جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

158 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
158 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 18 تیر 1396 00:49
نمایش جزئیات
آفلاین
-نجيني افسرده شده؟!
-بله ارباب...حالش بسيار بده. همين الان بايد ببريمش بيرون.

لرد سياه نگاه عميقي به آستوريا انداختتند. اين لبخند، هيچگاه معني خوبي نداشت.
-پياده روى و خواصش تموم شد...حالا نجيني؟!
-ارباب خواهش ميكنم. بياين ديگه! ببينين...
-بسه آستوريا...بسه. خستمون كردى. باشه. ميريم.

از شب گذشته، آستوريا نزديك به ده بار در اتاق لرد را زده و راجع به پياده روي و خواصش صحبت كرده بود. چيزي كه به طور معمول از او بعيد بود. و وقتي ردايش به جايي بند نشده بود، افسردگى نجيني را بهانه كرده بود.

-واقعا ارباب؟ واى ارباب...الان حاضر ميشم. شما هم حاضر شيد... ميريم ده دقيقه ديگه.

لردسياه با تعجب به آستوريا نگاه كردند.
-الان آستوريا؟!...الان؟! ساعت از دو صبح هم گذشته!
-ارباب...ببينيد...من ميتونم نيم ساعت ديگه هم بحث كنم ولي در نهايت راضيتون ميكنم. ميدونين كه.
-البته راه آسون تري هست...اينكه بكشيمت و خلاص شيم!...ولى خب...شانس آوردي كه امروز، روز خوبي بوده برامون.

در كمال تعجب، لرد سياه موافقت كرده بودند!

آستوريا با عجله به اتاق خودش رفت تا آماده شود.
-خب...چي گفت اون مشنگه؟...گفت هر موقع اين قرمزه رو بزنم، يك ساعت بعد، منفجر ميشه...اه چرا قرمز آخه؟ خب سياهش ميكردي...يا سبز حتي! قرمز هم شد رنگ آخه؟!

به سرعت حاضر و از اتاق خارج شد.

-بريم ارباب؟

لرد سياه به سمت آستوريا برگشتند.
-هوم...آستوريا...عجيب نيست؟ اينا خيلي خوابن...حتي رودولف هم خوابه! چطور ممكنه؟!

خب قطعا لرد سياه از طلسم هاي خواب آوري كه بعد شام، آستوريا به سمت سايرين فرستاده بود، خبر نداشتند.

-بله ارباب...عجيبه. بريم؟!

لرد سياه سري تكان دادند. آستوريا نجيني را دور گردنش گذاشت و پشت سر لرد سياه خارج شد.

چندي بعد

-هوم...اين خونه چه قشنگه! اين رو ميخوايم آستوريا.

آستوريا به خانه خيره شد. ميتوانست آن را بگيرد و مقر جديدشان شود.
-چشم ارباب...فردا ترتيبش رو ميدم.
-برگرديم ديگه. خسته شديم.
-ام...ارباب...ميگم نجيني هنوز راه نرفته ها.

لرد سياه چوبدستي شان را درآوردند.
-آستوريا...يك ساعت...يك ساعته كه داري مارو اينجا پياده راه ميبري! يك كلمه بيشتر حرف بزني، ناهار فرداي نجيني ميشي!

نه! هنوز يك ساعت نشده بود. ولي ميدانست كه كارش با موفقيت انجام شده. قبل از خروج از اتاقش، دكمه را زده بود، پس چشمي گفت و به دنبال لرد سياه به سمت خانه آپارات كرد.

-اينا كي هستن جلوى خونه ى ما؟ خونمون كو اصلا؟!

تعدادي ماشين پليس، و عده ي زيادي از مردم دهكده، جلوى تل گچ و سيماني كه قبلا خانه ي ريدل بود، جمع شده بودند.
پليس و مطبوعات مشنگي، علت انفجار را نشت گاز اعلام كردند...ولي هيچگاه نفهميدند كه خانه ى ريدل، هرگز گازكشي نشده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 16 تیر 1396 07:49
نمایش جزئیات
آفلاین
چمدانش زودتر از خودش وارد ساختمان شد. از پله ها به آرامی بالا رفت، اما همان طور که انتظار داشت کسی نبود. می دانست همه شان این ساعت برای خوش گذرانی می روند کافه تفریحات سیاه و کسی نیست که بخواهد او را سین جیم کند.

روبروی در اتاق قدیمی اش ایستاد؛ مردد بود که دستگیره را بچرخاند یا نه. نگاهش به  اسم خاک گرفته اش افتاد، با حرکت چوبدستی اش خاک را تکاند: آندرومدا بلک. اما او آندرومدا نبود؛ هویتش عوض شده بود. هویتش را عوض کرده بود. یک بار دیگر چوبدستی اش را تکان داد، حالا روی در خوانده می شد "ریتا اسکیتر".
-اینطوری بهتر شد.

دستگیره را چرخاند، اتاقش را خاک گرفته بود. هم قطارانش کارهای روزمره ی خودشان را هم درست انجام نمی دادند، تعجبی نداشت اگر اتاقش بعد از این همه مدت خاک گرفته باشد. در واقع همین که به وسایلش دست نزده بودند جای شکر داشت؛ یکی از تلسکوپ هایش که هنوز گوشه اتاق بود تبدیل به لانه ی عنکبوت ها شده بود.

