پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

81
نفر همین الان آنلاین‌اند 41 نفر در «انجمن»
0 عضو 81 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

48 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

باشگاه دوئل

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 6 شهریور 1399 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
پلاکس بلک vs لاوندر براون

تعطیلات شروع شده بود و پلا مثل همیشه درس رو بهونه کرده بود تا توی هاگوارتز بمونه.
همیشه براش سوال بود که چرا مثل بقیه از بودن کنار خانوادش لذت نمیبره،ترجیح میداد تنهای تنها تو خوابگاه اسلی بمونه تا اینکه با خانوادش وقت بگذرونه..
دست از فکر کردن برداشت و از اتاقش بیرون اومد،سال جدید رو به خودش تبریک گفت و رفت سراغ جعبه کوچیک کنار شومینه؛ جعبه رو باز کرد و گردنبند یاقوتی رو ازش بیرون کشید.چشم هاش از دیدن زیبایی گردنبند برق میزدن : یاقوت سبز رنگی بین دو تا مار که توی هم پیچیده بودن میدرخشید و زنجیری که مثل مار ها نقره ای رنگ بود. عجیب نبود پدر و مادر اصیلش به اینکه اسلیترینی بود افتخار میکردن.
گردنبند رو داخل جعبه گذاشت و نامه ای که روی زمین بود تو دستش گرفت :
سلام پلای مامان
من و پدرت برات آرزوی موفقیت میکنیم و امیدواریم تو سال جدید باعث سربلندی اسلی باشی.
این هدیه ارزشمند از طرف ماست تا بدونی چقدر دوست داریم و همیشه به یادتیم.
سال نو ات مبارک عزیز مامان.

نامه رو بست و به طبقه بالا رفت، گردنبند رو روی میز گذاشت و زیر لحاف خزید....

نور شدیدی که تو چشمش میزد باعث شد غلطی بزنه ولی نتونست دوباره بخوابه و بلاخره بیدار شد.
قرار بود تا به کوچه دیاگون بره تا برای جذاب ترین پرفسور دنیا هدیه سال نو بخره.
بعد از دوش کوتاه و عوض کردن لباس هاش چون حوصله رفتن به سر سرا رو نداشت گردنبند رو گردنش انداخت و داخل شومینه رفت :
_ کوچه دیاگون....

گرد و غبار رو با وردی از روی لباس ها و صورتش پاک کرد.از مغازه شیرینی فروشی بیرون اومد و به سمت مغازه آقای کریچر به راه افتاد.
هنوز دو قدم نرفته بود که متوجه شد همه بهت زده بهش نگاه میکنن و بعضی ها خودشون رو عقب میکشن،پدر و مادر ها بچه ها رو پشتشون قایم میکردن و هرکسی سعی داشت به نحوی از پلا دور بشه.
پسر جوونی از مغازه ای چند قدم جلوتر با عجله خارج شد اما با دیدن پلا چند لحظه ای خشک شد و همونطور که فریاد میزد:
_ آرتمیسا ریدل برگشته !
پا به فرار گذاشت.با فریاد پسر همهمه ای توی خیابون افتاد و هرکسی به سمتی میدوید،پلاکس که از تعجب خشک شده بود برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد. هیچ کس نبود، پس آرتمیسا ریدل کجاست؟ کمی دقت کرد؛ آرتمیسایی در کار نبود، انگشت ها همه پلاکس رو نشون میدادن، اما مگه امکان داشت؟
نگاهی به دستهاش انداخت، صورتش رو لمس کرد، هیچ تغییری نکرده بود، همه چیز مثل سابق بود.
برگشت و توی شیشه مغازه نگاهی به خودش انداخت :
ـ نه...نه..ایـ..این امکان نداره...آخه چجوریییی!؟

زن میانسالی با موهای آشفته ، دماغ دراز و دندون های وحشتناک پلاکس رو نگاه میکرد.
چند قدم عقب رفت، ترسیده بود، او..اون آدم کی میتونست باشه؟ ناگهان با جسمی برخورد کرد و بیهوش روی زمین افتاد...

طبق عادت هرروز چشم هاشو نیمه باز کرد اما با دیدن دور و برش یهو از جا پرید.

_لطفا بشینین خانم ریدل.
صدا رو دنبال کرد و به قاضی رسید.
ریدل؟ریدل دیگه کیه؟سلول های خاکستری مغزش به فعالیت افتادن....آهاااان..تازه دو گالیونیش افتاد و اتفاقات چند ساعت پیش رو به یاد آورد.اما چرا تو دادگاه بود؟ اونم به عنوان مجرم! عرق روی پیشونیش رو پاک کرد.

_ آرتمیسا ریدل که پنج سال پیش به جرم قتل زنجیره ای به حبس ابد محکوم شده بود بعد از دو سال موفق به فرار شد و پس از آن کسی اثری از او نیافت.اما اکنون،این هیولای خطرناک خود را نشان داده و آماده ی اجرای حکم میباشد.
پلاکس با شنیدن این چرندیات بلند شد و فریاد زد :
_چی دارین میگین؟ آرتمیسا دیگه کیه؟ دارین اشتباه میکنین!
نگهبانی که درست کنار صندلی ایستاده بود وردی خوند و پلا به صندلی چسبید.

_ و ما اکنون شما رو دوباره به آزاکابان بر میگردونیم و از مرلین کبیر تقاضای نابودی هرچه سریع تر شما را خواستاریم.لطفا هرچه سریع تر جلسه رو ترک کنید تا دیوانه ساز ها وارد شوند.
پلا شروع کرد به فریاد زدن اما هیچکس توجهی بهش نداشت؛ همه با سرعت بیرون میدویدن تا گیر بوسه دیوانه ساز نیفتن.
اتاق خالی شده بود، هیچ کس نبود که به دادش برسه...یکدفعه چیزی در ذهنش جرقه زد :
_ گردنبند!
نگاهی به گردنبند انداخت که نور شدیدی درون یاقوتش روشن و خاموش میشد. دیوانه ساز ها وارد شدن و به محض ورودشون طلسم باطل شد، پلا سریعا گردنبند رو از گردنش کند و از پنجره به بیرون پرتاب کرد، دیوانه ساز ها به دنبال گردن بند بیرون رفتن.
پلاکس با حرکتی سریع چوب دستی اش رو از جایگاه قاضی برداشت ، داخل شومینه رفت و پودر جادو رو به هوا پاشید :
_خوابگاه اسلیترین.

پایان




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پلاکس بلک در 1399/6/6 22:24:42
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 6 شهریور 1399 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل تیتvsبیدل نقال
سوژه:سوء استفاده


یک روز خلوت و افتابی ازار دهنده برای بیدل مخصوصن با این اتفاق هایش .

فلش بک

اخه چرا ؟ چطور ؟

این سوال هایی بود که بیدل از خودش می پرسید . آخر او به بیکار موندن علاقه ای نداشت .واز هزار تا فحش برای او بدتر بود .

پس سعی کرد کاری برای خود بتراشد . و به فکر فرو رفت . فکر کرد ، فکر کرد . ولی چیزی به ذهنش نرسید .

پس کت فیروزه ای همیشگی اش را پوشید و به سمت خانه بیدل ها حرکت کرد . چون خواست با یک تیر دو نشان زده باشد .
هم سلامتی اش را تضمین کند هم از مناظر بیرون لذت ببرد . و خلاصه حوصله اش سر نرود .

در راه خانه ی ریدل کمی احساس خفگی کرد ولی جدی نگرفت . هر چه بیشتر به خانه ی ریدل ها نزدیک میشد .احساس خفگی بیشتری میکرد . تا اینکه یک دفعه …

- من ؟ من ؟ کجام !

- تو همون جایی هستی که باید باشی .

با من چیکار داری ؟ از من چی میخوای .

- تو باید بنویسی... همون رو

- چی رو ؟

- تو باید منو قدرتمند ترین کس رو در تاریخ جلوه بدی . و از گروه مرگ خوار ها جاسوسی رو بکنی فهمیدی ؟

- من نمیخوام .

سپس فرد ناشناس کروشیو ای به سمت بیدل پرتاب میکند . و چشم های بیدل خاموش میشود .



مرد ناشناس آبی روی بیدل می ریزد .

- چی شد من کجام؟

- زود از حال رفتی هنوز باهات کار دارم .

- فکر کنم تو منو دست کم گرفتی .

