آنلاینها
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 53
-
انجمن 44
-
پروفایلها و حساب کاربری 14
-
بخشهای دیگر 9
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
زندگی به سبک سیاه
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی



بز به محض ورود، خودش را به پیشخوان رساند. پشت پیشخوان دستگاهی بود که با شنیدن نام نوشیدنی کرهای، خودش را به زحمت میانداخت و کلی فسفر میسوزاند تا نوشیدنی را آماده میکرد. بز هم که از معدود موجودات زندهای بود که برای سفارش دادن احتیاجی به پول، زبان مشترک یا حتی مغز نداشت، سُمش را روی دستگاه گذاشت و شروع کرد به جویدن سیم برق. دستگاه چند بار سوسو زد و در نهایت یک آیس کارامل ماکیاتو بیرون داد. بز با خوشحالی لیوان را برداشت و شروع کرد به لیسیدن. در همین حین، سنگ بزوار که تا آن لحظه در معدهاش مشغول گذراندن یک دورهی فشردهی آشنایی با دستگاه گوارش بود، تصمیم گرفت از این همه تجملات خسته شود و به سمت خروجی حرکت کند تا بتواند مرزها را بشکند و برود توی فضا تا سحابی را بخورد و سیاهچالهها را سالاد کند؛ ولی مسیر خروجی با یک کوفتهی نیمههضمشده مسدود بود و سنگ ناچار شد پشت آن صف بکشد. زندگی همین است. حتی سنگ نجاتبخش هم اگر در سیستم اداری شکم یک بز گیر کند، باید منتظر بماند تا نوبتش شود.

مرگخوارها که به دنبال بز وارد قهوهخانه شده بودند، با منظرهای روبهرو شدند که هر کدام به شیوهی خودش تفسیرش کرد. بلاتریکس معتقد بود بز باید با شکنجه و تهدید وادار به استفراغ شود. @بارتی کراوچ معتقد بود باید یک ساعت صبر کنند تا معجون مرکب از بین برود. آگاتا معتقد بود در کتابی خوانده که بزها در شرایط بحرانی به طور میانگین سه بار بیشتر از انسانها آروغ میزنند. وینکی هم معتقد بود بز گرسنه است و اگر به او یک بشقاب دیگر کوفته بدهند، حتماً پادزهر را پس میدهد. در نتیجه، وینکی که مسلسل داشت و زورش از همه زیادتر بود، نظرش را اعمال کرد و سه بشقاب دیگر کوفته آورد و جلوی بز گذاشت و بز هم که از این همه محبت به وجد آمده بود، همه بشقابها را خورد. شاید برای خوانندگان سوال شود که چرا یک بشقاب تبدیل به سه بشقاب شد؟ و در پاسخ باید گفت که وینکی شمردن بلد نبود.

سلوینیا بینیاش را بالا گرفت. بوی سنگ بزوار داشت نزدیکتر میشد. خیلی نزدیک. آنقدر نزدیک که دیگر هیچ موجود جادویی و غیرجادویی و حاضر و غایبی نبود که حسش نکند! ناگهان صدای تق! کوچکی از زیر سم بز بلند شد و سنگ گرد و خاکیای از دهانش بیرون پرید و وسط پیشخوان افتاد. همه به سنگ خیره شدند.
- @وینکی گفته بود هفتتا بشقاب کوفته کار خودش رو کرد! وینکی جن هوشمند! وینکی جنِ Win Key!

@بلاتریکس سنگ را برداشت و با چنان سرعتی به سمت خروجی دوید که اگر کمی سریعتر میدوید، احتمالاً از زمان هم جلو میزد و میتوانست لرد سیاه را قبل از مسموم شدن نجات دهد. پشت سرش بز مورد سرقت قرار گرفته، از سرعت نور هم جلو زد، ندای بعععیی سر داد و جلو رفت... در کسری از ثانیه، بلاتریکس چندمتری از زمین دور شد و وقتی برگشت، نفهمید چه شد! اما هرچه که شد، نتیجهاش این بود که حالا سوار بر بزی بود که هرجا مسیریاب نصبشده رویش تعیین میکرد میرفت.

ورنون دورسلی از ناکجایی پیدایش شد. عادتش همین بود که وقتی راوی میخواهد پیدا شود. به شما چه؟ دلمان خواسته.
رگ گیجگاه ورنون باد کرد و صورتش قرمز شد و نزدیک بود باد شود مثل خواهرش برود توی آسمانها؛ اما قبل از اینکه همهی این اتفاقات بیفتد، ندایی سر داد که به طرز عجیبی، با لحن لرد سیاه مو نمیزد. - بگیرید آن تسترال تسترالزاده را! بلاتریکسم بود، پاره تنم بود.