وقتی که کارش با اتاق گرد و خاک گرفته و وسایل اضافه اش تمام شد، روی تخت، کنار چمدان نیمه بازش، دراز کشید. نمی دانست کار درستی کرده یا نه، نمی دانست در گروه قدیمی اش دوباره می پذیرندش یا نه، اما دیگر برای این افکار فرصتی نداشت. صدای خنده ها و قدم هایشان را می شنید که نزدیک و نزدیک تر می شد.

یک بار جرات به خرج داده بود و تا این جا آمده بود، حالا باید بقیه ذخیره ی جراتش را هم خرج می کرد و خودش را نشان می داد. منتظر ماند تا صدای جیر جیر پله ها را زیر پای اولین نفر بشنود؛ چشمانش را بست و پایش را از سایه بیرون گذاشت:
-سلام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

Only Raven
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
روز بسيار معمولى بود.
هر كس به كار هاى روزمره اش مشغول بود.
براى همه، روزى بود مثل بقيه ى روزها. براى همه، به جز يك نفر...

درِ اتاق دلفى با صداى بلندى به ديوار كوبيده شد.

-هيس...هيس دلفى! ساكت...چرا اينقدر با صداى بلند آهنگ ميخونى؟

دلفى، به سختى به ياد آورد كه چگونه ميتواند فكش را از روى زمين جمع كند.
-من...من فقط داشتم زمزمه ميكردم!
-پس من چطورى صدات رو از تو راهرو شنيدم؟

سوال دلفى هم دقيقا همين بود. ولى با كوبيده شدن در پشت سر آستوريا، بى پاسخ ماند.
آستوريا با خارج شدن از اتاق دلفى، مستقيما با يك سد انسانى به نام رودولف برخورد كرد.
-حواست كجاس؟!...هان؟!...كور شدى به سلامتى؟
‏-

و غرغر كنان، به سمت پله ها رفت.
-وينكــــــــــى!

در كسرى از ثانيه، وينكى رو به رويش ظاهر شد.
-آستوريا گرينگرس، وينكى رو صدا...
-اين چيه وينكى؟!
-اين نرده بود آستوريا گرينگرس.
-روى نرده، وينكى، روش!...لكه!...كثيفه! تو اينجا چيكار ميكنى پس؟!
‏-

تا ساعاتى بعد، نه تنها اوضاع خانه ريدل به همين منوال گذشت، كه حتى بدتر هم شد!
سر ناهار، آستوريا با داد و فرياد، كاسه ى سوپش را فرق سر آرسينوس كوبيد كه چرا سوپش را هورت ميكشد.

بعد از ناهار، هنگامى كه كراب علت عصبانيتش را پرسيده بود، با صداى گوش خراشى اعلام كرده بود كه عصبانى نيست و نيشگونى از پهلوى او گرفته بود. لينى به سختى موفق به بند آوردن خونريزى پهلوى كراب شد.

ساعتى بعد، هكتور، آستوريا را در حالى يافت كه سعى در درآوردن چشم يك مرگخوار تازه وارد داشت!

-ولم كن هكتور! بذار درآرم چشمش رو. اگه تسترال كوهى هم بود، تو اين يك ربع ياد گرفته بود اين طلسم رو!

و هكتور، مجبور به بيهوش كردن آستوريا با شيوه ى كوبيدن ته ملاقه به سر، شده بود!
-يكى بياد كمــــــــك!

ملت، به سمت آستورياى بيهوش و هكتور ملاقه به دست، سرازير شدند.

-هك...كشتيش؟!
-نه...من...
-كى كيو كشته؟!
-من، آستوريارو...يعنى نكشتم. فقط...
-هكتور، آستوريا رو كشته؟!
-نه...فقط...
-به نظر من كه دست و پاش رو قطع كنيم و بريزيمش جلو تسترالا و به لرد سياه هم بگيم فرار كرد و رفت كه محفلى شه!

ملت با شنيدن پيشنهاد بلاتريكس، با دهان هاى باز به او خيره شدند. در اين ميان، لينى از سكوت ايجاد شده استفاده كرد:
-هكتور! بگو ببينم چى شده؟
-هيچى...اومدم ديدم داره سعى ميكنه چشم اين بيچاره رو با ناخون در بياره! منم واس اين كه جلوش رو بگيرم، با ملاقه كوبيدم تو ملاجش!

-كراب...برو ببين زنده است يا نه.

دست كراب، به طور ناخودآگاه به سمت پهلويش رفت.
-الان اگه جيب هاشم پر گاليون كنيد من نميرم سمتش!

لينى پوفى كرد و به سمت آستوريا رفت و شاخكش را روى گردن او گذاشت.
-زندســـــت!

خب قطعا از جشن و سرور خبرى نبود.
همين كه از بيهوشيش استفاده و ايده ى بلاتريكس را عملى نكرده بودند، بايد رداى اربابش را هم شكر ميكرد.
ملت او را روى كاناپه خوابانده بودند تا به هوش بيايد.
اندكى بعد، آستوريا در حالى به هوش آمد كه ده جفت چشم، به او خيره بودند.
-ارباب برگشتن؟

رز، غنچه اش را به معنى نه، تكان داد.

