جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

274 کاربر(ها) آنلاین هستند (105 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
273 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
اعضای گروه اسلیترین از این فرصت برای اثبات توانایی‌ها و نمایش قدرت خود نهایت بهره را می‌بردند. هر یک از آن‌ها در این اندیشه بود که اگر بتواند این رقابت مرگبار را به نفع خود به پایان برساند، به عنوان قهرمانی بی‌چون و چرا از این مسابقه بیرون خواهد آمد و تمامی آرزوهایش را به واقعیت تبدیل خواهد کرد. در ذهن آن‌ها، دستیابی به این پیروزی نه تنها اثباتی بر برتری‌شان بود، بلکه آغاز مسیری بود که با راهنمایی سالازار اسلیترین به هدف‌های بزرگ‌تر و والاتری منتهی می‌شد. اسکورپیوس مالفوی، که همیشه نگاهی تحلیلی به اوضاع داشت، به بقیه اعضای گروه نگاهی انداخت و گفت:

- احتمالاً بقیه گروه‌ها مثل همیشه تصمیم گرفتن که با هم متحد بشن و علیه ما اقدام کنن. این همیشه عادتشونه که وقتی ما رو تنها می‌بینن، دست به دست هم بدن.

او مکثی کرد و سپس با لحنی جدی ادامه داد:

- پس به نظرم بهتره ما هم یه پیمان ببندیم. قول بدیم که تا وقتی همه از گروه‌های دیگه کشته نشدن، هیچ‌کدوم‌مون به هم حمله نکنیم. بعدش، وقتی که فقط خودمون موندیم، اون موقع رقابت می‌کنیم.

دیگر اعضای اسلیترین، دوریا بلک، سیلویا ملویل، و اسکارلت لیشام، ابتدا از این پیشنهاد خوششان نیامد. رقابت و غرور شخصی‌شان اجازه نمی‌داد که به راحتی با این ایده کنار بیایند. اما با کمی فکر و در نظر گرفتن شرایط مسابقه، نهایتاً با اکراه قبول کردند.


----
با اینکه گروه‌ها همچنان در سراسر دشت پراکنده بودند، همگی توجهشان به نوری که به تازگی در آسمان یک گوشه از صحرا ظاهر شده بود، جلب شد. همه، بدون استثنا، به سمت بالا نگاه کردند و لیستی از شرکت‌کنندگان را که در آسمان نمایش داده شده بود، مشاهده کردند.

شرکت کننده‌های باقی مانده:

اسلیترین:
اسکورپیوس مالفوی
دوریا بلک
سیلویا ملویل
اسکارلت لیشام


هافلپاف:
تام ریدل
روندا فلد بری
رزالین دیگوری
نیکلاس فلامل


ریونکلاو:
ایزابل مک‌دوگال
گابریل دلاکور
هیزل استیکنی
گادفری میدهرست


گریفیندور:
تلما هلمز
ریموس لوپین
کوین کارتر
ساکورا آکاجی



هر یک از اعضا، با خودخواهی‌ای که این بازی در دل‌هایشان کاشته بود، احساس نارضایتی می‌کردند که هنوز هیچ‌کس از مسابقه خارج نشده و همه همچنان در بازی باقی مانده‌اند. در اعماق ذهنشان، این فکر به‌طور ناخودآگاه شکل گرفت که شاید یکی از اهداف سالازار اسلیترین از برگزاری این مسابقه، کاشتن این بذر خودخواهی و تقویت تمایل به بقا در هر شرایطی بوده است. این فکر همچون زمزمه‌ای در ذهنشان پیچید و بر حس ناامیدی و اضطرابی که در وجودشان رشد کرده بود، افزود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/6/8 15:37:43
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: سالازار اسلیترین چهار نفر از اعضای هر گروه رو انتخاب کرده و اونا رو تو یه رقابت اجباری و مرگبار قرار داده.‌ اولین مرحله از مسابقه داره تو دشت خونی برگزار میشه و شرکت کننده ها باید گنجینه ی موسس گروهشون رو پیدا کنن. اعضای گریفیندور و ریونکلاو و هافلپاف تصمیم گرفتن با هم متحد بشن تا شانس بیشتری واسه زنده موندن داشته باشن.

