پاسخ به: اعضاي سایت خودشونو معرفی کنن
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1399 23:56
سلام
اسمم رو نمیگم
فامیلمم نمیگم
دختر خانومم
۱۶ سالمه
مشهدی ام
همونجا هم زندگی میکنم
دانش آموز سمپادی ام
فعالیت های جنبی من: من یه نویسنده نوجوونم و یه تا رمان فانتزی و یه مجموعه داستان رئال رو به چاپ رسوندم.بله!اشتباه نخوندین!به چاپ رسوندم! با اینکه شونزده سالمه!رویل هامون همیشه ممکنه.اسم داستانامو نمیگم چون میرین پیدا می کنین اسم واقعی منو می فهمین
نحوه آشناییم با هری پاتر
یه دوستی داشتم وقتی کلاس شیشم بودم الهی قربونش برم یه پاتر هد دو آتیشه بود. دو تا کتاب اول هری پاترو بهم کادو داد.من فکم اومد پایین!از بس که قشنگ بودن. بعد دیگه تو حال و هوای هری پاتری فرو رفته بودم و به قول معروف سردرد هاگوارتز داشتم(همون حال و هوایی که بعد از خوندن رمانا همه مون داشتیم فک میکردیم جادوگریم سیخ جوجه تو هوا تکون میدادیم میگفتیم:وینگاردیوم له وی اوسا! لهجه مون از هرماینی هم بهتر بود و تازه انتظار داشتیم تشیا رو هوا معلق بشن.به این حالت اصطلاحا میگن سردرد هاگوارتز)مامان بابام میدیدن که من تازگیا بدجوری مشنگ میزنم خوندن هری پاترو ممنوع کردن کتابام هم بردن دادن به کتابخونه مدرسه.هیچ وقت واسه اینکار نمیبخشمشون. خلاصه اون دوره با کلی گریه گذشت و من به دنبال قبول شدنم توی تیزهوشان دو تا جایزه گرفتم:یه لپ تاپ و یه کارت عضویت کتابخونه آستام قدس حرم امام رضا که یکی از بزرگترین کتابخونه های ایرانه.
این کادو ها راه منو به هری پاتر باز کرد.از سیزده سالگی پاترهد شدم فیلم دیدن کتاب خوندم داستان کوتاه نوشتم وبلاگ زدم...
یه ماه پیشن با این سابت آشنا شدم که جدا محشره!
علاقه هام:نوشتن،نوشتن،نوشتن، فیزیک هری پاتر و بازهم نوشتن
کتابایی که خونده ام:
راستش تا چند وقت پیش یه دفتر صد برگ داشتم پر از عناوین و توضیحات کتابایی که خونده بودم.بنا برابن خیلی اسم بازی نمیکنم کل کتابای بخش نوجوانان دختر کتابخونه و در کل هرچی دستم رسیده
حالا چن تا مثال:
کل هری پاتر
کل داستان های ترسناک گوسپامبس
الای افسون شده
آنه شرلی
بابا لنگ دراز
بر باد رفته
اسکارلت و....
در نهایت فقط میخوام بگم که: من فقط یه نویسنده ی خاص با سنی کم نیستم؛من اصلا اهل ابنجا نیستم.من اهل دنیای داستان های خودمم.دنیای هفت جنگاور(وسط نبرد روشنایی و تاریکی)؛ دنیای پنج نفر(توی دنیای سی سال پیش وسط یه زندگی عاشقانه) دنیای مجموعه داستان های کاراگاه تورنتو(سری داستان های کاراگاهی) و دنیای زشت و زیبا(قصه ی یه دختر مشهدی مبتلا به اختلال ژنتیکی که زیباییشو از دست داده) من فقط داستان نمی نویسم؛من با داستان زندگی میکنم!
توجه:هیچ کدوم از داستانایی که اسمشونو گفتم هنوز به چاپ نرسیدن

دختری تنها در میان باد و طوفان...
آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟
یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟
او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:
آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