-چرا نه؟! مگه چقدر طول ميكشه يه مصاحبه؟ من اصلا نميفهمم، ما مرگخوار تازه وارد ميخوايم چيكار؟ اصلا از كجا معلوم جاسوس نباشن؟ البته تو خرد و باهوشى ارباب شكى نيست. ولى به هر حال... اصلا چرا ارباب رفتن واسه مصاحبه؟ اون ميومد اينجا ديگه...نهايتا موقع رفتنش ميفراموشونديمش! اه...اصلا ما مرگخوار تازه وارد ميخوايم چيكار؟!

و رفت.

-معجون مقابله با حسودى بدم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1396 02:30
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز آفتابی و عادی بود؛ البته برای بقیه!
آماندا، با قلبی شکسته و ذهنی ناامید در پارک قدم میزد. مشنگ ها و گاهی جادوگرانی را میدید که شاد و خوشحال هستند.
- چرا انقدر خوشحالن؟ دلیلی نداره که انقدر شاد باشن!

این، بازم یکی از سوالات عجیب آماندا بود. به قدم زدنش ادامه داد تا اینکه به یک نیمکت خالی رسید؛ روی آن نشت و مشغول مرور وقایع آن روز شد.

فلش بک - نیم ساعت قبل - خانه شماره دوازده گریمولد

در خانه ی شماره دوازده گریمولد، در دفتر دامبلدور و بر روی یک صندلی نشسته بود. دامبلدور ازش پرسید:
- برای چی میخوای عضو محفل بشی؟
- خب... اممم...

دلیل اصلی اش این بود: آماندا از وقتی که یادش می آمد، تعریف های زیادی از محفل ققنوس شنیده بود و کم کم به آن علاقه مند شده بود، برای همین به آنجا آمده بود و از دامبلدور خواسته بود او را عضو محفل ققنوس کند اما ته قلبش احساس میکرد دارد اشتباه میکند!

- راستش میخوام سفیدی در دنیا گسترش بدم!
- خب ببین دخترم، تو هنوز کامل آماده نیستی که وارد محفل بشی، خودت میتونی بفهمی؟

این چیزی بود که دامبلدور گفت یا حداقل برداشت آماندا از حرفش بود! آماندا اصلا آمادگی این را نداشت، از صبح هیجان زده بود که قرار است عضو محفل ققنوس شود.

پایان فلش بک

متوجه شد باران شروع به باریدن کرده است، بلند شد و سریع خودش را به خوابگاه ریونکلاو رساند. خودش را روی تختش انداخت و همین باعث شد چوبدستی اش از داخل جیبش به زیر تخت بیوفتد. درحالی که هنوز ناراحت و افسرده بود قل خورد و روی زمین افتاد! کمی دردش آمده بود ولی اهمیت نمیداد.
وقتی دستش را دراز کرد تا چوبدستی اش را بردارد، متوجه ی کاغذ کنار چوبدستی شد؛ همراه با چوبدستی، کاغذ را هم گرفت و از زیر تخت بیرون کشید. گوشه ای از کاغذ سوخته و قسمتیش هم پاره شده بود ولی به خوبی میدانست آن کاغذ چیست! نقاشی که وقتی خیلی کوچک بود از خودش درحالی که به دست لرد سیاه کشته میشد، کشیده بود!
آن موقع هرجا که میرفت چیزهایی درمورد گروه مرگخواران و اربابشان، لرد ولدمورت میشنید.
لیسا به سرعت وارد خوابگاه شد و گفت:
- عه آماندا اینجایی؟ باورت نمیشه چی شده؟ من عضو گروه مرگخوار ها شدم!

آماندا در فکر فرو رفت. در این حین لینی هم وارد خوابگاه شد.
- لیسا، باز چی شده که هیجان زده ای؟
- من عضو مرگخوار ها شدم.

- مرگخوار ها کجا زندگی میکنن؟

لیسا و لینی از سوال آماندا تعججب کردند؛ لینی پاسخ آماندا را داد:
- توی خونه ی ریدل.

لینی آدرس خانه ی ریدل را به آماندا داد. آماندا نفهمید که چی شد ولی وقتی به خودش آمد متوجه شد در زیر بارون به سوی خانه ی ریدل میدود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 5 تیر 1396 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هواي بسيار مطبوع و دلنوازى بود.

باران بهاري، همراه با تگرگ ميباريد.
ريشه ى درختان، در اثر وزش نسيم خنكى، از خاك درآمده بودند.
يك تير دراز كه مشنگ ها به آن "تير برق" ميگفتند، شكسته و جرقه اي نيز، زده بود.

همه چيز براي يك گردش درون حياطي، فوق العاده به نظر ميرسيد.

-بيا نجيني...بيا بريم يه كم بگرديم.

كراب، با احتياط به آستوريا نزديك شد.
-ام...ميگم آستوريا...ميخواي بعدا بري؟ يه كم هوا طوفانيه...دم در هم يه دونه از اون يارو ها آتيش گرفته و آتيشش به جنگل هم رسيده.

آستوريا، از پنجره نگاهي به بيرون انداخت.
-طوفان كجا بود كراب؟ هوا به اين خوبي...برو كنار از جلو در!
-ببين آستوريا...من ميگم ممكنه اتفاقي بيوفته واسه نجيني!

آستوريا، قدمي به كراب نزديك شد.
-زبونت رو درآر!
-چيكار كنم؟!
-زبونت رو درآر...يا شايد ميخواي خودم از ته حلق برات درش بيارم؟

قطعا كراب اين را نميخواست. در نتيجه نوك زبانش را درآورد.

