هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بهترین نویسنده در ایفای نقش
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲:۱۰ شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۱
#1
رول‌های بهار رو مجدد یه نگاهی کردم. ویژگی که توی همشون مشترک بود، طنز بودنشون بود. این نشون میده که اشتیاق به رول‌های جدی یا ترکیبی واقعا کم شده. البته این مسئله رو نمی‌خوام به عنوان اتفاق خوب یا بد ارزیابی کنم. اما خب همیشه تنوع و دیدن سبک‌های مختلف لذت بخشه. از طرفی دوست دارم به اشخاص متفاوتی که توی بخش‌های دیگه رای دادم، رای بدم. جیانا معلومه که استعداد خوبی داره. دیزی هم رول‌های خوبی میزنه واقعا. لینی هم که قطعا نویسنده زبده و استادیه.

فصل شلوغی نبود. ولی احساس کردم ایوان روزیه با تک رولی که توی این مدت زده بود، به سبک متفاوتی از سایر رول‌های این فصل نوشته بود. ارتباط خوبی باهاش برقرار کردم.

رای من ایوان روزیه هستش.


ویرایش شده توسط سیریوس بلک در تاریخ ۱۴۰۱/۳/۲۸ ۲۲:۱۰:۰۴

تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: بهترین تازه وارد در ایفای نقش
پیام زده شده در: ۲۱:۲۲:۱۸ شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۱
#2
لیلی لونا پاتر،
شروع درخشنده و خیلی خوبی داشتی. امیدوارم همینطور ادامه داشته باشه و هرگز دلسرد نشی. بدون که روزهای روشن و پرشور و هیجان هم خواهد رسید و فرصت بیشتری برای روشنایی بخشیدن پیدا خواهی کرد. می‌دونم که میتونیم روت حساب کنیم و در نهایت امیدوارم روزی عضو پرافتخار در این خانواده خواهی شد. رای من لیلی لونا هستش. و البته فعالیت‌های سوزانا هسلدن هم بسیار شایسته تقدیره. امیدوارم ایشون هم فرصت‌هایی برای افتخار آفرینی پیدا کنند و ما هم فیضشو ببریم.


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: فعال ترین عضو در ایفای نقش
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶:۵۶ شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۱
#3
مثل اینکه دو نفر فعالیت واقعا مشهودی داشتن و انتخاب بین‌شون کار سختیه. کیفیت فعالیت هردو عزیز هم واقعا خوب بوده به همین دلیل من بنا رو بر کمیت میزارم و به نیکلاس فلامل رای میدم. هرچند کتی عزیز هم تا حد برابری شایسته تقدیر هستش.


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: جادوگر فصل در ایفای نقش
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵:۳۴ شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۱
#4
من مدتیه فعالیت زیادی نداشتم. البته همیشه از کنج گریمولد فعالیت هارو دنبال می‌کردم. دقت کردم کسی که لیدر تاریکیه، همیشه و تحت هرشرایطی چراغ اینجا رو روشن نگه می‌داره. این همه تعهد خیلی ارزشمنده. و نشون میده عمیقأ به جناح روشنایی تعلق داره.

رای من لرد ولدمورت هستش.


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: تولد هجده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۳۳:۰۹ شنبه ۱۸ دی ۱۴۰۰
#5
تولدت مبارک جادوگران عزیز؛

شب‌ها و روزهایی که در این سال‌ها با تو سپری کردم، هنوز هم از بهترین تجربه های زندگیم به حساب میاد. در کودکی باور داشتم که جادو واقعیه و منتظر نامه‌ام از هاگوارتز بودم. اما حالا بعد از ۱۲ سال آشنایی با جادوگران و چشیدن سردی و گرمی زندگی، مطمئن شدم که جادو واقعیه. جادو چیزیه که وجود خاک گرفته و سرد درونمون رو تبدیل به گرما و تازگی می‌کنه، ارزش‌ها و زیبایی هارو دوباره بهمون یادآوری می‌کنه و اینکاریه که هری پاتر و جادوگران با من کرد. واقعا خوشحالم که چنین چیزی رو تجربه کردم.

