بلاتریکس لسترنج
از گور برخاسته
- تولد نقش
- 1405/01/03
- آخرین ورود
- دیروز ساعت 20:40
- عضویت
- 1405/01/03
- پستها
- 59
افتخارات
در موزه بریتانیا، بخش مربوط به مصر یک بخش بسیار وسیع است به طوری که میتوان آن را یک ساختمان جداگانه به حساب آورد. این وسعت به خاطر جان فشانی ها و تلاش های صدها باستان شناس، تاریخ نگار، مهندسان حفاری و کارگرانی است که روز و شب کار کرده و راهی به تاریخ اهرام ثلاثه یافته اند.
در این بحش ستون های شیشه ایی بسیاری وجود دارد که با اقلام بسیار ارزشمند چند هزارساله آراسته شده اند. پاپیروس هایی که جنگهای خونین راه انداخته اند، جامهای شرابی که گاه زهر آلود بوده اند، جواهرات و زیور آلاتی که همجوار مومیایی ها بوده اند تا آنان را در دنیای بعد از مرگ همراهی کنند، همه و همه به دقت و نظم در این مکان آرام گرفته اند.
اما در این قلب این ساختمان پر از شگفتی، اشیائی هم هست که هنوز راز خود را به کسی نگفته اند و کسی نمیتواند بفهمد به چه علت در اهرام بوده اند و متعلق به چه کسی هستند. در میان همه این اشیاء مرموز نامه ای هست که ذهن بسیاری را به خود مشغول ساخته است. نامه بر روی کاغذی از جنس پوست بز نگاشته شده و در راهروی یکی از اهرام و بین درزهای آجرهای یک دیوار سنگی پیدا شده است. اگرچه جنس نامه جالب توجه است، چیزی که بیشتر از همه عجیب می نماید، زبان نامه است.
نامه به زبان انگلیسی نگاشته شده است. زبانی که در دوران اهرام ثلاثه وجود نداشته است. اما نامه در میان هزاران تله و در عمق اهرام پیدا شده و کسی نمی توانسته قبل از کاوشگران اهرام به آنجا وارد شود و مهم تر اینکه نزدیک به صد نفر شهادت داده اند که این نامه از میان آجرها پیدا شده و توسط یکی از کاوشگران یا کارگران در آن مکان قرار نگرفته است. عجیب تر این است با اینکه متن نامه به انگلیسی است، مفهوم نامه بسیار ناخوانا و نامعلوم است و اصلا قابل درک نیست. این نامه به قدری غیرطبیعی است که برخی کاملا باور دارند که این نامه به رمز نوشته شده و توسط فضایی ها در اهرام رها شده که توسط افراد خاصی پیدا شود و آن افراد خاص مفهومی ماورایی از این نامه درک میکنند که درکش برای انسانهای عادی امکان پذیر نیست.
متن نامه به شرح زیر است:
در این بحش ستون های شیشه ایی بسیاری وجود دارد که با اقلام بسیار ارزشمند چند هزارساله آراسته شده اند. پاپیروس هایی که جنگهای خونین راه انداخته اند، جامهای شرابی که گاه زهر آلود بوده اند، جواهرات و زیور آلاتی که همجوار مومیایی ها بوده اند تا آنان را در دنیای بعد از مرگ همراهی کنند، همه و همه به دقت و نظم در این مکان آرام گرفته اند.
اما در این قلب این ساختمان پر از شگفتی، اشیائی هم هست که هنوز راز خود را به کسی نگفته اند و کسی نمیتواند بفهمد به چه علت در اهرام بوده اند و متعلق به چه کسی هستند. در میان همه این اشیاء مرموز نامه ای هست که ذهن بسیاری را به خود مشغول ساخته است. نامه بر روی کاغذی از جنس پوست بز نگاشته شده و در راهروی یکی از اهرام و بین درزهای آجرهای یک دیوار سنگی پیدا شده است. اگرچه جنس نامه جالب توجه است، چیزی که بیشتر از همه عجیب می نماید، زبان نامه است.
نامه به زبان انگلیسی نگاشته شده است. زبانی که در دوران اهرام ثلاثه وجود نداشته است. اما نامه در میان هزاران تله و در عمق اهرام پیدا شده و کسی نمی توانسته قبل از کاوشگران اهرام به آنجا وارد شود و مهم تر اینکه نزدیک به صد نفر شهادت داده اند که این نامه از میان آجرها پیدا شده و توسط یکی از کاوشگران یا کارگران در آن مکان قرار نگرفته است. عجیب تر این است با اینکه متن نامه به انگلیسی است، مفهوم نامه بسیار ناخوانا و نامعلوم است و اصلا قابل درک نیست. این نامه به قدری غیرطبیعی است که برخی کاملا باور دارند که این نامه به رمز نوشته شده و توسط فضایی ها در اهرام رها شده که توسط افراد خاصی پیدا شود و آن افراد خاص مفهومی ماورایی از این نامه درک میکنند که درکش برای انسانهای عادی امکان پذیر نیست.