-بيشتر...بيشتر در بيار! آها...حالا با تموم قدرت زبونت رو گاز بگير!
-آستوريا...
-آآآ...كراب حرف نزن ديگه! زبونت رو گاز بگير تا خودم برات نصفش نكردم!

كراب زبانش را گاز گرفت.

-آفرين! از دفعه ديگه حواست به جمله هات باشه.

و كراب را از جلوي در كنار زد و همراه نجيني خارج شد.
-نجيني...گرسنت نيست؟ ميخواي يه سر به شكنجه گاه بزنيم؟!

نميدانم از كجا، ولي مثل اينكه آستوريا تشخيص داد كه جواب نجيني مثبت است.
-باشه...پس بيا بريم.

و به سمت شكنجه گاه راه افتادند. در چند قدميه شكنجه گاه، سايه ي فردي در پشت يكي از درخت ها توجه آستوريا را جلب كرد. بدون جلب توجه، سپر حفاظتي در اطراف نجيني درست كرد و...
-كروشيو!

طلسم مستقيما به سينه ى فرد سياه پوش خورد و فرياد درد آلودش به هوا رفت.
با شنيدن صداي فرياد، ملت مرگخوار، بيرون ريختند.
-چي شده آستوريا؟
-صداي كي بود؟

آستوريا بدون پايين آوردن چوبدستى اش، به شخصي كه داشت شكنجه ميكرد، اشاره كرد.
-نميدونم كيه...اما پشت درختا قايم شده بود.

دو مرگخوار، به سمت فرد مذكور رفتند.
-موهاش قرمزه...كك و مكم داره... فكر كنـــ...

براي آستوريا مهم نبود او كيست.
-آواداكداورا !
-...نـــم ويزليه.

-ديگه اهميتي نداره كيه! بيا نجيني...بيا به گردشمون ادامه بديم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/4/5 23:26:40
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/4/5 23:28:16
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 4 تیر 1396 06:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مثل همیشه...
با تنها برادرش که تنها همدم او در شادی و ناراحتی بود قدم میزد.
متوجه گذر زمان نمیشدند.

-ببین ساعت چنده! اگر برنگردیم خونه باید امشب رو با گربه های کوچه سپری کنیم.

لیسا به برادرش نگاه کرد و خندید.
هوا به طور خیلی ناگهانی سرد و سرد تر میشد.
آسمان تیره شد.
خاطرات بدی که داشتند در ذهنشان مرور میشد.
کنترل خود را از دست داده بودند.

- نه ولم کن! گفتم ولم کن.

برادرش در حالی که سرش را فشار میداد این جملات را به زبان می آورد.
لیسا به آسمان تیره و تار نگاه کرد.
-دیوانه ساز ها...

حدسش درست بود. سه دیوانه ساز دور آن ها حلقه زده بودند.
کمی بعد مردی رنگ پریده با موهای سیاه ظاهر شد.
زیر لب چیز هایی زمزمه میکرد.
هر سه دیوانه ساز لیسا را گرفتند.

-با خواهر من چیکار دارین؟ همین الان دستور بده بذارنش روی زمین.

لیام کم کم تمرکز خود را به دست آورده بود.

- هی پسر برو کنار اینا به تو هیچ ربطی نداره.

لیسا فقط جیغ میزد.

-اون خواهر منه! من حق دارم بدونم دیوانه ساز ها با اون چیکار دارن.
- دارن میبرنش آزکابان اونم بخاطر استفاده از طلسم های ممنوعه. حالا مزاحم نشو!
- اون آزارش به موچه هم نمیرسه!

سردردش اذیتش میکرد ولی سعی میکرد با آن مبارزه کند.
میخواست از سپر مدافع استفاده کند ولی مرد رنگ پریده او را خلع سلاح کرد.
اینبار او تنها کاری که میکرد کشیدن ردای خواهرش به سمت خودش بود.

- ولم کن لیام! اون راست میگه. من مرگخوارم. من از طلسم های ممنوعه استفاده میکنم. ولم کن!

اشک از چشمان لیسا جاری شد.
لیام با تعجب به او نگاه کرد.
-نه این امکان نداره! تو داری دروغ میگی لیسا!
- داری خیلی مقاومت میکنی پسر کوچولو. اصلا دلم نمیخواست این کار رو بکنم!

مرد دوباره وردی زیر لب زمزمه کرد.
یکی از دیوانه ساز ها لیسا را ول کرد؛ ولی ای کاش هرگز او را ول نمیکرد.
دیوانه ساز به سمت لیام رفت. شنلش را برداشت و خم شد.
لیسا فریاد زد:
-نه!

دیگر کار از کار گذشته بود.
لیسا فقط به جسم بی روح برادرش نگاه میکرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/4/4 6:07:41
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 3 تیر 1396 19:10
نمایش جزئیات
آفلاین
نگران بود...

لرد، احضارش کرده بود و دلیلش را نمی دانست. چیزی ته دلش می گفت که وقت خداحافظی رسیده...باز هم...دوباره!

و خوب می دانست که کسی که می رفت او نبود...

چنان در فکر بود که متوجه نشد که به اتاق اربابش رسیده. ایستاد...
چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. دستی به ردایش کشید و آن را که کاملا مرتب بود، مرتب تر کرد. حداقل به نظر خودش.

و در زد...

-بیا تو تام!

