هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ




پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸:۵۲ پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۱
#1
خلاصه:
لرد ولدمورت توهم زده و همه رو به شکل سبزیجات میبینه. محفلیا از وضعیت لرد سوءاستفاده میکنن و ازش آش درست میکنن تا بفروشن. ولی مرگخوارا، لرد-آش رو به زور نجات میدن.
لرد اما به گفته ی خودش آش مسئولیت پذیریه و میخواد که خورده بشه، ولی با تلاش مرگ‌خوارا، یادش میاد که لرد ولدمورته. برای برگردوندنش به حالت قبلی، لینی پیشنهاد میده که یه قالب شکل لرد بسازن ولی قالب می‌شکنه. یه کتاب از یه محفلی بهشون میرسه که می‌تونه مشکلشونو حل کنه، ولی بلاتریکس مخالف اینه که لرد رو با کمک یه محفلی نجات بدن.

تصویر کوچک شده


مرگ‌خوارا دیگه انرژی این رو نداشتن که دنبال راه حل جدیدی بگردن. اصرار و التماس هم بی فایده بود و بلاتریکس حاضر نبود کمک یه محفلی رو قبول کنه. چاره ای برای مرگ‌خوارا نمونده بود، جز اینکه به آخرین راهکارشون رو بیارن و رامودا رو جلو انداختن، که آسمون چشماش، همیشه آماده بارش بود. رامودا با چشمای اشک آلودش، به بلاتریکس زل زد.
- بلا، من این مدت که ارباب رو ندیدم، آسمون چشمام خشک شده، مرلین می‌دونه تو که نزدیک ترین بودی بهش، الان چه حسی داری. نمی‌خوای ارباب از راه نادرست برگرده، حتی اگه به قیمت این باشه که دلت براش تنگ بشه.

بلاتریکس سعی کرد واکنشی نشون نده.

- یادته ارباب اینجا مینشستن و با خوش قلبی به هکتور کروشیو میزدن؟ یا وقتی که بانو نجینی رو میذاشتن روی پاشون و نوازش میکردن و ما حین تغذیه ایشون مورد عنایت نیش هاشون قرار می‌گرفتیم و ارباب میخندیدن؟ چه روزهای زیبایی بود.

بلاتریکس دیگه تحمل شنیدن نداشت. کم کم داشت حالت چهره رامودا رو به خودش می‌گرفت ولی خودش رو جمع و جور کرد.
- خیلی خب، هر کاری می‌خواین بکنین، فقط منو قاطی نکنین.

مرگ‌خوارا از درون هورا کشیدن و رامودا رو، که هنوز میخواست ادامه بده، کشیدن و با خودشون بردن. کتاب رو برداشتن و سریع مشغول کار شدن.

* * *


- خب این یکی میگه یه نفر به تیکه هایی که تا الان سر هم کردیم عشق بورزه بگیره... لینی تو عشق بورز.
- چرا من؟

نیازی به جر و بحث نبود چون رامودا سریع خودشو به قالب رسوند و با فرمت شروع کرد به ناز و نوازش قالب.

- حالا میگه این یکی تیکه رو باید همه در آغوش بگیرن. بلا...
- من چیزی رو در آغوش نمی‌گیرم.
- مگه نمی‌خوای ارباب برگرده؟
- بیا.

وقتی کار در آغوش کشیدن قطعه تموم شد، اونو سر جاش گذاشتن و قالب تقریبا کامل شد.

- حالا فقط مونده با نور درون بهش ریپارو بزنیم.
- مگه با چوبدستی ریپارو میزدیم درست نمیشد؟
- کتاب اینجوری ننوشته بود.

مرگ‌خوارا با ته مونده نور درونی که داشتن، چوبدستیشونو برداشتن و ورد رو اجرا کردن، و با این کار، قالب کاملا ترمیم شد.
حالا فقط مونده بود لرد-آش رو داخل قالب بریزن.


یه بوتراکلِ جذاب


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸:۰۴ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۱
#2
خلاصه: هري پاتر به طرز مشكوكي كشته شده. حالا جيني تصميم گرفته كه بفهمه كي پشت اين ماجرا ست! بعد مراجعه ی جینی به وزارت خونه جینی میفهمه که قبر هری خالیه. پس به سراغ آنجلینا می ره که یه کارآگاهه که هری رو پیدا کنه، ولی تلاششون برای پیدا کردن هری بی نتیجه می‌مونه و وقتی به خونه آنجلینا بر می‌گردن، میبینن که برای هری مراسم گرفتن! آنجلینا میخواد برای پیدا کردن هری، با مون تماس بگیره.

تصویر کوچک شده


- بیب بیب بیب... مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی‌باشد. دِ پاترونوس ست ایز آف. بیب بیب بیب...
- جواب نمیده؟
- کی جواب نمیده؟

آنجلینا و جینی از جا پریدن. مالی به طرز تهدید آمیزی، با ماهیتابه پشت سرشون ایستاده بود. چاره ای نداشتن جز این که با اکراه، ماجرا رو براش توضیح بدن. مالی بعد از شنیدن ماجرا، از جا بلند شد.
- شما تا وقتی بهترین تیم تجسس دنیا رو دارین، به مون زنگ میزنین؟
- بهترین تیم تجسس؟

مالی با انگشتاش سوت زد و یه کاسه سوپ پیاز رو تو هوا چرخوند. طولی نکشید که دور و برش پر از بچه ویزلی شد که توی هم وول میخوردن و صدای توله گرگ در می‌آوردن و یکی یکی میپریدن تا کاسه سوپ رو به دندون بگیرن. آنجلینا از رفتار مالی خوشش نیومد، چون به هرحال اون همسر جرج بود و تعدادی از بچه ویزلی ها، بچه های خودش بودن، ولی به هوش مالی آفرین گفت.

