
اما ملانی از تنهاییش ناراحت نبود. دیگر عادت کرده بود. مادرش صبح زود برای قرار عکاسی مجله ساحره رفته بود و طبق معمول از ملانی انتظار داشت که تنهایی از پس کارهایش بربیاید. حتی اگر آن کار، کار مهم و فراموش نشدنیای مثل اولین خرید هاگوارتزش باشد.
گالیون ها توی جیبش سنگینی میکردند و منتظر بودند خرج بشوند. اما ذهن ملانی دور از ردا و پاتیل و وسایل معجون سازی میگشت و فقط اطراف یک چیز سیر میکرد.
پاهایش ذهن ناخوداگاهش را میخواندند و او ناگهان خودش را جلوی مغازه چوبدستیسازی الیوندر دید.
نفس عمیقی کشید و با حسی آمیخته به شادی و اضطراب به آرامی در مغازه را هل داد. صدای زنگی از اعماق مغازه حضورش را خبر داد.
به محض ورود، ملانی بوی چوب و جادو بینیاش را پر کرد و آرامش پیدا کرد. هرچند حس اینکه یک نفر درحال تماشا کردنش است، آرامشش را میخراشید. نگاه ملانی به قفسه هایی که تا سقف پر از جعبه های چوبدستی بودند، افتاد. چوبدستی او کجا بود؟
-صبح بخیر، خانوم... استانفورد.
-اوه، صبح بخیر!
ملانی کلاهش را برداشت و سعی کرد ترسیده و ۱۱ ساله بهنظر نیاید. گریگ الیوندر مانند گربه ای که با تمرکز به شکارش نگاه کند با چشمان خاکستری کمرنگ به او خیره شده بود.
-امممم، من برای...
-برای اولین چوبدستیت اومدی؟
ملانی به آرامی سر تکون داد و موهاش به رنگ بنفش تغییر کرد. این پیرمرد او را مضطرب میکرد.
-اوه، باید دنبال یه چوبدستی خاص بگردیم! چوبدستیای که در عین وفاداری، درست مثل موهات متغیر و انعطاف پذیر باشه. مادرت هم تنها اینجا اومد و کاملا هم خوشحال رفت.
-شما مادرمو میشناسید؟
الیوندر با عجله به پشت قفسه ها رفته بود اما هنوز با تو حرف میزد.
-من تموم جادوگرایی که بهشون چوبدستی فروختم رو میشناسم. چوبدستی مادرت چوب توسکا و موی تک شاخ، ۱۳ اینچ و کاملا انعطاف پذیر... یه چوبدستی خیلی خاص و وفادار و البته دمدمی و مستقل!
-آره، به نظر مثل خودشه.
متری روی دستش لغزید و شروع به اندازهگیری کرد. ملانی بیصبرانه منتظر ماند.
الیوندر با چندین جعبه چوبدستی آمد و او یکی پس از دیگری آنهارا امتحان کرد. چوب نارون، هسته پر ققنوس، ۱۲ اینچ، نه... چوب سپیدار، سفید و خیلی زیبا. ملانی با امیدواری آن را به دست گرفت اما الیوندر به سرعت آن را از دستش بیرون کشید.
بعد از امتحان کردن ده ها چوبدستی، تقریبا ناامید شده بود. اما چشمان الیوندر برق میزد. او انگار که ناگهان متوجه چیزی شده باشد، به پشت مغازه رفت و دقایقی ناپدید شد.
ملانی آرزومندانه به چوبدستی آبنوس که با سیاهی خیره کننده ای میدرخشید نگاه میکرد که الیوندر با چوبدستی باریکی برگشت.
-چوب آلوچه جنگلی، هسته ریسه ی قلب اژدها و ۱۲ اینچ و کاملا انعطاف پذیر!
ملانی به نرمی چوبدستی را از جعبه اش بیرون کشید. در لحظه گرمایی از انگشتانش به طرف قلبش حرکت کرد و هردویشان فهمیدند که همراه خود را یافته اند.
ملانی با خوشحالی از مغازه الیوندر بیرون آمد. صدای پیرمرد هنوز درون ذهنش تکرار میشد.
نقل قول:
او علاقه ای به لبخندهای مصنوعی و احوالپرسی با غریبه ها نداشت و عابرین هم متقابلا توجهی به این دختر ۱۱ ساله ی موآبی و تنها نکردند.
ملانی سلانه سلانه از جلوی مغازه های جادویی کوچه دیاگون رد میشد. گالیون ها و لیست خرید سال اولیهای هاگوارتز درون جیبش جا خوش کرده بودند، اما او هنوز نمیتوانست تصمیم بگیرد از کجا شروع کند. بچه های هم سن و سالش دست در دست مادرها یا پدرها یا حتی هردویشان(!) با سروصدا از کنارش رد میشدند.
اما ملانی از تنهاییش ناراحت نبود. دیگر عادت کرده بود. مادرش صبح زود برای قرار عکاسی مجله ساحره رفته بود و طبق معمول از ملانی انتظار داشت که تنهایی از پس کارهایش بربیاید. حتی اگر آن کار، کار مهم و فراموش نشدنیای مثل اولین خرید هاگوارتزش باشد.
گالیون ها توی جیبش سنگینی میکردند و منتظر بودند خرج بشوند. اما ذهن ملانی دور از ردا و پاتیل و وسایل معجون سازی میگشت و فقط اطراف یک چیز سیر میکرد.
پاهایش ذهن ناخوداگاهش را میخواندند و او ناگهان خودش را جلوی مغازه چوبدستیسازی الیوندر دید.
نفس عمیقی کشید و با حسی آمیخته به شادی و اضطراب به آرامی در مغازه را هل داد. صدای زنگی از اعماق مغازه حضورش را خبر داد.
به محض ورود، ملانی بوی چوب و جادو بینیاش را پر کرد و آرامش پیدا کرد. هرچند حس اینکه یک نفر درحال تماشا کردنش است، آرامشش را میخراشید. نگاه ملانی به قفسه هایی که تا سقف پر از جعبه های چوبدستی بودند، افتاد. چوبدستی او کجا بود؟
-صبح بخیر، خانوم... استانفورد.
-اوه، صبح بخیر!
ملانی کلاهش را برداشت و سعی کرد ترسیده و ۱۱ ساله بهنظر نیاید. گریگ الیوندر مانند گربه ای که با تمرکز به شکارش نگاه کند با چشمان خاکستری کمرنگ به او خیره شده بود.
-امممم، من برای...
-برای اولین چوبدستیت اومدی؟
ملانی به آرامی سر تکون داد و موهاش به رنگ بنفش تغییر کرد. این پیرمرد او را مضطرب میکرد.
-اوه، باید دنبال یه چوبدستی خاص بگردیم! چوبدستیای که در عین وفاداری، درست مثل موهات متغیر و انعطاف پذیر باشه. مادرت هم تنها اینجا اومد و کاملا هم خوشحال رفت.
-شما مادرمو میشناسید؟
الیوندر با عجله به پشت قفسه ها رفته بود اما هنوز با تو حرف میزد.
-من تموم جادوگرایی که بهشون چوبدستی فروختم رو میشناسم. چوبدستی مادرت چوب توسکا و موی تک شاخ، ۱۳ اینچ و کاملا انعطاف پذیر... یه چوبدستی خیلی خاص و وفادار و البته دمدمی و مستقل!
-آره، به نظر مثل خودشه.
متری روی دستش لغزید و شروع به اندازهگیری کرد. ملانی بیصبرانه منتظر ماند.
الیوندر با چندین جعبه چوبدستی آمد و او یکی پس از دیگری آنهارا امتحان کرد. چوب نارون، هسته پر ققنوس، ۱۲ اینچ، نه... چوب سپیدار، سفید و خیلی زیبا. ملانی با امیدواری آن را به دست گرفت اما الیوندر به سرعت آن را از دستش بیرون کشید.
بعد از امتحان کردن ده ها چوبدستی، تقریبا ناامید شده بود. اما چشمان الیوندر برق میزد. او انگار که ناگهان متوجه چیزی شده باشد، به پشت مغازه رفت و دقایقی ناپدید شد.
ملانی آرزومندانه به چوبدستی آبنوس که با سیاهی خیره کننده ای میدرخشید نگاه میکرد که الیوندر با چوبدستی باریکی برگشت.
-چوب آلوچه جنگلی، هسته ریسه ی قلب اژدها و ۱۲ اینچ و کاملا انعطاف پذیر!
ملانی به نرمی چوبدستی را از جعبه اش بیرون کشید. در لحظه گرمایی از انگشتانش به طرف قلبش حرکت کرد و هردویشان فهمیدند که همراه خود را یافته اند.
ملانی با خوشحالی از مغازه الیوندر بیرون آمد. صدای پیرمرد هنوز درون ذهنش تکرار میشد.
نقل قول:
-این یه چوبدستی معمولی نیست، و تو هم معمولی نیستی. من معمولا از این چوب استفاده نمیکنم. آلوچه جنگلی پر از خار و خیلی رامنشدنیه و ترکیبش با هسته قدرتمند قلب اژدها... باعث میشه رامنشدنی تر هم بشه! اما در عین حال الوچه جنگلى به اين مشهوره كه مناسب ترين چوب برای جنگجويانه كه ازنظر من سزاوارين شهرته. يكی از ویژگى هاى عجيب الوچه جنگلى باخارهای خطرناکش اینه كه شيرين ترين آلوچه هاش رو بعد از تحمل يخبندان های سخت به عمل میآره و به نظر من برای اینکه چوبدستیای كه از اين چوب ساخته شده با صاحبش كاملا پیوند برقرار کنه، لازمه باهاش خطر يا مشقتى رو پشت سر بذاره. دراینصورت چوب دست الوچه جنگلى تبديل به خدمتگزار وفادارو پاييندى خواهد شد که هر کسى آرزوش رو داره.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/8/1 23:28:43

⚠️خطر برخورد⚠️
جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

آن روز صبح، گریک الیواندر بیقرار بود. نمیتوانست گوشهی مغازهی گردوخاکگرفتهاش مثل همیشه بنشیند و چُرت بزند و تک تک چوبدستیهایی که فروخته بود و سرنوشت صاحبان آنها را با خود مرور کند. آن روز، روز خاصی بود، چون حس ششمش میگفت خوناصیل دیگری قرار است به سراغش بیاید. آن هم نه یک خوناصیل یازدهساله که به زودی راهی هاگوارتز میشد.
