جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  122 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  249 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  198 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1405 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب... کدوم راهرو؟

ملت مرگخوار طبق فرمان یک نیمه فرعون- نیمه خون‌‌آشام باستانی، آستریکسامُن، که خیلی ناگهانی و بدون برنامه ریزی قبلی از توی یه تابوت که ظاهرا بی دلیل کنار در ورودی یکی از اهرام گذاشته شده بود، پیداش کرده بودن وارد همون هرم شدن.

هدف ساده بود. مرگخواران باید هرچه سریع تر به جایی با آدرس "انتهای راهرو، دست چپ" می‌رفتن، جایی به اسم قهوه‌خونه رو پیدا می‌کردن و یه فنجون قهوه ازش خریداری می‌کردن. بعد، اون فنجون قهوه رو آستریکسامُن می‌دادن و ازش آدرس دقیق پادزهر که جایی توی همین هرم دفن شده بود رو می‌گرفتن و لرد سیاه رو نجات می‌دادن.

فقط یک مشکل بسیار بسیار کوچک و بی اهمیت وجود داشت: هرم از همان بدو ورود، شامل هزاران راهروی ریز، درشت، بلند، کوتاه، رنگ و وارنگ، از همه رنگ و غیره بود.

البته که این مشکل همانطور که قبلا هم اشاره شد، بسیار کوچک بود، اما به حد کافی بزرگ هم بود که وارد حیطه‌ی مسائل شک برانگیز تلما بشه.
- دیدین گفتم؟ دیدین گفتم؟ تله بود! اون موجود آستریکس ماننده ما رو فرستاد این تو که گم بشیم و همینجا بمیریم و هیچکس نتونه ارباب رو نجات بده!
- هنوز گم نشدیم تلما، در ورودی هنوز پشت سرمونه. می‌تونیم بریم بیرون.

بانو مروپ تازه کلنگش را برای استراحت زمین گذاشته و یک پایش را روی آن گذاشته و دست به کمر ایستاده بود.
- آره آلبالوی گندیده‌ی مامان. یکیتون بره از آستریکسامُن پوسیده ی مامان بپرسه که قهوه خونه دقیقا انتهای کدوم راهرو، دست چپه.

اما در سنگیِ ورودی که گویا دقیقا منتظر همین جمله بود، با صدای خرت خرت و بلند کردن حجم عظیمی از خاک، حرکت کرد و محکم بسته شد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط ویولا ریچموند در 1405/1/21 19:24:57
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

پاسخ: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1405 16:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- گرمه آقا... چوخ گرمه!

ملت دم در ورودی اهرام می‌ایستن و دنبال گوینده صدا میگردن. اما کسی از بین خودشون نبود که این رو گفته باشه.

- دیدید گفتم ممکنه تله باشه؟ دیدید گفتم یجای کار میلنگه؟ دیدید میگم مشکوکه...

ملت بازهم دنبال صدا میگردن. اما چیزی جز ورودی اهرام و چند تا خرت و پرت مجسمه مصری و تابوت فرعون اون دور بر چیزی نبود.

- ملت میگم گرمه!... چوخ گرمه میگم!

ملت مرگخوار باز تعجب و ترسیده به سمت صدا برگشتن. اما باز کسی نبود! جز یک تابوت مصری که گوشه‌ای روی سنگی دراز کشیده بود.
تلما، شرلوک هلمز وارانه به سمت تابوت میره و با کشیدن چوب دستیش سریع پشت تابوت میپره. ولی کسی پشت تابوت نبود. البته بودا. ولی برای بودن یکم دیر بود. چون صرفا یکی دوتا استخون و اسکلت بودن که ریخته شدن بودن روی زمین. مشخص نبود بخاطر تشنگی اسکلت شده بودن یا بخاطر کمبود اب.
اما این چیزا باعث نمیشد تا تلما با دقت تمام روشون خم نشه و ازمایش های اولیه رو انجام نده.

