هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
پیام زده شده در: ۰:۱۴:۲۲ شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۸
#1
نقل قول:

سر بارون خون آلود نوشته:
سلام

گاهی وقت ها در زندگی "زمانی" پیش می آید که به مکان های قدیم سر می زنی و خاطرات گذشته را مرور میکنی............مانند این سایت

به یاد دوستی های قدیمی می افتی و به یاد می آوری دوستان خوبی را که این سایت به تو داد ، زمان های بسیار خوب و خوشی را که در این سایت گذراندی و حال هیچکدام از آنها در کنارت نیستنند و با گذشت "زمان" در حسرت آنها می سوزی...............همه این ها به خاطر جبر "زمان" است و از آن گریزی نیست

"زمان" دیگر پستی نیست که بتوانی ویرایش و یا حذف کنی..."زمان" شناسه نیست که آن را ببندی...زمان" انجمن نیست که آن را قفل کنی......زمان" گروه نیست که آن را عوض کنی......."زمان" آن واقعیت تلخی است که دنیا آن را به سادگی به تو و امثال تو نشان می دهد.
----------------
جادوگران عزیزم
ممنون بابت تمام لحظاتی که به من دادی......

با احترام فراوان
مدیر استکباری سابق
ویکتور کرام(هالی ویزارد)
ارباب لرد ولدمورت
سر بارون خون آلود
پویان غفاری
98/1/12


پویان عزیز،
امروز متوجه شدم که دیگر در میان ما نیستی. در آخرین ماه‌های زندگی ات چه خوب «زمان» را معنا کردی. همیشه در یادمان خواهی ماند. ممنون بابت تمام لحظاتی که به «جادوگران» دادی.
روحت شاد، یادت گرامی.




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۴:۱۱:۳۷ شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۸
#2
- مواد پیدا کنیم؟ بام؟ شیب دار درست میکنن؟
- ای اربابا! ای خرمالو! ای که دورت بگردم که دنیا داره دور سرم میچرخه و من با چرخش ساعتگردم میتونم چرخش پادساعتگرد دنیارو خنثی کنم! ما علیلیم. ذلیلیم. رحمی بنما !
- هرچی مواد از قبل توی این خونه بوده، از صدقه سر مورفینه. ما برای تهیه مواد باس بریم در دنیای مشنگا و با این سر وضعمون امکانش هست ببرنمون کمپ!

مرگخوارها یکی پس از دیگری مشغول بهانه‌گیری بودند که ناگهان صدایی توجه همگی‌شان را جلب کرد...
- تـــــــــــــــققققققق! [ افکت باز شدن در ]

مرد مرموزی جلوی در خانه ایستاده بود. خورشید تابان، چهره او را به طور کلی محو کرده بود. آرام آرام قدم برداشت و وارد خانه شد.
- شلام ژیگرا ! عمو براتون چیژ اورده.

و این صدای کسی جز مورفین گانت نبود که در گوششان طنین انداز شده بود. مرگخوارها از شدت خوشحالی خشتک دریدندی و به این طرف و آن طرف رفتندی. کمی که گذشت، اثرات آخرین موادی که مصرف کرده بودند، کم رنگ تر شد. لحظه به لحظه خمارتر می‌شدند و از سبک سورئال به سبک رئالیسم غیرجادویی تغییر حالت می‌دادند.

- صبر کنید ببینم. اینکه مورفین نیست! اون چیزیم که دستشه، چیز نیست!

اولین کسی که متوجه این توهم بزرگ شد، لرد سیاه بود. مرگخوارها لحظه ای مکث و دوباره به آن شخصی که احساس کرده بودند منجی‌شان است، نگاه کردند. البته اینبار دقیق تر. شخصی لاغر اندام، با یک کلاه چپکی و پیتزا به دست وسط خانه ریدل ایستاده بود و همه را متعجبانه نگاه می‌کرد.
- پیتزاتونو اوردم!




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲:۳۶:۴۳ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۸
#3
سیریوس بلک و زندگی مادر سیریوسی - قسمت اول

- شما با مرکز مشاوره و روانشناسی دکتر ققنوس تماس گرفته‌اید. لطفا جهت دریافت نوبت، عدد 1 را شماره‌گیری فرمایید. در صورتی که مایل به ارتباط با اپراتور ...