وارد اتاق شد. جلوی در ایستاد. همیشه سعی می کرد فاصله اش را با لرد حفظ کند. احترامش را به همین شکل نشان می داد. ولی لرد به او نزدیک شد. کاملا نزدیک...و دستش را روی شانه اش گذاشت.
-وقت مقدمه چینی ندارم. یه چیزی ازت می خوام...و نباید نه بگی.

لحن لرد مهربان بود...و بسیار محکم!
مثل یک درخواست دوستانه که تحت هیچ شرایطی نباید رد می شد.

-شما...قصد رفتن دارین؟
به پرونده های دسته شده روی میز اشاره کرده بود و عجولانه این سوال را پرسیده بود.

لرد لبخندی زد.
-وقت رفتنم رسیده. تو هم می دونستی که می رسه. تو این مدت همیشه همراهم بودی. کنارم بودی. الان آخرین درخواستمو بهت می گم. و نباید رد کنی. می رم...و این ارتشو به تو می سپرم. می فهمی؟

می فهمید...

در واقع، ذهنش می فهمید...ولی قلبش با تلاشی بچگانه، مغزش را پس می زد.
ابروهایش را در هم کشید و سر را به سرعت به نشانه نه به چپ و راست تکان داد.

دست لرد روی شانه اش سنگینی می کرد...

-تو باید لرد بشی تام. می دونم نمی خوای. ولی گزینه دیگه ای نداریم. اوضاع اصلا خوب نیست. ارتش ضعیف شده. خیلیا رفتن. کسایی که موندن سرگردونن. نمی دونن باید چیکار کنن. مقامات بالا تهدید کردن که اگه ارتش بدون مسئول بمونه، کلا منحلش می کنن. تو که نمی خوای بشینی و تماشا کنی که این اتفاق بیفته؟

تام با چهره ای نگران به لرد خیره شد.
-من...نمی تونم...واقعا...نمی تونم! این مسئولیت بزرگیه. من ضعیف تر از این حرفا هستم. یکی دیگه رو پیدا کنین.

لرد خندید. این بار با صدای بلند.
-تو قوی تر از چیزی هستی که فکر می کنی. الان دو سه سالی هست که مرگخواری. کنار لرد های زیادی جنگیدی...فکر می کنم یه چیزایی یاد گرفته باشی. همونا برای وضعیت فعلی کافیه.

نگاه تام، باز فرار کرد! و لرد می فهمید که به دنبال بهانه ای جدید می گردد. برای همین برگ برنده اش را رو کرد.
-فراموش نکردی که...کی از من خواست قبول کنم لرد بشم؟

-امممم...من...

صدای ضعیف تام نشان از تسلیم شدنش بود.

-الان من همون درخواست رو از خودت دارم. بهم گفتی کنارم می مونی. کمکم می کنی. تو مرگخوار خوبی بودی. الان وقتشه که شجاعت به خرج بدی و یک قدم بیای جلوتر. اگه نمی خوای بمونی فعلا بگیرش. کنترل ارتشو بگیر. نگهش دار. حفظش کن تا کسی پیدا بشه که بتونیم مسئولیت رو بهش بسپریم. حداقل یک ماه... ما راه دیگه ای نداریم تام.

سرش را بلند کرد. وقتی راه دیگری نبود، باید کاری انجام می داد. حتی اگر به معنی فدا شدن خودش بود.
-خب...راستش...چشم...قبول می کنم. ولی فقط یک ماه.

لرد تکرار کرد.
-یک ماه!

تام تعظیم کرد. برای آخرین بار!

از آن لحظه به بعد، هرگز نباید سر خم می کرد. تعظیم او به معنی تسلیم ارتش سیاه بود!

هنوز چیزی روی شانه هایش سنگینی می کرد. ولی این بار دست لرد نبود...

مسئولیت جدیدی که به عهده گرفته بود.

فقط برای یک ماه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1398/9/18 17:36:54
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 27 خرداد 1396 01:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- رودولف برو کنار!
- وایسا من با ارباب کار دارم! ارباب میشه ببخشینم
- نه رودولف! نمیشه!
- رودولف میشه حالا بیای کنار؟
- نه!

گویندالین گیج و کلافه، از ورودی در اتاق لرد سیاه فاصله گرفت.
.
.
.
.
.
با لبخندی روی لبش، از پیچ راهرو پیچید. صحنه ای که جلوی چشمهایش قرار داشت، لبخندش را کمرنگ کرد.
- تو هنوز اینجایی؟
- خب من دربونم!
- دربون در اتاق اربابی؟
- نه با ارباب کار دارم.

گویندالین آهی کشید. و راهش را کج کرد. بعید می دانست که این در، تنها راه ورود و خروج اتاق ارباب باشد. وگرنه ارباب با رودولف چه میکرد؟ لابد خودش را از پنجره....
- پنجره!
- پنجره چی الین؟ پنجره ها کثیفن؟
- اوه نه! نه بابا.
- خب پس چی؟ میخوای پنجره ای به خلوت من باز کنی؟

گویندالین به چشم های براق دلفی نگاهی انداخت.
- نه! تو نه دلفی! پدرت!

گویندالین، دلفی حیران را با خلوتش تنها گذاشته و دوان دوان راهروی منتهی به اتاق اربابش را ترک کرد
.
.
.
.