بز بدو، مرگخواران بدو، ورنون بدو.
افرادی که لایک کردند


______________________________
توی تاریکی، مرگخوارها چوبدستیهاشون رو به هر طرف گرفته بودن، بیشترشون سمت همدیگه. بلاتریکس فقط منتظر بود یکی تکون بخوره تا اولین کروشیوی روز رو خرجش کنه.
سلوینیا یه قدم جلو رفت. چشمهای نارنجیش توی سیاهی مثل دو تا گل آتیش میدرخشید. سرش رو بالا گرفت و چند بار پشت سر هم هوا رو بو کشید.
همون خندهٔ آروم دوباره پیچید، این بار بلندتر و لرزونتر:
- مـــــعععع!

- کروشیو!
طلسم به دیوار خورد. سلوینیا دستش رو بالا آورد، یه بار دیگه بو کشید و اخم کرد، انگار چیزی رو اشتباه حساب کرده باشه.
- اِوا... بوی مرگ نبود. بوی بز بود.

نور زردی از ته راهرو تکون خورد. یه فانوس جلو اومد و پشت سرش پیرمردی با ریش بلند و خاکستری و عینکی که از کثیفی تقریباً مات شده بود. جلوی پاش یه بز سفید با آرامش کامل داشت سر آستین رابستن رو میجوید.
رابستن به آستینش نگاه کرد. بعد به بز.
- آستین من خوردن شد!

بز با دقت تیکهٔ آخر رو هم قورت داد و بعد چشمش به کجول افتاد!. کجول که از گرمای بیابون هنوز تیغهاش نریخته بود، خیلی آروم رفت پشت بلاتریکس قایم شد. به معنای واقع کلمه، بز آورده بود!
بارتی کراوچ چوبدستیش رو سمت پیرمرد گرفت و زبونش رو، مثل همیشه، تند روی لبش کشید.
- دامبلدوره! ریشش رو ببینین!

- من اون یکیام.

پیرمرد این رو چنان با نفرت گفت که چند نفر عقب رفتن. آگاتا تیمز عینکش رو بالا زد و با لحن کسی که جواب امتحان رو از حفظه شروع کرد:
- ابرفورث دامبلدور. متصدی مسافرخونهٔ هاگزهد. برادر کوچیکتر آلبوس. علاقهٔ شدید به...
- بز. و نفرت شدید از برادرم. اینم بنویس.

ابرفورث فانوس رو بالا گرفت و به پنج ورودی نگاه کرد. پوزخند زد.
- آستریکس دیشب توی مسافرخونهٔ من قهوهش رو با یه چیز دیگه قاطی کرد و همهچیزو گفت. آلبوس همیشه عاشق این بازیها بوده. هر کاری که اون بخواد، من برعکسش رو میکنم. این پنج تا ورودی؟ هر پنجتاش بنبسته.
بز انگار منتظر همین جمله بود. به ورودیها نگاه هم نکرد. سمهاش رو به دیوار سنگی گیر داد، مثل ورژن کوهی خودش رو از برجستگیها بالا کشید و نزدیک سقف با سر به یکی از سنگها کوبید. سنگ تو رفت و یه دریچهٔ کوچیک باز شد.
بقیه به اندازهٔ بز کوهنورد نبودن. وینکی بشکنی زد و چند تا سنگ از دیوار بیرون اومدن و پله شدن.
- وینکی پله ساخت! مرگخوارها بالا رفتن، وینکی پشت سر اومد!

پشت دریچه یه اتاق کوچیک، با سقف کوتاه بود. وسطش یه سکوی سنگی قرار داشت و روی سکو یه جعبهٔ کوچیک و باز، که خالی بود! ابرفورث نوشتهٔ روی جعبه رو با آستینش پاک کرد و خوند. بعد برای اولین بار خندید، ولی اصلاً خندهٔ خوشحالی نبود.
- بزوار. سنگی که از معدهٔ بز درمیاد و آدمو از بیشتر سمها نجات میده. آلبوس تنها پادزهری رو انتخاب کرده که برادرش همیشه یه منبعش رو دنبال خودش میکشه.
مکث کرد و از بالای عینکش به جمع نگاه کرد.
- آخرین بار یه پسر موقرمز رو با همین سنگ از زهری نجات دادن که یه مالفوی برای آلبوس فرستاده بود.

همهٔ نگاهها سمت دراکو چرخید . دراکو چیزی نگفت. فقط خیلی آروم رفت پشت شاخه و برگههای کجول قایم شد.
ولی جعبه چرا خالی بود؟ جوابش از گوشهٔ اتاق اومد. بز لبهاش رو لیسید و یه آروغ کوچیک و راضی زد.
سکوت کامل.
لازم نبود سلوینیا بو بکشه. قیافهٔ بز همهچیزو میگفت.
- قورتش داده.