همین‌طور دلم برای رفقای قدیمیم در سایت تنگ شده. از خیلی ها خبر ندارم. تلخ و شیرین، هرچه که اتفاق افتاد، الان که فکر می‌کنم همگی چقدر رنگ «زندگی» داشتند. همه چیز «ساده» اما «فوق العاده» بنظر می‌رسید. امیدوارم تجربه این مسائل که
باعث ایجاد حسی عمیق در وجودمون می‌شدند، برای نسل‌های آینده کشورمون همچنان به واسطه جادوگران ادامه دار باشه.

تولدت مبارک رفیق قدیمی..


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: آينده ي سايت جادوگران؟؟( همه ميدانيم كه سرانجام روزي هري پاتر به پايان ميرسد)
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹ سه شنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۰
#6
تصویر کوچک شده


سلام رفقا. من موضوع جالب و قابل توجهی رو اخیراً متوجه شدم که بنظرم بیانش خالی از لطف نیست. از طرفی شاید هم برای خیلی از عزیزان سبب انگیزه گرفتن بیشتر برای فعالیت بشه و هم مقدمات ایده‌هایی رو برای ذهن‌های خلاق رو فراهم کنه. موضوع عکس بالاست!

دیتاهایی که در عکس اومده، مربوط به دوسال گذشته و کاملا جدید هستش. جدولی که مشاهده می‌کنید لیست کتاب‌های پرفروش حوزه کودک و نوجوان در سه دسته روانشناسی، رمان و علمی-تخیلی هستش. اگر دقت کنید دو اثر برجسته و پرطرفدار معاصر یعنی هری پاتر و ارباب حلقه‌ها هنوز هم در کشورمون مورد توجه کودکان و نوجوانان و احتمالا بزرگسالان هستش. این یعنی هنوز کسانی هستند که تازه کتاب هری پاتر رو خریدند و یا در آینده می‌خرند و با دنیای شگفت انگیز این کتاب‌ها آشنا میشن.

حالا فرض کنید همین جوانان و نوجوانان مثل خود ما اونقدر دنیای هری پاتر براشون جذاب باشه که بخوان کسانی که مثل خودشون باشه رو پیدا کنند و بعد ما هم با دنیای کم‌نظیر رول پلی سایت آشناشون کنیم. بنظرم این آمارها نشون میده هنوز هم آینده درخشانی در انتظار سایت جادوگرانه و اتفاقات جدید و خلاقانه جدیدی می‌تونه جریان پیدا کنه تا نسل جدید رو هم همراه خودش کنه.

درهرصورت شاید آبی خودمم گرم نشه چندان. ولی می‌دونم آدم‌های خوش فکر و خوش ذوقی هنوز در سایت هستند و یا دلسوزان قدیمی و جدیدی وجود دارند که خوشحال میشن از این اخبار و از اینکه نسل‌های آینده هم قلم به دست گرفتن و نوشتن رو یاد بگیرند، خوشحال میشن.

امیدوارم اتفاقات خوبی در پیشرو باشه.
فعلا رفقا..


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۹
#7
جادوگران عزیز،
هفده سال ناقابل گذشت. چه رازها که در دل خود پنهان داری و چه خاطراتی که در حافظه‌ات به یادگار مانده است. برای همه‌مان خون دل خوردی و با سوز جگر نویسندگان و انسان‌های فرهیخته‌ای تربیت کردی که امروز هرکجا باشند، بدون شک تو را از یاد نخواهند برد. دوران‌های مختلفی را به چشم دیده‌ای و گاها در دل خندیدی که جدال امروز و دیروز ما، بعدها چیزی جز حسرت از دست دادن لحظات بیاد ماندنی برایمان نخواهد بود. گرچه که همه این‌ها مارا ساخت و درسی بود برای فردای مان.


جادوگرانی‌های عزیز،
دوستانی که در گذشته با ما بودید و امروز در تاریخ و خاطرات جادوگران ماندگار شدید،
عزیزانی که امروز از افتخارات جادوگران هستید و برای ما آموزگار بودید و هستید و خواهید بود،
تازه واردین و قدیمی‌های دوست داشتنی،
گذر عمر غیرقابل امتناع است و همه ما رفتنی. اما از همگی‌تان ممنون و سپاس‌گزارم که در خلق خاطرات و لحظات زیبای من و سایرین شریک بودید و خالصانه دوستی ورزیدید.

خیلی از ما آمدیم و رفتیم، اما جادوگران به مسیرش ادامه داد و تسلیم نشد. امیدوارم همیشه سربلند و ماندگار باشی جادوگران عزیز.
و برای تمامی جادوگرانی‌های عزیز آرزوی موفقیت و سلامتی می‌کنم.