منتخبین گروه ریونکلاو در دشت خونی پیش می رفتند و سعی می کردند نشانی از گروه های گریفیندور و هافلپاف پیدا کنند. در این میان گادفری با هر قدمی که برمی داشت، بدنش سست تر از قبل می شد و حس می کرد چیزی داشت اندک اندک حیات را از وجودش می میکید. آن چیز آفتاب بود.

به زودی سستی بدن گادفری با سوزش خفیفی در پوستش جایگزین شد. او با کلاه ردایش صورتش را پوشانده بود، دستکش به دست هایش کرده بود و حتی رداهای هم گروهی هایش را نیز پوشیده بود، ولی با این حال هنوز در برابر آفتاب بی رحم دشت خونی مصونیت پیدا نکرده بود. پوستش کم کم سرخ شد و بعد رفته رفته به رنگ سیاه درآمد و در این لحظه بود که گادفری حس کرد آفتاب از پوست، گوشت و استخوان هایش عبور کرده و مثل یک مار سمی دارد قلبش را نیش می زند و ناخواسته فریاد زد و با زانوهایش روی زمین فرود آمد.

هم گروهی هایش وحشت زده به سمتش برگشتند و ایزابل به سمتش خم شد و خواست کلاه گادفری را عقب بکشد تا ببیند پوستش در چه وضعیتی است، اما گادفری دست او را پس زد و با لحن دردآلودی گفت:
"نه، نباید صورتمو ببینی. حتما خیلی وحشتناک شدم."

ایزابل با خشم پاسخ داد:
"این مساله الان اهمیتی نداره."

و کلاه گادفری را کمی عقب برد و از دیدن آن چه زیرش بود، چشمانش از شدت شوک گشاد شد. پوست گادفری مثل قیر سیاه شده و جویبار خون از قسمت های مختلف آن جاری بود و اثری از موهای سرش نیز دیده نمی شد.

در حالی که ایزابل در بهت و وحشت به سر می برد، هیزل و گابریل نیز خم شدند تا نگاهی به صورت گادفری بیندازند و با دیدن آن قلب هایشان در سینه هایشان فرو ریخت. حالا همگی به این فکر می کردند که آیا قرار است گادفری به زودی تبدیل به خاکستر و ذرات جسمش با خاک سرخ دشت خونی یکی شود؟

ایزابل شروع کرد به اجرای یک طلسم تسکین دهنده روی او و گادفری زیر لب گفت:
"فکر نمی کردم کارم این طوری تموم بشه. فکر می کردم قراره تا ابد زندگی کنم."

ایزابل اجرای طلسم را به پایان رساند و با قاطعیت گفت:
"تو قرار نیست بمیری."

و بازوی او را گرفت و کمکش کرد تا از روی زمین بلند شود. اعضای گروه ریونکلاو دوباره پیشروی شان را از سر گرفتند و آفتاب با شکوه و درخشش شیطانی اش آن ها را همراهی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/6/8 17:34:57
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/6/8 17:35:55
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 03:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
وضعیت هافلپافی‌ها هم بهتر از ریونکلاوی‌ها و گریفیندوری‌ها نبود. آن‌ها نیز با نگرانی دور یکدیگر جمع شده بودند و با سردرگمی دنبال بهترین راهی بودند که بتوانند از مخمصه‌ای که گرفتار آن شده بودند نجات یابند.

- من شوهر نواده‌ی سالازار هستم... شاید... شاید بهم رحم کنه؟ و بتونم ازش بخوام شما رو هم...
- احمق نباش تام.

نیکلاس با جدیت این پاسخ را به تام داده بود.
- اگه رحم و شفقتی برات داشت اصلا انتخاب نمی‌شدی که اینجا باشی.

تام از سخنان نیکلاس نه تعجب می‌کند و نه خم به ابرو می‌آورد. در واقع خودش هم می‌دانست در حال امید واهی دادن به دیگران است. اما وقتی در اوج ناامیدی باشی، شاید همین خیالات باطل هم بتوانند نور روشنایی برایت باشند و امیدی برای ادامه دادن به تو بدهند.