بلاتریکس چوبدستیش رو بالا برد. ابرفورث زودتر چوبدستی خودش رو بیرون کشیده بود.
- اول یه چیزی رو روشن کنم. هر کی دست به بز من بزنه، پادزهر لازم نداره. مستقیم میره پیش اربابش.

بلاتریکس دندونهاش رو به هم فشار داد و چوبدستیش رو پایین آورد.
- ارباب فقط چند ساعت وقت دارن! اگه بلایی سرشون بیاد، اول این بز رو کباب میکنم، بعد تو رو!

وینکی اول دست به کار شد. یه بشقاب کوفته و نون از زیر لباسش درآورد و جلوی بز گذاشت.
- بز گرسنه بود. وینکی غذا آورد. بز خورد، بز سنگ رو پس داد!
بز اومد. کوفتهها رو خورد. نون رو خورد. بعد بشقاب رو هم خورد. آگاتا یه چیزی توی دفترش یادداشت کرد.
- تبریک میگم. حالا سنگ یه طبقه رفت پایینتر.
بارتی همهٔ این مدت بز رو از نزدیک زیر نظر داشت.
- این بز اصلاً بز نیست. معجون مرکب خورده. من یه سال تموم با یه قیافهٔ دیگه توی هاگوارتز گشتم، میدونم چه شکلیه. فقط باید صبر کنیم یه ساعت بگذره...

- یه ساعت وقت نداریم!

سیبل جلو اومد، گلوش رو صاف کرد و طوماری از جیبش درآورد.
- به عنوان وزیر سحر و جادو، به این بز دستور میدم که...
بز طومار رو خورد. سیبل چشمهاش رو بست و انگشتهاش رو روی پیشونیش گذاشت.
- البته من این لحظه رو پیشبینی کرده بودم. دیشب توی ته فنجونم یه بز بود. داشت یه حکم رسمی رو میخورد.

همون موقع سلوینیا دوباره سرش رو بالا گرفت. از راهروی باریک پشت سکو بوی تازهای میاومد: بوی تلخ و داغ قهوه.
گوشهای بز سیخ شد و چهارنعل به سمت قهوهخونه دوید!
ابرفورث قبل از همه فهمید و با خجالت گفت:
- فک کنم رفت یه آیس کارامل ماکیاتو بزنه، غذایی که خورده بود رو بشوره ببره!
افرادی که لایک کردند


سلوینیا چند متر آنطرفتر، پشت ستونی عظیم ایستاده بود و به صدای مرگخوارها گوش میداد.
قرار بود فقط برای پیدا کردن یک طلسم باستانی وارد هرم شود، اما ظاهراً هرم تصمیم گرفته بود برنامهاش را تغییر دهد.
ناگهان زمین لرزید و سنگ بزرگی راه خروجش را بست.
ـ عالیه... دقیقاً همینو کم داشتم.
چند لحظه بعد دیوار روبهرو کنار رفت و سلوینیا مستقیماً مقابل مرگخوارها ظاهر شد. همه چوبدستیهایشان را به سمت او گرفتند.
ـ تو کی هستی؟!
سلوینیا دستهایش را بالا برد.
ـ قبل از کشتنم، میشه بگین چرا اینجا اینقدر بوی مرگ میده؟
یکی از مرگخوارها گفت:
ـ ما دنبال پادزهر ارباب هستیم.
چشمهای سلوینیا کمی باریک شد.
ـ پادزهر؟
همان بوی عجیبی که از ابتدای ورود حس کرده بود، حالا برایش معنی پیدا کرده بود.
اما پیش از اینکه چیزی بپرسد، تمام مشعلها خاموش شدند.
صدای خندهای آرام از تاریکی پیچید.
سلوینیا چشمهایش را بست و با حواس روباهیاش اطراف را بررسی کرد.
پنج نفر کنار او بودند...
اما یک ضربان قلب دیگر هم میشنید.
چشمهایش ناگهان نارنجی شد.
ـ یه نفر دیگه هم اینجاست.
مرگخوارها به تاریکی خیره شدند...
افرادی که لایک کردند
The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!