- تلما داری چیکار میکنی؟
- مگه نمی‌بینی... میخوام بفهمم چطوری این اسکلت‌ها حرف میزدن!
- چوخ گرمه...!
- دیدین! ازشون صدا بیرون میاد!
- ولی تلما صدا از سمت تابوت میاد.
- پ‌ن‌پ! معلومه که میاد. اما تابوت مطمعنن یک تلس. حتما یک نکته انحرافیه. باید از همین اسکلت باشه!

مروپ که می‌دید با اینکارای تلما تا انتخابات وزارت بعدی هم نمیرسن که لرد رو نجات بدن؛ جلو میوفته و سمت تابوت میره. بقیه مرگخواران هم دور تابوت جمع میشن و نگاش میکنن.
یک تابوت سنگی، مثل تابوت‌های مصری توی فیلما. منتها، با شکل و شمایل عجیب‌تر. صورت یک فرد مذکری که خط چشمانی مصری طور به چشم داشت. ریشی بز مانند و بلند که انتهاش بافته شده بود. و البته ماسکی که روی صورت داشت. مروپ با دیدن تابوت تقریبا مطمعن بود که صدا از درون تابوت بیرون میومد. لذا پس، چوبدستیش رو سمت تابوت میگیره و با خوندن وردی، در تابوت صدایی میده و بخاری از اطرافش بیرون میزنه. ملت مرگخوارا با ترس و احتیاط چند قدم عقب میرن. همگی انتظار فعال شدن تله ها، پخش شدن یک گاز سمی، یا حتی زنده شدن کلی زامبی مومیایی شده از گور های دسته جمعی رو مثل توی فیلمایی که توی خونه ریدل‌ها میدیدن رو داشتند. اما، اینطور پیش نرفت. در تابوت با کلی ناز و عدا، با کلی عشوه‌های ریز و درشت، چشمک زنان و چراغ سبز دادنای فراوان به آرومی شروع به تکون خوردن کرد... گویی از توی کف گذاشتن ملت مرگخوار و کرم ریختن براشون لذت‌های فراوان حارام میبرد.

اما طبیعتا مامان مروپ حوصله همچین کارای بیترادبانه و مستهجن و منکراتی رو نداشت. اون هم مقابل کلی ملت جوون و بچه مرگخواران که اطرافش بودند. پس، با ذکر " استغفرلمرلین کبیر " با کلنگش به بغل در تابوت کوبید و اون رو طرفی انداخت. در تابوت با برخورد کلنگ و پرت شدنش هم جمله ناله مانندی " Harder momy " به زبان اورد و از پست خارج شد.
مروپ سلاح مخفی و هسته‌ایش رو برای مقابله با هر آنچه که درون تابوت بود دراورد. دمپایی پلاستیکی که روی اون علامت هشدار "خطر پرتوزایی" هک شده بود، با ذکر "وعده ما، وعده شفتالو مامان سوم و چهارم" آماده عملیات شد.

اما درون تابوت چیز خاصی نبود. چیز خاصی جز یک موجود مومیایی شده که ماسکی به دهن، موهای خاک گرفته. چشمان خشک شده و دستانی که بصورت ضربدری روی شونه‌هاش قرار گرفته بود و در یکی از دست‌ها، شیشه خون کوچکی، و درون دیگری عصای آیت‌مرلین، فرعون سوم قرار داشت.
شخص مومیایی شده به آرومی، با کلی صدای شکسته شدن گلنچ‌هاش کمرش رو از درون تابوت بلند کرد و در سکوت و به آرومی به سمت ملت نگاه کرد.
مروپ که هنوز سلاح هسته‌ایش رو غلاف نکرده بود، رو به مومیایی میکنه و میگه:
- جنابعالی کی باشی؟ فرعونی چیزی باشی؟ شفتالو مامان شاهده بخوای مارو زنده زنده بخوری یا مومیایی کنی وعده صادقمو میکنم توش چشت!
- آه... وعده صادق نمنده؟