دیگر طاقت نیاورد. از مغازه بیرون رفت و شروع کرد به قدم زدن در عرض کوچهی دیاگون. کم پیش میآمد گریک الیواندر را آن بیرون زیر نور مستقیم خورشید ببینند. برای همه عجیب بود.
- درود آقای الیواندر. چیزی شده؟
- نه پسرم. ارنی مکمیلانی نه؟
- بله.
- تار دل اژدها... 20 اینچ...
- چی؟
- هیچی پسرم برو برو. روز بخیر
وقتی ارنی به راهش ادامه داد، گریک چرخی زد تا به جهت مخالف کوچه نگاهی بیاندازد که در همان لحظه با جوان قدبلندی چشم در چشم شد که لبخندی موذیانه گوشهی لبش داشت.
- به به. پیرمرد آفتابمهتابندیده این بیرون چه میکنه؟
الیواندر صورتش را عقب کشید و دستش را جلو آورد.
- آقای کراوچ پسر. شما کجا اینجا کجا؟
بارتی دو دستی با الیواندر دست داد و بدون اینکه چیزی بگوید با سر به مغازهاش اشاره کرد.
هر دو به داخل رفتند. حالا دیگر میدانست بیقراریاش از چه بابت بود.
- پیرمرد. خوب خبر داری که چوبدستی من رو مصادره کردن. حالا من اومدم که یه چوبدستی جدید برام درست کنی.
الیواندر میدانست کارش غیرقانونی میبود. بنابراین، شروع به بهانهتراشی کرد.
- خُب... من نمیتونم با مواد اولیهای که دارم برات کاری انجام بدم جوون. وزارتخونه آمار تک تکشون رو داره و اگه قراره با اونا درست کنم، باید ثبت رسمی بشه.
بارتی جوان با همان پوزخند جواب داد:
- فکر همه جاشو کردم. خیالت راحت.
کیف دستیاش را روی میز گذاشت و باز کرد. یک تکه چوب بسیار خوشتراش و منعطف از آن بیرون کشید.
- این چوبِ...
قبل از اینکه بارتی حرفش را کامل کند، الیواندر با شگفتی گفت: درخت اشک پرندگان! چطور...؟
- به اونش کاری نداشته باش الیواندر. فراموش نکن کوچکترین تقلبی توی کارت باشه، ارباب...
- اصالت و اعتبار من رو زیر سوال نبر جوون. میدونی که ساید آدمها برای من کوچکترین اهمیتی نداره.
الیواندر با ذوق چوب را برداشت.
- اما برای چوبدستی جدید شما به یک هستهی خوب هم نیاز داریم.
بارتی این بار یک ویال کوچک از جیبش بیرون کشید و با احتیاط روی میز گذاشت.
- تار موی ویلا!
الیواندر بیدرنگ ویال را برداشت. برای تماشای آن نیازی به نور محیط نبود. خود تارهای مو میدرخشیدند.
- چوبدستی من رو بلند بساز. تا آخر همین هفته فرصت داری.
- بله.. بله آقای کراوچ...
دیگر طاقت نیاورد. از مغازه بیرون رفت و شروع کرد به قدم زدن در عرض کوچهی دیاگون. کم پیش میآمد گریک الیواندر را آن بیرون زیر نور مستقیم خورشید ببینند. برای همه عجیب بود.
- درود آقای الیواندر. چیزی شده؟
- نه پسرم. ارنی مکمیلانی نه؟
- بله.
- تار دل اژدها... 20 اینچ...
- چی؟
- هیچی پسرم برو برو. روز بخیر
وقتی ارنی به راهش ادامه داد، گریک چرخی زد تا به جهت مخالف کوچه نگاهی بیاندازد که در همان لحظه با جوان قدبلندی چشم در چشم شد که لبخندی موذیانه گوشهی لبش داشت.
- به به. پیرمرد آفتابمهتابندیده این بیرون چه میکنه؟
الیواندر صورتش را عقب کشید و دستش را جلو آورد.
- آقای کراوچ پسر. شما کجا اینجا کجا؟
بارتی دو دستی با الیواندر دست داد و بدون اینکه چیزی بگوید با سر به مغازهاش اشاره کرد.
هر دو به داخل رفتند. حالا دیگر میدانست بیقراریاش از چه بابت بود.
- پیرمرد. خوب خبر داری که چوبدستی من رو مصادره کردن. حالا من اومدم که یه چوبدستی جدید برام درست کنی.
الیواندر میدانست کارش غیرقانونی میبود. بنابراین، شروع به بهانهتراشی کرد.
- خُب... من نمیتونم با مواد اولیهای که دارم برات کاری انجام بدم جوون. وزارتخونه آمار تک تکشون رو داره و اگه قراره با اونا درست کنم، باید ثبت رسمی بشه.
بارتی جوان با همان پوزخند جواب داد:
- فکر همه جاشو کردم. خیالت راحت.
کیف دستیاش را روی میز گذاشت و باز کرد. یک تکه چوب بسیار خوشتراش و منعطف از آن بیرون کشید.
- این چوبِ...
قبل از اینکه بارتی حرفش را کامل کند، الیواندر با شگفتی گفت: درخت اشک پرندگان! چطور...؟
- به اونش کاری نداشته باش الیواندر. فراموش نکن کوچکترین تقلبی توی کارت باشه، ارباب...
- اصالت و اعتبار من رو زیر سوال نبر جوون. میدونی که ساید آدمها برای من کوچکترین اهمیتی نداره.
الیواندر با ذوق چوب را برداشت.
- اما برای چوبدستی جدید شما به یک هستهی خوب هم نیاز داریم.
بارتی این بار یک ویال کوچک از جیبش بیرون کشید و با احتیاط روی میز گذاشت.
- تار موی ویلا!
الیواندر بیدرنگ ویال را برداشت. برای تماشای آن نیازی به نور محیط نبود. خود تارهای مو میدرخشیدند.
- چوبدستی من رو بلند بساز. تا آخر همین هفته فرصت داری.
- بله.. بله آقای کراوچ...
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 02:07
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
689
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد هافلپاف

گابریل همراه پدر و مادرش وارد مغازهی الیواندر میشه که به محض ورودشون صدای زنگی بلند میشه و در یک چشم بر هم زدن پیرمردی که باید صاحب مغازه میبود ظاهر میشه. نگاهش از روی موسیو و آپولین برداشته میشه و بر روی گابریل که مشخص بود خریداره میره و مجددا به روی آقا و خانوم دلاکور برمیگرده.
- یه خانوادهی جادوگر که من سازندهی هیچکدوم از چوبدستیاشون نبودم! اتفاقیه که اصولا رخ نمیده، البته به جز اون اوایل که کسب و کار خانوادگیمون رو تازه راه انداخته بودیم.
الیواندر به محض گفتن این حرف، دستی بر پیشانیاش میزند و میگوید:
- اوه ببخشید ادبم کجا رفته. سلام. گریک الیواندر هستم.
و جلو میاد و با احترام به آپولین و موسیو دست میده.
- با این حال گاهی با همکارانم در جهان در ارتباطم. چوب گلسرخ، 24 سانتیمتر و موی پریزاد ویژگیهای چوبدستی دخترتونه درست نمیگم؟ من از چنین هستهای استفاده نمیکنم چون ممکنه خلق و خوی ناپایداری داشته باشه، ولی موی مادربزرگ پریزاد انتخاب قویای برای یک نیمهپریزاد - ساحره میتونه باشه.
موسیو و آپولین با تعجب نگاهی به هم میندازن. برای اونا که با الیواندر آشنایی نداشتن تا بدونن اون حافظه قوی و اطلاعات زیادی در مورد چوبدستیا داره، این میزان از اطلاعاتی که ازشون داشت مورد خوشایندی نبود که باعث میشه کمی مورمور بشن.
الیوندر متوجه واکنش آقا و خانوم دلاکور نمیشه، چون بلافاصله به سمت گابریل میره و با هدایتش به جلو، متری رو در میاره تا اندازههاش رو بگیره.
- انتخاب چوبدستی برای کسی که از نسل پریزادهاس اتفاقی نیست که هر روز رخ بده، نمیتونم انکار کنم کمی بیشتر از همیشه هیجانزده شدم.
هیجان رو میشد در رفتار الیواندر هم دید. نگاهش مدام از این سوی مغازه به اون سو میره، در حالی که دستش زیر چونهشه و به نظر مکالمهای با خودش در ذهنش داره که مدام تایید یا ردش میکنه. قبل از این که الیواندر بخواد اولین چوبدستی رو برای تست بیرون بیاره، موسیو بالاخره برای اولینبار به حرف میاد.
- آقای الیواندر، حقیقتش میخوایم اگه ممکنه یه چوبدستی جدید برای دخترمون بسازین. خانوادهی ما عادت داره خودش تمام اجزای چوبدستی رو تهیه کنه. فقط نیاز به فرد کاردانی مثل شما داره تا سر هم بشه.