زمان: چند ساعت بعد
لوکیشن: چند ده متر بالای زمین، روبروی پنجره اتاق لرد سیاه


- حالا تو مطمئنی این راه عملیه؟
- نه مطمئن نیستم. ولی تو به عنوان یه جاروی ناطق، ایده دیگه ای داری؟

جاروی گویندالین ادای فکر کردن را در آورد.
- حالا که فکرشو می کنم، نچ!
- خب پس در سکوت کارتو بکن!

چند دقیقه ای طول کشید تا گویندالین و جارویش، نقطه مناسب را برای فرود آمدن بر لبه پنجره اتاق لرد سیاه پیدا کنند. البته این کار، به خودی خود نباید چندان دشوار می بود. علت این دشواری، موانع پیشگیرانه ای بود که لرد ولدمورت، برای عدم نفوذ شخصی بنام رودولف قرار داده بود.
نزدیک غروب آفتاب، گویندالین، تلاش را رها کرده و از جارو پایین آمد. از شدت خستگی، کنار فواره خانه ریدل، نشسته بود که صدای قدم های آشنایی را شنید.
فورا بلند شده و با اشتیاق صدایش زد.
- سرورم؟

سر لرد سیاه چرخید! اما نه به سمت صدای گویندالین!

- ارباب غر دارم!
- بگو غردولف!
- میشه ببخشینم؟
- روووووووووودووووووووووووولف!

صدای جیغ بلندی در تمام باغ پیچید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 24 خرداد 1396 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین

-ما الان خیلی عصبانی هستیم! در اوج خشم به سر می بریم. اینو می تونی از چهره ما بخونی!

نمی توانست!

برای این که در تمام مدتی که لرد سیاه سرگرم فریاد کشیدن و سرزنش کردنش بود، سرش را پایین انداخته بود. نه از ترس و نه از خجالت...
سرش را پایین انداخته بود. مشت هایش را گره کرده بود. دست هایش به وضوح می لرزیدند. و همه این ها نشان دهنده یک احساس بود.

خشم!

آستوریا از دست خودش عصبانی بود. که چرا لرد سیاه را تا این حد خشمگین کرده است.
بلند نکردن سر، داشت برایش گران تمام می شد!

-نه...این قابل بخشش نیست...واقعا نیست. می کشیمت...فردا سرساعت 22.30 می کشیمت...هیچ چیزی هم نمی تونه جلوی ما رو بگیره. تقاضای بخشش نکن! یک روز بهت فرصت دادیم که کارهای ناتمامت رو تموم کنی. گفتیم تقاضای بخشش نکن!

جمله آخر لرد به طرز عجیبی با صدایی بلند تر و لحنی تاکید آمیز تر بیان شد.

آستوریا تقاضای بخشش نکرده بود. چون خودش را لایق مرگ می دانست...
با تعظیم کوتاهی، از اتاق خارج شد...و لرد سیاه را نگران و متفکر در اتاق باقی گذاشت.

لرد، برای چند ثانیه به دری که پشت سر آستوریا بسته شده بود خیره ماند. طوری که انگار منتظر بود در باز شده و آستوریا به اتاق برگردد...

ولی چنین اتفاقی نیفتاد!

به طرف میزش رفت و خودش را روی صندلی رها کرد...


دو ساعت بعد...جلسه مرگخواران!


-گزارش هاتونو به ما تحویل بدین. امیدواریم کسی مرتکب اشتباهی نشده باشه.

در حالی که حرف می زد زیر چشمی نگاهی به آستوریا انداخت. حواس آستوریا متوجه او نبود.

-آستوریا!
-بیست و دو ساعت و ده دقیقه ارباب!

این جوابی بود که آستوریا، به سرعت و ناخودآگاه به او داده بود. و جز خودش و آستوریا، کسی متوجه معنی آن نشده بود.
حالا متوجه شده بود که در صورتی که مسیر نگاه آستوریا را دنبال می کرد، به ساعت قدیمی روی دیوار می رسید.

آستوریا داشت ساعت های پایانی عمرش را می شمرد...

لرد سیاه جلسه را ادامه داد و پس از اعلام ختم جلسه با صدور دستور "یکی گزارش ها رو برای ما بیاره" از جا بلند شد.
لیسا، آماندا و آستوریا پرونده های مربوط به گزارش ها را برداشته به دنبالش روانه شدند.
جلوی در اتاق ایستاد.
-چند بود؟

-بیست ساعت و هشت دقیقه ارباب!

جا خورد...هنوز در حال شمارش بود. آرزو می کرد دست از این کار بردارد.
-منظور ما رمز جدید اتاقمون بود. فراموش کردیم!

دلفی به آرامی جواب داد: هشتصد و شصت و سه ارباب!

چند دقیقه بعد در اتاقش تنها بود. میزش پر از گزارش هایی بود که باید به آن ها رسیدگی می کرد. ولی او نشسته و به دیوار خالی خیره شده بود.
-ما عصبانی بودیم!...ما...ما در لحظه گفتن اون حرف اصلا جدی نبودیم. اگه نگاهمون می کرد می فهمید...ولی زل زده بود به کفش هاش. ما که نمی خواییم اون...نباشه...ما اصلا یادمون نمیاد از چی عصبانی بودیم!

قدم زنان به طرف پنجره رفت. و اولین شخصی که در محوطه جلوی خانه ریدل دید باز هم آستوریا بود.
-خب...خوبه...ظاهرا دست از شمارش برداشته. شاید یادش رفته باشه.

