لرد ولدمورت
مدیر فنی دیوان جادوگران، جادوکار ویزنگاموت، رهبر مرگخواران
- تولد نقش
- 1405/07/13
- آخرین ورود
- امروز ساعت 19:11
- عضویت
- 1405/07/13
- پستها
- 23
خلاصه سوژه: لرد سیاه یه جغد از «گلممدپاتر» گرفت و فکر کرد محفل میخواد مذاکره کنه. بنابراین با یه هیئت مرگخوار برای مذاکره به خونه گریمولد رفت. محفلیها شوکه شدن ولی در نهایت.دامبلدور با قوری چای اومد و مذاکره رو شروع کرد. سر میز آتشبس امضا شد (ممنوعیت حمله به مقر، جادوی خطرناک، جغد مشکوک؛ جریمهی نقض = چای و شیرینی). امضا هنوز خشک نشده بود که گلدون طبقهبالا شکست و عله فریاد زد ماژول مدیریتش رو برداشتن.
هاگرید وسط تالار ایستاده بود و هی فوت میکرد.
فوت.
فوووت.
فوووووت.
دامبلدور قوری رو گذاشت کنار و اخم کرد.
- چته باباجان؟ کسی ضربهای به جاییت زده؟ چرا فوت فوت بازی راه انداختی؟
هاگرید سرش رو بالا آورد؛ صورتش سرخ شده بود از فوت، و کاغذ توافق هنوز جلوش پهن بود.
- نه پروفسور. خودتون خط آخر پست قبلی گفته بودین امضاش خشک نشده. دارم فوت میکنم خشک بشه.
دامبلدور چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد به امضاها نگاه کرد. بعد دوباره به هاگرید. به بخت بد خودش زیر لب لعنت فرستاد و خودش رو برای برخورد با رژیم تروریستی مرگخواری آماده کرد.
فلش بک؛ سه دقیقه قبلتر. بعد از امضای توافق
مرگخوارا و محفلیها خوشحال بودن. انگار کسی اعلام کرده بود جنگ تموم شده و دیگه لازم نیست پاکجارو ٧ رو با سه برابر قیمت نیمبوس ۲۰۰۱ پیشخرید کنن و دو سال توی صف بمونن و بعدش جاروی پیکان ۴۴ تحویل بگیرن. فکر میکردن دوران بیارزش شدن روزبهروز گالیون تموم شده بود و دیگه لازم نبود سر ماه که حقوق میگیرن توی صف صرافیها بمونن که پولاشونو تبدیل به سکه جنساز بکنن.
آلبوس شیرینی پشت شیرینی میآورد و همه دولپی میخوردن؛ بلاتریکس یه قوطی باقلوا رو مثل غنیمت جنگی بغل کرده بود و بارتی داشت با اسنیپ سر آخرین قطاب چونه میزد. برای اولین بار تو گریمولد، به جای نقشههای بیسر و ته، مهمونی راه افتاده بود.
وسط این شادی ملی، ظاهراً مشکلی بین رابستن و بچه پیش اومده بود. بچه پشتهم شیرینی و باقلوا و قطاب میخورد؛ جوری که انگشتهاش شکرک زده بودن و دندونهاش داشتن استعفا میدادن. اخمی کرد و با جدیتِ ساختگی گفت:
- زیادیروی کردن نشو. ممکنه امشب حال کردن بشی، اما فردا افتری پس دادن میشیا!
ولی بچه گوشش بدهکار نبود. همینجوری که باسلوق رو با چای نبات پایین میداد یهو حس کرد که دیگه خودش دست خودش نیست. انگار قند به مغزش زده باشه. به نظر میرسید که فنگقند شده، چون یهو شروع کرد به دویدن و شیطونی کردن!
از زیر میز رد شد، ردای نیوت رو کشید، یه نعلبکی رو توی دماغ دابی کرد و سر راهش یه مشت به یه جای هاگرید زد که احتمالاً باید تا چند دقیقه دیگه توی دستاش فوت میکرد!
قبل از اینکه توجه بیشتری بهش جلب بشه از آشپزخونه بیرون دوید و در حالی که یه چتر عصایی رو توی تابلو خانم بلک میکرد از پلهها بالا رفت!
رابستن هم دنبالش افتاد؛ پوست آبیش از ترس رنگ پریدهتر شده بود!
- وایسادن بشو بچه! گذاشتن بشو خونه رفتن بشیم، گفتن میشم ارباب گوشتو بریدن بشه!
اما بچه تو راهرو طبقهی بالا مثل فشفشه میدوید. به گلدونها تنه میزد و کاغذدیواریها رو میکند. روی فرشینه خاندان اصیل و باستانی بلک تف کرد و به طور خلاصه حداقل ۵ نفر ازخوانندههای پست رو از بچهدار شدن منصرف کرد!
چند لحظه بعد اما یهو همهجا ساکت شد. رابستن دیگه بچه رو نمیدید. شاید خسته شده بود و یه گوشه خوابش برده بود؟ اگه اینجوری بوده که واقعا شانس یارش بو...
- کی ماژول مدیریت منو برداشته؟!
راب که از ترس ریخته بود به خودش، صدای خنده زیرزیرکی از یه اتاق خالی طبقه اول شنید. آروم و پاورچین پاورچین به سمت صدا رفت و با صحنه دلخراشی مواجه شد.
بچه به سرعت در حال کار با منوی مدیریت بود. رابستن به چشم خودش دید که بچه از قسمت کاربران، اسم عله پاتر اعظم رو سرچ کرد، انتخابش کرد و دکمه بلاک رو زد!
حالا دیگه صدایی از اتاق عله نمیاومد!
طبقهی پایین، مرگخوارا و محفلیها آمادهی حمله بودن و هر کدوم خودشون رو تا دندان مسلح کرده بودن. گفته میشد نیروهای نیابتی هر کدوم، یعنی ارتش دامبلدور و جوخه بازرسی تنگه هاگوارتز رو بستن و درگیری رو عملا آغاز کرده بودن! مرگخوارا هم اعلام کرده بودن تاکتیکهای ناشناختهای دارن! دامبلدور اما نیم نگاهی به انتخابات میاندورهای محفل ققنوس هم داشت!
درست وسط همین رجز خوندنها و در آستانه درگیری بود که یهو صدایی اومد و یکی اون وسط ظاهر شد! ردای مرتب نظامی، پوست سیهچرده و سبیل سیاهی داشت. موهای کم پشت جلوی سرش رو با یه کلاه قرمز نظامی تا حدی پوشونده بود و با لبخندی به هر دو طرف نگاه کرد!
- من فیلد مارشال عاصم منیرم.
- خب به... به ما چه؟
لرد با لحن سردی جوابش رو داد!
سکوتِ کوتاهی برقرار شد. عاصم منیر در عین حالی که از استقبالی که ازش شده بود راضی نبود، اما در عین حال ممنون لرد هم بود که سربسته صحبت کرده بود.
در همین موقع اما دابی با صدای زیر خودش جیغ زد:
- دابی منیره خانوم رو شناخت! ارباب منیره خانوم متخصص وساطتهای نامتقارن بود!
هاگرید وسط تالار ایستاده بود و هی فوت میکرد.
فوت.
فوووت.
فوووووت.
دامبلدور قوری رو گذاشت کنار و اخم کرد.
- چته باباجان؟ کسی ضربهای به جاییت زده؟ چرا فوت فوت بازی راه انداختی؟