(نامه‌ای از چندمین سیریوس جادوگران)


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۵:۲۶ جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹
#8
پایان!(3#)

بعد از یک تصمیم شجاعانه(1) و آنهمه دویدن(2) به دنبال خرگوش برای یافتن سرزمین عجایب یا شاید بهتر است بگویم «نقطه آسایش»، اینک به پایان داستان رسیده‌ایم. اما به راستی پایان‌ها چگونه‌اند؟ شیرین؟ تلخ؟ و یا شاید هم پایانی باز و مملو از علامت سوال!
احتمالا فکر می‌کنید که سرنوشت این جوان در دستان نویسنده است. و یا فکر می‌کنید هرآنچه نویسنده تصمیم بگیرد، سیریوس هم محکوم به اجرای آن است. اما اگر نویسنده و سیریوس، هردویشان یکی باشند چه؟ و حتی فراتر از این. یعنی اگر سرنوشت جفت‌شان در دستان کس دیگری باشد چه؟! مثلا نویسنده دیگری! بگذارید بیش از این گیج‌تان نکنم.

بعد از کمک دایی آلفارد، اوضاع سیریوس دیگر آنقدرها هم خراب نبود. می‌توانست زندگی تازه‌ای را آغاز کند. شاید نه یک زندگی خارق العاده و پر زرق و برق اما به هرحال تاحدودی به «سرپناه» مورد نظر خودش رسیده بود. اما باور کنید همه چیز به این سادگی‌ها هم نیست.
فرض کنید روزگاری در جهان امروزی ما یک ویروس خانه خراب کن همه‌گیر شود و حتی از دست جادوگران هم ساختن درمان آن امکان پذیر نباشد. آن وقت همگی باید در همان «سرپناه» خود برای روزها و حتی شاید یک مدت طولانی محبوس بمانند.

اگر در سرپناه‌مان همه امکانات هم فراهم باشد، بازهم یک چیز کم است. مسئله‌ای که هیچ‌چیز نمی‌تواند جایگزین آن باشد. سیریوس هم در اعماق وجودش این مسئله را احساس می‌کرد و با وجود کمک سخاوتمندانه دایی‌اش، همچنان آنگونه که باید و شاید خوشحال نشده بود. البته این خلاء را در خانه مادری هم احساس می‌کرد. گاهی کمتر و گاهی بیشتر. فهمید که رفتن از خانه هم مشکلش را حل نکرده است. و یا به قول شما «سیریوس، سیریوس باهوشی بود!»

به خیابانی که پاتیل درزدار در آن قرار داشت برگشت و سوار موتورش شد. مشغول کنار زدن جَک موتور شد تا ماجراجویی خود را در این شهر خواب‌گرفته ادامه دهد. اما در آن سردی و تاریکی شب، گرمای دستان فردی را در پشت خودش احساس کرد. سرش را برگرداند و چند لحظه‌ای خیره ماند...

چند ساعت بعد - در خیابان‌های لندن

- این آخرین اخطاره! بزنید کنار...

در نیمه‌های شب که پرنده هم در خیابان‌ها پر نمی‌زد، تعقیب و گریز نفس گیری جریان داشت. آژیر ماشین پلیس، سکوت شب را درهم شکسته بود. خیابان ها همچنان لغزنده بودند و همین موضوع سختی این تعقیب و گریز را دوچندان کرده بود. فرد کنار راننده مدام سرش را از پنجره ماشین بیرون می‌آورد و با یک بلندگو که ظاهر مسخره‌ای داشت، به افرادی که تعقیب‌شان می‌کردند اخطار می‌داد. اما بنظر می‌رسید هیچ‌کدام از اخطارها کارساز نبودند.

- با موتور بپیچ اینور!
- دیوونه شدی؟ اینجا که بن بسته!
- دقیقا!


دو جوان که سوار یک موتورسیکلت مشکی رنگ بودند، با تمام سرعت می‌تاختند. سرعت موتور آنقدر بالا بود که لحظه پیچیدن‌شان به آن بن بست، افسران پلیس خیال کردند آنها با سرعت نور به سمت ستاره‌های آسمان پرواز کرده اند و حالا از ساکنین آنجا به شمار می‌آیند! البته تسلیم نشدند. وقتی به داخل آن بن بست پیچیدند، هردو جوان را دیدند که از آن موتور ظاهرا جادویی پیاده شده‌اند و به دیوار تکیه داده‌اند.