- من یه عالمه از این سوپ برای مراسم درست کردم. هر کسی عمو هری رو پیدا کنه، جایزه میگیره! حالا کی میخواد عمو هری رو پیدا کنه؟

بچه ویزلی ها مثل توله گرگ بچه آدم بند و بساطشونو برداشتن و رفتن پی هری. جینی و آنجلینا هم که از این تجسس خسته بودن، روی مبل ولو شدن. اگه این جستجو هم بی نتیجه موند، بعدا دوباره ادامه می‌دادن.

* * *


- سیل اومده! جونتونو بردارین و فرار کنین!

مردی توی کوچه دیاگون اینو گفت و سوار جاروش شد و فرار کرد. در کسری از ثانیه، سیل بچه ویزلی ها از دیاگون گذشت و چیزی جز خرابه بر جا نذاشت. بچه ویزلی رهبر که دفترچه نقاشی توی دستش بود، مداد شمعی صورتیشو از پشت گوشش درآورد و روی برگه، چیزی رو خط زد که ظاهراً به زبون کودکان، معنی «کوچه دیاگون» می‌داد.
- خب، اینجا هم نبود. تا الان همه جا رو گشتیم که.
- یه جا رو نگشتیما.

بچه ویزلی دیگه راست می‌گفت. خط خطی صورتی توی دفتر بچه ویزلی رییس که به معنی «خونه ریدل ها» بود، هنوز خط نخورده بود.
- پیش به سوی پیدا کردن عمو هری!

دقایق کوتاهی بعد - خونه ریدل ها!

- چه کسی جرئت کرده آرامش ما و فرزندمان را بر هم بزنه؟

لرد سیاه اونقدر عصبانی بود که یادش رفته بود ردای خفنشو روی لباس خواب یه تیکه عروسکی ش بندازه و دمپایی ابری و کلاه خواب و منگوله دارش رو هم در بیاره. ولی ظاهراً خیلی مهم نبود. مرگ‌خوارا خیلی سرشون شلوغ تر از این بود که متوجه بشن. دریایی از بچه ویزلی ها توی خونه به راه افتاده بود. بعضیا روی سر و کله مرگ‌خوارا پریده بودن، بعضیا ریخته بودن توی آشپزخونه و بعضیا اتاقا رو تخریب می‌کردن. لرد با دیدن این صحنه، دهنش از تعجب باز موند. باید فکری به حال این اوضاع میکرد. سریع با چوبدستیش، ردای سیاه ترسناکشو ظاهر کرد و دستور تشکیل جلسه فوری داد.


ویرایش شده توسط پیکت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۱۰ ۲۲:۴۶:۱۹
ویرایش شده توسط پیکت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۱۰ ۲۲:۴۷:۴۲

یه بوتراکلِ جذاب


تصویر کوچک شده


پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵:۲۳ یکشنبه ۹ مرداد ۱۴۰۱
#3
از جاروی جیغ تا مرلین

پست سوم!



با یه نگاه سریع به محل فرود تبعیدی ها، میشد فهمید چقدر بد شانسی آوردن. تسترال ها توی تاریک ترین و فقیر نشین ترین محله برزیل فرود اومده بودن. اصرار تبعیدی ها بی فایده بود و تسترال ها به محض زمین زدن پیاده کردن هر هفت نفر، اونجا رو ترک کردن.

- حالا چیکار کنیم؟ چجوری اینجا دووم بیاریم؟ گشنه مه من.
- آروم باش ایوا چان. بیاین اول یه جای خواب پیدا کنیم.
- نه، اول باید غذا پیدا کنیم!
- فرزندان.

ایوا و تاتسویا فهمیدن که اگه بخوان به جر و بحث ادامه بدن، دامبلدور بصورت خودکار شروع می‌کنه به سخنرانی درمورد عشق و دوستی... و چیزی که در حال حاضر براشون غیر قابل تحمل تر از گرسنگی و خستگی بود، سخنرانی بود! این شد که تصمیم گرفتن تقسیم کار کنن.
- تا تو و پروفسور دامبلدور میرین دنبال آب و غذا، من و پیکت میریم دنبال جای خواب...
- ولی من غذا و جای خواب دارم.

پیکت اینو گفت و شیرجه زد توی ریش دامبلدور. به هر حال اون یه گیاه بود، و شاید هم یه جانور. به هر حال، ظاهراً بهره ای از احساسات انسانی نبرده بود. تاتسویا آهی کشید.
- مهم نیست. یه سامورایی می‌تونه به تنهایی از پس وظایفش بر بیاد. مینا سان، چند ساعت دیگه همینجا می‌بینمتون.

چند ساعت بعد

- میناسان... خوشحالم از دیدنتون.
- تاتسویا؟

نه صدا و نه تصویر مقابل ایوا، به تاتسویا شباهتی نداشت. چشماش قرمز شده بود و زیر چشماش هم گود افتاده بود. ظاهراً سرگیجه داشت و به سختی راه می‌رفت. تنها راه تشخیصش، کاتانای جدا نشدنی ای بود که دختر، مثل همیشه، محکم توی دستاش نگه داشته بود.
- خب... غذا پیدا کردین؟
- غذا که... یه چندتا کارتن خواب اون گوشه بودن... من خوردمشون. بدرد شما نمیخوردن. نیتروهیدروژن سولفوریک زیاد داشتن.