خلاصه: لرد ولدمورت مسموم شده است و محل پادزهر این سم روی یک نقشه علامت زده شده است. مرگخواران ،با تلاش فراوان، توانستند بفهمند که علامت روی نقشه، یکی از اهرام ثلاثه مصر است. به سمت هرم مذکور حرکت کردند ولی در نزدیکی ورودی آن با یک فرعون قلابی که توسط دامبلدور اجیر شده بود روبهرو میشوند. آن فرعون مرگخواران را گمراه میکند و به داخل هرمی با تلههای فراوان هدایت میکند.
توجه: این سوژه در 5 پست آینده به پایان میرسد.
******
بعد از بسته شدن ورودی هرم، تنش میان مرگخواران بالا گرفت. از هر سمت احساس خطر میکردند. گمان میکردند هر لحظه ممکن است یک تبر غولآسا از سمت راست تصویر، از میان دیوار، وارد کادر شود، دوربین روی آن زوم کند و سپس در صحنهی بود دوربین لحظهی برخورد تبر با سر آنها را ثبت کند. کسی نبود بگوید: آخه مگه تو دنیای ایندینا جونزید دلقکا؟
بعد از اینکه با داد و فریادهای زیاد حنجرهی خود را آزار دادند و به سرفه افتادند، نفس عمیقی کشیدند تا آرامش خود را بدست بیاورند. ناسلامتی مرگخوار بودند. این جلف بازیها به آنها نمیآمد. چوبدستیهایشان را بیرون کشیدند تا روشنایی ایجاد کنند. حال میتوانستند اطراف را به خوبی ببینند.
- هری آپ گایز! از مهلت سه روزمون فقط چند کلاک مونده.
کاش مرگخواران دانششان از زبان انگلیسی به این مسئله قد میداد که در سخن ویولا کلاک اشتباه است و من به عنوان نویسنده میتوانستم برای مخاطبینم موقعیت خندهداری ایجاد کنم. ولی حیف! از همهی عزیزانی که این پست را مطالعه میکنند عذرخواهی به عمل میآورم.
جدای از اشتباه لفظی، ویولا درست گفته بود. آنها باید عجله میکردند. اما برای انجام کاری، نیاز به نقطه شروع است. روبهروی آنها 5 ورودی وجود داشت. هیچ علامتی هم دیده نمیشد که مسیر درست را نشان دهد. نقشه هم دیگر کمکی نمیکرد.
- به عنوان باهوشترین مرگخوار...
امیدوارم بتوانم با گفتن نام کسی که دیالوگ بالا را گفته، خنده بر لبتان بیاورم... میرتل وارن! خندید نه؟ حق دارید نخندید. حتی اسم این بشر هم خنده را بر لب آدم خشک میکند.
مکث میرتل کمی طولانی شد. به اطرافش نگاه کرد. به نظر میرسید که دنبال چیزی میگشت. او عادت داشت که وقتی درون آب یک توالت شنا میکند، فکر کند. حال که در خشکی است، فکرش نمیآمد.
- جا داره که بگم من همین چند ثانیه پیش کلپس کردن میرتل رو پیشبینی کردم ولی بلند نگفتم که اعتماد به نفسش کم نشه. 
احتمالا با خود میگویید که: «اصلا چه نیازی بود سیبل این موضوع رو بگه؟» این را بدانید که سیبل شخصیت شوآفیای است. از هر لحظهای برای اینکه بگوید یک پیشگوست دریغ نمیکند. به خوانندگان عزیز توصیه میکنم که مانند سیبل نباشید.
بنظر میرسید شخصی که واقعا باهوشترین است میخواهد چیزی بگوید.
- وقت برای از دست دادن نداریم. میدونم همهچیز مشکوکه ولی جون ارباب مهمتره. به 5 گروه تقسیم میشیم تا بتونیم سریعتر پادزهر رو پیدا کنیم.
- امیدوارم ورودیای که انتخاب میکنم پر خواستگار نباشه تا بتونم سریعتر پادزهر رو پیدا کنم. 
کلا بخاطر وجود این شخصیت توی پستم از همهی شما عذرخواهی میکنم. 
افرادی که لایک کردند

-اِوا! این دروازهِه چرا همچین کرد؟!
تلما همانطور که از شدتِ خشم، دست به سینه دورِ مرگخواران می چرخید، با صدایی لرزان گفت:
-من که از همون اول گفتم تــــــــــــلـــه ست! همه اینها... همشون تله بود. اون آستریکسامُنِ سوم که دمِ در بود هم حتما می دونست اگه وارد بشیم همچین بلایی سرمون میاد! این ها... همش نقشه هاییه که فقط از ذهنِ مسمومِ دامبلدور بر میاد!
-حالا غصه نخور باقلوای مامان! با هم درستش می کنیم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دفترِ پروفسور دامبلدور_هاگوارتز
تق تق...
دامبلدور سرش را از روی مجله گلدوزی اش بلند می کند و خمیازه ای می کشد.
-بیا تو.
در به آرامی باز می شود. جادوگرِ مذکور روی صندلی رو به روی دامبلدور می نشیند و بی مقدمه سرِ اصلِ مطلب می رود.
-دقیقا همونطور که برنامه ریزی کرده بودین پروفسور، مرگخوارا واردِ هرم شدن و در هم پشتِ سرشون بسته شد.
چشمانِ دامبلدور برقی زد و گفت:
-آفرین آستریکس! آفرین که انقدر خوب نقشِت رو بازی کردی! آفرین که ملتِ مرگخوار رو توی هزارتو گیر انداختی! مرحبا باباجان!
افرادی که لایک کردند


