هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: اگر جادوگر بودی چه قدر تغییر می کردی؟
پیام زده شده در: ۱۲:۴۸ سه شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۰
#1
شاید یکم خبیث میشدم و تنبل!



Re: بدترين فيلم هري پاتر
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷ چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۰
#2
فیلم 6! افتضاح تربن فبلم نامه ای رو داشت که میشد از روی به کتاب نوشت!!!!!



Re: اگه بخواین از پارک هری پاتر یه چیز بخرین اون چیه؟
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳ چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۰
#3
اوه! من همه چی دارم, مالفوی ها از اینجور جاها خرید نمی کنند



Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲:۲۳ پنجشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۹
#4
پنج مرگخوار به زور خودشان را کنار مافلدا جا داده بودند. آنتونین همه را به گوشه ای هل داده و اجازه ی تماس پیدا کردن با مافلدا را نمی داد.

نارسیسا: الان باید چیکار کنیم؟

آنتونین:به مافلدا نزدیک نشید!

روفوس با دست به سر آنتونین کوبید که در چشم لینی فرو رفت و با حرص گفت:

-ای رئیسه بوقی منظور سیسی اینه که الان به ارباب چه جوابی بدیم؟!

-خب, اینکه سوال کردن نداره! ما هیچکاری نمیتونیم بکنیم. فقط لازمه که شانس بیاریم و این موجود دم انفجاری خزنده همشون رو تار و مار کنه و به آلاسکا فرار کنیم.

این دفعه روفوس به نشانه ی اعتراض شصت پایش را در دهان روونا فرو برد و با صدای نسبتا" بلندی شروع به صحبت کرد:
-یا مرلین این چه هچلی بود که توش افتادیم؟ آخه این چه وضعشه؟ این چه زندگیه؟ میه موقع بچگیه ارباب کلاس خوشنویسی نبود؟ مگه کنکور آسون تر نبود؟ مگه حقوقا بیشتر نبود؟ مگه...

اینبار روونا با صدای بلند حرف روفوس را قطع کرد. و به اطراف اشاره کرد که به علت تاریکی تابوت کسی متوجه نشد و فقط موهایش در دهن روفوس فرو رفت.

-چته؟

-مگه نمیبینین دیگه صدایی نمیاد؟ یعنی چی شده؟

دو مین بعد


مرگخواران از تابوت بیرون آمده بودند و با بهت به جسدهای رورویشان خیره شده بودند هیچ اثری از موجودات تاجدار نبود و همگی دوباره به جسد تبدیل شده بودند. موجود دم انفجاری نیز در گوشه ای بیهوش شده بود.

روفوس عرقش را پاک کرد و سکوت را شکست:

-اوه! انگار معجون قوی نبوده! شانس آوردیم!

-اما من اینطور فکر نمیکنم!

همه به سمت آنتونین برگشتند و متقابلا" به جایی که او خیره شده بود نگاه کردند. مافلدا از تابوت برخاسته بود و...



Re: کجای کتاب واقعا اشکتون در اومد؟
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۹
#5
این دوتا تاپیک که مثل هم بودن باهم ادغام شدند.



Re: کجای کتاب واقعا اشکتون در اومد؟
پیام زده شده در: ۰:۵۸ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸۹
#6
باب گریه نداشت که
اونجایی که سیریوس مرد خیلی ناراحت شدم همینطور اونجایی که کریوی مرد.
مرگ لوپین و تانکس هم غم انگیز بود.
ولی هیچکدوم اشکمو درنیاورد.



Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۷:۲۵ پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۹
#7
رولی بنویسید که در آن خاکستر گردان نقش مهمی داشته باشد . حداقل پانزده خط . ( مثلا نزدیک است خانه ی شما به آتش کشیده شود و شما به موقع تخم را منجمد می کنید و یا برای آزار همسایه تان تخم خاکسترگردان را در خانه ی او می گذارید یا . . . ) ( 30 امتیاز )

-سیسی ازت یه کمکی می خواستم.

-چی ملیندا؟

-می خوام برام تخم خاکستر گردان گیر بیاری.

-تخم خاکستر گردان؟ واسه چی می خوای؟ کسی مالاریا گرفته؟

-نه! میخوام معجون عشق درست کنم.

-معجون عشق؟! تو که ماه پیش یه پاتیل معجون عشق خریده بودی. چه خبرته باو!

-واسه همینم میخوام. یه پاتیل کفاف نمیکنه. منم گالیونام ته کشیده.

-باز می خوای کی رو عاشق کنی؟

و با دست بر گردن ملیندا کوبید.

-شترق

-دهه! چرا می زنی؟

-آخه تا کی میخوای از این کارا بکنی؟ عشق و عاشقی هم شد زندگی؟ بزنم با عشقات برید پیش مرلین؟ یا ارباب!

-سیسی! من از تو کمک خواستم. مگه خودت نمی گفتی دلت می خواد لوسیوس باز مثل سابق بشه؟ چرا یه مقدار از این معجون استفاده نمی کنی؟

-
شترق


-آخه بوقی اگه این معجون کارساز بود که تا حالا باید هزارنفر عاشقت می شدن!