تلما که تازه تازه سلول‌های آی‌کیو مغزش شروع به فسفر سوزوندن کرده بودن، از توی بغل اسکلت ملت بی صاحاب بیرون میاد و روبه ملت مرگخوار، عربده کشی میکنه که...
- آستریکس! نمیشناسین؟ آستریکسه این!
- چوخ ممنون. اما من آستریکس نبودم. منیم اسمم، آستریکسامُن سوم، فرمان‌روای دنیای زیرین، دنیای پنهان، دنیای آشکار، دنیای مردگان و دنیای نمردگان درون این تابوتم.
- ماهم ملت مرگخواریم. اومدیم اینجا که...
- چوخ خوش گلدین.
- میگفتم... اومدیم اینجا که لرد رو نجات بدیم.
- اونم چوخ خوش گلدین.
- نه خب، اون مریضه... داره میمیره. اون...
- پس اونم چوخ خوش گتدین...
- نه خب... اون مسموم شده...
- از بس بدبختی...
- یکی اون رو مسموم کرده که...
- از بس ایشورن ملت...
- حالا روی نقشه پادزهر رو علامت زده که...
- از بس کفاثطن ملت...
- ماهم تو این گرما و بدبختی مجبوری اومدیم اینجا که...
- از بس نجاستن ملت...
- اومدیم اینجا که دنبال پادزهر بگردیم تا...
- از بس لذالتن ملت...
- تا لردمون رو نجات بدیم! ده بذار حرفمو بزنم دیگه.
- آها. فهمیدم حالا نیه چرا اینجا خوش گلدین کردین. چوخ مرسی.

مرگخوار مجهولی که گوشه نشسته بود و داشت چیپسشو میخورد جلو میاد و میپرسه؟
- حالا میدونی پادزهر رو کجا میتونیم پیدا کنیم؟

آستریکسامُن اسلوموشن وارانه سرش رو به سختی به سمت مرگخوار مجهول میچرخونه و اندی نگاش میکنه... اندکی بیشتر نگاش میکنه... حتی یکم بیشتر اندکی‌تر نگاش میکنه... و بلاخره به زبون میاد و میگه:
- چوخ میدونم من. انتهای راه‌رو دست چپ.
- چی؟ به همین سادگی؟
- به همین چوخ سادگی و خوشمزگی.
- معمولا ادرس انتهای راه‌رو دست چپ همیشه به مرلینگاه ختم میشه!
- نه. اینجا به قهوه خونه ختم میشه. یه لیوان قهوه دن زاددان برام بیارین بخورم شارژ شم. بعد میگم پادزهر دن زاددان کجا میتونین پیدا کنین. چوخ مرسی.
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1405 13:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- صبر کنین!

مرگخوارا که درحال ورود به اهرام بودن، با فریاد تلما سرجاشون می‌مونن. تلما با حالت مشکوکی اطراف رو زیر نظر داشت.
- به نظرتون همه‌ی اینا یکم مشکوک نیست؟

مرگخوارا آهی می‌کشن.

- تلما از نظر تو چی مشکوک نیست احیانا؟

تلما چشم‌غره‌ای به گوینده می‌زنه و بی اهمیت ادامه میده.
- فکر کنین... یکی ارباب رو مسموم می‌کنه و بعد محلی که پادزهر هست رو بهمون میگه!
- خب؟
- یعنی این براتون مشکوک نیست؟!

مرگخوارا نگاه هایی بین همدیگه رد و بدل میکنن. دراکو درحالی که سرش رو می‌خارونه از تلما سوال میکنه...
- باید مشکوک باشه؟
- آره دیگه! چهارساعته دارم چی میگم؟

یکی از مرگخوارا نگاهی به ساعت مچیش می‌کنه.
- تلما فقط دو دقیقه است داری حرف می‌زنیا ولی...