ایوا خودش هم نمیدونست نیتروهیدروژن سولفوریک چیه، و اصلا وجود خارجی داره یا نه. ولی مهم نبود. مهم این بود که به هر کسی که میگفت، حرفشو قبول میکرد و میبخشیدش، حتی دامبلدور!
ولی یه موضوع هنوز اذیتش میکرد.
- تات... چرا این شکلی شدی؟
- چه شکلی؟... شاید بخاطر داروییه که چند دقیقه پیش خوردم. یه عده دور آتیش جمع شده بودن و یه داروی سفید مصرف می‌کردن. میگفتن باعث میشه گرسنگی و خستگی یادشون بره. ظاهراً پول زیادی هم بابتش داده بودن، میگفتن خونه هاشونو فروختن تا همچین چیزی بدست بیارن. منم با کاتانا همه رو از بین بردم و دارو رو گرفتم. راست میگفتن، واقعا گرسنگی و خستگی رو از بین می‌بره.

ولی ظاهر تاتسویا چیز دیگه ای می‌گفت. چشماش طوری بود که انگار چند ماه نخوابیده و اونقدر به سختی سرپا ایستاده بود که انگار چند ماه غذا نخورده! حتی به سختی کاتانا و کیسه بزرگ حاوی دارو رو نگه داشته بود.
ایوا خواست دهن به اعتراض باز کنه، ولی وقتی دامبلدور رو دید که با فرمت نزدیک میشه، چیزی نگفت.
- فعلا بیاین، با کارتنِ کارتن خوابایی که خوردم، یه خونه کارتنی ساختیم، بیاین بریم بخوابیم.

خونه کارتنی، بهترین جایی بود که برای گذروندن شب گیرشون میومد. دامبلدور با مهربونی، از ریشش استفاده کرد تا برای بقیه بالش بسازه. پیکت هم چند تا شپش که از توی ریش دامبلدور پیدا کرده بود رو، به هم تیمی هاش تعارف کرد که شب گرسنه نخوابن؛ ولی کسی قبول نکرد. پیکت هم از مرلین خواسته شکم خودشو سیر کرد، دوباره به ریش برگشت و خوابید.
ولی بقیه نتونستن بخوابن. شکم ایوا از گرسنگی قار و قور کرد، اتفاقی که کاملا عادی بود، ولی به طرز عجیبی امشب برای تاتسویا خنده دار بود. هر چقدر هم تیمی هایش تلاش کردن، خنده های تاتسویا بند نمی اومد و وقتی هم بند اومد، شروع کرد به صحبت با مرلین. دامبلدور و ایوا نگاه هایی تاسف بار با هم رد و بدل کردن.

- آقایون؟

صدای مردی از بیرون کارتن، همه رو از جا پروند. به جز تاتسویا که ظاهراً مذاکراتش با مرلین، داشت به نتیجه می‌رسید. مرد که ظاهر نسبتا موجهی داشت، کمی جلوتر رفت.
- اهم... ببخشید که ترسوندمتون... من خریدارم.
- سلام خریدار. من ایوام.
- نه... منظورم اینه که... خریدار اون بسته چیژم.
- چیژ؟
- چیژ دیگه. اون بسته سفید دست اون دختر خانوم! به بالاترین قیمت خریدارم.

ایوا سر از حرف های مرد در نمی‌آورد، هر چقدر هم مرد توضیح میداد که قصدش خرید بسته چیژ هست، و اسمش "به بالاترین قیمت خریدار" نیست. وقتی دو گالیونیش افتاد که مرد کیف سامسونت پر از پولی رو بیرون آورد و جلوشون چرخوند.
ایوا با دیدن کیف، سریع بسته رو از دست تاتسویا قاپید، ولی قبل از اینکه به دست مرد برسه، دامبلدور جلوشو گرفت.
- باباجان، واقعا میخوای یه همچین چیزی رو بدی دست مردم؟
- مجانی نمیدیم که! پول میگیریم عوضش.
- حرف پولش نیست که فرزند. ببین با تاتسویا چیکار کرده.

حق با دامبلدور بود. تاتسویا کاملا عقلشو از دست داده بود... ولی پولی که مرد جلوی چشمش تکون میداد، به این آسونی ها قابل چشم پوشی نبود. باید فکری میکرد. باید کاری میکرد که مدت زمانی که توی تبعید میگذروندن، به بهترین نحو بگذره. و باز شدن کیف سامسونت و درخشش پول ها، تصمیم گیری رو براش آسون تر کرد.
- آخه ببین پروفسور، تاتسویا داره با مرلین حرف میزنه. سعادت از این بالا تر؟ تاتسویا داره حقیقت رو میبینه که چشم از دنیا شسته. تاتسویا به کمال رسیده.

صحبت های ایوا، تاثیر عمیقی روی دامبلدور گذاشته بود. حتی داشت کم کم به تاتسویا حسادت میکرد که منبع نور و روشنایی حقیقی دست پیدا کرده.
- باشه بابا جان. بده بهشون. بذار مردم هم به این سعادت دست پیدا کنن.

مهر تایید دامبلدور، نقطه آغاز شکار چیژ بود. به این صورت که گروه، به محض ردیابی چیژ، تاتسویا و ایوا رو آزاد می‌کردن تا حساب چیژکشا رو رسیده، چیژ باقیمونده رو بردارن و با قیمت هنگفتی بفروشن. شعار "بزن روشن شی"، ورد زبون مردم شهر شده بود!

تبعیدی ها کم کم داشت بهشون خوش می‌گذشت. دامبلدور هر روز مقداری ریششو کوتاه تر و کم پشت تر میکرد، و در جواب اعتراض پیکت، بجای ردای جادوگری، یه کت جیب دار خرید و بقیه سهمشو پس انداز کرد. ایوا سعی میکرد علاوه بر خوردن غذای مورد علاقش، مقداری هم پس انداز کنه. اگه وعده های دامبلدور عملی میشدن، اون به زودی میتونین هر چقدر میخواد غذا بخوره، حتی اگه تاتسویا با همه سهمش فقط چیژ مصرف کنه!
روز ها به سرعت سپری میشدن...