بعد از چندین دقیقه تعقیب و گریز، خیالشان راحت شده بود که آنها را گیر انداخته اند. نور داخل بن بست به شدت کم بود و چهره هیچکدام از جوان‌ها مشخص نبود. البته یکی از آنها در عین خونسردی، سیگاری از جیبش درآورد و آن را روشن کرد. از روشنایی آتش روشن کننده سیگار، چهره آن جوان نمایان شد. او سیریوس بود.
ماموران که ظاهر چابکی نداشتند، از ماشین‌شان پیاده شدند و آرام به سمت آنها حرکت کردند. کمی که نزدیک تر شدند و چشمانشان به تاریکی عادت کرد، توانستند صورت و لباس‌های آنان را مشاهده کنند. زیر کاپشن‌های چرمی‌هایشان یک تی-شرت شبیه بهم پوشیده بودند. تی-شرتی که روی آن با رنگ قرمز جمله:
«Born to be Revolutionary» نوشته شده بود.

ماموران بعد از دیدن این جمله، احساس خطر بیشتری کردند. در ذهنشان اینطور می‌گذشت که شاید این دو نفر شورشی های خطرناکی باشند و آمدنشان به این کوچه اهداف شوم دیگری را به دنبال داشته باشد. اما حقیقتا اینطور نبود. آنها نه آنارشیست بودند و نه هر ایسم دیگری! مامور پلیسی که راننده ماشین بود در نهایت عزمش را جزم کرد و با آنکه فاصله‌شان نزدیک با آن دو جوان بود، فریاد کشید: «خلاف اولتون سرعت غیرمجاز بود، بعدش نزدیک بود یک گربه رو زیر چرخ‌های موتورتون سلاخی بکنید!»

هردویشان زدند زیرخنده. بعد از اینکه حسابی خندیدند، آن یکی جوان که چهره‌اش معلوم نبود، جلو آمد و کمی نزدیک تر شد. حالا دیگر چهره او هم نمایان شده بود. چه کسی جز جیمز پاتر می‌توانست باشد؟ همان کسی که سیریوس خلاء نبودنش را احساسش می‌کرد. یک دوست! و البته دوستی‌شان واقعا معنادار بود. دوستی که قرار بود از بعد آن شب، پیچیده‌تر و معنادارتر هم بشود...

- ببین آقا پلیسه! شب واقعا خوبی بود. اما حالاست که باید زحمت رو کم کنیم.

برای پلیس فرار این دو جوان غیرممکن بنظر می‌رسید. به همین دلیل آنها هم یک دل سیر خندیدند. اما هنوز خنده‌شان بند نیآمده بود که آن دو جوان که واقعا سریع هم بنظر می‌رسیدند، سوار موتورشان شدند و موتور با اولین گاز سیریوس به پرواز درآمد. در چند لحظه، موتور سیکلت از جلوی چشمانشان برای همیشه ناپیدا شد. چشمانشان را مدام می‌مالیدند که نکند خواب باشد و یا دود توهم زایی استشمام کرده باشند. اما آن موتور سیکلت اینبار واقعا در آسمان شب و در نور مهتاب، ناپدید شده بود.

چند ساعت قبل - مقابل پاتیل درزدار

سیریوس باورش نمیشد که بعد از مدتها بالاخره دوست صمیمی‌اش را دیده است. جیمز پاتر سعی کرد با چند بشکن سیریوس را از حالت خیره ماندن درآورد. سیریوس از موتور پیاده شد و صمیمانه دوست خود را به آغوش کشید. چندساعتی حرف زدند و سیریوس تمام ماجراهای پیش‌آمده را برای جیمز تعریف کرد.
بعد از آن صحبت‌ها تصمیم گرفتند از آن شب، یک شب فراموش نشدنی بسازند. کمی در خیابان شیطنت کنند، در مورد آینده‌شان صحبت کنند و برای تغییر دنیا به جایی بهتر نقشه بکشند. و صد البته جیمز با اصرار خود توانسته بود سیریوس را متقاعد کند تا او مدتی در کنار خانواده پاتر زندگی کند. خانواده‌ای که آرزویش را داشت.