- عجیبه... خیلی عجیبه. انتظار چنین چیزی رو نداشتم. میدونین که من اعتقاد راسخی دارم که سه ماده هستن که برای هستهی چوبدستیها بهترین انتخاب ممکن هستن؟ موی تکشاخ، ریسهی قلب اژدها و پر ققنوس.
آپولین و موسیو اینبار نگاهی از روی خوشحالی به هم میندازن و گابریل با شادابی میگه:
- پس فکر کنم موی یال کُرّه تکشاخ هم قبول باشه!
الیوندر در حالی که هنوز چهرهش شبیه کسایی بود که آوار بر سرشون خراب شده، اندازهگیری متر رو متوقف میکنه و به سمت اونا میاد. با نگاه کنجکاوش بهشون میفهمونه که مواد رو بهش تحویل بدن که در نتیجهش یه چوب به رنگارنگی رنگینکمون و هستهی موی یال کره تکشاخ روی پیشخوانش قرار میگیره.
آقای الیواندر بعد از چند دقیقه فکر کردن میگه:
- خیله خب، انجامش میدم. ولی یادتون باشه من فقط سرهم کردمش و نمیتونه نام چوبدستی ساخته شده توسط من رو به خودش بگیره.
خانوادهی دلاکور با خوشحالی لبخندی میزنن.
- البته آقا. البته. از کمکتون ممنونم.
الیواندر آهی میکشه و در حالی که نگاهش به بیرون از مغازه افتاده میگه:
- تو این شرایط جامعه، کمترین کاریه که برای خوشحال کردن یه خانواده از دستم برمیاد.
و بی هیچ حرف دیگهای مواد رو برمیداره و پشت پیشخوان ناپدید میشه. چوبدستی گابریل بزودی آماده تحویل میشد.
- یه خانوادهی جادوگر که من سازندهی هیچکدوم از چوبدستیاشون نبودم! اتفاقیه که اصولا رخ نمیده، البته به جز اون اوایل که کسب و کار خانوادگیمون رو تازه راه انداخته بودیم.
الیواندر به محض گفتن این حرف، دستی بر پیشانیاش میزند و میگوید:
- اوه ببخشید ادبم کجا رفته. سلام. گریک الیواندر هستم.
و جلو میاد و با احترام به آپولین و موسیو دست میده.
- با این حال گاهی با همکارانم در جهان در ارتباطم. چوب گلسرخ، 24 سانتیمتر و موی پریزاد ویژگیهای چوبدستی دخترتونه درست نمیگم؟ من از چنین هستهای استفاده نمیکنم چون ممکنه خلق و خوی ناپایداری داشته باشه، ولی موی مادربزرگ پریزاد انتخاب قویای برای یک نیمهپریزاد - ساحره میتونه باشه.
موسیو و آپولین با تعجب نگاهی به هم میندازن. برای اونا که با الیواندر آشنایی نداشتن تا بدونن اون حافظه قوی و اطلاعات زیادی در مورد چوبدستیا داره، این میزان از اطلاعاتی که ازشون داشت مورد خوشایندی نبود که باعث میشه کمی مورمور بشن.
الیوندر متوجه واکنش آقا و خانوم دلاکور نمیشه، چون بلافاصله به سمت گابریل میره و با هدایتش به جلو، متری رو در میاره تا اندازههاش رو بگیره.
- انتخاب چوبدستی برای کسی که از نسل پریزادهاس اتفاقی نیست که هر روز رخ بده، نمیتونم انکار کنم کمی بیشتر از همیشه هیجانزده شدم.
هیجان رو میشد در رفتار الیواندر هم دید. نگاهش مدام از این سوی مغازه به اون سو میره، در حالی که دستش زیر چونهشه و به نظر مکالمهای با خودش در ذهنش داره که مدام تایید یا ردش میکنه. قبل از این که الیواندر بخواد اولین چوبدستی رو برای تست بیرون بیاره، موسیو بالاخره برای اولینبار به حرف میاد.
- آقای الیواندر، حقیقتش میخوایم اگه ممکنه یه چوبدستی جدید برای دخترمون بسازین. خانوادهی ما عادت داره خودش تمام اجزای چوبدستی رو تهیه کنه. فقط نیاز به فرد کاردانی مثل شما داره تا سر هم بشه.
- عجیبه... خیلی عجیبه. انتظار چنین چیزی رو نداشتم. میدونین که من اعتقاد راسخی دارم که سه ماده هستن که برای هستهی چوبدستیها بهترین انتخاب ممکن هستن؟ موی تکشاخ، ریسهی قلب اژدها و پر ققنوس.
آپولین و موسیو اینبار نگاهی از روی خوشحالی به هم میندازن و گابریل با شادابی میگه:
- پس فکر کنم موی یال کُرّه تکشاخ هم قبول باشه!
الیوندر در حالی که هنوز چهرهش شبیه کسایی بود که آوار بر سرشون خراب شده، اندازهگیری متر رو متوقف میکنه و به سمت اونا میاد. با نگاه کنجکاوش بهشون میفهمونه که مواد رو بهش تحویل بدن که در نتیجهش یه چوب به رنگارنگی رنگینکمون و هستهی موی یال کره تکشاخ روی پیشخوانش قرار میگیره.
آقای الیواندر بعد از چند دقیقه فکر کردن میگه:
- خیله خب، انجامش میدم. ولی یادتون باشه من فقط سرهم کردمش و نمیتونه نام چوبدستی ساخته شده توسط من رو به خودش بگیره.
خانوادهی دلاکور با خوشحالی لبخندی میزنن.
- البته آقا. البته. از کمکتون ممنونم.
الیواندر آهی میکشه و در حالی که نگاهش به بیرون از مغازه افتاده میگه:
- تو این شرایط جامعه، کمترین کاریه که برای خوشحال کردن یه خانواده از دستم برمیاد.
و بی هیچ حرف دیگهای مواد رو برمیداره و پشت پیشخوان ناپدید میشه. چوبدستی گابریل بزودی آماده تحویل میشد.
افرادی که لایک کردند

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: پنجشنبه 30 مهر 1405 22:02
از: گودریکسهالو
پستها:
148
شغل
رئیس کسبه دیاگون، خبرنگار پیام امروز، معاون محفل ققنوس
افتخارات

قسمت اول.
لیلی به یاد داشت وقتی تنها ۱۱ سالش بود و برای اولین بار برای خرید وسایل عجیب و غریب جادوگریاش از دل خانواده ای ماگل پا به این کوچه گذاشته بود. شاید او از معدود افرادی بود که اولین خریدش را با چوبدستی آغاز کرد زیرا شوق جادو کردن با آن تکه چوب را بیش از چیز های دیگر داشت. اما لیلی اشتباه های زیادی با آن تکه چوب مرتکب شد.
در ۱۴ سالگی، از طرف وزارت سحروجادو، نامه ی اخطاری برای انجام عمل استوپفای در مقابل یک ماگل(پتونیا) دریافت کرد. اما لیلی قسم میخورد که این کار را فقط برای بیهوش کردن یک سوسک در مقابل خواهرش انجام داده است.
اما درست ۳ سال بعد، جیمز پاتر، روی آن تکه چوب نشست و آن را دو تکه کرد. لیلی یک روز تمام اشک ریخت و آنقدر گریه کرد که جیمز، تصمیم گرفت شخصا اورا به مغازه ی اولیواندر ببرد و کمی از جیب خود مایه بگذارد. وقتی جیمز در مغازه را باز کرد، زنگ بالای در صدای جیلینگ آهسته ای داد. به دنبالش لیلی که آستین لباس اورا محکم در دست گرفته بود وارد مغازه شد.
سالها بود که لیلی پا به مغازه ی اولیواندر نگذاشته بود. او حتی وجود اولیواندر را نیز در ذهن نداشت. اما از همان لحظه که جعبه چوبدستی های مرتب شده در قفسه های دور تا دور مغازه را دید، خرید اولین چوبدستی اش را به یاد آورد.
- آقای اولیواندر؟
در آن سکوت، صدای جیمز بلند به نظر میرسید. اولیواندر جاروی گردگیری به دست، به سمتشان آمد. (اولیواندر در آن زمان مرد تقریبا جوانی بود با موهایی که به طور یکدست سفید نشده بودند) لبخندی مرموزانه به هردوی آنها زد و جارو را گوشه ای قرار داد.
- آقای پاتر؟
جیمز متعجب شد و لیلی خنده ی آرامی به چشم های گرد شده ی پشت عینک او کرد. به نظر میرسید آقای اولیواندر حافظه ی بسیار خوبی در به یاد آوردن اسامی و چهره ی اشخاص دارد و همین جیمز را متعجب کرده بود.
- از... از کجا...
- چوب ماهون...یازده اینچ... نرم و بسیار انعطاف پذیر... مغزی چوبدس...
- پر ققنوس... و گفتید برای تغییر شکل خیلی مناسبه!
الیواندر کمی مکث کرد و با همان لبخند مرموز سرش را تکان داد.
- پس از کجا... همه ی این جزئیات رو یادتونه؟
- تک تک چوب هایی که ساختم و فروختم رو یادمه پسر جان، تکتک اونهارو... حالا بگو ببینم، نکنه چوبدستی به اون خوبی رو شکستی؟
لیلی کمی خودش را جمعو جور کرد. از آنموقع تا حالا، آستین لباس جیمز را آنقدر محکم در دست فشار داده بود که انگشتانش کبود شده بودند. اما حالا که به خودش آمده بود، آن را ول کرد.
- برای من نه ولی برای ل...
- اوه بله بله! خانم اوانز!
- سلام آقای اولیواندر...