اما فقط با نگاه تلما روبرو میشه و از اون جهت که آدم باهوشی بود، می‌تونه "خفه شو!"ی توی نگاهش رو بفهمه. اون که تحمل این نگاه رو نداره، به آرومی آب میشه و توی زمین فرو میره. کجول به خاطر گرمای هوا، پژمرده شده و روی سرش، تیغ های کاکتوس مانندی در اومده بود؛ برای همین تنها چیزی که می‌خواست این بود که هرچه سریع تر پادزهر رو به دست بیاره و از اون بیابون خارج بشه.
- چه مشکوکی آخه خواهر من! یه نگاه به من بنداز. معلوم نیست درخت‌سانم یا یه خار صحرایی! اصلا من رو بی خیال؛ اون حیوون بدبخت رو ببین داره از گرما می‌پزه. ول کن بذار بریم اون پادزهر رو برداریم از اینجا بریم دیگه!

و به روباه تلما که نفس‌نفس می‌زنه و گرمازده شده، اشاره میکنه. بقیه مرگخوارا که دونه های عرق از همه جاشون می‌چکه، حرف کجول رو تایید می‌کنن و به سمت اهرام راه میوفتن. تلما که می‌بینه دیگه مکث جایز نیست، میگه:
- شاید توی اهرام برامون تله گذاشتن!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مهر 1404 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا به شدت به داستان فرشته علاقمند شده بودن و حالا سوالاتی تو ذهنشون شکل گرفته بود که با بالا بردن انگشت اشاره‌شون، قصد پرسیدنش رو داشتن. اما شنیدن جمله‌ی آخر مروپ که خبر از، از دست رفتن دو روز از مهلت سه روزه‌شون می‌داد، باعث می‌شه به خودشون بیان و کنجکاوی‌ای که در وجودشون شکل گرفته بود رو در نطفه خفه کنن.

مطمئن باشین کل علتش تنها همین بود که مرگخواران بسیار عاقل، فهمیده و موقعیت‌شناس بودن و درک می‌کردن که جان اربابشون به چند تا سوال از روی کنجکاوی ارجحیت داره؛ و نه مروپی که زودتر از همه کلنگ برداشته بود و تهدیدکنان به سمت مرگخوارانی که انگشت بالا کرده بودن می‌گرفت.

مروپ در طی یکی از همین تهدیدهاش نشونه‌گیری نادرستی می‌کنه و فرشته اشتباها در محدوده‌ی تهدید مروپ قرار می‌گیره. فرشته تاریخ‌دان بود و به خوبی می‌دونست اشرف مخلوقات قادر به انجام چه کارها که نیستن، پس خیلی احساس خطر می‌کنه.

بنابراین فرشته وقتی می‌بینه مرگخوارا دارن بساط جمع می‌کنن تا به داخل اهرام مصر نفوذ کنن، نگاه نگرانشو از مروپ برمی‌داره و دست به دامان مرلین می‌شه.
- مرلینا، من گفتم هر آن‌چه خواستید. رخصت بدین بدون گزارش شدن برم. بخدا گاد شوخی سرش نمی‌شه.

مرلین با بیخیالی دستشو رو هوا تکون می‌ده:
- از برگ اشرف مخلوقات بودنمون در بخشش تو استفاده می‌کنیم. دیگه تکرار نشه. حالا برو به پادوییت برس.

فرشته سری تکون می‌ده و در یک چشم به هم زدن ناپدید می‌شه تا به قصر ملکوتی در آسمان‌ها بپیونده. اما برخلاف جادوگران که اکثرا با صدای پاق ناپدید می‌شدن، فرشته با صدایی بسیار نازک‌تر و شبیه به "فیش" ناپدید می‌شه که باعث می‌شه دوباره سوالاتی در ذهن چند تن از مرگخواران شکل بگیره. اما با یادآوری کلنگ مروپ، بیخیال می‌شن و در واقع به محض ناپدید شدن فرشته، مرگخواران آماده برای ورود به اهرام مصر به صف می‌شن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 2 شهریور 1404 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

یه نفر لرد سیاه رو مسموم کرده و محل پادزهر رو روی یه نقشه گنج با یه ضربدر برا مرگخوارا مشخص کرده تا طی سه روز برن و پادزهرو برا نجات لرد پیدا کنن. بعد مدت‌ها نقشه‌خونی بالاخره مرگخوارا متوجه می‌شن که پادزهر داخل اهرام مصره. حالا سوال‌شون اینه که چرا باید توی اهرام باشه؟
____________________

مرگخواران مانند جمعی از فلاسفه بیابانی، زیر نور سوزان خورشید نشسته و با دستانی بر چانه خویش، به افق چشم دوخته بودند.