هاگرید سرش رو بالا آورد؛ صورتش سرخ شده بود از فوت، و کاغذ توافق هنوز جلوش پهن بود.
- نه پروفسور. خودتون خط آخر پست قبلی گفته بودین امضاش خشک نشده. دارم فوت میکنم خشک بشه.

دامبلدور چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد به امضاها نگاه کرد. بعد دوباره به هاگرید. به بخت بد خودش زیر لب لعنت فرستاد و خودش رو برای برخورد با رژیم تروریستی مرگخواری آماده کرد.
فلش بک؛ سه دقیقه قبلتر. بعد از امضای توافق
مرگخوارا و محفلیها خوشحال بودن. انگار کسی اعلام کرده بود جنگ تموم شده و دیگه لازم نیست پاکجارو ٧ رو با سه برابر قیمت نیمبوس ۲۰۰۱ پیشخرید کنن و دو سال توی صف بمونن و بعدش جاروی پیکان ۴۴ تحویل بگیرن. فکر میکردن دوران بیارزش شدن روزبهروز گالیون تموم شده بود و دیگه لازم نبود سر ماه که حقوق میگیرن توی صف صرافیها بمونن که پولاشونو تبدیل به سکه جنساز بکنن.
آلبوس شیرینی پشت شیرینی میآورد و همه دولپی میخوردن؛ بلاتریکس یه قوطی باقلوا رو مثل غنیمت جنگی بغل کرده بود و بارتی داشت با اسنیپ سر آخرین قطاب چونه میزد. برای اولین بار تو گریمولد، به جای نقشههای بیسر و ته، مهمونی راه افتاده بود.
وسط این شادی ملی، ظاهراً مشکلی بین رابستن و بچه پیش اومده بود. بچه پشتهم شیرینی و باقلوا و قطاب میخورد؛ جوری که انگشتهاش شکرک زده بودن و دندونهاش داشتن استعفا میدادن. اخمی کرد و با جدیتِ ساختگی گفت:
- زیادیروی کردن نشو. ممکنه امشب حال کردن بشی، اما فردا افتری پس دادن میشیا!