رزالین در حالی که روندا را مادرانه در آغوش کشیده بود، نگاهش را از تام برمی‌دارد و به نیکلاس می‌دوزد.
- نیکلاس، تو از همه‌مون با تجربه‌تری. به نظرت باید چی کار کنیم؟

نیکلاس که تمام مدت دستش را سایه‌بان چشمانش کرده بود، با شنیدن این حرف از جایش برمی‌خیزد و مستقیم به خورشید سوزان خیره می‌شود. انگار ناگهان سپری از یخ محافظ پوستش شده بود تا از شدت گرما نسوزد و توان مقابله با گرمای طاقت‌فرسا را پیدا کند.
- آدما برای بقا دست به هر کاری می‌زنن. هر کاری می‌کنن تا زنده بمونن. اما به جز اسلیترینی‌ها، بعید می‌دونم بقیه خواستار چنین کشتاری باشن. شاید اگه بتونیم...

نیکلاس ناگهان حرفش را ناقص رها می‌کند. با دیدن سایرین که هم‌چنان مشتاقانه منتظر شنیدن ادامه‌ی حرف‌هایش بودند، آهی می‌کشد.
- موضوع اینه که، فکر نکنم چیزی که می‌خوام بگم ممکن باشه.
- ما الان تو ناممکن‌ترین وضعیت ممکن هستیم. دیگه چیو می‌تونیم از دست بدیم؟ هرچی تو فکرته بهمون بگو!

نیکلاس برای چند لحظه به فکر فرو می‌رود. سپس به سمت هم‌گروهی‌هایش برمی‌گردد و با لحنی پر از تردید می‌گوید:
- شاید اگه بتونیم با گریفیندوری‌ها و ریونکلاوی‌ها متحد بشیم و اسلیترینی‌ها رو زودتر از همه از بین ببریم، با بقیه به توافق برسیم که تن به بازی سالازار ندیم و نجات پیدا کنیم؟

نیکلاس تنها تفکر مثبتی که در ذهنش برای پایان دادن به این وضعیت شوم داشت را با سایرین به اشتراک گذاشته بود، ولی ته قلبش می‌دانست شاید سالازار حساب همه جا را کرده باشد که حتی با وجود حذف اسلیترینی‌ها باز هم نقشه‌اش به درستی پیش برود. اما اگر غرور و اعتمادش به عدم حذف اسلیترینی‌ها باعث شده باشد هرگز چنین خیالی از ذهنش عبور نکرده باشد چه؟

روندا به نشانه‌ی آمادگی خودش را از آغوش رزالین جدا می‌کند.
- پس منتظر چی نشستین؟ ارزش امتحان کردن رو داره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 01:43
نمایش جزئیات
آفلاین
وضعیت وحشتناکی بود که نمی‌توانستند درک کنند. تا جایی که چشمانشان قدرت دیدن داشت، فقط اشعه‌های سوزان خورشید و شن‌های داغ دیده می‌شد. گابریل روی زمین نشسته بود و برای اولین بار مشغول نقاشی کشیدن نبود، بلکه چشمانش از ترس گشاد شده بود و به شن‌ها نگاه می‌کرد. ایزابل که از گرما کلافه شده بود، دیگر اهمیتی به زیبایی نمی‌داد، بلکه موهایش را به شکلی ساده بالای سرش جمع کرد و ردایی که بر تن داشت را با حرص روی زمین انداخت.

هیزل با نگرانی به گادفری نگاه کرد و گفت:
- باید تا کی اینجا بمونیم؟ اصلا باید چیکار کنیم؟

گادفری دستی در موهایش کشید و آنها از روی شانه‌اش عقب راند و با صدایی گرفته پاسخ داد.
- باید یه راهی برای فرار از این مخمصه باشه... .