چهره ی اولیواندر طوری بود که انگار میخواست برای شکاندن چوبدستی که با عشق آن را ساخته بود، لیلی را از موهایش بر یک شاخه ی درخت افرا(جنس چوبدستی لیلی) آویزان کند. اما کمی بعد، او فقط درخواست کرد تا تکه های خورد شده ی چوبدستی اش را به او تحویل دهد تا شاید بتواند آنطور که شایسته است با آن وداع شود.
وقتی لیلی تکه های چوبدستی شکسته اش را در دستان اولیواندر قرار میداد، چهره ی اولیواندر در هم میرفت و انگار از درون برای یک تکه چوب میگریست. شاید هم فقط به لحظه ی ساختن آن چوبدستی فکر میکرد.
- چوبدستی فوق العاده ای برای اجرای طلسم ها بود.
- بله... همینطوره...
لیلی خواست پاشنه ی کفشش را محکم روی پای جیمز بکوبد تا حرصش را سر او خالی کند اما اینکار را نکرد چون شاید خریدن یک چوبدستی نو تنوع محسوب میشد و برایش بهتر بود.
اولیواندر بلاخره، تکه های چوبدستی شکسته شده را روی پیشخوان گذاشت و بدون هیچ حرفی، میان قفسه ها ناپدید شد تا چوبدستی مناسبی برای لیلی پیدا کند.
لیلی به یاد داشت وقتی تنها ۱۱ سالش بود و برای اولین بار برای خرید وسایل عجیب و غریب جادوگریاش از دل خانواده ای ماگل پا به این کوچه گذاشته بود. شاید او از معدود افرادی بود که اولین خریدش را با چوبدستی آغاز کرد زیرا شوق جادو کردن با آن تکه چوب را بیش از چیز های دیگر داشت. اما لیلی اشتباه های زیادی با آن تکه چوب مرتکب شد.
در ۱۴ سالگی، از طرف وزارت سحروجادو، نامه ی اخطاری برای انجام عمل استوپفای در مقابل یک ماگل(پتونیا) دریافت کرد. اما لیلی قسم میخورد که این کار را فقط برای بیهوش کردن یک سوسک در مقابل خواهرش انجام داده است.
اما درست ۳ سال بعد، جیمز پاتر، روی آن تکه چوب نشست و آن را دو تکه کرد. لیلی یک روز تمام اشک ریخت و آنقدر گریه کرد که جیمز، تصمیم گرفت شخصا اورا به مغازه ی اولیواندر ببرد و کمی از جیب خود مایه بگذارد. وقتی جیمز در مغازه را باز کرد، زنگ بالای در صدای جیلینگ آهسته ای داد. به دنبالش لیلی که آستین لباس اورا محکم در دست گرفته بود وارد مغازه شد.
سالها بود که لیلی پا به مغازه ی اولیواندر نگذاشته بود. او حتی وجود اولیواندر را نیز در ذهن نداشت. اما از همان لحظه که جعبه چوبدستی های مرتب شده در قفسه های دور تا دور مغازه را دید، خرید اولین چوبدستی اش را به یاد آورد.
- آقای اولیواندر؟
در آن سکوت، صدای جیمز بلند به نظر میرسید. اولیواندر جاروی گردگیری به دست، به سمتشان آمد. (اولیواندر در آن زمان مرد تقریبا جوانی بود با موهایی که به طور یکدست سفید نشده بودند) لبخندی مرموزانه به هردوی آنها زد و جارو را گوشه ای قرار داد.
- آقای پاتر؟
جیمز متعجب شد و لیلی خنده ی آرامی به چشم های گرد شده ی پشت عینک او کرد. به نظر میرسید آقای اولیواندر حافظه ی بسیار خوبی در به یاد آوردن اسامی و چهره ی اشخاص دارد و همین جیمز را متعجب کرده بود.
- از... از کجا...
- چوب ماهون...یازده اینچ... نرم و بسیار انعطاف پذیر... مغزی چوبدس...
- پر ققنوس... و گفتید برای تغییر شکل خیلی مناسبه!
الیواندر کمی مکث کرد و با همان لبخند مرموز سرش را تکان داد.
- پس از کجا... همه ی این جزئیات رو یادتونه؟
- تک تک چوب هایی که ساختم و فروختم رو یادمه پسر جان، تکتک اونهارو... حالا بگو ببینم، نکنه چوبدستی به اون خوبی رو شکستی؟
لیلی کمی خودش را جمعو جور کرد. از آنموقع تا حالا، آستین لباس جیمز را آنقدر محکم در دست فشار داده بود که انگشتانش کبود شده بودند. اما حالا که به خودش آمده بود، آن را ول کرد.
- برای من نه ولی برای ل...
- اوه بله بله! خانم اوانز!
- سلام آقای اولیواندر...
چهره ی اولیواندر طوری بود که انگار میخواست برای شکاندن چوبدستی که با عشق آن را ساخته بود، لیلی را از موهایش بر یک شاخه ی درخت افرا(جنس چوبدستی لیلی) آویزان کند. اما کمی بعد، او فقط درخواست کرد تا تکه های خورد شده ی چوبدستی اش را به او تحویل دهد تا شاید بتواند آنطور که شایسته است با آن وداع شود.
وقتی لیلی تکه های چوبدستی شکسته اش را در دستان اولیواندر قرار میداد، چهره ی اولیواندر در هم میرفت و انگار از درون برای یک تکه چوب میگریست. شاید هم فقط به لحظه ی ساختن آن چوبدستی فکر میکرد.
- چوبدستی فوق العاده ای برای اجرای طلسم ها بود.
- بله... همینطوره...
لیلی خواست پاشنه ی کفشش را محکم روی پای جیمز بکوبد تا حرصش را سر او خالی کند اما اینکار را نکرد چون شاید خریدن یک چوبدستی نو تنوع محسوب میشد و برایش بهتر بود.
اولیواندر بلاخره، تکه های چوبدستی شکسته شده را روی پیشخوان گذاشت و بدون هیچ حرفی، میان قفسه ها ناپدید شد تا چوبدستی مناسبی برای لیلی پیدا کند.
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
جزئیات کاربر

روزی که رفتم چوبدستی بخرم روز خاصی بود.
برایه اولین بار برایه خرید وسایل خودم به کوچه دیاگون اماده بودم.
برعکس رون قراره من اولین چوبدستی خودم رو مستقیم از اولیوندر بگیرم.
وقتی وارد شدم الیوندر گفت وای یک ویزلی دیگه کل خاندانتون یک بار پیش من امده اند تا چوبدستی بخرند
در تو جسارت و شجاعت زیادی میبینم هوم چیکار کنم اهان این چوبدستی رو دستت بگیر.
وقتی چوبدستی رو دستم گرفتم و چرخوندم یه حس خوبی داد بهم وقتی گفتم چه جنس و چه مغزی داره مادرم پول چوبدستی رو حساب کرده بود و من رو از مغازه داشت بیرون میکشید فقط شنیدم الیوندر گفت جنسش سرخدار هست ولی مغزشو نشنیدم.
کلی خلاصه بگم روز خوبی بود میخواستم چوبدستی رو امتحان کنم که مادرم نذاشت.
من با اون چوبدستی کارهایه خارق العاده ای انجام دادم که بیشترشونو یادم نیست.
به قول الیوندرچوبدستی خودش صاحبشو انتخاب میکنه اونم چیزی در من دید و انتخابم کرد
برایه اولین بار برایه خرید وسایل خودم به کوچه دیاگون اماده بودم.
برعکس رون قراره من اولین چوبدستی خودم رو مستقیم از اولیوندر بگیرم.
وقتی وارد شدم الیوندر گفت وای یک ویزلی دیگه کل خاندانتون یک بار پیش من امده اند تا چوبدستی بخرند
در تو جسارت و شجاعت زیادی میبینم هوم چیکار کنم اهان این چوبدستی رو دستت بگیر.
وقتی چوبدستی رو دستم گرفتم و چرخوندم یه حس خوبی داد بهم وقتی گفتم چه جنس و چه مغزی داره مادرم پول چوبدستی رو حساب کرده بود و من رو از مغازه داشت بیرون میکشید فقط شنیدم الیوندر گفت جنسش سرخدار هست ولی مغزشو نشنیدم.
کلی خلاصه بگم روز خوبی بود میخواستم چوبدستی رو امتحان کنم که مادرم نذاشت.
من با اون چوبدستی کارهایه خارق العاده ای انجام دادم که بیشترشونو یادم نیست.
به قول الیوندرچوبدستی خودش صاحبشو انتخاب میکنه اونم چیزی در من دید و انتخابم کرد
افرادی که لایک کردند
⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥


جزئیات کاربر

گودریک پا به درون مغازه ی آقای الیواندر گذاشت .
به نظر که هیچکس در مغازه نبود ؛ گودریک چند بار آقای الیواندر را صدا زد
ناگهان دستی بر روی شانه اش آمد ، گودریک که کمی شوکه شده بود ، برگشت و آقای الیواندر را دید .
آقای الیواندر به نظر کمی ناراحت بود
- آه آقای گریفیندور بالاخره اومدین که چوب دستی ای که سفارش دادین رو بگیرین
- بله دقیقا برای همین اومدم
آقای الیواندر آهی کشید و گفت : - متاسفانه نمیتونم چوب دستی رو بهتون بدم .
- چرا ؟!
- چون اون جن وحشی اومد و مغازه ی منو به هم زد مشتری هام رو فراری داد و چوب دستی شما رو دزدید .
گریفیندور با تعجب پرسید ، کدوم جن ؟ کی ؟
آقای الیواندر حسابی به مغزش فشار آورد که نام آن جن را به یاد بیاورد .