سیریوس گوشی تلفن را پایین اورد و نتوانست متوجه ادامه حرف‌‌های روتین گوینده شود. در تصمیمش مردد بود. او قبلا همیشه بی‌پروا انتخاب میکرد. البته نه به این معنا که تمام تصمیماتش درست و بی‌نقص بود اما برای انتخاب کردن، صبر نمی‌کرد. دل را به دریا میزد و شجاعانه انتخاب میکرد. شاید غرور و تعصب او بود که اجازه نمی‌داد اینبار مصمم تصمیم بگیرد. آرام به گوشه‌ای تکیه داد و درحالی که یک دستش به تلفن بود، دست دیگرش را روی سرش گذاشت. اگر لحظه‌ای دیگر تعلل میکرد، تلفن به صورت خودکار قطع میشد. اما درست در آخرین لحظه، وارد عمل شد.

- دیدددددددد! (فشردن عدد 1 در تلفن)
- ضمن قدردانی از شما بابت انتخاب مرکز دکتر ققنوس، تاریخ ملاقات شما چهارشنبه هفته آینده، 11 دسامبر و راس ساعت 15 می‌باشد. بــــیق بیـــق بیـــق بـــــــیق بیـــققققق! (بوق پایان مکالمه)

بعد از تمام شدن مکالمه، روی کاپانه لم داد و با زیر شلواری مامان دوزش، مشغول تماشای تلویزیون شد. هوا کاملا تاریک بود و سیریوس هم تمایلی به روشن کردن چراغ های منزلش نداشت. تنها نور آن جعبه جادویی، یعنی تلویزیون بود که خانه را کمی روشن کرده بود.

گه‌گداری کریچر را می‌دید که از این اتاق به آن اتاق می‌رود و زیرلب مدام مشغول رواجی کردن است. با اینکه رواجی های کریچر خیلی قابل تشخیص نبود اما میشد حدس زد که راجع به چیزهایی سخن میگفت. او جن آزاده‌ای نبود و تمام فکرش را مسائل مرتبط با خانواده بلک مشغول کرده بود. سالها خدمت به این خانواده، او را از درون کلافه ساخته بود اما با اینحال هرگز فکر دیگری جز خدمت و وراجی راجع به مشکلات منزل و گذشته افراد خانواده بلک، به ذهنش خطور نمی‌کرد.

سیریوس مشغول تغییر کانال‌های تلویزیون شد. خیلی نمی‌توانست به تماشای یک کانال ثابت بنشیند. بسیار ساختارشکن و دم دمی مزاج بود. شاید هم دلیل اصلی‌ش محتویات غنی و پربار این جعبه جادویی بود ...

- ... ای یار قشنگ مو بلند مشکی پوشم / با لنگه ابروهات شـــرق شــــرق نزنی تو گوشم !

چییــلیییک (افکت عوض کردن کانال)

- هلوووشووو بدم؟ لیمووووشو بدم؟ کدوووومشووو بدم؟
- الان بهت میگم مرتیکه مادر سیریوس.

چییــلیییــــک

- آه اِی گوزل! هرگز فکرشو نمیکردم به من خیانت کنی.
- من به تو با آیسان خیانت کردم، چون تو به من با ابراهیم پاشا خیانت کرده بودی!
-

چییــلیــــــــییـک

- هم‌اکنون سرتیتر خبرها؛ انفجار بمب اتمی در نصف جهان به دلیل لیز خوردن و زدن دکمه اشتباهی توسط پونالد کرامپ، دستگیری پری قاطر در مرز ایران و عراق به دلیل فرار از بدهی‌های بانکی، درگذشت بازیگر و نویسنده محبوب دلها ویلبرت اسلینکرد شبستری، برگزاری جشنواره نشریات جادویی با حضور اسطوره این حوزه جمشید پاترپور ...