و سپس چراغ ها خاموش میشود و صدای به گوش میرسد . وقتی چراغ روشن میشود . تنها چیزی که میشود دید صندلی ای می ماند با طناب های باز شده دور آن


پایان
---------------------
ببخشید قبلی درست نشد برای امتیاز دادن اینو قبول کنید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 6 شهریور 1399 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل ترومن
Vs
بیدل نقال

صبح باطراوت و دلنگیز خوبی بود فقط اگه این اتفاق های اخیر را حساب نکنیم و ممنوعا الکار شدن را .

فلش بک

یه روز صبح آفتابی دیگر در دفتر بیدل نقال در ساختمانی نزدیک خانه ی بیدل ها را آغاز شده بود .

در ساختمان همهمه ی زیادی بر پا بود .

از این ور به اون ور از اون ور به این ور این اونو صدا میزد این اینو صدا میزد خلاصه روز شلوغی بود . اشتباه نکنید همیشه شلوغ بود چون همه ی جای دنیا همیشه در حال اتفاق بود .

و اگر کسی نبود اینها را یادداشت کند چه کسی این کار را میکرد ؟

برای بیدل ما فشار زیادی بود . چرا او مسئول این همه کار بود و چون ادم معروفی بود این کار ها بیشتر به او سپرده میشد . آخر مشهور بودن هم مسئولیتی دارد .

- آقای بیدل این اتفاق مال سه دقیقه ی پیش بود لرد یکی از مرگ خوار ها رو دود کرد .

- نمیتونستی اینو همون موقع بگی ؟

- اخه قربان سرتون شلوغ بود و من گفتم مزاحمان نشم .

- ساکت برو بیرون .

- قربان ، قربان !

- چی شده ؟

- یه اتفاق مهم افتاده ! میگن چوب دستی مرگ پیدا شده و از شما خواستن به کوچه دیاگون برین و اون تو تاریخ بنویسین . اخه شما داستانش رو نوشتین .

سپس بیدل کت آبی فیروزه ای اش را می پوشد و اماده ی رفتن میشود .

سپس خود را از دفترش به کوچه ی دیاگون آپارات میکند . و سپس در جستجوی چوب دستی مرگ میرود .

- شما آقای بیدل معروف نیستین ؟
- بله خودم هستم گفته بودید برای بازدید چوب دستی بیام .

- بله خوب چوب دستی کجاست ؟

سپس جایگاهی کوچک که روی
ان پارچه ای سفید پهن است را میآورند و ملافه ی آن را بر می دارند.

- چطور ممکنه خودشه !

در آن لحظه و بعد از جمله ی بیدل مردی با چهره ای سر پوشیده چوب دستی را میاورد و فرار میکند .


بیدل که انتظار همچین لحظه ای را داشته است به دنبال او میرود .

- صبر کن .
-صبر کن .

بیدل درست است که پیرمرد است ولی بدنی ورزیده و اماده دارد به مرد سر پوشیده نزدیک میشود . و لباس او را میگیرد . چوب دستی در دست او می افتد .

- آقای بیدل شما !

- شما چی چکار کردم مگه ؟

- شما چوب دستی رو بردید ولی من نبردمش .

سپس چند مرد او را میگیرند و او را میبرند .

پایان فلش بک

حالا بعد از ازاد شدن بیدل از ازکابان میگذرد . کار او تعطیل شده است و کسی به او شغلی نمیدهد حتی بار بر .

همه از او متنفر شده اند . و کسی دیگر دوست او نیست .
از کارش بیکار شده است . همه او را ترک کرده اند .

به هرکجا می رفت بخاطر سابقه به او کار نمی دادند .
و حتی او را بیرون میکردند .


و حتی جمله های از قبیل دزدک دورو متقلب و همین القاب



- چرا اخه
-چرا من

و سپس گریه اش میگیرد شاید سر نوشت او این باشد ولی خودش باید سرنوشت خودش را تعین می کرد نه سر نوشت . پس اماده شد که ناگهان. فکری به ذهن او رسید .

- یافتم! یافتم !

این داستان ادامه دارد .



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیدل نقال در 1399/6/6 16:47:54
ویرایش شده توسط بیدل نقال در 1399/6/6 16:49:00
ویرایش شده توسط بیدل نقال در 1399/6/6 16:57:57
ویرایش شده توسط بیدل نقال در 1399/6/6 19:27:01
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 6 شهریور 1399 11:29
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل تیتvsبیدل نقال
سوژه:سوء استفاده

صبح بود؛صبحی دل انگیز برای تمام هافلپافیا و گیریفیندوری ها، امروز اولین گردش هاگزمید در سال جدید بود.
امروز قرار بود به همه خوش بگذره چون این گردش از همه ی گردش ها بهتر قرار بود باشه...

-خب،خب همه اماده اند؟ خوبه،خوبه! خب همونطور که میدونید دراین گردش پرفسر دامبلدور هم ما را همراهی میکنند و شما ها میتونید از قسمت های ممنوعه هم از طریق نامه ی ایشون بازدید کنید.
-سدریک،سدریک یه سوال داشتم؟
-بپرس ارنی!
-خب،پرفسور هم که خودشون اونجا دوستانی دارند چرا قبلا تو بقیه ی بازدید ها همراهمون نمی امدند؟
-ارنی،قبلا هم گفتم گروه هافلپاف و گیریفیندور به عنوان بهترین گروه سال انتخاب شدند.جایزشم یک گردش مفرح به دهکده جادویی هاگز...
-سدریک به نظرت بهتر نیست راه بیوفتیم؟ساعت 11 هستش؟
-نکته ی ظریفی بود پومانا!

دهکده ی هاگزمید:

-گب من میرم از دوک عسلی چندتا شیرینی و شکلات بخرم تو هم برو اجازه ی رفتن به خونه ی ارواح رو از دامبلدور بگیر خب؟
-باشه،جلوی وسایل شوخی زونکو همو می بینیم .
-باشه فعلا!

در هاگزمید هوا سرد بود و تمام بچه های هافلپافی با شال گردنهای زردشون بین برف ها راه میرفتن،گابریل داشت به سمت کافه ی سه دسته جارو میرفت؛اون نمی دونست پرفسور دامبلدور کجاست ولی میدونست بیشتر وقتشو در کافه ی مادام رزمرتا میگذرونه.

-زینگ زینگ!
-سلام مادام رزمرتا!
-اوه،سلام عزیزم! میتونم کمکت کنم؟
-بله فکرکنم بتونید، پرفسور دامبلدور اینجا هستند؟
-نه عزیزم!
-ممنون.

گابریل فکرکرد که دیگه پرفسور میتونه کجا باشه؟ تا اینکه به این نتیجه رسید:سدریک باید بدونه!
گابریل تو برف های خشک قدم میزد تا بلکه سدریکو پیدا کنه؛ از ارنی،ترومن و لاوندر هم سوال پرسید ولی سدریک رو پیدا نکرد!

-اه!به خشکیه شانس حالا چیکار کنم؟

گابریل اروم اروم به سمت جاده رفت. جاده ی هاگزمید خالی بود و اون تنهایی در برف قدم میزد تا به یک تنیجه برسه که ناگهان به هاگزهد رسید! بعله دامبلدور و سدریک همونجا بودند و داشتند چایی میخوردند! گابریل از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید!

-اره اره بالاخره پیداشون کردم! ارهههههههه!
-کجا با این عجله عزیز مامان؟
-م...ممروپ؟
-سلام بر گابریل تیت مامان!
-اممم...چیکارم داری؟
-هیچی ازت یه خواهشی داشتیم!
-چه خوا...صبرکن ببینم؛داشتیم!
-عزیزان مامان کارتون رو بکنید!

ناگهان از پشت چندین نفر به سمت گابریل حمله ور شدند و کیسه ای دور سرش کشیدند!

عمارت اربابی مالفوی:

-نور رو روشن کنید!
-بفرمایید بانو!
-بنگ!

کیسه رو از سر گابریل در اوردند.اما اون تو هاگزمید دیگه نبود. اون تو عمارت مالفوی بود!

-ولم کنید از من چی میخواین؟
-اروم باش خانم تیت!
-بلاتریکس!بلاتریکس لسترنج؟
-بله خودم هستم!
-از جون من چی میخواین؟ ها من نه به لرد نزدیک شدم نه به مرگخوار ها!
-مطمئنی؟
-خب چیه دوتا از دوستام مرگخوارن؟
-دقیقا تو باید جاسوسیشونو بکنی!
-واستا ببینم...چییییییی؟
-درسته! تو باید جاسوسیه شیلا بروکس رو بکنی.
-نه نه امکان نداره اون چه گناهی کرده مگه؟
-اونش به تو مربوط نیست!
-پس منم جاسوسیشو نمی کنم!
-تو غلط میکنی!
-بلاتریکس بیا روراست باشیم،از این معامله چی به من میرسه؟هومم؟
-اممم...
-خب دیدی؟ هیچی! هیچی به من نمیرسه. من جاسوسیشو نمی کنم!
-خب دراین مورد باید با ارباب حرف بزنم!
-خب حرف بزن ولی فقط دوساعت وقت داری.
-چرغ هارو خاموش کنین!
-بنگ!

بعد رفتن بلاتریکس گابریل مات و مهبوت بود. واسه ی چی باید جاسوسیه شیلا رو میکرد؟
مگه چه گناهی مرتکب شده بود شیلا؟ اصلا چرا گابریل برای جاسوسیه شیلا انتخاب شده بود؟
گابریل دستش رو تو جیبش کرد اخه هوای اونجا خیلی سرد بود!
کم کم که چشم گابریل به تاریکی عادت کرد فهمید اینجا زیر زمین عمارت مالفوی هستش!
که یکهو یاد چیزی افتاد"پومانا الان دنبالش میکرده و نمی دونه اون صدها کیلومتر دورتر از هاگزمید هست!

دوساعت بعد:

-چرغ هارو روشن کنید!
-بنگ!
-اخ،اخ اخ چشم هام! بهتر نبود خبرم کنی داری روشنشون میکنی؟
-مهم نیست عادت میکنی!
-خب چیشد؟
-ارباب لرد دستور دادند که به شما کمی طلا بدهیم و بعد از جاسوسی هم به شما 1200 گالیون ناقابل بدهیم!
-طلا ! 1200 گالیون !
-چیه؟ چرا موندی؟
-نه!نه امکان نداره دوستیمون رو به این پول ها بفروشم!
-هرکی بود قبول میکرد خانم تیت بهتره قبولش کنی!
-بلاتریکس مثل اینکه هنوز ارزش دوستی رو درک نکردی؟
-3000 گالیون چطوره؟ تیت باید قبولش کنی اینو!
-3000 گالیون!
-نظرت چیه؟
-نه بازم نه!

بلاتریکس در سه سوت رنگ صورتش از کرمی به قرمز مایل به سیاه تغییر کرد! اما گابریل ترس به دل خود راه نداد چون میدونست بلاتریکس منتظر واکنش گابریل هست بنابراین تنها حرکتی که انجام داد این بود دستش رو ها کرد!

-هوای اینجا خیلی سرده نه؟
-چراغ ها خاموش!
-دنگ!

صدای داد و فریاد بلاتریکس تا زیرزمین میومد اما کلماتی که به کار میبرد خیلی واضح نبود!
اما یک کلمه به طور خیلی واضحی شنیده شد "ببرینش!ببرینش! برش گردونید به هاگوارتز تا بخواد جاسوسیشو بکنه واسه ما من 100 بسته قرص اعصاب تموم کردم! برش گردونید به هاگوارتز یکی دیگه رو انتخاب باید بکنیم!"

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/6/6 11:32:41
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/6/6 11:33:27
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/6/6 11:36:51
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 6 شهریور 1399 01:31
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل ترومن
Vs
بیدل نقال


روزی از روز ها گابریل که جوونی پر انرژی بود حالا تو کوچه های سرد برفی تکیه به دیوار زده بود روزای سختی میگذشت همش اونو بخاطر سابقه دار بودنش تو هیچ کاری راه نمیدادند

-من نمیدونم کسی حرفامو میشنوه یا نه ولی این رسمش نیس مادرم گیر داده چرا ازدواج نمیکنی منم نوه میخوام منم ارزو دارم نوه مو ببینم ،خب اونا نمیدونن زندگی خرج داره اخه کی به کسی که سه سال آزکابان بوده کار میده😔

گابریل مدت زیادی اونجا نشست و موقعه بلند شدن بدنش قفل کرده بود و برای بلند شدن خیلی تلاش کرد و بالاخره مووفق شد که بلند شه خودشو با نفسش گرم میکرد دستاشو بهم میمالید اون شب به سختی گذشت.

صبح روز بعد

-آآآآه....هه امروزم باید برم دنبال کار

از جاش بلند میشه و حرف میزنه.

-چه وضعی گیر کردیم....مامااااان!! صبحونه رو بیار میخوام برم دنباله نارسیس(نارسیس دختریه که دوسش داره و چند ماه بعد اونو ترک میکنه) دیرش میشه
-باشه گب ! برو دست و صورتتو بشور.
-باش!

صبحونه رو خورد و رفت در خونه کناری رو زد
-کیه؟!
-اهای همسایه ی دیوار به دیوار!!دستت رو بده به دست من یک تا سه بشمار !بپر اینور دیوار بپر اونور دیوار!
-خخخخ...مسخره الان میام .

نارسیس کلاس نقاشی برگذار میکرد اون جز نقاش های برتر سال بود و هست.

-مامان من رفتم!...سلام گب!
-سلام نارسیس دیشب مهمونی خوب بود؟
-آره حیف تو نبودی!
-خب داشتم کار میکردم!

تو ذهنش فلش بکی خورد به غصه خوردن های دیشبش.
گابریل برای اینکه نارسیس غصه نخوره ازش پنهون میکرد که کار نمیکنه و تظاهر میکردکه کار میکنه اون واقعا مرد بود!!

-اوهوم من زیادی تو کارت دخالت نمیکنم حالا هم مرسی تا اینجا اومدی..اومممماچ (؛ بای بای!
-خواهش میکنم بای!!

مغازه قلم پر سازی آقای سیمئونه

-آهای کسی نیس؟

صدای یک کوتوله از پشت قفسه ها میاد.

-اومدم.صبر کن پسرم!!
-بااشه!
-خب ! تو چه آشنایی پسر!همون کسی نیستی که اعضای بدن رو میفروخت به بقیه!!
-ببینید!به مرلین قسم اونم کار بود ولی ...ولی..
-ولی نداره! برو بیرون!!
-آقای سیمئونه..
-گفتم برو بیروووون من دستو پامو نیاز دارم.

و از مغازه میاد بیرون چند ماهی ازین قضیه میگذره یک روز نارسیس اونو دنبال میکنه که ببینه واقعا گابریل کار میکنه یا نه
اونو دنبال کرد و برگشت خونه صبح زود که قرار بود گابریل بره دنبال نارسیس خبری ازش نبود انگار رفته بود یا زود تر میرفت.

-نارسیس هست؟
-نه نیستش رفته؟
-ای بابا!!

یک روز گابریل دم در صبح خیلی زود قبل اینکا نارسیس بره سرکار نشسته بود و منتظر اون از در میاد بیرون.

-عزیزم نارسیس چیشده؟! چرا دوری میکنی؟

ولی نارسیس به راهش ادامه میده

-دنبالم نیا گب!!
-ولی چرا؟😥
-چرا؟! از من میپرسی گابریل ؟ها؟از خودت بپرس؟تو اصلا سر کار میری ؟چرا انقد بیخیالی آخه ؟چیه میخوای کاری کنی منو از سر واکنی با این کارات باشه !! خودم میرم!
-ولی داری قضاوت میکنی منو !بهت این اجازه رو نمیدم!😡
-نمیتونم گابریل،دیگه نمیتونم باهات باشم با این وضعیت.
-اما نارسیس ،من تورو دوست دارم!😔🖤
-نمیتونم چیکار کنم؟ ها تو بگو.
-اما،تو مگه نمیگفتی منو دوست داری؟این تو بودی که گفتی بیا باهم باشیم!😥❤

لحظات غمگینی بود گابریل مغرور دیگه چشماش کاسه خون بود ولی اشک نمیریخت دستاش مشت کرده بود و یک دست تو موهاش کرد و برگشت ادامه داد.

-من گفتم نمیخوام عاشق کسی باشم!!😦
-اولا دفعه دیگه اینو بروم نیار احساس بدی بهم دست میده که من رفتم سمت پسری!! و دومن اشتباه کردم این رابطه اشتباه بود برای هردمون.
-همین؟ چقدر راحت میگی اشتباه کردم؟😦😔

گابریل دستاشو تو موهاش کرد و داشت فکر میکرد حرفی که میخواد بزنه درسته یا ن ولی گفت اونم با فریاد از ته دل از اون فریاد های غمگین و بغض دار فقط شما خواننده محترم دیدید که چقدر زجر کشید و بی احترامی دید چقدر تو تنهاییه خودش دردودل میکرد و کسی نبود ببینه حالش چطوره.