- گرنار ؟ گرنو ... آها آها رگنار .
گودریک گریفیندور با خشم نفسش را از دماغش بیرون برد .
- رگنار ! اون جن لعنتی سال هاست موی دماغ من شده ! بگو ببینم کجا رفت ؟
- اتفاقا خودش بهم گفت اگر شما آدرس اونو خواستید بگم اون توی باغ خانوادگی میشل هاست .
گودریک دسته ی شمشیرش را محکم گرفت و به سمت باغ رفت هنگامی که به باغ رسید سه جن را دید که تمام زره بر تن داشتن با شمشیر و تبر در دستشان و جن وسط آن ها را خوب شناخت ، رگنار جنی که شمشیرش را ساخته بود .
- آهای رگنار چوب دستی منو میدزدی ؟ هیچ فکرش رو میکنی چقدر پول برای اون چوب دستی دادم ؟ از بهترین و مرغوب ترین چوب و هسته ساخته شده .
رگنار با صدای خشنی و با عصبانیت گفت : - و تو میدونی من چقدر سختی کشیدم برای ساخت اون شمشیر ؟ میخوام شمشیر رو به سازندش پس بدی .
- من هیچوقت قوانین مسخره ی شما جن هارو درک نکردم . من پول ساخت شمشیر رو بهت دادم الان چه گیری داری که بهت پس بدم .
- این قانون ماست ، بعدش هم وسیله جن ساز باید بعد مرگ صاحبش به جن ها برگرده
- خب خوبه چون من هنوز زندم
رگنار با خشم گفت : د آخه نامسلمون تو هزار سال پیش زندگی میکردی الان هر جور حساب کنیم زنده نیستی .
- خود منم نمیدونم چرا زندم یه سری آدم تصمیم گرفتن همه ی مارو کنار هم بزارن الان من چیکار کنم .؟
- دیگه کافیه اگه شمشیر رو نمیدی به زور میگیرم .
رگنار تبرش را درآورد و به همراه سه جن دیگر به گودریک گریفیندور حمله کرد .
گریفیندور اومد شمشیر را بکشه که دید شمشیرش نیست پشتش را نگاه کرد و یه جن دیگر را دید که همراه با شمشیر در حال فرار کردن است .
این نقشه آن ها بود
سه جن دیگر با تمام سرعت در کنار جن چهارم شروع به فرار کردن .
گودریک گریفیندور به دنبال آنها افتاد
هر چهار جن از کوچه دیاگون خارج شدن و پس آنها گریفیندور خارج شد .
سپس چهار جن وارد خیابان مشنگ ها شدن ، در همین حین بوم یک ماشین به چهار جن زد و همه آنها در دم به فنا رفتن .
راننده ماشین پیاده شد و فریاد کشید : ای وای من همین الان چهار تا بچه رو زیر کردم
گریفیندور با تعجب گفت : بچه ؟؟؟
نگاهی به اطراف انداخت و دید بله ، تمام همه ی افراد به دلیل شروع فصل هالووین لباس های ترسناک پوشیدن ، سپس خیالش راحت شد که به دلیل او جامعه ی جادوگران لو نرفته
به سرعت به پیش جن ها رفت شمشیر و چوب دستی اش را گرفت ، در همین حین راننده گریه میکرد و میزد بر سرش
بلافاصله یک سن میان سال با کیفش به گودریک گریفیندور ضربه زد و گفت : مرتیکه بیشعور داری از جسد بچه ها دزدی میکنی ، همه ی مردم شروع به فریاد کشیدن بر سر گریفیندور کردن و به او حمله کردن ، گودریک گریفیندور هم با تمام توان شروع به فرار کردن کرد ، وقتی به جای امنی رسید غیب و ظاهر شد .
به خانه اش رفت ، یک چایی گرم برای خودش ریخت و بر روی تخت لم داد و در حال ریلکس کردن بود که جغدی نامه ای از وزارت خانه براش آورد و در نامه نوشته بود ، جناب گودریک گریفیندور ، شما به دلیل اقدام علیه امنیت ملی به حبس در آزکابان محکوم شدین ، مامور های ما در حال آمدن هستن لطفا مقاومت نکنید .
گریفیندور گفت : توف تو روح پدرت .
امروز روز گریفیندور نبود
به نظر که هیچکس در مغازه نبود ؛ گودریک چند بار آقای الیواندر را صدا زد
ناگهان دستی بر روی شانه اش آمد ، گودریک که کمی شوکه شده بود ، برگشت و آقای الیواندر را دید .
آقای الیواندر به نظر کمی ناراحت بود
- آه آقای گریفیندور بالاخره اومدین که چوب دستی ای که سفارش دادین رو بگیرین
- بله دقیقا برای همین اومدم
آقای الیواندر آهی کشید و گفت : - متاسفانه نمیتونم چوب دستی رو بهتون بدم .
- چرا ؟!
- چون اون جن وحشی اومد و مغازه ی منو به هم زد مشتری هام رو فراری داد و چوب دستی شما رو دزدید .
گریفیندور با تعجب پرسید ، کدوم جن ؟ کی ؟
آقای الیواندر حسابی به مغزش فشار آورد که نام آن جن را به یاد بیاورد .
- گرنار ؟ گرنو ... آها آها رگنار .
گودریک گریفیندور با خشم نفسش را از دماغش بیرون برد .
- رگنار ! اون جن لعنتی سال هاست موی دماغ من شده ! بگو ببینم کجا رفت ؟
- اتفاقا خودش بهم گفت اگر شما آدرس اونو خواستید بگم اون توی باغ خانوادگی میشل هاست .
گودریک دسته ی شمشیرش را محکم گرفت و به سمت باغ رفت هنگامی که به باغ رسید سه جن را دید که تمام زره بر تن داشتن با شمشیر و تبر در دستشان و جن وسط آن ها را خوب شناخت ، رگنار جنی که شمشیرش را ساخته بود .
- آهای رگنار چوب دستی منو میدزدی ؟ هیچ فکرش رو میکنی چقدر پول برای اون چوب دستی دادم ؟ از بهترین و مرغوب ترین چوب و هسته ساخته شده .
رگنار با صدای خشنی و با عصبانیت گفت : - و تو میدونی من چقدر سختی کشیدم برای ساخت اون شمشیر ؟ میخوام شمشیر رو به سازندش پس بدی .
- من هیچوقت قوانین مسخره ی شما جن هارو درک نکردم . من پول ساخت شمشیر رو بهت دادم الان چه گیری داری که بهت پس بدم .
- این قانون ماست ، بعدش هم وسیله جن ساز باید بعد مرگ صاحبش به جن ها برگرده
- خب خوبه چون من هنوز زندم
رگنار با خشم گفت : د آخه نامسلمون تو هزار سال پیش زندگی میکردی الان هر جور حساب کنیم زنده نیستی .
- خود منم نمیدونم چرا زندم یه سری آدم تصمیم گرفتن همه ی مارو کنار هم بزارن الان من چیکار کنم .؟
- دیگه کافیه اگه شمشیر رو نمیدی به زور میگیرم .
رگنار تبرش را درآورد و به همراه سه جن دیگر به گودریک گریفیندور حمله کرد .
گریفیندور اومد شمشیر را بکشه که دید شمشیرش نیست پشتش را نگاه کرد و یه جن دیگر را دید که همراه با شمشیر در حال فرار کردن است .
این نقشه آن ها بود
سه جن دیگر با تمام سرعت در کنار جن چهارم شروع به فرار کردن .
گودریک گریفیندور به دنبال آنها افتاد
هر چهار جن از کوچه دیاگون خارج شدن و پس آنها گریفیندور خارج شد .
سپس چهار جن وارد خیابان مشنگ ها شدن ، در همین حین بوم یک ماشین به چهار جن زد و همه آنها در دم به فنا رفتن .
راننده ماشین پیاده شد و فریاد کشید : ای وای من همین الان چهار تا بچه رو زیر کردم
گریفیندور با تعجب گفت : بچه ؟؟؟
نگاهی به اطراف انداخت و دید بله ، تمام همه ی افراد به دلیل شروع فصل هالووین لباس های ترسناک پوشیدن ، سپس خیالش راحت شد که به دلیل او جامعه ی جادوگران لو نرفته
به سرعت به پیش جن ها رفت شمشیر و چوب دستی اش را گرفت ، در همین حین راننده گریه میکرد و میزد بر سرش
بلافاصله یک سن میان سال با کیفش به گودریک گریفیندور ضربه زد و گفت : مرتیکه بیشعور داری از جسد بچه ها دزدی میکنی ، همه ی مردم شروع به فریاد کشیدن بر سر گریفیندور کردن و به او حمله کردن ، گودریک گریفیندور هم با تمام توان شروع به فرار کردن کرد ، وقتی به جای امنی رسید غیب و ظاهر شد .
به خانه اش رفت ، یک چایی گرم برای خودش ریخت و بر روی تخت لم داد و در حال ریلکس کردن بود که جغدی نامه ای از وزارت خانه براش آورد و در نامه نوشته بود ، جناب گودریک گریفیندور ، شما به دلیل اقدام علیه امنیت ملی به حبس در آزکابان محکوم شدین ، مامور های ما در حال آمدن هستن لطفا مقاومت نکنید .
گریفیندور گفت : توف تو روح پدرت .
امروز روز گریفیندور نبود
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:24
از: هرجا که بخوام!
