هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱:۳۱ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف

گابریل ترومن old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۲ شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۸:۵۹ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
از ایران
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 66
آفلاین
گابریل ترومن
Vs
بیدل نقال


روزی از روز ها گابریل که جوونی پر انرژی بود حالا تو کوچه های سرد برفی تکیه به دیوار زده بود روزای سختی میگذشت همش اونو بخاطر سابقه دار بودنش تو هیچ کاری راه نمیدادند

-من نمیدونم کسی حرفامو میشنوه یا نه ولی این رسمش نیس مادرم گیر داده چرا ازدواج نمیکنی منم نوه میخوام منم ارزو دارم نوه مو ببینم ،خب اونا نمیدونن زندگی خرج داره اخه کی به کسی که سه سال آزکابان بوده کار میده😔

گابریل مدت زیادی اونجا نشست و موقعه بلند شدن بدنش قفل کرده بود و برای بلند شدن خیلی تلاش کرد و بالاخره مووفق شد که بلند شه خودشو با نفسش گرم میکرد دستاشو بهم میمالید اون شب به سختی گذشت.

صبح روز بعد

-آآآآه....هه امروزم باید برم دنبال کار

از جاش بلند میشه و حرف میزنه.

-چه وضعی گیر کردیم....مامااااان!! صبحونه رو بیار میخوام برم دنباله نارسیس(نارسیس دختریه که دوسش داره و چند ماه بعد اونو ترک میکنه) دیرش میشه
-باشه گب ! برو دست و صورتتو بشور.
-باش!

صبحونه رو خورد و رفت در خونه کناری رو زد
-کیه؟!
-اهای همسایه ی دیوار به دیوار!!دستت رو بده به دست من یک تا سه بشمار !بپر اینور دیوار بپر اونور دیوار!
-خخخخ...مسخره الان میام .

نارسیس کلاس نقاشی برگذار میکرد اون جز نقاش های برتر سال بود و هست.

-مامان من رفتم!...سلام گب!
-سلام نارسیس دیشب مهمونی خوب بود؟
-آره حیف تو نبودی!
-خب داشتم کار میکردم!

تو ذهنش فلش بکی خورد به غصه خوردن های دیشبش.
گابریل برای اینکه نارسیس غصه نخوره ازش پنهون میکرد که کار نمیکنه و تظاهر میکردکه کار میکنه اون واقعا مرد بود!!

-اوهوم من زیادی تو کارت دخالت نمیکنم حالا هم مرسی تا اینجا اومدی..اومممماچ (؛ بای بای!
-خواهش میکنم بای!!

مغازه قلم پر سازی آقای سیمئونه

-آهای کسی نیس؟

صدای یک کوتوله از پشت قفسه ها میاد.

-اومدم.صبر کن پسرم!!
-بااشه!
-خب ! تو چه آشنایی پسر!همون کسی نیستی که اعضای بدن رو میفروخت به بقیه!!
-ببینید!به مرلین قسم اونم کار بود ولی ...ولی..
-ولی نداره! برو بیرون!!
-آقای سیمئونه..
-گفتم برو بیروووون من دستو پامو نیاز دارم.

و از مغازه میاد بیرون چند ماهی ازین قضیه میگذره یک روز نارسیس اونو دنبال میکنه که ببینه واقعا گابریل کار میکنه یا نه
اونو دنبال کرد و برگشت خونه صبح زود که قرار بود گابریل بره دنبال نارسیس خبری ازش نبود انگار رفته بود یا زود تر میرفت.

-نارسیس هست؟
-نه نیستش رفته؟
-ای بابا!!

یک روز گابریل دم در صبح خیلی زود قبل اینکا نارسیس بره سرکار نشسته بود و منتظر اون از در میاد بیرون.

-عزیزم نارسیس چیشده؟! چرا دوری میکنی؟

ولی نارسیس به راهش ادامه میده

-دنبالم نیا گب!!
-ولی چرا؟😥
-چرا؟! از من میپرسی گابریل ؟ها؟از خودت بپرس؟تو اصلا سر کار میری ؟چرا انقد بیخیالی آخه ؟چیه میخوای کاری کنی منو از سر واکنی با این کارات باشه !! خودم میرم!
-ولی داری قضاوت میکنی منو !بهت این اجازه رو نمیدم!😡
-نمیتونم گابریل،دیگه نمیتونم باهات باشم با این وضعیت.
-اما نارسیس ،من تورو دوست دارم!😔🖤
-نمیتونم چیکار کنم؟ ها تو بگو.
-اما،تو مگه نمیگفتی منو دوست داری؟این تو بودی که گفتی بیا باهم باشیم!😥❤

لحظات غمگینی بود گابریل مغرور دیگه چشماش کاسه خون بود ولی اشک نمیریخت دستاش مشت کرده بود و یک دست تو موهاش کرد و برگشت ادامه داد.

-من گفتم نمیخوام عاشق کسی باشم!!😦
-اولا دفعه دیگه اینو بروم نیار احساس بدی بهم دست میده که من رفتم سمت پسری!! و دومن اشتباه کردم این رابطه اشتباه بود برای هردمون.
-همین؟ چقدر راحت میگی اشتباه کردم؟😦😔

گابریل دستاشو تو موهاش کرد و داشت فکر میکرد حرفی که میخواد بزنه درسته یا ن ولی گفت اونم با فریاد از ته دل از اون فریاد های غمگین و بغض دار فقط شما خواننده محترم دیدید که چقدر زجر کشید و بی احترامی دید چقدر تو تنهاییه خودش دردودل میکرد و کسی نبود ببینه حالش چطوره.

-پس غلط کردی اومدی تو زندگیم،گ...خوردی اومدی و منو عاشقم کردی گمشو بیرون از ذهنم نمیدونم چقدر طول میکشه که از یاد ببرمت ولی از ذهنم، قلبم، فکرم، برو بیرووووون گمشوووووو (مکث)...آآآآآآآآآه

نارسیس مکث کرد تعجب از این حجم عصبانیت گابریل

-اما..گا..گا..ب😥
-گمشووووو
گفتم ..هرچی بود تموم شد چیزی که نبایدو شکوندی و دیگه برنمیگرده


گابریل غرورش جریحه دار شده بود مطمئنم شما حالشو میفهمید
نارسیس با صورت زیباش و چشمای پر اشکه گرده مشکیش و صورت میزونش بغض میکنه و فرار میکنه و میره...
چند ماهی میگذشت و هنوز زخم نارسیس به دل گابریل مونده، شبی از روی دلتنگی به کافه هاگزمید رفت و به یاد قدیم سر میزه همیشگی نشست همون گل خوشبو که نارسیس دوست داشت هنوزاونجا بود ولی خشکیده شده بود ،گابریل دنبال کار میگشت آره هنوزم، ولی ایندفعه برای اینکه نشون بده نه تنها به نارسیس بلکه به همه که همیشه نوری توی تاریکی هست همون لحظه مردی با ریش بلند و کلاه و یک مرد دیگر با ردای مشکی اونجا بودند اگل فکر کردید که لرد ولدمورت و دامبلدورن درست فکر کردین آره دو دشمن دیرینه ولی الان سر عقل اومدن و همیشه به این کافه میان و هیچی نمیخورن هردو میشینن.

-سلام!گابریل.
-سلام چطوری ترومن؟
-اع سلام شمایید؟
-آره ماییم .

فلش بک

-آقای گابریل ترومن شما به جرم فروش اعضای بدن به سه سال حبس در زندان ازکابان زندانی هستید
-ولی !آقای قاضی کاری نبود حق بدین! بعدشم من اعضای ادم های مرده رو میفروختم.
-هرچی این کار اجازه نگرفتی و غیر قانونیه!!😒
-ولی آقای قاضی هرجایی برای کار سابقه میخوان منه جوون باید از یک جایی شروع کنم یا ن؟
-ببرینش داره بیش از حد صحبت میکنه.

همینطور که گابریلو میبرند:این درست نیس ،نه نییییییییسسس...

پایان فلش بک

-چیشده اینجا غمگین نشستی؟
-نه غمگین چرا خیلیم خوبم!
-گابریل منو دامبلدور اونشب صداتو شنیدیم من کار هاتو کردم به وزارت خونه اطلاع دادم که انجمن مرگ خوارها به دلیل خورده شدن اعضای بدن توسط ایوانوا درخواست مجوز کار برای فروش اعضای بدن رو بدن.
-منم بخاطر هوش بالات تورو کردم دفتردار بانک گرینگوتز که بتونی تو کارهای بانکی کمکمون کنی.

یکهو کرنلیوس فاج از پشت صداش میاد.

-و من هم استثنائاتی گذاشتم نسبت به دو شغله ها که خودمم درگیرش بودم

اون شب گابریل نمیدونست چی بگه انقدر خوشحال شده بود همرو بغل کرد و از خوشحالی تو خودش نمیگنجید
.....

سلام.
من نارسیس هستم ،دلم برای گابریل تنگ شده و شده برای یک لحظه هم شده دوباره ببینمش،ولی اون رفته و برنمیگرده
.....
صفحه آخر داستان

سلام من گابریل ترومن ارشد گروه هافلپاف بعد از تلاش فروان و لطف آقایان کرنلیوس فاج ،لرد و ارباب تاریکی و پروفسور دامبلدور صاحب بزرگترین شرکت کاریابی در دنیای جادوگری هستم و از ثروتمند ترین آدم های شهر و حالا .
همیشه نوری هست که تورو در تاریک ترین لحظات هدایتت کنه.

برگرفته از قسمتی از دفترچه خاطرات نارسیس
نام کتاب : افکاری در دوردست یا افکار دست نیافتنی هم نام داره
نویسنده :گابریل ترومن

پایان...



روزی میرسد تمام جهان را تاریکی میگیرد و مرا میبینی که روشنایی را میاورم🖤🖤


تصویر کوچک شده




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۵:۰۱ سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۰۱:۴۷ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۰
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
ناظر انجمن
پیام: 349
آفلاین
-چی؟ یه روز نظارت آزکابان برای من میشه؟

زاخاریاس از شدت خوشحالی داشت بال در میاورد. در دفتر تراورز ایستاده بود و داشت به طور موزون بدنش را تکان میداد:
-لا اله الا الله.برادرم. این آرمان های دولت اسلامی نیست. پس نگاه نا محرم چه میشود؟
-آه....بله برادر تراورز. لحظه ای کنترل خود را از دست دادم.

زاخاریاس حاضر بود حتی برای مقام از آرمان های کمونیستی اش دست بکشد و همسو با دولت اسلامی باشد. او به راستی ادم دورویی بود.
-آنوقت برای چه برادر پافت و برادر ادوارد امروز نمی توانند نظارت کنند؟
-یک روز رفتند سنت مانگو.... یعنی مشکل شخصی برایشان پیش آمد.

فلش بک

-لیسا تورپین... درو باز کن. تو به جرم قهر با مامور مالیات و پرداخت نکردن اون بازداشتی.
-با من حرف نزنید. با همه تون قهرم.

لیسا در اتاقش در خانه ریدل نشسته بود و حتی به درهم نگاه نمی کرد. اصلا برای او مهم نبود کسی حرف میزد اگلانتاین باشد. او با همه قهر بود. اگلانتاین اما بر خلاف معمول، دیگر پیپ نمیکشید و مدام در میزد. به هر حال دیگر او رئیس آزکابان شده بود.
-لیسا تورپین، اگه در رو باز نکنی مجبور میشیم به زور وارد عمل بشیم.
-برای من مهم نیست. من با همتون قهرم.