سیریوس:


ویرایش شده توسط سیریوس بلک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۰ ۱۳:۱۱:۲۸



پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۰:۳۷:۳۸ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸
#4
قـــــیـــژژژژژژژ قـــــیــــــژژژژژژ! ( افکت پارک کردن موتور سیکلت )

سلام پروفسور!
برای اینکه به اینجا برسم، مسیر طاقت فرسایی رو سپری کردم. چه کوه ها و دشتهایی که از آنها عبور نکردم. چه گذرگاه های مرگباری که یک میلیمتری ردشان کردم. برای حرکت از عالم روحانی و مرگ به سمت عالم مادی، نیاز بود همچون کریتوس، غول های هفتگانه‌ای رو نفله کنم که خب مشاهده میفرمایید که صحیح و سالم اینجا هستم. آپشن های جدیدی هم پیدا کردم البته. موتورم همچون موتور گوست رایدر، آتشین میشه. چوبدستیم، از جنس چوب درخت های اون دنیاست. 2 سانتی متر بلندتر شدم. البته فکر کنم اون به خاطر کفش‌های جدید خفنمه.

و کلی آپشن دیگه. البته تمام این خطرات رو برای بدست اوردن این آپشن ها به جان نداشته ام نخریدم! بلکه فقط و فقط برای زنده نگه داشتن "عشق" ، قیام حق علیه ظلم و ستم و بازگرداندن دنیای جادویی به مستضعفین بوده. البته با اجازه شوما. خلاصه اینکه در خدمتیم. تقاضا دارم من رو در جمع نورانی خودتون بپذیرید.


باباجان از همین الان امیدت رو از این پیرمرد برگرفتی؟! خب عزیز من می‌اومدی کینگزکراس... یه بلیط VIP می‌دادم دستت... می‌رفتی حالشو می‌بردی! فعلا یه جغد می‌فرستم برات، یه نگاهی هم بهش بنداز جا داشت چندتا آپشن بزن روش.





ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۹ ۲۰:۳۲:۵۰



پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲:۳۴ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
#5
سوژه جدید:
(New Hope)


- چه شب بارونی قشنگی! خیلی خوبه که امشب تصمیم گرفتیم همگی کنار هم شام رو سپری کنیم.

تد ریموس لوپین مدتها منتظر چنین فرصتی بود. شبی آرام همراه با نوشیدنی کره‌ای که همه در کنار هم جمع شوند و یادی از خاطرات دوران جاهلیت کنند. البته خوراندن نوشیدنی کره‌ای و حرف کشیدن از دامبلدور کار به مراتب سختی بود. مالی و آرتور ویزلی در آشپزخانه مشغول تدارک یک مرغ سوخاری خفن بودند که آب را از لب و لوچه‌ی همگی سرازیر کرده بود.
- دو دقیقه اومده بودیم خودتون رو ببینیم، همش تو آشپزخونه بودید!

و این صدای یوآن ابرکرومبی بود که برای خوردن اون سوخاری‌های پدرسوخته در دل آرام و قرار نداشت. سیریوس آخرین کسی بود که رسید. زیر باران یک دوش حسابی گرفته بود. نوشیدنی کره‌ای به دست به سمت میز شام آمد و نوشیدنی را صاف جلوی دامبلدور گذاشت!

- بالاخره اومدی سیریوس! دلمون برات لک زده بود جون طو!
- دلت برای من لک زده بود هاگرید یا نوشیدنی های کهن خانه بلک؟ ای مرتیکه مادر سیریوس!

مالی از آنطرف که در آشپزخانه بود داد زد:
- مودب باش سیریوس! آدم که به مادر خودش بی احترامی نمیکنه.

سیریوس که نزدیک دامبلدور نشسته بود و نسبت به بقیه در شوخی کردن با او جسارت بیشتری داشت، یک لیوان نوشیدنی کره‌ای برای دامبلدور ریخت و آرام به بازوی او زد و گفت:
- خب پروفسور! امشب قراره یادی از اون قدیم مدیما بکنیم. برامون از گلرت گریندل والد بوگو!

دامبلدور کمی خودش را جمع و جور کرد، صدایش را صاف کرد و گفت:
- سنگین باش فرزندم! چیز قابل ذکری نیست...

جمع افراد سر میز شام از 10 نفر بیشتر نمیشد. دامبلدور به اصرار سیریوس اولین جرعه را بالا رفت و مجلس کم کم گرم گرفت. چند ساعت بعدی سوژه، به دلیل درخواست سازمان محترم سانسور و نظارت بر محتوای زوپس، سانسور شده است. اما به قول دامبلدور : چیز قابل ذکری نیست!