- به راستی چه سِری‌ در پنهوون شدن پادزهر داخل اهرام نهفته‌‌ست؟

مرلین با این پرسش نگاهی به آسمان‌ها نمود تا جواب خویش را در دیتاهای کائنات سرچ کند. ناگهان فرشته‌ای نورانی با البسه‌ای سفید و یک ساز چنگ، در آسمان ظاهر شد. در ابتدا همه‌چیز بسیار ملکوتی به نظر می‌رسید و فرشته با وقار و کاریزمای خاصی به حواریون مرگخوار نگاه می‌کرد اما طولی نکشید که فرشته عرق روی پیشانی‌اش را پاک کرد و آب بدنش بخار شد.
- حاجی ناموسا گرمه! حالا لنگ ظهر زیر آتیش خورشید وقت فکر کردن به دلیل پنهان شدن پادزهر توی اهرام مصرین شما؟ برین اون پادزهر خراب‌شده رو پیدا کنین بدین ارباب‌تون دیگه اسیرمون کردین این وقت روز!

مرلین با خشمی سوزان‌تر از خورشید، یکی از ریگ‌های بیابان را به سمت فرشته پرتاب کرد.
- سکوت! فرشته بد! اشرف مخلوقات براش سوال پیش اومده اونوقت بجای جواب دادن غرغر می‌کنی؟ برات درس عبرت نشد عاقبت اونی که سجده نکرد؟ گزارشتو به گاد بدم؟

تهدید مرلین تاثیر‌گذار به نظر می‌رسید چرا که همان لحظه، فرشته از اضطراب چند عدد از پرهایش از بال سفیدش جدا شد و روی شن‌های روان افتاد.
- یا مرلین! من بی‌جا کنم غرغر کنم! پاسخگوی سوالات فلسفی شما هستم فقط تو رو به بی‌جامه خودتون قسم، گزارش ما رو به گاد بزرگ ندین. اصلا شوخی نداره... ۶۰۰۰ سال عبادت‌شو می‌کنی یهو یه روز ازش انتقاد می‌کنی قهر می‌کنه و حالا بیا درستش کن!
- حاشیه نرو و بگو ببینم چرا پادزهر توی اهرام مصره؟
- والا چی بگم... اینی که پادزهر ارباب شما رو در دست داشته عمر نوح داره! از اونجایی که توی نوجوانی با فراعنه مشهور داخل اهرام، به اتفاق مومیایی‌ها گرگم به هوا بازی می‌کردن، تصمیم گرفت پادزهرو ببره توی قبر همون دوستای دوره کودکیش خاک کنه.

چهره مرلین کمی متعجب شد.
- کیو میگی؟!
- همین پیرمرد پرحاشیه دیگه... دامبلدور! البته خودش دنبال مسموم کردن ارباب‌ تاریکی نبود. باز این دراکو داشت نقشه مسموم کردن دامبلدور رو می‌کشید اشتباهی مروپ نوشیدنی مسموم‌شو توی قابلمه غذای لرد ریخت. دامبلدورم که خبر کمای لرد رو شنید و می‌خواست از آب گل‌آلود ماهی بگیره، تنها پادزهر جهانو برد توی اهرام دفن کرد تا حالا حالاها بازی‌تون بده و در نتیجه ارباب‌تون من یقرا فاتحه مع صلوات بشه.