آنطرف در اما دعوایی بود سر اینکه چه کسی اول وارد اتاق شود. اگلانتاین و ادوارد جر و بحثشان بالا گرفت و طبیعتا ادوارد راضی شد که در را با قیچیش نصف کند. اگلانتاین وارد اتاق شد و گفت:
-به نام وزارت آسلامی مجبورم بهت دستبند بزنم. ادوارد، با قیچی به خانم دست بند بزن تا دستمون به دست نا محرم نخوره.

ادوارد دست بند را با ترس برداشت و به سمت لیسا رفت. لیسا مدام تهدید میکرد و میگفت:
-به من دست نزن. نزززززززززن.

اما چشم غره اگلانتاین باعث شد ادوارد جلو تر برود که ناگهان لیسا با دست سیلی به ادوارد زد و ادوارد گوشه ی اتاق افتاد:
-خواهر تورپین. مجبورمون کردید به زور وارد عمل بشیم.

اگلانتاین این را گفت و به لیسا حمله کرد تا به او دستبند بزند اما اتفاقی افتاد که....

پایان فلش بک

-برادرم... شما فقط قراره یه روز ناظر آزکابان بشید. تاج و تخت نظارت به دردتون نمیخوره.

تراورز هر چه صحبت میکرد، نتیجه ای نداشت و زاخاریاس همچنان اصرار میکرد که برای او تخت تظارت را در دفترش آماده کنند.
-لطفا پایه هاش از چوب درخت گردو باشه، روی دستش الماس باشه، بالش اپریشمی هم حتما داشته باشه...
-خیلی خب. اگه تخت نظارت میخواید، پس باید لیسا تورپین رو به آزکابان برسونید. لفا قبل از ساعت دوازده برسونید که اگه کلید آزکابانو نداشته باشید دیوونه سازا راهتون نمیدن. یادتون باشه حتما کلید رو.....

اما تراورز سخنش را قطع کرد زیرا زاخاریاس در اتاق نبود. زاخاریاس به سرعت به سمت خانه ریدل ها راه افتاده بود و یادش رفته بود کلید را ببرد.

خانه ریدل ها

زاخاریاس نشان را روی سینه اش محکم کرد. او برای اولین بار در عمرش ناظر شد بود و طبیعتا میخواست جذاب به نظر برسد. تصمیم گرفت کرواتش را هم محکم کند که دید اگر کروات را محکم کند، راه تنفسیش بسته میشود پس از اینکار منصرف شد. به سمت خانه ریدل ها رفت و در زد.
-بیا تو.

صدا صدایی سنگین و محکم بود و معلوم بود لرد پشت در ایستاده است و بدش نمیاید چند تا کروشیو به یک محفلی بزند. اما زاخاریاس اعتماد به نفس خود را حفظ کرد و داخل خانه شد. لرد در گوشه ای نشسته بود و گفت:
-خوش آمدیم که تو را به خانه راه دادیم. لیسا آنجاست.

معطل نکرد و داخل اتاق شد. لیسا تورپین دست بند به دست داخل اتاق بود. رو به زاخاریاس گفت:
-اگه به خاطر ارباب نبود ، دنبال تو نمی اومدم. در ضمن با تو هم قهرم.

تا به اینجای بردن لیسا تورپین خوب پیش رفته بود و اگر او را به موقع میرساند میتوانست حتی ناظر دائمی آزکابان شود. اگر از خودش شایستگی نشان میداد حتما تروارز او را دستیار خودش میکرد و حتی میتوانست در آینده وزیر شود و ...
اما خیالات او نقش بر آب شد زیرا ساعت ده شده بود. و حتی نصف راه آزکابان را هم نرفته بودند. او نمیخواست توسط جسم یابی جانبی با زاخاریاس راهی ازکابان شود چون با او قهر بود. حتی حاضر نشده بود سوار جاروی او شود چون با جارو ها هم قهر بود و تنها راه رسیدن به آزکابان پیاده بود. او جواب سوال های زاخاریاس هم نمیداد چون با او قهر بود و در کل روز خسته کننده ای برای زاخاریاس بود. قدم های لیسا کوچک بود و مدام از زخاریاس جا میماند. دیگر زاخاریاس خسته شد رو به لیسا کرد و گفت:
-میشه یه کم تند تر بری لطفا؟
-نه.

زاخاریاس میدانست که او این جواب را میدهد و برای همین ناراحت شد و زیر لب گفت:
-از دست این تراورز. اگه نظارت کامل آزکابانو میداد دیگه نیازی به ناز کشیدن برای این نبود.

چهار ساعت بعد

-چی؟این همه راه اومد حالا میگی آزکابان تا شیش ساعت دیگه بستست؟

بالاخره چیزی که از ان میترسید فرا رسید. آزکابان بسته بود و او نه کلید را اورده بود و نه حکم نظارت را. با عصبانیت پیش لیسا آمد و گفت:
-میگن اگه بخوان در رو برامون بار کنن باید کد زندانی رو بیاریم تا تو رو اون تو بندازن. کد زندانیت چنده؟ روی دستبندت نوشته.
-نمیخوام بخونم. قهرم باهات.
-میخوای همین جا از سرما یخ بزنی؟ میگم کد زندانی رو بده.
-با من حرف نزن.

زاخاریاس دیگر داشت دیوانه میشد. هوا لحظه به لحظه سرد تر میشد و او دلش نمیخواست پشت در بماند. ناگهان فکری به ذهن او رسید. سوار بر جارویش شد. رو به لیسا کرد و گفت:
-همین جا بمون تا برگردم.

لیسا اهمیتی نداد و همانجا نشست. بعد از چند دقیقه زاخاریاس با جعبه ای برگشت و جلوی لیسا گذاشت و گفت:
-بیا بخور. دونه های همه مزه ی برتی باته.
-نمیخورم.

این همان چیزی بود که او میخواست. برتی بات ها را جلوی خود گذاشت و شروع به خوردن کرد. برتی بات هارا تا نصفه خورد و به سرعت خوابید. اما در واقع او خود را به خواب زده بود. لیسا بعد از اینکه دید زاخاریاس خوابیده ، برتی بات ها را برداشت و شروع به خوردن آن کرد. چند لحضه ای گذشت تا اینکه لیسا سرش را روی زمین گذاشت و خوابید. نقشه زاخاریاس گرفته بود زاخاریاس به آرامی دستشزرا بالا برد. دست لیسا را گرفت و دستبند را باز کرد. غدد های پشت دستبند را خواند که لیسا بلند شد و گفت:
-چی کار داری می کنی؟ به من دست نزن. دست نززززززن.

او به سرعت پا شد و با حرکات رزمی دست بند را از زاخاریاس گرفت و به عقب پرتاب کرد. پای او به جایی از مغز زاخاریاس خورد که همان قسمت عقل و منطق او بود. اینبار خون به مغز زاخاریاس نرسید و فریاد زد:
-برو به جهنممممممم. پتریفیکوس توتالوس.

دست های لیسا لحضه ای به خود بسته شدند و او خشک شد. دست بند او را برداشت و عدد پشت دستبند را خواند. سپس او کد پشت دستبند را گفت و در آزکابان راحت خوابید.

وزارتخوانه صبح روز بعد

تراورز کلید در دفترش را انداخت و وارد دفترش شد. همه چیز داخل دفترش معمولی بود به جز اینکه روی نامه ای روز میزش نوشته بود.
-ما غلط میکنیم که دیگر وزارت آزکابان را بخواهیم. بدینوسیله استعفای خود را از تیم وزارت و کلا دنیای نظارت اعلام میکنم. زاخاریاس اسمیت.

پایان



ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۴ ۲۲:۳۷:۱۳


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱:۱۰ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹

مرگخواران

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۱۱:۲۷ یکشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 182
آفلاین
زاخاریاس اسمیت vs آیلین پرینس


-بازم؟

این بار پنجم بود که آیلین مجبور بود زاخاریاس اسمیت را به آزکابان ببرد!

-آره. باز اومده دم در وزارت گفته نظارت بدین بهم. حالا هم به صورت موقت باید پیش تو بمونه. ولی نگران نباش. فقط یه روزه.
-چرا پیش من آخه؟ مگه قرار نیست ببرمش آزکابان؟
-امروز آزکابان تعطیله. مجبوره بمونه پیش تو.
-چرا من؟ یعنی من تنها کسیم که میشناسی؟
-نه... ولی تو تنها کسی هستی که یه روز موندن تو خونه تو با یه روز موندن پیش دیوانه ساز ها خیلی فرق نداره.

مامور وزارت خانه این را گفت و رفت. حالا آیلین مانده بود و زاخاریاسی درون یک جعبه!
آیلین جعبه را به درون خانه اش هل داد. اصلا خیال نداشت زاخاریاس را بیرون بیاورد.

-هوی! منو از تو این جعبه بیار بیرون!
- تا فردا همون تو می مونی.
- بیارم بیرون! وگرنه خودم میام بیرون!
-اگه خودت می تونی بیای بیرون پس چرا منتتظر منی؟ بیا بیرون دیگه!
-الان میام! آخ!

زاخاریاس غافل از جنس جعبه مشتی به آن زد و دستش درد گرفت.آیلین جعبه را که به خاطر فلزی بودنش سنگین بود با زور داخل کمد هل داد و در را بست، به سمت تختش رفت و خودش را روی آن انداخت. خیلی خسته بود. آن روز بیست نفر را شکنجه کرده بود!

-آهای! منو بیار بیرون وگرنه تا فردا صبح داد می زنم!
-من می خوام بیست دقیقه بخوابم، پس ساکت بمون.

نیم ساعت بعد

-بیارم بیرون!
-باشه باشه میارمت بیرون!

آیلین خمیازه کشان در کمد و قفل جعبه را باز کرد و زاخاریاس را بیرون آورد. زاخاریاس متعجبانه به اطرافش نگاه می کرد.
-چرا تختت سیاهه؟ چرا عکس عقاب رو امضاته؟ چرا طرح اسکلت رو چوبدستیته؟ چرا هیچ کس اینجا نیست که به طرح های روی دیوار نظارت کنه؟
-مثلا قرار بود اگه آوردمت بیرون دیگه داد نزنی.
-میزاری من به کیفیت مبلت نظارت کنم؟
-ببین من کروشیو می زنما!
-چرا پیاز نداری؟ این دیگه چجور نظارتیه!
آیلین دوباره در تختش فرو رفت.

-چقدر از این ریونکلایی ها بدم میاد.
-
-هیچی هیچی ریونکلاویا عالین اصن!

زاخاریاس حوصله اش سر رفت و رفت به سمت دری که سمت چپ اتاق آیلین قرار داشت رفت.

-نرو تو اون اتاق!
-چی توشه مگه؟
-یه پرتال به تاپیک زمان برگردان مرگخوارانه!

آیلین که از حرف زدن با یک زندانی خسته شده بود پتریفیکوس توتالوسی روانه زاخاریاس کرد، وارد زمان برگردان مرگخواران شد، زمان برگرداد را برداشت و با آن زمان را یک روز جلو برد و خواب راحت را جشن گرفت!

-هوی، منو از تو این جعبه بیار بیرون!