چند ساعتی بعد:

- خب فرزندانم! حالا که دورهم جمع هستیم، بد نیست چند کلامی هم جدی صحبت کنیم. ببینید الان وضعیت محفل مناسب نیست. البته میدونید من همیشه بهتون امیدواری میدم و میگم باید استقامت کرد. اما الان شرایط فرق کرده.
- آره خعلی فرق کرده! واقعا مرغ‌های الان همه‌شون هورمونی شدن جون طو!
- البته منظورم فرق های مهمتری بود هاگرید! مرگخوارها همه جارو گرفتن. تعدادشون هم از ما خیلی بیشتره. باید برای این مسئله فکری اساسی کرد. یا کلا همه چیز رو رها کنیم و بریم یا اینکه باید یک اقدام ریشه ای انجام داد.

سیریوس از جا پرید. انگار بر دل و روح و جان او الهامی شده بود. کم مانده بود یک چراغ به نشان از نبوغ و خلاقیت در بالای سرش نمایان بشود.
- ما توی دنیای جادویی و ماگلی شانسی برای جذب افراد جدید نداریم. باید به دنیاهای دیگه سفر کنیم ...
- چه دنیایی مثلا فرزندم؟ اگر مرگخوارها بفهمن، اونها هم قطعا شروع به اینکار میکنن. خیلی خطرناکه!
- چه میدونم. دنیای رمان ها. دنیاهای موازی و مجازی. دنیای مارول. دنیای دی سی. سایر کهشان ها. اما به ریسکش می‎ارزه!


ویرایش شده توسط سیریوس بلک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۸ ۲۳:۳۶:۴۵



پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳:۱۹ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
#6
اوه مای گاد! این تاپیک نوستالژیک. ایتز وِری کوول (تیریپ روشنفکری مثلا)

مشارکت توی مباحث این تاپیک کار خیلی شرافتمندانه‌ای هستش. چون مصاحبه‌های داغ، پر جنب و جوش و پر چالش به بالا رفتن تحرک ها در سایت، افزایش انگیزه ها (مخصوصا خود مصاحبه شونده و خود مصاحبه کننده) و شناخت بچه ها از همدیگه خیلی کمک میکنه. پیشنهاد میکنم همه رفقا حتما مشارکت داشته باشن در مباحث این تاپیک.

مصاحبه کننده که کلا مسته. هرجای پروفایلشو نگاه میکنی نوشیدنی کره‌ای از سر و روش داره میپاچه. جک اسپارویی هستش برای خودش. فقط امیدوارم گلاب به روتون حین مصاحبه و جلوی دوربین ها، مصاحبه شونده رو مورد عنایت قرار نده. هرچند این مهمان که همه چیز از داخلش رد میشه. پیشنهاد میکنم یکمی سبک و سیاق برنامه های جیمی فلنی به مصاحبه ها اضافه بشه. فقط پرسش و پاسخ نباشه. میشه همه جوره مهمان هارو به چالش کشید. دقیق نمیدونم چه‌طوری اما میشه روش فکر کرد. البته تصمیم این مسائل با خود مجری محترمه.

برای طرح سوال نیاز هستش که یکمی راجع به مهمان تحقیق و تفحص و اینا کرد. یکسری سوالات روتینه و از همه میشه پرسید که اونو خود مجری زحمتشو میکشه. اما سوالات...

* تاریخ عضویت رو که نگاه کردم، مشخص شد از اعضای قدیمی هستی. چی شد تصمیم به برگشت مجدد و فعالیت گرفتی؟ آیا برای تو هم اینجا یک جای خاطره انگیز دوست داشتنیه؟
* در نگاه اول به پروفایلت، میشه دید که خیلی از بخش های سایت رو مشارکت داشتی. گالری، خبر، نظرات، ایفا، هاگ و مسائل هری پاتری انجمن‌ها. به کدوم بخش بیشتر علاقه داری؟ فکر میکنی استعدادت اینکه کجا و چطور فعالیت کنی؟
* فکر میکنی مشکل سایت جادوگران در حال حاضر چی هستش؟ آیا فکر میکنی همه چیز خوبه و نیازی به تغییرات نیست یا اینکه معتقدی باید اشکالات رو پذیرفت و برای حل کردنشون قدم برداشت؟
* بنظرت طی این سالها در انتخاب مسئولان سایت چقدر شایسته سالاری وجود داشته؟ آیا دولت در سایه ای وجود داره؟ آیا من دچار تئوری توطئه و توهم هستم؟
* بعد از انتخاب شخصیت در ایفا و فعالیت مستمر، ویژگی های شخصیتی که انتخاب میکنی چقدر روت تاثیر میذاره؟ مثلا شوخ یا شجاع بودن سرکادوگان در زندگی تو تاثیر میذاره؟ بنظرت ویژگی های شخصیتی خود تو چقدر روی سرکادوگان و ساختن شخصیتش تاثیر گذاره؟
* مدت هاست هری پاتر تمام شده. هرچند یکسری با افکار تاجرانه هنوز سعی میکنن از روشهای مختلف پول در بیارن از هری پاتر. آیا ما در جادوگران به خاطر هری پاتر موندیم یا اینکه اینجا فقط یک بستر و فضایی هستش که خیلی فراتر از هری پاتر رفته و از اون عبور کرده؟ آیا عبور از هری پاتر کار درستیه؟ یا انس با اینجور مسائل فقط برای یک دوره سنی خاصی هستش یا اینکه میشه ادامه ش داد؟




ویرایش شده توسط سیریوس بلک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۵ ۱۹:۵۶:۴۵



پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
#7
بله همونطور که گفته شد، در دنیای جادوگری خیلی چیزها تغییر کرده است. مثلا کافه مادام پادیفوت که قبلا یک کافه خیلی شیک و گوگولی مگولی ای بود و فقط توش کیک و چایی سرو می‌شد، الان با اینکه همچنان صورتی بودن خودشو حفظ کرده اما محتواش اصلا با قبل همخوانی نداره. مدتیه که توی کافه، انواع نوشیدنی های کره‌ای سرو می‌کنن و هرشب هم چندتا آدم با دست و پای شکسته از کافه می‌اندازن بیرون. یا مثلا قبلا کافه فقط موسیقی‌های مجاز فرانسوی پخش میکرد اما الان از جواد یساری و شماعی‌زاده گرفته تا متالیکا و ...، پخش میکنن. خلاصه همه چیز خیلی تغییر کرده...

- لینی خیلی ها هستن که مو و دماغ ندارن، اینکه نشد دلیل! ما باید هرطور شده همه رو جذب کنیم. ضمن اینکه هیچوقت لرد سیاه بدون محافظ اینموقع شب بیرون نمیاد.

لینی هنوز قانع نشده بود و بال بال می‌زد تا جلوی کراب را بگیره اما کراب کله پوک تر از اینحرفا بود که بخواد به این چیزها توجه کنه و کار خودش رو میکرد.

مرد بدون مو و فاقد دماغ، روی یکی از صندلی های کافه نشست، کمی به جلو خم شد و یکی از دستانش را روی سرش گذاشت و آهی کشید. افسرده بنظر می‌رسید. با وجود چهره ترسناکش، لبخند مهربانانه ای بر روی لب داشت. هرچند تضاد آن چهره و این لبخند آنقدر آشکار بود که نمی‌شد هیچ رابطه ای بینشان برقرار کرد.
- یک نوشیدنی کره ای سنگین بی زحمت!

کراب و لینی هم به مرد مرموز پیوستن و اونها هم دوتا نوشیدنی کره‌ای سفارش دادن. چهره شون به مرد دوخته شده بود و منتظر بودن چیزی بگه.
- خب، نگفتی نظرتو؟ ارتش صورتی کلی کار برای انجام داره‌ها. می‌آی لرد سیاه رو بکشیم و دنیارو بگیریم یا نِ؟

مرد مرموز که بنظر می‌رسید کمی به این موضوع علاقه‌مند شده، به کراب نگاه کرد و همینطور که نوشیدنی‌شو میخورد گفت:
- خب حالا برای کشتن این لرد سیاهی که میگید نقشه‏‌ای هم دارید؟

کراب از خوشحالی بال بال می‌زد که با اضافه شدن یک نفر دیگه، روز به روز ارتش صورتیش بزرگ تر میشه و میتونه کارهای بزرگی بکنه. کارهایی به بزرگی مغزش! اما یک لحظه جوابی برای سوال فرد مرموز نداشت. اصلا هیچ چیز در مورد تشکیل و اداره یک ارتش نمیدانست.
- آره ما خعلی نقشه داریم! جونم برات بگه که ...