دو مین بعد

-ملیندا همینجا منتظر بمون من برم واسه دراکو شیر درست کنم. اگه یه موقع خاکسترگردان ظاهر شد صبر کن تخم بذاره بعد سریع تخمشو منجمد کن. باشه؟

-باوش.
ملیندا پس از رفتن نارسیسا روی صندلی مقابل آتش نشست و با دیدن شعله های قرمز یاد پسر مو مشکی و خوش تیپی که دیروز موقع خرید دیده بود افتاد. موهای پسرک با وزش باد روی پیشانیش بازی می کرد و صورتش طوری بود که انگار همیشه در حال لبخند زدن است (عه بابا حالمون بهم خورد!). تصمیم داشت بعد از ساختن معجون دوباره او را پیدا کند و با نقشه ای زیرکانه مقداری از معجون را به خورد او دهد. موهای مشکی, لبخند همیشگی...
احساس کرد جنبنده ای از کنار پایش عبور کرد. بلافاصله به پایین نگاه کرد و افعی خاکستری رنگی را دید که به گوشه ای می خزید .یا ترس بر روی صندلی پرید و لباس هایش را در جستجوی چوبدستیش پاره کرد اما ناگهان افعی به خاکستر شد و تخم هایی از او بر جای ماند.
ملیندا به سرعت پایین آمد. چوبدستیش را به سمت تخم ها گرفت و فریاد زد:
-ریپارو! ای وای نه, وینگاردو له ویوسا! نه اینم نبود! چی بود ورد انجماد؟
اصلا" هر چی بود.
چوبدستیش را به سمت تخم ها گرفت و ورد انجماد را زیر لب گفت طوری که ما نشنویم. و تخم ها بلافاصله منجمد شدند.

چند مین بعد


-ملیندا از آتش چه خبر؟

-حله!



Re: دفتر ناظران انجمن جادو و جادوگری
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۹
#8
من تاپیک ها رو بررسی کردم. شبیه این تاپیک زیاد هست ولی عینش رو نتونستم پیدا کنم.

تایید میشه!


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۱۶ ۲۰:۴۷:۲۵


Re: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۲۱ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۹
#9

1. یکی از ورد هایی را که تا به حال یاد گرفته اید یا اختراع کردید را با نحوه ی تلفظ و عملکردش بنویسید.*(10 امتیاز)


من اولین طلسمی که یاد گرفتم همین آواداکداورای خودمون بود که خیلی هم جیگره. فقط کافی چوب دستی رو نشونه بری و این ورد رو بگی. نور سبز رنگی از چوبدستیت خارج میشه و طرف مقابلت رو مرلین رحمت میکنه و دیگه نیازی به ورد گفتن و ورد شیدن اضافی نداری. تلفظ درستشم Avada Kedavra هست.

2. یک رول بنویسید که در آن با استفاده از درس این جلسه و طلسم های قبلی با یک نفر دوئل میکنید.(طنز یا جدی) - (20 امتیاز)



هوا ابری بود. نارسیسا و بلاتریکس تنها در وسط خانه ی اربابی مالفوی ایستاده بودند و چوبدستی هاشون رو به سمت هم نشانه رفته بودند.

-هی سیسی, حالا دیگه کارت به جایی رسیده که رو خواهرت چوبدستی بلند می کنی؟ بالاخره اون روی خودت رو نشون دادی؟ تو همیشه به این که ارباب منو بیشتر دوست داشت حسودی می کردی!

-انگار همچین خوب نیستی بلا! این تو بودی که همیشه به من حسودی می کردی! به خوشگلیم , به باهوشیم, به شوهرم, به دراکو, به...

-کروشیو!

نارسیسا روی زمین افتاد از درد به خود می پیچید و اشک جلوی چشم هایش را گرفته بود.

-کی باهوش تره سیسی؟ کی قوی تره؟ تا حالا تو عمرت تونستی اینجور کسی رو کروشیو کنی؟ تا حالا تونستی کسی رو بکشی؟

-اکسپلیارموس!

چوب بلاتریکس از دستش خارج شد و چند متر آن طرف تر بر زمین افتاد.

- سیسی تو از این وردای ساده استفاده می کنی؟

-خفه شو بلا!

نارسیسا حرکت مستقیمی به چوبدستیش داد و فریاد زد:
- حدروسیوس

دو مین بعد

بلاتریکس به زمین چسبیده بود و با تعجب به خواهر کوچیکترش که با ناراحتی به او نزدیک می شد نگاه می کرد.

-حیف که خواهرم هستی وگرنه بهت نشون می دادم که
آواداکداورا یعنی چی!



Re: دفتر ناظران انجمن جادو و جادوگری
پیام زده شده در: ۱۹:۱۲ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۹
#10
خواستم اعلام کنم که ناظرا زنده هستن

به دلیل مشغله ی زیاد از این انجمن زیادی غفلت کردیم. حتی الان می بینم که به درخواست کاربرا جواب داده نشده و این باعث شرمندگیه!
اما از این به بعد همه ی تاپیک ها با تایید ناظرا زده میشه و لطفا" کسی بدون تایید ناظر تاپیک جدید نزنه چون بلافاصله پاک میشه.
هر کی هر تاپیکی که خواست بزنه اینجا بگه و راجع بهش توضیح بده تا اگه مناسب بود تایید بشه.

با تشکر







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.