چند روز بعد

جلوی در ورودی بانک بزرگ جادوگری برزیل، مثل همیشه شلوغ بود. غالب جمعیت، لباس ها و جواهرات میلیونی پوشیده و در حال خودنمایی برای ضعیف تر ها بودن. هر کس کلیدشو محکم چسبیده بود و آماده بود به محض باز شدن در، خودشو هل بده داخل تا به کارش زودتر رسیدگی بشه. باز شدن بانک، بعد از چندین سال، امروز برای اولین بار، چند دقیقه ای به تاخیر افتاده بود و همه کمابیش کنجکاو شده بودن بدونن چه اتفاقی افتاده. کنجکاویشون خیلی طول نکشید، چرا که جواب سوالشون، با یه لیموزین بزرگ، جلوی در ورودی نگه داشت.
مرد سیاه پوشی که عینک دودی به چشم داشت، در لیموزین رو باز کرد و جمعیت، برای دو دختر و پیرمردی که از لیموزین پیاده شدن، راه رو باز کردن.

جمعیت از دیدن ابهت این سه نفر، در سکوت فرو رفته بود. کمی که دقت میکردن، یه موجود سبز کوچولو با کت و شلوار روی شونه پیرمرد، توی دست یکی از دخترا یه کاتانا، و توی دست دختر دیگه، یه سیب و یه کیک شکلاتی دیده میشدن. مرد سیاهپوش با عینک دودی، که روی کارت اسمش عبارت "داور عادل" به چشم میخورد، پشت سرشون راه افتاد و همگی وارد بانک شدن. ظاهراً دلیل دیر باز شدن امروز بانک، انتصاب این گروه به عنوان مدیریت بانک بود.

خیلی طول نکشید که از جمعیت، صدای پچ پچ بلند شد. همه میدونستن اینا، معروفترین باند مافیایی کشور هستن. بزرگ ترین قاچاقچیان مواد مخدر. ثروتمند ترین افراد این کشور! کسایی که پولشون توی یه بانک جا نمیشه! باند «اججتم»!


ویرایش شده توسط پیکت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۹ ۲۲:۲۴:۱۷
ویرایش شده توسط پیکت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۹ ۲۲:۲۶:۳۸

یه بوتراکلِ جذاب


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۸:۲۴:۵۱ یکشنبه ۹ مرداد ۱۴۰۱
#4
- حالا دلقک خیاری بشین.

آگلانتاین و تام نمیخواستن دلقک خیاری بشن، ولی چاره دیگه ای نداشتن. ترس از بلاتریکس، همه چاره ها رو ازشون گرفته بود. بنابر این، اونا سعی کردن دلقک خیاری بشن...

- میگم بلا... دلقک خیاری چی هست اصلا؟
- دلقک خیاری... چیز... خب... زاخار؟
- خب... دلقکی که با لباس خیار اجرا میکنه؟ یا خیاری که با لباس دلقک اجرا میکنه؟

با چشم غره بلاتریکس، تام و آگلانتاین سریع مثل دلقک آرایش کردن و لباس خیار پوشیدن و شروع کردن به بالا انداختن توپ های آتشین، درحالیکه روی یک چرخه پا میزدن. هیچکدوم از این کارها برای دو نفری که به هم بسته شدن، آسون نبود... ولی بهتر از کروشیو خوردن یا مردن بود، و حتی بهتر از له شدن زیر نگاه های سنگین و ترسناک بلاتریکس.
زاخاریاس براشون سوت زد و تشویقشون کرد تا وقتی اجراشون به پایان رسید.
- دوباره! دوباره! دوباره!
- یعنی چی دوباره؟! حلالمون کن بریم آقا! تا کی باید به این تام بسته بمونم؟!
- از تن صدات خوشم نیومد. حلالت نمیکنم.

بلاتریکس از این وضع خسته شده بود. کارهای مهم تری تو برنامه ش داشت تا کمک به حلالیت گرفتن. چند روزی بود موهاشو فر تر نکرده بود و موهاش داشتن صاف تر میشدن. چند وقتی بود مچ رودولف رو حین دید زدن نوامیس مردم نگرفته و بهش کروشیو نزده بود. از اون بدتر، چند دقیقه ای میشد که با اربابش صحبت نکرده بود و دیگه داشت دیوونه میشد! باید زودتر کار رو تموم میکرد.

- زاخاریاس.
- بله؟
- حلالشون کن.
- نمیکـ... اوه من از صمیم قلب همه رو میبخشم.

اون جمله آخر رو وقتی اضافه کرد که بلاتریکس چوبدستیشو تهدید آمیز جلوی روش چرخوند. در حالی که بلاتریکس میرفت تا به کارهای مهم ترش رسیدگی کنه و زاخاریاس میرفت تا بلایی سرش نیاد، لینی لیستشو بیرون آورد.
- حلالیت اولی رو گرفتیم! نفر بعدی کیه؟


یه بوتراکلِ جذاب


تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۶:۳۷:۱۲ شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۱
#5
خلاصه:
گربه ای بر اثر معجون، بزرگ و گنده شده و دامبلدور رو قورت داده. دامبلدور وقتی متوجه شد می‌تونه گربه رو کنترل کنه، تصمیم گرفته کارهایی که وقتی دامبلدور بوده و نمی‌تونسته انجام بده، انجام بده. بعد از چندتا خرابکاری که به بار آوردن، گربه شروع کرد به گریه کردن. دامبلدور فکر می‌کنه اگه به محفل برگردن، گربه آروم میشه. اون متوجه نیست که گربه در حال کوچیک شدنه.