مروپ که سعی داشت خودش را به نشنیدن بزند، تعداد زیادی کلنگ از داخل جیب‌‌اش بیرون آورد و به مرگخواران داد.
- ما الان باید از چرای پنهون شدن پادزهر داخل اهرام بپرسیم یا فقط کلنگ برداریم بریم مومیایی‌ها رو بزنیم کنار و پادزهر درمان هلو پسر مامانو برداریم بیایم بیرون؟! بجنبین آلو‌های وارفته مامان که دو روز از سه روزمون گذشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 5 شهریور 1403 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
- اصلا چه جوری توی اهرام مصر گذاشتتش؟
- اصلا سوال مهم اینه... کی اربابو مسموم کرده؟
- اینا به کنار... چرا اربابو مسموم کرده؟! چرا دامبلدور نه؟ چرا یکی از اون ویزلی هارو نه؟

در میان این همه سوال هایی که ذهن مرگخواران را مشغول خود کرده بود هیزل که دوباره فاز افراد همه‌چیزدان را گرفته بود محکم در سوتش دمید و همه را ساکت کرد.
- جواب تمامی این سوال ها مشخصه. تنها کسی که میتونه ارباب رو مسموم کرده باشه...
- شاید خودت بودی.

هیزل بسیار عصبی به سمت مرگخواری که حرفش را قطع کرده بود و از همه مهمتر به او تهمت زده بود برگشت.
- چی ؟
- تو تنها کسی بودی که وقتی ما به جنگل رفته بودیم پیش ارباب بودی.
- اولا اگه من اربابو مسموم کرده بودم میومدم خبر مسموم شدن اربابمو میدادم؟ یا اصلا الان اینجا داشتم با شماها دنبال پادزهر می گشتم؟
-حرفت منطقیه...

هیزل چشم غره ای به او رفت و حرف قبلیش را از سر گرفت.
- دوستان تنها مصنون های ما برای این جنایت...
- وزارت سحر و جادو؟
- دقیقا چرا وزارت خونه باید همچین کاری رو با ارباب بکنه؟ میشه یکم منطقی باشین! تنها اشخاصی که میتونن همچین کاری رو بکنن...
- ماگل ها؟
- وایی از دستتون کلافه شدم! نه، نه، نه! ماگل ها توی خابشون هم نمیتونن به ارباب آسیب بزنن. محفلی ها! مضنون های ما محفلی ها هستن.
- اوه درسته. این خیلی منطقیه...

هیزل چشم غره ای به مرگخواران رفت و بعد بادبزنش را از جیبش بیرون آورد و شروع به باد زدن خود کرد.
مرلین که از دست همگی عاجز شده بود گفت:
-دوستان! سوال اصلی رو فراموش کردین: اینکه چرا پادزهر توی اهرامه مصره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1403 11:07
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوران به یکدیگر و مروپ به مرگخواران نگاه کرد. هر دو گروه با شدت به هم نگاه میکرد و هیچ کدام تکان نمیخورد.
بعد از سه دقیقه یکی از مرگخواران که آفتاب داشت کورش میکرد، پلک زد. بقیه مرگخواران آهی کشیدند و مروپ دستش را در هوا مشت کرد و گفت:
- یس! شما اول پلک زدین و مامان مسابقه رو برد! ... خب کجا بودیم؟... آها! نقشه!... خب وایسا ببینم...مرلین آفتابگیر مامان، تو از همه پیرتری...بیا نقشه رو بخون مامان!

مرلین که تاپ و شلواک با طرح راه راه رنگین کمانی پوشیده بود و روی شن ها دراز کشیده بود، عینک آفتابیش را برداشت و سرش را کمی بلند کرد.
- من دارم برنزه میکنم و حوصله نقشه خونی هم ندارم... اصلا کی گفته من از همه پیرترم؟ همین الستور معلوم نیست اصلا چند سالشه؟ چرا الستور نقشه رو نمیخونه؟