شاید این یک پایان شیرین و دوست داشتنی بنظر برسد. واقعا هم پایان خوبی بود. اما همه‌مان می‌دانیم که این یک پایان واقعی نیست! زندگی برای هردوی آنها ادامه داشت و قرار بود اتفاقات درهم شکننده و سخت‌تر از اینها در جریان زندگی‌شان رقم بخورد. اما خب، به هرحال همانطور که گفتم این داستان هم درست مثل زندگی‌ست. گاهی تلخ و گاهی شیرین...

این خاطرات سه قسمتی تاحدودی! براساس وقایع کتاب نوشته شده‌اند.


ویرایش شده توسط سیریوس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۳۰ ۷:۳۷:۱۹

تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۴:۲۵ چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹
#9
البته همیشه تلخ نیست! درست مثل زندگی. درست مثل آدم‌ها.

جوان داستان ما، تصمیم بزرگی گرفته بود. خانه‌اش را ترک کرده بود و با موتور خود به سمت اولین مقصدی که در ذهنش نقش بسته بود، حرکت کرد. کوچه دیاگون!

باران شدت بیشتری گرفته بود. البته هوای لندن اکثر اوقات ابری بود. اما ابرها و باران آن شب هم همانند سیریوس حسابی لجاجت ورزیده بودند و مصرانه می‌باریدند. قطرات باران بر روی کاپشن چرمی‌اش لیز می‌خوردند. اما موهای بلندش به طور کامل خیس شده بودند. عینک مخصوص و بزرگ خود را به چشم زده بود تا قطرات باران رانندگی‌اش را متوقف نکنند. بی امان و با سرعت بالایی می‌راند. خیابان‌ها براثر باران آنقدر لیز شده بودند که نزدیک بود چندباری کنترل موتور از دستش خارج شود. اما به نظر راننده زبردستی می‌رسید.

بالاخره به پاتیل درزدار رسید! موتورش را دقیقا روبروی در ورودی پاتیل درزدار پارک کرد. از موتور پیاده شد و چند لحظه‌ای معطل ماند. آنجا از بیرون بسیار خلوت بنظر می‌رسید. اما گاه گداری صدای خنده‌های بلند و بهم خوردن لیوان ها و ظروف به گوش می‌آمد. چکمه‌های سیریوس بکلی گلی شده بودند. آنها را با لبه تیز جدول‌های خیابان تمیز کرد و وارد پاتیل درزدار شد...

بعد از آنکه در را باز کرد صدای همهمه و شلوغی، فضا را به طور کلی تغییر داد. با قدم‌های آرام از راهروی باریک ورودی گذشت. شاید انتظار می‌رفت که ظاهر و سن و سالش، توجه بقیه را به خود جلب کند. اما آنها سیریوس را از قبل هم می‌شناختند. به همین دلیل اکثرشان با یک نگاه و بعد از خاطر جمعی، به گفتگو با دوستانشان ادامه می‌دادند. فضای زنده آنجا، هرکسی را تحت تاثیر قرار می‌داد. سیریوس هم برای لحظه‌ای مشکلاتش را فراموش کرده بود.

چون کسی را نداشت که آنجا منتظرش باشد، روی صندلی های تک نفره مقابل متصدی نشست و دستانش را روی میز گذاشت.

- چیزی میخوری یا می‌نوشی جوان؟
- حقیقتش باید برم کوچه دیاگون. یکی اونجا هست که میتونه کمکم کنه.
- هرطور مایلی. اما حالا که اینجا نشستی حداقل این نوشیدنی رو مهمون من باش.


سیریوس نوشیدنی را خورد. مزه‌اش برایش تازگی داشت و نفهمید که اصلا چه چیزی خورده. اما چندان حال و حوصله پرس و جو را هم نداشت. کمی که بدنش گرم شد و لباس‌هایش خشک شدند، از جای خودش بلند شد و به سمت دیواری که او را به کوچه دیاگون می‌رساند حرکت کرد. متصدی از دور فریاد زد:
- یه تشکر نکنی ها!

و بعد زیرلب گفت: از دست این جوان ها.