پاسخ به: سلام بر ولدی کچل ... درود بر روح پروفسور بینز
پیام زده شده در: ۲:۰۷ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸
#8
ولدی جون!
عجب زمانه‌ یست! این روزگار به تو هم وفا نکرد. مدتها به دنبال راز جاودانگی بودی و قطره‌ای از آن نوشیدی. اما حالا که میبینی یارانت تو را به شکلات فروختن، حتما سخت دلگیر و سرخورده هستی. البته ناگفته نماند که جادوگر بصیر آن کسی است که نه تنها به لرد شکلاتی، بلکه به هیچ لردی مخصوصا از نوع کچل و بی nose ـش نپیوندد. در کلام اول وظیفه خود می‌دانم اکنون که با خاک یکسان شده‌ای و وجدانت در حال قل قلی ‌ست، تو را به آغوش گرم و نورانیِ آسلام دامبلی دعوت کنم. دست از لرد پرستی خویشتن بردار، با تبر درونت آن را بشکن و به یگانه گرداننده کره‌ی زوپس ایمان بیاور. خب بسه دیگه، بیش از حد مرلینی شد.

ببین لردک جون!
خوشحالم که برگشتی. چون قراره این مرگخوارها رو مجازات کنی، و ما کلی میخندیم. و هم اینکه باور کن وقتی نبودی، کلی دلمون گرفت. توی چت باکس، رول، اینور، اونور، (این خوبه، اون خوبه!)، اگر نبودی ما کیو مسخره می‌کردیم ؟ شنیدی میگن یه مَرده میخوره به نرده برمیگرده؟ میگن یکی بود دنبال جاودانگی می‌گشت، زودتر از بقیه به غضب الهی پیوست. مرسی که هستی. به این مرگخواران چتری و غیرچتری هم توصیه میکنم توبه کنن که راه توبه همیشه بازه. هم از غضب این ولدی در امان میمونید، هم آپشن های ویژه‌ای وجود داره که اگر خواستید تشریف بیارید خصوصی خدمت تون عرض میکنم. مثلا محفل یک لاک پشت داره، با توپ جام جهانی روپایی میزنه. یا ققنوس دامبل جون، وقتی غمگین میشه، یه گوشه ای میشینه سیگار میکشه! هرچند ما این عملش رو همیشه تقبیح می‌کنیم.

اینجا، از بهشت جادوگری و در کنار حوری‌ها دارن بهم اشاره میکنن که زمانم تمونه. الان میام عزیزانم. از بلاتریکس خیلی تشکر کن که مرا به خیل شهیدان پیونداند. دیدار به قیامت.

فرت!




پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۵:۳۸ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
#9
حتی اگر اخیرا در هاگواترز آن وقایع بنظر نحس و شوم هم اتفاق نیوفتاده بود، تصور اینکه مرگخواران و محفلی‌ها در زیر یک سقف به سرگرمی و تفریح بپردازند، واقعا دشوار است! اما آیا مدیر مدرسه برای حل این مسئله تدبیری اندیشیده بود؟ آیا این تور رایگان گردشگریِ فول آپشن می‌توانست آغازی برای صلح همیشگی میان این دو گروه و پایان جنگ ها باشد؟ یا که شاید ایدئولوژی گول این چیزهارا نمیخورد و استوار در مقام خویش ایستادگی می‌کند؟! کدام پیروز نهایی میدان اند، ایدئولوژی یا جن‌های ماساژ دهنده تایلندی؟!! اصلا این مدیر مدرسه که هــی گفته میشه کی بود؟
دامبلدور که خودش در محفل درحال جمع کردن بار و بندیل است تا به همراه محفلی‌ها در تور شرکت کند، سیکس پک هارو به بیرون بیاندازد و یک ماه کامل عشق و حال بکند. این مدیر اســرار آمیـز چه کسی است که هردو جناح را به این تونل وحشت دعوت کرده است تا بتواند مجددا اعتماد اولیاء دانش‌آموزان را بدست آورد؟ در ادامه داستان مرموز ما چه خواهد شد؟ آیا این طالــع نـحــس ...

خوانندگان داستان: الان اینهمه سوال مطرح کردی که چی دقیقا؟ برو سراغ ادامه داستان مرتیکه مادر سیریوس!

