______________________________
توی تاریکی، مرگخوارها چوبدستیهاشون رو به هر طرف گرفته بودن، بیشترشون سمت همدیگه. بلاتریکس فقط منتظر بود یکی تکون بخوره تا اولین کروشیوی روز رو خرجش کنه.
سلوینیا یه قدم جلو رفت. چشمهای نارنجیش توی سیاهی مثل دو تا گل آتیش میدرخشید. سرش رو بالا گرفت و چند بار پشت سر هم هوا رو بو کشید.
همون خندهٔ آروم دوباره پیچید، این بار بلندتر و لرزونتر:
- مـــــعععع!

- کروشیو!
طلسم به دیوار خورد. سلوینیا دستش رو بالا آورد، یه بار دیگه بو کشید و اخم کرد، انگار چیزی رو اشتباه حساب کرده باشه.
- اِوا... بوی مرگ نبود. بوی بز بود.

نور زردی از ته راهرو تکون خورد. یه فانوس جلو اومد و پشت سرش پیرمردی با ریش بلند و خاکستری و عینکی که از کثیفی تقریباً مات شده بود. جلوی پاش یه بز سفید با آرامش کامل داشت سر آستین رابستن رو میجوید.
رابستن به آستینش نگاه کرد. بعد به بز.
- آستین من خوردن شد!

بز با دقت تیکهٔ آخر رو هم قورت داد و بعد چشمش به کجول افتاد!. کجول که از گرمای بیابون هنوز تیغهاش نریخته بود، خیلی آروم رفت پشت بلاتریکس قایم شد. به معنای واقع کلمه، بز آورده بود!
بارتی کراوچ چوبدستیش رو سمت پیرمرد گرفت و زبونش رو، مثل همیشه، تند روی لبش کشید.
- دامبلدوره! ریشش رو ببینین!

- من اون یکیام.

پیرمرد این رو چنان با نفرت گفت که چند نفر عقب رفتن. آگاتا تیمز عینکش رو بالا زد و با لحن کسی که جواب امتحان رو از حفظه شروع کرد:
- ابرفورث دامبلدور. متصدی مسافرخونهٔ هاگزهد. برادر کوچیکتر آلبوس. علاقهٔ شدید به...
- بز. و نفرت شدید از برادرم. اینم بنویس.

ابرفورث فانوس رو بالا گرفت و به پنج ورودی نگاه کرد. پوزخند زد.
- آستریکس دیشب توی مسافرخونهٔ من قهوهش رو با یه چیز دیگه قاطی کرد و همهچیزو گفت. آلبوس همیشه عاشق این بازیها بوده. هر کاری که اون بخواد، من برعکسش رو میکنم. این پنج تا ورودی؟ هر پنجتاش بنبسته.
بز انگار منتظر همین جمله بود. به ورودیها نگاه هم نکرد. سمهاش رو به دیوار سنگی گیر داد، مثل ورژن کوهی خودش رو از برجستگیها بالا کشید و نزدیک سقف با سر به یکی از سنگها کوبید. سنگ تو رفت و یه دریچهٔ کوچیک باز شد.
بقیه به اندازهٔ بز کوهنورد نبودن. وینکی بشکنی زد و چند تا سنگ از دیوار بیرون اومدن و پله شدن.
- وینکی پله ساخت! مرگخوارها بالا رفتن، وینکی پشت سر اومد!

پشت دریچه یه اتاق کوچیک، با سقف کوتاه بود. وسطش یه سکوی سنگی قرار داشت و روی سکو یه جعبهٔ کوچیک و باز، که خالی بود! ابرفورث نوشتهٔ روی جعبه رو با آستینش پاک کرد و خوند. بعد برای اولین بار خندید، ولی اصلاً خندهٔ خوشحالی نبود.
- بزوار. سنگی که از معدهٔ بز درمیاد و آدمو از بیشتر سمها نجات میده. آلبوس تنها پادزهری رو انتخاب کرده که برادرش همیشه یه منبعش رو دنبال خودش میکشه.
مکث کرد و از بالای عینکش به جمع نگاه کرد.
- آخرین بار یه پسر موقرمز رو با همین سنگ از زهری نجات دادن که یه مالفوی برای آلبوس فرستاده بود.

همهٔ نگاهها سمت دراکو چرخید . دراکو چیزی نگفت. فقط خیلی آروم رفت پشت شاخه و برگههای کجول قایم شد.
ولی جعبه چرا خالی بود؟ جوابش از گوشهٔ اتاق اومد. بز لبهاش رو لیسید و یه آروغ کوچیک و راضی زد.
سکوت کامل.
لازم نبود سلوینیا بو بکشه. قیافهٔ بز همهچیزو میگفت.
- قورتش داده.

بلاتریکس چوبدستیش رو بالا برد. ابرفورث زودتر چوبدستی خودش رو بیرون کشیده بود.
- اول یه چیزی رو روشن کنم. هر کی دست به بز من بزنه، پادزهر لازم نداره. مستقیم میره پیش اربابش.

بلاتریکس دندونهاش رو به هم فشار داد و چوبدستیش رو پایین آورد.
- ارباب فقط چند ساعت وقت دارن! اگه بلایی سرشون بیاد، اول این بز رو کباب میکنم، بعد تو رو!

وینکی اول دست به کار شد. یه بشقاب کوفته و نون از زیر لباسش درآورد و جلوی بز گذاشت.
- بز گرسنه بود. وینکی غذا آورد. بز خورد، بز سنگ رو پس داد!
بز اومد. کوفتهها رو خورد. نون رو خورد. بعد بشقاب رو هم خورد. آگاتا یه چیزی توی دفترش یادداشت کرد.
- تبریک میگم. حالا سنگ یه طبقه رفت پایینتر.
بارتی همهٔ این مدت بز رو از نزدیک زیر نظر داشت.
- این بز اصلاً بز نیست. معجون مرکب خورده. من یه سال تموم با یه قیافهٔ دیگه توی هاگوارتز گشتم، میدونم چه شکلیه. فقط باید صبر کنیم یه ساعت بگذره...

- یه ساعت وقت نداریم!

سیبل جلو اومد، گلوش رو صاف کرد و طوماری از جیبش درآورد.
- به عنوان وزیر سحر و جادو، به این بز دستور میدم که...
بز طومار رو خورد. سیبل چشمهاش رو بست و انگشتهاش رو روی پیشونیش گذاشت.
- البته من این لحظه رو پیشبینی کرده بودم. دیشب توی ته فنجونم یه بز بود. داشت یه حکم رسمی رو میخورد.

همون موقع سلوینیا دوباره سرش رو بالا گرفت. از راهروی باریک پشت سکو بوی تازهای میاومد: بوی تلخ و داغ قهوه.
گوشهای بز سیخ شد و چهارنعل به سمت قهوهخونه دوید!
ابرفورث قبل از همه فهمید و با خجالت گفت:
- فک کنم رفت یه آیس کارامل ماکیاتو بزنه، غذایی که خورده بود رو بشوره ببره!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج












