جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  154 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  161 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1396 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
تق تق!


_نیا تو!
_ارباب؟
_گفتم نیا تو رودولف!
_دیر گفتین خب ارباب...الان اومدم تو!
_خب برو بیرون!
_ولی غر دارم ارباب!
_نمیبینی مشغولیم و داریم ساکمون رو میبندیم؟
_میبینم ارباب!
_خب؟
_ولی اهمیت نمیدیم!
_زودتر غرت رو بزن و برو رودولف!
_ارباب...غر!
_خب...غرت رو زدی و من شنیدم...حالا برو!
_نه ارباب..هنوز مونده...ارباب چرا با وجود این همه جذابیت و خفنیتی که دارم، از بین این همه ساحره، باید بلاتریکس نصیب من میشد؟
_برای اینکه هیچ ساحره ای جذب جذابیت نداشته ی شما نمیشد و این بلاتریکس رو هم ما به شما قالب کردیم که از دست جفتتون راحت بشیم که..همنطور که میبینی نشدیم...غرت رو زدی،جواب هم شنیدی..برو!
_ارباب بازم هست خب..ارباب...یکی از دروس مشنگیم رو با نمره ناپلئونی افتادم!
_خب این غر داره!
_ارباب یه درس مشنگی هم نمره بالا اوردم ارباب!
_خب این غر نداره..بابت اینم غر میزنی؟
_ارباب میخوام برم پیش شفاگر!
_بیشتر نیاز به "شفاروان" داری!
_ارباب ولی نمیخوام به نسخه ای که میده عمل کنم!
_پس چرا میخوای بری؟
_نمیدونم ارباب...این غر نداره؟!
_رودولف...غرات تموم نشد؟برو!
_چرا برم ارباب؟
_چون ما مشغولیم و داریم اماده میشیم که بریم!
_میشه من هم برم؟
_کجا میری..فقط ما تشریف میبرم!
_نه ارباب...ما فقط به خاطر شما اینجاییم!
_فقط من؟
_و ساحره ها!
_به همون ساحره ها بچسب رودولف و برو کنار بذار ما بریم!
_ولی غرام تموم نشده ارباب...ارباب ما نمیذاریم!
_میتونی؟
_ها..خب چیزه...آم...من هر جا برین میچسبیم بهتون تا وقتی زنده ام!
_خب خرجش یه آوادائه!
_باشه ارباب...وقتی مردم هم دفن میشم،تجزیه میشم،خاک میشم و گرد و خاک ساطع شده از خاکم به ردای همایونی شما میچسبه!
_دستور میدم دفنت نکنن...بسوزوننت!
_خاکسترم میشینه روی رداتون!
_اصلا میندازیم توی دریا!
_با دریا ترکیب میشم و بعد بخار میشم و بعد ابر میشم و بعد میبارم روی فرق کله همایونی شما!
_رودولف...تا سه میشمرم،رفتی کنار یه طلسم شنکجه میفرستم..نرفتی یه طلسم مرگ!
_میتونید امتحان کنید ارباب...من نمیرم کنار...میدونید که نمیرم!
_باشه...یک...دو...دو نیم...دو و هفتاد و پنج...دو و نود و هشت صدم...دو نود و نه صدم..دو و...چرا نمیری کنار رودولف؟
-ارباب...همین که نمیرم کنار غر نداره؟!شما نمیخوایین غر بزنید ارباب؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1396 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
برای لحظه‌ای از بال‌بال‌زدن دست می‌کشه و روی نرده‌ی پله‌ها متوقف می‌شه. توجهش به گوشه‌ای از حیاط جلب می‌شه که برای اولین‌بار وقتی به اونجا اومده بود ایستاده بود. در قامت انسانیش، نگران گوشه‌ای ایستاده بود. نگران از پذیرفته نشدن، از نتونستن...

گذشته‌ی سفیدی داشت، اما به سیاهی گراییده بود و این چیزی بود که لرد به خوبی اونو فهمیده بود.
- تو دیگه مرگخوار ما هستی و فقط همینه که مهمه، پس مثل یه مرگخوار قوی باش و در ارتش ما بجنگ.

همین براش کافی بود تا تردید و نگرانی رو کنار بذاره و با قدم‌هایی محکم به دنبال اربابش به داخل خانه‌ی ریدل‌ها قدم بذاره. اجازه‌ی ورود به ارتش تاریکی رو پیدا کرده بود... مرگخوار بود.

با ویبره‌ای که ناگهان خانه‌ی ریدل رو دربرمی‌گیره از افکارش جدا می‌شه. بال‌هاشو باز می‌کنه و پروازکنان از لای در نیمه‌باز عبور می‌کنه و به داخل خونه قدم می‌ذاره.

- پیست پیست. پیکسی؟ مرگخوار پیکسی؟

دوباره دست از بال زدن برمی‌داره و با تعجب نگاهی به اطراف می‌ندازه. کسی اونجا نبود، اما مطمئن بود که صدای اربابش رو شنیده بود. به یاد داشت که همیشه سعی در پنهان کردن جانورنماش داشت. اما این لرد بود که برای اولین‌بار اونو پیکسی صدا زده بود، و نه فقط پیکسی، بلکه... مرگخوار پیکسی.

بعد از اون بود که لینی با افتخار بال‌بال‌زنان از این سو به اون سوی خانه‌ی ریدل پرواز می‌کرد. حشره‌ای آبی رنگ که ارزشمندترین ویژگیش رو پیکسی بودنش می‌دونست.

- این رنگی؟ یا اون رنگی؟

لینی به خودش میاد و متوجه کراب می‌شه که با لبخندی نه چندان زیبا و چهره‌ی نه‌ چندان زیباترش اومده بود و دو رژ لب با دو رنگ متفاوتو جلوش گرفته بود.
- انتخاب کن لینی. می‌دونم هردوش بهم میاد، فقط می‌خوام بدونم کدومش بیشتر بهم میاد؟

کراب وقتی جوابی از لینی نمی‌گیره با بدخلقی رژ لب‌هارو پایین میاره.
- ظاهرا اعتقادی به استفاده از رژ نداری که نمی‌تونی انتخاب کنی. وگرنه وقتی مدل زیبایی هم‌چون من...

بقیه‌ی حرف‌های کراب لا به لای افکار لینی گم می‌شن و دوباره خاطره‌ی دیگه‌ای شروع به زنده شدن می‌کنه.

- ظاهرا اعتقادی به استفاده از شکلک نداری.
- ارباب ارباب دفعه بعد جبران می‌کنم.
- خیر! ما حتی متوجه شدیم بار سوم هم شکلکت نیومد.
- ولی ارباب بازم پله‌های ترقی رو طی کردم نه؟ هربار بیش از پیش شکلکم اومد. سوالمم اومد حتی! دارم مرگخوار آگاهی می‌شم. نه؟
- نه.

- هی؟ حواست کجاس؟ وقتی یه کراب باهات حرف می‌زنه باید گوش بدی بش.

بر اثر سیخونکی که کراب می‌زنه، لینی برای لحظه‌ای از خاطراتش جدا می‌شه. کراب "ایش"ـی می‌گه و لینی رو همونجا تنها می‌ذاره. افکار دوباره برمی‌گردن و به یاد میاره که برای اولین بار این لرد بود که اونو از تردید بین چطور نوشتن نجات داده بود. با لرد بود که در راه محاوره‌ای نوشتن جلو رفت تا اینکه به عادتش تبدیل شه.

لینی تکونی به سرش می‌ده و حباب افکارشو به گوشه‌‌ای می‌رونه. پله‌های خانه‌ی ریدل رو دو تا یکی بال می‌زنه و بعد از عبور از راهروها بالاخره جلوی دری متوقف می‌شه. توقفی که البته تنها چند ثانیه زمان می‌بره. چرا که بعدش ویز ویزکنان از سوراخ در عبور می‌کنه و وارد اتاق لرد می‌شه.

- ما چه گناهی کردیم که تو پیکسی شدی تا از سوراخ در وارد اتاقمون بشی؟ حشره!
- ارباب هیجان‌انگیز نیست که به جا در از سوراخ در میام؟
- خیر نیست. الانم داریم می‌ریم جایی.
- بریم ارباب.
- ما گفتیم تو هم قراره باهامون بیای؟
- بله ارباب. دست در دست هم می‌ریم.
- ما داریم می‌ریم تا ازمون پرتره‌ی زیبایی رسم کنن. قرار نیست تو جایی در تصویر ما داشته باشی.
- چرا ارباب یه لحظه تصور کنین چقد جالب می‌شه. من دست بر شانه‌ی شما.
- جالب نیست. نمی‌خوایم.

ناگهان شیشه‌ی اتاق شکسته می‌شه. لینی انتظار داشت بعد از برداشتن نگاهش از لرد، همراه اون به بیرون از پنجره خیره شه تا ببینه چه اتفاقی افتاده. اما در کمال ناباوری متوجه می‌شه که لرد تو اتاقش نیست. باز هم این خاطرات بودن که به ذهنش هجوم آورده بودن و اونو از دنیای واقعی جدا کرده بودن.

لینی با وحشت جلو می‌ره و از پنجره نگاهی به بیرون می‌ندازه. در حیاط خانه‌ی ریدل بلوایی برپا بود. به اونا حمله شده بود، و لرد به تنهایی در حال جنگیدن بود. به نظر میومد که یکی از طلسم‌ها منحرف شده بود و شیشه رو شکسته بود. همین چند دقیقه پیش تو حیاط بود، چطور غافل شده بود و متوجه خطر نشده بود؟
کم‌کم سایر مرگخوارا هم متوجه می‌شن و به لرد ملحق می‌شن.

لینی هرگز نمی‌تونست اربابش رو تنها بذاره. نباید اونو از دست می‌داد. با عزمی راسخ بال‌میزنه و از داخل پنجره بیرون می‌ره تا به بقیه ملحق شه. به خاطر همه‌ی کارایی که براش کرده بود، همه‌ی چیزایی که یادش داده بود و همه‌ی کمکایی که نتونسته بود جبرانشون کنه...
باید برای اربابش می‌جنگید.
تا آخرین لحظه.
آخرین تلاشی که می‌تونست بکنه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1396 00:56
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب؟!

هيچ جوابى نيامد.

-آستوريا...خب شايد خوابن!
-چي ميگي؟! ساعت يازده و بيست و يك دقيقه اس! كي ديدي ارباب اين موقع بخوابن؟! اصلا ارباب تو نور ميخوابن؟! نور شمع معلومه از زير در! بعدم...همين هفت دقيقه پيش، از پايين ديدم كه تو راهرو دارن راه ميرن.

چهاردهمين بار بود كه به فاصله ى چند دقيقه پس از ديدن اربابش در راهرو ها، پشت در ميامد و در ميزد.
-ارباب؟!

و باز هم هيچ!

آستوريا از اتاق دور شد.
-وينكى !

وينكي با صداى پاقى، در حالى كه دستكش پلاستيكى زرد رنگي در دستانش و پيش بند سبز رنگي، مزين به گل هاى صورتى و نارنجى دور كمرش بسته بود، جلويش ظاهر شد.
-آستوريا گرينگرس وينكي رو صدا زد و وينكى اومد. وينكى جن خوب؟!
-آره...آره. وينكي برو در بزن و ببين ارباب بيدارن يا نه.
-وينكى كه با ارباب كار نداشت. پس واسه چي رفت و در زد؟

آستوريا قدمى به وينكى نزديك شد.
-چون وينكى يا ميره و در ميزنه، يا آستوريا چشم هاش رو از كاسه در مياره!

وينكى رفت و در زد!

-چيه جن؟!
-ارباب از كجا فهميد كه وينكى در زد؟
-حالا كه فهميديم جن! بگو!

وينكى، هيچ جوابى به لرد سياه نداد. چراكه توسط آستوريا، از پنجره به حياط پرتاب شد.
البته با موفقيت خودش را غيب كرد و جان سالم به در برد.

-ارباب؟!

آستوريا باز هم در زد و باز هم هيچ جوابى نيامد.

يك ساعتي گذشته بود و خبرى از آستوريا پشت در اتاق لرد سياه نبود.
مرگخوارانى كه اتاق هايشان در نزديكى اتاق لرد سياه بود، با خوشحالى از قطع شدن صداى پاشنه هاى كفش آستوريا در راهرو، به تخت خواب هايشان رفتند.
هنوز چشم هايشان گرم نشده بود كه با صداى كوبيده شدن چيزي به شيشه، از جايشان پريدند.

صداى كوبيده شدن جغد بخت برگشته اى به شيشه ى اتاق لرد سياه كه توسط آستوريا طلسم شده بود كه تا زمان باز شدن پنجره و خوانده شدن نامه اش، خودش را به پنجره بكوباند.

چندين ساعت طول كشيد اما بالاخره اين صدا هم قطع شد...البته پس از فرياد "آواداكداورا"ى لرد سياه و تابش پرتو نور سبز رنگى كه نه به جغد، بلكه به آستورياى زير پنجره اصابت كرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 18 تیر 1396 00:49
نمایش جزئیات
آفلاین
-نجيني افسرده شده؟!
-بله ارباب...حالش بسيار بده. همين الان بايد ببريمش بيرون.

لرد سياه نگاه عميقي به آستوريا انداختتند. اين لبخند، هيچگاه معني خوبي نداشت.
-پياده روى و خواصش تموم شد...حالا نجيني؟!
-ارباب خواهش ميكنم. بياين ديگه! ببينين...
-بسه آستوريا...بسه. خستمون كردى. باشه. ميريم.

از شب گذشته، آستوريا نزديك به ده بار در اتاق لرد را زده و راجع به پياده روي و خواصش صحبت كرده بود. چيزي كه به طور معمول از او بعيد بود. و وقتي ردايش به جايي بند نشده بود، افسردگى نجيني را بهانه كرده بود.

-واقعا ارباب؟ واى ارباب...الان حاضر ميشم. شما هم حاضر شيد... ميريم ده دقيقه ديگه.

لردسياه با تعجب به آستوريا نگاه كردند.
-الان آستوريا؟!...الان؟! ساعت از دو صبح هم گذشته!
-ارباب...ببينيد...من ميتونم نيم ساعت ديگه هم بحث كنم ولي در نهايت راضيتون ميكنم. ميدونين كه.
-البته راه آسون تري هست...اينكه بكشيمت و خلاص شيم!...ولى خب...شانس آوردي كه امروز، روز خوبي بوده برامون.

در كمال تعجب، لرد سياه موافقت كرده بودند!

آستوريا با عجله به اتاق خودش رفت تا آماده شود.
-خب...چي گفت اون مشنگه؟...گفت هر موقع اين قرمزه رو بزنم، يك ساعت بعد، منفجر ميشه...اه چرا قرمز آخه؟ خب سياهش ميكردي...يا سبز حتي! قرمز هم شد رنگ آخه؟!

به سرعت حاضر و از اتاق خارج شد.

-بريم ارباب؟

لرد سياه به سمت آستوريا برگشتند.
-هوم...آستوريا...عجيب نيست؟ اينا خيلي خوابن...حتي رودولف هم خوابه! چطور ممكنه؟!

خب قطعا لرد سياه از طلسم هاي خواب آوري كه بعد شام، آستوريا به سمت سايرين فرستاده بود، خبر نداشتند.

-بله ارباب...عجيبه. بريم؟!

لرد سياه سري تكان دادند. آستوريا نجيني را دور گردنش گذاشت و پشت سر لرد سياه خارج شد.

چندي بعد

-هوم...اين خونه چه قشنگه! اين رو ميخوايم آستوريا.

آستوريا به خانه خيره شد. ميتوانست آن را بگيرد و مقر جديدشان شود.
-چشم ارباب...فردا ترتيبش رو ميدم.
-برگرديم ديگه. خسته شديم.
-ام...ارباب...ميگم نجيني هنوز راه نرفته ها.

لرد سياه چوبدستي شان را درآوردند.
-آستوريا...يك ساعت...يك ساعته كه داري مارو اينجا پياده راه ميبري! يك كلمه بيشتر حرف بزني، ناهار فرداي نجيني ميشي!

نه! هنوز يك ساعت نشده بود. ولي ميدانست كه كارش با موفقيت انجام شده. قبل از خروج از اتاقش، دكمه را زده بود، پس چشمي گفت و به دنبال لرد سياه به سمت خانه آپارات كرد.

-اينا كي هستن جلوى خونه ى ما؟ خونمون كو اصلا؟!

تعدادي ماشين پليس، و عده ي زيادي از مردم دهكده، جلوى تل گچ و سيماني كه قبلا خانه ي ريدل بود، جمع شده بودند.
پليس و مطبوعات مشنگي، علت انفجار را نشت گاز اعلام كردند...ولي هيچگاه نفهميدند كه خانه ى ريدل، هرگز گازكشي نشده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 16 تیر 1396 07:49
نمایش جزئیات
آفلاین
چمدانش زودتر از خودش وارد ساختمان شد. از پله ها به آرامی بالا رفت، اما همان طور که انتظار داشت کسی نبود. می دانست همه شان این ساعت برای خوش گذرانی می روند کافه تفریحات سیاه و کسی نیست که بخواهد او را سین جیم کند.

روبروی در اتاق قدیمی اش ایستاد؛ مردد بود که دستگیره را بچرخاند یا نه. نگاهش به  اسم خاک گرفته اش افتاد، با حرکت چوبدستی اش خاک را تکاند: آندرومدا بلک. اما او آندرومدا نبود؛ هویتش عوض شده بود. هویتش را عوض کرده بود. یک بار دیگر چوبدستی اش را تکان داد، حالا روی در خوانده می شد "ریتا اسکیتر".
-اینطوری بهتر شد.

دستگیره را چرخاند، اتاقش را خاک گرفته بود. هم قطارانش کارهای روزمره ی خودشان را هم درست انجام نمی دادند، تعجبی نداشت اگر اتاقش بعد از این همه مدت خاک گرفته باشد. در واقع همین که به وسایلش دست نزده بودند جای شکر داشت؛ یکی از تلسکوپ هایش که هنوز گوشه اتاق بود تبدیل به لانه ی عنکبوت ها شده بود.

وقتی که کارش با اتاق گرد و خاک گرفته و وسایل اضافه اش تمام شد، روی تخت، کنار چمدان نیمه بازش، دراز کشید. نمی دانست کار درستی کرده یا نه، نمی دانست در گروه قدیمی اش دوباره می پذیرندش یا نه، اما دیگر برای این افکار فرصتی نداشت. صدای خنده ها و قدم هایشان را می شنید که نزدیک و نزدیک تر می شد.

یک بار جرات به خرج داده بود و تا این جا آمده بود، حالا باید بقیه ذخیره ی جراتش را هم خرج می کرد و خودش را نشان می داد. منتظر ماند تا صدای جیر جیر پله ها را زیر پای اولین نفر بشنود؛ چشمانش را بست و پایش را از سایه بیرون گذاشت:
-سلام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

Only Raven
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
روز بسيار معمولى بود.
هر كس به كار هاى روزمره اش مشغول بود.
براى همه، روزى بود مثل بقيه ى روزها. براى همه، به جز يك نفر...

درِ اتاق دلفى با صداى بلندى به ديوار كوبيده شد.

-هيس...هيس دلفى! ساكت...چرا اينقدر با صداى بلند آهنگ ميخونى؟

دلفى، به سختى به ياد آورد كه چگونه ميتواند فكش را از روى زمين جمع كند.
-من...من فقط داشتم زمزمه ميكردم!
-پس من چطورى صدات رو از تو راهرو شنيدم؟

سوال دلفى هم دقيقا همين بود. ولى با كوبيده شدن در پشت سر آستوريا، بى پاسخ ماند.
آستوريا با خارج شدن از اتاق دلفى، مستقيما با يك سد انسانى به نام رودولف برخورد كرد.
-حواست كجاس؟!...هان؟!...كور شدى به سلامتى؟
‏-

و غرغر كنان، به سمت پله ها رفت.
-وينكــــــــــى!

در كسرى از ثانيه، وينكى رو به رويش ظاهر شد.
-آستوريا گرينگرس، وينكى رو صدا...
-اين چيه وينكى؟!
-اين نرده بود آستوريا گرينگرس.
-روى نرده، وينكى، روش!...لكه!...كثيفه! تو اينجا چيكار ميكنى پس؟!
‏-

تا ساعاتى بعد، نه تنها اوضاع خانه ريدل به همين منوال گذشت، كه حتى بدتر هم شد!
سر ناهار، آستوريا با داد و فرياد، كاسه ى سوپش را فرق سر آرسينوس كوبيد كه چرا سوپش را هورت ميكشد.

بعد از ناهار، هنگامى كه كراب علت عصبانيتش را پرسيده بود، با صداى گوش خراشى اعلام كرده بود كه عصبانى نيست و نيشگونى از پهلوى او گرفته بود. لينى به سختى موفق به بند آوردن خونريزى پهلوى كراب شد.

ساعتى بعد، هكتور، آستوريا را در حالى يافت كه سعى در درآوردن چشم يك مرگخوار تازه وارد داشت!

-ولم كن هكتور! بذار درآرم چشمش رو. اگه تسترال كوهى هم بود، تو اين يك ربع ياد گرفته بود اين طلسم رو!

و هكتور، مجبور به بيهوش كردن آستوريا با شيوه ى كوبيدن ته ملاقه به سر، شده بود!
-يكى بياد كمــــــــك!

ملت، به سمت آستورياى بيهوش و هكتور ملاقه به دست، سرازير شدند.

-هك...كشتيش؟!
-نه...من...
-كى كيو كشته؟!
-من، آستوريارو...يعنى نكشتم. فقط...
-هكتور، آستوريا رو كشته؟!
-نه...فقط...
-به نظر من كه دست و پاش رو قطع كنيم و بريزيمش جلو تسترالا و به لرد سياه هم بگيم فرار كرد و رفت كه محفلى شه!

ملت با شنيدن پيشنهاد بلاتريكس، با دهان هاى باز به او خيره شدند. در اين ميان، لينى از سكوت ايجاد شده استفاده كرد:
-هكتور! بگو ببينم چى شده؟
-هيچى...اومدم ديدم داره سعى ميكنه چشم اين بيچاره رو با ناخون در بياره! منم واس اين كه جلوش رو بگيرم، با ملاقه كوبيدم تو ملاجش!

-كراب...برو ببين زنده است يا نه.

دست كراب، به طور ناخودآگاه به سمت پهلويش رفت.
-الان اگه جيب هاشم پر گاليون كنيد من نميرم سمتش!

لينى پوفى كرد و به سمت آستوريا رفت و شاخكش را روى گردن او گذاشت.
-زندســـــت!

خب قطعا از جشن و سرور خبرى نبود.
همين كه از بيهوشيش استفاده و ايده ى بلاتريكس را عملى نكرده بودند، بايد رداى اربابش را هم شكر ميكرد.
ملت او را روى كاناپه خوابانده بودند تا به هوش بيايد.
اندكى بعد، آستوريا در حالى به هوش آمد كه ده جفت چشم، به او خيره بودند.
-ارباب برگشتن؟

رز، غنچه اش را به معنى نه، تكان داد.

-چرا نه؟! مگه چقدر طول ميكشه يه مصاحبه؟ من اصلا نميفهمم، ما مرگخوار تازه وارد ميخوايم چيكار؟ اصلا از كجا معلوم جاسوس نباشن؟ البته تو خرد و باهوشى ارباب شكى نيست. ولى به هر حال... اصلا چرا ارباب رفتن واسه مصاحبه؟ اون ميومد اينجا ديگه...نهايتا موقع رفتنش ميفراموشونديمش! اه...اصلا ما مرگخوار تازه وارد ميخوايم چيكار؟!