پستها:
592
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

~ برنامهی ویژه همخوانی سه فصل دوم کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 25 مهر تا پایان جمعه 1 آبان
مهلت شرکت: از شنبه 25 مهر تا پایان جمعه 1 آبان
~ سوژه جدید ~
از نوع ادامهدار - تکپستی*
از نوع ادامهدار - تکپستی*
کوچه دیاگون بعنوان یکی از مهمترین مراکز خرید اقلام جادویی در انگلیس، عموما رهگذران جادوگر زیادی رو در خودش جا میده. اما مناسبتهای مختلف در میزان عبور و مروری که در این کوچه انجام میشه تاثیر به سزایی داره. یکی از مهمترین اونا در دورانیه که جغدهای رنگارنگ بر فراز کشور به پرواز در میان تا نامههای دعوت به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز رو به جادوآموزان سالاولی برسونن.
از لحظهی دریافت نامه تا هفتههای پایانی پیش از شروع مدرسه، نهتنها جادوآموزان سالاولی و خانوادههاشون، بلکه سایر جادوآموزان هم برای تهیهی لوازم مورد نیاز ترم جاری به این کوچه میان تا خریدهای مختلف خودشون رو انجام بدن و برای حضور در مدرسه آماده بشن.
در این بین مغازهای هست که شاید برای هر تازه جادوگری جذابترین خرید ممکن باشه: مغازه الیواندر.
مغازهای که بهترین چوبدستیهای جادویی در دنیا رو داره و هر جادوگری حداقل یکبار در عمرش بهش نیاز پیدا میکنه. چرا که چوبدستی بهترین یاور هر جادوگریه که اگه بدشانس نباشن تا مبادا چوبدستی اولشون آسیبی ببینه و ناچار به عوض کردنش بشن، تا ابد با همون اولین چوبدستیای که در یازده سالگی تهیه کردن سر میکنن.
و حالا موعد خرید چوبدستی برای بسیاری از تازه جادوگران فرا رسیده و الیواندر که به خوبی از این موضوع آگاهه، در اتاق کار کوچیک مغازهش سرگرم مطالعه بود تا با صدای زنگ ورود، یک جادوگر و چوبدستی دیگه رو به هم پیوند بزنه. اگه ازش بپرسین، حتما بهتون میگه که معتقده این چوبدستیه که جادوگرو انتخاب میکنه!
~~~~~~~
* سوژه ادامهدار تکپستی سوژهایه که شما در اون تنها به روایت داستان خودتون در سوژهی اصلی داده شده میپردازین و با هر پست جدیدی که در تاپیک میزنین، تنها داستان خودتون رو ادامه میدین نه دیگران. یعنی فارغ از این که در پست بقیه برای سایر اشخاص چه اتفاقی میفته و داستانشون چطور پیش میره، هرکس تنها ماجرای خودش رو با یک تعداد رول ادامهدار شرح میده (داستان شما میتونه تنها در یک پست انجام بشه).
× شما با ارسال تنها یک پست (یا در صورت علاقمندی در طی چند قسمت) در این تاپیک و شرح ماجرای خرید چوبدستی، توکن تخفیف 20% ای برای خرید چوبدستی از فروشگاه چوبدستیگستران بدست میارین. فراموش نکنین در مرحلهی سوم خرید چوبدستی، حتما لینک این پست رو برای اعمال ضمیمه کنید. ×
(مجبور نیستین حتما ماجرای اولین خرید چوبدستی خودتون رو شرح بدین، بلکه میتونه خرید چوبدستی دوم به دلایلی همچون نابودی چوبدستی اصلیتون باشه. تنها نکته مهم در اینه که خرید یک عدد چوبدستی رو شرح بدین.)
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 02:07
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
689
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد هافلپاف

× پست پایانی ×
دملزا درست لحظهای به کلینیک میرسد که ترزا تازه به جمع بازماندگان جادوگران رسیده بود، یعنی سیگنس، دوریا و الستور که با خشمش غوغایی برپا کرده بود. دملزا با دیدن ماگلهایی که در آتش خشم الستور در یک آن به نابودی میپیوستند، بدون این که حتی بداند الستور دلایلی فراتر از آنچه که تا آن لحظه رخ داده بود دارد، باز هم به او حق میدهد. ماگلها جادوگران را قتلعام کرده بودند و تا مرز انقراض پیش برده بودند، چرا باید آنها در مقابلشان خود نگهدار میبودند؟
با این حال تنها زمانی که به جمعشان ملحق میشود دلایل دیگری که منجر به این اتفاق شده بود را میفهمد. جسد بیجان گابریل در آغوش ترزا و زمزمهی سیگنس که میگوید سالازار کسی است که به آنها خیانت کرده است. اما ترزا هنوز آنچه را با چشم دیده، با دست لمس کرده و با گوشهایش شنیده بود را باور نمیکرد. نمیتوانست که باور کند... نمیخواست که باور کند!
آخر چرا سالازار باید اجازه میداد ماگلها بر جادوگران سلطه پیدا کنند و بدتر از آن، اجازه دهد بازماندگان در این کلینیک مورد آزمایش قرار گیرند؟
وقتی این سوال در ذهنش شکل میگیرد، به ناگاه نفس در سینه حبس میکند. پیش از آنکه دیگران جویای علت آن شوند، دلمزا میگوید:
- هدف اونا شکنجهی ما نیست، قدرتهامون رو میخوان نه؟
- یا شایدم به دنبال نابودیش هستن.
سیگنس در اولین نگاه میخواهد بگوید چه نابودیای فراتر از کشتن جادوگران تا پای انقراض، تا این که ناگهان مقصود پشت حرف ترزا را درمییابد. حالا که ماگلها میدانستند جادوگران وجود دارند، مطمئنا احتمال تجدید حیات دوبارهی آنها را نیز میدادند. پس تنها کشتن جادوگران تا آخرین نفر کافی نبود، باید راهی برای خنثیسازی آن نیز پیدا میکردند تا در صورت ریشه دواندن دوبارهی جادوگران، آنها را در نطفه خفه کنند.
- اما... اما این کار واقعا ممکنه؟
سیگنس با وحشت میپرسد، اما سکوتی که در جواب میگیرد نشانهی خوبی نبود.
- باید بذاریم ممکن بشه.
ترزا این را میگوید و جسد گابریل را که در خیالش هر لحظه سیاهتر و مچالهتر از قبل میشد را به سیگنس برمیگرداند.
- احتمالا سالازار معاملهای باهاشون کرده، ولی باید ابله باشی تا باور کنی ماگلا اجازه میدن جادوگرا دوباره به قدرت برگردن. سالازارم اینو میدونه، اما چیزی که نمیدونه ممکن بودن همین موضوعه. میذاریم اونا راهشو پیدا کنن، و بعد همهی کسایی که میدونن رو به همراه اون راه نابود میکنیم.
سیگنس و دملزا هنوز متوجه ماجرا نشده بودند، اما دوریا که تا آخر خط را خوانده بود، جلو میآید و دستش را بر روی شانهی ترزا قرار میدهد.
- مطمئنی میخوای این کارو کنی؟
این انتخاب نبود، اجبار بود.
- انتخاب دیگهای نیست. شاید الستور بتونه مدتی معطل نگهشون داره و تعداد زیادیشون رو نابود کنه، اما تا کی؟ این ماجرا فقط با خود شروعکنندگانش پایان پیدا میکنه، یعنی خود سالازار و... پدرم.
ترزا با قدمهایی محکم به جلو حرکت میکند و دستهای رها شدهی دوریا اینبار به سمت جاناتان میرود که پشت سر ترزا فریاد میزد و خواستار باز گرداندن او بود. ترزا به سمت قربانی شدن قدم برمیداشت. میرفت تا قربانی شود تا این جنگ را پایان دهد. پدرش ترزا را راهحلی میدانست که توسط او بتواند قدرت جادوگران را خفه کند و ترزا قرار بود این راهکار را تقدیم او کند. فقط تا زمانی که یک سرنگ از آن آماده شود و در لحظهای که سالازار انتظارش را ندارد، قدرتهایش را توسط تزریق آن از دست دهد. بعد از آن گروه بازماندهی جادوگران بودند که وارد عمل میشدند تا تمام ماگلهای حاضر در کلینیک و تمام مدارک را به نیستی بپیوندند.
درست است که در انتهای این ماجرا ترزا بدون قدرتهای جادوییاش باید زندگیاش را ادامه میداد، اما حداقل فرصتی میداد تا جادوگران از دل خاکستر برخیزند و آرام آرام جامعهی نابودهشدهشان را دوباره از نو بسازند.
× پایان سوژه ×
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: شنبه 25 مهر 1405 22:08
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
209
شغل
نگهبان دروازه هاگوارتز

همان هنگامه ؛ جنگلِ اطرافِ کلینیک
به سختی از روی زمین بلند می شود ، چرا که تمامِ توانش را به کار گرفته تا فریاد نزند. سعی می کند آخرین اتفاق را به یاد آورد.... ماگل ها حمله کرده بودند...و او تنها کسی بود که فرار کرد... بقیه مرده بودند...
همه چیز از دست رفته بود..همه چیز و همه کس...
با دستانِ زخمی و خون آلودش به آرامی شاخه ای که دیدَش را مختل می کند ،کنار می زند.
دو تا از سربازانِ ماگل ها اسلحه شان را همچون شکارچی هایی پیروز روی شانه هایشان گذاشته بودند و به سمتِ ورودی کلینیک می رفتند.
روباهی به سرعت از کنارش رد می شود و این امر موجب می شود حواسش پرت شود و پایش را محکم بر روی کپه ای از برگ ها بکوبد.
لعنتی...
به سرعت به درخت تکیه می دهد و خود را پنهان می کند. قیافه اش حسابی در هم می رود.چشمانش را می بندد و دعا می کند صدایش شنیده نشده باشد.
آیا تنها یک اشتباه کافی بود؟ فقط یک اشتباه برای اینکه محکوم شود که یا به قتل برسد یا به قتل برساند کافی بود؟
سرباز ها چرخیدند.