-پس غلط کردی اومدی تو زندگیم،گ...خوردی اومدی و منو عاشقم کردی گمشو بیرون از ذهنم نمیدونم چقدر طول میکشه که از یاد ببرمت ولی از ذهنم، قلبم، فکرم، برو بیرووووون گمشوووووو (مکث)...آآآآآآآآآه

نارسیس مکث کرد تعجب از این حجم عصبانیت گابریل

-اما..گا..گا..ب😥
-گمشووووو
گفتم ..هرچی بود تموم شد چیزی که نبایدو شکوندی و دیگه برنمیگرده


گابریل غرورش جریحه دار شده بود مطمئنم شما حالشو میفهمید
نارسیس با صورت زیباش و چشمای پر اشکه گرده مشکیش و صورت میزونش بغض میکنه و فرار میکنه و میره...
چند ماهی میگذشت و هنوز زخم نارسیس به دل گابریل مونده، شبی از روی دلتنگی به کافه هاگزمید رفت و به یاد قدیم سر میزه همیشگی نشست همون گل خوشبو که نارسیس دوست داشت هنوزاونجا بود ولی خشکیده شده بود ،گابریل دنبال کار میگشت آره هنوزم، ولی ایندفعه برای اینکه نشون بده نه تنها به نارسیس بلکه به همه که همیشه نوری توی تاریکی هست همون لحظه مردی با ریش بلند و کلاه و یک مرد دیگر با ردای مشکی اونجا بودند اگل فکر کردید که لرد ولدمورت و دامبلدورن درست فکر کردین آره دو دشمن دیرینه ولی الان سر عقل اومدن و همیشه به این کافه میان و هیچی نمیخورن هردو میشینن.

-سلام!گابریل.
-سلام چطوری ترومن؟
-اع سلام شمایید؟
-آره ماییم .

فلش بک

-آقای گابریل ترومن شما به جرم فروش اعضای بدن به سه سال حبس در زندان ازکابان زندانی هستید
-ولی !آقای قاضی کاری نبود حق بدین! بعدشم من اعضای ادم های مرده رو میفروختم.
-هرچی این کار اجازه نگرفتی و غیر قانونیه!!😒
-ولی آقای قاضی هرجایی برای کار سابقه میخوان منه جوون باید از یک جایی شروع کنم یا ن؟
-ببرینش داره بیش از حد صحبت میکنه.

همینطور که گابریلو میبرند:این درست نیس ،نه نییییییییسسس...

پایان فلش بک

-چیشده اینجا غمگین نشستی؟
-نه غمگین چرا خیلیم خوبم!
-گابریل منو دامبلدور اونشب صداتو شنیدیم من کار هاتو کردم به وزارت خونه اطلاع دادم که انجمن مرگ خوارها به دلیل خورده شدن اعضای بدن توسط ایوانوا درخواست مجوز کار برای فروش اعضای بدن رو بدن.
-منم بخاطر هوش بالات تورو کردم دفتردار بانک گرینگوتز که بتونی تو کارهای بانکی کمکمون کنی.

یکهو کرنلیوس فاج از پشت صداش میاد.

-و من هم استثنائاتی گذاشتم نسبت به دو شغله ها که خودمم درگیرش بودم

اون شب گابریل نمیدونست چی بگه انقدر خوشحال شده بود همرو بغل کرد و از خوشحالی تو خودش نمیگنجید
.....

سلام.
من نارسیس هستم ،دلم برای گابریل تنگ شده و شده برای یک لحظه هم شده دوباره ببینمش،ولی اون رفته و برنمیگرده
.....
صفحه آخر داستان

سلام من گابریل ترومن ارشد گروه هافلپاف بعد از تلاش فروان و لطف آقایان کرنلیوس فاج ،لرد و ارباب تاریکی و پروفسور دامبلدور صاحب بزرگترین شرکت کاریابی در دنیای جادوگری هستم و از ثروتمند ترین آدم های شهر و حالا .
همیشه نوری هست که تورو در تاریک ترین لحظات هدایتت کنه.

برگرفته از قسمتی از دفترچه خاطرات نارسیس
نام کتاب : افکاری در دوردست یا افکار دست نیافتنی هم نام داره
نویسنده :گابریل ترومن

پایان...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
روزی میرسد تمام جهان را تاریکی میگیرد و مرا میبینی که روشنایی را میاورم🖤🖤


تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 شهریور 1399 15:01
نمایش جزئیات
آفلاین
-چی؟ یه روز نظارت آزکابان برای من میشه؟

زاخاریاس از شدت خوشحالی داشت بال در میاورد. در دفتر تراورز ایستاده بود و داشت به طور موزون بدنش را تکان میداد:
-لا اله الا الله.برادرم. این آرمان های دولت اسلامی نیست. پس نگاه نا محرم چه میشود؟
-آه....بله برادر تراورز. لحظه ای کنترل خود را از دست دادم.

زاخاریاس حاضر بود حتی برای مقام از آرمان های کمونیستی اش دست بکشد و همسو با دولت اسلامی باشد. او به راستی ادم دورویی بود.
-آنوقت برای چه برادر پافت و برادر ادوارد امروز نمی توانند نظارت کنند؟
-یک روز رفتند سنت مانگو.... یعنی مشکل شخصی برایشان پیش آمد.

فلش بک

-لیسا تورپین... درو باز کن. تو به جرم قهر با مامور مالیات و پرداخت نکردن اون بازداشتی.
-با من حرف نزنید. با همه تون قهرم.

لیسا در اتاقش در خانه ریدل نشسته بود و حتی به درهم نگاه نمی کرد. اصلا برای او مهم نبود کسی حرف میزد اگلانتاین باشد. او با همه قهر بود. اگلانتاین اما بر خلاف معمول، دیگر پیپ نمیکشید و مدام در میزد. به هر حال دیگر او رئیس آزکابان شده بود.
-لیسا تورپین، اگه در رو باز نکنی مجبور میشیم به زور وارد عمل بشیم.
-برای من مهم نیست. من با همتون قهرم.

آنطرف در اما دعوایی بود سر اینکه چه کسی اول وارد اتاق شود. اگلانتاین و ادوارد جر و بحثشان بالا گرفت و طبیعتا ادوارد راضی شد که در را با قیچیش نصف کند. اگلانتاین وارد اتاق شد و گفت:
-به نام وزارت آسلامی مجبورم بهت دستبند بزنم. ادوارد، با قیچی به خانم دست بند بزن تا دستمون به دست نا محرم نخوره.

ادوارد دست بند را با ترس برداشت و به سمت لیسا رفت. لیسا مدام تهدید میکرد و میگفت:
-به من دست نزن. نزززززززززن.

اما چشم غره اگلانتاین باعث شد ادوارد جلو تر برود که ناگهان لیسا با دست سیلی به ادوارد زد و ادوارد گوشه ی اتاق افتاد:
-خواهر تورپین. مجبورمون کردید به زور وارد عمل بشیم.

اگلانتاین این را گفت و به لیسا حمله کرد تا به او دستبند بزند اما اتفاقی افتاد که....

پایان فلش بک

-برادرم... شما فقط قراره یه روز ناظر آزکابان بشید. تاج و تخت نظارت به دردتون نمیخوره.

تراورز هر چه صحبت میکرد، نتیجه ای نداشت و زاخاریاس همچنان اصرار میکرد که برای او تخت تظارت را در دفترش آماده کنند.
-لطفا پایه هاش از چوب درخت گردو باشه، روی دستش الماس باشه، بالش اپریشمی هم حتما داشته باشه...
-خیلی خب. اگه تخت نظارت میخواید، پس باید لیسا تورپین رو به آزکابان برسونید. لفا قبل از ساعت دوازده برسونید که اگه کلید آزکابانو نداشته باشید دیوونه سازا راهتون نمیدن. یادتون باشه حتما کلید رو.....

اما تراورز سخنش را قطع کرد زیرا زاخاریاس در اتاق نبود. زاخاریاس به سرعت به سمت خانه ریدل ها راه افتاده بود و یادش رفته بود کلید را ببرد.

خانه ریدل ها

زاخاریاس نشان را روی سینه اش محکم کرد. او برای اولین بار در عمرش ناظر شد بود و طبیعتا میخواست جذاب به نظر برسد. تصمیم گرفت کرواتش را هم محکم کند که دید اگر کروات را محکم کند، راه تنفسیش بسته میشود پس از اینکار منصرف شد. به سمت خانه ریدل ها رفت و در زد.
-بیا تو.

