- گرمه آقا... چوخ گرمه!
ملت دم در ورودی اهرام میایستن و دنبال گوینده صدا میگردن. اما کسی از بین خودشون نبود که این رو گفته باشه.
- دیدید گفتم ممکنه تله باشه؟ دیدید گفتم یجای کار میلنگه؟ دیدید میگم مشکوکه...
ملت بازهم دنبال صدا میگردن. اما چیزی جز ورودی اهرام و چند تا خرت و پرت مجسمه مصری و تابوت فرعون اون دور بر چیزی نبود.
- ملت میگم گرمه!... چوخ گرمه میگم!
ملت مرگخوار باز تعجب و ترسیده به سمت صدا برگشتن. اما باز کسی نبود! جز یک تابوت مصری که گوشهای روی سنگی دراز کشیده بود.
تلما، شرلوک هلمز وارانه به سمت تابوت میره و با کشیدن چوب دستیش سریع پشت تابوت میپره. ولی کسی پشت تابوت نبود. البته بودا. ولی برای بودن یکم دیر بود. چون صرفا یکی دوتا استخون و اسکلت بودن که ریخته شدن بودن روی زمین. مشخص نبود بخاطر تشنگی اسکلت شده بودن یا بخاطر کمبود اب.
اما این چیزا باعث نمیشد تا تلما با دقت تمام روشون خم نشه و ازمایش های اولیه رو انجام نده.
- تلما داری چیکار میکنی؟
- مگه نمیبینی... میخوام بفهمم چطوری این اسکلتها حرف میزدن!
- چوخ گرمه...!
- دیدین! ازشون صدا بیرون میاد!
- ولی تلما صدا از سمت تابوت میاد.

- پنپ! معلومه که میاد. اما تابوت مطمعنن یک تلس. حتما یک نکته انحرافیه. باید از همین اسکلت باشه!
مروپ که میدید با اینکارای تلما تا انتخابات وزارت بعدی هم نمیرسن که لرد رو نجات بدن؛ جلو میوفته و سمت تابوت میره. بقیه مرگخواران هم دور تابوت جمع میشن و نگاش میکنن.
یک تابوت سنگی، مثل تابوتهای مصری توی فیلما. منتها، با شکل و شمایل عجیبتر. صورت یک فرد مذکری که خط چشمانی مصری طور به چشم داشت. ریشی بز مانند و بلند که انتهاش بافته شده بود. و البته ماسکی که روی صورت داشت. مروپ با دیدن تابوت تقریبا مطمعن بود که صدا از درون تابوت بیرون میومد. لذا پس، چوبدستیش رو سمت تابوت میگیره و با خوندن وردی، در تابوت صدایی میده و بخاری از اطرافش بیرون میزنه. ملت مرگخوارا با ترس و احتیاط چند قدم عقب میرن. همگی انتظار فعال شدن تله ها، پخش شدن یک گاز سمی، یا حتی زنده شدن کلی زامبی مومیایی شده از گور های دسته جمعی رو مثل توی فیلمایی که توی خونه ریدلها میدیدن رو داشتند. اما، اینطور پیش نرفت. در تابوت با کلی ناز و عدا، با کلی عشوههای ریز و درشت، چشمک زنان و چراغ سبز دادنای فراوان به آرومی شروع به تکون خوردن کرد... گویی از توی کف گذاشتن ملت مرگخوار و کرم ریختن براشون لذتهای فراوان حارام میبرد.
اما طبیعتا مامان مروپ حوصله همچین کارای بیترادبانه و مستهجن و منکراتی رو نداشت. اون هم مقابل کلی ملت جوون و بچه مرگخواران که اطرافش بودند. پس، با ذکر " استغفرلمرلین کبیر " با کلنگش به بغل در تابوت کوبید و اون رو طرفی انداخت. در تابوت با برخورد کلنگ و پرت شدنش هم جمله ناله مانندی " Harder momy " به زبان اورد و از پست خارج شد.