سیریوس از پشت سرش دستش را به نشانه تشکر بلند کرد و پس از چند قدم به مقابل دیوار جادویی رسید. با چند حرکت چوبدستی‌اش دیوار مقابلش را گشود و وارد کوچه دیاگون شد.
در کوچه دیاگون اکثر مغازه‌ها تا دیروقت باز بودند. اما خب شب که می‌شد، آنجا بسیار خلوت تر بنظر می‌رسید. مخصوصا اگر تا آغاز سال تحصیلی جدید، چند ماهی فاصله بود. البته حال و هوای آنجا همیشه زیبا و دلنشین بود. چه بسا که باران تازه بند آمده بود و بازتاب نور مغازه‌ها به کف خیس و آب گرفته آنجا، واقعا دیدنی بود.

در خانواده بلک تنها دو نفر بودند که متفاوت از بقیه خانواده فکر می‌کردند. یکی دختر خاله‌اش، آندرومدا و دیگری دایی شوخ و شنگش یعنی آلفارد.
البته هیچکدامشان به اندازه سیریوس کله شق نبودند و تا پیش از آن هرگز کاری نکرده بودند که موجع به طرد شدنشان از خانواده بشود.

سیریوس به دنبال یک کوچه فرعی خلوت می‌گشت. وارد اولین کوچه فرعی که به چشمش خورد شد و با یک پا به دیوار تکیه داد. از کوله‌ش آرام سیگارش را در آورد و به گوشه لبش گذاشت. سیگار نسبتا زخیمی بود. البته مشخصا از نوع کوبایی نبود. حداقل هنوز نه! سیگارش را با چوبدستی‌اش روشن کرد.
سپس والکمن قدیمی که از خانه به همراه خودش آورده بود را درآورد. نوار کاست درون آن را درآورد، برعکسش کرد و مجددا داخل والکمن گذاشت. دکمه «Play» را فشرد...

گروه بیتلز بود که می‌خواند...
When I find myself in times of trouble, Mother Mary comes to me
... Speaking words of wisdom, Let it be

همینطور که بیلتز می‌خواند، سیریوس جوان در فکر سرپناه بود. در فکر یک راه نجات. هرگز حاضر نبود دوباره به آن خانه برگردد. سیریوس اراده کرده بود که مصرانه تصمیم خود را دنبال کند. تصمیمش نقش خرگوش را بازی می‌کرد و خودش آلیسی شده بود که دنبال آن خرگوش می‌دوید تا سرزمین عجایب را پیدا کند!

صدای قدم‌هایی به گوشش رسید که مدام نزدیک تر می‌شدند. سریعا سیگارش را زیر پا خاموش کرد و منتظر ماند تا ببیند با چه کسی مواجه می‌شود.

- اوه، سیریوس!
- دایی آلفارد!


سیریوس چیزهای زیادی را از دایی‌اش یاد گرفته بود. مثلا دایی‌اش دست و دل باز بود و یا اینکه همیشه اهل شوخی و شیطنت بود. سیریوس جوان با اینکه روزهای سختی را سپری می‌کرد، اما وقتی پای شوخی و شیطنت باز می‌شد، کم نمی‌گذاشت! درست مثل دایی‌اش. از دیدن دایی اش خوشحال شده بود اما از طرفی بابت بو و پوکه سیگار مضطرب بنظر می‌رسید.

- دایی جان این بوی چیه؟ برام آشنا نیست اما انگار خیلی تنده!
- بوی یه نوع معجونه دایی جان. برای تقویت ریشه مو کاربرد داره!!


و بازهم مشخصا مثل سابق سیریوس دروغگوی خوبی نبود.

- بگذریم دایی جان، بیا بریم داخل مغازه. دِ چرا ایستادی؟ حرکت کن پسر جان.

سیریوس به دنبال دایی‌اش راه افتاد و از آن فرعی کوچک خارج شد. مغازه آلفارد از آنجا خیلی فاصله نداشت. در طول راه آلفارد چندباری به سیریوس لبخند زد تا او احساس غریبی نکند.
وقتی که داخل مغازه رسیدند، آلفارد یک صندلی چوبی برای سیریوس آورد تا روی آن بنشیند. سپس خودش به پشت میز کارش رفت و مشغول صحبت با سیریوس شد...

- آها، اینم از این! خب دایی جان اینجا چیکار می‌کردی؟ اون هم این وقت شب؟
- حقیقتش دایی تصمیم گرفتم دیگه هرگز به خونه برنگردم!


سیریوس شجاعانه و بدون مکث این پاسخ را داد.