اما مخاطب حرف‌هایش بیشتر خودش بود. ایزابل مشغول نگاه کردن به اطرافش بود که با شنیدن حرف‌های گادفری، احساس کرد خونش به جوش آمده است.
- چرت و پرت نگو گادفری! اگه می‌ترسی بکش کنار تا بقیه بتونن واسه زنده موندن تلاش کنن. اینجا یا شکار می‌کنی یا شکار می‌شی.

گادفری اخم کرد و گفت:
- منظورت چیه؟ مگه خودمون خواستیم که توی این بازی باشیم؟
- مشکل اینه که نمی‌فهمی این یه بازی نیست!

ایزابل فریاد کشید و گادفری در جواب فقط سکوت کرد و در آن گرمای سوزان، به چشمان سرد و یخ‌ زده‌ی او زل زد. حقیقت مثل یک مشت دردناک در صورت گادفری کوبیده شده بود. می‌فهمید، اما نمی‌خواست قبول کند که پای مرگ و زندگی در میان است.

گابریل ناامیدانه صحبت کرد. صدایش از ترس می‌لرزید از گرمای زیاد دشت خونین، بی‌حال‌تر شده بود.
- لطفا دعوا نکنین... باید یه راه حلی باشه. اصلا... چطوره با بقیه‌ی گروه‌ها متحد بشیم تا بتونیم این مرحله رو بگذرونیم؟

ایزابل در حالی که سعی داشت قطرات عرق را از روی پیشانی‌اش پاک کند، با صدایی آرام اما واضح پاسخ داد.
- می‌تونیم به هافلپاف و گریفندور اعتماد کنیم. اما درباره‌ی اسلایترین شک دارم...

هیزل تایید کرد و گفت:
- منم همینطور. شنیدین که سالازار چی گفت... گفت حتی می‌تونین آدم بکشین!
- پس نواده‌های سالازار هم برای رسیدن به هدف و ثابت کردن خودشون، دست به همچین کار وحشتناکی می‌زنن...؟
- شک نکن... .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 00:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بکُش یا کشته شو!


دشت خونین محل زیاد جالبی برای منتخبین نبود. پرتوهای خورشید همچون شلاقی سوزان، بی وقفه بر تن قربانیان بازی سالازار فرود می آمد و هیچ راه گریزی از آن وجود نداشت. در آن سرزمین خشک و بیرحم، تنها قویترین ها میتوانستند زنده بمانند.

هر موجود ضعیفی محکوم به فنا بود!
در آن دشت، یا باید میکشتی یا کشته می شدی! هر کدام از منتخبین، هر لحظه، باید تصمیم میگرفت: آیا میخواهد شکارچی باشد یا شکار؟ آیا میخواهد زنده بماند یا در خاک دفن شود؟

- میتونیم یه اتحاد تشکیل بدیم.

ریموس لوپین این را به همگروهی های دیگرش گفت. فعلا فقط گریفیندوری ها را آن اطراف می دید و خبری از بقیه اعضای هاگوارتز نبود. تنها مرلین میدانست که چه موقع و با چه نقشه هایی قرار است سر برسند. البته اگر اعضای گریفیندور تا موقع رسیدن آنها از دست آفتاب شدید، نجات می یافتند.

- واشه چی باید اتحاد تشکیل بدیم؟... چرا بر نمی گردیم خونه؟

کوین با چشمانی نگران به ریموس زل زد.
- من گرممه...

کوین قضیه را نمیدانست. احتمالا اشتباهی وارد آن ماجرای خطرناک شده بود. هنوز آنقدری سن نداشت که جادوگر محسوب شود. شاید از نظر سالازار او ضعیفترین شخصی بود که باید زود تر از همه می مرد. باید قربانی می شد تا به دیگر بازیکنان نشان دهد قانون جنگل همیشه برقرار است. قوی ضعیف را می کشد و ضعیفترین ها همیشه بازنده اند!

ریموس خم شد و دستی بر سر پسر بچه کشید.

- همه چی درست میشه کوین... به زودی بر می گردیم خونه و تو سایه از نوشیدن شکلات داغمون لذت می بریم.

به هیچ عنوان دلش نمی خواست بلایی سر او بیاید. به خودش قول داد تمام و کمال از او محافظت کند. نباید قربانی بازی های بزرگسالان می شد. لبخندی روی لبان کوین پدیدار شد که حال او را هم بهتر کرد.