ارباب... میشه کروشیو بزنم؟
چشاتونو رد کنید بیاد!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰ شنبه ۱ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۰۴:۰۲
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 249
آفلاین
لاوندر براونVS پلاکس بلک
سوژه: اختلال هویت!
دوئل هاگوارتز


شب بود و ماه، رنگ کبودی داشت. سکوت، بر خیابان گریمولد حکم فرمایی میکرد. سرود سکوت و ملودی تاریکی، صدای صامت شب بود. حتی جیرجیرک ها آواز نمیخواندند. سکوت شب، ماتم عجیبی داشت؛ انگار که در پس پرده سکوتش غوغایی به پا بود. و این راز نهفته در سکوت، ماگل ها را به وحشت می انداخت.اما در تاریکی شب، دختری بود که حکومت سکوت را نقض کند. دختری که به آرامی از پشت بوته ها بیرون می آمد.
لاوندر پیراهن بلند زرشکی رنگی به تن داشت؛ رنگ مورد علاقه اش. پیراهن در قسمت بالاتنه قالب بدن بود و ظریفکاری اندام خوش تراشش را به نمایش می گذاشت. در قسمت پایین تنه، بعد از قوسی هلال شکل در کمر، گشاد و چین دار می شد و به لاوندر، جلوه ی زنانه ای می بخشید. هوا سرد نبود؛ اما او روی لباسش شنل سیاهی به تن داشت. کلاه شنل را روی سرش کشیده بود تا کاملا از دید ماگل های فضولی که بیرون را دید می زدند دور بماند. در سکوت و تاریکی خیابان گریمولد، به شبحی راه گم کرده می مانست.
به نرمی عرض خیابان را پیمود و میان دو خانه شماره ی یازده و سیزده ایستاد. همان طور که به دو خانه ای که از هم جدا می شدند می نگریست، نقشه اش را مرور کرد.
تحول خانه ها کامل شد. لاوندر به سمت خانه ی شماره دوازده به راه افتاد. شنلش در باد پیچ و تاب نمیخورد؛ چون در جیب آن دو بطری کوچک و بزرگ داشت که سنگینش می کردند.
مقابل درب شماره دوازده ایستاد. بطری کوچک را از جیب مخفی شنلش بیرون کشید. بطریِ بلورین، کوچک و به شکل قلب بود. مایع صورتی رنگ آن چنان می درخشید که برای خواندن نوشته ی روی بطری احتیاجی به نورچوبدستی نبود. " عطر عشق- این عطر جادوگر مورد نظر را به سمت ساحره ی استفاده کننده جذب می کند."
درب بطری را باز کرد ومقدار نه چندان کمی را روی جای جای بدنش اسپری کرد. نبض مچش، گردنش، سینه اش. هر جایی که ممکن بود بینی رون به آن نزدیک شود. عطر بوی دل نشینی داشت. رون حتما قربانی این حیله می شد.
بطری بلورین را دوباره در جیب شنلش گذاشت، و بطری بزرگتر را بیرون کشید. بطری سیاه و تیره بود و بوی خیلی بدی می داد. لاوندر چوبدستش را روشن کرد. چشمان قهوه ای رنگش نوشته ی روی بطری را خواندند." این معجون برای جذب فرد مورد نظر استفاده شده و نوعی عشق مصنوعی را در قربانی نسبت به خورنده ی معجون به وجود می آورد."
درب بطری را باز کرد. لحظه ای سرش را خم کرد تا بالا بیاورد، اما چنین اتفاقی نیفتاد.بطری را به دهانش نزدیک کرد. حالش از بوی آن به هم میخورد. زیر نور آبی رنگ چوبدستی، به معجون نگاه کرد. شبیه آسفالت مایع ماگلی بود. تردید داشت. آیا باید حتما این مایع لزج حال به هم زن را میخورد تا محبت رون را جلب کند یا تنها عطر عشق کافی بود؟ زمزمه کرد:
-کار از محکم کاری عیب نمیکنه!

بطری را سر کشید. بطری و چوبدستی از دستش افتادند.محتویات بطری روی زمین جاری شد و درون راه آب ناپدید گشت. لاوندر به زانو در آمد. به نفس نفس افتاد. باورش نمیشد معجون عشق زا چنین عوارض وحشتناکی داشته باشد.
چندی بعد که حالش سر جایش آمد، برخاست و لباسش را تکاند. به معجون و بطری واژگون شده نگاه کرد. دلش نمی خواست آن را بردارد. شنلش را کمی تاب داد و تکاند و سرانجام، وارد خانه ی شماره دوازده گریمولد شد.

فلش بک- یک ساعت قبل

-میگم هاااا لاوندر، این لباست یه ره برای یه مهمونی خودمونی...خب، شلوغ نیست؟
-منظورت چیه پروتی؟
-یعنی میگم...همون بلوز و شلوار جین خوبه...این پیراهن مجلسیه...
-من میخوام در هر حالتی به چشم رون قشنگ بیام. مشکلیه؟
-آخه... تو که میدونی احساس رون به تو عشق نیست. چرا خودت رو پاره پوره میکنی برای به دست آوردن محبتی که لایقش نیسـ...
-بس کن پروتی! داری مجبورم میکنی جمله ی "به تو ربطی نداره" رو به زبون بیارم.

پروتی شاکی شد.
-اصلا به من چه...تو میری شکست میخوری...
-باشه حالاااا...نمیخواستم ناراحتت کنم!
-آخه وقتی هرماینی هست، رون به تو توجه میکنه؟
-هرماینی کار داره.امشب نمیاد. تو چرا نمیای؟
-مامان بابامون میخوان برن یه جایی که نمیگن کجاست. مجبورمون کردن خونه بمونیم.

پادما وارد شد.
-بیخیال پروتی! میتونیم درس بخونیم...یا اینکه لباسای جدیدمونو بدوزیم...

پروتی چشم هایش را در کاسه گرداند.پادما ادامه داد:
-لاوندر! بیا ببین چی برات دارم!
-چی؟
- یه معجون عشق پیچیده و سخته. خیلی هم قویه. خوبیش اینه که لازم نیست به خورد رون بدی. خودت بورش، رون بهت جذب میشه. ولی تاثیر فقط یه ساعته.
-وااای ممنون! مدام میخورمش!

پادما نگاهی به خواهرش انداخت.
-موفق باشی!

پایان فلش بک


هرچه بیشتر در راهروی خانه پیش می رفت،صدای نرم موسیقی واضح تر میشد. سر انجام وارد اتاقی شد که با جادو گنجایش بیشتری پیدا کرده بود. بینی اش میزبان دنیایی از بوی های خوش شد و چشمش خورد به دنیایی رنگارنگ از آدم هایی که به عیش و نوش و خنده مشغول بودند.
به دنبال رون گشت، و او را پیدا کرد.
-رون!
-هرماینی!

لاوندر که در راه آغوش رون بود به یکباره ایستاد.
-هرماینی؟
-خوشحالم می بینمت!

اما لاوندر اگر به موضوعی پیله میکرد ممکن نبود رهایش کند.
-هرماینی؟

رون او را در آغوش کشید.
-مگه نگفتی نمیتونی بیای؟

لاوندر خودش را از رون جدا کرد و هیچ نگفت. صدایی از پشت سر او گفت:
-سلام هرماینی!

لاوندر هیچ نگفت. بهت زده به صورت هری و رون نگاه کرد. رون گفت:
-سلام هری!
-سلام.هی رون، تو چند تا چند تا یار برمیداری؟ مگه لاوندر یار تو نبود؟
-هنوز که لاوندر نیومده. و امیدوارم هیچوقت نیاد!

لاوندر داد کشید:
-رون!
-چیه هرماینی؟
-من...من هرماینی نیستم!
-شوخی نکن!

هری گفت:
-تو که اهل شوخی کردن نبودی...تا جایی که من یادم میاد...
-گفتم من هرماینی نیستم!

رون گفت:
-قیافه ش به شوخی نمیخوره!
-من هرماینی نیستم...سر به سرم نذارین!
-فکر کنم تو داری سر به سر ما میذاری!

لاوندر وحشت کرده بود. نزدیک بود جیغ بکشد. به سمت دستشویی دوید. آبی به صورتش زد. با اشک ریختن فاصله ای نداشت. از گیر کردن در مخمصه یا سوژه شدن بدش می آمد.صورتش را خشک کرد. سرش را بالا آورد و رو در رو شد با هرماینی!
-هرماینی!

هرماینی هیچ نگفت. لاوندر دوباره پرسید:
-تو اینجا چیکار میکنی؟

متوجه شد که هرماینی هم درست با او آن کلمات را بر زبان می آورد.
-مثل احمقا ادای منو...

اما ناگهان به خود آمد.چشمانش باز و بازتر شدند آن قدر که نزدیک بود از حدقه بیرون بزنند. این صدای هرماینی بود؛ چهره ی هرماینی. هرماینی روبه روی او نایستاده بود. هرماینی تصویری در آینه ی دستشویی بود!
-من...من...

صدایش لرزان بود.
-این یه ...کابوسه...این فقط یه...کابوسه...

اما هیچ چیز کابوس نبود. دوباره به آینه نگاه کرد. انگشتانش را روی صورتش کشید و تصویر هرماینی هم همان کار را کرد.
-من...من به هرماینی تبدیل شده م!

تصویر هرماینی هم همین را گفت در حالی که عضلات صورتش حالتی نشانگر حیرت را به خود گرفته بودند. لاوندر دوباره روی صورتش،یا به عبارتی صورت هرماینی کشید و دریافت که انگشتانش هم به انگشتان هرماینی تبدیل شده اند.
او دختر باهوشی بود(هنوزهم هست!) .چون توانست در عرض ده دقیقه با این موضوع کنار بیاید و همه چیز را بفهمد و در عرض سه دقیقه نقشه دومی طراحی کند. نقشه اش را زیر لب مرور کرد:
-من همیشه چی میخواستم؟ محبت رون. چیزی که هیچ وقت به من نمیده. ولی به هرماینی،چرا. خب، حالا من خودمو به جای هرماینی جا میزنم و از محبت رون استفاده می کنم. یه ساعت...نه...چهل دقیقه ی دیگه هم میرم خونه ی پتیل ها تا پدر پروتی و پادما رو در بیارم. معجون مرکب پیچیده با موی هرماینی!

از دستشویی خارج شد. موهایش(موهای هرماینی) را مرتب کرد. رون به سمت او دوید.
-حالت خوبه؟ فکر کردیم حالت به هم خورده.
-خوبم.

خوب نبود.داشت در کوره ی خشم می سوخت. باید رون را گمراه میکرد.
-میای یه چیزی بخوریم؟
-بریم.

هری گفت:
-من هم میام!

دختری از پشت سر هری گفت:
-تو هیچ جا نمیری هری پاتر!

جینی دستانش را دور گردن هری حلقه کرد و گفت:
-تو با من میای یه چیزی بخوریم!

هری خندید و هر چهار نفر به طرف میز به راه افتادند. هری برای خودش و جینی نوشیدنی کره ای ریخت و رون هم برای هرماینی-لاوندر و خودش. اما تاخواست لیوان دوم را پر کند، هرماینی – لاوندر گفت:
-من آب کدو حلوایی میخورم.ممنون!

رون و هری طوری به او خیره شدند که انگار روح دیده اند.لاوندر پرسید:
-چیه؟

رون گفت:
-فکر میکردم آب کدو حلایی دوست نداری!