متن نامه به شرح زیر است:
ورنون عزیزم سلام...
این نامه را بلاتریکس جانت برایت مینویسد.
اکنون که این نامه را برات مینویسم بر پشت بزی سوار هستم و جز یک تکه از پوست بز کاغذی دیگری برای نوشتن نیافتم و در همین جا بابت بوی پشگل از تو عذرخواهی میکنم چون تنها جایی بود که کندن پوست از آنجا برایم آسان بود.
بگذریم...
راستش را بخواهی من دقیقا نمیدانم چرا بر پشت بز سوار شده ام! اگر بخواهم برایت دقیقا تعریف کنم باید بگویم ارباب مریض شده اند و من و جمعی از مرگخواران آمده ایم که برایشان پادزهر پیدا کنیم و در همین میان ابرفورث با بزی سر و کله اش پیدا شد و بز سنگ پادزهر را خورد و بعد رفت کافه که آیس لته بخورد که سنگ را پس داد و من سنگ را برداشتم و دویدم که خود را به ارباب برسانم و قضیه را فیصله بدهم. اما نمیدانم چرا بز هم با من دوید! همین بزی که داشت همین چند لحظه پیش یخ های آیس لته را میجوید، در چند ثانیه چنان شتابی گرفت که به من رسید و مرا بر پشتش سوار کرد و اکنون من و بز باهم داریم می رویم به...
راستش نمیدانم داریم به کجا می رویم.
این بز کلا عجیب است. طلسم توقف و کروشیو و کلا هیچ طلسمی رویش کار نمیکند و فقط دارد می پرد و با سرعت می راند. اصلا کل قضیه بسیار سورئالیستی است. اصلا ابرفورث و بز در میان اهرام ثلاثه چه میکردند؟ کافه چگونه یکباره در آنجا ظاهر شد؟... این بز لعنتی چرا اینقدر زور دارد و اصلا ما داریم به کجا میرویم؟ نکند همه اینها توهمات تنفس هوای مسموم از بوی مومیایی های اهرام باشد؟
نمیدانم.
از اینها که بگذریم دلم برایت خیلی تنگ شده است. در خیلی از سوژه ها تنها هستم و تو نیستی که سبیل پر مو و لپ های گل انداخته ات سرگرمم کند. از تو گله دارم. انقدر سرگرم کار در آن شرکت ماگلی هستی که بعضی اوقات دلم میخواهد چوبدستی ام را بردارم و همه شان با چند نور سبز تمیز به آن دنیا روانه کنم که دست از سرت بردارند ولی باز یادم می افتد که گفتی تو به پول ماگلی احتیاج داری و من هنوزم نمیفهمم چرا سوپرمارکت سرکوچه شما گالیون قبول نمیکند؟ پول به این طلایی و تمیزی بهتر از آن برگه های سبز نیست؟
آه ورنون عزیزم... آنقدر دلم برایت تنگ شده که فکر کردم در میانه سواری بزگونه ام صدایم زدی. آخ که چقدر صدا زدنت خش دار و مردانه بود! واقعا آرزو می کنم که کاش اینجا بودی و هر دو سوار بر بزی به کرانه های ناکجا آباد میرفتیم و از دست همه چیز خلاص می شدیم ولی حیف که مطمئنم که در خانه ات روی مبل مورد علاقه ات لم داده ایی و شکم زیبایت نمیگذارد راحت نفس بکشی و داری در حین دیدن فوتبال چرت میزنی. کاش سریعتر آن کار ماگلی و پتونیا و ان بچه خپلت را رها کنی و به آغوش دنیای جادوگری بیایی که بتوانم در قفس عشقم زندانیت کرده و حسابی شکنجه ات کنم. البته عاشقانه.
خب این بز بلاخره کمی سرعتش را کم کرده و به سمت در چوبی بزرگی میرود. تا جایی که یادم هست این در اینجا نبود. نکند این بز برای مومیایی ها کار میکند؟ پشت این در چیست؟
باید بروم.
همیشه به یادت هستم مرد قدرتمند من.
بلای تو...