- ممنونم پروفشور مهتابی!
- آفرین پسر خوب... خب حالا تصمیمتون چیه؟ اتحاد تشکیل بدیم؟ شاید شانس برد همگیمون وجود داشته باشه.

ساکورا و تلما نگاهی به لوپین انداختند. آیا اعتماد کردن به یک گرگینه کار درستی بود؟

کمی آن طرف تر


وضع اسلیترینی ها بهتر بود. شاید تنها گروهی بودند که منتخب های آن نه تنها از این بازی لذت می بردند، بلکه باعث افتخارشان هم بود که در برابر چالش ها ایستادگی کنند و اسلیترین را سر بلند سازند.
دوریا چوبدستی اش را محکم در دست گرفته و خودش را آماده ی هر نوع حمله ای کرده بود. می خواست استعداد ذاتی ای که در دوئل داشت را به همگان نشان دهد. میدانست آن دشت صحنه ای خواهد شد از نبرد بی پایان بین زندگی و مرگ.

در آنجا تنها یک قانون حکمفرما بود: قانون بقا! و در این قانون، تنها قویترینها میتوانستند پیروز شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
لحظاتی بعد دروازه عظیمی رو به جمعیت شرکت‌کنندگان گشوده شد. همه‌ی آنها انتظار دیدن دشتی وسیع و سرسبز را داشتند اما هنوز چشمان‌شان به نور شدید خورشیدی که چون فاتحی طماع با باز شدن دروازه‌ها به داخل سالن نفوذ می‌کرد، عادت نکرده بود که گرمایی طاقت فرسا صورت‌‌ها‌یشان را سوزاند.

سالازار با دیدن صورت‌های سرخ و وحشت‌زده حاضرین، نیش خندی بی‌رحمانه بر لب نشاند.
- انتظار دشتی خرم و دلگشا را داشتید؟ چه انتظار عبث و بیهوده‌ای! از این لحظه به بعد فقط جنگ برای بقا اهمیت دارد. نه نه نه... با این چهره‌های معترض، سالازار اسلیترین کبیر را مسئول عذاب خویش ندانین. جنگ برای بقای جادوگران قرن‌ها پیش آغاز شد. زمانی که پدران ترسوی شما تسلیم قانون رازداری شدند تا جان مشنگ‌هایی بی‌ارزش را نجات دهند و زندگی‌ای چون موش‌های متعفن فاضلاب را برای بقای خود در پیش گیرند.

در تک تک اصواتی که از دهان سالازار خارج می‌شد، خشم و نفرتی عظیم طنین انداز بود.
- حال در این صحرای سخت بجنگید... بجنگید برای قدرت و آرامشی که پدران‌تان شما را از آن محروم ساختند.

صدای خنده‌های تیز و برنده سالازار در تمام سالن پیچید. خنده‌هایی که در آن گرمای سوزان و جهنمی هیچ التیامی بر نگرانی شرکت‌کنندگان نبود.

کوین که کوچک‌تر از آن بود تا بتواند گرما را تحمل کند با چشمانی گریان پشت ریموس پنهان شد؛ اما ریموس بزرگ‌تر و فرزانه‌تر از آن بود که این موقعیت را درک نکند. او می‌دانست که تمام حاضرین آن سالن دیگر چاره‌ای جز پیش‌روی ندارند. به آرامی کوین کوچک را در آغوش گرفت و سعی کرد تا جای ممکن خود را سپر آفتاب سوزان بیرون از دروازه کند.

اولین قدم‌ها به سوی پذیرش سرنوشت برداشته شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 18:30
نمایش جزئیات
آفلاین
افراد گروه اسلیترین با وجود چالش مرگباری که قرار بود با آن رو به رو بشوند ذره ای ترس در چهره هایشان معلوم نبود. چرا که همه ی آنها اصیل زاده هایی بودند که خود سالازار آنهارا دستچین کرده بود.
صدای افتادن فردی جدید در محدوده ی تلپورت ناگهان توجه ها را به طرف دیگر سالن جمع کرد. تام ریدل پدر لرد سیاه. چندی نگذشته بود که سه عضو دیگر از هافلپاف هم یکی بعد از دیگری وارد شدند.
حال چهار نفر از چهار گروه بزرگ هاگوارتز در آنجا حاضر بودند.
نام های حاضرین شروع به پدیدار شدن کرد.