ولی خیلی زود متوجه اشتباهش شد.

ساعت شنی کوچکی در مقابل آستوریا قرار گرفته بود و شن ها با عجله از محفظه باریکش به پایین می ریختند.

-لعنتی! چرا تمرکز کردی روی این موضوع؟ چرا فراموش نمی کنی؟ الان ما چطوری زیر حرفمون بزنیم؟

برای یک ثانیه چوب دستی اش را بالا برد. شاید می توانست حافظه آستوریا را پاک کند...

ولی به یاد قدح اندیشه کوچکی افتاد که همیشه همراه آستوریا بود. عادت داشت وقایع مهم زندگی اش را در قدح ذخیره کند...و گرفتن وعده مرگ از لرد سیاه، مسلما اتفاق مهمی بود!

طی ساعات آینده سعی کرد حواس آستوریا را از موضوع مرگ پرت کند. سه ماموریت پی در پی به او داد. مجبورش کرد سه گزارش طولانی را بنویسد...در مقابل همه مرگخواران، موفقیتش در ماموریت ها را تحسین کرد. آموزش سه طلسم پیچیده به مرگخوار کند ذهنی که صرفا برای همین کار پذیرفته بود را به او واگذار کرد...
و بعد از همه این ها، آستوریا به او گفته بود که: ارباب...حالا که ده ساعت و شش دقیقه مونده، می تونم یه نامه برای خانوادم بنویسم؟

آستوریا فراموش نمی کرد...جدی گرفته بود و فراموش نمی کرد.

این موضوع را خوب می دانست! آستوریا او را هم فراموش نکرده بود. سالها قبل، رفته بود...و باز به سمت او برگشته بود. طوری که انگار همین چند دقیقه پیش نجینی را برای هوا خوری بیرون برده و بازگردانده بود.
به یاد همکاری مضحکش با هکتور افتاد. به نظر او زوج بسیار خنده داری شده بودند. ولی آستوریا و هکتور ظاهرا اصلا احساس خنده دار بودن نمی کردند! با جدیت کارشان را انجام می دادند...و حداقل پیش خودش می توانست اعتراف کند که چقدر خوب انجام می دادند.

آستوریا فراموش نمی کرد.

طی چند ساعت گذشته، کل ساکنین خانه ریدل را از جریان مرگش مطلع کرده بود.لرد سیاه حتی صدای گفتگوی آماندا و لیسا را از پشت در اتاقش شنیده بود که درباره این که آستوریا وسایل شخصی اش را بین مرگخواران تقسیم کرده صحبت می کردند.
رز ویزلی را دیده بود که با لحنی پر از شور وهیجان، داشت سعی می کرد غنچه هایش را راضی کند که باید برای تبدیل شدن به دسته گل مراسم عزاداری از او جدا بشوند.
آگهی هکتور را روی پانل سیاه دیده بود که برای یافتن ناظری جدید برای اسلیترین، نصب شده بود.
و اصرارهای پی در پی دلفی برای جایگزین شدن با آستوریا!

عقربه های ساعت به سرعت جلو می رفتند...به طرف نقطه ای که کلمات "کشتن آستوریا" با رنگ قرمز، روی صفحه ساعت نقش بسته بود.

حتی کنترل ساعتش را هم نداشت!

کنار پنجره رفت...هوا تقریبا تاریک شده بود. از لابلای شاخ و برگ درختان مرگخواری را دید که بی هدف جلو می رود.
خودش بود...آستوریا!
ظاهرا امروز قرار بود به هر نقطه ای که نگاه کند، او را ببیند.
داشت به طرف دکه نگهبانی رودولف حرکت می کرد. کنار دکه ایستاد...مدتی به دکه خیره شد و لبخندی زد.
رودولف آن جا نبود.
لرد سیاه این موضوع را خوب می دانست. همین نیم ساعت پیش به بهانه واهی رم کردن تسترال ها، رودولف را روانه اتاق تسترال ها کرده بود. به این امید که...
آستوریا تصمیم به رفتن بگیرد!
-برو...آره...اونجا نیست. کسی اونجا نیست. راهتو ادامه بده و برو بیرون.

امیدوارانه به آستوریا خیره شد...ولی وقتی چند ثانیه گذشت و آستوریا به طرف خانه برگشت، آهی پر از افسوس کشید!
-لعنتی! چرا برگشتی! چرا نرفتی؟

چند ضربه به در اتاقش خورد.

-کیه؟
-من بود ارباب. اومد پرسید وینکی جن به اندازه کافی خوب؟
-برو پی کارت وینکی. حوصله تو نداریم.
-ولی این یعنی وینکی جن ناخوب...جواب قطعی و نهایی ارباب این بود؟
-نه وینکی...خوبی. فقط برو!

صدای قدم های تند و کوتاه وینکی را شنید که از اتاقش دور شدند.

فقط پنج دقیقه مانده بود.

با صدای ضرباتی که به در اتاق می خوردند، دوباره از جا پرید.
-وینکی! بس کن! اگه همین الان دور نشی...

بقیه حرفش را خورد! همان جا بود که تصمیم گرفت هرگز تهدید نکند! نه در صورتی که قصد انجامش را نداشت!

-من وینکی نیستم ارباب. آستوریا هستم. اومدم بگم من آماده ام. فقط پنج دقیقه تا...