هری گفت:
-مگه تو عاشق نوشیدنی کره ای نبودی؟

لاوندر فهمید که خیط کاشته است.
-آره...ولی میخوام امتحان کنم...شاید خوشم اومد!(قیافه اش هم این شکلی( )شده بود)

هری و رون با قیافه های قانع نشده به او نگریستند. لاوندر جام آب کدوحلوایی را سرکشید و به رون پیشنهاد کرد:
-میای باهم بریم وسط؟
-من فک میکردم تو از رقصیدن خوشت نمیاد! باشه.

هری و جینی باهم به انبوه آدم های درحال پایکوبی پیوستند و لاوندر-هرماینی و رون هم باهم. لاوندرسرش را روی سینه ی رون گذاشت. بار ها در مورد چنین لحظه ای خیال پردازی کرده بود اما هرگز تحقق نیافته بود. زمان به سرعت می گذش و لاوندر برای اولین بار طعم عشقی واقعی را می چشید. زمان زود میگذشت... رون زمزمه کرد:
-با چه افسونی موهات رو مواج و مجعد کردی؟
-مواج و مجعد؟

اینها خصیصه های موهای لاوندر بود.رون مدهوشانه گفت:
-آره...رنگشون هم داره عوض میشه...

لاوندر از رون فاصله گرفت و به سمت دستشویی دوید. به آینه نگاه کرد. صورت هرماینی در تلاطم بود. به سمت رون دوید و گفت:
-من باید برم! خداحافظ!
-اما فقط یه ساعته...هرماینی!

لاوندر صورتش را با دستانش پوشاند و بیرون دوید.شنلش را برداشت و در خانه ی پتیل ها ظاهر شد.

منزل پتیل ها

-پروتی! پادما!
-چیه؟
-چرا بهم معجون قلابی دادین؟ منو تبدیل کردین به هرماینی؟
-میخواستیم طعم عشق واقعی رو بچشی.

پادما گفت:
-دروغ هم نگفتیم.رون به سمت تو جذب نشد؟

خشم لاوندر فروکش کرد.
-چرا...جذب شد..

پادما قیافه ی قانع کننده ای به خود گرفت.
-ببین لاوندر، عشق واقعی اینه. عشق واقعی رون هرماینیه نه تو. اینو بفهم. میتونی؟

لاوندر غیب شد. در اتاق خودش ظاهر شد و ساعت ها، ساعت ها و ساعت ها روی تخت خواب زرشکی رنگش گریه کرد. حقیقت این بود. رون متعلق به او نبود. روحش خوشحال و راضی بود از اینکه ساعتی را با رون گذرانده، اما در اعماق وجدانش این حقیقت تلخ را پذیرفته بود: عشق واقعی رون،او نبود!


ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲ ۱۶:۳۱:۲۰

تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۲:۴۸ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

پومانا اسپراوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۲۱:۵۵ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
از خانه گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 157
آفلاین
گابریل تیتvsپومانا اسپروات

سوژه:پرحرفی نابجا


_خب،بزار ببینم؛قلم پر برداشتم،دفترم برداشتم.دیگه چی؟...دیگه...دیگه...
_فرم مشخصات رو برنداشتی.
_اوه!اره؛فرم رو برنداشتم.ممنون که...وایستا ببینم کی حرف زد؟

پومانا به پشت سرش نگاه کرد؛کسی رو ندید و فکر کرد خیالاتی شده است،اما دوباره یک صدایی شنید
_من بودم،من.این پایین.

پومانا به پایین نگاه کرد و جیغ زد.یک قلم داشت باهاش حرف می زد.قلم که از هاج و واج نگاه کردن پومانا تعجب کرده بود گفت:
_بابا منم،من.قلمی که باهاش ازمون هاتو دادی.خیلی بی معرفتی!حالا که قرار به این مهمی داری من رو با خودت نمی بری؟

پومانا که هنوز توی حالت شک بود و سعی می کردمطمئن بشود که خواب نمی بیند؛تته پته کنان گفت:
_تتتو...حرررف...می....زززنی؟
_معلومه که حرف می زنم؛همون طوری که تو حرف می زنی؟
_اخه....اشیاااا...کککه....حرررف....نمی....زززنن.
_می بینی که داریم حرف می زنیم.

پومانا که متوجه شد خواب نمی بیند،گفت:
_پس چرا هیچ وقت با من حرف نزدین؟

قلم پر که توقع همچین سوالی رو داشت با جملات اماده شده گفت:
_خب پومانا ببین؛ما اشیا حق نداریم صحبت کنیم و برای اینکه کسی از قانون سر پیچی نکنه هممون رو طلسم می کنند.الان هم که می بینی حرف می زنیم برای اینه که هر چند وقت یکبار ما اجازه صحبت با یک نفر را داریم،که امروز تو اون یک نفری.متوجه شدی؟

پومانا که سعی می کرد جملات قلم را هضم کند بعد از چند لحظه گفت:
_اها!حالا فهمیدم.پس شما...

ساعت پرید وسط حرف پومانا و گفت:
_داره دیرت میشه!
_اوه،اوه،راست میگی؛ممنون که گفتی قلم تو هم با من بیا .اشیا عزیز خداحافظ!

پومانا کیفش را برداشت و به سمت در رفت.

قلعه هاگوارتز

_وای!داره دیرم میشه.پس این دخمه ها کجاست؟

یک کتاب که دست یکی از دانش اموزان بود،گفت:
_پومانا از سمت راست بری زودتر می رسی.

پومانا که از وقتی از خانه خارج شده بود؛متوجه شد همه اشیا با او حرف می زنند و کس دیگری صدایشان را نمی شنود،دست هایش را به حالت تشکر در اورد و به راهش ادامه داد:

تق تق تق

_بفرمایین.

پومانا وارد اتاق شد.اتاقی دلگیر و تاریک که در قفسه هایش پر بود از شیشه هایی که در انها مواد عجیبی بود.در وسط اتاق یک میز و چند صندلی قرار داشت که مردی با موهای مشکی روغن زده و بینی عقابی پشت میز نشسته بود.
_دیر کردی.
_ببخشید،پیدا کردن اینجا کمی طول کشید.
_به هر حال این روی انتخاب ما تاثیر می زاره،بشین.

پومانا سریع اطاعت کرد و روی یکی از صندلی ها نشست.استرس تمام وجودش را فرا گرفته بود.اسنیپ بدون توجه به استرس او پرسید:
_فرم مشخصات رو اوردی؟
_بله.

اسنیپ دستش را دراز کرد و پومانا انرا به او داد بعد از نگاه کردن به مشخصات گفت:
_شما برای استخدام شدن به عنوان دستیار منباید به چند سوال پاسخ دهید.

پومانا احساس کرد صدایی از گلویش بیرون نمی اید. اگر نمی توانس ت جواب بدهد،اگر...
_اماده اید؟

رشته ی افکار پومانا از هم پاره شد و سرش را به معنی موافقت تکان داد.اسنیپ ادامه داد:
_به چه دلیل می خواهید در این شغل استخدام شوید؟

پومانا ماند؛هیچ دلیلی به ذهنش نمی رسید.
_بگو معجون سازی و هاگوارتز رو دوست دارم.

پومانا متوجه شد که صدا از کیفش بیرون می اید،به کلی فراموش کرده بود که اشیا با او حرف می زنند.او جمله را تکرار کرد.اسنیپ جمله یادداشت کرد و پرسید:
_این معجون چیه؟

اسنیپ به پاتیلی اشاره کرد که در ان معجون بی رنگی بود.پومانا احساس می کرد اسم اون معجون از ذهنش پاک شده است.تصمیم گرفت ویژگی هایش را بگوید تا شاید یادش بیاید.
_معجون بی رنگ و بی بوییه که....

پاتیل دارای معجون فریاد زد:
_نوشندشو وادار به راستگویی می کنه.

پومانا که از کمک پاتیل خوشحال شده بود سریع حرفش را کامل کرد.اسنیپ چند سوال دیگر از او پرسید و در بعضی از سوالات اشیا به او کمک می کردند.پس از پایان سوالات اسنیپ گفت:
_من باید جواب های شما را به جناب مدیر بدهم؛تصمیم گیرنده نهایی ایشون هستند.جواب مصاحبه در چند روز اینده برای شما ارسال می شود.

پومانا از او تشکر کرد و به بیرون رفت.

چند روز بعد...

پومانا با ذوق و استرس نامه ای را که جغد از طرف مدرسه برایش اورده بود باز کرد و متن انرا خواند

دوشیزه اسپراوت

مفتخرم که به اطلاع شما برسانم که شما در مصاحبه ی معجون سازی
قبول شدید.امیدوارمدر اغاز سال تحصیلی(یک سپتامبر)شما را
ملاقات کنیم.

مدیر مدرسه البوس دامبلدور


نیستم ولی هستم

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۷:۵۲ چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۳۰:۴۱ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 507
آفلاین
گابریل تیتvs پومانا اسپراوت
سوژه: پرحرفی نابجا

-هی...هی گب،گبی صدامو میشنوی؟
-بله،بله میشنوم!
-خب پس چرا جوابمو نمیدی؟
-ببین چند بار باید بگم؟ من باید با مادرم مشورت کنم.
-اوفففف،انگار میخوای جواب خواستگارات رو بدی؛میخوای جواب منو بدی دیگه گبی میای باهم بریم هاگزمید؟
-اه،واقعا کلافم کردی !بذار بهت حقیقت رو بگم من قرار نیست بیام هاگزمید من مسابقه دارم تمام!
-خب بگو همینو دیگه.
- خب گفتم!
-حالا با کی مسابقه داری؟
-ریونکلاو،فکرکنم خودم میدونی شیلا!
-تا حدی دربارش شنیدم ولی الان مطمئن شدم دربارش.
-خب خوبه!
-پس من فعلا برم با گابریل تو کتابخونه قرار دارم!
-کدوم گابریل؟
-دلاکور دیگه!
-باشه منم باهات میام !
-جان؟
-خب چیه میخوام چهارتا کتاب درباره ی کوییدیچ که قرض گرفتم رو پس بدم؛ بعدشم باید سه تا کتاب گیاه شناسی و دوتا کتاب به اسم های"نقش دروازه بانان در کوییدیچ " و " اعتماد به نفس در کوییدیچ" برای رونالد ویزلی بردارم اخه با هری و رونالد سر زمین قرار دارم!
-یا ریش مرلین بدو بیا وگرنه به هیچکدوم از اینا نمی رسی گب
-نگران نباش هری جدول برانامه ریزی ای که هرمیون تو کریسمس بهش هدیه داده رو داد بهم و گفت اگه رون بفهمه خیلی ناراحت میشه چون جدولش هنوز پیش خودش هست!
-هههه هههه بیا بریم دیگه!

...

-بذار ببینم...اهان خب این از اولین کتاب " گیاهان و نقششون در دنیای جادویی" هری قطعا اینو دوست خواهد داشت!
-سلام گب،اوضاع چطوره؟
-سلام ترومن، اوضاع هم خوبه.
-میخوای کمکت کنم؟
-نه ممنون اخرین دفعه ای که کمکم کردی برای هفت مرلینم پس بود!
-
- اهمممممممم!
-اوه، باشه رفتم !
-ای خدا از دست تروم... اخیشش اینم از دومین کتاب"با اصول گیاه شناسی اشنا شوید" حالا باید برم سمت کتاب های کوییدیچ.

...
-سلام گب!
-سلام هری!
-سلام گبی!
-سلام رون!
-کتاب هارو اوردی؟
-بله! دوتا برای تو هری دو تاهم برای تو ویزلی.
-خب بریم تمیرینو شروع کنیم؟
-بله!
-چراکه نه؟

...

-افرین بچه ها! افرین واقعا افرین!
-دستت درد نکنه هری عالی بود تمرین
-اگه شما نبودین اصلا خوب نمیشد گب!
-خب بچه ها من برم حموم دیگه!
-باشه به سلامت !
-گب من دارم میرم تو نمیایی؟
-نه مرسی من میخوام تو این هوای خوب قدم بزنم!
-هرجور راحتی!

گابریل بدون اینکه بدونه کجاست تو محوطه ی هاگوارتز قدم میزد، از جلوی کلبه ی هاگرید رد شد از جلوی جنگل ممنوع رد شد،از کنار دریاچه ی سیاه رد شد،تا بالاخره به در چوبی هاگوارتز رسید! وارد شد و به سمت حموم روانه شد!

-پوففف، الان یه حموم اب گرم حال میده گابریل !
- اره خیلی حال میده !
-مخصوصا اگه با ما بری حموم.
-میرتل نالان؟
-ای خدا میرتل کجا من کجا؟
-پس کی هستی؟
- صابون با طعم نعناع!
-منم جناب لیف هستم !
-اوه، خوشوقتم !
-بیا نترس میخوای بریم حموم دیگه!
-نمی ترسم!
-خب خب گابریل تیت!
-اه بس کن لطفا اینقدر ذهنشو نخون نعناع.
-نمی تونم !
-سعیتو بکن.
-تو و جاستین باهم رابطه ی خوبی دارین!
-اممم...اره خب!
-خیلی خب، خیلی خب پس به جاستین علاقه داری؟
-امم...ببین ما فقط باهم دوستیم!
-مطمئنی؟
-اممم.... اره
-خیلی خب ... پس میگی که با جاستین فقط دوس...
-میشه بس کنی امدم حموم نه دفتر گاراگاهی !
-راست میگه نعناع،همیشه همرو از حموم رفتم میرونی!
-باشه بابا جو نگیر.
-خب من فعلا با اجازه برم لباس بپوشم دوستان خوبم!
-نه واستا باید بهمون دوتا قول بدی!
-دوتا چیه یکیه نعناع؟
-من یه خواهش دیگه هم ازش دارم اخه!
-باشه بگین من عجله دارم.
-اولیش که مهم ترینش هم هست"هیچ وقت،هیچ وقت به کسی درمورد ما نگی وگرنه بدترین راز هات رو به بقیه میگم"
-اممممممممم...قول میدم هیچی نگم!
-دومین شرط البته این شرط منه نه اقای لیف "به جاستین بگو چقدر دوستش داری!"
-اممم...مطمئن نیستم دراین باره!
-جانننننن؟
-حالا سعیم را میکنم،فعلا!
-می گی دیگه گبی؟
-احتمالا (صفر به صفر درصد)

پایان.



























































only Hufflepuff


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۴:۳۷ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۰۱:۴۷ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۰
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
ناظر انجمن
پیام: 349
آفلاین
مگان راوستوکvs زاخاریاس اسمیت

سوژه: رقابت سخت


-نفر بعدی.

زاخاریاس کرواتش را محکم کرد و با گام هایی استوار وارد دفتر مدیریت شد. دو زن و یک مرد در مقابل او ایستاده بودند و داشتند پرونده ای را میخواندند.بعد از لحضه ای مکث مرد بلند شد و گفت:
-بفرمایید بشینید لطفا!

زاخاریاس روی صندلی نشست و مرد هم به خواندن پرونده مشغول شد. لحضه ای درنگ کرد و گفت:
-مثل اینکه رزومتون کامله. خیلی خوب. اما قبل از اون چند تا سوال ازتون داریم.
-بفرمایید.
-همونطور که میدونید، شغل عوض کردن کابلهای برق در ارتفاع بسیار شغل خطرناک اما پر درآمدیه. اولین لازمه این شغل نترسیدن از ارتفاعه چون این شغل با جون آدم بازی میکنه، آیا شما از ارتفاع میترسید؟
-نه! نه! به هیچ وجه.

فلش بک

-داشتم میگفتم جوزفین.کار پیدا نمیشه تو این دور زمونه.پدرمم منو انداخته بیرون گفته حق نداری تا وقتی که کار پیدا کنی بیای خونه.
-حالا جستجو برای کار به کجا رسید؟
-رفتم وزارتخونه دیدم کار نیست. کوچه دیاگون هم رفتم، شاگردم نمیخواستن... پیس پیس... گوشتو بیار جلو... به پروفسور نگی، من حتی به کوچه ناکترن هم سر زدم.
-چی؟ جادوی سیاه؟
-صداتو بیار پایین. از سر ناچاری بود. ولی حتی اونجا هم کار نبود. فکر کنم باید به دنیای ماگلا هم یه سری بزنم.

همانطوری که زاخاریاس با جوزفین داشت حرف میزد، جوزفین آرام آرام از درختی بالا میرفت.زاخاریاس تعجب کرد و گفت:
-داری کجا میری جوزی وایسا.
-اگه میخوای حرف بزنی بیا این بالا.

زاخاریاس از تنه درخت تنومند بالا رفت و گفت:
-وای! چه درخت درازی بود. چه جوری اینقدر با سرعت بالا رفتی؟ خوب داشتم میگفتم.... یا استالین! یا لنین! چرا ما اینقدر بالا رفتیم؟

درختی که آنها از آن بالا رفتند ده متر ببیشتر نبود اما برای زاخاریاس صد متر بود:
-یا گورباچف! یا هلگا هافلپاف! یا استالین! الان میمیرررررم! کمککککککککک.

جوزفین که پایین درخت آمده بود گفت:
-چزی نیست زاخاریاس. دستتو بده بیارم پایین.
-نهههههههه. الان میمیرممممم. واااااااااااییییییی.

به تدریج تمام دانش آموزان هاگوارتز دور درخت جمع شدند و هر هر به زاخاریاس میخندیدند. بعضی از دختران نازک نارنجی نیز جیغ میکشیدند. زاخاریاس میتوانست دانش آموزی با نقاب و ردای ریونکلا در میان آنها ببیند. کم کم بقیه پروفسور ها نیز آمدند و تلاش کردند تا زاخاریاس را تشویق به پایین آمدند کنند اما زاخاریاس تکان هم نمیخورد. تا اینکه پروفسور اسپراوت با چوبدستیش درخت را خم کرد و زاخاریاس پایین آمد.

پایان فلش بک

-رزومه شما نسبتا کامله. دلیلی هم نمیبینم که شمارو استخدام نکنم چون آزمایشهای پزشکیتون هم کامله پس....
-وایسید. منم میخوام استخدام بشم.

زنی که در کنار مرد ایستاده بود گفت:
-کی این آقارو اینجا راه داده؟ خانم منشی!

خانم منشی در حالی که نفس نفس میزد گفت:
-ببخشید خانم. نتونستم بگیرمش. خودش وارد اتاق شد.

آن خانم به مرد متقاضی گفت:
-کجا سرتونو انداختید و میاید تو؟ اصلا شما رزومه اوردید؟

مرد پوشه ای از جیبش در آورد و گفت:
-بفرمایید. خدمت شما.
-خیلی خوب پس بشینید تا رزومتونو بررسی کنیم.

مرد روی صندلی نشست و سه نفر دیگر فوری شروع به بررسی کردند.وقتی زاخاریاس به مرد نگاه کرد از تعجب خشکش زد و گفت:
-تاااام؟
-زاخاریاس؟

بزرگترین دشمنش در کل زندگیش حالا وارد رقابت در شغل با او هم شده بود. زاخاریاس این را نمیتوانست تحمل کند پس شروع به کری خواندن کرد:
-چی شده؟ دوباره اسمشو نبر تو رو برای ماموریت بین ماگلا فرستاده؟
-بر خلاف محفل ما اصلا ماموریتمونو جار نمیزنیم.
-پس چرا وارد این شغل شدی؟ مگه تو خونه ریدلتون بهتون غذای کافی نمیدن؟
-بر خلاف شما ما سه وعده غذا میخوریم . مثل شما از سر قحطی ویزلیهارو نمیخوریم.
-اینا همه غلطه. کی این اطلاعاتو به تو رسونده؟
-آقایوووون. لطفا ساکت باشید.

دوباره مرد روی میز صحبت کرد و گفت:
-رزومه شما مثل آقای اسمیت کامله آقای جاگسن. اما هنوز آزمایش های پزشکی مارو ندادید. میدونید که ما هر متقاضی که نقش عضو داشته باشه رو رد میکنیم .متوجهید؟
-بله کاملا.
-آیا شما هیچ نقص عضوی، حتی شل بودن ندارید؟
-اصلا.

فکری به ذهن زاخاریاس رسید. پایش را عقب برد و گفت:
-که نقص عضو نداری؟ یه بلایی سرت بیارم که حتی نتونی آبدارچی هم بشی.

پایش را بالات اورد و زیر پای تام جاگسن زد. تف های تام از هم باز شد و تام از هم پاشید. ماگل ها گیج شدند و گفتند:
-آقای جاگسن؟ آقای جاگسن؟ کجا رفتید.

تام در زیر میز جمع شده بود وبا بغضی به زاخاریاس نگاه میکرد. کله او کج شده بود و برعکس به او از زیر میز نگاه میکرد زاخاریاس نفسی از راحتی کشید و گفت:
-آقای جاگسن کاری مهم براشون پیش اومد و رفتن.

مرد ماگل با تعجب به او نگاه کرد و گفت:
-خیلی خوب. اگه ایشون از مصاحبه دست کشیدن پس فکر کنم ما میتونیم با هم همکاری کنیم.

زاخاریاس بال بال میزد. دستش را به سوی مرد دراز کرد تا با او دست بدهد اما تف های تام کم کم به هم متصل میشدند تا اینکه دست تام به چوبدستیش رسید. معطل نکرد. زیر پای زاخاریاس را هدف گرفت و گفت:
-بمباردا!

کفپوش منفجر شد و زاخاریاس افتاد دستش را به دور و بر کفپوش گرفت و به پایین نگاه گرد. زیر اتاق سالن همایش بود و ارتفاع او از زمین بیشتر از 30 متر بود. سرش گیج رفت و داد زد:
-کمک! کمک! دارم میمیرم! من خیلی جوونم! الان نباید بمیرم!نننننههههه!

تمام کارکنان شرکت اعم از منشی و ابدارچی و حراست وارد اتاق شدند تا ببینند چه شده . زاخاریاس عربده میزد و هر چه مردم تلاش میکردند به او کمک کننند تا بالا بیاید میگفت:
-دست نزنید! الان میافتممممممم. کمککککککک.

زن ماگل از روی میز بلند شد و گفت:
-ما نمیتونیم هیچ وقت دروغو تحمل کنیم آقای اسمیت. لطفا تشریفتونو ببربید بیرون تا پلیس خبر نکردم.

زن دیگری که در کنار مرد وایساده بود و تا آن لحضه حرفی نزده بود گفت:
-جولیا! برو به آقای پینکرتون زنگ بزن بگو از تعطیلات بازنشستگیش برگرده که خیلی بهش نیاز داریم. بگو حقوقشو بیشتر میکنیم فقط برگرده.