اعضای هافلپاف:
تام ریدل
روندا فلد بری
رزالین دیگوری
نیکلاس فلامل

- بسیار خب گمونم حالا که همه حاضرن دیگه وقت شروعه.

جمعیت دچار هم همه ای شد. همه متعجب و سرگردان از اینکه چه مسابقه و چالش هایی ممکن است سالازار برایشان انتخاب کرده باشد. اما طولی نکشید که به جواب خود رسیدند.

- بدین وسیله اولین مرحله ی مسابقه را اعلام میکنم."دشت خونی" عنوان این مسابقه ست. تا دقایقی بعد که همه آماده شدن وارد دشت وسیعی میشیم که چندین سال پیش صحنه ی نبرد جادوگران بزرگی بوده. چهار گنجینه از چهار جادوگر افسانه ای در اون دشت گم شده که از شما میخوام اون هارو پیدا کنید. اگر هر گروهی به هر دلیلی موفق به پیدا کردن یکی از اون گنجینه ها نشه با مجازات سختی مواجه میشه. پس بهتره تمام تلاشتون رو بکنید اگر جونتون براتون مهمه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: سالازار به اسلاگهورن دستور می‌دهد که یک مهمانی بزرگ برگزار کند، اما در جریان این مهمانی، چهار دانش‌آموز از هر گروه به طرز عجیبی برای شرکت در یک مسابقه مرموز و خطرناک غیب می‌شوند. تا این لحظه، سالازار اعلام کرده که تعدادی از دانش‌آموزان به‌طور مرموزی ناپدید شده‌اند و این دانش‌آموزان منتخبین بازی‌های او هستند. قرار است این دانش‌آموزان با گذراندن چالش‌های خطرناک و مرگبار، در مسابقه‌ای شرکت کنند که تنها یک برنده خواهد داشت. نکته جالب اینجاست که در طول مسابقه، آن‌ها اجازه دارند همدیگر را نیز به قتل برسانند. تاکنون نماینده‌های گریفیندور و ریونکلاو انتخاب شده‌اند.



برای اطلاعات بیشتر در مورد تور دوم سالازار اسلیترین به این تاپیک مراجعه کنید.


------
در ابتدا اعضای اسلیترین نمی‌توانستند باور کنند که سالازار چهار نفر از دانش‌آموزان گروه خودش را برای شرکت در این بازی مرگبار انتخاب کرده باشد. آنها به یکدیگر نگاه کردند، هر کدام در شوک و تردید بودند. یکی از اعضای گروه، که همیشه به دقت رفتارهای سالازار را زیر نظر داشت، ناگهان چیزی به ذهنش رسید. با نگرانی به بقیه گفت:

- جناب اسلیترین، فقط به یک چیز اهمیت می‌ده: قدرتمندترین بودن. براش مهم نیست که این قدرتمندترین از چه گروهی باشه. البته که امیدوار هست برنده از گروه خودش باشه، ولی در نهایت تنها چیزی که براش اهمیت داره، اینه که کی از این چالش‌ها به عنوان قوی‌ترین بیرون میاد.

سکوت سنگینی در فضا حاکم شده بود، سکوتی که تنها با صدای قلب‌هایی که تندتر می‌تپیدند و نفس‌های عمیق و سنگین قطع می‌شد. اما این سکوت دیری نپایید؛ ناگهان صدای خنده‌ای سرد و بی‌روح فضای اتاق را شکافت. سالازار که تا آن لحظه با نگاه‌های سردش واکنش‌ها را زیر نظر داشت، با شنیدن حرف دانش‌آموزی که به حقیقت پی برده بود، خنده‌ای کرد که بیشتر شبیه به زمزمه‌ای از یخبندان بود. خنده‌ای که از عمق روح سرد و بی‌رحمش برخاسته بود و به آن‌ها فهماند که هیچ شوخی در کار نیست.