ملت مرگخوار طبق فرمان یک نیمه فرعون- نیمه خونآشام باستانی، آستریکسامُن، که خیلی ناگهانی و بدون برنامه ریزی قبلی از توی یه تابوت که ظاهرا بی دلیل کنار در ورودی یکی از اهرام گذاشته شده بود، پیداش کرده بودن وارد همون هرم شدن.
هدف ساده بود. مرگخواران باید هرچه سریع تر به جایی با آدرس "انتهای راهرو، دست چپ" میرفتن، جایی به اسم قهوهخونه رو پیدا میکردن و یه فنجون قهوه ازش خریداری میکردن. بعد، اون فنجون قهوه رو آستریکسامُن میدادن و ازش آدرس دقیق پادزهر که جایی توی همین هرم دفن شده بود رو میگرفتن و لرد سیاه رو نجات میدادن.
فقط یک مشکل بسیار بسیار کوچک و بی اهمیت وجود داشت: هرم از همان بدو ورود، شامل هزاران راهروی ریز، درشت، بلند، کوتاه، رنگ و وارنگ، از همه رنگ و غیره بود.
البته که این مشکل همانطور که قبلا هم اشاره شد، بسیار کوچک بود، اما به حد کافی بزرگ هم بود که وارد حیطهی مسائل شک برانگیز تلما بشه.
- دیدین گفتم؟ دیدین گفتم؟ تله بود! اون موجود آستریکس ماننده ما رو فرستاد این تو که گم بشیم و همینجا بمیریم و هیچکس نتونه ارباب رو نجات بده!

- هنوز گم نشدیم تلما، در ورودی هنوز پشت سرمونه. میتونیم بریم بیرون.
بانو مروپ تازه کلنگش را برای استراحت زمین گذاشته و یک پایش را روی آن گذاشته و دست به کمر ایستاده بود.
- آره آلبالوی گندیدهی مامان. یکیتون بره از آستریکسامُن پوسیده ی مامان بپرسه که قهوه خونه دقیقا انتهای کدوم راهرو، دست چپه.

اما در سنگیِ ورودی که گویا دقیقا منتظر همین جمله بود، با صدای خرت خرت و بلند کردن حجم عظیمی از خاک، حرکت کرد و محکم بسته شد.
افرادی که لایک کردند
Tomorrow will be dying

ملت دم در ورودی اهرام میایستن و دنبال گوینده صدا میگردن. اما کسی از بین خودشون نبود که این رو گفته باشه.
- دیدید گفتم ممکنه تله باشه؟ دیدید گفتم یجای کار میلنگه؟ دیدید میگم مشکوکه...
ملت بازهم دنبال صدا میگردن. اما چیزی جز ورودی اهرام و چند تا خرت و پرت مجسمه مصری و تابوت فرعون اون دور بر چیزی نبود.
- ملت میگم گرمه!... چوخ گرمه میگم!
ملت مرگخوار باز تعجب و ترسیده به سمت صدا برگشتن. اما باز کسی نبود! جز یک تابوت مصری که گوشهای روی سنگی دراز کشیده بود.
تلما، شرلوک هلمز وارانه به سمت تابوت میره و با کشیدن چوب دستیش سریع پشت تابوت میپره. ولی کسی پشت تابوت نبود. البته بودا. ولی برای بودن یکم دیر بود. چون صرفا یکی دوتا استخون و اسکلت بودن که ریخته شدن بودن روی زمین. مشخص نبود بخاطر تشنگی اسکلت شده بودن یا بخاطر کمبود اب.
اما این چیزا باعث نمیشد تا تلما با دقت تمام روشون خم نشه و ازمایش های اولیه رو انجام نده.
- تلما داری چیکار میکنی؟
- مگه نمیبینی... میخوام بفهمم چطوری این اسکلتها حرف میزدن!
- چوخ گرمه...!
- دیدین! ازشون صدا بیرون میاد!
- ولی تلما صدا از سمت تابوت میاد.