تقریبا فریاد کشید:
-ما سردرد شدیدی داریم...اصلا هم تحمل شنیدن صدای کسی رو نداریم! وینکی نزدیک هشت بار در اتاق ما رو زده و ازمون درباره خوب یا بد بودنش نظرخواهی کرده.

دروغ می گفت!

ولی ادامه داد:
-الان مایلیم استراحت کنیم. وای به حال کسی که مزاحم خواب ما شود. هر کاری دارین بذارین برای بعد از بیدار شدنمان!

-ولی ارباب...

-ولی نداره. هنوز یاد نگرفتین رو حرف ما حرف نزنین؟ ما هم اکنون به خواب عمیقی فرو می رویم و هیچ چیز قادر به بیدار کردنمان نخواهد بود. دیگه مایل نیستیم صداتو بشنویم. دور شو!

آرزو می کرد آستوریا دیگر حرفی نزند...که همینطور هم شد.

نقشه فوق العاده ای نبود. حتی بیش از حد ساده به نظر می رسید. ولی کافی بود! تا دو ساعت دیگر در اتاقش می ماند و بعد که خارج می شد کمی عصبانیت ساختگی برای این که چرا کسی زمان کشتن آستوریا را به او یادآوری نکرده، برای کامل کردن نقشه اش کافی بود!
لرد سیاه مثل همیشه طلبکار می شد...

فقط یک کار دیگر باقی مانده بود...

هیچ چیزی که قادر به یادآوری زمان باشد نباید در اتاقش باقی می ماند.
به آرامی ولی مصمم به طرف دیوار رفت. ساعت دیواری یادگار مورفین گانت را از روی دیوار برداشت و بعد از مکث کوتاهی، داخل شومینه انداخت و با طلسمی کارش را تمام کرد!

ساعت، میراث خانوادگی اش محسوب می شد...ولی ارزشش را داشت.


مجبور نبود آستوریا را بکشد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 24 خرداد 1396 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک
مشغول فکر کردن بودم. فکر کردن سرگرمی کسل کننده ای است‌، اما نه برای کسی مثل من.
اول به خودم فکر کردم. شاید خیلی خودخواه شده بودم... سریع در ذهنم به شاخه ای دیگر پریدم. به مرگخواران فکر کردم. از خودم پرسیدم که چقدر قوی هستیم؟! چه قدر نیرو لازم است تا شکست بخوریم؟ سپس به یاد ارباب افتادم. فکر کردم امکان ندارد شکست بخوریم... نام ارباب و فعل شکست خوردن در یک جمله مضحک به نظرم رسید. سپس فکری دیگر به دنبال این فکر از ذهنم رد شد.
پیشگویی!
چرا پیشگویی انقدر قدرتمند بود؟ چرا ارباب نتوانسته بود پیشگویی را شکست دهد؟
سپس فکر کردم... خیلی زیاد... فکر کردم که منطق پیشگویی چیست؟
من کسی نبودم که سوالی در ذهنم جا خوش کند. باید پیش از هر چیز پاسخ آن را میافتم.
و همین طور هم شد!
پایان فلش بک


-نشانک... اما... اما این یه پیشگوییه! چطور انقدر ساده از کنارش میگذرین.

صندلی ام را به او نزدیک کرد کردم و توی چشم هایش زل زدم.
-به نظرت چرا تقریبا همه پیشگویی ها محقق میشن؟

معلوم بود سردرگم شده است.
-من... خب... خب... اونا پیشگویی ان پس محقق میشن.
-آره اونا پیشگویی ان. میدونی پیشگویی چیه؟

منتظر نشدم تا پاسخی بگیرم.ادامه دادم:
-من مدت ها دنبال این جواب بودم، ساعت ها وقت صرف کردم تا بفهمم که پیشگویی یه باوره... یه اعتقاده، هر چیزی رو میشه از بین‌برد به جز باور ها! اونا جادوانه ترین چیزایین که وجود داره...

مکثی کردم. با کنجکاوی و سردرگمی نگاهم میکرد.انگار مجبور است حرف های ثقیلی را هضم کند. دوباره به حرفم ادامه دادم:
-فقط یه راه واسه از بین بردن یه باور هست... به وجود نیومدنش!
-به وجود نیومدن؟
-اگه بخوای چیزی که هرگز از بین نمیره رو نابود کنی باید نذاری از اول به وجود بیاد. این تنها راهه!

انگار هنوز هم چیزی از حرف هایم دستگیرش نشده بود.
-ی...یعنی من الان چه کار کنم نشانک؟

سعی کردم ساده تر برایش توضیح دهم:
-باور مثل یه انگل زندگی میکنه. اون نیاز به میزبان داره. بعد از طریق میزبانش رشد میکنه و همه جا رو میگیره. و درنهایت میبینی اون محقق شده. تنها کاری که باید بکنی اینه که نذاری این انگل از تو تغذیه کنه.

از روی صندلی ام بلند شدم و در حالی که عرض اتاق را طی میکردم ادامه دادم:
-تو فقط کافیه فکر کنی که این باور، این اعتقاد و این پیشگویی وجود نداره، و میبینی که اون وجود نخواهد داشت. این جادوییه که مشنگ ها هم از اجرای اون ناتوان نیستند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلفی در 1396/3/24 14:42:11
تصویر تغییر اندازه داده شده