تصویر کوچک شده


همون لحظه - خونه گریمولد


- حمله گربه غول پیکر به کوچه دیاگون!... دامبلدور ناپدید شده... برای امنیت خودتون، کوچه رو سریعا ترک کنید و به خونه هاتون برگردین!...

گابریل روزنامه رو کنار گذاشت و رو به پیکت کرد.
- راست می‌گفتی... واقعا انگار گربه پروف رو خورده! واقعا تو اون لحظه اونجا بودی؟!
- آره دیگه! درست لحظه ای که پروف میخواست خورده شه، از توی ریشش پریدم بیرون!
- چرا کمکش نکردی؟ پروف کم بهت جای خواب و غذای مناسب داده؟
- من که فقط یه بوتراکل کوچولوی بی خطرم. نمی‌تونم به کسی آسیب برسونم که. تازه نجات هم نمی‌تونم بدم. ببین منو.

گابریل زیر لب تا تونست به پیکت بد و بیراه گفت، که گاه و بیگاه می‌خواد چشم ملتو در بیاره، ولی موقع نیاز هیچ کاری از دستش بر نمیاد. برای این که کمی آروم بشه، خودش رو پشت کپه کتابش پنهان کرد.
- هوم... کجا گذاشته بودمش؟ آها، اینجاست!

گابریل کتابی رو که عکس برجسته معجون روش خود نمایی میکرد رو برداشت و ورق زد تا به صفحه مورد نظرش رسید.
- هوم... اینطور که معلومه، گربه معجونی رو خورده به اسم "خبیث کننده". این معجون هیکل مصرف کننده رو چند برابر می‌کنه و قدرت تفکرش رو کاهش میده. در مواردی هم دیده شده که فرد مصرف کننده، مرتکب جرم و جنایت شده. طبق محاسبات من، گربه پروف رو خورده و معجون روی پروف اثر گذاشته! ولی چون تاثیر غیر مستقیم بوده، پروف داره جنایات رو مرتکب میشه و گربه فقط بزرگ شده. به همین سادگی!

دهن پیکت از تعجب باز موند.

- هووووم... و ظاهرا یه راه حل هم داره. اما باید اول پروف رو گیر بیاریم. کسی نقشه ای داره؟


ویرایش شده توسط پیکت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۸ ۱۸:۰۰:۳۱
ویرایش شده توسط پیکت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۸ ۱۸:۳۹:۱۹
ویرایش شده توسط پیکت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۸ ۱۸:۴۲:۱۸

یه بوتراکلِ جذاب


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹:۳۴ پنجشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۱
#6
خلاصه: شونۀ موی لرد سیاه گم شده! لرد به مرگخوارا ماموریت میده تا شونه ش رو پیدا کنن و تا زمانی که پیدا نکردن به خانۀ ریدل بر نگردن. مرگخوارا متوجه میشن که شونه لرد دست دامبلدور و محفلیاست و در خونه گریمولد، نقش شونه دامبلدور رو ایفا میکنه.
مرگ‌خوارا اول پیتر رو میفرستن دنبال شونه، ولی نصفش برمیگرده و نصف دیگش که شونه همراهشه، توی اتاق دامبلدور می‌مونه.
در مرحله دوم، هاگرید رو گیر میارن تا بلاتریکس به شکل هاگرید در بیاد و وارد محفل بشه، اما نقشه لو می‌ره! محفلیا، مرگ‌خوارا رو بیرون از پنجره اتاق میبینن که هاگرید رو به درخت بسته‌ن و بلاتریکس توی محفل، به حالت عادی ش بر میگرده.


تصویر کوچک شده


بلاتریکس داشت زیر نگاه های محفلیا له میشد. حتی بلاتریکس هم توی چنین موقعیتی، نمیدونست باید چیکار کنه!
- ام... چیزه... اون هاگرید نیست که... اون یکی از مرگ‌خواراست... کدومشونه...
- گوشنمه.
- ایواست! ایوا میخواست پیتر بیچاره رو بخوره... ببینین پیتر نصفش فقط روی زمینه!

محفلیا به پیتر نصفه نیمه که براشون دست تکون می‌داد، نگاه کردن.

- ای داد! ببینین بچه رو به چه روزی انداختن! معلومه تو مقر مرگخوارا سوپ پیاز نمیدن به بچه!
- آخی، ببین چه با عشق دست تکون میده. معلومه یه روزنه نوری درونش هست.
- به نظرتون می‌دونه کاربرد اردک پلاستیکی چیه؟

بلاتریکس نمی‌فهمید دلیل این همه خونسردی محفلیا چیه، ولی مهم نبود. تا محفلیا سرگرم پیتر بودن، سریع دوید به سمت اتاق دامبلدور، ولی اثری از شونه ندید. فقط نصف دیگه پیتر که داشت دست تکون می‌داد.

- پس شونه کو؟
- شونه رفت.
- یعنی چی شونه رفت؟!
- از اینهمه سر و صدایی که یهو درست شد، ترسید و رفت. میشه کمکم کنی بل‍...

ولی بلاتریکس رفته بود. باید قبل از اینکه شونه خیلی دور بشه بهش می‌رسید... ولی کجا رو باید می‌گشت؟

- هی! شونه پروف اینجا چیکار میکنه؟

بلاتریکس به سمت صدا برگشت و جرمی رو دید که به بیرون اشاره می‌کرد. شونه پشت یکی از سنگا قایم شده بود و تعدادی مرگخوار و محفلی، دور سنگ حلقه زده بودن.
- دستتو بکش، شونه اربابه!
- تو دستتو از شونه پروف بکش!