- پنپ! معلومه که میاد. اما تابوت مطمعنن یک تلس. حتما یک نکته انحرافیه. باید از همین اسکلت باشه!
مروپ که میدید با اینکارای تلما تا انتخابات وزارت بعدی هم نمیرسن که لرد رو نجات بدن؛ جلو میوفته و سمت تابوت میره. بقیه مرگخواران هم دور تابوت جمع میشن و نگاش میکنن.
یک تابوت سنگی، مثل تابوتهای مصری توی فیلما. منتها، با شکل و شمایل عجیبتر. صورت یک فرد مذکری که خط چشمانی مصری طور به چشم داشت. ریشی بز مانند و بلند که انتهاش بافته شده بود. و البته ماسکی که روی صورت داشت. مروپ با دیدن تابوت تقریبا مطمعن بود که صدا از درون تابوت بیرون میومد. لذا پس، چوبدستیش رو سمت تابوت میگیره و با خوندن وردی، در تابوت صدایی میده و بخاری از اطرافش بیرون میزنه. ملت مرگخوارا با ترس و احتیاط چند قدم عقب میرن. همگی انتظار فعال شدن تله ها، پخش شدن یک گاز سمی، یا حتی زنده شدن کلی زامبی مومیایی شده از گور های دسته جمعی رو مثل توی فیلمایی که توی خونه ریدلها میدیدن رو داشتند. اما، اینطور پیش نرفت. در تابوت با کلی ناز و عدا، با کلی عشوههای ریز و درشت، چشمک زنان و چراغ سبز دادنای فراوان به آرومی شروع به تکون خوردن کرد... گویی از توی کف گذاشتن ملت مرگخوار و کرم ریختن براشون لذتهای فراوان حارام میبرد.
اما طبیعتا مامان مروپ حوصله همچین کارای بیترادبانه و مستهجن و منکراتی رو نداشت. اون هم مقابل کلی ملت جوون و بچه مرگخواران که اطرافش بودند. پس، با ذکر " استغفرلمرلین کبیر " با کلنگش به بغل در تابوت کوبید و اون رو طرفی انداخت. در تابوت با برخورد کلنگ و پرت شدنش هم جمله ناله مانندی " Harder momy " به زبان اورد و از پست خارج شد.
مروپ سلاح مخفی و هستهایش رو برای مقابله با هر آنچه که درون تابوت بود دراورد. دمپایی پلاستیکی که روی اون علامت هشدار "خطر پرتوزایی" هک شده بود، با ذکر "وعده ما، وعده شفتالو مامان سوم و چهارم" آماده عملیات شد.
اما درون تابوت چیز خاصی نبود. چیز خاصی جز یک موجود مومیایی شده که ماسکی به دهن، موهای خاک گرفته. چشمان خشک شده و دستانی که بصورت ضربدری روی شونههاش قرار گرفته بود و در یکی از دستها، شیشه خون کوچکی، و درون دیگری عصای آیتمرلین، فرعون سوم قرار داشت.
شخص مومیایی شده به آرومی، با کلی صدای شکسته شدن گلنچهاش کمرش رو از درون تابوت بلند کرد و در سکوت و به آرومی به سمت ملت نگاه کرد.
مروپ که هنوز سلاح هستهایش رو غلاف نکرده بود، رو به مومیایی میکنه و میگه:
- جنابعالی کی باشی؟ فرعونی چیزی باشی؟ شفتالو مامان شاهده بخوای مارو زنده زنده بخوری یا مومیایی کنی وعده صادقمو میکنم توش چشت!
- آه... وعده صادق نمنده؟
تلما که تازه تازه سلولهای آیکیو مغزش شروع به فسفر سوزوندن کرده بودن، از توی بغل اسکلت ملت بی صاحاب بیرون میاد و روبه ملت مرگخوار، عربده کشی میکنه که...
- آستریکس! نمیشناسین؟ آستریکسه این!
- چوخ ممنون. اما من آستریکس نبودم. منیم اسمم، آستریکسامُن سوم، فرمانروای دنیای زیرین، دنیای پنهان، دنیای آشکار، دنیای مردگان و دنیای نمردگان درون این تابوتم.
- ماهم ملت مرگخواریم. اومدیم اینجا که...
- چوخ خوش گلدین.
- میگفتم... اومدیم اینجا که لرد رو نجات بدیم.
- اونم چوخ خوش گلدین.
- نه خب، اون مریضه... داره میمیره. اون...
- پس اونم چوخ خوش گتدین...
- نه خب... اون مسموم شده...
- از بس بدبختی...
- یکی اون رو مسموم کرده که...
- از بس ایشورن ملت...
- حالا روی نقشه پادزهر رو علامت زده که...
- از بس کفاثطن ملت...
- ماهم تو این گرما و بدبختی مجبوری اومدیم اینجا که...
- از بس نجاستن ملت...
- اومدیم اینجا که دنبال پادزهر بگردیم تا...
- از بس لذالتن ملت...
- تا لردمون رو نجات بدیم! ده بذار حرفمو بزنم دیگه.
- آها. فهمیدم حالا نیه چرا اینجا خوش گلدین کردین. چوخ مرسی.
مرگخوار مجهولی که گوشه نشسته بود و داشت چیپسشو میخورد جلو میاد و میپرسه؟
- حالا میدونی پادزهر رو کجا میتونیم پیدا کنیم؟
آستریکسامُن اسلوموشن وارانه سرش رو به سختی به سمت مرگخوار مجهول میچرخونه و اندی نگاش میکنه... اندکی بیشتر نگاش میکنه... حتی یکم بیشتر اندکیتر نگاش میکنه... و بلاخره به زبون میاد و میگه:
- چوخ میدونم من. انتهای راهرو دست چپ.
- چی؟ به همین سادگی؟
- به همین چوخ سادگی و خوشمزگی.
- معمولا ادرس انتهای راهرو دست چپ همیشه به مرلینگاه ختم میشه!
- نه. اینجا به قهوه خونه ختم میشه. یه لیوان قهوه دن زاددان برام بیارین بخورم شارژ شم. بعد میگم پادزهر دن زاددان کجا میتونین پیدا کنین. چوخ مرسی.
افرادی که لایک کردند