بالاخره زاخاریاس راضی شد که دستش را به یکی از کارکنان هیکلی شرکت بدهد تا او را بالا بکشد. اما قبل از رفتن نگاهی به زیر میز کرد و تام را دید که او هم افسوس میخورد. هر دوی آنها شغل را از دست داده بودند.


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۸ ۱۶:۲۹:۴۴


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۵:۱۰ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹

مگان راوستوک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۰۲:۰۱ شنبه ۵ تیر ۱۴۰۰
از ظاهر خودم متنفر نیستم، چون می دونم زیباترینم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 109
آفلاین
دوئل مگان راوستوک vs زاخاریاس اسمیت
سوژه: رقابت سخت.
خانه ریدل ها

مگان و گابریل در حالی که از پله ها بالا می رفتند به دم در خانه ریدل ها رسیدند. گابریل در زد و زنی در را باز کرد. به نظر مسن می امد.

- سلام گابریل مامان. با اوکادوی مامان کار دارین؟
- سلام اره می تونیم بریم؟
- اره کار ندارن وقتشون خالیه.
- مرسی.
مگان و گابریل وقتی به دم در اتاق ولدمورت رسیدند مگان کمی می ترسید که وارد شود.
- ارباب می تونم بیام تو؟
- بله گابریل. بیاید داخل
- ارباب مرگخوار اوردم.
- خب بگذار چهره اش را ببینم.
مگان به ارامی جلو امد.

- پس این مرگخوار ماست.
- سلام ارباب.
- تو چه کسی هستی؟
- من مگان هستم. مگان راوستوک.
- خوبه. دلم می خواست به جمعمان بپیوندید ولی نمی توانم چون یک نفر دیگه هم هست.
- کی؟!
- الکساندرا ایوانووا. ما او را به یک مأموریت فرستادیم تا بسنجیمش.
- من هم بسنجید. من از اون بهترم.
- خب پس تو باید برای من یک سری اطلاعات بیاری.
- از چه نوعی؟
- شنیده ایم که پاتر نقشه ای دارد. تو باید از نقشه او سر در بیاوری.
- این که کاری ندارد.
.......⁦
فردا صبح در کلاس
- سلام ویزلی، سلام پاتر، سلام گرنجر.
- به نظرتون راوستوک امروز عجیب نیست؟
- اینقدر نگران نباش هرمیون تو همیشه نگرانی.
- خوبه مثل تو همیشه بی خیال نیستم رون.
در همین حین استاد وارنز وارد کلاس می شود.
- سلام خب دانش اموزان نمره ها رو اوردم. بهترین نمره مال.....
با گفتن این جمله هرمیون چهره‌ای مغرورانه گرفت چون مطمئن بود که خودش هست.

- خانم مگان راوستوک
- چی خانم؟!
- بله خانم گرنجر شما رتبه دوم رو اوردید.
- بچه ها بنظرتون مگان یکم عجیب نیست.
- نه هرمیون نیست چون تو بهش داری حسودی می کنی.
- نه خیر رونالد ویزلی.
..........
روز نام نویسی برای محفل:
مگان که دیگر از این نقش بازی کردن خسته شده بود به سرعت برگه را امضا کرد.

- خوبه خانم راوستوک نفر بعد.
- لازم نبود تو بهم بگی ویزلی
- چی؟!
- هیچی بی خیال.
...........
اتاق نیازمندی:
- خب حالا قراره اینجا چیکار کنیم؟
- خب قراره تمرین کنیم.
- مطمئنی که امبریج نمی فهمه؟
- اره کاملا.
- خب امروز قراره ورد اکسپترو پاترونوس رو یاد بگیریم. فقط کافیه که به بهترین خاطره خوشتون فکر کنید.
تمام بچه های محفل یکی یکی ورد رو می خوندن و اجرا می کردن بعضی ها شانس داشتن و بعضی ها نه
- اکسپترو پاترونوس.
با گفتن این جمله اژدهایی بزرگ و ابی رنگ از چوبدستی بیرون امد.
- وای
- خیلی خوب بود مگان.
- می دونم.
- بچه ها ما باید به اتاق اسرار وزارتخانه بریم.
- خب چرا؟
- چون باید نزاریم اون گوی رو مرگ‌خواران بگیرم.
- خب کی می خواد بره حالا؟
- مگان می شه اینقدر گیر ندی؟
- هرمیون مشکل تو دقیقا با من چیه؟
- این که دستور می دی.
- من کی دستور دادم؟!
رون بین هرمیون و مگان می اید قبل از اینکه یک دعوا شروع بشود.
- خانم ها لطفاً دعوا نکنید.
- رون برو کنار.
- رون به حرف مگان گوش بده برو کنار
- اکسپلیارموس
- اکسپلیارموس
چوب دستی مگان و هرمیون در هوا به چرخش در امد و در دستان جینی قرار گرفت.
- می تونید برای یک لحظه دعوا رو تموم کنید؟ ما مثلا یه تیم هستیم. هری گروهبندی بکن.
- خیلی خب. مگان، بریجیت، جینی، چو، هرمیون و لونا شما با هم برید.
- من با هرمیون یه تیم نمی شم.
- فکر کردی من دوست دارم ولی مجبوریم می فهمی؟
- سایلِنسیو
-
- بهتر شد.
بچه‌های محفل با عصبانیت به مگان نگاه می کردند.

- اه، خیلی خب دهنشو باز می کنم.
- خیلی خب بیاین بریم.
- این باز جوگیر شد؟!
.........
اتاق اصرار وزارتخانه:
گروه ها طبق نقشه از هم جدا شدند. صدا هایی از اطراف قفسه ها به گوش می رسید. می ترسید ولی سعی می کرد نترسد. سایه ارام ارام حرکت می کرد. در همین حین دختری به بیرون امد.
- الکساندر ایووانا
- مگان راوستوک
- درست حدس زدی حالا می خوای خودت رو برای افراد
و ارباب دردانه کنی و جای من رو بگیری؟
- تو چی؟!
هر دو دختر چوبدستی خود را بیرون اوردند ولی مگان سریع تر بود.
- موبیلیکورپوس
با گفتن این طلسم الکساندرا ایوانووا هر کاری که مگان می گفت می کرد.
- خوبه. پایین، بلا، پایین، بالا، سینه خیز راه برو، سینه خیز راه نرو. واقعا که تو خیلی کسل کننده ای.
وقتی مگان داشت به الکساندر ایووانا دستور می داد علامت قرمز رنگی در اسمان ایجاد شد.
- کارم باهات تموم شد. اینکار سروس
با این گفتن این طلسم بدن الکساندرا بسته شد.
مگان سریع به جایی که نور می تابید دوید.
چوب لاوندر در گوشه افتاده بود و یک دیوانه ساز جلوی رویش بود.

- اکسپترو پاترونوس
اژدهایی از چوبدستی بیرون امد و دیوانه ساز را دور کرد. خودش نمی دانست چرا یک محفلی رو نجات داد.

- فکر کردی من رو می تونی ببندی؟
- تو چطور ازاد شدی؟
الان بهت می گم. لوموس ماکسیما
نوری قرمز رنگ از چوبدستی بیرون امد و در یک لحظه تمام مرگ‌خواران حاضر در تالار اسرار به جایی که لاوندر و مگان بودند امدن.

- وای خدای بزرگ چه خیانتی. مگان به یک محفلی کمک‌ کرد.
- به تو ربطی نداره. اره من یه محفلی رو نجات دادم.
- پس باید به سزای اعمالت برسی.کروشیو.
مگان یکی از بلند ترین جیغ ها را کشید.

- اکسپترو پاترونوس
........
بقیه اعضای محفل در حالی که داشتند می گشتند پروانه ای ابی کوچک را دیدند که به سرعت پرواز می کرد.
- این پاترونوس مال لاوندر هست باید بریم.
- اره بریم.
.........
- نمی خوای چیزی بگی مگان؟
- چی می خوای؟
- پس نمی گی؟ کروشیو.
- اکسپلیارموس
- استوپرفای
- راوستوک فکر کنم باید ولت کنم.اینکار سروس. اپلیویوت.
- دستت رو ازش بکش کنار. اکسپلیارموس
- چوب دستی ایووانا در هوا پرتاب شد. ایووانا با لبخندی شیطانی گفت.
- خداحافظ بازنده ها.
مگان چشم هایش سیاهی می رفت و نمی توانست چیزی را ببیند یا بشنود فکر کرد که دیگر کارش تمام است و چشم هایش را بست.

- زود باشید بلندش کنید.
.........
سنت مانگو:
مگان به ارامی بدن خود را تکان داد. چیز زیادی یادش نمی امد.

- به هوش اومد. کیتی به هوش اومد.
مگان دستی به سرش زد. درد داشت.
- من کجام؟ من چرا اصلا اینجام؟
- یعنی هیچی یادت نیست؟
- نه.
از گوشه تخت دیگری که روی ان یکی دیگر از دانش اموزان خوابیده بود لاوندر امد.
- ورد اپلیویوت رو روش اجرا کردن.
- چی؟
- اره اتفاقات اونجا رو از ذهنت پاک کردن. من فقط می خواستم ازت برای نجاتم تشکر کنم. تو یه محفلی هستی به نظرم تا یه مرگ خوار سنگ دل. البته به جز تو گابریل.
- هنوز می خوای عضو بشی؟
- نه چون هیچ چیزی رو کامل یادم نیست کنار می کشم.

بله الکساندر اینگونه مگان را از سر راه خود برداشت.


ویرایش شده توسط مگان راوستوک در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۷ ۱۵:۱۵:۴۴
ویرایش شده توسط مگان راوستوک در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۷ ۱۷:۳۸:۵۷

Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴ پنجشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۹

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۵۸:۳۲ شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
ربکا لاک‌وود vs. زاخاریاس اسمیت
سوژه: آزمون ورودی


-هی رب! رب! بیدار شو!

جوزفین با سرعت زیادی دستان ربکا را می‌کشید و در تلاش بود ساعت 8صبح ربکا را بیدار کند.
-هی رُبَک! بیدار شو!
-اسم من ربکاست، لطفا رب، بکا، بک و یا همون ربکا صدام کنین.
-عه، این چرا اینجوری حرف میزنه؟ هنوز خوابه؟ بیدار شو ببینم!

ربکا چشمان خواب‌آلودش را مالید و به جوزفین نگاه کرد. جوزفین ساعت 8صبح زیادی خوشحال و سرزنده بود!
-احساس زیادی سحرخیز بودن بهت دست نمیده جوز؟
-نه چطور؟
-خب مگه چیشده که اینجوری خوشحالی؟

جوزفین نفس عمیقی کشید و مانند ماشین، جملات و کلمات را پشت سر هم و تند از دهانش خارج کرد.
-پروفسور می‌خواد اعضای محفلو بیشتر کنه. چجوری؟ خب اینجوری که میاد تالارها رو میگرده، هرکی که نه مرگخوار نه محفلی یا مرگخواره رو دعوت به محفل میکنه. اینجوری محفل شلوغ و پر سروصدا و جالب و هیجان انگیز و فوق‌العاده و پرجمعیت و صمیمی و گرم میشه! این فوق‌العادس که قرار نیس کم باشیم! اینجوری کل هاگوارتز محفلی میشن و ما یه هاگوارتز بر علیه مرگخوارا و لردشون داریم. عالی نیست؟ چرا هست! اما الان چرا خوشحالم؟ به خاطر اینه که پروف اول اومده تالار ریون! یعنی الان اومده شما رو دعوت کنه! و این فوق‌ال‍...
-باشه باشه، فهمیدم!