شونه ترسیده بود. اون فقط یه شونه معمولی بود که تا حالا دعوا از نزدیک ندیده بود. حتی تا حالا، هیچ سری رو هم شونه نکرده بود! توی خونه ریدل ها، نقشش این بود که ثابت کنه سر لرد سیاه کچل نیست، فقط کم پشته! و توی محفل هم نقشش صاف کردن ریش دامبلدور بود. میخواست برای یه بار هم که شده، حس یه شونه عادی بودن رو تجربه کنه... ولی این آرزو ظاهراً دست نیافتنی بود...

- شونه مال اربابه!
- نخیر! مال پروفه!

فکری به ذهن شونه رسید. شاید نمیتونست حس و حال یه شونه عادی رو تجربه کنه، ولی میتونست یه شونه خیلی خیلی خاص رو تجربه کنه! هر چی نباشه، الان نماینده های دو جادوگر بزرگ، داشتن روش دعوا میکردن!
با این فکر، از پشت سنگ بیرون پرید.
- اهم... من با یه گروه از شما میام. ولی اول باید یه چند تا کار کوچیک برام انجام بدین.

تا بلاتریکس و بقیه محفلیا و مرگ‌خوارا خودشونو به اونجا رسوندن، شونه فکراشو کرد تا غیر ممکن ترین چیزا رو ازشون طلب کنه!


ویرایش شده توسط پیکت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۶ ۱۶:۲۵:۲۴

یه بوتراکلِ جذاب


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای دولت هجدهم
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹:۵۰ چهارشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۱
#7
- پیست، پروفسور.

دامبلدور به دور و اطرافش نگاه کرد. تنها چیزی که به چشمش میخورد، مرگخوارا و سربازایی بودن که به دور شدن دوریا بلک نگاه میکردن. برای لحظه ای خوشحال شد که هیچ سربازی بهش نگاه نمیکنه و پوزخند نمیزنه. با خودش فکر کرد که حتما توهم زده که دوباره صدا رو شنید.

- پیییییست! پروفسور!

دوباره به دور و اطراف نگاه کرد، کسی نبود. به بالا نگاه کرد، بازم کسی نبود. به پایین نگاه کرد...
- پیکت باباجان؟ تویی؟ توی ریش من چیکار میکنی؟
- من توی ریش شما زندگی میکنم پروفسور. یادتون رفته؟

یادش رفته بود. فکرش درگیر این بود که بعد از چند صد سال زندگی با آبرو، حالا لخت کادو پیچ شده و جلوی مرگخوارا و لرد، داشت تقدیم وزیر میشد. حداقل حالا، خوشحال بود که یه عضو هم از محفل ققنوس اونجاست و میتونه یه مقدار عشق و روشنایی...

- میخواین چشماشونو در بیارم؟
- باباجان... اون رنک محفل توی پروفایلت چه مفهومی داره برات؟
-
- ببین علی الحساب میتونی کاغذ کادومو باز کنی؟ دستام دارن بی حس میشن.

پیکت میخواست دامبلدور رو باز کنه، ولی اول باید یه فکری به حال لباساش میکردن.
در همین حین، کمی اونطرف تر، فرمانده هم که مثل دامبلدور، با آبروی چندین ساله ش بازی شده بود، با دستپاچگی دنبال راهی میگشت که به مرگخوارا دستبند بزنه. نمیخواست وقتی لرد و مرگخوارا میفهمن اوضاع از چه قراره، بتونن به راحتی از چوبدستیشون استفاده کنن.

- ببینید، این زیبایی و ظرافت و سیاهی رو فقط دستبندهای ما دارن. خصوصا این زنجیر بینشون. مطمئن باشین، هیچ جای دنیا نمیتونین یه همچین دستبندایی پیدا کنین. فقط فکر کنین وقتی وزیر شماها رو با این دستبندا ببینه، چجوری جلوی ابهت و جذبۀ شما سر خم میکنه.
- پس چرا دارین به یارانمون هم میزنین؟ این ابهت و جذبه فقط مخصوص ماست.
- آخه اینا دستبندای ست هستن. برای کل یه گروه. نگران نباشین، پر ابهت ترینشو به شما میزنیم.

لرد از این فکر خوشش اومد. سوال بعدیش این بود که چرا به دامبلدور هم دستبند نمیزنن، ولی الان فهمیده بود. دامبلدور لیاقت اینهمه ابهت رو نداشت. در حالیکه دلیل اصلی فرمانده، اطمینان از این بابت بود که دامبلدور از طلسم های خطرناکی استفاده نمیکنه. شاید هم چون چوبدستی ای همراهش نداره!

- هر کی دستبند میخواد، بیاد جلو.

فرمانده اینو گفت تا تاثیر حرفش روی مرگخوارا رو ببینه، و نتایج راضی کننده بود، وقتی که دید مرگخوارا، یکی یکی صف کشیدن تا دستبنداشونو دریافت کنن.


ویرایش شده توسط پیکت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۵ ۲۳:۵۶:۴۸
ویرایش شده توسط پیکت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۶ ۰:۲۱:۲۳

یه بوتراکلِ جذاب


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱:۵۹:۲۴ یکشنبه ۲ مرداد ۱۴۰۱
#8
خلاصه: چند نفر از محفلی ها، شامل ریموند (ریونکلاو)، سر کادوگان و آرتور ویزلی (گریفندور)، وین هاپکینز (هافلپاف)، الا ویلکینس (اسلایترین)، آبرفورث دامبلدور و پروفسور دامبلدور، توی مکانی به اسم جهنم دره آلیس گیر افتادن و طبق گفته دیو ها، راه خروج اینه که یه نماینده از هر گروه، طلسمی رو روی دروازه جهنم دره اجرا کنن. طی اتفاقاتی، ریموند و وین و دامبلدور، از بقیه جدا شدن. دامبلدور و وین ظاهراً به دیو تبدیل شدن و ریموند با خونریزی شدیدی که داره، از دستشون فرار می‌کنه.