ولی بچه گوشش بدهکار نبود. همینجوری که باسلوق رو با چای نبات پایین میداد یهو حس کرد که دیگه خودش دست خودش نیست. انگار قند به مغزش زده باشه. به نظر میرسید که فنگقند شده، چون یهو شروع کرد به دویدن و شیطونی کردن!
از زیر میز رد شد، ردای نیوت رو کشید، یه نعلبکی رو توی دماغ دابی کرد و سر راهش یه مشت به یه جای هاگرید زد که احتمالاً باید تا چند دقیقه دیگه توی دستاش فوت میکرد!
قبل از اینکه توجه بیشتری بهش جلب بشه از آشپزخونه بیرون دوید و در حالی که یه چتر عصایی رو توی تابلو خانم بلک میکرد از پلهها بالا رفت!
رابستن هم دنبالش افتاد؛ پوست آبیش از ترس رنگ پریدهتر شده بود!
- وایسادن بشو بچه! گذاشتن بشو خونه رفتن بشیم، گفتن میشم ارباب گوشتو بریدن بشه!

اما بچه تو راهرو طبقهی بالا مثل فشفشه میدوید. به گلدونها تنه میزد و کاغذدیواریها رو میکند. روی فرشینه خاندان اصیل و باستانی بلک تف کرد و به طور خلاصه حداقل ۵ نفر ازخوانندههای پست رو از بچهدار شدن منصرف کرد!
چند لحظه بعد اما یهو همهجا ساکت شد. رابستن دیگه بچه رو نمیدید. شاید خسته شده بود و یه گوشه خوابش برده بود؟ اگه اینجوری بوده که واقعا شانس یارش بو...
- کی ماژول مدیریت منو برداشته؟!

راب که از ترس ریخته بود به خودش، صدای خنده زیرزیرکی از یه اتاق خالی طبقه اول شنید. آروم و پاورچین پاورچین به سمت صدا رفت و با صحنه دلخراشی مواجه شد.
بچه به سرعت در حال کار با منوی مدیریت بود. رابستن به چشم خودش دید که بچه از قسمت کاربران، اسم عله پاتر اعظم رو سرچ کرد، انتخابش کرد و دکمه بلاک رو زد!
حالا دیگه صدایی از اتاق عله نمیاومد!
طبقهی پایین، مرگخوارا و محفلیها آمادهی حمله بودن و هر کدوم خودشون رو تا دندان مسلح کرده بودن. گفته میشد نیروهای نیابتی هر کدوم، یعنی ارتش دامبلدور و جوخه بازرسی تنگه هاگوارتز رو بستن و درگیری رو عملا آغاز کرده بودن! مرگخوارا هم اعلام کرده بودن تاکتیکهای ناشناختهای دارن! دامبلدور اما نیم نگاهی به انتخابات میاندورهای محفل ققنوس هم داشت!
درست وسط همین رجز خوندنها و در آستانه درگیری بود که یهو صدایی اومد و یکی اون وسط ظاهر شد! ردای مرتب نظامی، پوست سیهچرده و سبیل سیاهی داشت. موهای کم پشت جلوی سرش رو با یه کلاه قرمز نظامی تا حدی پوشونده بود و با لبخندی به هر دو طرف نگاه کرد!
- من فیلد مارشال عاصم منیرم.

- خب به... به ما چه؟
لرد با لحن سردی جوابش رو داد!
سکوتِ کوتاهی برقرار شد. عاصم منیر در عین حالی که از استقبالی که ازش شده بود راضی نبود، اما در عین حال ممنون لرد هم بود که سربسته صحبت کرده بود.
در همین موقع اما دابی با صدای زیر خودش جیغ زد:
- دابی منیره خانوم رو شناخت! ارباب منیره خانوم متخصص وساطتهای نامتقارن بود!




خیلی mad وارانه خودش رو تنبیه کرد؛ تا جایی که از شدت ضربات بیهوش شد و همونطور که در پسزمینه سوژه، زیرنویس میشد: «زنگ بزن آمبولانس... اینم از شانس ماس...» با آمبولانس از سوژه خارج شد تا در خلوت به کارهای بدش فکر کنه.
ولی بعدش دیگه فکشون برنگشت سرجاش. بلکه از صورت جدا شد و هرکدوم با صدای خاص صاحبش نقش زمین شد. این در حالی بود که لرد و مرگخواراش پشت در منتظر پاسخ بودن.


از ده نفر شنیدهایم که این روزها یک چیزهایی میکشی. خوب تو اگر بکش هستی، بیا روی بوم اربابی ما بکش و سر ما را گرم کن. 