ربکا لحظه‌ای مکث کرد و دستش را روی سرش گذاشت. وقتی کمی به کار دامبلدور فکر کرد، از روی تخت پرید و سرش به تخت بالایی خورد.
-آیییی!

صدایی از تخت بالا گفت:
-سروصدا نکن رب. بذار بخوابم.

ربکا سرش را مالید و به جوزفین که روی ویبره بود، نگاه کرد.
-یعنی دامبلدور منم دعوت میکنه؟
-آره آره آره! تو هم محفلی میشی! یس!

جوزفین که تا آن لحظه خودش را نگه داشته بود که ندود، بالاخره درحالی که جامه می‌درید و جیغ می‌کشید از خوابگاه دختران بیرون رفت. ربکا هم همچنان سرش را می‌مالید و با چهره‌ی پکر و متعجبی به در و دیوار اطرافش نگاه می‌کرد.
اگر این اتفاق می‌افتاد، دامبلدور قطعا او را هم دعوت می‌کرد.

بیرون خوابگاه دختران
-خب فرزندان روشنایی! آیا شما آماده‌این که به روشنایی پیوسته و تا ابد در صلح زندگی کنید؟
-بـــلــه!
-نـخــیــر!
-کی گفت نه خیر باباجان؟

جوزفین از میان جمیعت ریونی درحالی که بالا و پایین می‌پرید، تقریبا فریاد زد:
-هرکی بوده خودش به زودی عاشق محفل میشه! قول میدم پروف!
-بله بابا جان. اونقدر نپر فرزندم! پایت درد می‌گیردها!
-مهم نیست پروف!

جوزفین همچنان می‌پرید و به ربکا، آیلین و شیلا، نگاه می‌کرد. آنقدر قیافه‌شان پکر بود که کاملا می‌شد فهمید حوصله ندارند.

-رُبَک! آی! شیل! چرا نارحتین؟!

ربکا، آیلین و شیلا با سرعت برگشتند به جوزفین نگاه کردند. ربکا ترجیح دادن سکوت پیشه کند و بحث را برای آیلین و شیلا بگذارد. آنها آنقدر آتششان تند بود که وقتی جوزفین این را گفت، آیلین با چنگال‌ها و شیلا با مارهایش، به جانش افتادند.

-خب، تو فرزند بنفش روشنایی! بیا اینجا باباجان.

دامبلدور به ربکا اشاره کرد. ربکا همانجور که پشتش به دامبلدور بود، خداخدا می‌کرد که با هرکسی غیر از او باشد. ولی وقتی برگشت و دید دامبلدور دارد از بالای عینکش به او نگاه می‌کند، قیافه‌اش در هم رفت.
-من؟
-بله باباجان.

ربکا جلوتر رفت و به زور لبخند دندان نمایی تحویل دامبلدور داد.
-چیزی شده؟
-اسمت چیه باباجان؟
-ممممم... من...

ربکا می‌خواست اسم یکی دیگر از بچه‌های ریونکلاو را بگوید که جوزفین فریاد زد:
-ربکا! ربکا لاک‌وود!
-آو چه اسم جالبی ربکاجان.

ربکا دندان‌هایش را روی هم می‌سایید و به چهره‌ی مسرور جوزفین نگاه می‌کرد. اگر می‌توانست به جوزفین حمله ور شود، قطعا تا الان چند زخم روی صورت جوزفین ایجاد کرده بود.
-میشه اسم منو ننویسین؟
-چرا؟
-خب آخه... مممم...
-من نوشتم اسمتو باباجان. میتونی بری به عنوان آزمدن ورودیِ محفل یه چیزی آماده کنی تا عضو بشی.

ربکا در حالی که پاهایش را روی زمین می‌کشید و دستانش را دو طرف بدنش آویزان کرده بود، به سمت خوابگاه دختران رفت.
-من هیچی جز دردسر برای محفل آماده نمی‌کنممم.
-منتظر یه کار جالبم رُبَک!
-واقعا جوز؟!
-یپ!

ربکا محکم بر سرش زد و با زانو روی زمین افتاد.
-یا ردای ارباب! اصلا مگه مجبور بودم بیام تو جمعشون!؟

فردای آن روز-اتاق دامبلدور
ربکا بعد از فکرهای زیادی که برای آزمون ورودی کرده بود، بالاخره چیز خوبی پیدا کرد و حالا باید آن را دامبلدور در میان می‌گذاشت.

-چیزی شده باباجان؟
-بله پروفسور. یه مشکل کوچیکی پیش اومده.

ربکا بوت‌های چرمی‌اش را روی کف چوبی اتاق کشید و سعی کرد با مظلومیت به دامبلدور نگاه کند.
شاید می‌شد نظرش را جلب کرد.

-چه مشکلی باباجان؟
-خب... مممم... من می‌خوام یه کاری برای آزمون محفل بکنم که شاید بزرگترین و بهترین و فوق‌العاده ترین کاری باشه که تا حالا برای محفل انجام شده. خیلی هم سفید و عشقولانه و ایناست.
-عه؟ واقعا؟! خب باباجان، هیچ مشکلی نباید جلوی عشق پراکنی ما رو بگیره؛ پس بهم بگو مشکل چیه، با هم درستش می‌کنیم!
-یـــس! اهم... بله، ممنون!

دامبلدور از روی صندلی بلند شد. آنقدر روی صندلی نشسته بود که وقتی ایستاد، سر و صدای صندلی در آمد.
جلوتر آمد و به ربکا نزدیک شد.
-چه مشکلی باباجان؟
-پیاز.
-جان باباجان؟
-مشکل من پیازه. پیاز ندارم. یعنی کم دارم.
-می‌خوای برج پیاز درست کنی باباجان؟
-نه! میخوام یه چیز بزرگ با همه پیازای لندن درست کنم.

دامبلدور دستی به ریشش کشید. کمی به بودجه‌ی پیاز محفل فکر کرد.
-خب انحصار همه‌ی پیازا دست ماست. پس ما مشکل پیاز رو برات حل می‌کنیم.
-عه؟ واقعا؟
-الان می‌گم مالی نصفشو برات بیاره باباجان. برو باباجان. موفق باشی!

ربکا با بزرگ و دندان‌نما از اتاق دامبلدور به بیرون پرید. آنقدر خوشحال بود که در راه چند جیغ بنفش کشید تا مانند جوزفین جامه ندرد و سر به بیابان نگذارد!
وقتی به حیاط هاگوارتز رسید، نفسش را حبس کرد تا جیغ بلندی بکشید ولی با دیدن زن چاقی که به زحمت راه می‌رفت، جیغش را قورت داد.
-مالی؟
-ربکا تویی؟ چقدر بامزه‌ای!
-بله بله. در حد مرگ بامزه‌م!

مالی با عشق فراوانی به چشمان بنفش ربکا نگاه کرد. از چشمان ربکا تعحب می‌بارید ولی مالی اصلا این را نمی‌فهمید و فقط عشق می‌ورزید.
-خب اینم پیازا ربکاجان. بگیرشون.
-یه سبد؟ من بیشتر می‌خوام.
-بیشتر؟

مالی چوبدستی‌اش را در آورد و با تکانی که به آن داد، چند پیاز دیگر ظاهر کرد.
-خوبه؟
-نه بیشتر.

ساعت 8شب
-ربکا جان من از ساعت 6صبح اینجا دارم پیاز واست ظاهر می‌کنم. خب بگو دقیقا چقدر می‌خوای همون‌قدر ظاهر کنم.

ربکا از پشت کوه پیاز بیرون آمد و به مالی چپ چپ نگاه کرد.
-خب من هرچی پیاز دارین رو می‌خوام.
-واقعا؟ خب همون اول می‌گفتی ربکا جان!

و ناگهان تعداد زیادی پیاز ریز و درشت روی سر ربکا فرود آمدند.
-من برم دیگه ربکاجان. ربکاجان؟

صدایی از زیر پیازها نیامد.
-خب میرم پس. خداحافط عزیزم.

ربکا درحالی که از زیر پیازها خودش را بیرون می‌کشید با مالی خداحافظی کرد.
-کاملا واضحه به زور باهاش خداحافظی کردم یا نه؟! چرا خیلی واضحه!

ربکا احساس می‌کرد عقلش را به خاطر بودن در کنار پیازها از دست داده که با خودش حرف می‌زند، اما به این مشکل اهمیتی نداد و پیازها را در گونی‌های بزرگی جا داد تا در جایی مخفی و به زودی نقشه‌اش را عملی کند.
-برای من امتحان ورودیِ اختیاری می‌ذاری؟ now just see!

چند هفته بعد-روبه روی خانه شماره دوازده گریمولد
-روشنایی‌عا! این شما و این بزرگتر سوپ پیاز برای ورود به جهان روشنی!

ربکا با اینکه نمی‌تونست خانه شماره دوازده گریمولد را ببیند ولی می‌توانست جای تقریبی‌اش را تشخیص دهد. این باعث شد بتواند ساحره و جادوگرهای محفلی زیادی را اطرافش جمع کند تا شاهد پختن بزرگترین سوپ پیاز باشند.
-برای ورود به جبهه روشنی کافی بود من یه کار خارق‌العاده برای امتحان وفاداری به محفل انجام بدم. این هم کار و امتحان من! آیا شما به قدرت سوپ پیاز ایمان نیاوردید؟

مردی از بین محفلی ها گفت:
-ما که کلا ایمان داریم بهش. تو داری؟
-من تا وقتی که ورودم تایید نشه، ایمان نمیارم!

ربکا نمی‌دانست این حرف‌های معنی چیست که می‎گوید ولی هرچه بود باید می‌گفت!
همان موقع که پیازها را خواست سرخ کند، دامبلدور کنارش ظاهر شد. ربکا از ترس و کمی هم از قصد، شعله را زیاد کرد.
-عه! شما کی اومدین؟
-همین الان باباجان. داری چیکار می‌کنی؟
-دارم مثل بقیه محفلی‌ها وفاداریم رو بهتون اثبات می‌کنم.
-با سوپ پیاز باباجان؟
-با بزرگترین سوپ پیاز!
-آو بزرگترین!

دامبلدور لبخندی پر از عشق و روشنایی زد و از ربکا دور شد.

ساعت 5 بعد از ظهر
-آماده نشد باباجان؟

ربکا به پیازهای سوخته و سبزی‌های جزغاله شده نگاه کرد. لبخندی به پهنای صورتش زد و بال‌های خفاشی‌اش را باز کرد.
-خب... مممم... من این امتحان وفاداریِ ورودی رو رد شدم. پس نمیتونم بیام محفل.
-چرا باباجان؟ چرا رد شدی؟
-خب جزغاله شد همه چی.
-عه واقعا؟

دامبلدور از روی زمین بلند شد و به پیازها نگاه کرد. قیافه سوخته و مچاله شده‌ی پیازها، چهره دامبلدور را نیز مچاله کرد.
-ربکاجان؟ اینا همه‌ی پیازای ما بودا!
-I don't care! it's none of my business!