تصویر کوچک شده



خونریزی شدید ریموند، باعث شده بود هوشیاری او به میزان قابل توجهی کاهش یابد. دویدن و کمبود اکسیژن هم فقط شرایط را بدتر کرده بود... ولی ترس، به طرز عجیبی، به پاهایش قدرت دویدن داده بود و افکار وحشتناکی که هر لحظه در سرش می‌پیچید، بر سرعتش می‌افزود. تونل های پیچ در پیچ را یکی پس از دیگری رد می‌کرد. هر کدام درست مثل قبلی. گویی یک تونل را چندین بار دویده بود. درست لحظه ای که حس کرد کم آورده، صدایی از دور دست به گوشش رسید.

- ریموند؟ ریموند! خودشه!

صدای الا ویلکینس بود. او، آرتور، سر کادوگان و آبرفورث، به سمتش می‌دویدند... هیچوقت از دیدنشان تا این اندازه خوشحال نشده بود. شور و شوقی بی اندازه او را فرا گرفته بود؛ نیرویی که حالا به او انرژی حرکت می‌داد.

* * *

کمی که نفس تازه کرد و هوشیاری اش را بدست آورد، لحظه ای دیگران را از نظر گذراند؛ هیچکدام از آنها، دیو نبودند... حداقل تا الان، شواهد چنین نشان میداد. از زیر رداهای پاره شده، هیچ دُمی به چشم نمی‌خورد و در چهره هیچ کدام، مانند دیوهایی که دیده بود، آسودگی بی مورد دیده نمی‌شد. همچنان که نفس نفس می‌زد، ماجرا را برایشان تعریف کرد. لحظه به لحظه، بر شدت تعجب همه افزوده میشد.

وقتی حرفهای ریموند به پایان رسید، همه در سکوت عمیقی فرو رفتند... برای هضم اتفاقات پیش آمده، نیاز به زمان داشتند. دقایقی بعد، آرتور سکوت را شکست.
- می‌دونی، تبدیل شدن به دیو عملا غیر ممکنه. دیو ها، دیو به دنیا میان. ممکنه بتونن خودشونو به شکل کسی در بیارن، ولی نمیتونن کسی رو «تبدیل» کنن. مثل دگرگون نما ها...
- یعنی میگی دامبلدور و وین هنوز یه جایی همین اطرافن؟!
- احتمالا. پروفسور هیچوقت ما رو اینجا تنها نمی‌ذاره. اگه تئوری ای که الان گفتی، یعنی برای خروج، به یه نفر از هر چهار گروه نیاز داشته باشیم، درست باشه، برای خروج حتما به وین نیاز داریم.
- از کجا مطمئن باشیم که این حرف درسته؟

این حرف الا، آرتور رو به فکر فرو برد.
- هوم... تنها نتیجه ای که الان میتونم بگیرم، اینه که همون اندازه که ما میخوایم از اینجا بیرون بریم، دیو ها هم میخوان. پس احتمالا برای باز کردن در، چند تا راه حل جلوی پامون میذارن.

حرف آرتور به نظر منطقی می آمد... و طبق گفته های او، حالا فقط یک راه برای خروج از جهنم دره داشتند؛ این که دامبلدور و وین را پیدا کنند و یک نفر از هر گروه، طلسم خروج را اجرا کند...


یه بوتراکلِ جذاب


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰:۳۷ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱
#9
یه رول بزنین که توش در حال دوئل با یه متقلب شیاد نفر هستین و با این ورد حقه ش رو دفع می کنین. (30 نمره)

- بده بزنیم!
- هن؟

پیکت با تعجب به زنبوری که چند سانت بالاتر درحال پرواز بود نگاه کرد. زنبور دستاشو به هم مالید.
- نه منظورم اینه، بذار شهدتو بگیرم. مامانت بهت نگفته شهد چیه؟
- شهد مال گله. من که گل ندارم. برگ خالیم. خالی خالی. بدون گل!
- ای بابا، تو چقد سفتی! گلاتو سبز کردی که من نفهمم، آره؟

پیکت نمیدونست چجوری به زنبور ثابت کنه که اون واقعا برگه. و اون واقعا سبزه! و این که اون اصلا گیاه نیست و یه جانور جادوییه!

- بده بزنیم.
- نوچ.
- پس بده بجنگیم.
- هن؟

زنبور نیششو آماده کرد. اون واقعا قصد حمله داشت!

- چنگالاتو آماده کن. وقت نبرده! یا همون‌طور که دور و بر شما میگن... وقت دوئله!

نیازی به گفتن نبود. پیکت چنگالاشو آماده کرده بود! ولی میخواست بدونه اصلا برای چی باید بجنگن؟ اون واقعا گیاه نبود! ولی زنبور دست بردار نبود.

- اگه من بردم، نیشت میزنم، اگه تو بردی... خب... آفرین بهت.
- ولی آخه... آقای زنبور... شما میتونی از تو هوا حمله کنی، ولی من نمیتونم. اگه اجازه بدین، من یه سلاح خیلی کوچیک و بی خطر هم حمل کنم.

انقدر پیکت این جملات رو معصومانه بیان کرده بود که زنبور حتی یه ذره هم شک نکرد.
کمی دورتر، چند تا تراشه چوب از چوبدستی جادو آموزا انداخته بود. پیکت دوتاشونو برداشت.

- این ناجوانمردانه ست که من اسلحه داشته باشم و شما نه. اگه میشه، با اینا با هم دوئل کنیم.