صدا صدایی سنگین و محکم بود و معلوم بود لرد پشت در ایستاده است و بدش نمیاید چند تا کروشیو به یک محفلی بزند. اما زاخاریاس اعتماد به نفس خود را حفظ کرد و داخل خانه شد. لرد در گوشه ای نشسته بود و گفت:
-خوش آمدیم که تو را به خانه راه دادیم. لیسا آنجاست.

معطل نکرد و داخل اتاق شد. لیسا تورپین دست بند به دست داخل اتاق بود. رو به زاخاریاس گفت:
-اگه به خاطر ارباب نبود ، دنبال تو نمی اومدم. در ضمن با تو هم قهرم.

تا به اینجای بردن لیسا تورپین خوب پیش رفته بود و اگر او را به موقع میرساند میتوانست حتی ناظر دائمی آزکابان شود. اگر از خودش شایستگی نشان میداد حتما تروارز او را دستیار خودش میکرد و حتی میتوانست در آینده وزیر شود و ...
اما خیالات او نقش بر آب شد زیرا ساعت ده شده بود. و حتی نصف راه آزکابان را هم نرفته بودند. او نمیخواست توسط جسم یابی جانبی با زاخاریاس راهی ازکابان شود چون با او قهر بود. حتی حاضر نشده بود سوار جاروی او شود چون با جارو ها هم قهر بود و تنها راه رسیدن به آزکابان پیاده بود. او جواب سوال های زاخاریاس هم نمیداد چون با او قهر بود و در کل روز خسته کننده ای برای زاخاریاس بود. قدم های لیسا کوچک بود و مدام از زخاریاس جا میماند. دیگر زاخاریاس خسته شد رو به لیسا کرد و گفت:
-میشه یه کم تند تر بری لطفا؟
-نه.

زاخاریاس میدانست که او این جواب را میدهد و برای همین ناراحت شد و زیر لب گفت:
-از دست این تراورز. اگه نظارت کامل آزکابانو میداد دیگه نیازی به ناز کشیدن برای این نبود.

چهار ساعت بعد

-چی؟این همه راه اومد حالا میگی آزکابان تا شیش ساعت دیگه بستست؟

بالاخره چیزی که از ان میترسید فرا رسید. آزکابان بسته بود و او نه کلید را اورده بود و نه حکم نظارت را. با عصبانیت پیش لیسا آمد و گفت:
-میگن اگه بخوان در رو برامون بار کنن باید کد زندانی رو بیاریم تا تو رو اون تو بندازن. کد زندانیت چنده؟ روی دستبندت نوشته.
-نمیخوام بخونم. قهرم باهات.
-میخوای همین جا از سرما یخ بزنی؟ میگم کد زندانی رو بده.
-با من حرف نزن.

زاخاریاس دیگر داشت دیوانه میشد. هوا لحظه به لحظه سرد تر میشد و او دلش نمیخواست پشت در بماند. ناگهان فکری به ذهن او رسید. سوار بر جارویش شد. رو به لیسا کرد و گفت:
-همین جا بمون تا برگردم.

لیسا اهمیتی نداد و همانجا نشست. بعد از چند دقیقه زاخاریاس با جعبه ای برگشت و جلوی لیسا گذاشت و گفت:
-بیا بخور. دونه های همه مزه ی برتی باته.
-نمیخورم.

این همان چیزی بود که او میخواست. برتی بات ها را جلوی خود گذاشت و شروع به خوردن کرد. برتی بات هارا تا نصفه خورد و به سرعت خوابید. اما در واقع او خود را به خواب زده بود. لیسا بعد از اینکه دید زاخاریاس خوابیده ، برتی بات ها را برداشت و شروع به خوردن آن کرد. چند لحضه ای گذشت تا اینکه لیسا سرش را روی زمین گذاشت و خوابید. نقشه زاخاریاس گرفته بود زاخاریاس به آرامی دستشزرا بالا برد. دست لیسا را گرفت و دستبند را باز کرد. غدد های پشت دستبند را خواند که لیسا بلند شد و گفت:
-چی کار داری می کنی؟ به من دست نزن. دست نززززززن.

او به سرعت پا شد و با حرکات رزمی دست بند را از زاخاریاس گرفت و به عقب پرتاب کرد. پای او به جایی از مغز زاخاریاس خورد که همان قسمت عقل و منطق او بود. اینبار خون به مغز زاخاریاس نرسید و فریاد زد:
-برو به جهنممممممم. پتریفیکوس توتالوس.

دست های لیسا لحضه ای به خود بسته شدند و او خشک شد. دست بند او را برداشت و عدد پشت دستبند را خواند. سپس او کد پشت دستبند را گفت و در آزکابان راحت خوابید.

وزارتخوانه صبح روز بعد

تراورز کلید در دفترش را انداخت و وارد دفترش شد. همه چیز داخل دفترش معمولی بود به جز اینکه روی نامه ای روز میزش نوشته بود.
-ما غلط میکنیم که دیگر وزارت آزکابان را بخواهیم. بدینوسیله استعفای خود را از تیم وزارت و کلا دنیای نظارت اعلام میکنم. زاخاریاس اسمیت.

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1399/6/4 22:37:13

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 3 شهریور 1399 01:10
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخاریاس اسمیت vs آیلین پرینس


-بازم؟

این بار پنجم بود که آیلین مجبور بود زاخاریاس اسمیت را به آزکابان ببرد!

-آره. باز اومده دم در وزارت گفته نظارت بدین بهم. حالا هم به صورت موقت باید پیش تو بمونه. ولی نگران نباش. فقط یه روزه.
-چرا پیش من آخه؟ مگه قرار نیست ببرمش آزکابان؟
-امروز آزکابان تعطیله. مجبوره بمونه پیش تو.
-چرا من؟ یعنی من تنها کسیم که میشناسی؟
-نه... ولی تو تنها کسی هستی که یه روز موندن تو خونه تو با یه روز موندن پیش دیوانه ساز ها خیلی فرق نداره.

مامور وزارت خانه این را گفت و رفت. حالا آیلین مانده بود و زاخاریاسی درون یک جعبه!
آیلین جعبه را به درون خانه اش هل داد. اصلا خیال نداشت زاخاریاس را بیرون بیاورد.

-هوی! منو از تو این جعبه بیار بیرون!
- تا فردا همون تو می مونی.
- بیارم بیرون! وگرنه خودم میام بیرون!
-اگه خودت می تونی بیای بیرون پس چرا منتتظر منی؟ بیا بیرون دیگه!
-الان میام! آخ!

زاخاریاس غافل از جنس جعبه مشتی به آن زد و دستش درد گرفت.آیلین جعبه را که به خاطر فلزی بودنش سنگین بود با زور داخل کمد هل داد و در را بست، به سمت تختش رفت و خودش را روی آن انداخت. خیلی خسته بود. آن روز بیست نفر را شکنجه کرده بود!

-آهای! منو بیار بیرون وگرنه تا فردا صبح داد می زنم!
-من می خوام بیست دقیقه بخوابم، پس ساکت بمون.

نیم ساعت بعد

-بیارم بیرون!
-باشه باشه میارمت بیرون!

آیلین خمیازه کشان در کمد و قفل جعبه را باز کرد و زاخاریاس را بیرون آورد. زاخاریاس متعجبانه به اطرافش نگاه می کرد.
-چرا تختت سیاهه؟ چرا عکس عقاب رو امضاته؟ چرا طرح اسکلت رو چوبدستیته؟ چرا هیچ کس اینجا نیست که به طرح های روی دیوار نظارت کنه؟
-مثلا قرار بود اگه آوردمت بیرون دیگه داد نزنی.
-میزاری من به کیفیت مبلت نظارت کنم؟
-ببین من کروشیو می زنما!
-چرا پیاز نداری؟ این دیگه چجور نظارتیه!
آیلین دوباره در تختش فرو رفت.

-چقدر از این ریونکلایی ها بدم میاد.
-
-هیچی هیچی ریونکلاویا عالین اصن!

زاخاریاس حوصله اش سر رفت و رفت به سمت دری که سمت چپ اتاق آیلین قرار داشت رفت.

-نرو تو اون اتاق!
-چی توشه مگه؟
-یه پرتال به تاپیک زمان برگردان مرگخوارانه!

آیلین که از حرف زدن با یک زندانی خسته شده بود پتریفیکوس توتالوسی روانه زاخاریاس کرد، وارد زمان برگردان مرگخواران شد، زمان برگرداد را برداشت و با آن زمان را یک روز جلو برد و خواب راحت را جشن گرفت!