مرگخوارا که درحال ورود به اهرام بودن، با فریاد تلما سرجاشون میمونن. تلما با حالت مشکوکی اطراف رو زیر نظر داشت.
- به نظرتون همهی اینا یکم مشکوک نیست؟
مرگخوارا آهی میکشن.
- تلما از نظر تو چی مشکوک نیست احیانا؟
تلما چشمغرهای به گوینده میزنه و بی اهمیت ادامه میده.
- فکر کنین... یکی ارباب رو مسموم میکنه و بعد محلی که پادزهر هست رو بهمون میگه!
- خب؟
- یعنی این براتون مشکوک نیست؟!
مرگخوارا نگاه هایی بین همدیگه رد و بدل میکنن. دراکو درحالی که سرش رو میخارونه از تلما سوال میکنه...
- باید مشکوک باشه؟
- آره دیگه! چهارساعته دارم چی میگم؟
یکی از مرگخوارا نگاهی به ساعت مچیش میکنه.
- تلما فقط دو دقیقه است داری حرف میزنیا ولی...
اما فقط با نگاه تلما روبرو میشه و از اون جهت که آدم باهوشی بود، میتونه "خفه شو!"ی توی نگاهش رو بفهمه. اون که تحمل این نگاه رو نداره، به آرومی آب میشه و توی زمین فرو میره. کجول به خاطر گرمای هوا، پژمرده شده و روی سرش، تیغ های کاکتوس مانندی در اومده بود؛ برای همین تنها چیزی که میخواست این بود که هرچه سریع تر پادزهر رو به دست بیاره و از اون بیابون خارج بشه.
- چه مشکوکی آخه خواهر من! یه نگاه به من بنداز. معلوم نیست درختسانم یا یه خار صحرایی! اصلا من رو بی خیال؛ اون حیوون بدبخت رو ببین داره از گرما میپزه. ول کن بذار بریم اون پادزهر رو برداریم از اینجا بریم دیگه!
و به روباه تلما که نفسنفس میزنه و گرمازده شده، اشاره میکنه. بقیه مرگخوارا که دونه های عرق از همه جاشون میچکه، حرف کجول رو تایید میکنن و به سمت اهرام راه میوفتن. تلما که میبینه دیگه مکث جایز نیست، میگه:
- شاید توی اهرام برامون تله گذاشتن!
افرادی که لایک کردند

خیلی مشکوکی!


مطمئن باشین کل علتش تنها همین بود که مرگخواران بسیار عاقل، فهمیده و موقعیتشناس بودن و درک میکردن که جان اربابشون به چند تا سوال از روی کنجکاوی ارجحیت داره؛ و نه مروپی که زودتر از همه کلنگ برداشته بود و تهدیدکنان به سمت مرگخوارانی که انگشت بالا کرده بودن میگرفت.
مروپ در طی یکی از همین تهدیدهاش نشونهگیری نادرستی میکنه و فرشته اشتباها در محدودهی تهدید مروپ قرار میگیره. فرشته تاریخدان بود و به خوبی میدونست اشرف مخلوقات قادر به انجام چه کارها که نیستن، پس خیلی احساس خطر میکنه.
بنابراین فرشته وقتی میبینه مرگخوارا دارن بساط جمع میکنن تا به داخل اهرام مصر نفوذ کنن، نگاه نگرانشو از مروپ برمیداره و دست به دامان مرلین میشه.
- مرلینا، من گفتم هر آنچه خواستید. رخصت بدین بدون گزارش شدن برم. بخدا گاد شوخی سرش نمیشه.

مرلین با بیخیالی دستشو رو هوا تکون میده:
- از برگ اشرف مخلوقات بودنمون در بخشش تو استفاده میکنیم. دیگه تکرار نشه. حالا برو به پادوییت برس.