(این نامه را فعلا در میان سنگها میگذارم که بز آن را نخورد. بعدا با جغذ آن را برایت میفرستم)
این نامه را بلاتریکس جانت برایت مینویسد.
اکنون که این نامه را برات مینویسم بر پشت بزی سوار هستم و جز یک تکه از پوست بز کاغذی دیگری برای نوشتن نیافتم و در همین جا بابت بوی پشگل از تو عذرخواهی میکنم چون تنها جایی بود که کندن پوست از آنجا برایم آسان بود.
بگذریم...
راستش را بخواهی من دقیقا نمیدانم چرا بر پشت بز سوار شده ام! اگر بخواهم برایت دقیقا تعریف کنم باید بگویم ارباب مریض شده اند و من و جمعی از مرگخواران آمده ایم که برایشان پادزهر پیدا کنیم و در همین میان ابرفورث با بزی سر و کله اش پیدا شد و بز سنگ پادزهر را خورد و بعد رفت کافه که آیس لته بخورد که سنگ را پس داد و من سنگ را برداشتم و دویدم که خود را به ارباب برسانم و قضیه را فیصله بدهم. اما نمیدانم چرا بز هم با من دوید! همین بزی که داشت همین چند لحظه پیش یخ های آیس لته را میجوید، در چند ثانیه چنان شتابی گرفت که به من رسید و مرا بر پشتش سوار کرد و اکنون من و بز باهم داریم می رویم به...
راستش نمیدانم داریم به کجا می رویم.
این بز کلا عجیب است. طلسم توقف و کروشیو و کلا هیچ طلسمی رویش کار نمیکند و فقط دارد می پرد و با سرعت می راند. اصلا کل قضیه بسیار سورئالیستی است. اصلا ابرفورث و بز در میان اهرام ثلاثه چه میکردند؟ کافه چگونه یکباره در آنجا ظاهر شد؟... این بز لعنتی چرا اینقدر زور دارد و اصلا ما داریم به کجا میرویم؟ نکند همه اینها توهمات تنفس هوای مسموم از بوی مومیایی های اهرام باشد؟
نمیدانم.
از اینها که بگذریم دلم برایت خیلی تنگ شده است. در خیلی از سوژه ها تنها هستم و تو نیستی که سبیل پر مو و لپ های گل انداخته ات سرگرمم کند. از تو گله دارم. انقدر سرگرم کار در آن شرکت ماگلی هستی که بعضی اوقات دلم میخواهد چوبدستی ام را بردارم و همه شان با چند نور سبز تمیز به آن دنیا روانه کنم که دست از سرت بردارند ولی باز یادم می افتد که گفتی تو به پول ماگلی احتیاج داری و من هنوزم نمیفهمم چرا سوپرمارکت سرکوچه شما گالیون قبول نمیکند؟ پول به این طلایی و تمیزی بهتر از آن برگه های سبز نیست؟
آه ورنون عزیزم... آنقدر دلم برایت تنگ شده که فکر کردم در میانه سواری بزگونه ام صدایم زدی. آخ که چقدر صدا زدنت خش دار و مردانه بود! واقعا آرزو می کنم که کاش اینجا بودی و هر دو سوار بر بزی به کرانه های ناکجا آباد میرفتیم و از دست همه چیز خلاص می شدیم ولی حیف که مطمئنم که در خانه ات روی مبل مورد علاقه ات لم داده ایی و شکم زیبایت نمیگذارد راحت نفس بکشی و داری در حین دیدن فوتبال چرت میزنی. کاش سریعتر آن کار ماگلی و پتونیا و ان بچه خپلت را رها کنی و به آغوش دنیای جادوگری بیایی که بتوانم در قفس عشقم زندانیت کرده و حسابی شکنجه ات کنم. البته عاشقانه.
خب این بز بلاخره کمی سرعتش را کم کرده و به سمت در چوبی بزرگی میرود. تا جایی که یادم هست این در اینجا نبود. نکند این بز برای مومیایی ها کار میکند؟ پشت این در چیست؟
باید بروم.
همیشه به یادت هستم مرد قدرتمند من.
بلای تو...
(این نامه را فعلا در میان سنگها میگذارم که بز آن را نخورد. بعدا با جغذ آن را برایت میفرستم)







رگ گیجگاه ورنون باد کرد و صورتش قرمز شد و نزدیک بود باد شود مثل خواهرش برود توی آسمانها؛ اما قبل از اینکه همهی این اتفاقات بیفتد، ندایی سر داد که به طرز عجیبی، با لحن لرد سیاه مو نمیزد.






