و همانگونه که لبخند میزد از خانه شماره دوازده گریمولد دور شد.

خانه ریدل‌ها
-ارباب همونطور که دستور دادین پیازاشون رو بدون تلفات سوزوندم. فکر نکنم پیازی مونده باشه براشون.
-خوبه.

ربکا لبخند بزرگی زد و با مظلومیت به لرد نگاه کرد.
-ارباب دیدین چه مرگخوار خوبیم که محفلیام اومدن سراغم؟
-یعنی هر مرگخواری که محفل بره سراغش، مرگخوار خوبیه؟ هان؟

ربکا که تازه متوجه منظورش شده بود، با تته پته تصحیح کرد:
-مممم نه نه! راستش منظورم یه چیز دیگه بود! منظورم این بود که چقدر مرگخوار خوبیم که تونستم بدون تلفات آزمون ورودی‌شون رو رد بشم. البته اونا بدون پیاز خودشون تلفات میدن!


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۴:۰۷ چهارشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۰۱:۴۷ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۰
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
ناظر انجمن
پیام: 349
آفلاین
زاخاریاس اسمیت vs ربکا لاک وود

سوژه: آزمون ورودی


دستش را به میله اتوبوس گرفت. جایش را به یک پیرمرد داده بود.بی صبرانه مشتاق این بود که به مقصد خود برسد. برای اولین بار بود که عضو انجمنی می شد. نسل در نسل او همه عضو جبهه روشنایی بودند و او باید این نسل را ادامه میداد. اتوبوس در ایستگاهی به نام گریمولد ایستاد . راننده فریاد زد:
-ایستگاه آخر.همه پیاده شییییییییین.

کوله اش را پشت خود گذاشت و به سمت پایین اتوبوس راه افتاد ولی راننده جلوی راه او را گرفت:
-پول؟

زاخاریاس ناتی کف دست راننده گذاشت و پایین رفت. ابتدا راننده با خوشحالی به سکه کف دست خود نگاه کرد اما با تعجب گفت:
-این....وایسا......

زاخاریاس اهمیتی نداد. دستش را در جیبش کرد و کاغذی را در آورد که رویش نوشته بود:

محفل ققنوس را در میدان گریمولد شماره 12 بیابید.


با تعجب به این دست خط نگاه کرد. بعد از خانه شماره 11 خانه شماره 13 بود! پس خانه شماره 12 کجا میتوانست باشد. رو به روی فضای خالی بین دو خانه ایستاد. امکان نداشت که آنجا خانه ای باشد. پس موضوع چه بود؟
ناگهان کاغذی که در دست زاخاریاس بود پودر شد و از بین رفت. خانه ای از فضای خالی بین شماره 11 و 13 بیرون آمد. خانه ی شماره 12!
قبل از اینکه در را باز کند لحضه ای تعلل کرد.نکند او را در محفل راه ندهند؟ ممکن بود او شایسته آنجا نباشد؟شاید اصلا او به جبهه سیاهی تعلق داشت!
در خانه را باز کرد.همه جا تاریک بود و حتی نوری کوچک هم در خانه دیده نمیشد. پایش را در خانه گذاشت و گفت:
-سلام.

ناگهان فردی فریاد زد:
-اکسپلیارموس!

چوب دستی زاخاریاس از دستش جدا شد. فردی به سرعت به سمت او آمد و یقه او را گرفت. با عصبانیت پرسید:
-تو کی هستی؟
-ممممممممم...... زاخاریاسم..........

مرد با چشم عجیبش به او نگاه کرد و گفت:
-چجوری اومدی این داخل؟کی راز دارت کرده؟
-از پدرم گرفتم.جیکوب اسمیت.میشناسید دیگه.
-اوه آره. جیکوب. چه مرد مغروری بود. بیا تو پروفسور کارت داره.

زاخاریاس با خیالی آسوده تر وارد خانه گریمولد شد.خانه ای قدیمی بود با نقاشی ها و خرت و پرت هایی که مشخص بود به خانواده ای متشخص تعلق دارد. در اتاق پذیرایی آن خانه پروفسور دامبلدور نشسته بود و بی صبرانه منتظر او بود:
-بفرما بشین پسرم.

زاخاریاس با ترسی خاص رو به روی پروفسور دامبلدور نشست.پروفسور از غیب نوشیدنی هایی ظاهر کرد و به خودش و زاخاریاس داد.با لحن خاصی به مودی گفت:
-این تازه واردارو کم تر اذیت کنید.
-چشم پروفسور. ولی اینها فقط اقدامات حفاظتیه.
-خیلی خوب. بفرمایید.

مودی از پروفسور تشکر کرد و بیرون رفت. به زاخاریاس گفت:
-راحت باش پسرم. گفتی اسمت چی بود؟
-زاخاریاس قربان.
-راحت باش. نیازی به اینجور صدا کردن ها نیست.پسر جیکوب اسمیتی،آره؟
-بله
-مرد خوبیه. فقط یه ذره مغروره و گرنه خدمات زیادی به محفل کرد.ببینم علاقه داری تو وزارت خونه کار کنی؟
-بله قربان. آرزوم بوده یه نگو و نپرس بشم. دوست دارم بدونم اونجا چه کارایی میکنن.حتی پدرم هم از کارایی که تو اداره میکنن حرفی نمیزنه.
-خوبه. پس ما یه ماموریت برات داریم.
-چی قربان؟
-به گوشم رسیده که مرگخوارای باقیمونده در اداره مشغول به کار شدن و سعی دارن و با استفاده از پرده جادویی بلاتریکس لسترنج و لرد ولدمورت رو به زندگی برگردونن.

با شنید کلمه لرد ولدمورت زاخاریاس مثل هر جادوگر دیگری لرزید.دامبلدور خندید و گفت:
-سالها از اون موضوع گذشته.نمیخواد بترسی.

دامبلدور دست در جیب پیراهنش کرد و کاغدی در آورد و به زاخاریاس داد.
-ماموریت تو اینه که در وزارت و سازمان اسرار نفوذ کنی و بفهمی اون تو داره چه اتفاقی میافته. هر وقت اتفاق مخصوصی دیدی به ما با پاترونوس سخنگوت خبر بده.نگران نباش. کینگزلی شکلبوت از دور مواظبته.

وزارت سحر و جادو:دفتر اسختدام کارکنان جدید.


-بفرمایین تو.

منشی دفتر وزیر به زاخاریاس اشاره کرد که به داخل اتاق برود.
-چیزی فرمودین.
-بفرمایین تو.

زاخاریاس وارد دفتر وزیر،کینگزلی شکلبوت شد.کینگزلی بلند شد و گفت:
-خوش اومدین آقای اسمیت.لطفا بشینید.

زاخاریاس بلند شد و گفت:
-سلام.بفرمایید.

سریع برگه ای که دامبلدور به او داده بود را به شکلبوت داد. در ذهن خود گفت:
-گند زدم.آخه این چه کاری بود من کردم؟

شکلبوت با تعجب به برگه نگاه کرد. کمی من و من کرد و گفت:
-خیلی خب. با این وضع فک کنم بد نباشه 2 ماه دوره آموزشی بگذرونی. بهتره کنار پدرت زیاد نباشی.
-اما چرا شما وارد اداره نمیشید؟شما رئیس کل جادوگران بریتانیا هستید.
-خودت میدونی که اتاق سازمان اسرار هر فردی رو گمراه میکنه و تنها افراد واردن که از این اتاق جان سالم به در میبرن.من مطمئنم که تو موفق میشی.

1 ماه بعد

-سلام آقای اسمیت.
-سلام.

زاخاریاس 1 ماه بود که در این اداره مشغول کار بود.در این مدت خیلی چیز ها یاد گرفته بود.اما هیچ فعالیت مشکوکی ندیده بود و دستوری هم از محفل به او نرسیده بود.هر از گاهی که شکلبوت را میدید فقط با هم سلام علیکی میکردند و میرفتند. وارد سازمان اسرار شد. کلید جادویی را برداشت و پیچش را روی حوض اسرار چرخاند. در حوض اسرار رو به رویش چرخید و باز شد. روی میزی که در کنار حوض بزرگ بی آبی بود نشست. دفترچه راهنما را باز کرد و برای بار هزارم صفحه مربوط به پرده جادویی را خواند.
این پرده یکی از اسرار آمیز ترین وسایل موجود در سازمان اسرار است.این پرده 400 سال پیش از فردی موسوم به ایگنوتیوس گانت کشف و توقیف شد. تا به حال قدرت جادویی این پرده کشف نشده ولی اعضای خانواده گانت این پرده را دروازه ای یک طرفه به دنیای مردگان میخوانند. پرده به علت قدرت جادویی بسیار در حوض نگهدارنده ای برای کنترل ....


-استوپفای.

صدای بلند انفجاری به گوش رسید. دفتر فردی در سمت راستش با صدای بلندی انفجار شد. افرادی با شنل بلند سیاهی را دید که به هر یک از کارکنان وزارت طلسمی پرتاب میکردند. در این میان مردی قد بلند فریاد زد:
-زاخاریاس.
-اومدم پدر.

پدر و پسر از آخرین افرادی بودند که داشتند مقاومت میکردند.اتاق حوض اسرار عایق بود و هیچ صدایی از آن به دیگران نمیرسید. پدر و پسر در حال شلیک طلسم های متعددی به سوی مرگخواران بودند که طلسم سبزی از زنی به سمت جیکوب اسمیت آمد.
در لحضه ای جیکوب اسمیت روی زمین افتاده بود.
قلب زاخاریاس یخ کرد.به سرعت پاترونوسی به شکل موش از چوب دستیش بیرون آمد. زاخاریاس فریاد زد:
-اونا اومدن. مرگخوارا وارد ششششششششدن.

جسد پدش را به بیرون از حوض اسرار برد. در یک آن تمام خاطراتی که از پدرش به یاد داشت جلوی چشمش آمد. روزی که اولین بار وارد هاگوارتز میشد.....خداحافظی پدرش..... روی که برای تولدش نیمبوس 2000 جایزه گرفت با نامه ای از پدرش.....روزی که با پدرش به کافه سه دسته جارو امده و جشن گرفته بودند،.....روزی که پدرش به او ساخت پاترونوس صدا دار را یاد داده بود....
سرش را روی سینه پدرش گذاشت.چشم هایش را بست و به خواب رفت. به خواب رفت تا برای ابد بخوابد و در بهشت همراه پدرش باشد.

در سنت مانگو

زاخاریاس روی تخت بیمارستان خوابیده بود. اطرافش پر از گل هایی بود که اطرافیانش برای او فرستاده بودند.گل هایی که راه میرفتند و تسلیت میگفتند. شفا بخشی به اتاق زاخاریاس آمد و گفت:
-ملاقاتی دارین.

دامبلدور وارد اتاق زاخاریاس شد و گفت:
-سلام. زاخاریاس. اومدم تسلیت بگم.
-ممنونم.تسلیت شما خیلی آرومم میکنه.
-راستش......دلیل اصلی اومدنم این بود که..... بگم توی محفل قبول شدی.

دامبلدور به سمت در اتاق زاخاریاس میرفت که گفت:
-راستی.....دلم برای جیکوب تنگ شده.
-منم همینطور.

در با صدای ملایمی بسته شد. گنجشگ ها در بیرون اواز میخواندند و خبر از شروعی دوباره میدادند.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.