مروپ سلاح مخفی و هستهایش رو برای مقابله با هر آنچه که درون تابوت بود دراورد. دمپایی پلاستیکی که روی اون علامت هشدار "خطر پرتوزایی" هک شده بود، با ذکر "وعده ما، وعده شفتالو مامان سوم و چهارم" آماده عملیات شد.
اما درون تابوت چیز خاصی نبود. چیز خاصی جز یک موجود مومیایی شده که ماسکی به دهن، موهای خاک گرفته. چشمان خشک شده و دستانی که بصورت ضربدری روی شونههاش قرار گرفته بود و در یکی از دستها، شیشه خون کوچکی، و درون دیگری عصای آیتمرلین، فرعون سوم قرار داشت.
شخص مومیایی شده به آرومی، با کلی صدای شکسته شدن گلنچهاش کمرش رو از درون تابوت بلند کرد و در سکوت و به آرومی به سمت ملت نگاه کرد.
مروپ که هنوز سلاح هستهایش رو غلاف نکرده بود، رو به مومیایی میکنه و میگه:
- جنابعالی کی باشی؟ فرعونی چیزی باشی؟ شفتالو مامان شاهده بخوای مارو زنده زنده بخوری یا مومیایی کنی وعده صادقمو میکنم توش چشت!
- آه... وعده صادق نمنده؟
تلما که تازه تازه سلولهای آیکیو مغزش شروع به فسفر سوزوندن کرده بودن، از توی بغل اسکلت ملت بی صاحاب بیرون میاد و روبه ملت مرگخوار، عربده کشی میکنه که...
-
آستریکس! نمیشناسین؟ آستریکسه این!
- چوخ ممنون. اما من آستریکس نبودم. منیم اسمم، آستریکسامُن سوم، فرمانروای دنیای زیرین، دنیای پنهان، دنیای آشکار، دنیای مردگان و دنیای نمردگان درون این تابوتم.
- ماهم ملت مرگخواریم. اومدیم اینجا که...
- چوخ خوش گلدین.
- میگفتم... اومدیم اینجا که لرد رو نجات بدیم.
- اونم چوخ خوش گلدین.
- نه خب، اون مریضه... داره میمیره. اون...
- پس اونم چوخ خوش گتدین...
- نه خب... اون مسموم شده...
- از بس بدبختی...
- یکی اون رو مسموم کرده که...
- از بس ایشورن ملت...
- حالا روی نقشه پادزهر رو علامت زده که...
- از بس کفاثطن ملت...
- ماهم تو این گرما و بدبختی مجبوری اومدیم اینجا که...
- از بس نجاستن ملت...
- اومدیم اینجا که دنبال پادزهر بگردیم تا...
- از بس لذالتن ملت...
- تا لردمون رو نجات بدیم! ده بذار حرفمو بزنم دیگه.
- آها. فهمیدم حالا نیه چرا اینجا خوش گلدین کردین. چوخ مرسی.
مرگخوار مجهولی که گوشه نشسته بود و داشت چیپسشو میخورد جلو میاد و میپرسه؟
- حالا میدونی پادزهر رو کجا میتونیم پیدا کنیم؟
آستریکسامُن اسلوموشن وارانه سرش رو به سختی به سمت مرگخوار مجهول میچرخونه و اندی نگاش میکنه... اندکی بیشتر نگاش میکنه... حتی یکم بیشتر اندکیتر نگاش میکنه... و بلاخره به زبون میاد و میگه:
- چوخ میدونم من. انتهای راهرو دست چپ.
- چی؟ به همین سادگی؟
- به همین چوخ سادگی و خوشمزگی.
- معمولا ادرس انتهای راهرو دست چپ همیشه به مرلینگاه ختم میشه!
- نه. اینجا به قهوه خونه ختم میشه. یه لیوان قهوه دن زاددان برام بیارین بخورم شارژ شم. بعد میگم پادزهر دن زاددان کجا میتونین پیدا کنین. چوخ مرسی.