با شنیدن صدای خنده سالازار ، همه به فکر فرو رفتند و نگاه‌های نگرانشان به سمت دیوار چرخید، جایی که اکنون نام چهار نفر از اعضای اسلیترین در کنار نام‌های دانش‌آموزان ریونکلاو و گریفیندور نوشته شده بود. نگرانی و اضطراب در فضای اتاق پیچید، چرا که حالا دیگر می‌دانستند سالازار انتظار ندارد همه به سلامت از این بازی بیرون بیایند؛ او فقط به دنبال قوی‌ترین است، حتی اگر این به معنای قربانی شدن بقیه باشد.

اسلیترین:
اسکورپیوس مالفوی
دوریا بلک
سیلویا ملویل
اسکارلت لیشام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/6/7 18:24:29
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 14:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نویسنده قبل از آغاز ادامه دادن روایتی که در تاریخ نوشته خواهد شد و سالازار آغازکننده آن بود که عده‌ای مشتاقانه و باقی با نگرانی آن را دنبال می‌کردند، توقفی می‌کند تا آن‌چه در دو پست قبلی گذشته است را مرور کند. از نظرش تناقضی آشکار رخ داده بود. قانون حکم می‌کرد این آخرین است که باید در نظر گرفته شود. بنابراین قلمش را در جوهر فرو می‌کند تا به ادامه‌ی کار بپردازد.

برای مدت کوتاهی سالن در سکوتی ترسناک فرو می‌رود. شاید انتظار داشتند سالازار قهقهه‌ای سر بدهد و اعلام کند همه‌ی این‌ها یک شوخی بزرگ است و با تکان دستش، دوستان مفقود شده‌شان دوباره در کنارشان ظاهر شوند. اما ثانیه‌ها جای خود را به دیگری می‌دهند و سالازار هم‌چنان با جدیت در حال نگریستن به سالنی بود که احساسات متفاوت و بعضا متناقضی از حاضرینِ آن ساطع می‌شد.

سالازار حتی به آن‌ها فرصت نداده بود تا سخنانش را هضم کنند و حالا، نه‌تنها دوستانشان را ربوده بود که خبر از نقشه‌ای مرگ‌بار برای آن‌ها داده بود... و هیچ‌کدام شوخی نبود و واقعا در حال رخ دادن بود!

اولین کسانی که سکوت را می‌شکنند، آن دسته از جادوآموزان و فارغ‌التحصیلان اسلیترینی بودند که از کودکی با تصورات خون اصیل و برترشان بزرگ شده بودند. برای آن‌ها دیدن گریفیندوری‌هایی که از سر ناچاری به جان هم می‌افتادند تا به خاطر تفکرات اشتباهشان مجازات شوند، لذت‌بخش بود. دشمنی دیرینه اعضای این دو گروه بار دیگر در این‌جا می‌توانست به اوج خود برسد.

به دنبال پوزخند اسلیترینی‌ها، گریفیندوری‌ها نیز سکوت را می‌شکنند اما نه خطاب به جادوآموزان و فارغ‌التحصیلان اسلیترینی، بلکه مراتب اعتراضشان را خطاب به خود سالازار بیان می‌کنند.
- حریف گودریک نشدی که حالا می‌خوای انتقامت رو از نوادگانش بگیری؟

برخلاف انتظار حاضران که با تعجب و نگرانی سرک می‌کشند تا جوان گریفیندوری جسوری که این سخن را بر زبان رانده بود پیدا کنند، سالازار نه ناراحت می‌شود و نه خشمگین. به جای آن، لبخندی طعنه‌آمیز بر گوشه‌ی لبش می‌نشیند.
- جوون! شاید بهت گستاخی رو خوب یاد داده باشن، ولی قبلش بهتر بود هنر گوش کردن رو یاد بگیری. من گفتم 4 منتخب از هر گروه. پس فکر نکن این ماجرا به شما ختم می‌شه.