فرشته سری تکون میده و در یک چشم به هم زدن ناپدید میشه تا به قصر ملکوتی در آسمانها بپیونده. اما برخلاف جادوگران که اکثرا با صدای پاق ناپدید میشدن، فرشته با صدایی بسیار نازکتر و شبیه به "فیش" ناپدید میشه که باعث میشه دوباره سوالاتی در ذهن چند تن از مرگخواران شکل بگیره. اما با یادآوری کلنگ مروپ، بیخیال میشن و در واقع به محض ناپدید شدن فرشته، مرگخواران آماده برای ورود به اهرام مصر به صف میشن.
افرادی که لایک کردند

یه نفر لرد سیاه رو مسموم کرده و محل پادزهر رو روی یه نقشه گنج با یه ضربدر برا مرگخوارا مشخص کرده تا طی سه روز برن و پادزهرو برا نجات لرد پیدا کنن. بعد مدتها نقشهخونی بالاخره مرگخوارا متوجه میشن که پادزهر داخل اهرام مصره. حالا سوالشون اینه که چرا باید توی اهرام باشه؟
مرگخواران مانند جمعی از فلاسفه بیابانی، زیر نور سوزان خورشید نشسته و با دستانی بر چانه خویش، به افق چشم دوخته بودند.
- به راستی چه سِری در پنهوون شدن پادزهر داخل اهرام نهفتهست؟
مرلین با این پرسش نگاهی به آسمانها نمود تا جواب خویش را در دیتاهای کائنات سرچ کند. ناگهان فرشتهای نورانی با البسهای سفید و یک ساز چنگ، در آسمان ظاهر شد. در ابتدا همهچیز بسیار ملکوتی به نظر میرسید و فرشته با وقار و کاریزمای خاصی به حواریون مرگخوار نگاه میکرد اما طولی نکشید که فرشته عرق روی پیشانیاش را پاک کرد و آب بدنش بخار شد.
- حاجی ناموسا گرمه! حالا لنگ ظهر زیر آتیش خورشید وقت فکر کردن به دلیل پنهان شدن پادزهر توی اهرام مصرین شما؟ برین اون پادزهر خرابشده رو پیدا کنین بدین اربابتون دیگه اسیرمون کردین این وقت روز!
مرلین با خشمی سوزانتر از خورشید، یکی از ریگهای بیابان را به سمت فرشته پرتاب کرد.
- سکوت! فرشته بد! اشرف مخلوقات براش سوال پیش اومده اونوقت بجای جواب دادن غرغر میکنی؟ برات درس عبرت نشد عاقبت اونی که سجده نکرد؟ گزارشتو به گاد بدم؟
تهدید مرلین تاثیرگذار به نظر میرسید چرا که همان لحظه، فرشته از اضطراب چند عدد از پرهایش از بال سفیدش جدا شد و روی شنهای روان افتاد.
- یا مرلین! من بیجا کنم غرغر کنم! پاسخگوی سوالات فلسفی شما هستم فقط تو رو به بیجامه خودتون قسم، گزارش ما رو به گاد بزرگ ندین. اصلا شوخی نداره... ۶۰۰۰ سال عبادتشو میکنی یهو یه روز ازش انتقاد میکنی قهر میکنه و حالا بیا درستش کن!
- حاشیه نرو و بگو ببینم چرا پادزهر توی اهرام مصره؟
- والا چی بگم... اینی که پادزهر ارباب شما رو در دست داشته عمر نوح داره! از اونجایی که توی نوجوانی با فراعنه مشهور داخل اهرام، به اتفاق مومیاییها گرگم به هوا بازی میکردن، تصمیم گرفت پادزهرو ببره توی قبر همون دوستای دوره کودکیش خاک کنه.
چهره مرلین کمی متعجب شد.
- کیو میگی؟!
- همین پیرمرد پرحاشیه دیگه... دامبلدور! البته خودش دنبال مسموم کردن ارباب تاریکی نبود. باز این دراکو داشت نقشه مسموم کردن دامبلدور رو میکشید اشتباهی مروپ نوشیدنی مسمومشو توی قابلمه غذای لرد ریخت. دامبلدورم که خبر کمای لرد رو شنید و میخواست از آب گلآلود ماهی بگیره، تنها پادزهر جهانو برد توی اهرام دفن کرد تا حالا حالاها بازیتون بده و در نتیجه اربابتون من یقرا فاتحه مع صلوات بشه.
مروپ که سعی داشت خودش را به نشنیدن بزند، تعداد زیادی کلنگ از داخل جیباش بیرون آورد و به مرگخواران داد.
- ما الان باید از چرای پنهون شدن پادزهر داخل اهرام بپرسیم یا فقط کلنگ برداریم بریم مومیاییها رو بزنیم کنار و پادزهر درمان هلو پسر مامانو برداریم بیایم بیرون؟! بجنبین آلوهای وارفته مامان که دو روز از سه روزمون گذشت!