سایه الستور که این حرفها را شنید، عصبانی شد و چنگالهایش را بیرون آورد. از زیر بدن الستور خودش را کشید و به مرلین رساند و با چنگالش شست پای مرلین را زخم کرد. بهرحال خط قرمز سایه الستور دو چیز بود: سن الستور و گولیلمو مارکونی مخترع رادیو

مرلین با فریادی بلند شد و نشست ، شست پای زخمیش را ماساژ داد و نگاه عصبانی به سایه الستور انداخت.
- الستور این افسار سایه تو بکش!...ملت حق دارن هرچی میخوان به من بگن و من حق ندارم هیچی بگم؟... اصلا من قهرم!
بعد بلند شد و لنگان لنگان به سمت وسط صحرا به راه افتاد.

مروپ که دید تنها کاندید درست خواندن نقشه هم دارد از دست میرود، سریعا خود را به مرلین رساند و با صدای آرام گفت:
- پرنسس مامان! مامان وقتی میگه تو پیری یعنی خیلی با تجربه هستیا! در ضمن باهوش و خفن و باستانی هم هستی! مامان نمیخواد جلوی بقیه ازت تعریف کنه چون مرگخورای مامان احساس خنگی میکنن! مامان باید به فکر همه هلوهای آبدارش باشه دیگه! بیا پات هم مامان باند پیچی کنه برات!

مرلین که از تعریف و تمجید مروپ لذت برده بود و پایش هم درد میکرد، ایستاد و گذاشت مروپ پایش را پانسمان کند.

- خب برنزه مامان! نقشه رو بخون ببینم کجا بریم؟

مرلین نقشه را گرفت و کمی بالا و پایین کرد. بعد اخم کرد و به افق خیره شد.

- چی شده شلوارک پوش مامان؟ نقشه الکیه؟ معلوم نیست کجا باید بریم؟
- اهم...چرا اتفاقا معلومه... فقط یکم عجیبه... پادزهر توی اهرام مصره که سمت چپمون میشه! فقط چرا گذاشتنش اونجا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 6 تیر 1403 22:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- وای مرلینی جانی برام نمونده ک‍...

مرگخوار مذکور قبل از اینکه غر زدنش تمام بشود توسط خورشید (البته به دستور مروپ) ذوب شد.
- باقلواهای مامان! اصلا نگران نباشین! همین راهو برمیگردیم. بدون نقشه! فقط باید قدم هامونو دنبال کنیم.

سپس به شن هایی که با وزش باد تغییر شکل میدادند نگاهی تامل برانگیز انداخت.
- از روی نقشه برمیگردیم. بذارین مامان یه نگاهی بندازه.
- نظرتون چیه یه نفر دیگه هم یه نگاهی بندازه؟
- منظورت چیه الستور مامان؟! یعنی داری میگی من نمی‌تونم یه نقشه رو درست بخونم؟

مروپ چند لحظه سکوت کرد. نگاه مرگخواران به مروپ و مروپ به مرگخواران دوخته شده بود. مروپ دستش را درون جیبش برد و فررت کوچکی را برداشت و به پیشانی اش کشید تا عرق را پاک و وقت را تلف کند.

- عه بانو! منو آوردین بیرون؟ یعنی می‌تو...
- نه سیلویای مامان.

بعد از اینکه سیلویا را به درون جیبش پرتاب کرد، به مرگخواران لبخندی زد.
- کدوهای آبپز مامان! چون مامان یذره خسته اس، کسی حاضره نقشه رو بخونه...

و ناگهان با موج عظیمی از مرگخواران مواجه شد. سپس جمله اش را کامل کرد:
- و اصلا هم اشتباه هم نکنه چون من میدونم اون؟

موج عظیم مرگخواران عقب نشینی کرد. مروپ نگاهی انداخت و منتظر پاسخی از مرگخواران ماند.
- سیب زمینی های آبپز مامان؟ قرار نیست سرخ شده برگردیما! کسی نیست نقشه رو بخونه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 خرداد 1403 20:59
نمایش جزئیات
آفلاین
الستور یک نگاه به دماغ ذوب شده گابریل انداخت.
- موهات باعث میشن فاصله زیادی با ظاهر ارباب پیدا کنی و به همین خاطر بهتره که تا وقتی صد در صد شبیه نشدی، از وضعیت بینیت هم رونمایی نکنی.