و رفت.

-معجون مقابله با حسودى بدم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1396 02:30
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز آفتابی و عادی بود؛ البته برای بقیه!
آماندا، با قلبی شکسته و ذهنی ناامید در پارک قدم میزد. مشنگ ها و گاهی جادوگرانی را میدید که شاد و خوشحال هستند.
- چرا انقدر خوشحالن؟ دلیلی نداره که انقدر شاد باشن!

این، بازم یکی از سوالات عجیب آماندا بود. به قدم زدنش ادامه داد تا اینکه به یک نیمکت خالی رسید؛ روی آن نشت و مشغول مرور وقایع آن روز شد.

فلش بک - نیم ساعت قبل - خانه شماره دوازده گریمولد

در خانه ی شماره دوازده گریمولد، در دفتر دامبلدور و بر روی یک صندلی نشسته بود. دامبلدور ازش پرسید:
- برای چی میخوای عضو محفل بشی؟
- خب... اممم...

دلیل اصلی اش این بود: آماندا از وقتی که یادش می آمد، تعریف های زیادی از محفل ققنوس شنیده بود و کم کم به آن علاقه مند شده بود، برای همین به آنجا آمده بود و از دامبلدور خواسته بود او را عضو محفل ققنوس کند اما ته قلبش احساس میکرد دارد اشتباه میکند!

- راستش میخوام سفیدی در دنیا گسترش بدم!
- خب ببین دخترم، تو هنوز کامل آماده نیستی که وارد محفل بشی، خودت میتونی بفهمی؟

این چیزی بود که دامبلدور گفت یا حداقل برداشت آماندا از حرفش بود! آماندا اصلا آمادگی این را نداشت، از صبح هیجان زده بود که قرار است عضو محفل ققنوس شود.

پایان فلش بک

متوجه شد باران شروع به باریدن کرده است، بلند شد و سریع خودش را به خوابگاه ریونکلاو رساند. خودش را روی تختش انداخت و همین باعث شد چوبدستی اش از داخل جیبش به زیر تخت بیوفتد. درحالی که هنوز ناراحت و افسرده بود قل خورد و روی زمین افتاد! کمی دردش آمده بود ولی اهمیت نمیداد.
وقتی دستش را دراز کرد تا چوبدستی اش را بردارد، متوجه ی کاغذ کنار چوبدستی شد؛ همراه با چوبدستی، کاغذ را هم گرفت و از زیر تخت بیرون کشید. گوشه ای از کاغذ سوخته و قسمتیش هم پاره شده بود ولی به خوبی میدانست آن کاغذ چیست! نقاشی که وقتی خیلی کوچک بود از خودش درحالی که به دست لرد سیاه کشته میشد، کشیده بود!
آن موقع هرجا که میرفت چیزهایی درمورد گروه مرگخواران و اربابشان، لرد ولدمورت میشنید.
لیسا به سرعت وارد خوابگاه شد و گفت:
- عه آماندا اینجایی؟ باورت نمیشه چی شده؟ من عضو گروه مرگخوار ها شدم!

آماندا در فکر فرو رفت. در این حین لینی هم وارد خوابگاه شد.
- لیسا، باز چی شده که هیجان زده ای؟
- من عضو مرگخوار ها شدم.

- مرگخوار ها کجا زندگی میکنن؟

لیسا و لینی از سوال آماندا تعججب کردند؛ لینی پاسخ آماندا را داد:
- توی خونه ی ریدل.

لینی آدرس خانه ی ریدل را به آماندا داد. آماندا نفهمید که چی شد ولی وقتی به خودش آمد متوجه شد در زیر بارون به سوی خانه ی ریدل میدود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 5 تیر 1396 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هواي بسيار مطبوع و دلنوازى بود.

باران بهاري، همراه با تگرگ ميباريد.
ريشه ى درختان، در اثر وزش نسيم خنكى، از خاك درآمده بودند.
يك تير دراز كه مشنگ ها به آن "تير برق" ميگفتند، شكسته و جرقه اي نيز، زده بود.

همه چيز براي يك گردش درون حياطي، فوق العاده به نظر ميرسيد.

-بيا نجيني...بيا بريم يه كم بگرديم.

كراب، با احتياط به آستوريا نزديك شد.
-ام...ميگم آستوريا...ميخواي بعدا بري؟ يه كم هوا طوفانيه...دم در هم يه دونه از اون يارو ها آتيش گرفته و آتيشش به جنگل هم رسيده.

آستوريا، از پنجره نگاهي به بيرون انداخت.
-طوفان كجا بود كراب؟ هوا به اين خوبي...برو كنار از جلو در!
-ببين آستوريا...من ميگم ممكنه اتفاقي بيوفته واسه نجيني!