-هوی، منو از تو این جعبه بیار بیرون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 1 شهریور 1399 17:40
نمایش جزئیات
آفلاین
لاوندر براونVS پلاکس بلک
سوژه: اختلال هویت!
دوئل هاگوارتز


شب بود و ماه، رنگ کبودی داشت. سکوت، بر خیابان گریمولد حکم فرمایی میکرد. سرود سکوت و ملودی تاریکی، صدای صامت شب بود. حتی جیرجیرک ها آواز نمیخواندند. سکوت شب، ماتم عجیبی داشت؛ انگار که در پس پرده سکوتش غوغایی به پا بود. و این راز نهفته در سکوت، ماگل ها را به وحشت می انداخت.اما در تاریکی شب، دختری بود که حکومت سکوت را نقض کند. دختری که به آرامی از پشت بوته ها بیرون می آمد.
لاوندر پیراهن بلند زرشکی رنگی به تن داشت؛ رنگ مورد علاقه اش. پیراهن در قسمت بالاتنه قالب بدن بود و ظریفکاری اندام خوش تراشش را به نمایش می گذاشت. در قسمت پایین تنه، بعد از قوسی هلال شکل در کمر، گشاد و چین دار می شد و به لاوندر، جلوه ی زنانه ای می بخشید. هوا سرد نبود؛ اما او روی لباسش شنل سیاهی به تن داشت. کلاه شنل را روی سرش کشیده بود تا کاملا از دید ماگل های فضولی که بیرون را دید می زدند دور بماند. در سکوت و تاریکی خیابان گریمولد، به شبحی راه گم کرده می مانست.
به نرمی عرض خیابان را پیمود و میان دو خانه شماره ی یازده و سیزده ایستاد. همان طور که به دو خانه ای که از هم جدا می شدند می نگریست، نقشه اش را مرور کرد.
تحول خانه ها کامل شد. لاوندر به سمت خانه ی شماره دوازده به راه افتاد. شنلش در باد پیچ و تاب نمیخورد؛ چون در جیب آن دو بطری کوچک و بزرگ داشت که سنگینش می کردند.
مقابل درب شماره دوازده ایستاد. بطری کوچک را از جیب مخفی شنلش بیرون کشید. بطریِ بلورین، کوچک و به شکل قلب بود. مایع صورتی رنگ آن چنان می درخشید که برای خواندن نوشته ی روی بطری احتیاجی به نورچوبدستی نبود. " عطر عشق- این عطر جادوگر مورد نظر را به سمت ساحره ی استفاده کننده جذب می کند."
درب بطری را باز کرد ومقدار نه چندان کمی را روی جای جای بدنش اسپری کرد. نبض مچش، گردنش، سینه اش. هر جایی که ممکن بود بینی رون به آن نزدیک شود. عطر بوی دل نشینی داشت. رون حتما قربانی این حیله می شد.
بطری بلورین را دوباره در جیب شنلش گذاشت، و بطری بزرگتر را بیرون کشید. بطری سیاه و تیره بود و بوی خیلی بدی می داد. لاوندر چوبدستش را روشن کرد. چشمان قهوه ای رنگش نوشته ی روی بطری را خواندند." این معجون برای جذب فرد مورد نظر استفاده شده و نوعی عشق مصنوعی را در قربانی نسبت به خورنده ی معجون به وجود می آورد."
درب بطری را باز کرد. لحظه ای سرش را خم کرد تا بالا بیاورد، اما چنین اتفاقی نیفتاد.بطری را به دهانش نزدیک کرد. حالش از بوی آن به هم میخورد. زیر نور آبی رنگ چوبدستی، به معجون نگاه کرد. شبیه آسفالت مایع ماگلی بود. تردید داشت. آیا باید حتما این مایع لزج حال به هم زن را میخورد تا محبت رون را جلب کند یا تنها عطر عشق کافی بود؟ زمزمه کرد:
-کار از محکم کاری عیب نمیکنه!

بطری را سر کشید. بطری و چوبدستی از دستش افتادند.محتویات بطری روی زمین جاری شد و درون راه آب ناپدید گشت. لاوندر به زانو در آمد. به نفس نفس افتاد. باورش نمیشد معجون عشق زا چنین عوارض وحشتناکی داشته باشد.
چندی بعد که حالش سر جایش آمد، برخاست و لباسش را تکاند. به معجون و بطری واژگون شده نگاه کرد. دلش نمی خواست آن را بردارد. شنلش را کمی تاب داد و تکاند و سرانجام، وارد خانه ی شماره دوازده گریمولد شد.

فلش بک- یک ساعت قبل

-میگم هاااا لاوندر، این لباست یه ره برای یه مهمونی خودمونی...خب، شلوغ نیست؟
-منظورت چیه پروتی؟
-یعنی میگم...همون بلوز و شلوار جین خوبه...این پیراهن مجلسیه...
-من میخوام در هر حالتی به چشم رون قشنگ بیام. مشکلیه؟
-آخه... تو که میدونی احساس رون به تو عشق نیست. چرا خودت رو پاره پوره میکنی برای به دست آوردن محبتی که لایقش نیسـ...
-بس کن پروتی! داری مجبورم میکنی جمله ی "به تو ربطی نداره" رو به زبون بیارم.

پروتی شاکی شد.
-اصلا به من چه...تو میری شکست میخوری...
-باشه حالاااا...نمیخواستم ناراحتت کنم!
-آخه وقتی هرماینی هست، رون به تو توجه میکنه؟
-هرماینی کار داره.امشب نمیاد. تو چرا نمیای؟
-مامان بابامون میخوان برن یه جایی که نمیگن کجاست. مجبورمون کردن خونه بمونیم.

پادما وارد شد.
-بیخیال پروتی! میتونیم درس بخونیم...یا اینکه لباسای جدیدمونو بدوزیم...

پروتی چشم هایش را در کاسه گرداند.پادما ادامه داد:
-لاوندر! بیا ببین چی برات دارم!
-چی؟
- یه معجون عشق پیچیده و سخته. خیلی هم قویه. خوبیش اینه که لازم نیست به خورد رون بدی. خودت بورش، رون بهت جذب میشه. ولی تاثیر فقط یه ساعته.
-وااای ممنون! مدام میخورمش!

پادما نگاهی به خواهرش انداخت.
-موفق باشی!

پایان فلش بک


هرچه بیشتر در راهروی خانه پیش می رفت،صدای نرم موسیقی واضح تر میشد. سر انجام وارد اتاقی شد که با جادو گنجایش بیشتری پیدا کرده بود. بینی اش میزبان دنیایی از بوی های خوش شد و چشمش خورد به دنیایی رنگارنگ از آدم هایی که به عیش و نوش و خنده مشغول بودند.
به دنبال رون گشت، و او را پیدا کرد.
-رون!
-هرماینی!

لاوندر که در راه آغوش رون بود به یکباره ایستاد.
-هرماینی؟
-خوشحالم می بینمت!

اما لاوندر اگر به موضوعی پیله میکرد ممکن نبود رهایش کند.
-هرماینی؟

رون او را در آغوش کشید.
-مگه نگفتی نمیتونی بیای؟

لاوندر خودش را از رون جدا کرد و هیچ نگفت. صدایی از پشت سر او گفت:
-سلام هرماینی!

لاوندر هیچ نگفت. بهت زده به صورت هری و رون نگاه کرد. رون گفت:
-سلام هری!
-سلام.هی رون، تو چند تا چند تا یار برمیداری؟ مگه لاوندر یار تو نبود؟
-هنوز که لاوندر نیومده. و امیدوارم هیچوقت نیاد!

لاوندر داد کشید:
-رون!
-چیه هرماینی؟
-من...من هرماینی نیستم!
-شوخی نکن!

هری گفت:
-تو که اهل شوخی کردن نبودی...تا جایی که من یادم میاد...
-گفتم من هرماینی نیستم!

رون گفت:
-قیافه ش به شوخی نمیخوره!
-من هرماینی نیستم...سر به سرم نذارین!
-فکر کنم تو داری سر به سر ما میذاری!

لاوندر وحشت کرده بود. نزدیک بود جیغ بکشد. به سمت دستشویی دوید. آبی به صورتش زد. با اشک ریختن فاصله ای نداشت. از گیر کردن در مخمصه یا سوژه شدن بدش می آمد.صورتش را خشک کرد. سرش را بالا آورد و رو در رو شد با هرماینی!
-هرماینی!

هرماینی هیچ نگفت. لاوندر دوباره پرسید:
-تو اینجا چیکار میکنی؟

متوجه شد که هرماینی هم درست با او آن کلمات را بر زبان می آورد.
-مثل احمقا ادای منو...