و بعد خیلی آروم توی جیبش گشت تا یه دماغ دیگه واسه گابریل پیدا کنه و جونش رو از دست لرد سیاه که از تقلید شدن متنفر بود، نجات بده. که در همین حین گشتن بود که چشمش افتاد به یک عقرب دیگه که کتش رو نیش زده بود. بعد چشماشو ریز کرد، و دید که این همون عقربیه که چند دقیقه پیش پرتش کرده به سمت ناکجا آباد. طبیعتا ناراحت شد. انتظار داشت سایه‌ش بهش هشدار بده یا حتی عقرب رو فراری بده، ولی متوجه شد که سایه‌ش از شدت گرما داره خودش رو باد می‌زنه و حواسش به خودشم نیست و داره تبدیل به سراب میشه کم کم.

الستور دوباره عقرب رو از کتش کند. یه نگاه عصبانی به سوراخ ایجاد شده روی کتش کرد، یه نگاه هم به عقرب. جلوی میلش برای فشار دادن عقرب مقاومت کرد چون قطعا بعدش هم گابریل به خاطر حیوان آزاری ناراحت می‌شد، و هم مروپ به خاطر هدر دادن ماده اولیه سوپ مخصوصش. الستور بعد از کظم غیظ کردن و آروم شدن، عقرب رو دوباره پرتاب کرد، و عقرب صاف روی بینی مرلین که نشسته بود یه گوشه و داشت حمام آفتاب می‌گرفت و تهدید رو تبدیل به فرصت کرده بود، فرود اومد.

عقرب به چشمای مرلین نگاه کرد.
چشمای مرلین هم به عقرب نگاه کردن.
و بعد صاعقه‌ای از چشمای مرلین خارج شد و صاف خورد تو مغز عقرب.
بوی کباب عقرب فضا رو پر کرد و مرگخوارای گرسنه و تشنه رو، حتی گرسنه‌تر و تشنه‌تر کرد و شروع کردن به کندن زمین تا بلکه سریع‌تر پادزهر رو پیدا کنن.

مرگخوارا تا گردن زمین رو کندن و داشتن همین‌طور پیش می‌رفتن که صدای مروپ رو بیرون از گودالی که کنده بودن شنیدن.
- عزیزای مامان؟ مامان الان متوجه شد که نقشه رو برعکس گرفته...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 14 خرداد 1403 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

یه نفر لرد سیاه رو مسموم کرده و محل پادزهر رو روی یه نقشه گنج با یه ضربدر برا مرگخوارا مشخص کرده تا طی سه روز برن و پادزهرو برا نجات لرد پیدا کنن.
______________


-بانو؟ مطمئنین هنوز نرسیدیم؟

مروپ با چهره ای مصمم یک پرچم را از جیبش در آورد و در وسط ماسه های داغ بیابان فرو کرد.
-مامان محل پادزهر عزیز مامان رو پیدا کرد.

یکی از مرگخواران پس از جمله مروپ درجا تبخیر شد و به آسمانها رفت. الستور با نفرت شدیدی، عقربی که نیشش در کت خوش دوختش گیر کرده بود را جدا کرده و به سمت نا کجا آباد پرتاب نمود.

گابریل با خوشحالی از بغل یک کاکتوس راه رونده پایین پرید.
-چه جای خوبی برای قایم کردن پادزهره نه؟ آفتابش چه انرژی خوبی به آدم میده!

با خوشحالی نفس عمیقی کشید تا بوی صحرا را استشمام کند اما اینکار باعث شد بینی اش آتش گرفته و ذوب شود.
-آخی...میگن آدم هرکسیو بیشتر دوست داشته باشه بیشتر شبیه ش میشه. وقتی ارباب منو ببینن متوجه میشن چقدر دوستشون دارم نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!