- هوووممم! چه تصمیم عجیبی. درست مثل اون چیزی که دستته! هاهاها !
- این والکمنه دایی جان.
- والک چی چی؟ حالا هرچی البته! سیریوس جان تو دیگه بزرگ شدی. فکر نکنم بتونم توی تصمیمت تغییری ایجاد کنم؟ درسته؟
- نه امکان نداره که برگردم. به هیچ وجه!
- امیدوارم حداقل بتونم بهت کمکی بکنم. بگو ببینم چه کمکی از دستم ساخته‌ست.

برق امید در چشمان سیریوس درخشید. با خوشحالی خواسته‌ش را گفت: « یه سرپناه! اگه بذاری مدتی پیش تو بمونم تا بتونم اوضاعمو یکمی راست و ریست کنم، خیلی خوب میشه!»

آلفارد سرش را کمی خاراند. مردد شده بود. خواهر خودش را خوب می‌شناخت. اما خیلی مکث نکرد و پاسخ داد:
- اممممم... حقیقتش دایی جان تو که مامان خودتو میشناسی. کارهاش واقعا عجیب و بی‌رحمانه ست! البته شاید تو هم این تصمیم های عجیب گرفتنت رو از مامانت یاد گرفتی! هاهاهاها!

نور امیدی که در دل سیریوس ایجاد شده بود، مجددا در حال خاموشی بود. چراکه خانه دختر خاله‌اش یعنی آندرومدا جایی نبود که او بتواند زندگی کند. آن خانه واقعا فرق زیادی هم با خانه خودشان نداشت.

- اما ناراحت نباش دایی جان! من یک مقدار پس انداز دارم که شاید بتونه کمکت کنه. با این پول میتونی حداقل یک مدتی رو بگذرونی. و البته که امیدوارم اینکارم مادرت رو خیلی ناراحت نکنه!

که البته آلفارد اشتباه می‌کرد. بعدها مادر سیریوس آنقدر از اینکار آلفارد ناراحت شد که نام او را از شجره خانوادگی بلک خط زد. شاید بپرسید این حجم از واکنش نسبت به چنین کمکی غیرمنطقی بنظر می‌رسد؟ واقعا هم همینطور است اما مادر سیریوس واقعا زن خوبی نبود...

سیریوس کمک آلفارد را قبول کرد و از مغازه‌اش خارج شد. کمکی تا به آخر عمرش، هرگز آن را فراموش نکرد. به سمت پاتیل درزدار رفت تا مجددا به خیابان های لندن برگردد. آرزو می‌کرد که کاش می‌توانست جیمز را ببیند. بهترین و صمیمی‌ترین دوست زندگی‌اش!

اما قرار بود اتفاقات تازه‌ای برای او رقم بخورد...


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۹
#10
قرار نبود تراژدی و تلخ باشد. قرار بود طنز باشد. چند دیالوگ با شکلک‌های همیشگی. و یا چند پاراگراف که هرطور شده با پیوند غیرمرتبط ترین مسائل، خالق لبخند برای ما باشد. این روزها همه چیز و همه کس رنگ و لعاب طنز به خودشان می‌زنند. الحق والانصاف شاید چاره ‎ای هم نباشد. در خیل مصیبت‌ها، باید ادامه داد. حتی اگر از پشت این لبخندها روح‌های زخم خورده‌مان نمایان شود، بازهم باید خندید. باید ادامه داد...
به هرحال نباید فراموش کرد که بارقه‌های امید هرچقدر هم کوچک و باریک باشند، اما نشانه‌هایی هستند برای تسلیم نشدن. همیشه نه اما بسیار دیده‌ایم که در آخرین و تاریک‌ترین لحظات، پیروزی و روشنایی فرا می‌رسد.

این داستان برگی است از تاریخ. یا شاید هم کمتر از یک برگ. چند خط. خطوطی نامنظم و باران خورده که بوی پاییز می‌دهند. در صفحه نمیدانم چندم تاریخ جادوئی‌ و پرافتخار مان. البته قرار نیست تمام داستان هایمان مملو از افتخار باشند و چهره یک قهرمان انقلابی و سفید از ما را به نمایش بگذارند. هیچ چیز و هیچکس آنقدر سفید و یا سیاه نیست. و شاید خیلی‌هایمان خاکستری باشیم...