آستوريا، قدمي به كراب نزديك شد.
-زبونت رو درآر!
-چيكار كنم؟!
-زبونت رو درآر...يا شايد ميخواي خودم از ته حلق برات درش بيارم؟

قطعا كراب اين را نميخواست. در نتيجه نوك زبانش را درآورد.

-بيشتر...بيشتر در بيار! آها...حالا با تموم قدرت زبونت رو گاز بگير!
-آستوريا...
-آآآ...كراب حرف نزن ديگه! زبونت رو گاز بگير تا خودم برات نصفش نكردم!

كراب زبانش را گاز گرفت.

-آفرين! از دفعه ديگه حواست به جمله هات باشه.

و كراب را از جلوي در كنار زد و همراه نجيني خارج شد.
-نجيني...گرسنت نيست؟ ميخواي يه سر به شكنجه گاه بزنيم؟!

نميدانم از كجا، ولي مثل اينكه آستوريا تشخيص داد كه جواب نجيني مثبت است.
-باشه...پس بيا بريم.

و به سمت شكنجه گاه راه افتادند. در چند قدميه شكنجه گاه، سايه ي فردي در پشت يكي از درخت ها توجه آستوريا را جلب كرد. بدون جلب توجه، سپر حفاظتي در اطراف نجيني درست كرد و...
-كروشيو!

طلسم مستقيما به سينه ى فرد سياه پوش خورد و فرياد درد آلودش به هوا رفت.
با شنيدن صداي فرياد، ملت مرگخوار، بيرون ريختند.
-چي شده آستوريا؟
-صداي كي بود؟

آستوريا بدون پايين آوردن چوبدستى اش، به شخصي كه داشت شكنجه ميكرد، اشاره كرد.
-نميدونم كيه...اما پشت درختا قايم شده بود.

دو مرگخوار، به سمت فرد مذكور رفتند.
-موهاش قرمزه...كك و مكم داره... فكر كنـــ...

براي آستوريا مهم نبود او كيست.
-آواداكداورا !
-...نـــم ويزليه.

-ديگه اهميتي نداره كيه! بيا نجيني...بيا به گردشمون ادامه بديم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/4/5 23:26:40
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/4/5 23:28:16
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 4 تیر 1396 06:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مثل همیشه...
با تنها برادرش که تنها همدم او در شادی و ناراحتی بود قدم میزد.
متوجه گذر زمان نمیشدند.

-ببین ساعت چنده! اگر برنگردیم خونه باید امشب رو با گربه های کوچه سپری کنیم.

لیسا به برادرش نگاه کرد و خندید.
هوا به طور خیلی ناگهانی سرد و سرد تر میشد.
آسمان تیره شد.
خاطرات بدی که داشتند در ذهنشان مرور میشد.
کنترل خود را از دست داده بودند.

- نه ولم کن! گفتم ولم کن.

برادرش در حالی که سرش را فشار میداد این جملات را به زبان می آورد.
لیسا به آسمان تیره و تار نگاه کرد.
-دیوانه ساز ها...

حدسش درست بود. سه دیوانه ساز دور آن ها حلقه زده بودند.
کمی بعد مردی رنگ پریده با موهای سیاه ظاهر شد.
زیر لب چیز هایی زمزمه میکرد.
هر سه دیوانه ساز لیسا را گرفتند.

-با خواهر من چیکار دارین؟ همین الان دستور بده بذارنش روی زمین.

لیام کم کم تمرکز خود را به دست آورده بود.

- هی پسر برو کنار اینا به تو هیچ ربطی نداره.

لیسا فقط جیغ میزد.

-اون خواهر منه! من حق دارم بدونم دیوانه ساز ها با اون چیکار دارن.
- دارن میبرنش آزکابان اونم بخاطر استفاده از طلسم های ممنوعه. حالا مزاحم نشو!
- اون آزارش به موچه هم نمیرسه!

سردردش اذیتش میکرد ولی سعی میکرد با آن مبارزه کند.
میخواست از سپر مدافع استفاده کند ولی مرد رنگ پریده او را خلع سلاح کرد.
اینبار او تنها کاری که میکرد کشیدن ردای خواهرش به سمت خودش بود.

- ولم کن لیام! اون راست میگه. من مرگخوارم. من از طلسم های ممنوعه استفاده میکنم. ولم کن!

اشک از چشمان لیسا جاری شد.
لیام با تعجب به او نگاه کرد.
-نه این امکان نداره! تو داری دروغ میگی لیسا!
- داری خیلی مقاومت میکنی پسر کوچولو. اصلا دلم نمیخواست این کار رو بکنم!