اما ناگهان به خود آمد.چشمانش باز و بازتر شدند آن قدر که نزدیک بود از حدقه بیرون بزنند. این صدای هرماینی بود؛ چهره ی هرماینی. هرماینی روبه روی او نایستاده بود. هرماینی تصویری در آینه ی دستشویی بود!
-من...من...

صدایش لرزان بود.
-این یه ...کابوسه...این فقط یه...کابوسه...

اما هیچ چیز کابوس نبود. دوباره به آینه نگاه کرد. انگشتانش را روی صورتش کشید و تصویر هرماینی هم همان کار را کرد.
-من...من به هرماینی تبدیل شده م!

تصویر هرماینی هم همین را گفت در حالی که عضلات صورتش حالتی نشانگر حیرت را به خود گرفته بودند. لاوندر دوباره روی صورتش،یا به عبارتی صورت هرماینی کشید و دریافت که انگشتانش هم به انگشتان هرماینی تبدیل شده اند.
او دختر باهوشی بود(هنوزهم هست!) .چون توانست در عرض ده دقیقه با این موضوع کنار بیاید و همه چیز را بفهمد و در عرض سه دقیقه نقشه دومی طراحی کند. نقشه اش را زیر لب مرور کرد:
-من همیشه چی میخواستم؟ محبت رون. چیزی که هیچ وقت به من نمیده. ولی به هرماینی،چرا. خب، حالا من خودمو به جای هرماینی جا میزنم و از محبت رون استفاده می کنم. یه ساعت...نه...چهل دقیقه ی دیگه هم میرم خونه ی پتیل ها تا پدر پروتی و پادما رو در بیارم. معجون مرکب پیچیده با موی هرماینی!

از دستشویی خارج شد. موهایش(موهای هرماینی) را مرتب کرد. رون به سمت او دوید.
-حالت خوبه؟ فکر کردیم حالت به هم خورده.
-خوبم.

خوب نبود.داشت در کوره ی خشم می سوخت. باید رون را گمراه میکرد.
-میای یه چیزی بخوریم؟
-بریم.

هری گفت:
-من هم میام!

دختری از پشت سر هری گفت:
-تو هیچ جا نمیری هری پاتر!

جینی دستانش را دور گردن هری حلقه کرد و گفت:
-تو با من میای یه چیزی بخوریم!

هری خندید و هر چهار نفر به طرف میز به راه افتادند. هری برای خودش و جینی نوشیدنی کره ای ریخت و رون هم برای هرماینی-لاوندر و خودش. اما تاخواست لیوان دوم را پر کند، هرماینی – لاوندر گفت:
-من آب کدو حلوایی میخورم.ممنون!

رون و هری طوری به او خیره شدند که انگار روح دیده اند.لاوندر پرسید:
-چیه؟

رون گفت:
-فکر میکردم آب کدو حلایی دوست نداری!

هری گفت:
-مگه تو عاشق نوشیدنی کره ای نبودی؟

لاوندر فهمید که خیط کاشته است.
-آره...ولی میخوام امتحان کنم...شاید خوشم اومد!(قیافه اش هم این شکلی( )شده بود)

هری و رون با قیافه های قانع نشده به او نگریستند. لاوندر جام آب کدوحلوایی را سرکشید و به رون پیشنهاد کرد:
-میای باهم بریم وسط؟
-من فک میکردم تو از رقصیدن خوشت نمیاد! باشه.

هری و جینی باهم به انبوه آدم های درحال پایکوبی پیوستند و لاوندر-هرماینی و رون هم باهم. لاوندرسرش را روی سینه ی رون گذاشت. بار ها در مورد چنین لحظه ای خیال پردازی کرده بود اما هرگز تحقق نیافته بود. زمان به سرعت می گذش و لاوندر برای اولین بار طعم عشقی واقعی را می چشید. زمان زود میگذشت... رون زمزمه کرد:
-با چه افسونی موهات رو مواج و مجعد کردی؟
-مواج و مجعد؟

اینها خصیصه های موهای لاوندر بود.رون مدهوشانه گفت:
-آره...رنگشون هم داره عوض میشه...

لاوندر از رون فاصله گرفت و به سمت دستشویی دوید. به آینه نگاه کرد. صورت هرماینی در تلاطم بود. به سمت رون دوید و گفت:
-من باید برم! خداحافظ!
-اما فقط یه ساعته...هرماینی!

لاوندر صورتش را با دستانش پوشاند و بیرون دوید.شنلش را برداشت و در خانه ی پتیل ها ظاهر شد.

منزل پتیل ها

-پروتی! پادما!
-چیه؟
-چرا بهم معجون قلابی دادین؟ منو تبدیل کردین به هرماینی؟
-میخواستیم طعم عشق واقعی رو بچشی.

پادما گفت:
-دروغ هم نگفتیم.رون به سمت تو جذب نشد؟

خشم لاوندر فروکش کرد.
-چرا...جذب شد..

پادما قیافه ی قانع کننده ای به خود گرفت.
-ببین لاوندر، عشق واقعی اینه. عشق واقعی رون هرماینیه نه تو. اینو بفهم. میتونی؟

لاوندر غیب شد. در اتاق خودش ظاهر شد و ساعت ها، ساعت ها و ساعت ها روی تخت خواب زرشکی رنگش گریه کرد. حقیقت این بود. رون متعلق به او نبود. روحش خوشحال و راضی بود از اینکه ساعتی را با رون گذرانده، اما در اعماق وجدانش این حقیقت تلخ را پذیرفته بود: عشق واقعی رون،او نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1399/6/2 16:31:20
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1399 12:48
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل تیتvsپومانا اسپروات

سوژه:پرحرفی نابجا


_خب،بزار ببینم؛قلم پر برداشتم،دفترم برداشتم.دیگه چی؟...دیگه...دیگه...
_فرم مشخصات رو برنداشتی.
_اوه!اره؛فرم رو برنداشتم.ممنون که...وایستا ببینم کی حرف زد؟

پومانا به پشت سرش نگاه کرد؛کسی رو ندید و فکر کرد خیالاتی شده است،اما دوباره یک صدایی شنید
_من بودم،من.این پایین.

پومانا به پایین نگاه کرد و جیغ زد.یک قلم داشت باهاش حرف می زد.قلم که از هاج و واج نگاه کردن پومانا تعجب کرده بود گفت:
_بابا منم،من.قلمی که باهاش ازمون هاتو دادی.خیلی بی معرفتی!حالا که قرار به این مهمی داری من رو با خودت نمی بری؟

پومانا که هنوز توی حالت شک بود و سعی می کردمطمئن بشود که خواب نمی بیند؛تته پته کنان گفت:
_تتتو...حرررف...می....زززنی؟
_معلومه که حرف می زنم؛همون طوری که تو حرف می زنی؟
_اخه....اشیاااا...کککه....حرررف....نمی....زززنن.
_می بینی که داریم حرف می زنیم.

پومانا که متوجه شد خواب نمی بیند،گفت:
_پس چرا هیچ وقت با من حرف نزدین؟

قلم پر که توقع همچین سوالی رو داشت با جملات اماده شده گفت:
_خب پومانا ببین؛ما اشیا حق نداریم صحبت کنیم و برای اینکه کسی از قانون سر پیچی نکنه هممون رو طلسم می کنند.الان هم که می بینی حرف می زنیم برای اینه که هر چند وقت یکبار ما اجازه صحبت با یک نفر را داریم،که امروز تو اون یک نفری.متوجه شدی؟

پومانا که سعی می کرد جملات قلم را هضم کند بعد از چند لحظه گفت:
_اها!حالا فهمیدم.پس شما...

ساعت پرید وسط حرف پومانا و گفت:
_داره دیرت میشه!
_اوه،اوه،راست میگی؛ممنون که گفتی قلم تو هم با من بیا .اشیا عزیز خداحافظ!

پومانا کیفش را برداشت و به سمت در رفت.

قلعه هاگوارتز

_وای!داره دیرم میشه.پس این دخمه ها کجاست؟

یک کتاب که دست یکی از دانش اموزان بود،گفت:
_پومانا از سمت راست بری زودتر می رسی.

پومانا که از وقتی از خانه خارج شده بود؛متوجه شد همه اشیا با او حرف می زنند و کس دیگری صدایشان را نمی شنود،دست هایش را به حالت تشکر در اورد و به راهش ادامه داد:

تق تق تق

_بفرمایین.

