تام در همان حالی که برای شانس خوب و فوقالعادهاش مرلین را شکر میکرد و مشغول شادی کردن بود، ناگهان به ذهنش رسید ممکن است حیوانی که هر لحظه به او نزدیک و نزدیکتر میشود، موجود خطرناکی باشد! به هر حال هیچگونه روشنایی و نوری آن پایین وجود نداشت و نمیتوانست مطمئن باشد که آنچه پیدا کرده، خرگوشی بزرگ و بهدردبخور است.
- اممم...خب، فکر کنم یکم عجله کردم برای جشن گرفتن. درسته نور نیست، ولی بقیهی چیزا که هست! از حواس دیگهم استفاده میکنم...

تام همینطور با خودش حرف میزد تا خود را آرام کند. حیوان لحظه به لحظه به او نزدیکتر میشد و وقت زیادی برای تشخیص اینکه چه موجودیست و چگونه باید از خودش دفاع کند، نداشت.
- خیلی خب، صدای نفس کشیدنش که به خرگوش نمیخوره، این خیلی سریعتر نفس میکشه. خرخر کردنشم مثل خرگوش نیست. سرعت حرکتشم آرومتره و...پوستشم خیلی عجیبه!
حیوان به یک سانتیمتری تام رسید بود و اکنون میتوانست کاملا لمسش کند. دماغ تقریبا درازی داشت و سرتاسر بدنش پوشیده از موهایی کوتاه بود.
- یه...موش کور؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








خب می دونید که ما نمی تونیم افراد بیگانه رو تو جمع راه بدیم!