عنوان: موجودِ زیر تخت
یه چیزی زیر تختم زندگی میکنه.
نه هیولاست، نه جن خونگی، نه حتی چیزی که بشه توی کتاب «جانوران شگفتانگیز و زیستگاه آنها» پیداش کرد. حداقل امیدوارم اینطور باشه، چون واقعا حوصله ندارم فردا برم کتابخونه و بفهمم اسم این چیز «موجودِ فلانفلانشدهی زیر تخت» بوده و از قرن دوازدهم هم وجود داشته.
اولین بار چهار شب پیش صداشو شنیدم.
"تیک تاک تیک"
یه صدای خیلی آروم، درست از زیر تخت.
اول فکر کردم صدای ساعت یکی از بچههاست، ولی وقتی ازشون پرسیدم، هیچکس چیزی نشنیده بود. حتی ساعت هم نداشتیم. یکی از هماتاقیهام گفت صدا احتمالا از لولههای قلعهست.
البته که هاگوارتز هر روز یه چیز جدید برای غافلگیر کردن آدم داره؛ اما من فکر نمیکردم صدا از لوله ها باشه.
از شب بعد، دقت کردم که صدا دقیقا از ساعت دوازده و بیست دقیقه شروع میشه.
هرشب، همون ساعت.
از فردای اون شب، وسایل کوچیکم هم شروع کردن به گم شدن.
اول یه دکمه از پیراهنم، بعد گوشهی یه نامهای که هنوز بازش نکرده بودم، بعد یه سنجاق مو.
هیچکدوم چیز مهمی نبودن، ولی عجیب این بود که همهشون از داخل اتاقم ناپدید میشدن. نه اینکه پیداشون نکنم؛ واقعا نبودن!
پریشب یه تار مو هم پیدا کردم.
مشکی، بلند و صاف!
و قبل از اینکه بگید شاید موهای یکی از هماتاقیهامه، باید بگم نه.
موهای هیچکدومشون اینطوری نیست.
منم موهام بلونده.
تار مو رو گذاشتم توی یه جعبهی کبریت و قایمش کردم ته کشوی میزم.
دیروز صبح سه تا تار مو داخلش بود؛ من فقط یکی گذاشته بودم.
نمیدونم اون دوتای دیگه از کجا اومدن ولی تصمیم گرفتم فعلاً به هیچکس چیزی نگم.
چون آخرین باری که به یکی از بچهها گفتم فکر میکنم یه چیزی توی اتاقم هست، بهم پیشنهاد داد برم پیش مادام پامفری و یه معجون برای «کمبود خواب» بگیرم.
خیلی ممنون.
اما مشکل من کمبود خواب نیست!
مشکل من موجودیه که زیر تختم زندگی میکنه و احتمالاً داره وسایل شخصی منو جمع میکنه.
دیشب یه چیز عجیبتر هم اتفاق افتاد.
جلوی آینهی خوابگاه داشتم موهامو شونه میکردم که دیدم تصویرم یه لحظه دیرتر حرکت کرد. فکر کردم چشمام اشتباه دیده.
دوباره امتحان کردم.
این بار همهچی نرمال بود.
بعد دستم رو پایین آوردم، تصویرم هم پایین آورد ولی قبلش یه لحظه بهم خیره شد.
فقط یه لحظه.
و من مطمئنم اون نگاه مال من نبود.
پس تصمیم گرفتم خودم ببینمش.
بعد از شام، وقتی همه رفتن سمت سالن عمومی، برگشتم خوابگاه و زیر تخت رو نگاه کردم، هیچی نبود، فقط گرد و خاک، چند تا جوراب گمشده و یه قورباغهی کاغذی که احتمالاً یکی از بچههای سال اول ساخته بود.
با خودم گفتم خیلی خب، دیانا، داری دیوونه میشی ولی بعد صدای تیکتاک شروع شد.
شمع رو برداشتم و دراز کشیدم روی زمین.
نور شمع تقریبا هیچ کمکی نمیکرد.
فقط باعث میشد زیر تخت رو بهتر ببینم.
و کاش نمیدیدم.
چون اونجا یه جعبهی کوچیک بود.
همون جعبهی کبریت من.
همونی که توی کشوی میزم گذاشته بودم و هیچکس غیر از من نمیدونست کجاست.
دستمو دراز کردم و جعبه رو برداشتم و بازش کردم؛ پر از مو بود.
خیلی بیشتر از سه تار.
یه دفعه صدای پچپچ از تاریکی اومد.
خیلی آروم، اول نفهمیدم چی میگه.
ولی بعد دوباره شنیدمش.
اسمم رو گفت ولی «دیانا» نبود؛ یه اسم دیگه بود. اسمی که هیچوقت نشنیده بودم.
با این حال، وقتی صداش کرد، یه حس خیلی عجیبی پیدا کردم.
انگار باید اون اسم رو میشناختم.
بعد دستش اومد بیرون.
اول فقط انگشتهاشو دیدم، بلند و باریک.
پوستش تقریباً سفید بود.
آروم دستش رو جلو آورد و مچ پام رو گرفت.
جیغ نزدم، نمیدونم چرا.
اصلاً نترسیدم.
بدتر از اون، حس کردم قبلا بارها این کار رو کرده!
بعد چشمام رو باز کردم و دیدم توی تخت خودمم؛ صبح شده بود.
هماتاقیهام داشتن آماده میشدن تا برن سر کلاس، اول خیالم راحت شد و فکر کردم همهاش یه خواب بوده.
تا اینکه یه کبودی دور مچ پام دیدم.
رد پنج تا انگشت خیلی باریک.
و عجیبتر اینکه جای انگشتها اصلاً اندازهی دست یه آدم نبود.
بهرحال از امشب دیگه باهاش مشکلی ندارم.
چون بلاخره برای اولین بار فهمیدم چیزی که زیر تختم زندگی میکنه، تمام این مدت منتظر نبوده تا من از تخت پایین بیام؛ فقط منتظر بوده که خودش به جای من روی تخت دراز بکشه.
امضا: موجودِ زیر تخت
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

»