بازهم چهره معصومانه پیکت و تسترال شدن زنبور. زنبور پایین اومد و تیکه چوب رو گرفت، و هر دو در حالت آماده باش قرار گرفتن.
- با شمارش من. یک... دو...
- اکسپلیارموس!

با گفته شدن این جملات توسط پیکت، تیکه چوب از دست زنبور خارج و به سمت پیکت پرواز کرد. حالا پیکت دوتا چوبدستی داشت!
زنبور گیج شده بود. اون دیده بود انسانها با چوبدستی جادو کنن، ولی قطعا بوتراکل جادوگر ندیده بود!

با هر طلسمی که پیکت به سمتش پرتاب میکرد، زنبور چند سانت به عقب پرتاب میشد. اون نباید میباخت! باید یه بار هم که شده توی زندگیش، شهد بوتراکل می‌گرفت! پس نیششو آماده کرد و...

شلیک!

پیکت جا خورد؛ ولی یاد تدریس استاد ماهر و دانای کلاس آموزش دوئل افتاد!

- برگردونیموس!

نیش توی هوا چرخی خورد و به سمت خود زنبور برگشت و زنبور، تالاپی به زمین افتاد.

قورررررر

پیکت دستی روی شکمش کشید؛ خیلی گرسنه ش بود. و ناهار امروزش، چند سانتی متر اون طرف تر، بیهوش روی زمین افتاده بود.


یه بوتراکلِ جذاب


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳:۱۹ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱
#10
۱.برام توضیح بدید که به نظر شما در گذشته هاگوارتز توی چه پوشش ضدماگلی ای بوده و چطور ساخته شده که ماگل ها متوجهش نشدند؟ آیا فقط جادو دخیل بوده؟ چه جادویی؟ آیا از حیله های ماگلی و جادویی با هم استفاده شده؟ با تخیلتون برام توضیح بدید! حداقل سه پاراگراف ازتون تکلیف میخوام. (۱۰نمره)

یه روز، وقتی بچه بودم، مامان بزرگم ما نوه بوتراکلا رو جمع کرد، و واسمون از زمانی تعریف کرد که ما مایتی بوتراکلا بر جنگلا حکومت میکردیم! هیچکس جرئت نمی‌کرد به درختامون نزدیک بشه! هر کس بهمون نزدیک می‌شد، چشماشو در میاوردیم! تا اینکه یه روز...

یه روز چهارتا جادوگر وارد جنگل شدن و زرتی زدن یه منطقۀ خیلی وسیع رو خالی از درخت کردن! بدون اینکه به فکر بوتراکلای بدبختی باشن که توی اون درختا زندگی میکردن! واسه چی؟! واسه اینکه به چندتا بچه دیگه یاد بدن که چجوری این کارو با چوبدستیشون انجام بدن!

وقتی بقیه بوتراکلا به فکر شورش افتادن، اون یکی که گویا پرنسس بود و یه نیم تاج روی سرش بود، با چوبدستیش یه کاری می‌کنه که همه اون درختانی اون منطقه رو فراموش کنن و برگردن سر درخت خودشون. اون بوتراکلایی هم که بی درختمان شده بودن، دور و اطراف جنگل قدم میزدن و سعی میکردن آدمایی که میخوان وارد جنگل بشن رو بترسونن، طبق گفته مادربزرگ، ول کردن بوتراکلای بی درختمان یه اقدام بود برای دور کردن ماگلا که خب... گویا جواب داد. چون انقد ناز بودن که آدما به محض دیدنشون میبردن خونه شون.

۲.توی یک رول داستان خودتون درحالی که یکی از رازهای قلعه رو کشف می کنید برام بنویسید. چه رازی یا چه مکانی رو کشف می کنید؟ ممکنه اتفاق خوبی باشه یا بد! یا هردو، به خودتون بستگی داره. ازتون فضاسازی خوب و استفاده از تخیل و خلاقیتتون رو میخوام. درمورد موضوع آزادی کافی دارید. (۲۰نمره)

آیا شما میدونستین که عنکبوتا توی درز دیوار زیر زمین نزدیک آشپزخونه، یه سالن پارتی دارن؟! پیکت هم نمیدونست. اینو چ یه شب که دنبال یه حشره برای شام میگشت کشف کرد؛ وقتی که دید یه عنکبوت، که کلاه بوقی سرش بود و یه پروانه کادو پیچ شده همراهش بود، وارد درز دیوار شد.

پیکت کنجکاو شده بود؛ برای همین، لباس عنکبوتش رو، که مخصوص هالووین بود، پوشید، و وارد درز دیوار شد.

مثل بهشت بوتراکلا بود! یه ظرف کامل پر از حشره های مختلف! همه کادو پیچ شده بودن برای صاحب مهمونی. پیکت رفت و مدتی یه گوشه نشست، تا وقتی موزیک پخش شد و عنکبوتا شروع کردن به رقصیدن.
وقتی که عنکبوتهای دیگه، عنکبوت صاحب جشن رو دعوت کردن "بره وسط"، پیکت آروم به ظرف کادو ها نزدیک شد و همه رو یه لقمه چپ کرد.

بعد از اینکه رقصید و با بقیه عنکبوتا آهنگ "حالا شمعا رو فوت کن" رو همخونی کرد و کمی نوشیدنی خورد، خواست از مهمونی خارج شه که یاد یه حقیقت علمی افتاد... عنکبوتا هم حشره هستن! پیکت خیلی گرسنه تر از این بود که بدونه این عبارت به هیچ وجه اساس علمی نداره! پس با ولع به سمت عنکبوتا برگشت.

- سلام رفقا!

از اون روز پیکت توی همون درز زندگی می‌کنه و هر وقت گشنه ش بشه، یه دعوت نامه برای تعدادی عنکبوت می‌فرسته.


یه بوتراکلِ جذاب


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.