بلاشک حتی در جهان جادویی ما، هرعملی تبعاتی خواهد داشت. داستان‌مان گذشته و نوجوانی مردی است که متفاوت می‌اندیشید و سرکشی کرد! داستان نوجوانی که آرزوی‌های بلندی در سر داشت و البته کمی هم کله شق بود!
این مرد جوان، سیریوس نام داشت و با خانواده خودش به مشکلات جدی برخورده بود...

- پسرم تا کی باید بهت بگیم که این دوستای مشنگت در حد و اندازه خانواده ما نیستند؟ پس کی میخوای سرعقل بیای؟
- اصالت، اصالت، اصالت! بسه دیگه خستم کردید. دیگه نمیتونم این وضع رو تحمل کنم.


صورت سیریوس از شدت عصبانیت به طور کلی قرمز شده بود. بعد از آخرین فریاد‌هایش، موهای پریشان و بلندی که داشت، به جلوی صورتش آمده بودند و قرمزی صورتش را پوشانده بودند. با همان حالت عصبانیت از پله‌های خانه‌شان بالا رفت و بلافاصله بعد از اینکه وارد اتاقش شد، در اتاق را محکم بست.

- والبورگا... بهتره انقدر به سیریوس سخت نگیری. خودش یه روزی میفهمه که باید چطوری رفتار کنه!
- چطور جرات میکنی به من بگی که چطور پسرم رو تربیت کنم؟ اونهم از وقتی که مردی و حالا فقط یک تابلوی لعنتی هستی. من نقشم رو به عنوان یک مادر خیلی خوب بلدم.
- واقعا نمیدونم میخوای تا به کجا پیش بری، اما امیدوارم یک روزی از این رفتارهات پشیمون نشی.


حقیقت این بود که سیریوس اینبار قصد ترک کردن منزل آبا و اجدادی خودش را داشت و مادرش هنوز متوجه این موضوع نشده بود. مشکلات سیریوس با خانواده‌اش به این موضوع ختم نمیشد. او به جهان آزاد اعتقاد داشت. از مخفی نگه داشتن رازهای جادویی نفرت داشت و هرگز تفاوتی میان خودش و بقیه قائل نمیشد.

به سرعت مشغول جمع آوری لوازم ضروری‌اش برای آغاز یک سفر برگشت ناپذیر شد. سفری که قرار بود سرنوشت او را برای همیشه تغییر بدهد. اما یک نوجوان دهه شصت میلادی چه چیزهایی میتواند در کوله پشتی خود داشته باشد؟ یک والکمن قدیمی که نوار کاست Beatles را از پشت و رو پخش می‌کرد، چندتا کتاب جادوگری که معلوم بود فقط چند صفحه اولشان ورق خورده است، مقدار ناچیزی پول و البته یک پاکت سیگار!

روابط دوستانه سیریوس با مشنگ ها باعث شده بود تا بیشتر خلق و خوی رفتاری آنها را بگیرد. سیریوس در دروغ گفتن خیلی زبردست نبود و نتوانسته بود به خوبی سیگار کشیدن خود را از خانواده‌اش پنهان کند.
کاپشن چرمی مشکی رنگش را پوشید، یک بند کوله‌اش را به پشتش انداخت و به سرعت از پله‌ها پایین رفت. شاید یکی از آخرین میراث های خانوادگی‌اش همان موتوری بود که هاگرید به کمک آن هری را از دره گودریک نجات داد. کلید موتورش را از میز کنار خروجی خانه‌شان برداشت و از خانه خارج شد...

- توی این هوای بارونی داری کجا میری؟

سوالی که برای همیشه بی پاسخ ماند. شاید آخرین باری بود که صدای مادرش را می‌شنید. البته آنها واقعا هیچوقت رابطه خوبی نداشتند و انگار از دو دنیای متفاوت آمده بودند.
سیریوس در خانه را پشت سرش بست. با اینکار ناگهان سکوت، سردی و تاریکی خیابان‌ وجود او را فرا گرفت. البته خیلی هم ساکت نبود، چراکه باران می‌بارید و این باران، بی شباهت با حال و روز دل سیریوس جوان نبود. افکار بی‌شمار در سرش همچون روح‌های سرگردان و بی‌مقصد، پرسه می‌زدند. نه آنچنان کسی را می‌شناخت و نه جایی را داشت که به آنجا برود.

سوار موتورش شد و به سمت کوچه دیاگون حرکت کرد...


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.