تکان دیگری از چوبدستی سالازار کافی بود تا درست در کنار اسم چهار نفری که با رنگ سرخ خونین زیر نام گریفیندور نقش بسته بودند، حالا اسم چهار نفر دیگر به رنگ آبی در زیر نام ریونکلاو نمایان شود.

ریونکلاو:
ایزابل مک‌دوگال
گابریل دلاکور
هیزل استیکنی
گادفری میدهرست

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 11:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ترس...
ترس همان آتش پنهانی است که در دل انسان شعله ور می شود و آرامش را به خاکستر تبدیل میکند. و همچون زنجیری نامرئی، به آرامی دور قلب میپیچد و هر تپش را به اسارت میگیرد. ترس همان صدای خاموشی است که در گوش زمزمه میکند و انسان را از حرکت بازمیدارد.

و حال ترس بر تمام سالن حاکم شده بود!

همه جادو آموزان به شدت ترسیده بودند و هیچکس نمی دانست چگونه باید خود را از چنگال مخوف ترین جادوگر دوران ها نجات دهد. جادوگری که به جاه طلبی شهرت داشت و هم اکنون در صدر مجلس نشسته بود.

سالازار از آن بالا به جادو آموزان نگاه می کرد و از دیدن برق ترس درون چشمانشان لذت می برد. وحشت موجود در هوا، روحش را تغذیه می کرد و به او احساس شور و شعف میداد. البته میدانست که این تازه اوایل مهمانی پر شکوهش است و در ادامه قرار است کلی بیشتر لذت ببرد...
اوج لذت هم وقتی بود که میدید جادوگران ضعیف، به دست قدرتمند ترین هم نسلی شان کشته می شوند!

از جایش برخاست. چوبدستی اش را تبدیل به میکروفون کرد و نزدیک دهانش آورد. توجه همه به او جلب شد. وقت شروع نمایش بود!

- اول از همه باید بگم خوشحالم اینجایین تا تو تفریح های من شریک بشین.

هیچکس حرفی نزد. سالازار با رضایت ادامه داد:
- این یه ضیافت بزرگ برای تموم شما جادوگران جوانه. امیدوارم که ازش لذت کافی رو ببرید چون فکر نمی کنم دیگه تجربه چنین روزی براتون پیش بیاد... ممکنه یه روز حسرت همچین مهمونی رو بخورین!

چهره نگران شاگردان هاگوارتز نشان میداد که هرگز قرار نیست حسرت چنین مهمانی مرموزی را بخورند.

- یه بازی بسیار سرگرم کننده داریم! احتمالا تا الان متوجه شدین که تعدادی از دوستان شما به طرز عجیبی غیب شدن.... باید به اطلاعتون برسونم اونا منتخبین بازی های من هستن و قراره با گذروندن کلی چالش خطرناک و مرگبار، حسابی خوش بگذرونن... تازه بهترین قسمت ماجرا اینجاست که اجازه دارن طی مسابقه همدیگه رو هم بکشن. چون بازی فقط باید یک برنده داشته باشه!

نفس در سینه همه افراد حاضر در سالن حبس شد. از آن موقعیت هایی بود که انسان فراموش می کرد چگونه باید نفس بکشد. بازی فقط باید یک برنده می داشت... همه باید سعی می کردند یکدیگر را بکشند... این دیگر چجور بازی ای بود؟ جادوآموزان به خاطر اثبات جادو درونشان، ممکن بود جان خود را از دست بدهند!

و سالازار از مشاهده مرگ ضعیف تر ها لذت می برد...

- میدونم که شما هم مثل من مشتاق شدین تا بریم ببینیم دوست هاتون در چه حالن. اما قبلش بذارین 4 منتخب هر گروه رو معرفی کنم.

اسلیترین چوبدستی خود را با حرکتی آرام، تکان داد. در کسری از ثانیه، چیزی شبیه به پروژکتور و پرده اش داخل سالن ظاهر شدند و نام اسامی منتخبین روی آن نمایش داده شد:

گریفیندور:
تلما هلمز
ریموس لوپین
کوین کارتر
ساکورا آکاجی



قرار بود خون به پا شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.