ظاهرا یک اشتباه هم کافی بود.
سربازِ مو طلایی زیرِ لب گفت:
-تو از راست برو.
دملزا چوبدستی اش را در زیرِ شنل ،محکم در دستانش می گیرد. صدای پای ماگل ها را می شنود که نزدیک می شوند.
نهایتِ تلاشِ خود را می کند تا ذهنش را بر روی طلسمی که می خواهد انجام دهد متمرکز کند.
ماگل ها نزدیک تر می شوند ، تنها چند قدم مانده...
به طور ناگهانی از پشتِ درخت بیرون می پرد و طلسمش را روانه می کند:
-اکسپلیارموس!
اسلحه های دو مرد از دستانشان خارج می شود و پیشِ پای دملزا ، روی زمین می افتد.
به سرعت طلسمِ بعدی اش را اجرا می کند:
-استوپیفای! استوپیفای!
طلسم ها به سینه سربازان می خورد. بیهوش می شوند و به پشت روی زمین می افتند.
چوبدستی اش را پایین می آورد و نفسی عمیق می کشد.
به قتل محکوم نشده بود ؛ لااقل در آن لحظه
او هیچ اطلاعاتی نداشت...آیا واقعا ماگل ها بر جادوگران سلطه یافته بودند؟
ممکن بود فردِ دیگری هم زنده مانده باشد؟
امیدوار بود...
دملزا با نفرتی عمیق به سرباز ها نگاهی می اندازد. مغزش تازه به کار افتاده بود. او از وضعیتِ فعلی هیچ چیز نمی دانست ، اما اگر این سرباز ها چیزی می دانستند؟...
آری ، آن وقت می توانست آن اطلاعات را از ذهنشان بیرون بکشد.
با وجود دردِ فراوانی که در زانوهایش حس می کرد ، ننشست. دور تا دورِ محوطه کوچکی که انتخاب کرده بود ، چرخید و طلسم های حفاظتی اش را اجرا کرد:
-پروتگو ماکسیما...سلویو هکسیا...ریپلو ماگلتوم...کاوه اینیمیکوم
کارش که تمام شد ، رو به روی سربازان ایستاد.
ابتدا از مو طلایی شروع می کرد...
-رنرواته!
نورِ سرخی درخشید و سرباز بیدار شد.
-ایمپریو!
وقتی این طلسم را به زبان آورد ، موجی از شادی ای که از سلطه بر دیگران به وجود آمده ، بازویش را فرا گرفت.
اما او این طلسم را برای منفعتِ جادوگران می خواست، الان که دیگر وزارتخانه ای نمانده بود که جرمش را پیگیری کند ؛ البته بعید می دانست با توجه به وضعیت کنونی مجرم محسوب شود...
-خب خب ، بگو ببینم ، این کلینیک دقیقا چه جور جاییه؟
سرباز بدون لحظه ای درنگ شروع به صحبت کرد:
-کلینیک محلی برای انجام آزمایشهای خطرناک روی موجودات زنده است و ما می خواهیم جادوگران اسیر در آنجا را تحت آزمایشهای وحشتناک قرار دهیم.
دملزا سوالی که بیشتر از همه چیز ذهنش را مشغول کرده ، به زبان می آورد:
-جادوگر دیگه ای هم زنده مونده؟
-ما بی رحمانه سعی کردیم تمامِ جادوگر ها و ساحرگان رو بکشیم ، اما تا اونجا که من می دونم ، بله. حدود پنج شش جادوگر تونستن از حملاتِ ما جونِ سالم به در ببرن. طبقِ شایعات ، آخرین جایی که دیده شدن داخلِ کلینیک بوده. اما به نظر میرسه میخوان فرار کنن.
اشک در چشمانِ دملزا حلقه می زند.
پرسشِ آخرش را از سرباز می پرسد:
-سربازی که الان کنارت بیهوشه ، اون.... اون چیزی میدونه که تو ندونی؟
-نه
پس مجبور نبود حرف های یک ماگلِ احمقِ دیگر را هم گوش کند. چوبدستی اش را در دستانِ لرزانش می گیرد:
-استوپیفای!
مجدد نوری می درخشد و سرباز ،غرقِ در خواب روی زمین می افتد.
ساحره از جایش بلند می شود. حتی به خودش زحمت نمی دهد سرباز ها را پنهان کند ،اجازه می دهد ارتشِ ماگل ها از حضورِ دشمنانی مرموز در اطرافِ مقرِ خود، غرق در هراس باشند.
همانطور که با هر قدمش ، بارِ سنگینِ فقدانِ دوستان و خانواده اش را به دوش می کشد ، به غروبِ آن ستارهِ خونین خیره می شود. اجازه می دهد باد صورتش را نوازش کند و صدای عطشِ انتقام جویی اش شنیده نشود...
به سختی از روی زمین بلند می شود ، چرا که تمامِ توانش را به کار گرفته تا فریاد نزند. سعی می کند آخرین اتفاق را به یاد آورد.... ماگل ها حمله کرده بودند...و او تنها کسی بود که فرار کرد... بقیه مرده بودند...
همه چیز از دست رفته بود..همه چیز و همه کس...
با دستانِ زخمی و خون آلودش به آرامی شاخه ای که دیدَش را مختل می کند ،کنار می زند.
دو تا از سربازانِ ماگل ها اسلحه شان را همچون شکارچی هایی پیروز روی شانه هایشان گذاشته بودند و به سمتِ ورودی کلینیک می رفتند.
روباهی به سرعت از کنارش رد می شود و این امر موجب می شود حواسش پرت شود و پایش را محکم بر روی کپه ای از برگ ها بکوبد.
لعنتی...
به سرعت به درخت تکیه می دهد و خود را پنهان می کند. قیافه اش حسابی در هم می رود.چشمانش را می بندد و دعا می کند صدایش شنیده نشده باشد.
آیا تنها یک اشتباه کافی بود؟ فقط یک اشتباه برای اینکه محکوم شود که یا به قتل برسد یا به قتل برساند کافی بود؟
سرباز ها چرخیدند.
ظاهرا یک اشتباه هم کافی بود.
سربازِ مو طلایی زیرِ لب گفت:
-تو از راست برو.
دملزا چوبدستی اش را در زیرِ شنل ،محکم در دستانش می گیرد. صدای پای ماگل ها را می شنود که نزدیک می شوند.
نهایتِ تلاشِ خود را می کند تا ذهنش را بر روی طلسمی که می خواهد انجام دهد متمرکز کند.
ماگل ها نزدیک تر می شوند ، تنها چند قدم مانده...
به طور ناگهانی از پشتِ درخت بیرون می پرد و طلسمش را روانه می کند:
-اکسپلیارموس!
اسلحه های دو مرد از دستانشان خارج می شود و پیشِ پای دملزا ، روی زمین می افتد.
به سرعت طلسمِ بعدی اش را اجرا می کند:
-استوپیفای! استوپیفای!
طلسم ها به سینه سربازان می خورد. بیهوش می شوند و به پشت روی زمین می افتند.
چوبدستی اش را پایین می آورد و نفسی عمیق می کشد.
به قتل محکوم نشده بود ؛ لااقل در آن لحظه
او هیچ اطلاعاتی نداشت...آیا واقعا ماگل ها بر جادوگران سلطه یافته بودند؟
ممکن بود فردِ دیگری هم زنده مانده باشد؟
امیدوار بود...
دملزا با نفرتی عمیق به سرباز ها نگاهی می اندازد. مغزش تازه به کار افتاده بود. او از وضعیتِ فعلی هیچ چیز نمی دانست ، اما اگر این سرباز ها چیزی می دانستند؟...
آری ، آن وقت می توانست آن اطلاعات را از ذهنشان بیرون بکشد.
با وجود دردِ فراوانی که در زانوهایش حس می کرد ، ننشست. دور تا دورِ محوطه کوچکی که انتخاب کرده بود ، چرخید و طلسم های حفاظتی اش را اجرا کرد:
-پروتگو ماکسیما...سلویو هکسیا...ریپلو ماگلتوم...کاوه اینیمیکوم
کارش که تمام شد ، رو به روی سربازان ایستاد.
ابتدا از مو طلایی شروع می کرد...
-رنرواته!
نورِ سرخی درخشید و سرباز بیدار شد.
-ایمپریو!
وقتی این طلسم را به زبان آورد ، موجی از شادی ای که از سلطه بر دیگران به وجود آمده ، بازویش را فرا گرفت.
اما او این طلسم را برای منفعتِ جادوگران می خواست، الان که دیگر وزارتخانه ای نمانده بود که جرمش را پیگیری کند ؛ البته بعید می دانست با توجه به وضعیت کنونی مجرم محسوب شود...
-خب خب ، بگو ببینم ، این کلینیک دقیقا چه جور جاییه؟
سرباز بدون لحظه ای درنگ شروع به صحبت کرد:
-کلینیک محلی برای انجام آزمایشهای خطرناک روی موجودات زنده است و ما می خواهیم جادوگران اسیر در آنجا را تحت آزمایشهای وحشتناک قرار دهیم.
دملزا سوالی که بیشتر از همه چیز ذهنش را مشغول کرده ، به زبان می آورد:
-جادوگر دیگه ای هم زنده مونده؟
-ما بی رحمانه سعی کردیم تمامِ جادوگر ها و ساحرگان رو بکشیم ، اما تا اونجا که من می دونم ، بله. حدود پنج شش جادوگر تونستن از حملاتِ ما جونِ سالم به در ببرن. طبقِ شایعات ، آخرین جایی که دیده شدن داخلِ کلینیک بوده. اما به نظر میرسه میخوان فرار کنن.