ناگهان صفحه برای یک لحظه سیاه میشه، و بعد دوربین محل محفلی‌هارو نشون میده که با تکاپو و عجله، مشغول جمع کردن چمدان هایشان بودند تا برای سفر یکماهه خود آماده شوند. در همین حال یکی از ویزلی ها که دقیق مشخص نیست کدامشان است (چون نویسنده دقیقا نمیدونه که در حال حاضر چندتا ویزلی فعال و محفلی در ایفای نقش داریم )، ناگهان از حرکت باز می‌ایستد، مدتی هنگ می‌کند و بعد رو به پروفسور می‌گوید:
- خعلی عجیبه!
- چی عجیبه فرزندم؟
- خعلی خعلی عجیبه!!

دددییییییرینگ دووووووورووونگ دیریرییییینگ! (صدای افکت شروع پیامهای بازرگانی، اون هم پابرهنه وسط داستان!)

- سلام جناب! لطفا یه دونه نوشیدنی کَره‌ای میخواستم.
- هلوشووو بدم؟ لیموشوووو بدم؟ کدومشوووو بدم؟
- پااااااااااااااااااااق! (افکت صدای شلیک شات‌گان)

و بعد مشتری زیرلب زمزمه میکند:
- اگه میتونی حالا همه‌شـــو بده، دِ پااااشو دیگه، پاااااشوووو عوضی

صدای خفن راوی پیامهای بازرگانی: "به خاطر یک جعبه نوشیدنی کَره‌ای"، هم اکنون در سراسر سینماهای تحت لیسانس هالی ویزارد

دددددررررنگ دورووورووووونگ دیریریییینگ دوووووونگ! (صدای افکت پایان پیامهای بازرگانی)

- فرزندم من طبق کاراکترم باید جادوگر صبوری باشم، اما یا میگی چی عجیبه یا خدا سرشاهده ... آخ گلبم گرفت!
- توی این اوضاع اقتصادی خراب، اونهم با اینهمه بدهی مدرسه، چطور چنین تور رایگانی گذاشتن؟ یکمی حس میکنم مشکوک...
- بد به دلت راه نده فرزند دلبندم. همیشه قضایا رو از جنبه مثبتش بنگر. خـداروووشـــکـر (با لحن مهران مدیری در سریال هیولا) که چنین لطفی شامل حال ما شده. الانم دیگه همه آماده باشن که داریم راه میوفتیم ...


ویرایش شده توسط سیریوس بلک در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۷ ۵:۴۲:۴۹



پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱:۰۴ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
#10
سلام.
به قول شاعر پیر شدیم ولی تائید نه!
یک پیشنهاد خیلی خیلی دوستانه دارم رفقا. موضوع مورد بحثم مراحل ایفای نقشه. وقتی یکی میاد توی سایت چرخی میخوره و ممکنه به مرور کمی وابسته به سایت بشه، حالا چه براثر خوندن اخبار، مقاله، دیدن عکس ها و یا از همه مهم تر بحث ایفای نقش، تصمیم به عضویت در سایت میگیره تا کم کم با توجه به استعداد هاش، شخصیت خودش رو در سایت بسازه و روز به روز تعالی ببخشه. و حالا مراحل بعدی که براش توی سایت رقم میخوره که میشه بخش فراموش نشدنی از زندگی انسان. که اتفاقا تجارب خوب و لذت بخشی رو به انسان می‌آموزه. واقعا کمک کننده ست برای مراحل آتی زندگی.
اما وقتی همون ابتدای کار یعنی در تائید مراحل ایفای نقش بهش سختگیری بیش از حد بشه یا که به درخواست هاش با سرعت کافی پاسخ داده نشه، ممکنه هرگز تجاربی که ذکر کردم رو تجربه نکنه. البته اینکه آیا مشکلات ما در مبحث بحران تعداد اعضا و میزان فعالیت اعضاء به اینها محدود میشه یا خیر؟ طبیعتا پاسخ خیر هستش. خدایی ناکرده نمیخوام سیاه نمایی کنم که الان وضعیت خوبی نیستش یا زحمات دوستانم رو زیر سوال ببرم. نه اتفاقا. اما مطلبی که گفتم در جای خودش اهمیت داره.

موفق باشید رفقا.
درپناه حق.


ویرایش شده توسط سیریوس بلک در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۵ ۱۴:۴۰:۴۷







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.