پومانا وارد اتاق شد.اتاقی دلگیر و تاریک که در قفسه هایش پر بود از شیشه هایی که در انها مواد عجیبی بود.در وسط اتاق یک میز و چند صندلی قرار داشت که مردی با موهای مشکی روغن زده و بینی عقابی پشت میز نشسته بود.
_دیر کردی.
_ببخشید،پیدا کردن اینجا کمی طول کشید.
_به هر حال این روی انتخاب ما تاثیر می زاره،بشین.

پومانا سریع اطاعت کرد و روی یکی از صندلی ها نشست.استرس تمام وجودش را فرا گرفته بود.اسنیپ بدون توجه به استرس او پرسید:
_فرم مشخصات رو اوردی؟
_بله.

اسنیپ دستش را دراز کرد و پومانا انرا به او داد بعد از نگاه کردن به مشخصات گفت:
_شما برای استخدام شدن به عنوان دستیار منباید به چند سوال پاسخ دهید.

پومانا احساس کرد صدایی از گلویش بیرون نمی اید. اگر نمی توانس ت جواب بدهد،اگر...
_اماده اید؟

رشته ی افکار پومانا از هم پاره شد و سرش را به معنی موافقت تکان داد.اسنیپ ادامه داد:
_به چه دلیل می خواهید در این شغل استخدام شوید؟

پومانا ماند؛هیچ دلیلی به ذهنش نمی رسید.
_بگو معجون سازی و هاگوارتز رو دوست دارم.

پومانا متوجه شد که صدا از کیفش بیرون می اید،به کلی فراموش کرده بود که اشیا با او حرف می زنند.او جمله را تکرار کرد.اسنیپ جمله یادداشت کرد و پرسید:
_این معجون چیه؟

اسنیپ به پاتیلی اشاره کرد که در ان معجون بی رنگی بود.پومانا احساس می کرد اسم اون معجون از ذهنش پاک شده است.تصمیم گرفت ویژگی هایش را بگوید تا شاید یادش بیاید.
_معجون بی رنگ و بی بوییه که....

پاتیل دارای معجون فریاد زد:
_نوشندشو وادار به راستگویی می کنه.

پومانا که از کمک پاتیل خوشحال شده بود سریع حرفش را کامل کرد.اسنیپ چند سوال دیگر از او پرسید و در بعضی از سوالات اشیا به او کمک می کردند.پس از پایان سوالات اسنیپ گفت:
_من باید جواب های شما را به جناب مدیر بدهم؛تصمیم گیرنده نهایی ایشون هستند.جواب مصاحبه در چند روز اینده برای شما ارسال می شود.

پومانا از او تشکر کرد و به بیرون رفت.

چند روز بعد...

پومانا با ذوق و استرس نامه ای را که جغد از طرف مدرسه برایش اورده بود باز کرد و متن انرا خواند

دوشیزه اسپراوت

مفتخرم که به اطلاع شما برسانم که شما در مصاحبه ی معجون سازی
قبول شدید.امیدوارمدر اغاز سال تحصیلی(یک سپتامبر)شما را
ملاقات کنیم.

مدیر مدرسه البوس دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نیستم ولی هستم

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مرداد 1399 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل تیتvs پومانا اسپراوت
سوژه: پرحرفی نابجا

-هی...هی گب،گبی صدامو میشنوی؟
-بله،بله میشنوم!
-خب پس چرا جوابمو نمیدی؟
-ببین چند بار باید بگم؟ من باید با مادرم مشورت کنم.
-اوفففف،انگار میخوای جواب خواستگارات رو بدی؛میخوای جواب منو بدی دیگه گبی میای باهم بریم هاگزمید؟
-اه،واقعا کلافم کردی !بذار بهت حقیقت رو بگم من قرار نیست بیام هاگزمید من مسابقه دارم تمام!
-خب بگو همینو دیگه.
- خب گفتم!
-حالا با کی مسابقه داری؟
-ریونکلاو،فکرکنم خودم میدونی شیلا!
-تا حدی دربارش شنیدم ولی الان مطمئن شدم دربارش.
-خب خوبه!
-پس من فعلا برم با گابریل تو کتابخونه قرار دارم!
-کدوم گابریل؟
-دلاکور دیگه!
-باشه منم باهات میام !
-جان؟
-خب چیه میخوام چهارتا کتاب درباره ی کوییدیچ که قرض گرفتم رو پس بدم؛ بعدشم باید سه تا کتاب گیاه شناسی و دوتا کتاب به اسم های"نقش دروازه بانان در کوییدیچ " و " اعتماد به نفس در کوییدیچ" برای رونالد ویزلی بردارم اخه با هری و رونالد سر زمین قرار دارم!
-یا ریش مرلین بدو بیا وگرنه به هیچکدوم از اینا نمی رسی گب
-نگران نباش هری جدول برانامه ریزی ای که هرمیون تو کریسمس بهش هدیه داده رو داد بهم و گفت اگه رون بفهمه خیلی ناراحت میشه چون جدولش هنوز پیش خودش هست!
-هههه هههه بیا بریم دیگه!

...

-بذار ببینم...اهان خب این از اولین کتاب " گیاهان و نقششون در دنیای جادویی" هری قطعا اینو دوست خواهد داشت!
-سلام گب،اوضاع چطوره؟
-سلام ترومن، اوضاع هم خوبه.
-میخوای کمکت کنم؟
-نه ممنون اخرین دفعه ای که کمکم کردی برای هفت مرلینم پس بود!
-
- اهمممممممم!
-اوه، باشه رفتم !
-ای خدا از دست تروم... اخیشش اینم از دومین کتاب"با اصول گیاه شناسی اشنا شوید" حالا باید برم سمت کتاب های کوییدیچ.

...
-سلام گب!
-سلام هری!
-سلام گبی!
-سلام رون!
-کتاب هارو اوردی؟
-بله! دوتا برای تو هری دو تاهم برای تو ویزلی.
-خب بریم تمیرینو شروع کنیم؟
-بله!
-چراکه نه؟

...

-افرین بچه ها! افرین واقعا افرین!
-دستت درد نکنه هری عالی بود تمرین
-اگه شما نبودین اصلا خوب نمیشد گب!
-خب بچه ها من برم حموم دیگه!
-باشه به سلامت !
-گب من دارم میرم تو نمیایی؟
-نه مرسی من میخوام تو این هوای خوب قدم بزنم!
-هرجور راحتی!

گابریل بدون اینکه بدونه کجاست تو محوطه ی هاگوارتز قدم میزد، از جلوی کلبه ی هاگرید رد شد از جلوی جنگل ممنوع رد شد،از کنار دریاچه ی سیاه رد شد،تا بالاخره به در چوبی هاگوارتز رسید! وارد شد و به سمت حموم روانه شد!

-پوففف، الان یه حموم اب گرم حال میده گابریل !
- اره خیلی حال میده !
-مخصوصا اگه با ما بری حموم.
-میرتل نالان؟
-ای خدا میرتل کجا من کجا؟
-پس کی هستی؟
- صابون با طعم نعناع!
-منم جناب لیف هستم !
-اوه، خوشوقتم !
-بیا نترس میخوای بریم حموم دیگه!
-نمی ترسم!
-خب خب گابریل تیت!
-اه بس کن لطفا اینقدر ذهنشو نخون نعناع.
-نمی تونم !
-سعیتو بکن.
-تو و جاستین باهم رابطه ی خوبی دارین!
-اممم...اره خب!
-خیلی خب، خیلی خب پس به جاستین علاقه داری؟
-امم...ببین ما فقط باهم دوستیم!
-مطمئنی؟
-اممم.... اره
-خیلی خب ... پس میگی که با جاستین فقط دوس...
-میشه بس کنی امدم حموم نه دفتر گاراگاهی !
-راست میگه نعناع،همیشه همرو از حموم رفتم میرونی!
-باشه بابا جو نگیر.
-خب من فعلا با اجازه برم لباس بپوشم دوستان خوبم!
-نه واستا باید بهمون دوتا قول بدی!
-دوتا چیه یکیه نعناع؟
-من یه خواهش دیگه هم ازش دارم اخه!
-باشه بگین من عجله دارم.
-اولیش که مهم ترینش هم هست"هیچ وقت،هیچ وقت به کسی درمورد ما نگی وگرنه بدترین راز هات رو به بقیه میگم"
-اممممممممم...قول میدم هیچی نگم!
-دومین شرط البته این شرط منه نه اقای لیف "به جاستین بگو چقدر دوستش داری!"
-اممم...مطمئن نیستم دراین باره!
-جانننننن؟
-حالا سعیم را میکنم،فعلا!
-می گی دیگه گبی؟
-احتمالا (صفر به صفر درصد)

پایان.

























































افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.