اشک در چشمانِ دملزا حلقه می زند.
پرسشِ آخرش را از سرباز می پرسد:
-سربازی که الان کنارت بیهوشه ، اون.... اون چیزی میدونه که تو ندونی؟
-نه
پس مجبور نبود حرف های یک ماگلِ احمقِ دیگر را هم گوش کند. چوبدستی اش را در دستانِ لرزانش می گیرد:
-استوپیفای!
مجدد نوری می درخشد و سرباز ،غرقِ در خواب روی زمین می افتد.
ساحره از جایش بلند می شود. حتی به خودش زحمت نمی دهد سرباز ها را پنهان کند ،اجازه می دهد ارتشِ ماگل ها از حضورِ دشمنانی مرموز در اطرافِ مقرِ خود، غرق در هراس باشند.
همانطور که با هر قدمش ، بارِ سنگینِ فقدانِ دوستان و خانواده اش را به دوش می کشد ، به غروبِ آن ستارهِ خونین خیره می شود. اجازه می دهد باد صورتش را نوازش کند و صدای عطشِ انتقام جویی اش شنیده نشود...
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/3/17 22:26:30
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
جزئیات کاربر

دفتر مدیریت کلینیک:
اتاق مدیریت کلینیک در تاریکی و سایههای سرد فرو رفته بود. نور کمسوی چراغهای فلورسنت به سختی روی دیوارهای فلزی منعکس میشد و فضایی پر از ترس و اضطراب ایجاد میکرد. هوا آکنده از بوی مواد شیمیایی و انبوهی از ناامیدی بود. سالازار اسلیترین در مرکز اتاق ایستاده بود، با همان شکوه و ابهتی که همیشه همراهش بود. ردای سبز و نقرهای بلندش، با جزئیات دقیق دوخته شده، به آرامی روی کف سرد و استریل اتاق کشیده میشد.
چند افسر ارشد ماگل در گوشهای از اتاق با یکدیگر پچپچ میکردند. یکی از آنها که به نظر میرسید رهبر گروه باشد، با لحنی پر از غرور و جسارت به سمت سالازار قدم برداشت و گفت:
- ما نیاز داریم تصمیمات بیشتری برای حمله بعدی بگیریم. وقتش رسیده که شما هم دستورات ما رو دنبال کنید.
این جمله مانند جرقهای بود که آتشی در وجود سالازار روشن کرد. چهره سرد و بیاحساس او برای لحظهای در سایهای از خشم فرو رفت. او بهآرامی چرخید و با نگاهی که گویی میتوانست روح هر کسی را بشکافد، به سمت افسر ماگل خیره شد. صدای آرام اما قدرتمندش فضای اتاق را پر کرد:
- دستورات شما؟ شما به من میگویید چه کنم؟
افسر که حالا نشانههای اضطراب در چهرهاش نمایان شده بود، سعی کرد ظاهرش را حفظ کند و گفت:
- ما این جنگ رو هدایت میکنیم. این ارتش ماست...
سالازار با صدایی خشنتر سخنش را قطع کرد:
- این ارتش شماست؟ شما واقعاً فراموش کردید که چه کسی این نقشه را طراحی کرده؟ نخستوزیر بی عرضه شما تحت کنترل کامل من هست و تو فکر میکنی که من باید دستورات یه موجود ضعیفی مثل تو رو دنبال کنم؟ خنده داره!
او عصایش را بالا آورد، و در یک لحظه، نور سبزی خیرهکننده اتاق را پر کرد. افسران ماگل با وحشت به عقب رفتند. ناگهان، یکی از آنها که بیش از حد به جسارت خود اعتماد کرده بود، روی زمین افتاد و فریاد زد. صدای فریادش با زمزمههای سرد و بیرحمانه سالازار همراه شد:
- شما چیزی نیستید جز مهرههای من در این بازی. مهرههایی که با یک اشاره میتوانم از صفحه حذفشان کنم.
دیگران که حالا بهوضوح از قدرت سالازار آگاه شده بودند، با چهرههایی وحشتزده به او نگاه میکردند. سالازار بهآرامی به سمت افسر روی زمین خم شد و گفت:
- هیچوقت فراموش نکنید که این منم که این بازی رو کنترل میکنم. نخستوزیر شما، ارتش شما، حتی نفسهایی که میکشید، همه و همه تحت اختیار منه.
سپس، بدون اینکه منتظر پاسخی باشد، عصایش را به سمت افسر نشانه رفت. طلسمی آرام اما بیرحمانه او را به گوشهای پرت کرد. بقیه افسران، بیحرکت و بدون هیچ کلمهای، در جای خود خشک شدند. سالازار بهآرامی از جا برخاست و دوباره به مرکز اتاق برگشت. او که حالا با خونسردی به گروه نگاه میکرد، گفت:
- حالا، اگر کسی نظری درباره "سلسله مراتب قدرت" دارد، میتواند جلو بیاید.
هیچکس جرأت نداشت حتی نفس بکشد. سالازار با لبخندی تلخ ادامه داد:
- بسیار خب، به نظر میرسه همه ماجرا رو فهمیدید. حالا، بریم سراغ نقشه بعدی.
او با قدمهای آرام از اتاق خارج شد، اما سایه حضورش برای همیشه در ذهن افسران ماگل باقی ماند. هیچکس دیگر جرأت نکرد حتی کوچکترین مخالفتی با او داشته باشد، چراکه میدانستند قدرت سالازار چیزی فراتر از تصور آنهاست.
اتاق مدیریت کلینیک در تاریکی و سایههای سرد فرو رفته بود. نور کمسوی چراغهای فلورسنت به سختی روی دیوارهای فلزی منعکس میشد و فضایی پر از ترس و اضطراب ایجاد میکرد. هوا آکنده از بوی مواد شیمیایی و انبوهی از ناامیدی بود. سالازار اسلیترین در مرکز اتاق ایستاده بود، با همان شکوه و ابهتی که همیشه همراهش بود. ردای سبز و نقرهای بلندش، با جزئیات دقیق دوخته شده، به آرامی روی کف سرد و استریل اتاق کشیده میشد.
چند افسر ارشد ماگل در گوشهای از اتاق با یکدیگر پچپچ میکردند. یکی از آنها که به نظر میرسید رهبر گروه باشد، با لحنی پر از غرور و جسارت به سمت سالازار قدم برداشت و گفت:
- ما نیاز داریم تصمیمات بیشتری برای حمله بعدی بگیریم. وقتش رسیده که شما هم دستورات ما رو دنبال کنید.
این جمله مانند جرقهای بود که آتشی در وجود سالازار روشن کرد. چهره سرد و بیاحساس او برای لحظهای در سایهای از خشم فرو رفت. او بهآرامی چرخید و با نگاهی که گویی میتوانست روح هر کسی را بشکافد، به سمت افسر ماگل خیره شد. صدای آرام اما قدرتمندش فضای اتاق را پر کرد:
- دستورات شما؟ شما به من میگویید چه کنم؟
افسر که حالا نشانههای اضطراب در چهرهاش نمایان شده بود، سعی کرد ظاهرش را حفظ کند و گفت:
- ما این جنگ رو هدایت میکنیم. این ارتش ماست...
سالازار با صدایی خشنتر سخنش را قطع کرد:
- این ارتش شماست؟ شما واقعاً فراموش کردید که چه کسی این نقشه را طراحی کرده؟ نخستوزیر بی عرضه شما تحت کنترل کامل من هست و تو فکر میکنی که من باید دستورات یه موجود ضعیفی مثل تو رو دنبال کنم؟ خنده داره!
او عصایش را بالا آورد، و در یک لحظه، نور سبزی خیرهکننده اتاق را پر کرد. افسران ماگل با وحشت به عقب رفتند. ناگهان، یکی از آنها که بیش از حد به جسارت خود اعتماد کرده بود، روی زمین افتاد و فریاد زد. صدای فریادش با زمزمههای سرد و بیرحمانه سالازار همراه شد:
- شما چیزی نیستید جز مهرههای من در این بازی. مهرههایی که با یک اشاره میتوانم از صفحه حذفشان کنم.
دیگران که حالا بهوضوح از قدرت سالازار آگاه شده بودند، با چهرههایی وحشتزده به او نگاه میکردند. سالازار بهآرامی به سمت افسر روی زمین خم شد و گفت:
- هیچوقت فراموش نکنید که این منم که این بازی رو کنترل میکنم. نخستوزیر شما، ارتش شما، حتی نفسهایی که میکشید، همه و همه تحت اختیار منه.
سپس، بدون اینکه منتظر پاسخی باشد، عصایش را به سمت افسر نشانه رفت. طلسمی آرام اما بیرحمانه او را به گوشهای پرت کرد. بقیه افسران، بیحرکت و بدون هیچ کلمهای، در جای خود خشک شدند. سالازار بهآرامی از جا برخاست و دوباره به مرکز اتاق برگشت. او که حالا با خونسردی به گروه نگاه میکرد، گفت:
- حالا، اگر کسی نظری درباره "سلسله مراتب قدرت" دارد، میتواند جلو بیاید.
هیچکس جرأت نداشت حتی نفس بکشد. سالازار با لبخندی تلخ ادامه داد:
- بسیار خب، به نظر میرسه همه ماجرا رو فهمیدید. حالا، بریم سراغ نقشه بعدی.
او با قدمهای آرام از اتاق خارج شد، اما سایه حضورش برای همیشه در ذهن افسران ماگل باقی ماند. هیچکس دیگر جرأت نکرد حتی کوچکترین مخالفتی با او داشته باشد، چراکه میدانستند قدرت سالازار چیزی فراتر از تصور آنهاست.
افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