مرد دوباره وردی زیر لب زمزمه کرد.
یکی از دیوانه ساز ها لیسا را ول کرد؛ ولی ای کاش هرگز او را ول نمیکرد.
دیوانه ساز به سمت لیام رفت. شنلش را برداشت و خم شد.
لیسا فریاد زد:
-نه!

دیگر کار از کار گذشته بود.
لیسا فقط به جسم بی روح برادرش نگاه میکرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/4/4 6:07:41
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 3 تیر 1396 19:10
نمایش جزئیات
آفلاین
نگران بود...

لرد، احضارش کرده بود و دلیلش را نمی دانست. چیزی ته دلش می گفت که وقت خداحافظی رسیده...باز هم...دوباره!

و خوب می دانست که کسی که می رفت او نبود...

چنان در فکر بود که متوجه نشد که به اتاق اربابش رسیده. ایستاد...
چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. دستی به ردایش کشید و آن را که کاملا مرتب بود، مرتب تر کرد. حداقل به نظر خودش.

و در زد...

-بیا تو تام!

وارد اتاق شد. جلوی در ایستاد. همیشه سعی می کرد فاصله اش را با لرد حفظ کند. احترامش را به همین شکل نشان می داد. ولی لرد به او نزدیک شد. کاملا نزدیک...و دستش را روی شانه اش گذاشت.
-وقت مقدمه چینی ندارم. یه چیزی ازت می خوام...و نباید نه بگی.

لحن لرد مهربان بود...و بسیار محکم!
مثل یک درخواست دوستانه که تحت هیچ شرایطی نباید رد می شد.

-شما...قصد رفتن دارین؟
به پرونده های دسته شده روی میز اشاره کرده بود و عجولانه این سوال را پرسیده بود.

لرد لبخندی زد.
-وقت رفتنم رسیده. تو هم می دونستی که می رسه. تو این مدت همیشه همراهم بودی. کنارم بودی. الان آخرین درخواستمو بهت می گم. و نباید رد کنی. می رم...و این ارتشو به تو می سپرم. می فهمی؟

می فهمید...

در واقع، ذهنش می فهمید...ولی قلبش با تلاشی بچگانه، مغزش را پس می زد.
ابروهایش را در هم کشید و سر را به سرعت به نشانه نه به چپ و راست تکان داد.

دست لرد روی شانه اش سنگینی می کرد...

-تو باید لرد بشی تام. می دونم نمی خوای. ولی گزینه دیگه ای نداریم. اوضاع اصلا خوب نیست. ارتش ضعیف شده. خیلیا رفتن. کسایی که موندن سرگردونن. نمی دونن باید چیکار کنن. مقامات بالا تهدید کردن که اگه ارتش بدون مسئول بمونه، کلا منحلش می کنن. تو که نمی خوای بشینی و تماشا کنی که این اتفاق بیفته؟

تام با چهره ای نگران به لرد خیره شد.
-من...نمی تونم...واقعا...نمی تونم! این مسئولیت بزرگیه. من ضعیف تر از این حرفا هستم. یکی دیگه رو پیدا کنین.

لرد خندید. این بار با صدای بلند.
-تو قوی تر از چیزی هستی که فکر می کنی. الان دو سه سالی هست که مرگخواری. کنار لرد های زیادی جنگیدی...فکر می کنم یه چیزایی یاد گرفته باشی. همونا برای وضعیت فعلی کافیه.

نگاه تام، باز فرار کرد! و لرد می فهمید که به دنبال بهانه ای جدید می گردد. برای همین برگ برنده اش را رو کرد.
-فراموش نکردی که...کی از من خواست قبول کنم لرد بشم؟

-امممم...من...

صدای ضعیف تام نشان از تسلیم شدنش بود.

-الان من همون درخواست رو از خودت دارم. بهم گفتی کنارم می مونی. کمکم می کنی. تو مرگخوار خوبی بودی. الان وقتشه که شجاعت به خرج بدی و یک قدم بیای جلوتر. اگه نمی خوای بمونی فعلا بگیرش. کنترل ارتشو بگیر. نگهش دار. حفظش کن تا کسی پیدا بشه که بتونیم مسئولیت رو بهش بسپریم. حداقل یک ماه... ما راه دیگه ای نداریم تام.

سرش را بلند کرد. وقتی راه دیگری نبود، باید کاری انجام می داد. حتی اگر به معنی فدا شدن خودش بود.
-خب...راستش...چشم...قبول می کنم. ولی فقط یک ماه.

لرد تکرار کرد.
-یک ماه!

تام تعظیم کرد. برای آخرین بار!

از آن لحظه به بعد، هرگز نباید سر خم می کرد. تعظیم او به معنی تسلیم ارتش سیاه بود!

هنوز چیزی روی شانه هایش سنگینی می کرد. ولی این بار دست لرد نبود...

مسئولیت جدیدی که به عهده گرفته بود.

فقط برای یک ماه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1398/9/18 17:36:54